۲ دی ۱۳۸۸

روزی نو

 در حال بستن بار و بنه سفر هستم که راهی شویم . امسال فکر میکنم تاسوعا و عاشورای دیگری را تجربه کنیم .
وقتی فکر میکنم چه چیزهایی ببرم تا در مواقع لزوم از خودمان دفاع کنیم یعنی این تاسوعا و عاشورا چیز دیگری خواهد بود .

۲۷ آذر ۱۳۸۸

کوه در مه

از راه رسیده ام ، خسته ، درب و داغان ، با فشار مضاعفی که به باسن مبارکم آمده است ( هنگام افتادن روی استلاکمیت های توی غار ) .
خانم خانمها ( دختر بزرگم )  با من قهر کرده ، تقریبا یک گونی پر برایش سنگ آورده ام اما نتوانستم رضایتش را جلب کنم .
میگوید مامان بقیه دوستهایم روز جمعه توی خانه پیش بچه هایشان می مانند و برایشان غذا درست می کنند . اما تو روز جمعه می روی   دَ دَ ر  و به جای هر چیز برای من گونی گونی سنگ می آوری ؟
بیزقولک با من قهر کرده و میگوید : فردا به خانم معلمم میگویم که تو سوره ولعصر را یادم ندادی.
نمیتوانستیم بچه ها را ببریم راه خطرناک بود و شناختی از آنچه که پیش رویمان بود نداشتیم .
در یک روز مه گرفته ی کامل دیدن لایه های اعجاب بر انگیز سنگها و کانی ها روی هم و پیچش و خمش و چین خوردگی های کوه و تپه اگرچه به خوبی دیده نمی شود اما به زحمتش می ارزد که آنقدر نزدیکشان شوی که بشود لمسشان کرد.
همه چیز همانقدر جالب بود که در روز آفتابی میتوانستی از کوه و سنگ و حتی بستر رودخانه ببینی . بالا رفتن از کوه با شیب تند یک طرف. رسیدن به دهانه ی غار یک طرف. وحشت از پایین آمدن از کوه یک طرف . شگفتی داخل غار یک طرف و بعد فکرش را بکن وقتی پایت را از غار بیرون می گذاری ببینی مه آنقدر بالا آمده است که نمیتوانی دو قدم آن سو تر از خودت را ببینی و ساعت آنقدر گذشته است که اگر نیم ساعت دیگر آن بالا بمانی شب می شود و دیگر پایین آمدنت میسر نیست .
و تو رفتن را بر میگزنی و می بینی  همان بهتر که دره وحشتناک پیش رویت را نمی بینی .
همیشه بالا رفتن از کوه برایم مثل این است که خودکوه را بر دوشم سوار کرده ام و بالا می برم . اما پایین رفتن چیز دیگر است سرخوش می شوی ، انگار شراب کهنه نوشیده باشی تلو تلو می خوری و روحت دیگر در اندازه تنت نیست .

۲۶ آذر ۱۳۸۸

ته بندی

 خسته و خواب آلوده ام از کلاس آمده ام
 فردا به کویر می رویم  رمل ببینیم
 دخترک مشقهایش را ننوشته
 لباسهای بچه ها را توی ماشین نینداخته ام
آقای خانه گرسنه است
دوش نگرفته ام .
خدایا چرا من اینجا نشسته ام اراجیف به هم می بافم
بروم به کارهایم برسم
فردا شاید بشود ازکویر چیزهای بیشتری گفت

۲۴ آذر ۱۳۸۸

من دچار خود س......انسوری شده ام . به قول دوستی به زور خود سان....سوریمان کرده اند . نه می توانیم ببینیم ، نه می توانیم بشنویم و نه می توانیم آنچه دیده ایم تعریف کنیم . چرا که همه اینها  جیز است و جیز می شویم .
یک تکه بیسکویت ساقه طلایی افتاده بود بین حروف ظ و ط کیبوردم و آن تو ؛  موها گیر کرده بود خواستم با دو انگشت سبابه و شست بیاورمش  بیرون نتیجه این شد که انگشتم روی حرف ظ آنقدر فشار آورد که نصف صفحه شد ظظظظظظظظظظظظظظ بیسکویت هم خرد و خاک شیر شد و آخرش هم بیرون نیامد .
یک سوزن پیدا کردم و ذره ذره و با دقت بیسکویت ها را درآوردم . هر چند باز هم تمیز تمیز نشد اما از خراب کاری  اولم بهتر بود.
حکومت یعنی همین ،  اگر  فشارت بر اجتماع نامعقول باشد  و کارگزارانت  بی کفایت ( یعنی هم شیوه ات بد باشد و هم ابزارت ناجور)  آخرش چیزی را تکثیر میکنی که تلاش میکردی از شرش خلاص شوی !
 به فرض غلبه بر اوضاع هم دیگر شرایط  همانطور که دوست داشتی باشد   ،  نخواهد بود.
من از این آقایانی که برای حمایت از مجید توکلی چادر روسری سرشان کردند خیلی خوشم آمد  اشکم را درآوردند .در این ماجرا  نه از تحقیر مجید چیزی به چشمم آمد و نه از تحقیر زنها من تنها چیزی که دیدم یک جماعت سر بدار  بود که می گفتند ما همه حسن جوری هستیم سر به دار می دهیم اما سرمان را در مقابل ظلم   فرو نمی آوریم .......................................................
 و با دست خالی در مقابل مغولان قد علم کردند.

