۸ بهمن ۱۳۸۸

ربطش بدهید

بعد از دادن ِ! یک امتحان دوست داشتنی به خانه برگشته ام . امتحانی که استادش به جای درخواست استفراغ اندوخته های دانشجویان از کتابهای تاریخ مصرف گذشته روی کاغذ امتحان . از دانشجویان خواست که تحلیل خودشان را از ارتباط موضوع واحد با رشته ی تخصصی اشان بنویسند . و این شد که من سر جمع سه خط نوشتم !
ارتباط دارد خوب هم دارد . ولی در این خراب آباد پی ارتباطش نباشید پی این باشید که بتوانید ربطش را باسایر علومی که به آن ارتباط ندارد و یک جوری ربطش می دهند باشید .ایده آلیست نباشید . همینطور مثل اوضاع روزگارمان ولنگار باشید .

۳ بهمن ۱۳۸۸

زنی کنار جاده

امروز دوباره آن زن ِ کنار جاده را دیدم ، با همان چادر سیاه خاک آلود . سوارش کردم .
دوستان گفته بودند او رازیاد توی این جاده می بینند. سواره ، پیاده . من اما دومین بار بود .توی ماشین که نشست خودش را به طرز مخصوصی جمع و جور کرد . در واقع به طرز مخصوصی خودش را نشانم داد .
گفتمش : برای تهران رفتن مشکلی نداری ؟ برویم خانه من .
گفت : خوب توی ماشین چه عیبی داره؟
گفتم : مگر بدون شلنگ تخته هم می شود؟
خندید . و صدای خنده اش آنقدر شیرین بود که می شد توی چای ریخت به هم زد و با نان و پنیر خوردش .
نگاهش کردم . بین سی ، سی پنج سال . چشم و ابرو مشکی و کمی تپل مپل .
او هم مرا نگاه کرد . و با شرم خاصی گفت : نمی آد بهت اهل شلنگ تخته باشی ؟
من هم خندیدم آنقدر بلند که چهار ستون رخش لرزید .
نمی خواست با من به خانه بیاید . می گفت همین جا گوشه کنار یک کاروانسرای قدیمی است یکی از اتاقهایش را مقوا انداخته ایم با دو سه تا پتوی پاره ، بعضی وقتها با راننده کامیونها می رویم توش! نیم ساعت بیشتر که وقت نمی گیرد ، می گیرد ؟ وبعد با تعجب گفت : می گیرد مگه ؟ من کار دارمها!
ناچار شدم همانجا توی ماشین کنار جاده کمی نوازشش کنم . سعی کرده بود تمیز باشد . بوی اودکلن قدیمی چارلی می داد .از داشبورد عطری که برای عزیزترین خریده بودم و هنوز وقت نشده بود کادو پیچش کنم به او دادم . اول قبول نمی کرد می گفت : این چیزا چیه ؟ من پول می خوام ها ؟
گفتم : پول هم بهت می دم جیگر فقط دفعه دیگه که من رو دیدی از این عطرا بزن !
با شک و تردید عطر را توی کیفش چپاند وگفت : من نمی دونم ها اگه نمی خوای بجسبی عیبی نداره ولی باید پول وقتم رو بدی ؟
خنده ام گرفت , از این که برای من وقت گذاشته بود .
گفت : مسخره ام می کنی ؟
گفتم : عزیز جان من تا به حال فکر می کردم تو فقط تن فروشی نگو وقت فروش هم هستی اینطور باشد نمی توانم از پس خرجت بر بیایم .
چقدر دوست داشتم با او تنها باشم ولی نشد حاضر نبود یک قدم از مرامش که توی جاده و توی ماشین و توی کاروانسرای خودش ؛ محصولش را عرضه کند عقب بگذارد.
چند بوسه و کنار نه چندان جدی هم در کار بود . اما نگران وقتش بود . و می گفت از یک ساعتی که بگذرد مشتری ها می پرند و من باید دوبل حساب کنم .
دوبلش هم مبلغ منصفانه ای بود ، کمی با هم حرف زدیم . از من خوشش آمد و گفت ، شاید اگر بار دیگر ببیندم به خانه هم بیاید .
چه روز عجیبی بود برای من .
به خانه رسیدم و فردا دوباره باید راهی شوم ؛ با همه ی وجود خسته هستم وچقدر می چسبید یک مشت و مال ِ بدون ادعا .

