۱۱ فروردین ۱۳۸۹

در رد خودم ( گفته بودم آدم بعضی چیزهایی می بیند که به گ...خوردن می افتد )

به بچه ها گفته بودم حق ندارند بعضی سریالهای فارسی وان را تماشا کنند .چیزهای چندش آور و بد آموزی کننده ای! دارد.
دیشب برای اولین بار سریال "دارا و ندار" را از تلویزیون میلی دیدم .
به بچه ها گفته ام، لااقل ساعتهایی که من درخانه هستم می توانید همین فارسی وان را تماشا کنید.

۱۰ فروردین ۱۳۸۹

یاد بگیرم

آنقدر در طول زمان حرفهایی زده ام که بعدش به گ...خوردن افتاده ام که حالا دیگر هر چیز عجیبی می بینم یا می شنوم با خودم می گویم اگر لال مونی بگیرم بهتر است .
یک موقعی باردار شدن زن عقد کرده برایم تابو بود حالا دیگر باردار شدن دختر باکره هم برایم عجیب نیست . (فقط باید مطالعاتش را در مورد پیشگیری از بارداری بیشتر کند )
وقتی بود که به همه ی مردهای زن دار اعتماد داشتم ( البته در مسائل خاص) حالا به پدرم و شوهرم که هیچ اعتماد ندارم. حتی زنهای شوهر دار را هم نمی توانم مطمئن باشم که اگر زمان و مکان ایجاب نکند ساختار شکنی نمی کنند .
همین امروز داشتم با زن جوانی که شوهرش اورا می زد و با زنهای دیگر رابطه داشت همدردی می کردم . جالب این بود که شوهر زن پسر خاله او بود و او را به اجبار به همسری او درآورده بودند.
همینطور که برای او دل می سوزاندم و از پدر و مادر دختر شاکی بودم که چرا دخترشان راوادار به ازدواج با یک مرد معتاد و خشن کرده اند . ناگهان دختر دولا شد که جورابش را از زیر شلوار بالا بکشد چشمم به پایش افتاد ، به طرز وحشتناکی سوخته بود .
خودم را به کوچه علی چپ زدم و پس از مدتی بدون آنکه بفهمد موضوع را به بحث سوختگی و اینها کشاندم . فهمیدم وقتی هشت نه ساله بوده است کپسول گاز منفجر می شود و تمام بدنش در آتش می سوزد .
کاری به شرایط روحی و روانی دختر ندارم . اینکه پسری را مجبور کنند تا با دختر فامیل که بدنش سوخته است فقط برای دلسوزی ازواج کندهم خیانت به دختر است هم به پسر ، این هم نتیجه اش .
اینجا بود که دیگر خشونت مرد برایم عجیب نبود . نگاهم به مرد عوض شد و تمام احساس منفی و سیاهی که به او داشتم رنگ باخت .


باید یاد بگیرم هر اتفاق پیچیده یک دلیل ساده دارد که مخصوص خود است . دلیلی که "هر کس" آن را نمی داند .
باید یاد بگیرم مردم را از روی اعمالشان قضاوت نکنم .

