۹ آذر ۱۳۸۸

باد غرور

این روزها فهمیده ام که یاد گرفتن الفبا و بابا آب داد . همانقدر مهم هستند که ژئوپولتیک مهم است . تلاش برای درس خواندن بیزقولک توی خانه و وادارش کردن به نوشتن مشقهایش و مدام بخش کردن کلمات و صداکشی حروف برایش ،خودم را هم تحت تاثیر قرار داده  طوری که راه می روم و هر چه به گوشم می رسد یا هر چه را می خوانم بخش می کنم و صداکشی می کنم .نتیجه این که  امروز دو تا پسر بچه ی ده چهارده ساله توی خیابان دعوا می کردند یکی با صدای بلند آنطور که پدر جد طرف مقابل هم بتواند در گور صدایش را بشنود به دیگر گفت :ک....وس  ک....ش . و من وقتی به خودم آمدم که دوازده دقیقه از محل کار تا ساختمان اصلی اداره را در ذهن به ک. او. س. ----- ک . ِ . ش خواندن  گذرانده بودم .

ظاهرا توی فروشگاه هم همه ی خانمهای همکار  تحت تاثیر باد در کردن آقای رئیس  وقتشان را به  پشت سرهم چای خوردن و غیبت کردن گذرانده بودند و به این ترتیب تفنن روزانه حاصل شد . گویا ریاست محترم وقتی به ضرورت مجبور شده بود در  توالت عمومی اجابت مزاج کند ناگهان  تلنگش درمی رود و   یکی دو تا از خانمها هم در جریان امر قرار می گیرند. و این می شود منشاء سه چهار ساعت بحث و گفتگو و بگو بخند .
 یکی می گفت : من در عجبم که این هیکل به این بزرگی خجالت نمی کشد چنین صدای ظریفی را از خودش در می کند .
دیگری می گفت : آه کشیدن بعدش مرا کشته است
و آن یکی می گفت : این مردک بالاخره باد غرور و نخوتش را ول کرد
معلوم است روزی که با این صداکشی آغاز شود به این صدا در کردنها هم ختم می شود دیگر

باید نظم و ترتیبی به کارهای تحقیقی ام بدهم تا اینجایش که همه ی زندگی را ول کرده ام چسبیده ام به املا گفتم و دو را با دو جمع زدن  و نقاشی کشیدن برای بیزقولک . از طرفی دکتر برای کمیته اشان می خواهد سایتی بزند به من پیشنهاد داده که مدیریت ادبی سایتش را به عهده بگیرم . موضوع ژئو پولتیک است و سیاست و این مزخرفات . اگرچه  از گرایشات سیاسی اش خوشم نمی اید اما از اینکه مثل لاک پشت آرام است و در عین حال لجبازی می کند و هم از اینکه ممکن است آخر ترم  برایم مشکل ساز شود دچار تردید هستم . به قول دوستی بکنم یا نکنم !در ضمن  طرف یزدی است و من آن ته مه های دلم یک جور دلبستگی هایی به یزدی ها دارم .چه کنم عاقبت ، بکنم یا نکنم ........

۸ آذر ۱۳۸۸

رو به سرد شدن

یهو امروز وقتی صدای اذان ظهر را شنیدم یاد روزهای  مدرسه و برگشتنهایم از مدرسه و بوی خوب غذای دست پخت مامان  افتادم . به چه بوهایی بودند.
ما امروز نهار لوبیا پلو ی دست پخت خودم را می خوریم . بچه ها دوستش دارند .
گردنم کج شد بس که به جای آنکه مستقیم بنشینم جلوی کامپیوتر کجکی نشستم تا پایم را بگذارم زیر شوفاژ .
 هوا رو به  سرد شدن دوباره  را تجربه میکند.