۲۳ دی ۱۳۸۸

دشمن مردم

یک نفر باید بیاید برای من این پالسهایی را که معلم دخترکم در دیکته به او میدهد به من بفهماند . نمی دانم من استارتش را زده ام یا خودش اینقدر زمینه دارد . امروز در دیکته به بچه گفته است :
آن دزد که مردم دوستش ندارند دشمن مردم است .
جل الخالق .............

۲۱ دی ۱۳۸۸

چه همه من غلط دیکته می ریزم توی خاطراتم . حالا اگر بیزقولک این کار را کند دو تا توسری هم بهش می زنم که بچه این چه وضع نوشتن است . خدا یا ما را از قدرتی که بهمان می دهی تا از ان برای ضعیف تر از خودمان استفاده کنیم رهایی بخش


همه اش تقصیر این است که بعضی فونتهای من پاک شده گویا ویروس کش جدید مثل همه ی ویروس کشها یک چیزی را خوب کرده و یک جای دیگر را ناکار کرده است .

دختر بزرگ در کاراته پیشرفت خوبی داشته است . اما فن هایش را به بیزقولک می زند . بیزقولک فکر می کند من بینشان فرق می گذارم و برای او یک چیزهایی می خرم که بیزقولک هم دلش می خواهد داشته باشدشان . بنا بر این با فضوولی به وسایل او حرصش را در می اورد و او هم در عوض به او فن میزند – نمی دانم کاتاست چیست – بیزقولک جیغ بنفش می کشد و مرا صدا می زند .

من که خدای خانه هستم به تفکر فرو میروم که چه کنمشان اگر طرف این را بگیرم ان یکی شاکی می شود . اگر طرف ان را بگیرم این یکی لوس می شود . ناچار گاهی به نعل میزنم و گاهی به میخ . نتیجه این شده است که حالا هیچ کدام دیگر مرا باور ندارند . و خد ایشان را عوض کرده اند .

مثل همان اتفاقی که بر سر ایمانمان به خدای کائنات امده است . ما هر کدام خودمان را برگزیدگان عالم می دانیم و فکر می کنیم مگر می شود از ما درست کردار تر هم در عالم پیدا شود . حالا نگو که یک شق دیگر هم دارد و ان این است که ان دیگران هم خودشان را بهتر و برتر از همه و در همه ی امور محق می دانند . گیری کرده است خدا در این اشفته بازاری که خودش خلق کرده .

تازه تا او فکر کند که باید با ما چه کند ما تعللش را به حساب ناتوانی اش می گذاریم و بل کل منکرش می شویم .

کارهایم شلوغ پلوغ شده به هیچ کاری نمی رسم سه چهار تا پروزه نیمه تمام دارم که باید یکی دو هفته دیگر تحویل دهم . در عین حال فکر می کنم روزها تکراری هستند . برای فرار از این تکرار روزها همان کارهایی را می کنم که بیشتر ادمها می کنند غصه می خورم و غر غر می زنم .

دیشب برادرم دوباره زنگ زد جرات ندارم تلفن هایش را جواب بدهم گذاشتم انقدر تلفن زنگ بزند تا خسته شود . حالا عذاب وجدان گرفته ام . در این گیرو دار بگیر و ببند و روزهای اشوب گیر داده مدام زنگ می زند که ببیند در ایران چه خبر است . نمی توانم حالی اش کنم وقتی در بیرون گود نشسته و این همه از این سرزمین دور است نباید پشت تلفن با سوال و جواب مرا به خطر بیاندازد .

می پرسد خشایار چطور است . چه به او بگویم .

می پرسد نازی چه کار می کند . خفقان می گیرم . نمی توانم چیزی بگویم به دروغ میگویم . حالا همه خوب است . کاری که همه می کنند .

دزدکی برایش ایمیل میزنم .دوزاری اش نمی افتد دوباره زنگ می زند که .. کجا – چطور – چه وقت

(گفتم که علامتهایم پاک شده اند . فقط خط فاصله و نقطه دارم این است که احتمالا نمیتوانم حرفم را انطور که باید و شاید بنویسم . مثل سرزمینی می ماند که در ان همه ی صدا ها خاموش شده است و فقط برای بیان احساسات میتوان از نقطه سر خط و فاصله استفاده کرد این است که نمی شود حرفی زد تا به خوبی بتوان به کرسی اش نشاند . )

