۹ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

مردها و زن ها

امروز یکی از کارمندهایم که پسر جوانی است برایم ماجرایی را تعریف می کرد برای آنکه اطمینان مرا به توانائی های خودش بیشتر جلب کند در لابه لای جملاتش هر از چند گاهی کلماتی مثل دیوث ، مادر قحبه ! چنان حالش را می گیرم که نتونه سر بلند کنه ، خشتکش را می کشم سرش بیان می کرد . من با چشمهای گرد شده او را تماشا می کردم واو در عین معصومیت ! مثل اینکه دارد برای " کامبیز " ماجرایی را تعریف می کند . برای من شرح ما وقع می داد .
تمام صبح به این موضوع فکر می کردم که چرا مردها گاهی اینقدر خودمانی می شوند و به این نتیجه رسیدم که مشکل از خود ِ من است .
وقتی فکر می کنید زن بزرگی شده اید و وقتش است تا مثل زنهای بزرگ شده با شما رفتار کنند . ناگهان تبدیل می شوید به یک دوست خودمانی که مردها با شما احساس راحتی بیشتری می کنند .
و طبیعی است کمتر محترم می مانید .
من چهل ساله شده ام . دقیقا سه چهار ماه پیش با دوسه روز اینطرف و آنطرف . وقتی چهل ساله شدم خیلی وقت بود که دخترهایم یاد گرفته بودند به من بگویند مامان و من خیلی وقت بود که یاد گرفته بودم از حرص دندانهایم را به هم بسابم و به آنها بگویم : بشین درست رو بخون .
وقتی دختر جوانی هستی یا حتی دختری هستی که می توان به تو جدی تر فکر کرد . حریم امنی داری که می توانی در آن هر جور که دلت می خواهد شلنگ تخته بیاندازی . درست است که تو ممکن است هوس انگیز و دلربا باشی اما درست به همین دلیل مردها از نزدیک شدن به تو پرهیز می کنند . آنها در ناخود آگاه خود خوب می دانند که زنان و دختران جوان وقتی مردی همراهشان نباشد خطرناک تر هستند . آنها هر لحظه می توانند به یک بمب ساعتی تبدیل شوند . بنابر این نگاه آنها به تو نگاه زیر زیرکی و دزدکی است . نگاه پر احتیاط است . ممکن است راست توی چشمهایت نگاه کنند و حرفهای عاشقانه بزنند اما مطمئن باش آنها می دانند چه خطر بزرگی بیخ گوششان است . و مدام با خود درونی اشان کلنجار می روند . به همین دلیل با تو مثل یک موجود ناشناخته رفتار می شود و به همین دلیل عموما محترم تر می مانید .
اما وقتی تو به یک زن شوهر دار تبدیل می شوی بخصوص وقتی بچه های قد و نیم قدت را ردیف می کنی آنها به تو نگاه از روبرو دارند . نگاه مطمئن .
طفلکی ها فکر می کنند آنقدر قوی هستند که بتوانند در مقابل یک زن به اندازه کافی مقاوم باشند . و به همین دلیل است که با تو خودمانی می شوند . زیرا احساس می کنند، می توانی مثل مادرشان باشی یا خواهرشان بعضی وقتها از این هم فراتر می روند و تو را مثل بقیه ی مردها می بینند .
اما نمی دانند . این نوع نگاه تو به آنهاست که خطر را از بیخ گوششان دور کرده است .
وقتی به یک زن چهل ساله تبدیل می شوی تا وقتی نخواهی تو را زن ببینند ، زنانگی ات احساس نمی شود . و به همین دلیل است که گاهی فکر می کنی رفتارشان خیلی محترمانه نیست .

