۹ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

وقتی زندان بان گه گیجه می گیرد

فصلی خواهم نبشت امروز در باب تعلیم و تربیت تا بلکه به کار خسروان آید .

"بیز بیز" و " بیز قولک " را گذاشته بودیم پیش آقای خانه تا برای تحویل  برخی اجناس فروشگاه برویم فلان شهر بارنامه ها  را امضاء کنیم .
به خانه که آمدیم دیدیم از سرو صدای دخترها خبری نیست ولی آقای خانه  بغ کرده  و روی مبل بزرگ نشسته اند  وسر در گریبان فرو کرده اند .
سلام کردیم ؛ سلاممان را به سردی پاسخ گفتند .
گفتیم : آقا ببخشید دیر آمدنم تقصیر من نبود . مشکلی پیش آمد کرد کارمان  طول کشید . این راننده ی پدر سوخته خبر مرگش معلوم نبود دیشب کجا شب زنده داری می کرده   صبح در ماشین خوابش می آمد ؛  وسط جاده دنده را زده بود اتومات ماشین برای خودش زیگزاگ می رفت خودش هم خفته بود  . مجبور شدیم کنار جاده جایی بایستیم ایشان بخوابند  مگرنه  دیدارمان به قیامت بود . خیالمان این بود که بعد از یک ساعت بیدار می شوند اما نشدند  عاقبت ناچار شدیم  دست و پایش را بگیریم همینطور که به خواب اصحاب کهف فرو رفته بود بیاندازیمش صندلی عقب . کارگرانی که همراه ما بودند هیچ یک به نشستن پشت فرمان رضا ندادند ناچار شدیم   خودمان  بنشینیم  با سرعت 40 توی جاده  زیگزاگ برویم .
 فقط حسنش این بود که ما بیدار بودیم و زیگزاگ می رفتیم ایشان خواب بودند و زیگزاگ می رفتند.
آقای خانه محلمان ندادند فهمیدیم کار بیخ پیدا کرده است با ترس و لرز پرسیدیم : آقا جان از دخترها خبر دارید . احتمالا  ؟
نگاه خشمگینشان را به ما دوختند و بعد مانند آتش فشان "استراتوولکانو" ناگهان فوران کردند که : شما اگر به فکر زندگی ات بودی دخترهایمان ! را اینطور  تربیت نمی کردی .
از وقتی آمده اند خانه به جان هم افتاده اند . مدام برای هم شاخ و شانه کشیده اند و اموالشان را به سمت هم پرتاب نموده اند . هی خواستیم آرامشان کنیم نشد . زله ام کردند . من هم هر دوتاشان را محکوم کردم .
بفرما دست گلهایت را تحویل بگیر یکی اشان در توالت حبس است ! یکی شان در حمام !
گفتیم : آقا جان خوب کردید . دستتان درد نکند بالاخره یک نفر باید باشد که این بچه ها را درست و حسابی تربیت کند . چه کسی بهتر از شما .
لاکن دیدیم ! ایشان دارند به خودشان می پیچند گفتیم : حالا چه شده است ؟ وقتی به حمد الله بچه ها توی حمام و توالت در حال گذراندن دوران محکومیتشان هستند شما چرا دارید اینجا اینطور  به خودتان می پیچید ؟
با حالتی عجیب چشمانشان را تنگ نموده  و گفتند: پدر سوخته ها از دوساعت پیش که کردیمشان توی محبس با ما لج کرده اند . هر دو تاشان درها را قفل کرده اند بیرون نمی آیند . هر چه می گوییم بیایید بیرون باشد شما را بخشیدیم . اعتنا نمی کنند . حال ما مثانه امان پر شده است و در حال ترکیدن است اما این تخم جن ها همانطور آنجا بست نشسته اند و با ما مبارزه منفی می کنند . تو را به خدا تو ببین می توانی کاری کنی بیرونشان بیاوری ؟

۸ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

برنامه ریزی جهت عذاب الهی

امروز یکی از همکارهای قدیمی ام را بعد از مدتها دیدم . این خانم خیلی خیلی از من معقول تر است . طوریکه در طرح مبارزه با بدحجابی نه تنها به او تذکر نمی دهند بلکه هم بشود به عنوان مدل محجوب و ماخوذ به حیای زن مسلمان ایرانی بگذارندش سر چهار راه روی سکو که دخترخانمهای بد حجاب ببینندش و برایشان "خوب آموزی"  بشود .
یک خانم چادر ملی  و مقنعه سفت و سخت سر کن ِ   مانتوی  گشاد  ِ سیاه پوش ِ   شلوار نخی پاچه گشاد دار ِ  کفش خاکستری ِ اسپرت ِ دون دونی  ! جنس چینی  پا کن .
با همین خانم نشستیم کلی به گپ و گفت  . یک هویی وسط حرفهای خاله خامباجی امان برگشت گفت : وای  خار خاری نمی دونی چقدر حوصله ام سر رفته است . کاش می شد  یکی از این کله گنده های مملکت می مرد   یک اتفاق تازه ای می افتاد . کمی حس امید به همه امان تزریق می شد .
من را می گویید  ترسان و لرزان گفتم : هیس الان صدایمان را می شنوند .
گفت : ول کن بابا خوب بشنوند به درک اصلا می دانی چیست مدام دارم فکر می کنم اگر این روزی که همه را دارند بر می دارند زور زوری ببرند نماز خوانی  یک صاعقه ای ،  پرندگان ابابیلی ؛ سیل و زلزله ای چیزی می آمد عذاب الهی می شد . مثل لشکر فرعون یکباره همه اشان را یکجا دود می کرد و به هوا می برد.  یک باری از روی دوش مردم برداشته می شد چه می شد ؟ پس خدا چرا دیگر عذاب الهی نمی فرستد ؟

خلاصه اینکه با خودم گفتم : لاجرم باید یک طرح دیگری ارائه شود برای مبارزه با بد حجاب و با حجاب لاقال بد حجاب ها دیگر خیالشان راحت است دوران عذاب های الهی تمام شده همین است که با خیال راحت هر طور دلشان بخواهد گشت و گذار می کنند  . نفرین و ناله هم برای کسی ندارند  .
 اما  با حجاب هایی که منتظر عذاب الهی نشسته اند  ممکن است آنقدر در این کار ممارست به خرج دهند که خداوندگار توي رودربايستي گير کند و ناچار شود  دوباره یک خودی نشان دهد  و کار دست خیلی ها بدهد .

۷ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

پیچ گوشتی

12خرداد 76 من در میدان هفت تیر سوار یک پیکان قرمز شدم . همانطور که من روی صندلی جلوی ماشین می نشستم دو خانم ازصندلی عقب ماشین پیاده شدند . اما مشکل کوچکی پیش آمد در سمت راست عقب باز نمی شد .چرا ؟ چون اصلا دستگیره ای وجود نداشت . راننده پیاده شد و با یک پیچ گوشتی نوک تیز استیل براق که بیشتر شبیه چاقو بود تا پیچ گوشتی در را باز کرد تا آنها پیاده شدند  و دوباره سر جایش نشست .
من یک ادوکلن مردانه برای تولد آقای خانه که آنوقتها نامزد بودیم خریده بودم و هنوز به خود لعنت می فرستادم که چرا با فروشنده ی دندان گرد بیشتر چانه نزده ام .
راننده روی صندلی خودش نشست و گازش را گرفت و راه افتادیم . هنوز از میدان خارج نشده بودیم که گفت : شما دانشجو هستید ؟
قیافه ی او در پیت و ناجور بود یک جور هرزگی خاص در لحنش بود ولی دور از ادب می دیدم که جوابش را ندهم .
گفتم : بله
با یک لبخند زورکی به او نگاه کردم  ریش نتراشیده و تقریبا تنک ؛ پیراهن قهوه ای و زرد  چهار خانه ی کثیف و چروک داشت   که روی شلوارسیاه خاکی اش  انداخته بود .
خنده ی گل و گشادی تحویلم داد و با زبانش لبهایش را که خشک شده بود تر کرد . اولین چیزی که ناگهان به فکرم رسید این بود که پیچ گوشتی را کجا گذاشت ؟ احساس کردم دیده ام پیچ گوشتی را بین پاهایش روی صندلی گذاشته است .
و همین ندانستن من از این که پیچ گوشتی را کجا گذاشته است اساس وحشت من شد .
دستگیره درها و پنجره ها را برداشته بود . هوا رو به شب شدن می رفت و حرفهای غریبی  در مورد روابط خصوصی خصوصی خصوصی خودش و نامزدش می زد ومن ناگهان وحشت زده شده بودم . و مدام به  پیچ گوشتی  فکر می کردم .
او  هیچ تلاشی برای دزدیدن من نکرد . یارو حتی از مسیر خارج هم نشد . در واقع این من بودم که اول به او پیشنهاد دادم که به خلوتی برویم تا با هم باشیم .
به من نخندید در واقع این استراژی شطرنج بازی من است که همیشه فکر می کنم باید حمله از طرف من باشد . من فکر می کردم او دیر یا زود این پیشنهاد را به من می دهد پس اگر من زودتر این پیشنهاد را به او بدهم اعتماد او را بیشتر جلب کرده ام .
من یک سری شواهد دیدم و ترسیدم بهترین راه حلی که به ذهنم می رسید این بود که مثل او باشم  . حس ترس از این آدم  فقط از غریزه ی من به من منتقل می شد .  مدام با خودم می گفتم : پیچ گوشتی ؛ پیچ گوشتی پیچ گوشتی و همینطور بیشتر و بیشتر می ترسیدم .
وقتی من از او خواستم که به منزل دوستم برویم او فقط چند بار گفت :همانجا توی ماشین صندلی ها را بخوابانیم و اوضاع و احوال را جور دیگری بررسی کنیم  و گفت  همین جا خوب است .گوشه و کنار شهر زیر پل یا کنار پارکی که دور از مرکز شهر باشد .
 عاقبت من موفق شدم به بهانه ی گرفتن کلید  خانه ی دوستم از ماشین پیاده شده  و جیم شوم .
بعد از یک ماه که  "خفاش شب "  را گرفتند  من فقط عکس یک آدمی را دیدم که شباهت زیادی به آن مردی که من دیده بودم داشت آن  هم از روزنامه ها یا تلویزیون و این که یک ماشین قرمز داشت . راستش در تمام مدت ماشین سواری و با وجود آن  همه خیره شدن من ...........به او هیچ تصویر ثابت و دقیقی ازچهره  او حتی همان روز در ذهن من نماند . در ذهن من فقط یک پیچ گوشتی تیز و عجیب بود  که فکر کردن به آن هم  نفس من را بند می آورد .
این موضوع بین خودمان و بعد از این همه سال  در همین وبلاگ مطرح شده است . وقتی خفاش شب  را گرفتند آیا معقولانه بود  من جار بزنم و به همه بگویم خفاش شب یک ماه پیش مرا سوار ماشینش کرده است . بعد چه از من می پرسیدند ؟ من از کجا می دانم که او خفاش شب واقعی  بوده است ؟ او چطور مرا تهدید کرده ؟ مرا کجا برده ؟ چطور این همه مدت چیزی به کسی نگفته ام ؟ من چطور از ماشینش فرار کرده ام؟ دانستن این چیزها من را بیشتر از او متهم نشان می داد . چون این من بودم که می خواستم او را به خلوت ببرم !
البته این که من امروزها یک خارخاسک هفت دنده هستم شکی در آن  نیست ولی آن روزها من در واقع یک دختر ترسو بودم که یک دنده بیشتر نداشت .




