۹ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

لوطی و انترش

بعد از آن همه زیر و رو کردن عکسهای قدیمی خانوادگی در این روزها ، معلوم بود که  طلسم می شکند ، هوایی می شوم ، و دلم پر می زند برای زیارت اهل قبور در مقبره قدیمی خانوادگی .
و چه حس جدیدی داشت  دیدن نام پدر بزرگ میان آن همه مرحوم و خواندن سنگ قبر ساده ی رنگ و رو رفته اش " به یاد مبارز ملی ، مذهبی ایران که در سن 52 سالگی و در شهریور 1342 از دنیا رفت"
و چه سخت بود این احساس که او ،  و چه بسیار مثل او رفته اند اما، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم .
ظالم همیشه قدرتمند است و مظلوم می میرد . ظالم همیشه پیروز است و مظلوم جان می دهد . ظالم همیشه می ماند و مظلوم می رود .ظالم را همیشه ظالم سرنگون میکند اما بارش را مظلوم بر دوش میکشد . قربانی اش را مظلوم می شود . جانش را مظلوم میکند.
....
خوشبینانه اش این است که مظلوم در یادها به نیکی یاد می شود .اما  آیا این کافی است .
چه خراب شده سر زمینی داریم ما که هر از چند گاهی یک عده لوطی با انترهایشان در آن به حکومت می رسند.

۲ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

روزی نو

 در حال بستن بار و بنه سفر هستم که راهی شویم . امسال فکر میکنم تاسوعا و عاشورای دیگری را تجربه کنیم .
وقتی فکر میکنم چه چیزهایی ببرم تا در مواقع لزوم از خودمان دفاع کنیم یعنی این تاسوعا و عاشورا چیز دیگری خواهد بود .

۱ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

کسی که مثل هیچ کس نیست

احساسم این است که امام زمان ظهور کرده است ! شاید همین مصلح زمانی بود که کشتندش ، یا منتظری که حرفش را زد و رفت یا حتی ممکن است ندا آقا سلطان بوده باشد یا حتی پسر روح الامینی ، و یا سهراب یا کاوه یا کیانوش آسا یا ، یا ، یا
من یک ارتش می بینم ، که رهبری ندارند اما هدایت می شوند ، یک ارتش می بینم که مدام در حال جوش و خروشند. یک ارتش تاکتیکی می بینم که قرار است سلاح هایشان را زمین بگذارند و به طبیعت وابسته باشند .
من یک ارتش می بینم که فرماندهانشان از ناکجا آباد دستور حمله را برایشان صادر می کنند . ارتشی می بینم که خسته نمی شود تنفرش زیاد می شود  اما  تنفرش او را به خشونت نمی کشاند ، دل رحم ترش می کند . من ارتشی می بینم که بدون زحمت خودش را تکثیر می کنند . مردانش  چادر به سر می کند ، بی دینانش  به قم می روند تا در مراسم تشیع یک فقیه شرکت کنند . لائیک هایش  الله و اکبر میگویند ، و زنانش  شعار می سازند ، و کودکانش در انتخابات مدرسه درس می دهند .
 و خلاصه پرچمش از این سوی عالم از پیشانی سهراب تا آن سوی عالم و به دست مانکن های ایتا لیایی بسته می شود. 
من یک ارتش عجیب می بینم که با نیرویی مافوق طبیعی هدایت می شود . فکر می کنم نمی شود .فکر می کنم اینها همه اش تصادف است . فکر می کنم من تحصیل کرده ام این حرفهای غیر علمی به من نیامده است .
اما باز  وقتی می بینم که روزها و مناسبتها کنار هم چیده می شوند تا بر گستردگی و پیچیدگی این ارتش بیفزاید . وقتی می بینم در یک شهر کوچک بلند گوی مسجد مرگ بر دیکتاتور می گوید و مردم همراهیش می کنند . وقتی می بینم که در شهری مذهبی تابو ها یکی یکی فرو می ریزد و هر شعاری که برزبان آوردنش از گناهان کبیره اشان محسوب می شود  با صدای بلند  فریاد زده می شود .
شک می کنم و باز با خود می گویم نه ، این حساب و کتابها که کی ؟ و کجا چه باید بشود از عهده ی من ِ  دو پا خارج است .
از عهده ی شمای دو پا هم خارج است . من فکر می کنم کسی ما را هدایت می کند که دست هیچ کس به او نمی رسد . کسی که مثل هیچ کس نیست و به همه ما  شباهت دارد.