۸ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

سوغاتی

یکی از دوستانم که در مقطع فوق لیسانس درس می خواند می گوید:استادی داریم که علوم سیاسی درس می دهد و با سهمیه و پارتی بازی و این حرفها مدرک دکترایش را گرفته است . شب قبل از امتحان استاد به بعضی از ما زنگ می زند و به هر دانشجو که اهل معامله باشد سفارشی از سوغات همان شهری که در آن زندگی می کند را می دهد .
روز اعلام نتیجه هر کس سوغاتی چرب تری آورده باشد نمره اش چرب تر است .
اگر هم یکی از دانشجویان بخواهد به این روند اعتراض کند ، به هزار و یک دلیل او را محکوم می کند که یکی از آنها بی احترامی به شخص اول مملکت است !.
خود من استادی داشتم که چند سال پیاپی مجبور بودم در هر همایش و سمیناری که او اراده می کرد مقاله بفرستم و شرکت کنم . اسم او را هم اول بیاورم این در حالی بود که گاهی وقتها او اصلا نمی دانست عنوان مقاله چه بوده است .
خواهرم استادی داشت که کارمند یکی از ادارات دولتی بود شب به شب تمامی نامه های اداری اش را برای او می فرستاد او هم مجبور بود تایپ شده و آماده روز بعد برای او ایمیلشان کند .
اووووه بی شمار است اگر بخواهم مثال بزنم مثلا وقتی خیلی دانشجوی کوچکی بودم یک استادی داشتیم که علاقه خاصی داشت سه چهارتا دانشجوی دختر همیشه دور و برش باشند خلاصه اموراتش نمی گذشت اگر این دخترها همراهش نمی بودند .نه اینکه بخواهد کار بدی بکندها ! نه فقط دوست داشت همراهش باشند ! نشان به آن نشانی هنوز هم که هنوز است با این که مرد مسنی شده عادت قدیمی اش را ترک نکرده همین یکی دو هفته پیش که برای کاری به دیدن من آمده بود چند دختر دانشجوی رشته ی هنر همراهش بودند . من هم نامردی نکردم و ماجرا را جلوی دخترها برایش گفتم و گفتم که حتی یک بار من را هم با یک گروه دختر برده بوده است کافه نادری ولی من از خجالت فقط آب خنک خورده بودم .
البته او هم نامردی نکرد و گفت : همیشه فکر می کرده شاید بتواند زشت ترین شاگردهای دخترش را یک جوری با پارتی بازی و ریش گرو گذاشتن شوهر بدهد و این کار را فقط به دلیل کار خیر بودن انجام می داده .
دروغ می گفت نامرد همیشه دختر خوشگل ها را گل چین می کرد خود من نمونه اش هستم دیگر !

هیچی همه ی اینها را گفتم که بگویم آموزش عالی ترکانده است با این اساتید زورکی ، پولکی و بی سوادی که هر روز با پارتی بازی و زد و بند دستشان را در یک دانشگاه بند می کند و از این جور اساتید تا بخواهید در دکان آموزش این مملکت هستند الا ماشاالله و به این زودی ها تمام که نمی شوند هیچ هر روز اضافه تر هم می شوند ....

۵ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

رویاهای سبز

وقتی آرزوهای بزرگترها بشود رویاهای کوچکترها .
دختر ده ساله ی همسایه خواب می بیند که مردم سبز پیروز شده اند و کوچه و خیابان و همه ی آدمهایی که می شناسد لباس سبز پوشیده اند و دارند عکس خائن ها! را می سوزانند .
و دختر یازده ساله ی من می گوید مامان بیا عکسهای موسوی را قایم کنیم من می خواهم وقتی بزرگ شدم در مورد این روزها یک کتاب بنویسم !و این عکسها را در کتابم بیاورم .
و پسر نه ساله ی همسایه روی بادبادک سبزش می نویسد آزادی و دور از چشم پدر و مادر می دهد به باد تا ببردش به ناکجا آباد .
آنوقت من فکر می کنم ده سال دیگر ما و آنها با این بچه هایی که این روزها را دیده اند و این رویاها را داشته اند چه باید بکنیم ؟