۱ آذر ۱۳۸۸

این روزها


کلا " در یک برزخ حسابی گرفتارم .
اوضاع و احوال کائنات ، بگیر و ببندها ، رکود اقتصادی،  سردی هوا ، بالارفتن سن ، مسئولیت بچه ها .
بدجوری احساس شلغم بودن میکنم . و بعد میبینم که لا اقل زنهای دور و بر من همه همینطورند حالا بماند که زنهای دور و برمن همه یک جورهایی عجیب و غریب هستند و به قول آن خانومی  یک جورهایی مرد به نظر می آیند . 
یعنی شاید ناز و تیتیش و ملوس حرف نمی زنند و نمی نویسند همینطور است دیگر؟ . 
کلا در یک برزخ عجیب هستم .
دلم میخواهد شعر بگویم ، نمیتوانم ، از بچه گی روی شاعر بودن خودم کار کردم ، نشد  ! چیزهایم با هم چفت و جور نمیشد ردیف و قافیه ام کشکی بود . حتی  شعر نوهایم تکراری و خنزر پنزری از آب در می آمد  .
دلم میخواهد چیز بنویسم : نمیتوانم ، با خودم میگویم نکند مرا هم بگیرند و ببرند و بچه هایم بی مادر شوند ! وقتی هم که بر این حس ترس از بردن و پدر آدم را در آوردن غلبه میکنم . میبینم اصلا حرفم نمیاید . یک سری کلمات از درزهای  فکرم میریزند بیرون یک چیزی مثل خخخخخخخخسسسسسشششش ممممه تتتتتت پپپپپپپاااااا  و از این جور چیزها .
تنها دلخوشی ام این روزها می تواند طراحی کردن باشد  که  البته آنها هم همگی نامفهوم و گنگ هستند مثل آنکه خطوط درطوفان گرفتار شده باشند پخش و پلاشده اند ، ولند ، بی پدر و مادر هستند . 
نتیجه این شده است که این روزها ازیبوست فکر افتاده ام به پختن انواع و اقسام آش  و سوپ  . کاری که هیچ وقت هنرش نمی دانستم الان شده است تنها دل خوشی ام ، چطور می توان سوپ شیر پخت . مواد لازم برای پختن آش ماش چیست و برای خوش طعم شدن سوپ پیاز چه باید کرد والخ .

۲۸ آبان ۱۳۸۸

بیزقولک

وضعیت یادگیری "بیزقولک " هر روز بیشتر از روز پیش داره نگرانم میکنه ، نمی دونم باهاش چیکار کنم ؟
تمام درس و دانشگاه و کارهای پژوهشی رو کنار گذاشتیم تا به اتفاق آقای خونه و خواهر بزرگه به این بچه ی کلاس اولی یاد بدیم "با " یی که باهاش بابا مینویسند همون "با" یی هست که باهاش باد رو مینویسند و البته با اون "با" یی که باهاش بادام رو مینویسند هم فرقی نداره . ولی نرود میخ آهنی در سنگ که نرود . یک جا "با " رو "با "مینویسه و یک جا "دا" و یک جا "ما" .
همه ی ما با سرزنش همدیگه که چرا زود عصبانی میشی و نمیشه با داد و بیداد به بچه کلاس اولی چیز یاد داد ، دیگری رو کنار میزنیم و خودمون کار آموزش رو شروع میکنیم و بعد از یکی دو ساعت درست وقتی کار رو تمام شده میدونیم و موقع بهره برداری از دسته گلمون میرسه و فکر میکنیم خیلی کارشناسانه و روانشناسانه با بیزقولک برخورد کردیم ؛ ناگهان با این حقیقت روبرو میشیم که بیزقولک تمام مدت داشته در مورد بچه خونه همسایه بقلی که پریروزها ، داشته تو حیاط لواشک میخورده فکر میکرده و این که اگه یوخده از لواشکش رو به اون هم میداد چی چی ازش کم میشد مثلا .
باید در موقعیت یک مادر اعتراف سختی کنم ؛ واقعا نمیدونم بچه ام یک خنگ بلاگرفته است که به هیچ وجه نمیتونه هر رو از بر تشخیص بده ، یا یه بچه ی تیزهوش که میدونه اگه بگه الف باید تا آخرش رو یاد بگیره !یعنی در واقع واضحه که بیشتر دلم میخواد این دومی باشه تا اولی .
بیزقولک , کوچولو موچولو و ریزه میزه است با چشمای خیلی درشت مثل " ای تی " موهاش نرم و مشکیه با یه جعد کوچولو که نوک موهاش رو؛ رو به بالا تاب داده ، از رنگ صورتی خوشش می آد اما اگه پیش بیاد خودش رو راضی میکنه که : "مشکی رنگ عشقه ". در عین حال به قیمت حبس شدن تو توالت هم حاضر نیست رنگ سرمه ای بپوشه . نقاشیش خیلی خوبه و به طور وضوح داستانهای دنباله دار میکشه ، عاشق فیلمها ی با ژانر بکش بکشه ،شخصیت مورد علاقه اش خون آشام ها ی خوب ! هستند . نمی تونم بگم اصلا آرام و قرار نداره خیلی وقتها هم ساکت میشینه یه گوشه واگرچه بعدا گندش در میآد که چه خرابکاری کرده ولی بالاخره تو اون مدت ساکته ! یک سره حرف میزنه و آسمون و ریسمون رو به هم می بافه ، از قضا در پاره ای مواقع حرفاش خیلی هم فلسفی و دور از جون شما متفکرانه است . مثلا به این جو جو کوچولوهای کنار ساحل که یه هو با یه موج میریزن رو پای آدم و وول وول میخورن میگه "جانور موجود " . یا در مواقعی که من بخاطر شیطنت یا خنگ بازی هاش از دستش عصبانی میشم و از شدت عصبانیت سرخ می شم و آماده ام که عکس العمل های خشن از خودم بروز بدم در عین خونسردی به شکم من میزنه و میگه : مامان خودت رو کنترل کن بیخیال ، یه کاری نکن که بعدا پشیمون بشی ! به "بانگ اکبر" علاقه ی خاصی داره و اینکه بالاخره خدا زنه یا مردِ یا اون اول ِ اولش خود ِ خدا چطوری بوجود اومده یا چرا تصمیم گرفته آدمها رو بوجود بیاره و براش چه فایده ای داشتیم ! و اگه خودش از اول بوده و یه هو بوجود نیومده چرا دیر به فکرش رسیده که آدمها رو بوجود بیاره و و حالا که دیر به وجودشون آورده اون قبلش چیکار میکرده و اگه اون قبلش داشته ستاره ها و سیاره ها و اینها رو می آفریده یعنی اینکه کارش رو از یه جایی شروع کرده و اون جا کجاست و زمانش کی هست و خلاصه یه عالمه از این سوالهای سخت که اگه بهش رو بدم از صبح تا شب باید اون یکسره بپرسه و من هم یکسره دری وری تحویلش بدم و جان کلام این من رو دچار سردرگمی کرده که با لاخره این بچه این ور جوب ِ یا اون ور جوب و چکار باید بکنم تا از کلاس عقب نمونه .

