۹ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

راهکار براي کساني که کف دستشان مو ندارد !

 يک باباي بدبخت بيچاره اي بود در ميان همکاران خدماتي ما از ناچاري و بيچارگي و گرفتاري خود ايوب نبي ! وضعش خراب بود اساسي . وضع مالي اش هم از آن خرابتر مدام کف دستش را مي آورد جلو و مي گفت : اگر اينجا مو مي بيني توي جيبم هم يک قران پول مي بيني . خلاصه زد و خداوند به اين بنده ي محرومش نظرلطفي کرد و خانه و زندگي اش بل کل آتش گرفت !  اوهم  در آتش سوزي براي آنکه بتواند تک و توک وسايلش را نجات بدهد با همان کف دستان  بدون مويش چيزهايش را از آتش مي گرفت و مي آورد بيرون . و نتيجه اينکه دستهايش به شدت در آتش سوخت ! طوري که پوست کف دستهاي بدون مويش چروک خورد و جمع شد و دستهايش يک جوري شد مثل اينکه دستهايش را مشت کرده است . دوستان و همکاران خيلي غصه مي خوردند و ناراحت بودند تا اينکه رگ غيرتشان قلمبه شد  و گفتند : اين بابا که کف دستش مو ندارد . آه هم در بساط ندارد . خودمان بايد يک کاري  کنيم  دستهايش باز بشود  القصه پول جمع کردند و اين دکتر و آن دکتر تا اينکه يک دکتر موافقت کرد دستهاي اين را درستش کند . ورداشت از ران اين بنده ي خدا به قواره  دو کف دست پوست کند و آورد وصله کرد به کف دستهايش. حالا حدس بزنيد چه شده است ؟ بله حدستان درست بود بالاخره خداوند به او نظر لطف انداخته از وقتي پوست رانش را به کف دستش وصله کرده اند کف دستش مو در آورده اين هوا ! يعني آدم کف دست اين را مي بيند مثل اين است که  کله اش را ديده.  ليف سر خود( دست )  شده است  دستهايش . يعني همينطور اگر کف دستش را صابون بمالد بکشد به تنش انگار کن با ليف پشمالوي مدل پشمکي دارد تنش را ليف مي کشد .   اينها را گفتم که يادتان بياندازم دلخوشي ها کم نيست ! خواستيد دستتان مو در آورد چاره اش اين است . اگر زياد غصه بخوريد خدا خودش درستتان مي کند .

جبر و اختیار

"
رسما ٌ فکر می کنم در این دم و دستگاه عریض و طویل زندگی. چیزی به نام اختیار وجود ندارد و بلکه نامفهوم است .
ما را انداخته اند در این سرا با یک برنامه ریزی از قبل تعیین شده .
بهمان گفته اند نقش تو این است ؛ اینطور بازی می کنی ؛ این جا کشورت ؛ این شهرت ؛ این خانه ا ت ؛ این کاره میشوی ؛ اینها آدمهایی هستند که تو در طول زندگیت با آنها مواجه میشوی؛ باید عاشق این شوی؛ از این بدت بیايد ؛ در زندگیت این آدم به تو خیانت می کند ؛ چند سال این طوری هستی ، بعد آن طوری میشوی ؛ چند روزی داریمت ؛ تا بعد دوباره بیايی پیش خودمان  ؛خلاصه هیستوری این است ، می خواهی بخواه نمی خواهی هم به جهنم . همین است که هست . بنشین غمبرک بزن خون گریه کن یا اینکه هرکاری گفتیم به اختیار خودت اجبارن انجام بده !
 و همين است که من باورم آمده زندگی پر ازعجایب بالا و پایین و معجزات عجیب و غریب است ولی ما نمی بینیمشان و بلکه حسشان هم نمی کنیم .
زندگی من؛ (مال شما رو نمی دانم ) پر از این معادلات است ؛ که به دست من حل نمیشود و حلالش کس دیگري است . من گاهی از رو به رو شدن باآنها طفره میروم یا ازآنها فرار می کنم ؛ ولی مثل آش کشک خاله دوباره می گذارند جلويم و می گويند : هی یارو کوفتش کن وگرنه حالت  روجا می آریم !

'ماشال'
"

۸ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سه تا و نصفی امتحان

سه تا نصفی امتحان دا شتم که دادمش ! یه امتحان که خودش سر دو تا امتحان محسوب می شد و اشک هر چی دانشجو و دانشجو نما رو درآورده بود ایضا من هم از این قاعده مستثنا نبودم .  پشت در جلسه تا شروع امتحان بصورت نوستالژیک مونولوگهای پشت در امتحانی معروف رو که تمام سالهای تحصیل  با خودم زمزمه کرده ام و حالا دیگر برایم شده است مثل دعای مرجع تمام  جلسات امتحان زمزمه کردم   . خدایا من رو ببخش دیگه قول می دم درسم را به موقع بخوانم . فقط یه اینبار رو بهم فرصت بده به تمام انبیاء و اولیا قسمت می دهم که دیگر درس خواندن را نمی گذارم برای  شب امتحان  . خدا یا من سختمه  یه بار دیگه رفتن و اومدن این راه برام امکان نداره ،  خدایا قول می دم دیگه دانشجوهایی رو که تو طول ترم درس می خونن مسخره نکنم بهشون نخندم ؛ نگم اینا بچه  خرخون هستن . خدایا دیگه شب امتحان نمی شینم وبلاگ بخونم  به تمام مقدساتت قسم اینبار دیگه جدی می گم . خدایا قول می دم دیگه در مورد  ضریب هوشیم که خودم فکر می کنم سیصد تا بالاتر از بقیه است بی خیال بشم و به تلاش و پشتکار رو بیارم . خدایا .......... یه امتحان داشتم سر نصف امتحان محسوب می شد که تحویل پروژه بود و نه تنها مال خودم رو خودم نوشتم بلکه مال سه نفر دیگه از همکلاسی های متاهل زن و بچه دارم رو هم نفری پنجاه تا گرفتم خودم نوشتم و این باعث شد آقای خونه با من قهر بشن .چون این باباها ی نره غول ! شب و نصف شب به من زنگ می زدن که نوشتی یا ننوشتی  تو رو خدا اینها رو به ما برسون .
بابت یک امتحان دیگه هم ناچار شدم کتابی که سه چهار سال پیش از این ور و اون ور کپی کرده بودم و  در مورد یه چیز مفت بود  صاف و مستقیم ببرم بدم به استاد بگم:  دکتر ! اسم من رو خط بزنید و اسم خودتون رو بنویسید . چون شما  حقتونهِ ؛  شما تلاش کردید و چنین دانشجوهایی مثل من به بشریت تقدیم کردید ، پس مال شما باشه بهتر از اینه که  مال من باشه .( البته یوخده دیالوگهام متفاوت تر بود ) عوضش نمره این درس رو امتحان نداده به من بدید . او هم قبول کرد به همین سادگی و من درس نخونده بیشتر از اون  یچه خرخونهایی که در تمام طول ترم  درس خونده بودن نمره گرفتم  . خیانت هم نیست  و انتقاد از خودم رو هم نمی پذیرم . چون  ایشون مشاور وزیر ِ و چه  چیزش باید کمتر از کردان خدا بیامرز  باشه  که نتونه از این کارها کنه !  و تازه  این کتاب تقلبی  به درد من که نمی خورد ولی  شاید به درد وزیر شدن ایشون بخوره و بعدش که ایشون وزیر شدن شاید خیرشون به من هم برسه ، به این می گن آینده نگری و نه چیز دیگه .

۷ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

هین روش بگزین و ترک ریش کن .....