۹ فروردین ۱۳۸۹

بچه های امروز

قبلن ها عید که می شد بچه ها بدون حرف پیش عیدی اشان را می دادند به من تا برایشان پس انداز کنم !
حالا عید که می شود همین که از یکی عیدی می گیرند به من نگاهی می کنند و می گویند مامان چرا اینجوری به پولهای ما نگاه می کنی !
به خدا آدم شرمسار می شود از این بچه هایی که خودش پس می اندازد و اینقدر بی چشم و رو از آب در می آیند .
ما هم بچه بودیم آخر آنوقت ها ما آبرو داری می کردیم . خجالت می کشیدیم به پدر و مادرمان بگوییم این همه سال که ما عید به عید از در و همسایه و دوست و آشنا عیدی گرفتیم و شما برای ما پس اندازش کردید کو؟ کجاست ؟
حالا می فهمم دولتها از دست ملتها چه می کشند !
این همه خرج ملت می شود .خورد و خوراک و پوشاک و خدمات عمومی و الخ . چشمشان به یک مالیات خوش است که یکی دیر می دهد . یکی چانه می زند .یکی تقلب می کند.
همین روابط داخل خانواده خودش یک عالمه پیام دارد برای ما.
نگاه کنید من که سواد درست و درمانی ندارم بلکه یک آدم باسوادی پیدا شود پیامش را بگیرد و بفهمد چه می شود آخر .
یک خانواده است با چند بچه اولهایش خوب است .بچه ها ونگ می زنند و مادر شیرشان را می دهد و باسنشان ! را می شوید و خوابشان می کند .پدر هم گاه گداری می آید حالش را می کند و می رود .
نه اینکه بخواهم مسئولیت های پدرانه را زیر سوال ببرم ها . نه فقط قصدم این است که بگویم هر کسی سلسله مراتبی دارد .یکی اجرایی است .یکی حکومتی . یکی قرار است کار کند یکی آقا باشد . پس چه خوب است که این دو تا با هم هماهنگ باشند .یکی کار کند یکی حال کند .
حالا بگذریم ... بچه ها تا وقتی کوچکند خوبند . اما کم کم بزرگ می شوند و باید خرجشان کرد . کیف برایشان می خریم ، لباس برایشان می خریم ، می رویم اسمشان را در مدرسه ای که خودمان دوست داریم می نویسیم .
اینها را می شود با سه سوت انجام داد چون این خودمان هستیم که برایشان تصمیم می گیریم. جیبمان را نگاه می کنیم به اندازه جیبمان خرجشان می کنیم.
اما خطر وقتی است که بجه هابزرگتر از اینی که بوده اند می شود . آنوقت است که تصمیم می گیرند برای خودشان استقلال داشته باشند . ( از جیب ما ها / استقلال داشته باشند اما از جیب ما ) .
اینجاست که آنها خودشان می گویند: چه کیفی می خواهند ، چه کفشی می خواهند ، چه لباسی دوست دارند بپوشند .
و اینجاست که ما ممکن است خرجمان با دخلمان جور در نیاید. یا فرهنگمان با فرهنگشان جور در نیاید .
پدر سوخته ها چشم و گوششان باز شده است دیگر می روند بچه های همسایه را می بینند می گویند ما هم می خواهیم مثل اینها باشیم .
آنوقت است که اختلاف نظر پیش می آید .بچه ها می گویند این .پدر و مادر می گویند آن .هی اینها می گویند این .آنها می گویند آن .این ، آن . این ، آن . بعد درگیری شروع می شود .
بچه ها می گویند: مگر ما اسیر شما هستیم ، هر چه شما می گویید ما انجام دهیم . اصلن خودتان پس انداخته اید خودتان هم باید جمعش کنید . ما که نخواسته بودیم به دنیا بیاییم .
اول درگیری ها لفظی اند اما وای به حال اینکه یک طرف مقاومت کند و طرف دیگر گوشش بدهکار نباشد . آنوقت است که اوضاع می ریزد به هم اجرایی ؛ حکومتی ، بچه ها ، بزرگ ها . هی همه چیز آرام می شود . اما باز یک اختلاف نظر دیگر . دوباره به هم می ریزد پدر مادرها بعضی دخترها را شوهر داده اند به شوهری که خودشان دوست داشته اند . پسرها را زن داده اند به دختری که خودشان دوست داشته اند .
اما کوچکترها ...امان از کوچکترها حالا پدر و مادرها پشم و پیلی اشان هم ریخته است و نمی توانند اوضاع را جمع و جور کنند . از آن طرف دخترهای بزرگتر که یک عمر کنار شوهر اجباری خوابیده اند چشمشان باز شده. می بینند خواهر و برادرهای کوچکتر تن به زور نمی دهند اینها هم جری می شوند . برادرهای بزرگتر هم با زنهایشان اختلاف پیدا می کنند . اینجاست که عالیجنابان برادرها هم به جان هم می افتند . اول همه چیز بین خودشان است . اما یواش یواش کاسه کوزه ها سر پدر و مادر می شکند . البته مشکل بیشتر از جانب پدر است . مگرنه مادر که می آید و می رود و خطری ندارد .
نه این اوضاع دوام نمی آورد . یک روزی می رسد که پسرها مغازه را از چنگ پدرشان در می آورند و می خواهند آنطور که خودشان دلشان خواست کاسبی کنند ! کاسبی سنتی در روزگار ما جواب نمی دهد . می زنند در راه جهانی شدن . آنوقت است که پدر چشم باز می کند می بیند همه چیزش را پسرها خورده اند و خلاصه ارث و میراث را نمرده بین خودشان تقصیم کرده اند . کوچکترها هم که کلن از دست رفته اند .اینجاست که پدر چاره ای ندارد جز اینکه سرش را بگذارد زمین و غزل بخواند .
البته گاها دیده شده پدرها یک کار دیگر هم می کنند آن هم اینکه یکی از بچه های مورد اعتمادشان را انتخاب می کنند و می گویند بیا بگیر این سکان کشتی خانواده دست تو ببر این کشتی را به یک ساحل سلامتی برسان . اماغافلند از اینکه "طوفان از بیرون کشتی نیست ، طوفان داخل کشتی است . مسافرها و خدمه از ناخدا نافرمانی می کنند."
چه شد که این همه روده درازی کردم .همه اش بخاطر آن دو سه تا پنج هزار تومانی بود که دخترک مقاومت کرد و به من ندادش تا برایش پس انداز کنم .
به خدا آخر الزمان شده است دیگر بچه ها به پدر و مادرشان هم اعتماد نمی کنند .