۶ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

"خفاش شب" ، " من " و " کاسپین ماکان"


من نظرات همه پرسی در مورد واقعی بودن یا نبودن زیارت کردن "خفاش شب" را برای خود محفوظ نگه داشتم راستش چون قریب به نود درصد داستان مرا خالی بندی می پنداشتند . برای ضایع نشدن بیشتر پیش آن ده درصد که فکر می کردند ممکن است خالی بسته باشم منتشرشان نکردم .
در گودر هم این مطلب را شر نکردم و چند کامنت آنجا را هم مفقود کردم . نمی خواستم دیگران بدانند که دیگران چه گفته اند . فقط می خواستم خودم بدانم که دیگران چه گفته اند و لاغیر.
 انتخابات آزاد است دیگر نتیجه باید همانی باشد که خودمان دوست می داریم نه همانی که مردم برای ما نوشته اند .
اما در حال نوشتن ماجرا هستم ممکن است امروز و فردا طول بکشد . سعی نمی کنم خودم را به زور به شما بقبولانم فضا فضای مجازی است و بهتر است همدیگر را زیاد باور نکنیم .
 هر چند راستش را بخواهید خودم هم گاهی خودم را باور ندارم  فکر می کنم شاید اشتباه کرده ام و این شخص همان قاتل معروف نبوده است بالاخره "خفاش شب" که "ندا اقا سلطان " نیست تا من بتوانم مثل " کاسپین ماکان" با ادعای ارتباط داشتن با او به نان و نوایی برسم . مطمئن باشید اگر نان و نوایی در این ارتباط بود من هم امروز می نشستم و با اطمینان می گفتم این آقایی که من سوار ماشینش شدم حتما همان "خفاش شب" معروف بوده است و شما را قسم می دادم که اگر به زور هم شده است باور کنید او خودش بوده است و لاغیر .

۵ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

همه پرسی خفاش شب (1)

می دانم این ماجرای دیدار من با خفاش شب برایتان جالب بود و سوالات زیادی برایتان مطرح شد.
1- چند نفر دوست دارند که ماجرایم با این مرد را همانطوری که اتفاق افتاده بود بنویسم ! با ذکر جزئیات البته .
2 - چند نفر باور می کنند که با وجود اطمینان من از این که این مرد خفاش شب بود این اولین باری است که پس از این همه سال موضوع را با کسی یا کسانی مطرح کردم ؟
3 -چند نفر مطمئن هستند که این موضوع زاییده ذهن خیال پرداز من است ؟
4 - چند نفر با این که می دانند این موضوع زاییده ی ذهن خیال پرداز من است دوست دارند من باز هم داستان را تعریف کنم ؟
5 - چند نفر فکر می کنند من با نوشتن این مطلب دارم همه را سر کار می گذارم و می خواهم تعداد کامنتهایم را بالا ببرم ؟
6 - چند نفر با این که می دانند من می خواهم تعداد کامنتهایم را بالا ببرم باز هم دوست دارند برای من کامنت بگذارند و بگویند من داستان را تعریف کنم ؟
7 -چند نفر فکر می کنند من زیاد در قید و بند کامنت نیستم و فقط می خواهم سوژه پیدا کنم ؟
8 - چند نفر فکر می کنند من دنبال سوژه نیستم و فقط به فکر راهی برای برقرار کردن ارتباط با خوانندگان می گردم ؟
9 -چند نفر فکر می کنند آخرش من بهانه می آ ورم که چون رای گیری به حد نصاب نرسیده پس من تعریف نمی کنم این داستان را !
10 - چند نفر فکر می کنند این همه پرسی سر کاری است و نباید در ان شرکت کرد چون من لوس می شوم !؟

و ............................... هر چیز دیگری که خودتان به ذهنتان رسید .

ارتباط حکومت با بیسکویت ساقه طلایی

بیشتر اوقات پشت کامپیوتر چایم را با بیسکویت ساقه طلایی می خورم   .
امروز هنگام چای خوردن یک تکه بیسکویت افتاد بین حروف ظ و ط کیبوردم و آن تو ؛ موها گیر کرد  .  خواستم با دو انگشت سبابه و شست بیاورمش بیرون نتیجه این شد که انگشتم روی حرف ظ آنقدر فشار آورد که نصف صفحه شد ظظظظظظظظظظظظظظ بیسکویت هم خرد و خاک شیر شد و آخرش هم بیرون نیامد .
یک سوزن پیدا کردم و ذره ذره و با دقت بیسکویت ها را درآوردم . هر چند باز هم تمیز تمیز نشد اما از خراب کاری اولم بهتر بود.  

حکومت یعنی همین ، اگر فشارت بر اجتماع نامعقول باشد و کارگزارانت بی کفایت ( یعنی هم شیوه ات بد باشد و هم ابزارت ناجور) آخرش چیزی را تکثیر می کنی که تلاش می کردی از شرش خلاص شوی !
به فرض غلبه بر اوضاع هم دیگر شرایط  آنطور  که باید  باشد ، نخواهد بود.

==============================

پی نوشت :  این را قبلا نوشته بودم دوباره پستش می کنم یاد آوری اش در این روزها بد نیست.

۳ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سه اپیزودی

سه  اتفاق در زندگی من  افتاد و با سه نفر رو برو شدم که هر سه تاشان یک بخشی از تاریخ  اجتماعی  این مملکت شدند .
دبیرستان که بودم یک دختر دبیرستانی در تهران بخاطر آنکه مدیر مدرسه مچش را با دوست پسرش گرفته بود . از ترس اینکه ماجرا پیش خانواده اش لو برود خود سوزی کرد . بعدها فهمیدم این موضوع را "سعید امامی"  معروف درسخنرانی اش در دانشگاه همدان مطرح کرده و به عنوان یکی از بزرگترین معضلات آموزش و پرورشی آن موقع که وزارت ا ط ل ا ع ا ت  را سخت درگیر کرده بود ، مطرح و از  مدیر مدرسه انتقاد  که باعث چنین جو نامساعدی  شده است . بعد از این ماجرا بود که کمی اوضاع مدارس بهتر شد و آن سختگیری های اوایل انقلاب از رویشان برداشته شد .
آن دختر دبیرستانی هم کلاس من بود .

یک ماجرایی بود که در آن یک بابای عشق سینمایی "حسین سبزیان"  ادای "محسن مخملباف" را درآورده بود و با یک خانواده مایه دار طرح دوستی ریخته  و به حریم شخصی اشان وارد شده و آنها فکر می کردند که کلا گولشان زده  است !
بعدها "عباس کیارستمی " یک فیلم مستند  به نام "کلوز آپ" از این موضوع ساخت . دختر این خانواده که به همراه مادرش اولین بار در اتوبوس "مخملباف تقلبی عشق سینما"  را "مخملباف واقعی"   شناسایی کرده بود.   دوست من بود که در یکی از کلاسهای فیلم سازی  با او آشنا شده بودم .
دوست داشت معمار بشود نمی دانم آخر معمار شد یا نه .

و اما وحشتناک ترین تجربه ام در زمان دانشجویی اتفاق افتاد در حوالی میدان هفت تیر سوار یک پیکان  قرمز شدم به مقصد تجریش و دار آباد .من صندلی جلو نشستم و راننده هم یک مرد سی ساله به نظر می آمد و مسافر دیگری نداشت . آرام آرام شروع کرد به زدن حرفهای ناجور خصوصی در مورد روابط خودش و نامزدش . من ترسیده بودم ولی  به روی خودم نیاوردم . فهمیدم این یارو وضعش خراب است . من هم شروع کردم به اینکه  می توانم مشکلش را   حل کنم ! او ول کن نبود و می خواست برویم جایی که او می گوید تا من نسخه اش را بپیچم ! اما من نرم نرم و با خنده راضی اش کردم  برویم ازدوستم که در  پاساژ تجریش مغازه دارد  کلید خانه اش  که خالی است را بگیریم وچند شبی با هم باشیم . گفتم به پولش احتیاج دارم برای خرج دانشگاهم !
 تا مقصد هم تحملش کردم که هر غلطی دلش خواست بکند و کلا راحت باشد .
به پاساژ که رسیدیم او کاملا به من اعتماد داشت بنابراین من پیاده شدم تا بروم کلید بیاورم  . از این در رفتم و  ازطرف دیگر فرار کردم . تمام راه را دویدم و مثل سگ ترسیده بودم .
 یک ماه بعد "خفاش شب " را که گرفتند دیدم این یارو همان بوده است .