گربه ِ  را داديم رفت . گربه کوچولو را چند روزي آورده بوديم خانه امان تا بيز بيز و بيز قولک را سرگرم کند . اما امروز فضوليش گل کرد تا در را باز کرديم دويد رفت بيرون و از بد روزگار صاف رفت خانه همسايه بالايي ها که حاج خانم ِ نماز خوان و مومنه اي است .  او هم  کل چند طبقه پارتمان را گذاشت روي سرش که : موي گربه نماز ندارد و ورش داريد ؛  بکنيدش توي گوني ؛  ببريدش بياندازيدش بيابان وبياندازيدش توي چاه ؛ ببريدش همان جايي که بود و از اين حرفها .
حالا او هي جيغ مي زد و همه ي چيزهايي که گربه از رويش رد مي شد مي انداخت براي آب کشيدن . گربه هم انگاربه مدینه فاضله رسیده باشد ؛  خوشش آمده بود هی از این سو به آن سو می دوید و همه جا را بی نمازی می کرد . عاقبت گربه را به وعده ی یک بال مرغ و دو سه تا کوفته قلقلی و یک پیاله شیر و یک گلوله کاموایی فریفتیم و از خانه حاج خانم بیرون کشیدیمش . همین عصری هم دادمش آقای خانه ببردش باغ همان جایی که بود  . اما دخترها با من قهر کرده اند و حالا هر  کدام یک گوشه ی عزلت نشسته اند به گریه کردن و غصه خوردن . بیزبیز می پرسد : مامان چرا موی گربه نماز ندارد یعنی خدا از موجودی که خودش آفریده  بدش می آید ؟ می گویم : نه شاید برای اینکه موی گربه کثیف باشد می گویند . می گوید : خوب خدا یعنی ندیده که ما چند بار این گربه را شستیم  دیده که ؛ پس چرا حاج خانم چرت و پرت می گوید . اگر راست می گوید برود از خدا بپرسد .
او این استدلالها را می کند و من یاد این داستان مولانا می افتم در دفتر پنجم مثنوی ؛  یکبار جوحی لباس زنانه می پوشد و می رود درقسمت زنانه , پای منبر واعظ معروفی می نشیند به گوش دادن نصایح واعظ . یک نفر از واعظ می پرسد : آقا اگر آن جای ما مو داشته باشد ! نماز باطل می شود . واعظ هم شروع می کند به بیان اینکه ؛ بله اگر موی فلان جایتان دراز بشود نمازتان از اعتبار می افتد و باید تمیزش کنید و از این حرفها . دوباره مردک گیر می دهد که : آقا چقدر دراز شود نمازمان از اعتبار ساقط می شود . واعظ هم شروع می کند به اندازه دادن که اگر انداره جو بشود دیگر نماز خواندن ندارد و باید  تمیزش  کنید و فیلان و بیسار و شرح و بسط دادن موضوع ! حالا از این جا نقش جوحی شروع می شود . جوحی که چادر و روبند زده و میان زنها نشسته  به یکی از زنها می گوید : خواهر بیا دست بزن به ... ما ببین نکند  موی اینجایم آنقدر دراز شده باشد که نماز نداشته باشد ! ( یعنی اینها را مولانا گفته ها من از خودم در نمی آورم  ؛ ببینید این بابا در زمان خودش به چه چیزها و چه کسانی گیر داده . معلوم است که چرا نمی توانستند تحملش کنند و چه  تهمتهایی که به او نزده اند ) خلاصه آن خانم از همه چیز بی خبر هم برای اینکه کمکی کرده باشد به خواهر مومنه اش  دست می زند به آن جای جوحی و ناگهان فریادش به هوا می رود و مجلس شلوغ می شود .  واعظ که فکر می کرده  حال خانم به خاطر حرفهای حقی  که او زده اینطور دگرگون شده می گوید : به به این خانم را ببینید چطور حرفهای من به دلش نشسته که اینطور از خود بی خود شده است  .  جوحی نامرد ! هم نه می گذارد و نه بر می دارد می گوید : نخیر آقا حرفهای تو نیست که بر دلش نشسته این .... من است که بر دستش نشسته ! از این جا به بعد مولانا می زند به صحرای کربلا  که  بله ما و منی و این ادا و اصولها رو بگذارید کنار برای ارتباط با خدا مانع تراشی  نکنید .این چیز نماز ندارد و آن چیز نماز ندارد در نیاورید .( بخصوص خیلی به ریش ! گذاشتن گیر می دهد) و در نهایت می رسد به اینجا که  هر جا و هر طوری که هست در هر شرایطی که هستید دنبال خدا باشید . و برای ارتباط با او تبصره و قاعده نگذارید .
هین روش بگزین وترک ریش کن .....................ترک این ما و من و تشویش کن
تا شوی چون بوی گل در گلستان .........................پیشوا و رهنمای گلستان


ته نوشت : داستانهای ماشال را که قبلا نوشته بودم دارم به مرور در وبلاگی به روزش می کنم . می خواهم چیزی از خودم به یادگار بگذارم . می دانم امکان چاپش نیست . اما انتشار دادنش به این صورت روشی است که برگزیده ام . شاید روزگاری بشود طور دیگری منتشرش کرد . پیدا کردن وبلاگ با خودتان من آدرس به شما نمی دهم . البته کار سختی نیست اما پیدایش که کردید جار و جنجال راه نیاندازید . بگذارید این وبلاگ راه خودش را برود .حسن این روش این است که می توانید با نویسنده و شخصیت اصلی داستان مدام در ارتباط باشید و گاهی از ایشان انتقاد کنید  .   

۵ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

وبلاگ نویسی صدا دار و بودار !

وبلاگ یک زن وبلاگ نویسی مثل من  ، هم بو دارد هم صدا . بوی غذا می دهد همه ی پستهای من . بوی قرمه سبزی ، قیمه بادمجان ، آبگوشت ؛ املت ؛ حتی نان و پنیر و چای شیرین . بوی سیر داغ پیاز داغ می دهد پستهای عشقی ام لابد !
صدای زمزمه ها را فریادها را می توانید از نوشته های من بشنوید . پستهای بی سرانجام  صدای زمزمه آقای خانه و نفسهای او پشت گوش مرا می دهد که می گوید : ای مرده شور ببرد هر چه  اینترنت و اینترنت باز را ! نمی آیی برویم بخوابیم .
پستهای دستپاچه  پرند از صدای  فریاد بیز بیز و بیزقولک که با هم دعوا می کنند . پستهای کوتاه  صدای گریه و زاری بچه ها را دارند . نق نق زدنهای بیزقولک که می گوید : من گرسنه ام بیا به من غذا بده . یا بگذار من هم در اینترنت یک چیزی بنویسم ! یا گردن کشی های بیزبیز که می گوید : چرا ماهانه من رو زیاد نمی کنی ؟ من با این پول صد سال دیگه هم نمی تونم یه دوچرخه  بخرم !
پستهای بلند  بی صدا هستند یا صداهایشان از راه دور می آیند . صدای سحر انگیز دخترها از اطاقشان وقتی دارند عروسک بازی می کنند و با هم مهربانند  . یا فریاد دور دستشان از  حیاط وقتی با دوستانشان جمع شده اند وبلوا  راه  انداخته اند .
وبلاگ یک زن وبلاگ نویسی مثل من اینطوری هاست و این می شود که نوشتن او گاهی پر از عجایب است  . پیامهای عجیب . تشکرهای بی موقع .  پاسخ ندادنهای به ناچار اما به نظر بی ادبانه . اینطوری هاست که من می نویسم و با خودم می گویم : هر کس یک جور مبارزه می کند  من اینطور ! تا بگویم هنوز می نویسم  و کسی نمی تواند مرا خاموش کند .
و اینطوری هاست که خوانندگانم را دوست دارم چون می دانم از من فقط به اندازه یک نوشته انتظار دارند و نه بیشتر .
و گاهی عجایبم را بردبارانه تحمل می کنند و می گذرند .

۴ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

پوزش بابت تشکر اضافه

"
بیز قولک حوصله اش سر رفته بود برای آنکه از سر بازش کنم نشاندمش پای اینترنت وگفتم :این آدمها را می بینی همه مطلبی که من نوشته ام را دوست داشته اند و برای همدیگر فرستاده اند بنشین اینجا از همه اشان تشکر کن !
بعد برایش یک  ' متشکرم بابت شر'   کپی کردم تا برای همه پیس کند.
او هم نشست و با علاقه شروع کرد بعد از مدتی به سراغم آمد و گفت : مامان خوشحال باش از هر کسی که مطلب تو را دوست داشته دو سه بار تشکرکرده ام تا خوششان بیاید .
این پاچه خاری بیزقولک را بر من ببخشید. از تمام کسانی که دو یا سه بار  تشکر شده پوزش می طلبم همان یکبار کافی است .
تشکر های اضافی را با اجازه می دهم بیزبیز دیلیتشان کند !
"

۳ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

گاو فروشي !

