۹ مرداد ۱۳۸۹

حکايت آن زن که زن بود ولي دوست داشت روزنوشت هايي بنويسد در وبلاگش و ناگهان به يادش آمد که زن است

می خواستم چیزکی بنویسم در مورد جوانی هایم ؛ ولی  یادم آمد   بايد بروم پيراهن هاي آقاي خانه را اتو کنم . يک بار سر همين اتو نکردن  پيراهن هايش  تا مرز جدايي رفتيم و برگشتيم . من گفتم : طیق قوانین شرع  وظیفه ی  من فقط و فقط تمکين کردن است و بس . کجاي اسلام  نوشته بايد پيراهن هاي شوهر را  زن اتو کند ؟ او هم  گفت : وقتي پيراهن من را اتو مي کني انگار من را تمکين کرده اي من همان حظ را مي برم .
من هم یک ماه تمام  هر وقت می گفت : بیا برویم رستوران ایتالیایی ( این اسم رمزمان است ) می گفتم : چه خوب  ؛ بعد هم یک مشت پیراهن و شورت و شلوار و اینهایش را می آوردم ؛  می ریختم جلویم شروع می کردم به اتو زدن و می گفتم : خوب است ؟ همینطوری ادامه بدهم یا  پشت و رو اتو کنم بیشتر کیف کنی ؟
نه بیشتر از این نمی توانم بنویسم وقت ندارم باید بروم تمکین کنم  .

۸ مرداد ۱۳۸۹

جاده رفت ؛ جاده برگشت

مسافرت بودیم رفته بودیم سرزمین مادری ام  تا دیداری تازه کنیم از قبیله من .
زندگی من و آقای خانه یعنی یک جاده رفت و یک جاده ی برگشت .
در جاده ی رفت آقای خانه گره به ابرو می اندازند و کم حرف  می شوند و دندان به هم می سایند . در عوض  من ناز می کشم و قربان صدقه می روم و شوخی می کنم و شعر می خوانم ." عقرب زلف کجت با قمر قرینه تا قمر در عقرب  کار ما همینه "
در جاده ی برگشت من اخم می کنم  و پف می کنم و بد اخلاق می شوم و برعکس آقای خانه اند که شوخی می کنند و حراف می شوند و  شعر می خوانند " بگشا ز مویت  گرهی  چند  ای  مه .......تا بگشایی گرهی شاید زدل دیوانه "
یادش به خیر همیشه حیران بودم که چرا پدرم هر وقت قرار است یکی از فامیل مادری به خانه امان بیاید همه را جان به سر می کند ؛ دعوا راه می اندازد ؛   شلوغ می کند ؛  دست و دلش به خرج کردن نمی رود و کلا آدم دیگری می شود .
حالا فهمیده ام  اینها اسرار زندگی زناشویی  اند ! زندگی مشترک یعنی همین بده بستان ها ؛ باج گرفتن و باج دادن ها . یک نمایش طنز که برای مزه دار کردن زندگی بکارش می بریم ولی بعضی وقتها چون طنازی  نمی دانیم ؛ می شوند مثل  فیلم سینمایی های  طنز وطنی خودمان . مثل  اخراجی های یک ؛ اخراجی های 2 اخراجی های .......  خلاصه  شورش در می آید و حال به هم زن می شود.