۱۸ آذر ۱۳۸۸

اون تور نت

از صدقه سر آقایان خدمتگزار جدیدا هم میتوانم اینترنت بازی کنم هم به همه کارهایم برسم ، از ریز و درشتش .
آنقدر سرعت اینترنت پایین است آنقدر سرعت اینترنت خاک تو سری است ! که در فاصله باز شدن یک پنجره میتوانم بروم،  ظرفهایم را بشویم .
 چهل پنجاه  صفحه  از  کتاب "دکتر خفقان " را بخوانم و در حاشیه ده پانزده صفحه اش ریز ریز نقد بنویسم .
 دستشویی توالت را بشویم.
 دوش بگیرم.
 یک ه...م خواب گی پر ملاط داشته باشم .
 سیگاری بکشم ( سیگاری نیستم به خاطر ادای دین به فروغ که در فاصله میان دوهم ...اغوشی سیگار کشیدن بهش می چسبید گفتم )
باالطبع یک هم ....آغو....شی دیگر داشته باشم و پدر صاب بچه را در بیاورم .
دوباره بروم دوش بگیرم .
سرم را سشوار کنم . 
غذای فردا ظهر  را بار بگذارم .
نرم نرمک و خرامان خرامان  بیایم سراغ  کامپیوتر
و ببینم که بله یک سوم  صفحه به میمنت و خوشی باز است .
که تازه  در آن یک سوم صفحه هم عبارت مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد قابل رویت می باشد .

۱۴ آذر ۱۳۸۸

ادای دین به خیام

تمام دیروز بعلاوه امروز را به بطالت گذراندم ، خوابیدم ، نشستم ، فیلم دیدم ، شو دیدم و دخترها هم دور و برم گشتند و بازی کردند و جیغ و داد راه انداختند .


تمام دیروز بعلاوه امروز روی تمام مبلهای خانه برای لم دادن و چرت زدن وقت گذرانی کردم .

دانشگاه نرفتم ، نمایشگاه نرفتم ( انگار کن من در یک نمایشگاه کار می کنم) ، غذا ی درست و حسابی نپختم ، کتاب نخواندم .

بچه ها را برای شام بردم رستوران ، امروز و امشب هم بهشان قول داده ام یکی دو فست فوت جدید را امتحان کنیم . ذرت مکزیکی بخوریم ، آیس پک بزنیم ، چیپس و ماست موسیر بلمبانیم و دیگر و دیگر و دیگر ...

خیام اگر زباده مستی خوش باش ..............با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

عاقبت کار جهان نیستی است ..................انگار که نیستی چو هستی خوش باش




۱۲ آذر ۱۳۸۸

روزهایی که می آیند

تند می روم ، تند می آیم ، تند حرف می زنم ، تند تند کارهایم را می کنم انگار باور کرده ام که زمان مثل برق و باد می گذرد وفرصت این لحظه ها از دست می روند .
مرد خانه به یک مامورت طولانی مدت رفته است و من هستم و بچه ها که همیشه برای برقراری ارتباط با آنها دچار مشکل میشوم . دخترها خودشان هستند و من خودم .
یادم رفته است وقتی ده ساله بودم یا هفت ساله بودم زندگی چطور میگذشت . همیشه چیزی وجود داشت که خانواده به آن سرگرم  باشند و من را که تا آن زمان کوچکترین عضو خانواده بودم به حاشیه می برد .
نقل مکان از شهری به شهر دیگر ، خیانت دوستان پدرم به او و ورشکسته شدنش ، وقوع انقلاب ، جنگ ، خواهرها و برادرهای بزرگتری که باید ازدواج می کردند ، سربازی می رفتند ، زن می گرفتند . و پدری که باید خودش را جمع و جور میکرد و راه دیگری در زندگی پیش می گرفت و باز کوچ کردن از شهری به شهر دیگر.
 یادم رفته است که چطور کودکی کرده ام و دختر بوده ام  ولی باید با دخترهای عجیبی  سرو کله بزنم که اعتقاد دارند من عجیب ترین مادر دنیا هستم .
 روزها دارند می آیند و می روند . اوضاع سیاست بر وفق مراد نیست شواهد نشان می دهد چیزی در درون ِ  قدرت اتفاق افتاده است . چیزی که مردم نمی دانند . و کسی هم دوست ندارد که ایشان خبر دار شوند . شواهد می گوید اوضاع آنقدر شکننده شده که حتی به زور سر نیزه هم نمی توانند چیزها را به حال اول برگردانند .و مردم کوچه و بازار روز به روز بیشتر در خودشان فرو می روند و شک کردن به همه چیز در همه ارکان در میان همگان رواج پیدا کرده !