۷ فروردین ۱۳۸۹

ولش کن بابا همینی که هست خوب است

"
کوچکتر که بودم روزی سر کلاس فیلمنامه نویسی در مورد مبتذل بودن فیلم های بالیوودی داد سخن راندم . استادم بهرام دهقانی بودجواب مرا اینطور داد که اینقدر ادای روشنفکر ها را در نیاور این فیلمنامه ها خیلی هم داستان دارد و تا همین اندازه هم اگر بتوانی فیلم بسازی کافی است . اتفاقا آن موقع ها سیگار می کشیدم و پاتوقم کافه نادری بود . فیلمهای خوب زیادی هم دیده بودم . ( یعنی خیلی روشنفکر بودم !) همان موقع گفتم: استاد شما نباید سلیقه من را با گفتن اینکه دارم ، ادای روشنفکرها را در می آورم پایین بیاورید . ایراد ما این است که همیشه خودمان را با بدتر از خودمان مقایسه می کنیم . اگر شما شاگردانتان را ترغیب می کردید که فیلم های خوب ببینند و دست از دیدن و پسندیدن فیلم های کم مایه بردارند وضعیت فیلم سازی ما تغییر می کرد. (چند سال است که ما داریم درجا می زنیم ؟) اما استاد نظریه ی مرا نپذیرفت و نتیجه این شد که من ده تا فیلم نامه نوشتم که همه اشان داستانی مثل ، شعله ، سنگام ، آن سوی رودخانه ، شام و رام و.... داشتند . من مخالف نظریه ی ولش کن بابا همینی که هست خوب است ، هستم . بله البته می پذیرم که دیدن فارسی وان بهتر از دیدن برنامه های تلویزیون میلی خودمان است . حتی من هم ترجیح می دهم روزی سه بار ویکتوریا ببینم به جای آنکه بنشینم وقتم را به دروغگوئی های تلویزیون میلی بگذرانم . ( اصلا من دیدن فارسی وان را یک جور مبارزه منفی و زیر پوستی می بینم در مقابله با برنامه های تلویزیون میلی ) اما این بدان معنی نیست که بپذیرم فارسی وان و ویکتوریا خوب است و باید دیدش و اصولا به من چه که برای مادرم تعیین تکلیف کنم . در حوزه مادر و فرزندی همانطور که مادر چیزهایی به من آموخته است . من هم وظیفه دارم چیزهایی که می دانم به او بیاموزم . مادر من باید تغییر کند . همانطور که من باید تغییر کنم . دیروز ما باید با امروزمان فرق داشته باشد . من حق ندارم مادرم را مثلا به دیدن اخراجی های 2 ترغیب کنم و از تکنیک و بازیگردانی خوب و فیلمنامه ی دلنشین این فیلم برای او بگویم . حتی اگر او این فیلم را می پسندد .این خیانت به شعور اوست که فکر کنم 'ولش کن بابا همین برای او بهتر است و بیشتر از این کشش ندارد !' . متاسفانه این ' ولش کن بابا چکارش داری همینطوری خوب است ' سلیقه ی بسیاری از ما را رقیق ! کرده است .
"