۴ مرداد ۱۳۸۹

برجستگی های ناچیز , کفشهای زرد

تولد امام زمان قرار است  برویم یک مهماني  بزرگی .  با بدبختی رفته ام برای دخترها چند تکه لباس خریده ام بخصوص لباس خریدن برای بیز بیز به یک شعور فرا انسانی احتیاج دارد . او نیمه زن  ؛ نیمه کودک است . بالاتنه اش چندان تعریفی ندارد . دوست ندارم لباس تنگ بپوشانمش . خودم همیشه لباس برادرها را می پوشیدم تازه غوز هم می کردم  تا این دو پدیده نوظهور کمتر به چشم آید . روزگار ما اینطور بود  روزگار او اینطور است که دوست دارد لباس تنگ بپوشد و این برجستگی ها را  با همه ی ناچیزی اشان بکند در چشم و چار کسانی که فکر می کنند او هنوز کودک است . پایین تنه اش  کمی از تخته سه لا  ضخیم تر؛  برجسته تر؛ نرم تر است  . گودی کمر ندارد . صاف صاف رفته است بالا از آن طرف صاف صاف از پشت اندام آمده است پایین .
می خواهد دامن بپوشد . دامن کوتاه ؛ اصرار دارد موی پایش را بزند . من چشمهایم را گرد می کنم و همانطور که پدرم وقتی در شانزده سالگی برایم چشمهایش را گرد کرد و به من پرید به او می پرم که حالا ؟ دختر کلاس پنجمی ؟
او اما پررو تر از من است . به جای آنکه مثل  من برود  توی زیر زمین هاي هاي گريه کند  و تا یک ماه  خجالت بکشد به چشمان پدرش نگاه کند ،  با انزجار شانه بالا می اندازد و می گوید: مامان چقدر تو امل هستی ؟ مثل مامان بزرگها فکر می کنی .
مجبورم کرد برایش کفش زنانه پاشنه بلند بخرم  . پایش را کرد توی یک کفش زرد پاشنه هفت سانت  که دو سایز ازپایش بزرگتر بود  در نیاورد تا خریدمش . از دیروز تا به حال حتی توی تخت خواب هم کفش ها را از پایش در نیاورده .
دیشب با آقای خانه وقتی کفش ها را پویشیده  و توی تختش خوابیده بود یک ساعت نگاهش کردیم به اين اميد که  آخرین روزهای کودکی اش را  سير  دیده باشیم .او اما بی خیال همانطور که  تفش از گوشه لبش آویزان يود و عروسکش را  زير بغلش زده بود .  کفشهای زرد ش  را  پوشیده  و با همه ی موهای خاکستری پایش خوابیده بود  .

۲ مرداد ۱۳۸۹

حقیقت کار سیاستمدار

اگر کسی از من بپرسد  در خانه داری چه کاری را بیشتر از همه دوست  دارم  ؟
می گویم : شستن دستشویی توالت و آشپزی کردن را .
وقتی می روم برای شستن توالت  از نشانه ها می فهمم  چه کسی آمده و چه گندی زده است .
کسی که  فقط برای یک جیش  کوچک  می رود آن تو و شلنگ را باز می کند و برای رفع بیکاری همانطور چمباتمه به در و دیوار آب می پاشد بیزقولک است . تنها کسی که پا برهنه می رود توی توالت و تا دمپایی اش را بپوشد  رد پاهای خاک آلودش را همه جا توی خیسی ها می گذارد و اندازه پایش از یک کف دست بزرگتر نیست همان اواست .
کسی که همیشه یادش می رود پی پی اش را بشوید و اگر از او بپرسیم   حضرت عباس و تمام انبیاء و اولیاء را شاهد می گیرد که  کار او نبوده  بیز بیز است او همان کسی است که  وقتی از توالت بیرون می آید  بر عکس کاری که آن تو کرده ،  بوی عطر از همه ی زوایای آنجا بیرون می زند بس که هر بار همه ی عطرها ی من و آقای خانه  را یکی یک پیس روی خودش امتحان می کند .
کسی که خرده های موی ریش وسبیلش همیشه توی کاسه توالت نشسته می ماند و همیشه با صابون صورت من ریشش را اصلاح می کند و کف های ماسیده روی صابون را نمی شوید آقای خانه است .او همان کسی است که بعد از بیرون آمدنش از توالت باید ماسک به صورت زد و با ده بار سیفون کشیدن هم چیزی درست نمی شود  .
من سیاستمدار خانه امان هستم . در حالی که همه خانواده  از یک توالت برای قضای حاجتشان استفاده می کنند . من توالت فرنگی توی حمام را به انحصار خودم در آورده ام و آنها  فقط گاهی آن هم به ضرورت اجازه دارند از آنجا استفاده کنند . من توالت آنها را می شویم به شرطی که کسی از توالت من استفاده نکند . من نشانه های آنها را می دانم و ردشان را می گیرم در حالی که آنها از نشانه های من بی خبرند و رد من ناپیداست .
من سیاستمدار خانه امان هستم  چون خوب می دانم چه گندی را چه کسی زده است و  گندها را من پاک می کنم و در نهایت این من هستم که هر چه بپزم شور یا بی نمک ناچار به خوردنش هستند .
پس این من هستم که می توانم برایشان آشی بپزم که   رویش یک وجب روغن  داشته باشد .
این است حقیقت کار سیاستمدار.