۲ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

چگونه بچه ها را زورکی به راه راست هدایت می کنم

بعد از ماجرای تغییر پست و ضربه ی روحی روانی عجیبی که به ''آقای خانه ''سر این موضوع وارد آمد . آمدن مادرم به خانه ی ما برای یک ماه مهلک ترین ضربه ای است که ''آقای خانه ''را به زانو در آورده است .
بنابر این برنامه ریزی برای اوقات فراغت بچه ها به گردن من افتاده است او ترجیح می می دهد کمتر جلوی مادرم آفتابی شود و بیشتر از خانه جیم می شود .
 ''بیزقولک''  را برای دوره تابستان بردم مدرسه ی قرآن و اینها ثبت نامش کردم ( یک چیزی در مایه های دیر مغان است اینجا ) ! حسنش این است که از صبح علی الطلوع وقتی ما خانه نیستیم بلند نمی شود تلویزیون را روشن کند و تا بعد ازظهر هی قلط بزند و کانال عوض کند . بعد این بچه کمی روی اعصاب من رفته بود تازگی ها حرفهای بودار می زد برای آینده اش می ترسیدم می گفت : مامان به نظر من خدا کار خیلی وحشتناکی می کند  که همه اش ما را تحت نظر گرفته است . شاید کسی بخواهد کاری کند و دلش نخواهد خدا بداند .
برای ''بیز بیز'' هم نقشه هایی کشیده ام با مدیر همین ''دیر مغان ''صحبت کردم چون ''بیز بیز''  بزرگ شده است و دیگر نمی تواند برود اینجا درس قران بخواند و نقاشی و تاب بازی کند . عوضش برود آنجا کمک حال مربی باشد ضمن اینکه گفتم ; او آیروبیک و کاراته اش هم خوب است بخواهید مجانی آموزش می دهد 0
با خودم می گویم :شاید هم بتواند رقص عربی را که تازه کلاسش را تمام کرده تلفیق کند با کاراته یک چیز جدیدی از داخلش در بیاورد بیرون که ماحصلش با درس قرآن و حفظ حدیث باعث بشود این بچه ها در آینده سیاست مدار شوند آن هم از نوع ایرانی اش .
البته با مدیر مدرسه صحبت کرده ام تا هر ماه مبلغی پول به او بدهم او هم بدهد به ''بیز بیز'' به عنوان حق الزحمه تا مزه کار کردن و پول درآوردن را یاد بگیرد اما قرار گذاشتیم به او نگوید این پول را من داده ام او هم قبول کرد .
این ماجرای کار پولکی را به ''بیز بیز'' و آقای خانه که گفتم جفتشان فکشان یک ساعت آویزان بود . عاقبت ''بیز بیز'' گفت : مامان راستش را بگو می خواهی تابستان مرا خراب کنی و من را استعمار کنی . یکباره بیا دار قالی هم ببند توی خانه شبها هم بنشینم قالی بافی کنم بیکار نباشم .
واقعا بچه های این دوره و زمانه باهوش هستند به خدا هیچ به فکر خودم دار قالی نرسیده بود .


''من هم دارم سیاستمدار می شوم گویا منتهی از نوع ایرانی اش ''


.....................................................................................................................
Hassan گفت...


درست بنويسم

قلط اشتباه است

غلط درست است.

خارخاسک : درست تر این است که بنویسیم  "غلت " اما از آن جا که این هر دو واژه عربی هستند و غلط در اصطلاح عامیانه  اشتباه و نادرست معنی می شود . این است که کلمه ی اشتباه "قلط"    جایگزین واژه ی درست  "غلت" به معنای "گردیدن چیزی به دور خود "  شده است . به همین دلیل است که اکثر اساتید  این معنی قلط را به همان معنی غلط تعبیر کرده تا  ازاستنباط عام  از معنای غلط  جلوگیری شود.   .    

۱ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

ما همه شیریم ، شیران علم

دوستی دارم که تا همین دو هفته پیش پایش را کرده بود توی یک کفش و می خواست یک شیر بچه ی دو سه هفته ای را بیاورد خانه در خانه ترو خشکش کند . برنامه ریزی هایش را کرده بود این بچه شیر را یک میلیون و دویست هزار تومان اجاره کند برای شش ماه .
خوب دارندگی است و برازندگی ولی  یک کارهایی از عقل به دور است به نظر من ! با اوصحبت کردم که از روزانه 2 کیلوگرم گوشت بدون استخوانی که به این بچه شیرباید بدهی تا مثل بچه ی آدم رشدش را بکند و سوء تغذیه نگیرد که بگذریم . فکر پی پی اش را کرده ای ؟ والله   بچه ی آدمیزاد به نان خوردن که می افتد پی پی می کند اندازه ی سرش  چه برسد به بچه شیری که هر روز 2 کیلو گوشت می خورد !  در ِ   باسنش ( به ضرورت ادب از بکار بردن لفظ پر معنی اجتناب کرده ام ، لفظ بی معنی را آورده ام ) را هم که نمی توانی مهر و موم کنی  ! برایت پی پی می کند این هوا . سگ هم نیست تا قلاده اش را بگیری ببری توی حیاط مجتمع توی باغچه کارش را بکند  . پس لابد وان خانه اتان را باید بدهی روزی یک بار بیایند با خاک مناسب و خشک  پر کنند تا حیوان را آن تو سر پا بگیری !
از اینها گذشته امروز و فردا می افتد به پنجول کشیدن به در و دیوار تا چنگالهایش را سوهان کند . آنوقت است که  مبل و صندلی و پرده می شود جگر زلیخا وافسردگی اش می ماند برای تو . بازی کردنش هم که خوب ، جای خود دارد . آمدیم و یک هو جو گیر شد خواست یک گاز کوچولو از لپت بگیرد،  بعدش  چه می کنی ؟ می گویی دهنت را باز کن لپم را پس بده ؟
خلاصه راضی اش کردم  برود پولش را پس بگیرد و از خیر اجاره کردن بچه شیر بگذرد . ولی دلم برایش سوخت با خودم گفتم : لابد تنهاست ، دنبال یک بازیچه می گردد دیشب برایش پیامک فرستادم که:  دوست داری یکی از بچه گربه هایم را که صد گرم وزن دارد و هنوز شیرمادرش را می خورد به تو بدهم ؟
بلافاصله برایم جواب فرستاد که : جا یم کجا بود ؟ خودت که وضعیت من را می دانی ؟

ناخود آگاه یادم به خودمان افتاد . ما ایرانی ها  از صدر تا به ذیل همین طوریم . فرقی ندارد که چه هستیم و در کجا ؟  چه می کنیم و چه نمی کنیم ؟ وزیر هستیم یا وکیل ، روحانی هستیم یا دبیر، رئیس جمهور هستیم یا رفتگر   ما همه  رویا پردازانی خیالاتی هستیم . خودمان را در حد و اندازه ی شیر می بینیم اما در عمل قدرت تر و خشک  یک بچه گربه را هم نداریم . همه امان زود  جو گیر می شویم ، خودمان را و ظرفیتهای خودمان را خیلی بالاتر از آنچه هستیم  می بینیم  .  هنوز در برنامه ریزی برای  یک شهر یک خیابان یک کوچه در مانده ایم اما می خواهیم برای دنیا برنامه بریزیم .
  • خلاصه ما همه شیریم ( شیران علم)                حمله امان از باد باشد دم به دم

این است دیگر، همین است، درست فهمیدید بچه گربه روی دست من مانده عصبانی هستم !


  • شیران علم : شیر نقاشی شده روی پرچم  
  • باد : غرور
Hassan گفت...
خيلي خوبه كه معني شيران علم را نوشتيد
در ضمن فكر كنم كلمه باد ايهام داشته باشد هم به معني وزيدن باد و تكان دادن پرچم است و هم به معني غرور