۶ فروردین ۱۳۸۹

تغییر

وقتی کوچک بودم شاه را با آن جلال و جبروتش که در تلویزیون می دیدم حیرت می کردم
(می دانم سوال تکراری است ) اما همیشه با ترس و لرز از بزرگترهایم می پرسیدم : یعنی شاه پی پی هم می کند ؟
بعد بزرگترهایم به من می گفتند :چرا که نمی کند خیلی خوب هم می کند در توالت طلا پی پی می کند .
من اصولا کوچک که بودم همیشه یبوست مزاج داشتم فکر می کردم همه مردم مثل من هستند منتهی با درصد کمتر یعنی هر وقت توالت می روند یک چشمشان اشک است و یک چشمشان خون ! وتا وقتی کوچک هستند مادر و پدرشان به وقت اجابت مزاجشان موظفند دم در توالت کشیک دهند و او را تشویق کنند که بیشتر زور بزند .
خلاصه تجسم این که شاه برود روی توالت طلا بنشیند و هی زور بزند و چین به ابرو بیاندازد و چشمهایش را ریز کند و توی سرش بکوبد تا بلکه فرجی بشود ؛ یکی از معماهای توالتی من بود. البته آخرش به این نتیجه می رسیدم که چنین چیزی امکان ندارد و نمی شود که شاه مملکت ملزوماتی برای این منظور داشته باشد.
این مال کوچکی هایم بود حالا خیلی تغییر کرده ام .
همه ی ما روزی تغییر می کنیم باید این تغییرات را بنویسیم تا ببینیم حدش چقدر شده است به اندازه کافی بزرگ شده ایم یا نه !
حالا که بزرگ شده ام اطمینان دارم که همه آدمها از راس تا ذیل می توانند چنین توانائی را داشته باشند حتی در پاره ای مواقع تا حد غیر قابل کنترلش یعنی می شود همه جا را به گند کشید و دیگر حتی احتیاجی به توالت نیست چه برسد به طلایش .

۵ فروردین ۱۳۸۹

ویکتوریای لعنتی

رفتم پیش مامان با او دعوا کردم و قهر کردم و برگشتم / به همه ی چیزهای خوب سال گذشته که مرا بدجوری عقده ای کرد باید این اختلاف عقیده ی عظیم با مامان را هم اضافه کنم .
من مادری داشتم که همیشه بعد از نمازهای یومیه اش تسبیح بلند شاه مقصودی اش را دستش میگرفت و تعقیبات نماز را مسلسل وار ردیف می کرد . بعد می رسید نوبت خواندن زیارت عاشورا و دعای فرج و حدیث کسا و غیره و غیره و غیره . در این چند روزی که خانه اشان بودم بعد از نمازش تسبیح به دست و عصا زنان خودش را می رساند به نشیمن می نشست جلوی تلویزیون و بی خیال بقیه ی آدمهایی که احتمالا داشتند برنامه ی مورد علاقه اشان را می دیدند ! زرتی می زد کانال فارسی وان و ساعتها سریال می دید تا می رسید به ویکتوریا آنوقت همه ی ما باید صمم بکم می نشستیم تا مامان جان همینطور که صلوات می فرستد لابد برای سلامتی جرنیمو ! ویکتوریای سلیطه را تماشا کند .
بدتر از همه این بود که آقای خانه با اخمهای درهم کشیده باید می نشست کنار مادرم تا او پند و اندرزش بدهد که عاقبت مردهایی که می روند با زنهای مردم روی هم می ریزند این است که زنهایشان بروند با مردهای خوشگل و خوش تیپی مثل جرنیمو ! روی هم بریزند .
پناه بر خدا آخر الزمان شده است.