۳۰ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

حسینعلی منتظری

دارم فکر میکنم خدا چطور میتواند به  کسی که دوستش دارد بفهماند که دوستش دارد!
خدا چطور می تواند به ما بفهماند که چه کسی را دوست دارد و برای دوست داشتن او چه بهایی پرداخت میکند ؟
شش ماه پیش اگر این مرد بزرگ را پیش خودت می بردی چند درصد مردم میدانستند که او کیست ؟
و برای انسان بودن و برای انسان ماندن چه بهایی پرداخته است ؟

سناریو همچنان به کارگردانی خودت پیش می رود و دست غیبت همه چیز را همان جا که باید باشد میچیند.
دارم فکر میکنم  بعد از این آنهایی که می بری و دوستشان نداری را چطور به بدترین رسوایی ها محکوم میکنی؟
قبل از بردنشان چه چیزهایی را به ایشان نشان خواهی داد ؟
وچطور به فاصله ی فقط شش ماه پرده از چهره دوستان و دشمنانت بالا می بری و مردمانت را مبهوت میکنی ؟
آقای حسینعلی منتظری ، آیت الله ، آیت الله العظمی، شما هر که میخواهی باش و هر لقب بشری که می خواهی داشته باش . از این پس شما را مسلمان و غیر مسلمان محترم می شمارند مگر آنکه منافق باشند .
تاریخ ایران نام شما را در یاد خواهد داشت .
و به نیکی از شما یاد خواهد کرد .

۲۹ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

انالله ....

این هم یکی از بازی های عجیب دوران ماست . دو سه روز بعد از آنکه برآورد شد چه جمعیتی برای پاره کردن عکس امام عزای عمومی میگیرند و برسر و سینه زنان خودشان را به راهپیمایی دولتی می رسانند باید آیت الله منتظری مرحوم شوند تا مقایسه تکمیل شود .
حالا دیگر دارد باورم میشود که خدا در خیلی از وقایع اتفاق افتاده این چند ماه دخالت مستقیم داشته است .

۲۷ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

کوه در مه

از راه رسیده ام ، خسته ، درب و داغان ، با فشار مضاعفی که به باسن مبارکم آمده است ( هنگام افتادن روی استلاکمیت های توی غار ) .
خانم خانمها ( دختر بزرگم )  با من قهر کرده ، تقریبا یک گونی پر برایش سنگ آورده ام اما نتوانستم رضایتش را جلب کنم .
میگوید مامان بقیه دوستهایم روز جمعه توی خانه پیش بچه هایشان می مانند و برایشان غذا درست می کنند . اما تو روز جمعه می روی   دَ دَ ر  و به جای هر چیز برای من گونی گونی سنگ می آوری ؟
بیزقولک با من قهر کرده و میگوید : فردا به خانم معلمم میگویم که تو سوره ولعصر را یادم ندادی.
نمیتوانستیم بچه ها را ببریم راه خطرناک بود و شناختی از آنچه که پیش رویمان بود نداشتیم .
در یک روز مه گرفته ی کامل دیدن لایه های اعجاب بر انگیز سنگها و کانی ها روی هم و پیچش و خمش و چین خوردگی های کوه و تپه اگرچه به خوبی دیده نمی شود اما به زحمتش می ارزد که آنقدر نزدیکشان شوی که بشود لمسشان کرد.
همه چیز همانقدر جالب بود که در روز آفتابی میتوانستی از کوه و سنگ و حتی بستر رودخانه ببینی . بالا رفتن از کوه با شیب تند یک طرف. رسیدن به دهانه ی غار یک طرف. وحشت از پایین آمدن از کوه یک طرف . شگفتی داخل غار یک طرف و بعد فکرش را بکن وقتی پایت را از غار بیرون می گذاری ببینی مه آنقدر بالا آمده است که نمیتوانی دو قدم آن سو تر از خودت را ببینی و ساعت آنقدر گذشته است که اگر نیم ساعت دیگر آن بالا بمانی شب می شود و دیگر پایین آمدنت میسر نیست .
و تو رفتن را بر میگزنی و می بینی  همان بهتر که دره وحشتناک پیش رویت را نمی بینی .
همیشه بالا رفتن از کوه برایم مثل این است که خودکوه را بر دوشم سوار کرده ام و بالا می برم . اما پایین رفتن چیز دیگر است سرخوش می شوی ، انگار شراب کهنه نوشیده باشی تلو تلو می خوری و روحت دیگر در اندازه تنت نیست .