۴ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

کوی بهشت

یکی از دلهره آورترین فیلم هایی که دیده ام همین فیلم کوی دانشگاه است .چون می دانم هیچ بت منی وجود ندارد که به داد این بچه های مظلوم برسد . فیلم را با سرعت خیلی خیلی پایین می بینم بدون صدا در اندازه ی 15در 17 سانتیمتر ومدام برای آنکه احساساتی نشوم و اشکم در نیاید روی بر می گردانم از آنچه می بینم و باز هم قلبم و روحم به تلاطم می افتد .
مدام می گویم : خدا تو کجایی؟ چرا ظالم همچنان ظلم می کند و تو همچنان سکوت .پس کی فرصتی که به آنها داده ای تمام می شود ؟

۱ اسفند ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد

زنگ ساعت ما خیلی عجیب است . بخصوص صبح ها . من بیش از ده سال است که هر صبح با این زنگ ساعت بیدار می شوم . یک زنگ بلند و گوش خراش که صبح ها به حد جنون آمیزی عصبانیم می کنم . شاید یکبار دیگر هم در موردش چیزکی نوشته بودم بس که این زنگ شخصیت خاص خودش را دارد .
خلاصه این زنگ با همین صدایش بیشتر وقتها من را بیدار می کند ولی آقای خانه قلتی می زند و نیم ساعت بعدش با تشرهای من بیدار می شود .
امروز بعد از بیدار شدن دوباره خودم را به خواب زدم . گاهی این کار را می کنم و بعضی وقتها هم کاملا به ندرت اصلا صدایش را نمی شنوم و خواب می مانم . امروز خودم را به خواب زدم و گفتم ولش کن بابا . وبعد در یک مکاشفه فلسفه ی با خود غرق شدم .
آیا اگر من خودم را به خواب بزنم زمان از حرکت باز می ماند ؟
آیا زندگی جریانش را به خاطر خواب ماندن من متوقف می کند؟
در صورت زنده بودن ! من تا چه وقت می توانم خواب بمانم ؟
آیا ناگذیر به بیدار شدن نخواهم بود ؟
آیا این زنگ تنظیم شده است تا من را بیدار کند ؟
آیا طبق قانون طبیعت برای بیدار شدن زنگهایی از انواعی مختلف می تواند موجود باشد؟
آیا برای پایان هر چیز زنگ بیداری است ؟
بیداری از کدام پایان ؟
آیا برای پایان خواب بودن در هر نوع و هر پدیده زنگ بیداری وجود دارد ؟
آیا فسادو مراحل به زوال رفتن یک چیز می تواند پایان آن چیز باشد ؟
آیا هر چیز فساد پذیر پایانی دارد ؟
فساد هر چیز فساد پذیر را با چه شواهدی می توانیم درک کنیم ؟
اصولا فساد هر چیز فساد پذیر بسته به جنس ، نوع و شکل هر چیز چگونه تعریف می شود ؟
آیا برای آغاز مراحل تخریب از درون و فساد کامل زنگ خطری وجود دارد ؟
آیا اگر این فساد در درون ما یا یک بشقاب خوش مزه ی لوبیا پلو یا لوله کشی فاضلاب خانه یاروند زندگی دونفره یک زوج یا یک حکومت اتفاق بیفتد زنگ خطر چه وقت به صدا در می آید ؟
آیا اگر در هنگام زدن این زنگ خطر خواب بمانیم چه می شود ؟
اگر به درد ناحیه ی سینه ی خود بی تفاوت باشیم چه می شود؟
اگر بوی بد بشقاب لوبیا پلو را استشمام نکنیم چه می شود ؟
اگر به چکه کردن لوله فاضلاب اهمیت ندهیم چه می شود؟
اگر به معاشقه های بدون لذت و حتی با نفرت بی تفاوت باشیم چه می شود؟
اگر تغییرات حکومتی و اعتراضات مردمی را نادیده بگیریم چه می شود ؟
آیا اگر در هنگام زدن این زنگ خطر خود را به خواب بزنیم چه می شود ؟
اگر بیدار شویم آرام بخش بخوریم و دوباره به خواب رویم چه می شود ؟
آیا روند فساد وسرعت فساد تغییری می کند ؟
گیرم که من خواب باشم . یا خودم را به خواب بزنم . چیزی که در جریان است ماورای قدرت من است تابتوانم تغییری در آن بوجود بیاورم .این چیز زمان و مکان است که نمی تواند در حبس قدرت هیچ من یا حکومتی باشد . شاید بتوان با بعضی ترفندها مدتی درد را تسکین داد .
اما..... تا کی ؟
من بسیار خوش بین هستم به پایان فصل سرد.
البته ممکن است پشت آن ، فصل های سرد تر دیگری باشند اما این فصل سرد تمام می شود ایمان دارم زیرا زنگها به صدا در آمده اندو ما صدایشان را شنیده ایم هر چند آقای خانه خودش را به خواب زده باشد .