۲۴ اسفند ۱۳۸۸

زندگی بند تنبونی

همیشه فکر می کردم زندگی بند تنبونی یعنی چه ؟
حالا جوابش را پیدا کرده ام .
جوابش این است که دو ماه صبر کنی تا آقای خانه یک روز خالی میان روزهای پرش پیدا کند تا کمکت کند برای خانه تکانی . اما درست همان یک روز ناگهان یادش بیاید که باید برود معاینه فنی ماشینش را بگیرد .
تصمیم بگیری در همان یک روز پرده ها را بشوری آب قطع باشد .
بی خیال شوی و بروی سروقت شیشه ها اما توری پنجره اشان مانع باشد .
بروی توری را در بیاوری .ببینی پیچ گوشتی نداری که پیچ ها را باز کنی .
بروی از همسایه پیچ گوشتی مناسب بگیری بیاوری ببینی پیچ ها زنگ زده اند.
بی خیال شوی بخواهی بروی پنجره های اتاق خودتان را بشوری .ببینی باد گرفته است به چه شدتی .
بی خیال باد شوی اما سر فیس فیس شیشه شویت خراب شود و جوابت کند .
بروی سر شیشه شوی را عوض کنی اما شیشه شویت از پنجره بیفتد 5 طبقه پایین و تقریبا منفجر شود .


حالا بماند که در این فاصله دختر کوچیکه برود دستشویی و پی پی کند و گند بزند به خودش چون آب نبوده است .
دختر بزرگه تشنه اش شود به چه شدتی و مدام نق به جانت بزند .
خودت بخواهی دستت را بشوری اما آب نباشد .
چای بخواهی نداشته باشی .

نتیجه این که روز خانه تکانی را هم به نشستن جلوی کامپیوتر مجبور باشی بگذرانی با دستهای کثیف و روح زخم خورده ! به این می گویند زندگی که به بند تنبونی بند است .
یعنی اینکه همین الان برق برود . و حتی دستت از اینترنت هم کوتاه بماند .

۲۳ اسفند ۱۳۸۸

چهارشنبه سوری

"در بعضی مناطق ایران مراسم چهارشنبه سوری در آخرین چهارشنبه ی ماه صفر برگزار می شود و دلیل ان را نیز قیام مختار ثقفی به خونخواهی حضرت امام حسین ( ع) می دانند .
مردم اردبیل و روستاهای پیرامون آن معتقدند که چون مختار به انتقام شهادت امام حسین ( ع) قیام کرد . دستور داد تا بر پشت بام ها آتش بیافروزند و شیعیان را بر آغاز انقلاب آگاهی رسانند . گروهی نیز بر این باورند که وقتی غلبه مختار بر قاتلان امام حسین (ع) پایان یافت امیر مختار گفت که به نشانه پیروزی در پشت بام ها آتش بیافروزند و سرور و شادمانی کنند . اگر همین اندیشه را بپذیریم باز هم آتش افروزی به نشانه ی پیروزی خود یک آیین ارزنده ی ایرانی است ."
"ایرانیان باستان نور را مظهر ایزد می دانستند و ستایش می کردند ..
از آن زمان که آتش شناخته شد . به کار روشنگری شبهای تار آمد . اضافه بر آنکه شعله های آتشی که از اجاق خانه ها بر می خواست خانه ها را روشن می کرد ."
(هنری ، مرتضی . نوروزگان ، تهران ، 1385)