پدرخدا بيامرزم دوستي داشت آن قديمها که زياد به خانه ما مي آمد . يکبار خاطره جالبي تعريف کرد ، گفت:  سال 67 يا 68 ( تاريخش را دقيق يادم نيست ) مي خواستم گاو داري بزنم و دنبال گاو داري مي گشتم . تصادفا در قسمت آگهي هاي يکي از روزنامه هاي کثيرالانتشار چشمم به يک آگهي خورد که نوشته بود : تعداد  250  راس گاو ( تعداد دقيق گاو ها يادم نمانده است ) به انضمام يک گاو داري يکجا به فروش مي رسد . توجهم جلب شد و به شماره تلفني که در آگهي داده شده بود تماس گرفتم . گوشي را که برداشتند شخصي گفت : روابط عمومي مجلس شوراي اسلامي بفرمائيد !

اين خاطره اين روزها زياد به خاطرم مي آيد .

پي نوشت 1 : اين خاطره واقعي بود .
پي نوشت 2 : اين آگهي واقعي بود .
پي نوشت 3 : خاطره تعريف کن دوست بابام نبود . دوست خودم بود که از دوست باباش نقل کرده بود.

۲ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

آخرین فرصت

بیزقولک دو روز به من فرصت داده است تا برایش بازی پلی استیشن سیمس بگیرم . آخرین باری که نتوانستم قولم را انجام دهم . هوشمندانه نگاهم کرد و مرا بخشید اما سه روز بعد وقتی به خانه برادرم رفته بودیم هفت تا  از بازی های خشن پسر دایی اش را کش رفت و درست یک هفته بعد که دستش رو شد به جای معذرت خواهی با پر رویی نگاهم کرد و گفت : فکر می کنی خودم خوشم می آید با این چیزهای پسرانه بازی کنم ؟
همه اش دارم شکست می خورم و کشته می شوم یا مرا می اندازند زیر چرخ و له می کنند . یا با شمشیر سرم را می برند ؛ یا با یک چیز گنده ی تیغ تیغی توی شکمم می کوبند و رودهایم را پخش زمین می کنند .
  اگر تو به قولت عمل کرده بودی و برایم بازی سیمس را خریده بودی الان برای خودم یک شوهرو یک خانه می ساختم با  چهار تا بچه و یک سگ و دو تا گربه و یه عالمه لباس و صد تا ماتیک ویک بستنی فروشی .
 بیز بیز را هم می انداختم زندان چون این نامرد به همه گفته است که من از خانه دایی اینها دزدی کرده ام . در حالی که خودش در کیفش را باز کرد و گفت : زود باش تا کسی نیامده بیانداز این تو !

۳۱ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

صدای گریه زرتشت

بالاخره رفتیم امامزاده دوساله ! نذر مادرجانمان را ادا کردیم و دلمان آرام گرفت . هزار بار زنگ زد و هزار بار پیغام فرستاد که بروم امامزاده نزدیک خانه امان و برایش نذر و نیاز کنم تا حاجتش داده شود. چند باری بهانه آوردم خواستم بگویمش: مامان جان اگر هیچکس این امامزاده را نشناسد من می شناسمش دو سه سالی بیشتر ندارد . متولیان امامزاده و هیات امنا هم پرونده اشان زیر دستم است بگیر و ببند و بزن و در رو می کنند و از مال مردم بيشترش را بر مي دارند و کمترش را به بزک دوزک امامزاده اشان اضافه می کنند .حتي می دانم که آئینه کارهایش را از اصفهان آورده اند و گچ برهایش از کاشان قدم رنجه کرده اند.

اما آخرش دلم نیامد به او این چیزها رابگویم و رفتم .
رفتم و میان آن هم آدم حاجت مند که بعضی هایشان اشکم را در می آوردند از نداری ! گشتم و از قصه اشان غصه دار شدم . بعد هم سرم را چسباندم به ضریح و به پولهای کپه کپه شده نگاه کردم که هر کپه اش می توانست مشکلی از مشکلات این جماعت ندار حل کند. چه حیف که این امامزاده کوچک بالا بالا ها نشسته وما را این زیر میرها نمی بیند .
مادرم گفته بود یک چیز گنده نذر امامزاده کن . طفلک حق دارد فکر می کند امامزاده ای که اینقدر خرجش کرده اند , دیگر یکی دو شمع و چند کیسه نمک به چشمش نمی آید دلش قالیچه ی ابریشمی می خواهد و چهلچراغ چهارصد شعله ! من هم نامردی نکردم به نیت زرتشت یک شمع از روی قبر شهیدی که همان نزدیکی نیم سوز شده بود برداشتم ( بس است دیگر این همه خون دل و اشک آدمیزاد که بر گور این جوان ناکام رفته ) و روشنش کردم در سر گور یک جوان دیگر که در حادثه ی تصادف مادرش را داغدار کرده بود و هیچ شمعی سر گورش روشن نکرده بودند.
گفتم : زردشت جان این را به نیت همه ی خون دلهایی که از ما جماعت نادان خوردی و آخرش به دست مغان به شهادت رسیدی از مادر من قبول کن . او یک مسلمان دو آتیشه است و این امامزاده را دوست دارد . اما من فکر می کنم اینجا معبدی چیزی بوده است و قبلا دکان مغان بوده و حالا دیگرانی دیگر در آن مردم را تلکه می کنند .
گفتم :زرتشت جان فکر نکنی من شعار گفتار نیک، کردار نیک ، پندار نیکت را شنیده ام و خدای نکرده حالی به حالی شده ام ها ، خیر من فقط چون تو یک هموطنی و زبان مرا بهتر از موسی و عیسی و محمد می فهمی دست به دامن تو شده ام .
راستش من فکر می کنم شما پیامبران برای مبارزه با تعصب دینی قیام کردید نه اثبات وجود خدا ،خدا که اثبات ندارد . ازچندين و چند هزار سال پيش آدمها خدا را درک مي کردند سند و مدرکش هم موجود است اگر بخواهي يک روز برايت مي آورمش . و گقتمش من مي دانم اثبات وجود خدا کسی را به خطر نمی اندازد ، اما قیام برای مبارزه با ستم ، ستمکاران را بسیج می کند . شما قیام کردید تا مردم را آزاد کنید و همه اتان هم به دست متعصبان دینی زمان خود کشته شدید . بت پرستان متعصب ،زر پرستان متعصب ، قدرت پرستان متعصب . مغان متعصب، یهودیان متعصب ،مسیحیان متعصب .مسلمانان متعصب.
شاید آن روزها خودتان هم نمی دانستید این آدمها شما را می کشند و بعد حرفهای شما را دیگرگونه می کنند و به خورد ما مردم می دهند و با همین حرفها دوباره ما را به بند می کشند .
بعد احساس کردم صدای گریه ای می شنوم و با خودم گفتم شاید این صدای گریه ی زرتشت باشد . شاید هم صدای گریه مردی که از تنگنای زمانه به ستوه آمده و دست به دامن این امامزاده ی دو ساله شده است .

۳۰ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

نسبت قابلمه خورشت به سوختن خورشت مثل نسبت چیز است به چیز

خورشت قیمه را سپرده بودم دست بیز بیز کارم طول کشیده بود و یک  ساعتی غیبت داشتم .
به بیز بیز زنگ  زدم و  گفتم : اگر آب خورشت کم شد زیرش را  کم کن .
پرسید : مامان کم شدن یعنی چقدر؟  الان آب خورشت به نظر من خوب است کم نشده .
بعد اگر بخواهم کمش کنم یعنی شعله اش را چقدر بیاورم پایین ؟
الان شعله اش به نظر من پایین است از این پایین تر برود خاموش می شود.
در نهایت ناچار شدم بگویم هر چه خودت صلاح می دانی بکن . فقط مواظب باش ته نگیرد !
نتیجه اینکه آمدم دیدم خانه را بوی دود سوختگی گرفته است . یک ابر ضخیم خاکستری همه جا توی همه ی اتاقها پراکنده است و گوشت کیلویی فلان تومان و لپه و رب و پیازداغ و لیمو عمانی همه با هم دود شده اند و به هوا رفته اند  و بچه ها هر کدام یک حوله به دست گرفته اند و دارند تند تند  به حساب خودشان خانه را باد می زنند تا بوی سوختگی و دود گندی که زده اند ؛  برود بیرون .
آقای خانه که می بینند عصبانی شده ام به من می گویند: همین است دیگر وقتی صلاح کار خودت را بسپاری  دست دو تا بچه بهتر از این نمی شود . شانس آورده ایم خانه را آتش نزده اند .
و این می شود که ما امروز را هم تن ماهی می خوریم و خدا را شکر می کنیم که خانه امان آتش نگرفته است چون ندانسته صلاح کار خودمان را داده ایم دست کودکان . همین است که فکر می کنم الان خورشت صلاح جامعه سوخته است و دودش به هوا رفته . برادران جمع شده اند در قالب گشت ارشاد دارند مملکت را با حوله باد می زنند که بوی دود برود بیرون . فقط خدا کند یادشان باشد زیر دیگ را خاموش کرده باشند . نشود که اینها به این کار مشغول شوند و از آن طرف خانه آتش بگیرد .