۲۶ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ته بندی

 خسته و خواب آلوده ام از کلاس آمده ام
 فردا به کویر می رویم  رمل ببینیم
 دخترک مشقهایش را ننوشته
 لباسهای بچه ها را توی ماشین نینداخته ام
آقای خانه گرسنه است
دوش نگرفته ام .
خدایا چرا من اینجا نشسته ام اراجیف به هم می بافم
بروم به کارهایم برسم
فردا شاید بشود ازکویر چیزهای بیشتری گفت

۲۴ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

من دچار خود س......انسوری شده ام . به قول دوستی به زور خود سان....سوریمان کرده اند . نه می توانیم ببینیم ، نه می توانیم بشنویم و نه می توانیم آنچه دیده ایم تعریف کنیم . چرا که همه اینها  جیز است و جیز می شویم .
یک تکه بیسکویت ساقه طلایی افتاده بود بین حروف ظ و ط کیبوردم و آن تو ؛  موها گیر کرده بود خواستم با دو انگشت سبابه و شست بیاورمش  بیرون نتیجه این شد که انگشتم روی حرف ظ آنقدر فشار آورد که نصف صفحه شد ظظظظظظظظظظظظظظ بیسکویت هم خرد و خاک شیر شد و آخرش هم بیرون نیامد .
یک سوزن پیدا کردم و ذره ذره و با دقت بیسکویت ها را درآوردم . هر چند باز هم تمیز تمیز نشد اما از خراب کاری  اولم بهتر بود.
حکومت یعنی همین ،  اگر  فشارت بر اجتماع نامعقول باشد  و کارگزارانت  بی کفایت ( یعنی هم شیوه ات بد باشد و هم ابزارت ناجور)  آخرش چیزی را تکثیر میکنی که تلاش میکردی از شرش خلاص شوی !
 به فرض غلبه بر اوضاع هم دیگر شرایط  همانطور که دوست داشتی باشد   ،  نخواهد بود.
من از این آقایانی که برای حمایت از مجید توکلی چادر روسری سرشان کردند خیلی خوشم آمد  اشکم را درآوردند .در این ماجرا  نه از تحقیر مجید چیزی به چشمم آمد و نه از تحقیر زنها من تنها چیزی که دیدم یک جماعت سر بدار  بود که می گفتند ما همه حسن جوری هستیم سر به دار می دهیم اما سرمان را در مقابل ظلم   فرو نمی آوریم .......................................................
 و با دست خالی در مقابل مغولان قد علم کردند.

۲۲ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

اگر آقایان در این روزهای نزدیک به محرم که مردم نخورده مست هستند بخواهند بیگداربه آب  بزنند،  شک ندارم که تمام این وقایع سناریو بوده است .
بگیر و ببند در این روزها آن هم اگر وزنه ها باشند . نه تنها نشان می دهد که این برادران از مونگولیسمی چیزی رنج می برند بلکه نشان می دهد که اصلا قصدشان کشاندن مملکت به جنگ داخلی بوده است و هیچ هم مونگول نبوده اند بلکه دارند ماموریتشان را به طور اکمل انجام می دهند .
یک چیز دیگر هم هست ممکن است طرف به اصطلاح مظلوم با گرفتن نقطه ضعف  برشدت مظلوم نمایی خود افزوده باشد . که اگر این باشد هم نشان میدهد این طرفی ها هم کم بلد نیستند با گردو خاک و ایجاد جنگ زر گری در روزهایی که می شود تاثیر گذار بود ، حدا کثر استفاده از زمان و مکان را بدون اینکه مستقیم وارد عمل شد ببرند.