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

فارغ التحصیلی



"بیزقولک " فارغ التحصیل شد! عکسش را با کلاه و شنل آورده است خانه نشانم می دهد که : بفرما مامان خانوم دیدی بالاخره من با سواد شدم . آخه چرا اینقدر نگران بودی ؟(ببین چطور کردانیزم تا لایه های اندرونی خانه ها هم نفوذ کرده ؛ بچه ی هفت ساله را هم که مدرک دستش بدهی فکر می کند انیشتن است .)
جالب است  که اصلا دیگر کلاس اول  ؛ امتحان گرفتن و رد شدن ندارد . با چند کلمه "در حد انتظار" و "نزدیک به انتظار" و "نیاز به تلاش بیشتر" بچه ها ارزیابی می شوند و می روند کلاس دوم  اما  من نگران بودم دیگر؛  بس که می دیدم این بچه دنده پهن است و کاری به کار درس خواندن  ندارد  .
خوشحالی ام را نمی دانستم چطور نشانش دهم . عاقبت شب زنده داری هایم برای نوشتن سرمشق هایی که خودم به او می دادم و او نمی نوشت و من خجالت می کشیدم دفتر خالی را ببرد مدرسه و معلمش بفهمد که او حرف مرا هم مثل حرف او به هیچ گرفته  ؛ نتیجه داد .
خوب چه بگویم ؟ راستش من بدتر از او بودم  یاد ندارم در تمام مدت تحصیل کسی توانسته باشد  مشق اضافی به من تحمیل کند . حتی مشق های غیر اضافی ام را هم می دادم خواهر ها و برادر های بزرگترم برایم بنویسند . عوضش من موافقت می کردم که برایشان جوک تعریف نکنم . چون جوکهایم را صبح  خروس خوان  که شروع می کردم  تنگ  غروب  هم اگر توی سرم نمی زدند  و دعوایم نمی کردند تمام نمی شد . یک ریز و پی در پی یک مشت دری وری بی نمک  به هم می بافتم  و کچلشان می کردم . ( مثل کاری که حالا می کنم لابد ! )
 از کلاس سوم دبستان هم یاد گرفتم با هر کلکی شده از خواهرم که 4 سال از من بزرگتر بود دست خط بگیرم تا زیر نمره های ناپلئونی ام کپی اشان کنم و ببرم مدرسه ( مثلا می گفتم بنویس ملاحظه شد ببینم  "ظ " را با چه "ظ"  ای می نویسی بلد هستی یا نه ! )
اولین نمره ی درخشانم  نمره 8 بود ؛  از درس ریاضی  و از عجایب روزگار هم این که  در رشته ی ریاضی فیزیک دیپلم گرفتم و وارد دانشکده ی هنر شدم  و در رشته ی علوم انسانی فارغ التحصیل خواهم شد .
تناقض پشت تناقض ..........
به همین دلیل است که حالا  وقتی می روم مدرسه "بیز بیز"  و معلمهایش با شوریدگی از درس و مشق او تعریف می کنند . به خدا خجالتم می آید . دست و پایم را گم می کنم . نمی دانم نگاه مضطربم را به کجا بدوزم . می ترسم از نگاهم بخوانند که تعجب کرده ام مادر چنین دختری هستم  .
ولی بر عکس مدرسه " بیزقولک"  اوضاع عادی بود وقتی معلمش جلز و ولز می کردو با حرص و احمقانه جلوی چشمهای " بیزقولک"  از درس نخواندن و بازیگوشی اش برایم  می گفت . چنان با سربلندی و لبخند کجکی معنی دار به او نگاه می کردم که انگار خودم را دیده باشم در هفت سالگی ام  . او هم  شجاع می شد . خودش را می کشید پشت معلمش و برای او شکلک در می آورد تا من را بیشتر خوشحال کند . من هم بیشتر لبخند می زدم و معلمش بیشتر عصبانی می شد . لابد با خودش می گفت : معلوم است دیگر مادرش که این باشد  بچه بهتر از این نمی شود .

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

تف به شاهی که لیاقت بازی کردن در سرزمین خود را نداشته باشد

امروز  برای آنکه  کمی روحیه ی آقای خانه را بالا ببرم  یک دست شطرنج نو  با مهره های چوبی زیبا خریدم  تا دوباره شطرنج بازی شبها  را  راه بیاندازیم .
گذشته ها هر وقت برایمان مشکلی پیش می آمد  که در حلش می ماندیم یا می نشستیم به شطرنج بازی و یا خواندن کلیله و دمنه را برای هم تجویز می کردیم .
اما از  وقتی بچه ها به دنیا آمدند و شیطنتشان شروع شد مشکل می توانستیم بازی کنیم .   فکرش را بکنید در گرما گرم بازی ناگهان "بیز بیز"  وزیر سیاه  را بر می داشت و فرار می کرد .تا می رفتیم وزیر بخت برگشته را از او بگیریم  و برگردیم  "بیزقولک" را می دیدیم که   با دستهای کوچکش  شاه سفید  را با مشت  گرفته   و  چپانده  توی دهان بی دندانش و ملچ و ملوچش به هوا رفته است .
 اصلن تف به شاهی که لیاقت بازی کردن در سرزمین خود را نداشته باشد . مشکل پیچیده تر وقتی شروع شد که پیاده ها همگی گم  شدند .معلوم است دیگر ما برای حفظ شاهانمان یکی یکی پیاده های همدیگر را می کشتیم و می گذاشتیم کنار صفحه شطرنج . بچه ها هم بی سرو صدا  آنها را بر می داشتند و در  ناکجا آباد گم وگور می کردند . از همین زمان  بود که بازی کردنهای ما هم تمام شد .
 صحنه ی شطرنجی که  پیاده نداشته باشد به درد لای جرز می خورد . گیرم که یک شاه  حقیر را که  برای حفظ قدرت و سلطنت ؛  پیاده های خودش را  به کشتن می دهد "بیزقولک" تف مالی کند . به جایش یک  مگس مرده  هم بگذاریم همان کار کرد را دارد ولی  گم شدن  همه پیاده ها   صحنه ی شطرنج  را خالی و غم زده  می کند این بود که  ما هم بازی را تمامش کردیم .
 خلاصه امروز با خود گفتم  حالا که بچه ها بزرگتر شده اند و آقای خانه نیاز بیشتری به فکر کردن دارند تا راه حل های تازه تری را برای مشکل پیش آمده اشان کشف کنند بهتر است  شطرنج بازی را شروعش کنیم .

 به عقیده من زندگی مثل صحنه ی شطرنج است خدایان خودش را دارد . خدایان گاهی اراده بازی از دستشان خارج می شود اما  در زمانی بهتر ! صفحه ی دیگری می چینند و مهره های بهتری را جایگزین می کنند . ما هم  باید منتظر آن زمان باشیم و اراده بازی کردن را از دست ندهیم .

پی نوشت : اگر نمی توانم به همه نظرات جواب دهم به خاطر این نیست که آنها را نخوانده ام ؛  می خوانمشان و روحیه می گیرم . اما بیشتر اوقات فرصت پاسخگویی به آنها را ندارم امتحانات بچه ها شروع شده و سخت درگیرم .

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

آقای خانه مثل گاو مش حسن می مانند نیم لیتر شیر می دهند شش لیتر می شاشند

آقای خانه عصبانی هستند . ظاهرا در محل کارشان پیشنهاد پستی به ایشان می شود که توی رودربایستی و ناچاری قبول می کنند وحالا خوش خدمتی کردن برای روسا برایش  به قیمت  دود شدن و به هوا رفتن تمام دست آورد ها و ماحصل تلاش این سالهایش شده  است .
ایرانی جماعت همین است دیگر گندهایش را بیرون خانه   بخاطر رودربایستی و حماقت با غریبه ها با روی باز می زند و جلوی آنها همچین مشتش را بالا می برد و نیشش را تا بناگوشش باز می کند که انگار شاخ غول را شکسته . اما همینکه می آید توی خانه و حساب و کتابش را می کنند  ؛  معلوم می شود زیر قطعنامه ی ترکمنچای را هم اینطور با خریت امضاء نزده اند و در واقع  غریبه ها آنچنان او را نموده اند که جایش  برای ابد مانده است . این می شود که اخم و تخمش را می آورد برای اهل خانه  .
حالا قبول ناچاری این پست او را دیوانه کرده است . طوریکه در حالا حاضر توی خانه حکومت نظامی است . نه کسی می تواند بیاید نه کسی می تواند برود . خنده و شوخی ممنوع است و کل کل انداختن گناه کبیره محسوب می شود .
آقای خانه راه می روند به همه چیز گیر می دهند . چرا "بیزقولک"  دستش را نشسته یا آدامسش را دور انگشتش پیچیده   ؟ چرا "بیزبیز" با لباس کاراته توی خانه راه می رود یا نمی رود سر درس و مشقش ؟  چرا  دیروز "قرمه سبزی" بی نمک  پخته بودم   و امروز  "سبزی پلو ماهی"  شور درست کرده ام .
من هم حساب کار دستم است . دیگر از دامن کوتاه پوشیدن و بزک کردن و عطر کوکو شانل هم کاری بر نمی آید  . حالا تمام شیارها و کانالها و روزن های مغز او را طعم خوش آزادی و خلاصی از مخمصه ای که خودبه دست خود ،  برای خود آفریده پر کرده است  یعنی زمانی است که حتی اگر هفت هزار حوری پری ،  تمام مجهز به انواع و اقسام دلبری ها و طنازی ها ،  لخت و عور شوند و یک جایی از خودشان را به او بمالند او عین برج زهرمار می نشیند و گوشه چشمی هم به آنها نخواهد کرد . همین است که من فکر می کنم این مزخرفاتی که در مورد بی حد و حساب بودن نیاز جن  سی  مردها سر زبان افتاده کار اجنه هاست . و مردها موجوداتی به مراتب پیچیده تر از آنی  هستند که در طول تاریخ به ما زنها  تفهیم شده است .
خلاصه اوضاع خانه شده است عین اوضاع مملکت  . من هی پنهانی به بچه ها باج می دهم که وقتی بابایتان آمد چنین  کنید و چنین نکنید . نکند جلویش بلند بخندید یا هی عکس شورتتان را به هم نشان دهید و برای هم سوسه بیایید ( چه گرفتاری شدم ها هفته پیش رفتم  برایشان شورت خریدم از همان هفته پیش تا به حال گیس و گیس کشی داشته ایم که چرا  روی شورت "بیز بیز"  عکس  "باربی"  داشته است . ولی روی شورت "بیز قولک " عکس  " دیجیمون"  حالا دیگر همسایه ها هم فهمیده اند که من در حق بچه ام " بیزقولک "  چه خیانتی روا داشته ام با این شورت خریدنم .
بگذریم ،  جان کلام این که ،  آقای خانه عین گاو مش حسن می مانند نیم لیتر شیر می دهند . شش لیتر می شاشند . یعنی تمام این کادو خریدنها و مهربانی کردن های  چند ماه اخیرشان با این قیافه گرفتن ها  و بهانه گیری های  دو سه روز گذشته اشان دود شد و به هوا رفت.



۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

به بیراهه رفتن از ندانستن آدرس دقیق آغاز می شود

چرا پست قبلی در مورد نشان دادن عضوجنسیتی مرد . به بیزقولک  7 ساله اینقدر برای بعضی ها  عجیب بود  و لابد  با خودشان فکر کردند  نکند خدای نکرده بچه به گناه بیفتد  احتمالا ؟
 ولی عوضش بیزقولک عین خیالش نبود که چه  دیده   و  دست از پایین کشیدن شلوار پدرش  برداشت ؟
چرا نشان دادن نقاشی ها ی میکلانژ - رافائل - ال گرکو - که اکثرا موضوعات مذهبی دارند و در نمازخانه های کلیسا ها کشیده شده اند و اتفاقا یک جماعت کووووووون برهنه را قاتی پاتی ؛  پیامبران لخت و پتی  تصویر کرده اند .برای بیزقولک جنبه ی اعجاز انگیز و روحانی داشت . او را تشویق به نقاشی  کرد ؟
ولی بعضی فکر کردند ممکن است دیدن عضو مردانه او را هیجان زده کند  ؟
 خیلی دلم می خواهد بدانم  این آگاهی چقدر می تواند برای روح و روان دخترها یا پسرهای کوچک ما   مضر باشد ؟ فیلم سسسس وپر که نشانشان نمی دهیم .
یادمان باشد به بیراهه رفتن از ندانستن آغاز می شود .  
بابا جان من ،  آقایان ؛ خانمها  من حتی به دخترهایم گفته ام بچه ها از کجا به دنیا می آیند !
 عکس العملشان بسیار معمولی و در حد  " چه خوب که یک چیز مهمی یاد گرفتیم بود "
حتی یک قدم جلو گذاشتم وقتی " بیز بیز " دخترک ده ساله ام از من پرسید  : چطور می شود که بچه ها بوجود می آیند . به جای آنکه خدا را مسبب همه ی اتفاقات زیر پتویی بدانم  و به او در مورد بنیانی ترین واقعه ی زندگی اش دروغ بگویم .
گفتم : مرغ و خروس های توی باغ را دید ه ای ؟  دیدی چطور خروسها روی سر مرغ ها می پریدند  و بعد مرغها برایمان تخم می گذاشتند و روی تخمها می نشستند تا جوجه شود . عملیات تولید مثل یک چیز در همان مایه هاست .
البته خوب کمی وحشت زده شد و گفت : وای چقدر وحشتناک یعنی بوجود آمدن هر بچه با کتک خوردن زنها و کشیدن موهایشان و زورگویی مردها شروع می شود .
گفتم : نه در مورد انسانها موضوع مهربانانه تر است . مردها به زور زنهایشان را وادار به این کار نمی  کنند  . آنها از زنها می خواهند که در کنارشان باشند   و زنها هم چون آنها را دوست دارند و برایشان احترام قائل هستند  مشتاقانه از این  درخواست  استقبال می کنند .  
نتیجه این شده است که حالا هر وقت "بیزقولک" سوالی دارد . "بیز بیز" به او می گوید : از مامان بپرس ما مان همه چیز را به ما می گوید .

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

زنها و مردها ؛ ابهاماتی که فقط با دیدن رفع می شود

بیزقولک را تا همین یکی  دو هفته ی پیش آقای خانه حمام می برد   . بعد ناگهان زد زیرش و گفت : من این بچه را دیگر حمام نمی برم . دختر است و بزرگ شده است . خودت باید حمامش کنی . پرس و جو کردم فهمیدم بیچاره آقای خانه توی حمام باید تمام مدت شورتش را محکم بچسبد نکند بیزقولک بکشدش پایین . بچه کی ام  کنجکاو شده بود بداند چرا بابایش یک چیز قلمبه  دارد . مدام سوال می کرد . کلافه اش کرده بود .
 می گفت : توی حمام من دور خودم می چرخم و او دور من می چرخد و می گوید : بابا خجالت نکش فقط یه نگاه کوچولو می کنم و تمام .
خلاصه دخترک را کشیدم کنار و گفتم : مامان جان مردها با زنها فرق دارند . زنها ممه دارند ؛ مردها ندارند .عوضش مردها یک چیزی دارند برای جیش کردن که زنها ندارند .
  چه می توانستم بگویم ؛ من که روانشناس نیستم .
 دور و برمان هم که پسر کوچک نبوده تا دیده باشد و چشم و گوشش باز شده باشد . فکر می کرد جدی جدی آقای خانه پی پی کرده خودش را نشسته ؛ خشک شده همان جا چسبیده  کنده نمی شود! می  خواست کمکش کند تا بلکه از دست این پی پی مزاحم خلاصش کند  !
توضیحات من به جای آنکه ابهامش را برطرف کند کنجکاو ترش کرده بود. مدام می گفت : حالا نمی شود ببینم !
 به آقای خانه گفتم : چاره ای نیست من بچه ام را می شناسم او آخرش برای اینکه بفهمد چه جوری است یا شلوار یکی از مردها فامیل را پایین می کشد یا تو کوچه خیابان کار دست پسرهای محل می دهد باید خودمان یک جوری نشانش دهیم. سرخ شد و عصبانی  گفت : تو شورش را درآورده ای . دیگر داری با روشنفکر بازی ات ! کلافه ام می کنی . من این  کاره نیستم نشانش نمی دهم !
گفتم : اوه  چرا شلوغش می کنی قرار نیست برای رفع ابهامش  موجودی تو را ببیند . باید یک نقاشی یا عکسی پیدا کنیم و نشانش دهیم . منتهی وقتی همه امان حضور داشته باشیم تا این مسئله معمولی جلوه کند.
این است که عاقبت مجموعه ی کتابهای تاریخ هنر  و مجسمه سازی  که در دوران دانشجویی با آن همه خون دل خوردن و قران - قران پول روی هم گذاشتن خریده بودمشان  به یک  درد ی خورد .
با دخترها  نشستیم و کتابها را تورق کرديم  و عکسهایش را دیدیم .کلی هم  زیرنگاه های سنگین آقای خانه  وسبیل جویدنهایش  شوخی کردیم و به چیزشان خندیدیم .
 مرد است ديگر غرورش جريحه دار مي شود . اصلا نباید این کار را می کردیم ؛  خندیدن ندارد . یکی بیاید به ما زنها بخندد خوب است؟  خوب نیست دیگر .

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

کساني که فالو مي شوند

اعتراف مي کنم تفريح مورد علاقه ي من توي گودر اين است که بنشينم به عکس پروفايل آدمهایی  که برای نوشته ها لایک زده اند  يا آنها را شر کرده اند نگاه کنم . 
پسرها و دخترهایی که از من جوانترند . کارتونها ؛ منظره ها ؛ موتیفها ؛ نوشته ها . بعد من فقط بر اساس یک عکس  هی فالومي کنم  هی فالو؛  هی فالو ؛ هي فالو مي کنم  .
پسرهاي ريشويي که مي خندند . دخترهاي زيباي  که اخم کرده اند . آدمهايي با لباس زير . آدمهايي با لباس رو .
اسمهاي فراوان ؛  حس هاي بي شمار حسن ، فتانه ، آرش ، سمانه ؛ براد پيت ، هکتور،  63 63 و...
نمی دانم چرا دنبال می کنم این آدمها را که گاهی ممکن است فقط یک بار از سر بی دقتی یک نوشته ای را خوانده اند و با بی میلی یک لایکی زده اند . من فقط فالو می کنمشان . کاري به اين حرفها ندارم . کاري به کلاس آمدن ندارم . به سنگين و رنگين بودن . به بزرگ بودن ندارم. به کوچک بودن ندارم .به زن بودن ندارم . به مرد بودن ندارم .
 نمی دانم می شود یک بار نوشته ای از اینها بخوانم یا نه . عکسی از اینها ببینم یا نه . اظهار نظر درست و درمانی از اینها به چشمم بخورد یا نه . نمی دانم روزی می بینمشان یا نه . من فقط فالواشان می کنم . فالو می کنم برای آنکه زیادتر باشند . برای آنکه بگویم من دیدمتان . گاهي به شما سر مي زنم .چيزهايي که مي نويسيد مي خوانم .  شما هم مرا دیده باشید تا بعد . شاید برای روزی که این فالو ها به دردمان بخورد . روزی که نوشته هامان را بی دغدغه می نویسیم ؛  خاطراتمان را بی دغدغه می گوییم ؛  دلمشغولی هامان را عیان می کنیم و آزاد هستيم .

۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

یک تابلو ؛ یک اطاق ؛ یک تخت خواب دو نفره

خانه امان را که خریدیم آقای خانه حق زدن میخ به در و دیوار را از من سلب کرد . خودش بعضی جاها بعضی چیزها را به دیوار می زد و می گفت : دیوارها باید صاف و تمیز باشند و فرق داشته باشند با دیوار عتیقه فروشی  .
این برای منی که از کودکی یک نیمچه نقاش آماتور بودم و تابلوها ی رنگ و روغن  گل و بلبل ِ درپیتم یا آنهایی که از این ور و آن ور جمع کرده بودم  به جانم بسته بود یعنی شروع یک بحران روحی .
اما یواش یواش قلقش آمد دستم ؛  توی خانه می گشتم و تا یک سوراخ یا یک ترک  کوچک روی  دیوار پیدا می کردم  آن را نشانش می دادم وبا نگاهی مشتاق می گفتم : عزیزم ! اینجا که می توانم یک تابلو بزنم ؟
او هم وقتی اشتیاق مرا می دید ؛ با اکراه می پذیرفت و می گفت : فقط خواهشن میخ طویله را از دستور کارت خارج کن و به همان میخ های یک سانتی بسنده کن .
یک روز یک تابلوی بزرگ از "نبرد چالدران مابين شاه اسماعيل و سلطان سليم خان امپراطور عثماني" که اصل نقاشی اش در چهل ستون اصفهان موجود است به دستم رسید . هر چه دنبال سوراخ مناسبی گشتم تا این نقاشی 70 در 120 سانتی را جایی نصب کنم پیدا نشد که نشد .
 حتی با بسیج نیرو و دادن ماموریت به "بیزبیز"  که آنوقت ها  چهار ساله بود هم  نتوانستم  یک کوچولویش را روی هر دیواری که باشد  پیدا کنم . این بود که خودم دست به کار شدم  یک سوراخ روی دیوار ؛ جایی که او بتواند ببیند ایجاد کردم . چند روز روی همان یکی کار  کردم تا  کمی بزرگتر از روز پیش شود . بعد هر شب هی نچ نچ   و  واخ واخ  راه می انداختم و می گفتم : آقا ببینید عجب گچ نا مرغوبی روی دیوار کشیده اند مرده شور برده ها !
او هم  با تاسف دستی روی سوراخ می کشید و می گفت : عجیب است دیشب اینقدر بزرگ نبود !
تا اینکه سوراخ به قدر کفایت بزرگ شد و من دست به کار شدم و با گرفتن موافقت او تابلو نسبتا سنگین  را روی دیوار نصب کردم .
هفت سال تمام است تابلوی "نبرد چالدارن که در آن ارتش  شاه اسماعیل با شمشیر و نیزه  با ارتش سراپا مسلح به توپ و تفنگ سلطان سلیم "مواجه شد و در آن جنگ شکست خورد ،  توی اطاق خواب  بالای تخت  ما آویزان است . من هر شب با یک دنیا شیفتگی نگاهش می کنم و تازه دیشب بود که  فکر کردم راستی  چه  ارتباطی می تواند باشد  میان این  تابلو و این اطاق و این تخت خواب دو نفره .

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

النصرو بالرعب

گاهی آقای خانه چنان تئوری هایی می دهند که من به خودم می بالم ایشان را بیش از یک دهه است به عنوان سایه ی بالای سرخودم نگهشان داشته ام .
"بیز بیز" مسابقه ی کاراته داشت . بچه ام بس که حساس است می گفت : نکند آبروی کمربند سبزم را ببرم و پیش سایر کمربند رنگی ها رو سیاه شوم . هی توی خانه می گشت و به این آن فن می زد و آخ و اوخ همه را در می آورد تا بلکه دستش روان شود برای زدن و ناکار کردن رقبا در میدان مسابقات .
آقای خانه در همه حال خونسرد بودند تا اینکه بالاخره صبرپدرانه اشان  سر آمد . او را گرفت و با عطوفت پدرانه دستی به سرو گوشش کشید و گفت : بچه جان فن زدنهایت را بگذار برای توی خیابان و سر چهار راه ! اگر هم می خواهی در مسابقات کاراته قبول شوی باید یاد بگیری تا با حریفت روبرو شدی چنان داد بزنی و به قول خودشان " کیای" بکشی که رقیب حساب کار دستش بیاید و روحیه اش متزلزل شود و کلا بفهمد با چه کسی در افتاده است .
" بیز بیز " هم پند پدرانه را به گوش گرفت و دیروز وقتی ایستاد تا با آن نیم وجب رقیبش مبارزه کند همان اول بسم الله چنان فریادی از ته دل بر آ ورد که ناگهان سالن را فضایی از رعب و وحشت فرا گرفت و همه با چشمهای گرد شده و دهنهای باز دخترک قند عسل ما را نگاه می کردند .و در تعجب بودند که این صدا از کجای این بچه در آمده است .
نشان به آن نشانی که بچه مردم زد زیر گریه و چهار صد تا آدم بزرگ جمع شدند گریه اش را بند بیاورند اما نشد که نشد .
 ودر تمام مدت من را  زیر صندلی پیدا می کردید از خجالتی که می کشیدم .
با این حساب  مسابقه بدون درد و خونریزی به نفع دخترک کمربند سبز ما پایان یافت .

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

انبار

دیروز یکی ا ز همکارهای قدیمی ام  ماجرای عجیبی را برایم تعریف کرد . گفت : چند وقت پیش مجبور شده است در همین قسمتی که من در آن کار می کنم مشغول به کار شود . یک روز متوجه صداهای عجیب و غریبی در یکی از سالنهای انبار می شود . آرام آرام و بی سرو صدا به آنجا می رود تا ببیند صدای چیست بعد با منظره وحشتناکی رو به رو می شود چند نفر از انبار دارها پسر جوانی را که به تازگی به نگهبانی انبار رسیده بود آزار می دادند .
خوب معلوم است که دوست من به سرعت از آنجا دور می شود و در اولین فرصت ممکن با پارتی بازی و زد و بند و پول  دادن به این و آن راضی اشان می کند که محل خدمتش را عوض کنند و بنا بر این چنین می شود که من به عنوان جایگزین برای این دوست فراری به آن قسمت فرستاده می شوم  .

"قرار نیست من واقعیت ها را آن طور که جریان می افتند بنویسم . قرار است شما واقعیت ها را آن طور که هستند ببینید ."

تقدیم به روان آنان که در گوشه و کنار این انبار بزرگ خاطرات جان خود را از دست داده اند . آزار دیده اند یا مجبور به کوچ شده اند .

سرو کارم با مردهایی افتاده است که زنها را یک عروسک می بینند با چند سوراخ !

از وقتی به انبار آمده ام متوجه شده ام چقدر دفترها ناقص و حساب و کتاب ورود و خروج جنس ها پر اشکال است .  بدتر از همه اینکه  مردهایی که اینجا کار می کنند . آنقدر هماهنگ هستند که اگر کوچکترین اشاره ای به این همه ابهام بکنم . ناگهان همه اشان بطور خودکار  شروع می کنند به شلوغ کاری و گرد و خاک به راه انداختن و زیر پوستی تهدید کردن .
 همین حالا دستم آمده است که اگر دهنم را باز کنم و بگویم : اینها اینقدر جنس رسید می کنند. اما  آنقدر جنس دپو می شود ؛  کارم تمام است .
یعنی به قول خودشان ( که با گوشه و کنایه فهماندنم ) . اگر لام تا کام حرف بزنم ؛  یا با یک وصله ی ناموسی روزگارم را سیاه می کنند وزلزله ی احتمالی پنجاه سال اخیر ایران  را به گردنم می اندازند  .  یا همه اشان شهادت می دهند که به آقا ! توهین کرده ام   ! و کارم با کرام الکاتبین است . کهریزک بهتر است یا شریک دزد بودن ؟ خوب معلوم است شریک دزد بودن  دیگر !
خدا را شکر مملکت هم که گل و گلاب است باد هم از یکی از آقایان بالایی  در می رود می اندازند تقصیر زنها .    
 "که اگرزنها  اینطور نبودند و این کار را نمی کردند . این جور نمی شد ."
بنا بر این طبیعی است همین حالا    اگر  از من بپرسند در محل کارت از چه چیز بیشتر بدت می آید ؟
درجا می گویم : از مردهایش . دور از جان مردهای وبلاگ خان  که ازبس   عواطف زنانه ی ، زنهای وبلاگ نویس از همه نوعش را خوانده اند چشم و گوششان باز شده  !
 راننده کامیون ها یی که هر روز با ایشان سرو کار دارم جور دیگری هستند . اینهاا فقط زن را یک عروسک می بینند با چند سوراخ .  نمونه اش اینکه تا  می آیند و دَرِ قیژ قیِژی انبار را باز می کنند  از همان دم در جوری صدا را توی گلو می اندازند و فریاد می زنند: آبجی این جنس منس ها رو کجا بریزیمشون پایین؟   که مو به تن آدم سیخ می شود  .
من می دوم  از ته انبار می آیم  جلو می گویم : مگر آقای فلانی نیستند ؟  خوب عیبی ندارد   لطفا بببرینشان سالن 4 غرفه ی 5  و چون این تقسیمات را خودم روی سالنها گذاشته ام . آنها هم کمتر تمایلی دارند که تابلو ها را بخوانند همیشه از من می خواهند  راه بیفتم و جا را نشانشان دهم .
مثلا دیروز پنج نفر از آنها اصرار داشتند که پشت سر من راه بیایند تا  جایی که باید جنسها را دپو کنند ببینند .
من گفتم : من فقط مسئول هماهنگی و دفتری  هستم .
ولی آنها اصرار می کردند که چون من اسم سالنها را عوض کرده ام باید خودم جای هر کدام را نشانشان دهم .
بالاخره من راضی شدم و  راه افتادم که جا را نشانشان دهم آنها هم  پشت من شروع کردند به آمدن  و بلند بلند خندیدن و ریسه رفتن  . بدون هیچ رودربا یستی و تردیدی موضوع صحبت شان من بودم .
من هی مانتویم را صاف می کردم. هی سعی می کردم قر ندهم ؛  صاف بروم .هی دستهایم را مثل سربازها خشک و بی روح تکان می دادم . اما آنها  ول کن نبودند . به وضوح طوری که من هم بتوانم بشنوم اما فکر کنم که دارند در گوشی حرف می زنند در مورد اعضای خدا داد من حرف می زدند . گاهی یکی شان بلند می گفت : چه تکونی هم می خوره بد مصب و بعد همه منفجر می شدند .
من قرمز می شدم و قلبم شروع می کرد به از جا کنده شدن! اما بر نمی گشتم نگاهشان کنم نکند بفهند . ترسیده ام . آقای خانه همیشه به من می گوید:"  سگها بسیار باهوشند اگر بفهمند ترسیده ای حمله را شروع می کنند " . من هم همین قانون را تعمیم می دادم به این برادران . و سعی می کردم نفهمند که سرخ شده ام یا دست و پایم می لرزد . فکر می کردم همین که بفهمند ترس برم داشته است آن  پشت مشت های انبار پنج نفری می ریزند  سرم و بعد هم با اطمینان به اینکه می دانند ترسو چیزی را لو نمی دهد . شلوارشان را می کشند بالا و می روند .همین ترس باعث شده است  سعی کنم مثل خودشان باشم . گاهی فکر می کنم حتی نوع  گفتارم  عوض شده است و راننده کامیونی حرف می زنم .