۲۷ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

پدر دختر مسيحي کيست ؟


مولانا جلال الدین یک مثنوی شیرینی دارد درمورد پسری مسلمان و دختری مسیحی که دلباخته یکدیگر می شوند . پدر دختر هر چه تلاش می کند تا بلکه دختر دست از عشق پسر بشوید نمی شود . تا اینکه ترفندی می زند یک موذن بد صدای بد هیبت و نیمه افلیج را پیدا می کند و به محله ی مسیحی ها می برد و از او می خواهد که به وقت اذان ؛ اذان بخواند .
موذن کارش را شروع می کند او هر روز در چند نوبت با ادا و اطواری مخصوص ( به دلیل افلیج بودن )  و صدایی منحوس ( به دليل الکن بودن ) اذان می گوید . چند روز بعد بی سرو صدا دختر اعلام می کند دیگر قصد ازدواج با پسر مسلمان را ندارد !
حالا هر وقت من سخنرانی های این بابا را می شنوم . دری وری هایش را و مدل لمپنش را و چشم و ابرو آمدنهای نچسبش را می بینم  . یاد این موذن بد صدا می افتم و مطمئن مي شوم  ایشان  را با کلي رياضت  جسته اند و پيدا کرده اند . فقط یک چیز برایم نامفهوم است . واقعاٌ یک چیز برایم نامفهوم است که می خواهم خوب به آن فکر کنید ،  پدر دختر مسیحی  در دوران ما کیست ؟
و کدام شیر پاک خورده ای به فکرش رسید تا ایرانی ها را اینطور از دین و مذهب  و شریعت چندین و چند صد ساله اشان منزجر کند ؟

ته نوشت : اصلا قرار نبود اين پست منتشر شود .  گاهي مطالب قديمي ام را ويرايش مي کنم اشتباها به جاي ذخيره دستم مي رود روي انتشار و بعد تير از کمان در مي رود و در فضاي مجازي پرواز مي کند . وقتي مي خواهم دوباره ذخيره اش کنم  تا به وقتش منتشر شود کار از کار گذشته يکي دو نفر پست را خوانده اند و شرِش کرده اند . خدا وکيلي اين سيستم شرِ گوگل  هم براي خودش شرَي  شده است .
 قول مي دهم  سه چهار روز آينده چيزي ننويسم و فقط نوشته هاي ديگران را بخوانم .

رنج هایی که کشیدم وطلسمی که تا به امروز با من است -2

در مورد رسوایی های خودم و پدر و مادرم چیزهایی گفته بودم . اما دردناکترین رسوایی آنها  که تاثیری شگفت در زندگی من داشت را گذاشتم امروز برایتان پست کنم  0 ماجرا در یک روز بعد از ظهر کلید خورد .  مدرسه ما تعطیل شده بود و من با دوستم به خانه امان  می رفتیم  تا کتابی به او بدهم ! به خانه که رسیدیم  باید حتما از گلخانه رد می شدیم تا به حیاط خانه می رسیدیم . وقتی به گلخانه وارد شدیم مصیبت اتفاق افتاد ؛  حدس بزنید آنجا چه دیدیم؟ مادرم را که نشسته بود روی صندلی و پدرم را که رویش خم شده بود و می بوسیدش و  دستش را هم کرده بود زیر دامن او!

همانجا بود که من برای اولین بار نابود شدم ! با همان نیم جانی که برایم مانده بود سرم را پایین انداختم وبا گوشهای آتش گرفته !  دوستم را که نیشش را تا بناگوشش باز کرده بود و دل از این صحنه ی دلکش نمی کشید گرفتم و کشان کشان به آن حیاط دیگر بردم !
بعد از این واقعه  و برای همیشه پای همه ی همکلاسی هایم را از خانه امان بریدم  ( جز همین بی شرف که دست از سر من بر نمی داشت و تا مدتها به هر بهانه ی واهی پشت در خانه مان سبز می شد و اصرار داشت بیاید تو،  سفت و سخت مهرما و خانه ما به دلش افتاده بود .)
باور کنید از آن روز به بعد کائنات با من سر جنگ پیدا کرده بود . حتی "الهه عشق" هم با من شوخی می کرد . طوریکه احساس می کردم به همه موجودات ماموریت داده است تا عملیات تولید مثلشان را صاف بیاورند جلوی چشم من انجام بدهند . مثلا محال بود  " یا کریم " و " کفتر " و "قمری " و " گنجشکی "  نبینم که دقیقا تا چشمشان به من می افتد  پف به سرو بالشان ندهند  و  بغ بغو کنان  روی سرو کول هم سوار نشوند . من اما با سنگ و چوب به جانشان می افتادم و می دویدم می آمدم توی خانه که ناگهان چشمم می افتاد به گربه های خواهرم که درست زیر پنجره اتاق من  برنامه ی معاشقه اشان را  پهن کرده بودند  و با  میو میو کردن ها ی ناجور خوره روح من می شدند  . می زدم تو سرشان ردشان می کردم  اما هنوز به اتاق نرسیده مرغ های عشق برادرم را می دیدم که همانجا توی قفس در حالی که یک چشمشان مرا می پایید و چشم دیگرشان محو جمال هم شده بود  نوک به نوک  هم داده  واز دنیا و مافیها جدا شده اند  . قفس را تکان تکان می دادم وبهشان آب می پاشیدم و غمگین به اتاق می آمدم ؛ در را می بستم ؛ می نشستم به امید آنکه خداوند عالم صدای ناله های درونم را بشنود و عاقبت دعایم را مستجابت کند و اعضای جنسی هر چه مخلوق است یکباره منفجر کند . اما درست در همان لحظه که دستهایم را رو به آسمان دراز کرده بودم و از ته دل دعا می کردم . آرام آرام دو مگس به هم چسبیده چرخ زنان و مست و ملنگ از توی همان آسمان صاف می افتادند توی دستانم ! و پیغام خدا را به من می رساندند که : زرشک !

ته نوشت -1 : بعدها در دوره دانشجویی که تعداد بچه های خانه کمتر شده بود من شیوه های سخت گیرانه ای را برای کنترل پدر و مادرم بکار بستم و از سرشب تا هر لحظه ممکن کشیکشان را می کشیدم همین که احساس می کردم به نظر می آید توی اتاقشان تحرکاتی می کنند ،فریاد می زدم من بیدارم ها . بگیرید بخوابید چقدر شما دو تا سرو صدا دارید ؟البته مدتی بعد ته تغاری اشان (خواهر کوچکم) را بر علیه من شوراندند . او سفت و سخت از آنها دفاع می کرد . متاسفانه دو سه بار شاهد بودم به محض احساس اینکه پدرم افسرده شده است برایش ویاگرا تهیه می کرد تا هم شور و حال جوانی اش را زنده کند هم به این بهانه او را تلکه کند  .این در حالی است که من سعی می کردم مادرم را به پرهیزکاری بیشتر دعوت کنم .

ته نوشت -2: باور کنید طلسم  الهه عشق هنوز گریبان مرا رها نکرده است . آن روزها که اسم خارخاسک را برایم می گذاشتند فکر می کردم این فقط یک اسم خارخاری است که بخاطر شیطنت هایم به من داده اند . اما کاشف که به عمل آمد معلوم شد این گیاه اسم لاتینش آفرودیت است که همان معنای الهه عشق را می دهد و از بد روزگار به عنوان داروی محرک جنسی استفاده می شود و کلا خوردنش احساسات خفنی را در آدم زنده می کند !