۲۲ اسفند ۱۳۸۸

رفتم عیدی خریدم برای همه ی اهل خانه برای برادر کوچیکه یک پیرهن بنفش راه راه که به رنگ سبز چشمهاش جور در بیاد . یه موبایل فزرتی ( بدبختانه چینی ) برای دختر بزرگه که این همه نق به جون من نزنه . دو تا باربی همزمان ( بازم چینی ) برای دختر کوچیکه . یه ادکلن هوگو برای اقای خانه .
برای خودم لب تاب خریده بودم قبلن بنابر این خودم را از قلم انداختم به اجبار .
و خوب خیلی خوشحال بودم که توی این بی چیزی و نداری کلی خرید کرده ام به حساب خودم ! و بعد نمی دانم چه شد که یه هو کاخ آرزوهایم فرو ریخت . یه دختر بچه ی افغانی دیدم که کفش پایش نبود با این لباسهای بلند زرزری و موهای خرمایی رشته رشته از زور خاک و خول بودن ! دنبال مامانش می دوید . و به مردم خیابان که تند می رفتند و می آمدند و خرید می کردند انگشت به دهان نگاه می کرد.
چقدر شبیه کوچولویی های خودم بود خدا می داند . ریزه میزه چشم رنگی . آخ قلبم ....
چرا باید محل کار من راست ِ راست بخورد به میدانی که افغانی ها جمع می شوند تا بروند اردوگاهشان و من هر روز مدل به مدل آدمهای نازنینی را ببینم که به جبر مکانشان در لا مکان ایران تبعید شده اند؟
چرا باید محل کار من نزدیک یک جایی باشد که به وفور آدمهای ندار و بی چیز دارد و این بی چیزی و نداری را نه از دست گدایی که به سوی این و آن دراز می کنند. که از چشمهایشان می شود فهمید؟
آخ خدایا بوی عید همه جا پیچیده آنها که دارا هستند آمدند توی خیابان چیز می خرند . لابد آنها که ندارند شرمنده می شوند برای پاهای برهنه ی بچه هایشان .
یک کمی انصاف به ما بده خدایا . فقط یک کمی .

۲۰ اسفند ۱۳۸۸

یک بار در سخنرانی تاج زاده شرکت کردم . حول و حوش انتخابات بود . حس غریبی به من می گفت باید از شرکت در این گونه مراسم بپرهیزم . توی هوابوی ناجوری می شنیدم شاید بوی خون و بگیر و ببند . به همین خاطر ترسیدم بروم داخل ستاد ، بنشینم روی صندلی و مثل ادم به حرفهای این مرد گوش دهم . ماندم بیرون ستاد ایستادم کنارایستگاه اتوبوس که یعنی منتظر اتوبوس هستم و حرفهایش را از بلند گو گوش دادم .
بی پروا حرف می زد ، اعتماد داشت ، اسلامی بود ، صدایش نمی لرزید ، نمی ترسید ، ایمان داشت .
من چشمهایم گرد شده بود و به حرفهایش گوش می دادم و می ترسیدم کسی مرا ببیند . تازه از ستاد "آن یکی " آمده بودم و پرچم ایران دستم بود. بدون اعتقاد و اعتماد به شخص خاصی فقط می خواستم برای بچه ها یادگاری ببرم . پرچم ایران که مال خودمان است .هر سه رنگش را می گویم .
تاج زاده گفت و گفت تا آخر من خسته شدم و رفتم . اما صدای او توی گوشم ماند . تا اینکه گرفتندش . چقدر دلم برای زن و بچه اش می سوخت . خیلی شبها برای آزادی اش دعا کردم .حتی فکر کنم گریه هم کردم .
این مرد دیروز آزاد شده است . خدا را شکر .