 "کم کم دارم فکر می کنم نکند این کارها هماهنگ باشد واینها  برای اینکه من موی دماغشان نباشم  چنین می کنند ."

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

زن باید پر جذبه باشد و با جادوی نگاهش تردیدها را فرو بپاشد !

دیروز رفتم موهایم را رنگ کردم ! از ساعت 4 بعد از ظهر به هوای کوتاه کردن موهایم رفتم آرایشگاه اما همانجا تصمیم گرفتم موهایم را رنگ هم  کنم .  اصولا گور بابای برنامه ریزی من زاده اتفاقات و تصمیمات آنی هستم . بنابر این کارم تا ساعت 5/8  شب طول کشید . در این فاصله دخترها توی خانه از گرسنگی در و دیوار را گاز می زدند و بخاطر اختلاف نظر با هم چندین و چند بار گیس هم را کشیده یا کتاب دفترشان را تو سر هم کوبیده بودند . آقای خانه رفته بودند به املاکشان سر کشی کنند و سرشان خیلی شلوغ بود .
 ولی وقتی هم که به خانه رسیده بودند اتفاق خاصی نیفتاده بوده است ! یعنی علی القاعده " بودن یا نبودن" ایشان در رفع مشکلات دخترها توفیری ندارد . ایشان وقتی توی خانه هستند توی مبل بزرگ خودشان فرو می روند و با لذت هر چه تمامتر به زد و خورد میان کودکانشان خیره می شوند و به اینکه دخترانی با سرپنجه ی آهنین دارند بر خود می بالند  .
بنابر این توی خانه شرایط جهنمی بوده است .
اما من توی آرایشگاه شرایط بدتری را تجربه می کردم . یعنی شرایط گه گیجه به طور کامل !
برای یافتن مدل مویی که به من بیاید هفتاد   آلبوم بزرگ پر از مدل های موی اجق وجق و سیخ سیخی را دیدم ؛ تک تک چهل پنجاه تا تابلویی که در سراسر تالارها و سالن های آرایشگاه بزرگ به در و دیوار چسبانده بودند دیدم ؛ موهای کار کنان و مشتری ها را  به خوبی ورانداز کردم . اما چیزی که عجیب بود این بود که هیچ تفاوتی میان این همه مدل مو پیدا نمی کردم در عین حال  همه اشان به طرز اعجاب بر انگیزی با سلیقه ی من منافات داشتند .
والبته  سلیقه ی من چیزی  است  که   هنوز خودم آن را به خوبی نشناخته ام و بنا براین تعریف دقیقی از آن ندارم !
باید می پذیرفتم این من بودم که دچار تردید بودم .و چیزی باید این دیوار تردید را فرو می ریخت و چه چیزی بهتر از دیدن  هیبت با شکوه خانم آرایشگر با آن ممه های بزرگ ولپ های گوشتالو و  دنبه های آویزان که عینا ً شباهت داشتند  به آن  خانم جادوگر هشت پای کارتن "پری دریایی کوچولو" .
وقتی نگاه خشم آلود او را دیدم جادو اتفاق افتاد و همه ی تردید هایم  فرو ریخت  .
 با تته پته گفتم : مدل موهای خودتان برایم بزنید لطفا !
و این شد که من موهایم  را برای اولین بار در عمرم تا بیخ کله ام کوتاه کردم .
 وقتی  تصمیم گرفتم مویم را رنگ کنم  چنان به خوبی توانستم  بذر  بلاتکلفی  و تردید را بگسترانم  که تا دو ساعت بعد از تصمیم به رنگ کردن موهایم ؛  انتخاب رنگ برای موهای من  به یکی از دلمشغولی های پانزده آرایشگر جوان آنجا ؛ خدمه ؛ مشتری ها و حتی پسر کوچولوی یکی ازکارکنان که آن دور و برها  پرسه می زد  شده بود .
بالاخره همه با هم تصمیم گرفتند من وارد پروسه ی بی رنگ کردن مو شوم تا ببینیم بعد چه می شود !
 اما   یک ساعت و نیم بعد  از پروسه ی بی رنگ کردن من همچنان سر جای اول خود ایستاده بودم و  هنوز نتوانسته بودم رنگ موی مورد علاقه ام  را انتخاب کنم .
و اما ...
در نهایت باز هم  این نگاه جادویی ! جادوگر بزرگ دریاها بود که من را وادار کرد با لبخندی لرزان  و ترسیده  به او بگویم : حالا که موهایم مثل خودتان شده است رنگش را  هم مثل خودتان بزنید ,
یعنی زرد به مفهوم واقعی کلمه !

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

گذشت آن زمان که برادر دست برادر را می گرفت چه برسد به آنکه زنی "کوسن " به دست شوهرش دهد

من و آقای خانه شب به شب بچه ها را با زور و تهدید سر ساعت نه می خوابانیم . بعد خودمان مثل آنکه شاخ غول را شکسته ایم پهن می شویم روی زمین .
 آقای خانه دستش را می گذارد زیر سرش و   " چه کنم ؟  "   (همان ریموت کنترل) *   را می گیرد توی دستش ؛ ششصد و پنجاه کانال را هی از بالا به پایین می رود و می آید .
من پایم را دراز می کنم لب تابم را می گذارم روی پا  و هی  آیتم  می خوانم و لایک می زنم و شر می کنم  .
آقای خانه می گوید: خار خاری تو نزدیک تری تو برو چای بیاور .
من می گویم :  اِِِِ ؛  من  "بیز بیز"  را برده بودم کلاس زبان تازه  شام هم درست  کرده بودم ها .
او می گوید : من هم خرید کرده بودم ها ؛ سر راه  بیز بیز را هم از کلاس زبان آوردم خانه . 
یک ساعت می گذرد . هنوز کسی نرفته چای بیاورد از خودمان صبرو استقامت به خرج داده ایم .ششصدو پنجاه کانال پنجاه بار بالا و پایین می شوند . آیتم ها شر می شوند . لایک می خورند . 
من پلکهایم خسته می شوند آقای خانه چرتش می گیرد .
من می گویم : ببین تو می ری متکا بیاری همین جا بخوابیم ؟
آقای خانه  می گوید : بی خیال ؛  آن کوسن ها را بده من متکا نمی خواهد .
من می گویم : قربانت تو که دستت بلند تر است یکی هم بده به من .
(گذشت آن زمان که برادر دست برادر را می گرفت چه برسد به آنکه زنی "کوسن " به دست  شوهرش دهد .)
نیم ساعت دیگر می گذرد . " چه کنم "  از دست  آقای خانه می افتد . سرش می غلتد  روی شانه  و آرام فرود می آید  روی زمین  .
من لب تاب را خاموش می کنم . آه می کشم .  چطور بروم دندانم رامسواک کنم ؟
نیم ساعت دیگر می گذرد من خیره شده ام به یک نقطه ای روی دیوار هی با خودم می گویم : بروم یا نروم ؟چرتم می گیرد از خواب می پرم . آقای خانه خر خر می کند عین بولدوزر .
 من نگاهش می کنم  چه کچلی واویلایی پیدا کرده است . شکم خود را هم  نگاه می کنم و می گویم : باشد این به آن در !
به کشف و شهود رسیده ام انگار .
و درست در همین زمان  که من به کشف و شهود رسیده ام  عده ای با همت و کار مضاعف مجسمه ها ی  پایتخت مرز پر گهر را یکی یکی مفقود می کنند . درست وقتی که همه امان خوابیم و " چه کنم "  از دستمان افتاده است روی زمین .