۲۶ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

رسوایی های پدر و مادر و کودکانی که همه جا حضور دارند -1

دیشب بیزقولک مثل خیلی از شبهای دیگر از خواب بیدار شد و آمد  اطاق  خواب ما ؛ خوشبختانه شرایط مساعد بود .پیش از این یک بار وقتی نصف شب بیدار شده و به اطاقمان آمده بود با تعجب از من پرسید  چرا تو و بابا رفته بودید توی اطاقتان و در را قفل کرده بودید ؟ داشتید با هم چکار می کردید ؟
گفتم : هیچی مامان داشتیم اطاق را سمپاشی می کردیم ! می ترسیدیم  بقیه جاها  آلوده  شود در اطاق را قفل کردیم . چون در هر صورت سم برای بچه ها خوب نیست خودت که می دانی ؟
بگذریم که آن وقت شب بخاطر خواب آلودگی سکوت  کرد و دیگر چیز بیشتری نپرسید . اما بعدش پدر من را درآورد  مدام می پرسید : چرا شب سمپاشی می کردید ؟ چرا چراغ را خاموش کرده بودید ؟ چرا بعدش که در را باز کردید بابا اخم کرد و من را دعوا کرد و به من گفت خروس بی محل ؟ چرا تو به بابا گفتی مگر صد دفعه بهت نگفتم بگذار خواب بچه ها سنگین بشود ؟ چرا بابا با تو قهر کرد و گفت : بفرما بیا عزیز دردانه ات را بخوابان پیش خودت من می روم توی سالن  می خوابم ؟ چرا تو یواشی زیر لب گفتی به درک !
من  گفتم : من گفتم به درک ؟ من گفته ام  " درکت نمی کنم "!
اما او زیر بار نمی رفت و جواب می داد : نخیر خودت گفتی به درک !
همیشه از این که بچه ها مچ ما را  حین فرایند "خانه تکانی غریزه"  بگیرند وحشت داشتم . این است که یاد ندارم از وقتی بچه ها به دنیا آمده اند آنقدر گیج و گول  بشویم که از خواب بودن بچه ها و قفل کردن در از داخل غافل بشویم . اما گویا بچه ها که بزرگ می شوند خوابشان سبک تر می شود و کنجکاویشان بیشتر.
خود من بارها مچ پدر و مادرم را گرفته بودم و از این موضوع احساس شرم می کردم . بدبختانه پدر من خدا بیامرز خیلی پر شر و شور بود . شاید هم تعداد ما زیاد بود و فرصت آنها نا چیز،  همه ی اتاقهای خانه در تصرف ما بچه ها بود حتی زیر زمین ها را هم اشغال کرده بودیم . یادم می آید پدرم شبها پدر خودش را در می آورد تا ما را به رخت خواب بفرستد ولی مگر ما زیر بار می رفتیم بیچاره  پدرم یک پا می ایستاد و به خودش می پیچید و هی خودش را می خاراند و با خشم به ما نگاه می کرد و  مادرم از شرم سرخ می شد . ما هم فکر می کردیم این دوتا چرا اینطور نا آرام هستند و هی با ما خشونت می کنند ؟ خوب داریم اخبار تماشا می کنیم دیگر کار بدی که نمی کنیم ؟ در هرصورت ما تا دخل تمام برنامه های نخ نمای تلویزیون را در نمی آوردیم و برفک تهش را هم نمی لیسیدیم خوابمان نمی گرفت !
روزها هم خیالشان راحت نبود کارشان کشیده بود به راه پله پشت بام و پشت در انباری و توی حیاط خلوت و لابه لای  لباسها و ملحفه های سر بند  و حتی زیر میز پذیرایی ! حضور ما بچه ها همه جا محسوس بود .

۲۵ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

پرده برداري از خودم ( اين پست براي خوانندگان قديمي ام که گير داده اند نوشته شده )

آنهايي که از قديمها با من همراه بوده اند  همه گيج و مبهوت هستند که چرا آن اوايل من يک دختر 18 ساله بودم با آن خاطرات شيرين  و چرا بعد تا به خودشان آمدند  سبيل در آوردم اين هوا و تبديل شدم به يک آقاي گردن کلفتي که خاطرات مردانه ي خودش را داشت و بعد هنوز به مراد نرسيده يک هويي شدم يک خانم دکتر مخترع  با يکسري خاطرات و يک شوهر خائن   و بعد يک چند تاي آدم ديگر و بعد هم در وبلاگم را تخته کردم .
  برخلاف خيلي از وبلاگ نويسها من هيچ وقت هيچ اصراري به اين که آدمي که مي گويم هستم نداشتم و هي مي نوشتم که من هفت دنده اي بيش نيستم و اين دنيا دنياي مجازي است و عادت کنيد مجازي ببينيدش . خيلي ها خيلي زود فهميدند که اين نثر زيبا و دلنشين ! نمي تواند  از زير سرپنجه ي يک دختر دبيرستاني شانزده هفده ساله  بيرون بيايد و خيلي زود به من گفتند : خر خودت هستي  که ما را ساده انگاشتي . ولي خيلي ها هم انگار دور برشان پر بود از اين دختر بچه هاي پنجه طلايي نيمچه نابغه هر چه من فلسفه ومنطق واطلاعات عمومي از خودم تراوش مي کردم بي مروت ها  بيشتر باورشان مي شد که من فوق فوقش 18 ساله باشم و بيشتر از اين گنجايش ندارم . آن روزها من مدام داستان مي نوشتم واز اين تغيير مداوم شخصيت ها لذت مي بردم اما آرام آرام از اين سوي خط ! گيرهايي بوجود آمد و صد البته که اين گيرها از طرف آقاي خانه دامن من را گرفته بود . واضح است که ايشان گاهي  و گداري  مطالب مرا و استقبال خوانندگان را مي خواندند و مثل هر مرد ديگري حسادتشان مي آمد و مدام بهانه گيري مي کردند . تا اينکه عاقبت يک روز به جاي آن همه  حب و بغض نا مشخص اسرار درونش را براي من آشکار کرد و گفت :من با نوشتن تو مشکل ندارم مي دانم مدتي است از نوشتن در راديو کناره گيري کرده اي و حالا مي خواهي هر چه که دوست داري  بنويسي . اما لامصب تو پدر مرا درآورده اي وقتي به جاي دختر دبيرستاني  مي نويسي آنقدر در نقشت فرو مي روي و حس مي گيري که صبح تا شب بايد لوس بازي هاي بچه گانه ات را جمع کنم يا مواظبت باشم کسي قاپت را ندزدد  يا عاشق کسي نشوي !
وقتي به جاي مرد گردن کلفت مي نويسي توي رخت خواب با تو مشکل دارم ! مي ترسم عاقبت بلاي ناشناخته اي سر من بياوري يک عمر بي آبرويي اش براي من بماند  !
وقتي به جاي زني که شوهرش به او خيانت مي کند مي نويسي آنقدر پا پي من مي شوي و جيمز باند بازی در می آوری و مرا  تعقيب مي کني که خودم به خودم شک مي کنم .
يا در وبلاگت را ببند يا خودت باش با مرا ول کن بروم يک طرفي يا خودت برو يک طرفي يا اصلا هيچي به هيچي . در اين فاصله وبلاگ هم فيلتر شد  ومن نادم و بي انگيزه  در وبلاگ را تخته کردم .
 "تا فيلتر نشويد نمي دانيد که اين فيلتر شدن  چه مي کند با روحيه وبلاگ نويسها "
نمي دانم چه شد که من دوباره نوشتن را شروع کردم شايد هم بعد از قضاياي مملکت نياز به نوشتن براي ديگران  در من جوشيدن گرفت .القصه حالا و در ورژن جديد   يا شما دوست داريد و مي خوانيدم  . يا باز هم دروغ مي پنداريد و از خواندنم  طفره مي رويد . من همينطور که مي بينيد يک خارخاسک هفت دنده هستم که روي هر دنده اش بايستد يک شکل مخصوص به خود پيدا مي کند اين روزها  تصميم گرفته ام روي دنده راست به زمين بنشينم  و از آنچه خود ِ   خود م هستم بنويسم (البته با کمي دخل و تصرف ) . شايد هم  روزي دوباره دنده هاي ديگر را امتحان کنم اين بستگي به ظرفيتم و شرايط روزگار دارد .