۲۹ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

تکاندن خانه

عید است دیگر و باید پاشم جمع کنم در دکان سیاست بازی و سیاست اندازی ام را .
خانه گردگیری و بشور و ببند حسابی می خواهد ، جرم و زنگار یک ساله راباید از تن و برش بشورم و بسابم .
نمی دانم چطور می توانم بین کارهای فروشگاه و کارهای خانه تناسب برقرار کنم، راستش کارهای فروشگاه مرا فلج کرده است .
برای پاندای کوچک ( دختر بزرگم) قرار است یک کت کوتاه چسبان قرمز یا سبز تیره بخرم .
و بیزقولک یک عالمه خرید لازم دارد که امسال می خواهم به چند قلمش اکتفا کنم .
هم به خاطر صرفه جویی - هم به خاطر وضعیت قمر در عقرب مملکت دلم نمی آید . وقتی این همه دختر کوچولو در مملکت به نان شب محتاج هستند . دخترهای خودم را عادت بدهم کفش کنار کفش و لباس کنار لباس بچینند .
پدرشان البته نظر دیگری دارد . او می گوید تحت هیچ شرایطی دخترها نباید احساس کنند که می شود به کم قانع بود !
چه حاصل که من فکر می کنم باید آنها برای روزهای سختی که ما به جبر روزگار نمی توانیم کمکشان کنیم آماده باشند .

۲۵ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

خشت و آجر

بعد از یک حناق سه روزه که حلقم را به طور کامل مسدود کرده و سوزش و دردش شبانه روزم را سیاه کرده بود . دیشب بدون درد خوابیدم .در عوض تمام شب خواب زن برادر شوهر مرحومم رادیدم که اصرار داشت من را با خودش ببرد یک مسافرت استثنایی ! حتی راهی هم شده بودم اما ناگهان یادم آمد که وسایلم را بر نداشته ام . گفتمش همین جا بمان تا بروم ساکم را بیاورم کلید را از او گرفتم و برگشتم توی خانه . اما مگر می توانستم در را باز کنم و هر چه من بیشتر تلاش می کردم سوزش و فشار بیشتری را روی باسنم ! احساس می کردم آنقدر که از خواب پریدم و دیدم از درد آنژکسیون( آمپول) سرشب نمی توانم چشم روی هم بگذارم .
دوباره که خوابیدم این بار خواب خواهر مرحومش را دیدم(اصلا نمی دانم چنین خواهری داشته یا نه )یک دختر نیمه دیوانه با موهای ژولیده و درهم .سعی کردم از او راجع به خواهرش چیزی بپرسم . این که جایش خوب است . کجا زندگی می کند و کار و بارش چطور است . اما نمی دانم چرا با من راه نمی آمد و خلاصه نتوانستم از او حرف بکشم .
دوباره بیدار شدم و دوباره خوابیدم و باز هم خواب دیدم و خواب دیدم و خواب دیدم . نه از گل و بلبل خبری بود و نه از بهشت برین . کوچه ها و محلات قدیمی و گرد و خاک گرفته ای بودند که انگار می شناختمشان . مرموز و عجیب . یک هزار توی پیچ در پیچ از خشت و آجر .