۲۶ آبان ۱۳۸۸

...

سرعت اینترنت حالم را به هم میزند برای منی که دوست دارم ضرب العجلی چیزکم را بنویسم و بروم این یعنی شوک اندر شوک .
بابت پست قبل باور کنید زیاد ناراحت نبودم اتفاقا خیلی هم در عین سرخوشی بودم. اصولا من اینطوری هستم گاهی که خیلی حالم خوب است چیزهایی میگویم که اشک دیگران را در می آروم . شاید به قول دوستی چیز چیزک م می شود!
امیدوار بودم بعد از سه شب و سه روز آب ریزش از بینی و زدن عطسه های آنچنانی دکتر مرا به دلیل آنفولانزای خوکی به توان دو ، یکی دوهفته استراحت مطلق بدهد.
اما حساب کتابم غلط بود دیروزدکتررفتم و گفت : حالت زیاد بد نیست. فقط یک عفونت ویروسی است که با خوردن دارو خوب میشود . بور شده بودم بابت 900 تومانی که پول داده  و حالا مجبور بودم  رویش دارو هم بخورم بدون مرخصی استعلاجی !
(900 تومان داده بودم چون رفته بودم درمانگاه خیریه ی نزدیک محل کارم .با خیال اینکه دکترهای فقیر فقرا دست و دلباز تر باشند و مرا مدت طولانی تری  بخوابانند. )
امروزصبح  یک درجه به خودم ترفیع دادم و رفتم به درمانگاه غیر خیریه و 2000 تومان پول دادم ،  تازه این درحالی بود که تمام دیشب از شدت گلو درد نتوانسته بودم بخوابم و مدام با خُر خُر گوش خراش آقای خانه را وادار به تکان دادن خودم کرده بودم !
دکتر غیر خیریه یک دختر کوچولوی ناز بود که او هم عفونت ویروسی را تشخیص داد با این تفاوت که وقتی گفتمش : به خدا سرم هم درد میکند گفت :ممکن است سینوسهایت هم چرکی شده باشند . دست آخر آنقدر چُس ناله کردم که  حالم خراب است ،  تا راضی شد امروز و فردا را به من مرخصی بدهد .
شاید اگر گدا بازی را بگذارم کنار و بروم دکتر متخصص بتوانم با تجویز آنفولانزای خوکی  یکی دو هفته مرخصی بگیرم خدا را چه دیدید.
دیفن هیدرامین و آنتی هیستامین و آموکسی سیلین را وله له ! بچسبید به نون بربری که سر صبح آقای خانه توی حلقم چپاند و گفت به زور قورتش بده تا راه گلویت باز شود. و خدا وکیلی لوزهای به هم چسبیده را از هم باز کرد نشان به آن نشانی که هنوز باز هستند . حتی سوزش گلویم هم کمتر شده است .