پی نوشت 1: دوستي دارم  که هوای مرا دارد  من هم استفاده می کنم  گاهي به جاي او  مي روم اين طرف و آن طرف به خودم لايک مي دهم ! یا برای این و آن پیغام می گذارم . اين تنها نکته ي کنکوري نوشتن هاي اين روزهاي من است گفتم بگويمش که بعدا نگوييد چرا  به اعتمادمان خيانت کردي ؟ 
اصلا اعتماد کيلويي چند است جمع کنيد بابا اين سوسول بازي ها را در اين مملکت !

پي نوشت 2 : آن داستانهاي قديمي در مورد آنا و ماشال و ... را هم تفکيک کرده ام و در حال ويرايششان هستم .
شايد هم  فرصتي  بشود روزي در فضايي بي دغدغه و آزاد چاپشان کنم  .

۲۴ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

به شیراز شدیم و همه ی مردمان خسته جان یافتیم !

به شیراز شدیم  و بازگشتیم و همه جا و در هر زمان مخل آسایش مردمان بودیم و درهر کجا پای نهادیم  از پگاه تا شامگاه مردمان را خسته جان  یافتیم و این از عجایب روزگار بود .
 اما چون دو شامگاه بر ما گذشت درروز سیُم خود بدین صراط بودیم . صبح گاهان از خواب برخواسته مدتی استراحت می کردیم . چاشت صبح تناول می کردیم مدتی استراحت می کردیم . به خیابان رفته و راهی پیشه خود می شدیم هنوز به مقصد نرسیده گوشه ی دنجی می یافته مدتی استراحت می کردیم . به محل کار رسیده همراه بقیت کارگران مدتی استراحت می کردیم . به گاه ظهر ابتدا مدتی استراحت می کردیم سپس نان و خورشت میان روزان  تناول می کردیم . چون در میان جمع کارگران به استراحت می پرداختیم به  ناگاه همگان  ازاستراحت خود خسته شده و در بقیت روز رزق خود به دادار روزی ده واگذار نمودندی  محل کار خود ترک کرده  هر یک به خانه ی خود شدیم تا مدتی استراحت کردندی .
و ما را این در عجب آمد  که چگونه با این نسخ مردمان این آبادی اینچنین پای برجا و آراسته و نیکوست .  دانایی ما را گفت این عجب نباشد که این شهر اینچنین نیکوست در این دیار ده درصد مرمان به سختی کار کردندی و جور نود درصد مردمان در همه ی دیارها ! به کمال کشیدندی و چون اشتیاق این حقیر در حقانیت این داستان بدید به قصد نشان دادن سخت کوشی آن ده درصد  مردمان  دست ما بگرفت  و ما را  به باغی آراسته در قصر الدشت آن سامان  کشاند . خلدی  به غایت طربناک بود چندان که هوش از زیبایی و دلارایی این باغ بهشت از سر برون می شد . درختان سر برهم کرده  و گلها و ریاحین به عطر افشانی  و پرندگان در شاخساران به آوازه خوانی  و  آن ده درصد مردمان نیز به سخت کوشی مشغول و ما این خود به دو چشم خود دیدیم که  چون خورشید خاور دامن کشان رخت خود از آسمان برکشید این دلاور مردمان از زن و مرد به خوشگذرانی پرداخته و تا سپیده صبح صادق  زدند و خواندند ورقصیدند و از شراب خوش گوار خولار* نوشیدند وسپس خسته جان به گوشه ای خزیده  و به استراحت پرداختند و این البته از سخت کوشی ایشان بود . 

۲۰ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

پيروزي يعني همين که تو از من مي ترسي و با تمام قوايت جلوي چند سرباز من آرايش جنگي گرفته اي

دوباره بعد از سالها نشسته ام کتاب تکنیکهای شطرنج می خوانم . چند شب است که مدام مات می شوم . می خواهم امشب آقای خانه را مبهوت کنم .اوایل بازی خوب است من هی مهره هایم را جلو می کشم و کیش می دهم . گاهی آنقدر جو گیر می شوم که درست عین سران مملکتهای جهان سوم ! بدون بررسی همه جانبه ی اوضاع ؛  جیغ و داد راه می اندازم و می گویم : مات ؛  مات ،  مات شدی . و فکر می کنم دیگر همه چیز به کام من شده است .اما آقای خانه خونسرد هستند لبخند محو و مبهمی می زنند و می گویند : باشد من مات  و یک مهره را جابه جا می کنند ؛  یا اسبي را جلو می برد یا فیلي را عقب می کشد  . خطربرطرف و اوضاع دوباره عادی می شود . من بور می شوم ودوباره با خشونت حمله را شروع می کنم .
من عاشق آن هستم که همه ي مهره هايم را جلو بياورم . از اينکه مهره اي بلااستفاده باشد بدم مي آيد هميشه فکر مي کنم او از وزيرش آنقدر که در توانايي وزير است استفاده نمي کند .اما او فکر مي کند وزير با همه توانائي اش شاني دارد که بايد حفظ شود او مي گويد : پيروزي يعني همين که تو از من مي ترسي و با وزير و اسب و فيلت به جنگ چند سر باز من آمده اي و مي گويد حتي يک سرباز را نيز بي دليل نبايد به ميدان جنگ فرستاد !  و با همين استراتژي سياست هاي مرا براي پيشروي سد کرده است . خلاصه  چند شب است  در گیرو دار آن  که به ظاهر  همه چیز به نفع من است و به خیال خود  به ده حرکت بعدی ام فکر می کنم . او به من یک کیش اساسی می دهد . من کیش می شوم و هنوز دغدغه های به خطر افتادن موقعيت شاهم را دارم که  او به طرز حیرت آوري از جایی که نمی دانم کجاست و چطوراست مهره اي را جلو مي آورد و من  را مات می کند .
بله بايد استراتژي ام را عوض کنم پيروزي با عجله به دست نمي آيد بايد صبور باشم و بي جهت مهره هايم را به کام مرگ نفرستم . احساساتي شدن و خود را باختن ؛ جو گير شدن و مشت خود را پيش حريف باز کردن مرا ضعيف مي کند . بايد کتاب بخوانم  بيشتر بازي کنم و استراتژي ام را عوض کنم .