۲۴ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

خط سبز - رنگ سیاه

خواهرکم آمده بود خانه ما . دلخور بود از بیست و دو بهمن امسال و میگفت : دیدی چطور این روز به این خوبی را از دست دادیم ؟
یک سی دی نشانش دادم گفتم : این سی دی را ببین دیروز در محله امان پر از این سی دی ها بود. در مورد وقایع بعد از انتخابات تهران است . رویش را بخوان . نوشته برای شادی روح تمام کسانی که در این وقایع اینچنین مظلومانه به شهادت رسیده اند و دست ما برای یاریشان کوتاه بود . لا اقل این سی دی را تکثیر کنید و به ده نفر دیگر بدهید تا مردم حقیقت را آنطور که هست ببینند . چشمهایش گرد شد . یعنی اینجا ! توی این شهر کوچک ؟ گفتم : به در و دیوار نگاه کن ببین گروهی چقدر شعار با خط سبز نوشته اند و بعد گروهی دیگر آمده و رویش را با رنگ سیاه پوشانده اند . حالا چطور؟ حالا هم فکر می کنی اوضاع به آن خوبی که تو فکرش را میکنی نباشد ؟

۱۳ بهمن ۱۳۸۸ ه‍.ش.

قدرت زنها

در محل کارم دو آبدارچی داریم 0( این آبدارچی ها خصایصی دارند که حیف است سرسری از کنار شخصیتشان رد شویم ).
یک از آنها خانم است و دیگری آقا . یکی وظیفه شناس و منظم . دیگری ولنگار و از همه چیز منزجر. آن یکی که وظیفه شناس است مرد است . استکانها را هر سری که می برد اسکاچ می زند . دستمال می کشد . قندانها همیشه پر هستند . چایش هیچ وقت نجوشیده عطر و رنگی می دهد که نپرس گویی خود خود دارجلینگ است که همین دو سه ساعت پیش با پنج فیل از هندوستان آوردندش . چای اضافه که از او بخواهی هنوز تلفنت را زمین نگذاشته ای با سینی چای پشت در است .
و این یکی که ولنگار است زن است .چایش بوی روغن سوخته می دهد . یا یک وجب چربی رویش را گرفته یا کف کرده است . اگر یک چای اضافه از او طلب کنی دستش را به کمرش می زند و می گوید مگر من نوکرت هستم - همین یک ساعت پیش چای خوردی - کلیه ات می ترکد بس که این کوفتی را می کنی توی معده ات .اصرار کنی چای را برایت می آورد اما نزدیک است که با سینی توی سرت بکوبدش . استکانهایش بو می دهند . سال تا سال مایع ظرفشویی که هیچ آبشان هم نمی کشد . لگنی دارد توی ظرف شویی از دو سال پیش آبش کرده هر بار که لیوان یا استکانی را برای چای آوردن می برد اگر یادش بماند یک بار می زندش توی لگن و در می آورد . خلاصه خانم که نه خانم خانمهایی ست برای خودش .
خانم آبدارچی یک شوهر دارد بی عار . معتاد همه ی بار خانه به دوش خانم است . می برد . می آورد . کار می کند . خودم یک بار شاهد بودم شوهرش را که برای گرفتن خرج اضافه به سراغش امده بود با لگد از آبدارخانه اش بیرون انداخت .
اما آقای آبدارچی برعکس خانمی دارد عینهو گرز رستم . ستپر . بزرگ . قلمبه . به نکیر و منکر گفته است زکی . عصبانی مزاج . ترش رو . دست به زن دار . می آید حقوق شوهر را شخصا از اداره تحویل می گیرد همانجا می شمرد خرج راه شوهر را به او می دهد و می رود خانه .
گاهی من فکر می کنم . چه چیز باعث این همه تفاوت شده است . عوض شدن نقشها و اختیارات / یا قدرت زنها .