۱۸ اسفند ۱۳۸۸

زندگی الاغی

اینقدر خوشم می آید از اینکه بعضی وقتها بعضی ها دارند تو را دور می زنند . بعد تو می دانی که آنها دارند آسمان و ریسمان به هم می بافند و دروغ می گویند تا دورت بزنند، و اجازه می دهی که آنها خوب چرخ و واچرخهایشان را دور تو بزنند . خوب که خودشان را خسته کردند می گویی : من که نفهمیدم تو چه گفتی ولی باشد راجع بهش فکر می کنم !
یک شریکی دارم بوی پول که به دماغش می خورد هوس دور زدن به سرش می زند . می نشیند دو دو تا چهار تا می کند سهم کشی می کند می بیند حیف است که به من این قدر سهم بدهد . بعد می آید دست خودش را پیش من رو می کند . آن وقت است که من می فهمم این بابا داشته قرار دادی می بسته و چون می ترسیده که من خبر دار شوم زودتر خودش آمده همه چیز را لو داده.
عجب الاغ هایی پیدا می شوند خدایا ...
زندگی ما را از این الاغ ها خالی نکن .
یک نصیحت خودمانی هم برای خودم دارم :
"آی خارخاسک همیشه به چشمهایی که در مقابلشان دروغ می گویی فکر کن ! آنها در پس این چشمها مغز هایی دارند که تو را تجزیه و تحلیل می کنند . نگذار در مقابل این مغز ها تحقیر شوی ."

۱۵ اسفند ۱۳۸۸

اینترنت پرسرعت

وضع اینترنت کارتی آنقدر مضحک و سرعتش آنقدر پایین بود که مثل فیش حقوقم خجالت می کشیدم به کسی بگویم من با اینترنت سرعت 40 وب گردی می کنم . بالاخره اقای خانه به سرش زد برای آنکه کمتر تلفن اشغال باشد و به قول خودش من پرسرعت بروم توی اینترنت و پرسرعت برگردم بیایم بیرون ما را مشترک اینترنت پرسرعت کند . خلاصه رفت سفارش چنان سرعتی را داد که من شاکی شدم . گفتم مرد حسابی مگر قرار است سریال لاست را دانلود کنیم که چنین سرعتی را سفارش داده ای .
در واقع برای آنکه سرعت بالای 500 مرا ذوق مرگ نکند و من بلد باشم برای روزهای سخت چطور جور اینترنت را بکشم خودم رفتم گفتم 128 تا 250 را برایمان نصب کنند .
پدر خدابیامرزم همیشه به ما می گفت به کم قانع باشید و خودتان را برای روزهای سخت تر آماده نگه دارید .

۱۱ اسفند ۱۳۸۸

نمو

آقای خانه نبود شب رفتم برای بچه ها پیتزا بخرم . پیتزافروشی یک آکواریوم عمودی داشت با یک ماهی بزرگ تویش که دهنش باز مانده بود و خودش را چسبانده بود به شیشه با تعجب بیرون را تماشا می کرد .
فکر کردم این بیچاره هم مثل ما از وقتی از اقیانوس جدایش کرده اند همینطور دهنش باز مانده است .
فکر کردم ما هم آرزوهایی داشتیم به وسعت اقیانوس همه امان دستمان را دراز کرده بودیم و فکر می کردیم الان است که به او برسیم . ولی ناگهان از ما گرفتندش ما همینطور دستمان دراز بود و چشممان از حیرت گرد شده بود و ناباورانه آرزویمان را می دیدم که از ما دور می شود .
حالا همه امان شده ایم مثل این ماهی توی آکواریوم دهنمان باز مانده است و با تعجب و حسرت فقط بیرون را تماشا می کنیم . از اقیانوس که هیچ حتی از برکه هم خبری نیست گمش کرده ایم .
نباید آیه یاس خواند باید دوباره "کارتون نمو" را ببینم .

۱۰ اسفند ۱۳۸۸

اعترافات

دیروز داشتم کهنه ی بچه می شستم ! دیدم صدای اعترافات از تلویزیون می آید، دویدم رفتم دیدم این یاروریگی است نشسته است رو به دوربین و دارد اعتراف می کند .
این جریان اعترافات خیلی بامزه شده. همه یک جوری می آیند تو تلویزیون اعتراف می کنند . انگار نشسته اند پیش کشیش دارند درد و دل می کنند . اعتراف می کنند مثل هلو ، مثل آب خوردن ،مثل شستن کهنه ی گهی بچه با دترجنت . چقدر با نمک ....... تلویزیون میلی را خیلی دوست دارم .شادم می کند .