۱۸ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

خوشا شیراز و وضع بی​مثالش

يک سال   - دو سال  - سه سال - چهار سال ،اصلا شونصد سال به هر دري زديم که برويم شيراز دل گشا نشد . زد و امسال شد. دارم مي روم شيراز در حالي که دوست هميشه خندانم را سال گذشته در سقوط هواپيمايي که مي رفت به مقصد يکي از کشورهاي همسايه تا ديرام  رام  رامی  گوش کند و رقص و آواز ی تماشا کند  از دست داده ام .
نه متاسف نيستم به قول مادر بزرگها ! (وقتي  توجيه مرگ جوان برايشان سخت است) : مرگ حق است .
و لابد ناحق همین نوع  زنده ماندن است که ما تجربه اش می کنیم .
خلاصه در اين سرزمين گل و بلبل زير سايه امام زمان همه چيز ميسر است . من هم ممکن است همين فردا در سقوط هواپيما در حالي که دارم مي روم به عنوان يک متصدي دون پايه خريد مواظب کيف پول از ما بهتران شوم کشته شوم . باور کنيد شما که سهل است خانواده هم کک شان نمي گزد . چند سال ديگر همه فراموش مي کنند که من چه شکلي بوده ام و چه کارهايي کرده ام . همين خود من وقتي پدرم مرد فکر مي کردم دنيا به آخر رسيده است . اما نرسيده بود و ما ادامه اش داديم .
خلاصه اين دوست دانشکده که ديگر نيست تا به ديدارش بروم و یادی از ایام گذشته کنیم  . اما يک دوست دوران دبيرستان دارم  که بيست و دو سه سال است نديدمش مي دانم مهندسي چيزي شده است . ازدواج کرده وبچه دار شده و رفته است در آن بلاد . شايد بشود جور کنم در اين يکي دو روز که مجبور هستم کيف روسا را حمل کنم جیم فنگی بزنم ودیداری با او تازه کنم  .
يادم  مي آيد اين دختر در يک خانواده خيلي  امروزي و به قول برادران   و خواهران ارزشی  بي قيد و بندي زندگي مي کرد . مثلا محال بود بروي در خانه اشان را بزني مادرش در را باز کند بدون آنکه ممه  هايش که از فراز پيراهن دکلته اش بيرون زده تا دسته توي چشمت نرود.
 يا خواهر هايش با شلوارهایی ! که پایشان را تا بالای سفید ران نمایان می کرد و بالاتر را با دست گرفته بودند که بیشتر نمایان نشود ! به استقبالت نیایند  . اما در ميان اين جمع مفسد يکباره اين دوست من نمي دانم خواب نما شده بود ؛ خودش را لوس مي کرد ؛ عقده داشت چه بود که چادري شده بود .عجيب  کلاس قرآن مي رفت پيوسته . شايدهم  عاشق معلم امور تربيتي امان شده بود نمي دانم .
وقتي مي خواستيم امتحان کنکور بدهيم دوراني بود که مي آمدند دم در تحقيقات محلي ( اين همه آدمهاي متعهد و متديني که الان در راس امور هستند يا سکان مديريت کار آمد کشور را در دست دارند دقيقا مال همان دوران هستند ) و  اين دوست من دل توي دلش نبود که اگر بيايند دم خانه اشان براي تحقيقات کارش تمام است بايد قيد درس و دانشگاه را بزند و بنشيند توي خانه به رفت و روب .آن وقتها  مجبوربوديم  سه چهار نفر را به عنوان معرف معرفي کنيم من به او گفتم : بي خيال فقط سعي کن يکي از کساني که به عنوان معرف معرفي مي کني من باشم  تا بتوانم يک دفاع جانانه اي از تو بکنم .
اتفاقا زد و موقع تحقيقاتش يک نامه ي به اصطلاح محرمانه ای  آمد دم در خانه ي ما که شرح مبسوطي در مورد دوست گرامي امان بدهيم . حدسم اين بود که اينها مي روند دم در خانه اشان و اگر پيش پيش توجيه نشده باشند که چه لنگ پاچه ای جلویشان سبز می شود کار دستمان مي دهند من هم حق دوستی  را تمام و کمال ادا کردم و چنان نامه ی پر سوز و گدازی برایشان  نوشتم که اشک خودم را هم در آورده بود  و جا به جا روی نامه چکیده بود . با شرح اين که اين گوهر دردانه  نجابت و عفافت چطور  تحت تاثير خوابي که از امام زمان ديده است متحول شده و در ميان لجن زارمتعفن  بي حجابي و بي چادري خانواده بی قید و بند خود با رنج و درد فراوان ! بالنده شده است  .
القصه  که اين دوستمان دانشگاه قبول شد و الان هر چه از علم و سواد و اينها دارد از من دارد و من تصميم دارم بروم ببینمش و ياد آوري محبتي که به او کرده ام را بکنم . این را گفتم که شما هم بدانید و شاهد باشید اگر بخواهد زیر آبی برود و حاضر به پذیرایی در خور از من نباشد . من پیش پیش رسوایش کرده ام و تلافی اش را پیش پیش سرش  آورده ام و در واقع ضایع شدنی در کار نبوده است .

۱۶ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

بالدار و بی بالش به یک اندازه دردسر سازند !

شیرین کاری بچه ها هر چقدر مخرب تر برای غریبه ها شیرین تر ! اما مادر و پدر خوب حکایت دیگری دارند . آنها اگر بچه اشان ناگهان جلوی  یک کرور مهمانهای  رودربایستی دار مثلا دکتر؛  مهندس های الکی و زورکی ! بیاید و  نوار بهداشتی خانم خانه را بگیرد بالای سرش وبگوید : مامان بابا  کدام بچه ای توی خانه ی ما از این پوشک های کوچک استفاده می کند ؟ نه تنها ذوقشان نمی  گیرد که بلکه بعدش ممکن است با هم دعوایشان هم بشود که مثلا : زن حسابی تو چرا این چیزهایت را میگذاری دم دست بچه ها ؟

معلم بیزقولک خواسته یکبار دیگر با بچه کار کنیم تا امتحان بنویسیم دهد و او با خیال راحت بتواند بچه را بفرستد کلاس بالاتر . بله یک جورهایی یعنی بیزقولک تجدیدآورده و فارغ التحصیلی اش مثل فارغ التحصیلی کله گنده های مملکت کشکی بوده است .  و من دل توی دلم نیست که بیزقولک چطور می تواند از پس دیکته بر بیاید . آنقدر بچه را از هر طرف معاینه کرده ام و چیز به او خورانده ام که حالا می دانم او با سه سوت همه حفظ کردنی ها را از  "منت خدای را عزوجل  دیباچه ی سعدی "  گرفته تا "  اتل متل توتوله  شاعر گمنام " به حافظه می سپارد .
 اما گویا  حافظه ی کوتاه مدتش در سواد نوشتاری  مشکل دارد شکل بعضی ازکلمات را اصلا به خاطر نمی سپارد . مثلا امروز یک صفحه را پر کرد " حضرت محمّد صلی الله علیه وآله و سلّم " (درس 22 مبارزه با ظلم و بدی - کتاب بخوانیم کلاس اول دبستان ) اما باز هم  وقتی از او خواستم از حفظ این را بنویسد نتوانست نوشت " حزرت  مهمد  سلم  و  سلی  " بعد هم گفت : آخرش را دوست ندارم یاد بگیرم ! اگر حضرت محمد خوب بود اینقدر اسمش طولانی و زشت نبود !

۱۴ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

هفت شهر عشق

مطابق معمول همه ي سالگردهاي ارتحال شال وکلاه کرديم رفتيم يک طرفي . حالا هم خسته وکوفته برگشته ايم و من  نشسته ام با پررويي تمام وبلاگ به روز مي کنم . آقاي خانه هم نشسته اند روي مبل بزرگ چپ چپ نگاهم مي کنند .
آخرش روزي مي رسد که به من بگويد : بين من و  اينترنت يکي را انتخاب کن و من بر سر دو راهي بمانم .
ديروز را رفتيم يک جنگلي کنار يک امامزاده اي در يک کلبه اي  اطراق کرديم  .با چند خانوار از دوستانمان که فقط يکي شان يک دختر هم سن بيز بيز داشت بقيه يا مجرد بودند يا بچه نداشتند . امامزاده تا کلبه بيست و چهار قدم فاصله داشت . دو گنبد داشت و چند سرو کوهي قديمي که دور و اطرافش ريشه در خاک داشتند .
 مردها نشستند الکل 96 درصد زدند توي آب آلبالوي بي خاصيت بازاري و هفت شهر عشق را هفت پله يکي بالا رفتند .زنها جمع شدند توي يک اطاق به ورق بازي و شوخي .دخترها وسطي بازي کردند درست وسط اطاق توي آن يک وجب جا .من هي دل دل کردم بروم يا نروم امامزاده  دخيلي ببندم ؛ نذري کنم ؛ حاجتي بخواهم . شب بود و من مي ترسيدم . مي ترسيدم از قبرستاني قديمي که همان نزديکي کشف کرده بوديم چند روح آزرده جو گير شوند دامن مرا بگيرند .
به زنها گفتم : لااقل يکي تان بيايد برويم ببينيم امامزاده چطوري است .همه خنديدند گفتند : امامزاده هم الان اينجاست پيش مردها نشسته دارد به هواي مي دو ساله و معشوق چهار ده ساله لبي تر مي کند .
گفتم : پس بياييد برويم پيش سروهاي کوهي نخي ببنديم ؛ قفلي بزنيم ؛ آرزويي بکنيم .
همه گفتند : مي داني که همه امان يک آرزو بيشتر نداريم . خودت برو به نيابت از ما نخت را ببند .
چاره نبود با زحمت  يک رشته نخ سبز از سجاده اي که همان جا يک گوشه افتاده بود کشيدم و با ترس و لرز رفتم بيرون .
چقدر شب ِ جنگل مي تواند  وهم انگيز باشد . اما چراغ هاي روشن امامزاده راهم را روشن مي کردند . خودم را به بزرگترين سرو کوهي رساندم . معلوم نبود چند ساله است . صد سال ؛ دويست سال ؛ سي صد سال آنقدر پيچ و تاب خورده بود و اين سو و آن سو چرخيده بود که بيشتر شبيه زنهاي رقصان  و  ابريق به دست مينياتورهاي  تجويدي شده بود . تنه اش را در آغوش گرفتم و مدتي به صداي ناشنيدني آوازي که مي خواند گوش دادم . عجيب بوي زرتشت را مي داد .
عاقبت ميان آن همه شاخه ي به هم پيچيده  يک شاخه ي خوب پيدا کردم و لابه لاي آن همه  نخ و ريسه و قفل ؛  نخ سبز خودم را هم بستم .