* از این پس به جای واژه نامانوس و بیگانه ی  "ریموت کنترل "   بگوییم   "چه کنم ؟" 

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

اندر فواید خوراندن ساندیس به بچه ها

من دیر به خانه می آیم و وقتی به خانه می رسم فرصت رسیدگی به درس و مشق بچه ها را ندارم این است که هر از چند گاهی معلمهایشان مرا مورد عطوفت قرار می دهند .
معلم "بیزقولک"  باز یک نامه ی چهل خطی برایم نوشته که  "بیزقولک"  دل به درس خواندن نمی دهد.
مشقهایش را نمی نویسد .
حاضر جواب است و کلا از هیچ چیز نمی ترسد .
لطفا دفتر دیکته اش را ببینید !
دفتر دیکته اش را می گیرم و نگاه می کنم . می بینم از یک صفحه دیکته ای که نوشته همه را به جز کلمات ربط  اشتباه  نوشته است .
سرش داد می زنم که : این چطور درس خواندن است . خجالت نمی کشی ؟ می خواهی بیسواد بمانی ؟
انتظار دارم  مثل کودکی های خودم سرش را بیاندازد پایین و خجالت بکشد و لب بپیچد و صدایش را به طرز محسوسی بلرزاند و گریه کند و تو دماغی قول بدهد که دیگر خوب درسش را بخواند و باعث افتخار ما باشد .
اما او صاف توی چشم من نگاه می کند و داد می کشد و پا به زمین می کوبد که : فکر کردی من نارحت نیستم خودت اگه هزار تا غلط داشتی بعد باهات اینطور برخورد می شد خوشت می اومد ؟ از وقتی دفترم را گرفته ام غصه خورده ام . بیز بیز به من خندیده است  و  من ناراحت شده ام ؟  فکر کردی تو تنها کسی هستی که از این موضوع رنج می برد . من هم رنج برده ام . حتی دیروز با اینکه می توانستم وقتی تو وبابا سر کار هستید سی دی "نمو"  را بگذارم و تماشا کنم اما اینکار را نکردم و بجایش "بیز بیز"  کارتونی که دوست داشت گذاشت  و من هم مجبور شدم همان را تماشا کنم .
معلوم است که من بعد از شنیدن  این  اعلامیه ی حقوق کودک  توسط او احساساتی می شوم و اشک توی چشمم جمع می شود و می گویم : کی به تو خندیده است ؟کی تو را مسخره کرده ؟ بی جا کرده هر کی اینکار را کرده . غصه نخور عزیزم عیبی ندارد با هم می نشینیم خوب درس می خوانیم .
( یعنی نوشتن مشقها وغلط دیکته هایش  را باید تا اطلاع ثانوی ادامه دهم . عیبی هم ندارد سالها دیگران برای من نوشتند . امروز من برای دیگران می نویسم . )
امیدم این است که خدا را شکر "بیز بیز"  درسش را خوب می خواند اما وقتی ورقه ی  امتحان " تاریخ"  و " مدنی"  و " بنویسیمش"  را می بینم . می فهمم او هم دارد یک جورهایی ریپ می زند  و در جواب  سوال "مدرس"  کیست و چه کرده است نوشته ؟ یکی از روحانیون آن زمان ! بوده که در صنعت نفت کار می کرده . و کمکهای زیادی به جامعه مسلمان نموده و زنان حجاب خود را از این مرد بزرگ دارند .

و در جواب هم خانواده ی "پژوهش"  نوشته " پژو 206 " .

هزار بار به آقای خانه گفته ام اینقدر ساندیس برای این بچه ها نخر  .
 بفرما این هم نتیجه اش .

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

نیمه ی پر و نیمه ی خالی

من نمی فهمم اگه بیز بیز رو من به دنیا آوردم پس بیزقولک رو کی به دنیا آورده و برعکسش .
چرا این دو تا بچه با هم فرق دارن این همه .
یکی  ( بیزبیز ) وقتی می خواد باباش رو به دوستهاش نشون بده می گه :اون آقاهه که وسط سرش کچله بابای منه .
یکی ( بیزقولک ) وقتی می خواد باباش رو به دوستهاش نشون بده می گه : اون آقاهه که دور و بر سرش مو داره بابای منه .
آیا می تونیم بگیم یکی واقعیت های بزرگ  تلخ رو همونجوری که هست قبول داره  و دل خودش رو به واقعیت های کوچیک شیرین که اثر خودش رو از دست داده خوش نمی کنه ؟
 ولی اون یکی  واقعیت های  کوچیک شیرین رو  می بینه  و به همون ها دل خوشه  و واقعیت های بزرگ تلخ رو ناديده مي گيره ؟

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

ديگر سلیقه ی آقای خانه آمده است دستم لاکردار ج...نده پسند است

دیگر سلیقه ی آقای خانه آمده است دستم .

از پریشب ها که نشسته ام با او میخوارگی کرده ام و لاتی پاتی حرف زده ام وقرو قمیش آمده ام و مو افشان کرده و بزک کرده ام .انگار کن که مرغ است و تخم کرده ؛ نشسته است روی تخمش تا جوجه ها در بیایند از لانه تکان نمی خورد .
می گوید : نمی دانم چه بلایی سرت آمده اما هیچ وقت فکر نمی کردم آن روی سگ تو این باشد تازگی ها خیلی جیگر شده ای ..
کار من هم در آمده است .شب به شب باید برایش فیلم بازی کنم و مثل زنهای هر جایی عشوه خرکی بیایم و آرام آرام راهنمایی اش کنم به رخت خواب . خوب که جاگیر پاگیر شد و خر و پفش به هوا رفت . مثل جن زده ها می پرم پایین و می روم حمام و بزرک دوزک ها را خوب می شویم بعد هم می آیم موهایم را خشک نکرده خوب شانه می زنم وسفت می چسبانم به سرم و دمب اسبی اش می کنم و با یک کش کلفت محکم می بندمش . بعد تا صبح می نشینم پشت اینترنت هی می نویسم و می خوانم و چای می نوشم و کشک می خورم .
انگار کن این من نبوده ام که آن همه اطوار می آمدم تا آقای خانه را بخوابانم .

بعـــــــله سلیقه ی آقای خانه آمده است دستم لاکردار جنده پسند است .

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

مستی در عین هوشیاری

وقتی کوچک بودم خیلی مریض می شدم و کلا سیستم ایمنی بدنم ضعیف بود دکتر جانم ،  همین دکتر قریب معروف  بودند که از سه سالگی برایم مصرف روزانه یکی دو قاشق چای خوری کونیاک را  تجویز کرده بودند .
من همینطور بزرگ می شدم و سفارش کونیاکم برقرار بود .  ما این بودیم دیگر بچه های هم سن و سال من شیشه آب قند می خوردند من کونیاک می خوردم .
البته ظاهرا گاهی وقتها که کونیاک نبود مرا با آبجو و شراب و حتی ویسکی و عرق سگی هم می ساختند زیرا پدرم کم کم کشف می کند که من  ظرفیت بالایی در خوردن مسکرات دارم !
بطوریکه  یک شب  درست در سن هفت سالگی بین من و یکی از رفقای باحال  پدرم رقابتی در می گیرد .
او یک گیلاس می زند من دو تا ! او دوتا می زند من چهار تا ! او چهار تا می زند من ....تا آخرش او پاتیل پاتیل می شود برش می دارند و کشان کشان می برندش خانه .
 ولی  من هنوز سر عقل بوده ام و تازه می روم خاله بازی کنم که ناگهان فشارم آنقدر پایین می آید  که تقریبا به کما می روم  . پدر بیچاره همانجا شیشه ی شرابش را می شکند  و پا برهنه می دود به سمت  امامزاده صالح و همان جا  آنقدر بست می نشیند تا من  به هوش می آیم .
بعد از این ماجرا کونیاک و هر گونه مسکراتی از برنامه ی غذایی من  و پدرم هر دو حذف  می شود . و کلا همه امان به راه راست هدایت می شویم  .
آنقدر هم به راه راست هدایت می شویم که دیگر حتی   امر به معروف و نهی از منکر کردن هم  بهمان واجب می شود . بطوریکه  خود من بارها و بارها آقای خانه را به خاطر اینکه با خوردن این آب شنگولی ها آب چشمه ی کوثر در بهشت برین را بر خودش حرام کرده مورد نکوهش قرار می دادم .

تا اینکه دیشب مجبور شدم بعد از این همه سال بنشینم و با آقای خانه لبی تر کنم . راستش آقای خانه از سرِ شب ِ پریشب ! پیله کرده بود باز برود با دوستانش به بها نه ی " یادی از ایام قدیم کردن " ، دمی به خمی بزنند .
بس که هم  خیلی مراعات قابوس بن وشمگیر را می کند که به پسرش نصیحت کرده : اگر شراب می خوری تنها نخور .
او هم از تنها خوری بدش می آید .
من هم  از این جمع دوستانه بدم می آید .برای آنکه نمی دانم بالاخره قابوس وشمگیر گفته است اگرشراب خوردید و هوسی بر شما عارض شد چه خاکی توی سرتان بریزید یا نگفته است ؟
دوستان آقای خانه هم که همه یا زن طلاق داده اند و یا دو زنه ! و یا هم که خیلی اپن ؛ کلا جمعه بازار را می  کشانند می آورند توی خانه تا  هر کس هر جنسی خواست معطل نماند فورا از بازارمحلی  تهیه کند  .
این بود که برای حفظ حریم خانواده بهترین لباس دلبری ام را پوشیدم و با یک خروار سرخاب سفید آب  اغفالش کردم  و گفتم : بیا یک امشب را با ما باش ! گیلاس و میلاس هم که داریم با هم می خوریم .
خندید و گفت : چه شده روشنفکر شدی نکند توی اینترنت چیزی خوانده ای که آب کوثررا بی خیال شدی ؟
ما هم خودمان را زدیم به آن راه و طعنه را نشنیده گرفتیم و برنامه ی فسق و فجور بر پا شد .
 جالب اینجاست که آقای خانه با همان یکی دو پیک اول حالی به حولی شدند  من هم مجبور شدم برای آنکه خیال بد نکند خودم را بزنم به مستی و پستی ؛  هی با تکان تکان خوردن و  هی بی خودی خندیدن و هی بی خود  یقه چاک کردن  و دری وری به هم بافتن حالی اش کنم   برای من هم اوضاع همان است که برای او ....
حالا   این فیلم  خرکی ها که من بازی کرده ام اینقدر نظر آقای خانه را جلب  کرده که  امشب هم پیشنهاد  داده بنشینیم با هم صفایی بکنیم . راستش  هیچ وقت فکر نمی کردم  این نمایش مستی در عین هوشیاری ! این اندازه سخت باشد و چه می دانم اگر قرار باشد هر شب  بازیگر نقش اول این  فیلمهای آتشین  با حرکات موزون  باشم  چیزی که از خود مست بودن خیلی خیلی مشنگ آمیز تر است چه خاکی باید توی سرم بریزم .