۲۱ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

بابک و مجید

اگر هم نمیدانستم که مجید توکلی کیست و چه کرده با این عکسهایی که فالس نیوز از این پسر روی سایتش انداخته فهمیدم .
روشن بود  این عکسها را برای تحقیر کردن این جوان انداخته بودند . اما نتیجه اش عکس شد . دوستی که در یک مکان دولتی و اداری این عکسها را در سایت فالس دیده بود میگفت زن و مرد متاثر شده بودند برخی از زنها گریه کردند . و آنقدر نفرت در  نگاه آقایان بود که نمیشد به چشمهایشان نگاه کرد . برخی هم حیران بودند . نه بخاطر این که پسرک لباس زنانه پوشیده بود چون کاملا مشخص بود تصویرها فتوشاپی هستند از این حیرت کرده بودند که اینها چطور برای رسیدن به اهدافشان حتی حاضر به قربانی کردن مقدسات  هستند. ( آخر حجاب را آنقدر مقدس کرده بودند وزنها را به داشتنش مجبورکه همگی فکر میکردیم اگر نداشته باشیمش در جهنم جیز جیزی می سوزاننمان)
روسری زنانه ای که به سر این جوان کرده بودند به نظر من سمبل مردانگی و عزت او می شود. همانطور که بابک خرم دین سمبل شجاعت و مردانگی این ملت است .( با ان لباس زنانه اجباری که خلیفه به تنش کردو پس از آن به شهادتش رساند)
هر لحظه که میگذرد بیشتر به این فکر میکنم که اینها با دستی نامرئی  به سمت پرتگاه هد ایت می شوند .
( نکند جدی جدی امام زمان دارد می آید و اینها همان قوم یاجوج و ماجوج و درو دنباله های دجال هستند؟ )
 این ترفندها ی عجیب ، روسری سر کردن به سر این جوان ، پاره کردن عکس خمینی و نمایشش در تلویزیون ، نمایش خانواده ترانه موسوی و خیلی های دیگر از کجای اینها در می آید که اینقدر مبتذل و خام است .
تئوریسین اینها کیست ؟ چند کلاس سواد دارد؟ کجا بزرگ شده است ؟
آخر مگر میشود در کشور داری تا این اندازه خام دست بود؟
پیش بینی ام  در مورد تصویر پاره شده این است که شرایط دقیقا به عکس می شود و باز هم باعث یک رشته درگیری ها و خارج شدن بیشتر اوضاع از کنترل است . به گمان من این اتفاق باعث هیجان آلود شدن حوزه ها میشود .درگیری هایی داخل حوزه میان یک دسته اقلیت و اکثریت رخ میدهد  و طلبه ها هم به عیان کردن اعتراضشان می پردازند.

۱۸ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

اون تور نت

از صدقه سر آقایان خدمتگزار جدیدا هم میتوانم اینترنت بازی کنم هم به همه کارهایم برسم ، از ریز و درشتش .
آنقدر سرعت اینترنت پایین است آنقدر سرعت اینترنت خاک تو سری است ! که در فاصله باز شدن یک پنجره میتوانم بروم،  ظرفهایم را بشویم .
 چهل پنجاه  صفحه  از  کتاب "دکتر خفقان " را بخوانم و در حاشیه ده پانزده صفحه اش ریز ریز نقد بنویسم .
 دستشویی توالت را بشویم.
 دوش بگیرم.
 یک ه...م خواب گی پر ملاط داشته باشم .
 سیگاری بکشم ( سیگاری نیستم به خاطر ادای دین به فروغ که در فاصله میان دوهم ...اغوشی سیگار کشیدن بهش می چسبید گفتم )
باالطبع یک هم ....آغو....شی دیگر داشته باشم و پدر صاب بچه را در بیاورم .
دوباره بروم دوش بگیرم .
سرم را سشوار کنم . 
غذای فردا ظهر  را بار بگذارم .
نرم نرمک و خرامان خرامان  بیایم سراغ  کامپیوتر
و ببینم که بله یک سوم  صفحه به میمنت و خوشی باز است .
که تازه  در آن یک سوم صفحه هم عبارت مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد قابل رویت می باشد .