======================================

پي نوشت : 63 63 عزيز تشکر از ابراز تاسفت. من هم گاهي متاسف مي شوم . اما چاره چيست ؟ اگر نخواهم فرمايشي بنويسم  و بخشهايي از خودم را به فرموده سانسور کنم ،  اين بهترين شيوه است . شايد هم تنها راهي که به فکرم مي رسد تا در حد بضاعت حرکتي در ادبيات معاصر دوران خودمان کرده باشم .

۱۲ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

جذب حداکثری

پروژه بردن بیزقولک به مهد قرآن * مفتضحانه شکست  خورد . البته این همه به خاطر آن نبود که بچه باید سفت و سخت قرآن حفظ می کرد . خوشبختانه بیزقولک خودش را آماده کرده بود  قرآنش را اگر شده با چهار ده روایت  یکبار از اول تا  آخر  و یکبار هم  از آخر به اول  از بر کند .
در واقع مشکل  از آنجا شروع شد که  فهمید خوابیدن بعد از نهار یکی از قوانین تغییر ناپذیر مهد است و اونمی توانست  زیر بار چنین خفتی برود . به همین خاطر  کابوس مهد کودک رفتن های کوچکتری هایش شروع به جان گرفتن کرد . چند روز اول سعی کرد بصورت مسالمت آمیز من را وادار کند تا در انتخابم تجدید نظر کنم با گفتن این که مهد سوسک دارد یا معلم نقاشی اشان جوش جوشی است و جلوی آینه جوشهایش را می ترکاند  . یا یکی از بچه های کوچک مهد محتویات بینی اش را روی سر انگشتش به بچه ها نشان می دهد و با این لولوی نوظهورش بچه ها را می ترساند .
 ولی وقتی دید من همه ی این معضلات را به  کرک پشت لب زری ** حواله می دهم و دستش را خوانده ام  تیرش به سنگ خورد و راحت ترین شیوه را برگزید رفت پیش آقای خانه و گفت : یکی از پسرهای مهد قرآن همه اش به دودولش دست می زند و پرسید بابا دلیل اینکه مردا اون جاشون اینقدر درازه می تونه این باشه که خیلی می کشنش  .
آقای خانه هم جوابش را داد و امروز به جای بردن او به مهد قرآن با مدیر مهد قدیمی اش صحبت کرد و او را به همان مهد بچگی هایش برد تا فقط نقاشی بکشد و انگلیسی بخواند و ورزش کند  . قرآن خواندن به چهارده روایت هم ماند برای وقتی که من بتوانم این پسرک دودول به دست  را پیدا کنم و یک گوشمالی حسابی به او بدهم  .
خوشبختانه ظاهرا ٌ در مهد قدیمی  بچه ها انقلاب کرده اند و  خوابیدن بعد از ظهرها را تحریم کرده اند . البته مدیر مهد هم دمکرات تر شده است و  برای جذب حداکثری بچه ها در تابستان که مهدها  سوت و کورمی شوند  بالاخره زیر بار  قانون منع خوابیدن اجباری بعد از نهار رفته  است .


پی نوشت :
* مشکل ما این است که در این شهر نه دوست و آشنا داریم و نه کسی را می شناسیم که بیاید از بچه های ما نگهداری کند و نه ما به کسی اعتماد داریم که بچه ها را به دست او بسپاریم. نه دلمان می آید که بچه ها را در خانه تنها بگذاریم نه می توانیم برای بچه ها برنامه ریزی کنیم که وقتی در خانه هستند سر به راه باشند . نه بچه های ما اهل برنامه ریزی و سر به راه بودن هستند .نه می توانیم بچه ها را با خودمان سر کار ببریم . و خلاصه همین است که هست بچه باید تا 18 سالگی برود مهد کودک جیک هم نزند .بنابر این زیر بار انتقاد نمی روم زحمت نکشید من به راه راست هدایت نمی شوم !  



** می خواستم به جای تخ م  چپ واژه ای به کار ببرم که همان وزن !  و بار عاطفی را داشته باشد.  فمنیستی هم باشد  ! بی تربیتی هم نباشد ."  کرک پشت لب زری" را جایگزین کردم .اگر کسی اسمش زری است و ناراحت می شو د خودش را عذاب ندهد فورا ٌ  بخواند"  کرک پشت لب خاری " برای من اسامی فقط اسامی هستند .  از آنها هر چه که باشند  تنها  استقاده ابزاری می کنم و لاغیر .

۱۱ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

رويش ناگزير جوانه ها

مادرم از" بیز بیز"  تاریخ و مدنی می پرسد پنج مورد از خفقان در دوره محمد رضا شاه را بگو،
"بيزبيز" : نفوذ آمریکا در ایران  .
 مردم از آزادی محروم بودند و به اعتقادات مذهبی آن ها بی احترامی می شد .
 حکومت استبدادی محمد رضا شاه جلوی انتقاد و اعتراض مردم را می گرفت و اگر کسی به کارهای نادرست و زورگویی های شاه اعتراض می کرد به زندان می افتاد و شکنجه می شد .
مادرم : اي مرده شور اون ريخت و ترکيبشون رو ببره خوب الان هم همينه که ! این همه جوون رو يا فرستادن سينه قبرستون يا انداختنشون گوشه ي زندون ؟
من دستپاچه و با عجله : مامان خواهش مي کنم !
 بعد با ایماء و اشاره  التماس  می کنم :  اين چيزها رو نگين به بچه .
مادرم : خيلي خوب حالا  ، چه خبرته  ؛ بگو ببينم در ج م ه وریی اس لامی  مردم چگونه در اداره ی کشور شرکت می کنند؟
" بيز بيز " : می توانند با رای خود مسئولان را انتخاب کنند و نظر خود را به آن ها بگویند . همچنین اگر یکی از مسئولان کشور وظایف خود را به درستی انجام ندهد مردم حق دارند از او انتقاد کنند .
" مادرم " :  وا نگا تو رو خدا از اين سن دارن تو کله شون مي کنن که بياين راي بدين انتقاد کنين . بفرما خاک برسرا  سر حرف خودشون هم نیستن .
من : مامان تو روخدا بچه فردا مي خواد بره امتحان بده اين حرفا رو بهش نزنين .
مادرم : وا مگه من چي بهش گفتم ؟ همش می گی حرف نزن حرف نزن . خودت از صد تا دیکتاتور بدتری ؛ تا دو کلام حرف می زنم می گی بده ؛ نگو ؛ نزن .
بيز بيز: مامان اینا همش خالی بندیه سال دیگه همه رو از کتابامون حذف می کنند . خودم می دونم  بزار مامان بزرگ  درسش رو بپرس ِ تموم شه تو رو خدا !
من : تو غلط کردي مي دوني ؟ تو چی می دونی ؟  کی گفته اینا رو حذف می کنن . تو برو بشين درست رو بخون خالی بندی و ایناش اصلا  به تو نیومده . اصلا نمي خواد کسي ازت درس بپرسه ! حالا بزرگتر يه حرفي زده بچه که نبايد بگه خودم مي دونم . تو خيلي خيلي بيجا کردي مي دوني . تو همون بهتر که ندوني وا . بدو برو تو اتاقت درست رو بخون  تا نگفتم هم نيا بيرون .
مادرم : (غر می زند ) والله  می رفت می شست "جول ورن"  ! می خوند بیشتر به دردش می خورد .
و کتاب تاریخ را پرت می کند روی میز و مفاتیحش را دست می گیرد  .