حاشیه :ضرب العجل -- سوتی های از این دست در نوشته هایم همیشه خودم را هم متعجب میکند که در عین غلط بودنشان انگار از ناخودآگاه مقبولی بیرون افتاده اند .ضرب الاجل درست است که ناخودآگاه و به دلیل عجله ام در نوشتن ضرب العجل نوشته ام .

۲۴ آبان ۱۳۸۸

ستاره طلایی

دلم از آن پائیزهای بیست و سه چهار سال پیش می خواهد .
از آن پاییزها که فکر میکردی حتما باید در طول و عرضش یک اتفاق احساسی برایت بیفتند ، چون پاییز بهار عاشقان است .
دلم از آن پاییزهای با آواز کلاغ ، سر چنار بلند میخواهد.
از آن باران های یک هویی . از ان عطر خاک توی هوا.
دلم از آن پاییزها میخواهد .
از آن خیابانهای خیس از آن چترهای سیاه بزرگ ، از آن بخار رقصان که از چرخ دستی لبویی و باقالایی بلند میشد.
دلم از آن پاییزهای بیست و سه چهار سال پیش تهران میخواهد.
از آن روزهایی که خیابان ها در ازدحام ماشین و دود در ازدحام چشمهای بی اعتماد به هم در ازدحام خستگی مفرط آدمها گم نشده بود.
دلم بلوار کشاورز میخواهد با آن موشهای گنده و خیس ،با آن موسیقی خش خش برگ های زرد و سرخش زیر پا .
دلم خاکستری آسمان می خواهد و خواندن شعرهای جوانی
" بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم تیره به دنبال توگشتم .
دلم خانه ی پدری را میخواهد با آن همه گلهای نسترن که عاشقانه به دیوار توالت چسبیده بودند! توالت توی حیاط .
دلم مادرم را میخواهد با سینی چای صبح ، پدرم را میخواهد با بربری داغ .
دلم شهریار دوست برادرم را میخواهد .
( این بار اگر ببینمش برای دلبری مثل سرخ پوست ها پر خروس لاری به سرم نمی زنم .رژ میزنم خیلی پر رنگ و شلوارلی تنگ می پوشم .)
دلم خیلی چیزهای جلف ! میخواهد ، جیغ زدن ، نعره کشیدن توی خیابان دویدن ، کفشها را توی چاله های آب کوبیدن ، بارون می آد جَر جَر خواندن .
دلم نون خامه ای میخواهد به چه گندگی - که باران خیسش کرده باشد .
دلم خیلی چیزها میخواهد.
بیدار شو- بیدار شو- بیا - اینجا - حالاست -امروز است.
صبح ها را باید با صدای زنگ سرسام آور ساعت آقای خانه که دوازده سال است هر صبحم را خراب میکند بیدار شوم .( حتی جمعه ها آقای خانه یادش میرود ساعت را خاموش کند .تازه این روزها شکر خدا کلاسهای دانشگاه به جمعه افتاده و زودتر زنگ می زند.)
از نان بربری داغ خبری نیست آقای خانه میگوید : جان مادرت ده دقیقه دیگه من رو بلند کن !
دخترها را باید با التماس بلند کنیم همانطور که چشمانشان بسته است وخودشان را لای پتو پیچیده اند و سر میز صبحانه نشسته اند لقمه لقمه نان و کره و شکلات صبحانه که معتادش شده اند در دهانشان میگذاریم ( بی انصاف ها حتی لیوان شیرشان را هم میگویند : تو دم دهنمون بذار)!
دراطاق را که باز میکنم باغ دل گشا وسط پایتخت را نمی بینم .
صدای کلاغ را نمی شنوم.
پیاده به مدرسه نمی روم .
با التماس پول تو جیبی نمی گیرم .
مامانم مرا نمی بوسد .
بابا نمی گوید مواظب خودت باش . صاف می ری مدرسه صاف هم برمی گردی .
باران نباریده است.
بوی گل خانه را مست نکرده است .
من این سو و آن سو سرک نمی کشم تا پسر همسایه را ببینم .
صاف به مدرسه نمی روم و صاف هم از مدرسه بر نمی گردم .
دلم از آن پاییزها ی بچه گی می خواهد .
زیر دست نمی خواهم ، ریاست نمی خواهم . میز نمیخواهم .
دلم میخوهد بچه شوم و به مدرسه بروم دیکته بنویسم و معلم برایم ستاره طلایی بچسباند .