۱۷ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

میخ طویله

یک جایی و پیش عمر خیامهایی   دو دو تا چهار تاها با هم نمی خوانند که آدم به شک و شبه می افتد که انگار این جا و این آدمها تعمدا قصد کرده اند این دو دو تا چهار تا ها را  نخوانند و نفهمند .
و یا این که ممکن است همانطور که  گفته اند و می گویند خدا وعده  داده است ، پرده ای از غفلت جلوی چشمشان انداخته باشد که نبینند و نشنوند.  چون خدا مکار است و می خواهد به مکر خود کاری کند که سرنگونی آنها از حماقت خودشان باشد و نه چیز دیگری .
من در جایی کار می کنم .  و می دانم  اگر زیر دستم در آسایش و آرامش نباشد خیلی زود صدایش در می آید و اگر زورش به من نرسد به چیزی آسیب می زند یا کم کاری میکند و همه چیز مختل می شود.
و در جایی کار می کنم که می دانم اگر بخواهم چیزی را به زور به زیر دست خود تحمیل کنم یا حقش را ضایع کنم . اولین کسی که از این موضوع ضربه می خورد من هستم .او می تواند در چای من تف بیاندازد و برای من یک چای تف آلود بیاورد. می تواند روی زمین پوست موز بیاندازد و مراسرنگون کند. می تواند ماشین مرا با میخ طویله خط خطی کند . و در متمدنانه ترین حالت می تواند مدام به این دایره و آن دایره این سازمان و آن سازمان این اداره و آن اداره تلفن بزند ، نامه بنویسد یا برود بست بنشیند و آنقدر از ظلم و خودخواهی و نقاط ضعف من بگوید و بگوید که من بل کل اعتبار خودم را از دست بدهم .
این چیزها  ابتدایی ترین چیزیهایی است که من می دانم .
حتی سبزی فروش سر کوچه امان هم شاگردهایش را بر اساس همین دو دو تا چهار تا کردنها  سر به راه و کار آمد می کند .
حالا وقتی می روی در توالت پارک یک شهر با جمعیت ده هزار نفر و می بینی که روی دیوارها به جای کشیدن نقاشی کج و معوج معمول از  آن جای !  آدمها و دادن شماره تلفن . شعارهای تند و  رادیکال نوشته اند می فهمی که این موج که چهار، پنج  ماه پیش در مرکز بوجود آمده است ، حالا دارد به اطراف پخش می شود و این پخش شدن یعنی باید شمارش معکوس را آغاز کنی .

۱۴ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ادای دین به خیام

تمام دیروز بعلاوه امروز را به بطالت گذراندم ، خوابیدم ، نشستم ، فیلم دیدم ، شو دیدم و دخترها هم دور و برم گشتند و بازی کردند و جیغ و داد راه انداختند .


تمام دیروز بعلاوه امروز روی تمام مبلهای خانه برای لم دادن و چرت زدن وقت گذرانی کردم .

دانشگاه نرفتم ، نمایشگاه نرفتم ( انگار کن من در یک نمایشگاه کار می کنم) ، غذا ی درست و حسابی نپختم ، کتاب نخواندم .

بچه ها را برای شام بردم رستوران ، امروز و امشب هم بهشان قول داده ام یکی دو فست فوت جدید را امتحان کنیم . ذرت مکزیکی بخوریم ، آیس پک بزنیم ، چیپس و ماست موسیر بلمبانیم و دیگر و دیگر و دیگر ...

خیام اگر زباده مستی خوش باش ..............با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

عاقبت کار جهان نیستی است ..................انگار که نیستی چو هستی خوش باش




۱۲ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

روزهایی که می آیند

تند می روم ، تند می آیم ، تند حرف می زنم ، تند تند کارهایم را می کنم انگار باور کرده ام که زمان مثل برق و باد می گذرد وفرصت این لحظه ها از دست می روند .
مرد خانه به یک مامورت طولانی مدت رفته است و من هستم و بچه ها که همیشه برای برقراری ارتباط با آنها دچار مشکل میشوم . دخترها خودشان هستند و من خودم .
یادم رفته است وقتی ده ساله بودم یا هفت ساله بودم زندگی چطور میگذشت . همیشه چیزی وجود داشت که خانواده به آن سرگرم  باشند و من را که تا آن زمان کوچکترین عضو خانواده بودم به حاشیه می برد .
نقل مکان از شهری به شهر دیگر ، خیانت دوستان پدرم به او و ورشکسته شدنش ، وقوع انقلاب ، جنگ ، خواهرها و برادرهای بزرگتری که باید ازدواج می کردند ، سربازی می رفتند ، زن می گرفتند . و پدری که باید خودش را جمع و جور میکرد و راه دیگری در زندگی پیش می گرفت و باز کوچ کردن از شهری به شهر دیگر.
 یادم رفته است که چطور کودکی کرده ام و دختر بوده ام  ولی باید با دخترهای عجیبی  سرو کله بزنم که اعتقاد دارند من عجیب ترین مادر دنیا هستم .
 روزها دارند می آیند و می روند . اوضاع سیاست بر وفق مراد نیست شواهد نشان می دهد چیزی در درون ِ  قدرت اتفاق افتاده است . چیزی که مردم نمی دانند . و کسی هم دوست ندارد که ایشان خبر دار شوند . شواهد می گوید اوضاع آنقدر شکننده شده که حتی به زور سر نیزه هم نمی توانند چیزها را به حال اول برگردانند .و مردم کوچه و بازار روز به روز بیشتر در خودشان فرو می روند و شک کردن به همه چیز در همه ارکان در میان همگان رواج پیدا کرده !