هر تق تقی که تلفن می کند . فکر می کنم دارند رصدمان می کنند . میگویم .. ها ببین برادرها دارند به حرفهایمان گوش می دهند و او هم می گوید . غلط کرده اند مگر این مملکت صاحب ندارد .ازشان شکایت کن . برای ان پشت خطی های نامرئی که شاید باشند و شاید نباشند خط و نشان میکشد و درس اخلاق می گذارد که رسالت بشر در رسیدن به ازادی است . اگر قرار باشد شما به حرفهای ما گوش بدهید ازادی های خودتان را محدود کرده اید . یعنی زمانی که می توانید بروید از زندگی لذت ببرید را محدود کرده اید . وارد پروسه ای شده اید که خودتان در ان غرق میشود . و از این مزخرفات )

من می گویم خنگول جان با کی داری حرف می زنی مرد حسابی . تو مثل این که تا ما را کنج محبس نبینی خیالت راحت نمی شود ها .

نتیجه این است که تا او زنگ می زند می پرم گوشی را بر میدارم و با حسرت به شماره نگاه می کنم و به همه می گویم بی خیال زنگ تلفن شوند .




۲۰ دی ۱۳۸۸

ایرانی یزید را دوست ندارد

هر صبح که از جلوی دکه روزنامه فروشی رد می شوم می بینم که برادران  با چه پشتکاری به مطبوعات کشور رزیم داده اند . دکه ها هر روز لاغر تر میشود . همینطور از حجم روزنامه ها کاسته می شود و به بزک دوزک مجلات زرد اضافه می شود. خدا وکیلی دیگر حالم به هم میخورد بس که عکس هنرپیشه با اطوارهای عجیب و غریب و نچسب روی مجلات می بینم .
یادش به خیر روزی بود که یک مجله می خریدیم من بخش سیاسی اش را می خواندم . اقای خانه بخش اقتصادی اش را تورق میکردند . بیزقولک کلمات جدیدی که یاد گرفته بود ازتویش در می اورد و دختر بزرگه  با عکسهایش کار دستی درست می کرد .
حالا اما .......................
گفتم بیزقولک یادم امد که بنویسم عجیب شکوفا شده است . در عین نا باوری انگار دگمه  استارتش  را زده اند . به سرعت در حال یاد گیری است . یاد گرفتن کلمات جدید پشت سر هم مرا هم سر ذوق اورده انقدر که دل مشغولی هایم را میزنم توی دیکته و به خوردش می دهم . مثلا میگویم
ندا مرد .
ایرانی ازاد است .
مردم ایران ازادی را دوست دارند .
ایران ازاد می شود .

تازگیها دقت کرده ام معلمش هم با کلمات مشابه به من پیغام میدهد .مثلا دیروز در دیکته گفته بود .

مردم ایران ازاد بودند .
یزید ازادی را دوست ندارد.
ایرانی یزید را دوست ندارد .

۱۲ دی ۱۳۸۸

دل کور

وقتی آن قدیمها کتاب دل کور اسماعیل فصیح را می خواندم وقایع درخونگاه و خانه بحران زده اش کلافه ام می کرد . این همه ظلم ، این همه حماقت ، این همه توسری خوردن و دم نیاوردن .
راستی در خانه ای که پدر همه کاره خانه باشد  با استبداد و تبعیض بین فرزندان فرق قائل شود و هر صدای کوچک اعتراضی را با مشت و سیلی جواب دهد . تصورش خیلی دل شیر می خواهد که ناگهان بچه ی کوچک خانواده یاد بگیرد که به پدر نه بگوید. این نه گفتن حتی اگر با گوشمالی بچه ی کوچک همراه باشد . خیلی چیزها به بچه های بزرگتر یاد میدهد . وقتی تبعیض باشد حتما نوعی حس سرکوب شده و تحقیر شدن بین بچه های محبوب هم بوجود می آید بلاخره پدر نمیتواند همه را به اندازه هم دوست داشته باشد . این حس به همه یاد میدهد که برای نشان دادن جسارتشان می توانند به پدر نه بگویند و حتی بدتر از آن به صورتش تف بی اندازند. اوضاع و احوال خوبی نخواهد بود وقتی پدر خوانواده ببیند که بچه های دوست داشتنی اش هم در مقابلش صف کشیده اند فقط برای آنکه به کوچکتر ها بگویند کم از آن ها ندارند. این پروسه به گمان من یک کمی طول می کشد . اما اتفاق افتادنش نه تنها ممکن  بلکه از بدیهیات است .
این خط و این نشان .............