۲۳ آبان ۱۳۸۸

آنفولانزای وطنی

سرما خورده ام شاید هم آنفولانزای خوکی باشد ! نمیدانم اگر دنیا میدانست آنفولانزای ایرانی چقدر خطرناک تر از آنفولانزای خوکی است باز هم همینقدر آنفولانزای خوکی را بزرگ میکرد یا نه؟ در هر صورت ، حالا که دارد مثل اشک چشم از بینی ام آب ! چکه میکند و گیر کرده ام میان این که این آنفولانزا را گرفته ام یا آن آنفولانزا و کمی ترسیده ام تفاوتش برایم مهم شده است . دیشب و تمام دیروز داشتم برای یکی دو تا از اساتید دانشگاه وبلاگ می زدم ! خیلی حیرت کردم وقتی سر کلاس استاد پرسید چه کسی با دنیای مجازی و ساخت وبلاگ آشنایی دارد و کسی چیزی در مورد ساختش نمی دانست و اصولا بعضی ها اصلا نمی دانستند این بنده خدا چه میتواند باشد ! پناه بر خدا بچه تهران و اینقدر چشم و گوش بسته آنوقت من ِ شهرستانی با جفت جفت بچه و شوهر ِ عین شاخ شمشاد با این سن و سال درست در آستانه چهل سالگی تنها کسی باشم که بدانم این موجود چیست و اصولا چطور میشود ساختش .فکر کردم این شاید در مقاطع بالا اتفاق می افتد و جوانترها آشنایی بیشتری در این مورد دارند اما اینطور نبود در واقع خیلی ها فقط بلد بودند اینترنت بازی کنند. در حد سرچ اخبار روز و اطلاعات دم دستی اشان ! من دین خودم را به این پدیده ادا کرده ام از زمانی که به طور تصادفی برای سرچ یک مطلب علمی سرو کله ام در یک وبلاگ باز شد و تعجب کردم که چطور مردم میتوانند اسرار زندگی اشان را این طور بی پرده بیان کننند تا وقتی که این تکنولوژی را به هر چه خاله خانباجی دور و برم یاد دادم و حالا که به استادهای دانشگاه راه و چاه را نشان میدهم (حالا بماند که این اساتید ممکن است با بیان استراتژی های ژئوپولتیکی اشان کل دنیا را به گند بکشند ) در حال انتشار این پدیده بوده ام . یادم باشد با یاد آوری اینکه دیشب تا صبح نشسته ام برای دکتر فلان و دکتر بهمان وبلاگ زده ام یک دفعه تابو برم ندارم که عقل کلم ! عوضش من هم نمیدانستم که شلوار ورزشی جدیدا مد روز شده است و این را یکی از دختر تهرانی ها به من فهماند . وقتی دم در دانشگاه با آن هم بزک دوزک فقط به خاطر پوشیدن شلوار ورزشی میخواستند راهش ندهند و من کلی سینه سپر کردم و در مزیت ورزشکاری و ورزش دوستی برای کل حراست دانشگاه ! کلاس توجیهی گذاشتم و درست همان وقت که لبخند موزیانه ی بچه تهرا ن و چشمکی که به من زد را دیدم فهمیدم شلوار ورزشی 80 هزار تومانی نایک جدیدا مد روز شده است و من این را تا به حال نمی دانسته ام !