۲۹ تیر ۱۳۸۹

فکرهای خوب و شاد ِ گریه آور !

آقای خانه رفته بودند بیرون قرار بود برای بیزقولک بستنی بخرند اما دیر کردند . بیزقولک نگران آمد پیش من و گفت : مامان فکر کنم بابا تصادف کرده و مرده !
من گفتم : وای خدا نکنه  ؛ همیشه باید فکر های خوب و شاد کنی شاید اتفاق خوبی برایش افتاده و دیر کرده است .
سرش را تکان داد و رفت .  نیم ساعت بعد دوباره آمد و گفت : مامان فکر می کنم بابا یه زن خوشگل و قشنگ پیدا کرده و باهاش ازدواج کرده و قراره با اون زندگی کنه  و دیگه پیش ما بر نمی گرده  !

۲۷ تیر ۱۳۸۹

وقتی ناجی ؛ دجال می شود

امروز بيز بيز و بيزقولک را بردم استخر همانطور که تلاش مي کردم يادشان دهم چطور خودشان را روي آب نگهدارند براي آنکه ترسشان را از آب بريزم آرام آرام به قسمت عميق استخر بردمشان . يک لحظه نمي دانم چه شد حواسم  رفت به شنا کردن بيز بيز ؛ بيزقولک را چسباندم به لبه استخر و رفتم دنبالش تا شنا  کردنش را ببینم  . نمي دانم چند وقت و چطور سرم گرم شد که بيزقولک را از ياد بردم وقتي برگشتم ديدم در حال غرق شدن است هر بار دست و پا مي زند که بالا بيايد و لبه ي استخر را بگيرد اما دوباره مي رود زير آب و دستش به لبه ی استخر نمی رسد . به قول خودش مدام مي  خواستم داد بزنم کمک اما نمي شد آب مي رفت توي گلويم و مي رفتم زير آب . هيچ کدام از آدمهاي  دور وبرم هم به کمک من نمي آمدند من فقط منتظر بودم کسي نجاتم بدهد .
خودم را به او رساندم و بغلش کردم و او را که ترسيده و آب خورده  و عصباني بود نشاندم لب استخر. بیشتر از او ترسیده بودم و از خود نا امید .همینطور که او را دلداری می دادم  صحنه ی غرق شدن را مرور می کردم ؛ بالا و پایین رفتن ؛ دست و پا زدن ؛ تلاش برای پیدا کردن یک دست آویز . فریادهای بی صدای مبهم . فکر کردم شايد داستان منجي در چنين وقتهايي  از زندگي ملتها نوشته شده است . وقتي همه اميدت را از دست داده اي . دستت به هيچ دستگيره اي براي نجات نمي رسد . آدمهاي  مليتهاي ديگر کنار تو ایستاده اند و زیر آب رفتنت را و فریادت را نمی بینند و نمی شنوند و بی تفاوت هستند. تنها اميدت  يک دست است که تو  را بگيرد و بيرون بکشد و از خفگي  ؛ از خفقان نجات دهد . کل حیات بشر یک استخر رفتن است . ملتهایی که  شنا کردن می دانند منجي خودشان هستند اما ملتهایی که شنا نمي دانند  دنبال منجی می گردند . بعضی ملتها منجی را پیدا می کنند ؛ اما بعضی هایشان غرق می شوند با این امید و ندای درونی  که شاید یک منجی پیدا شود . ندايي که هميشه در روح ملتهاي در حال خفقان جاريست  اين است عاقبت   کسي مي آيد و ما را نجات مي دهد .
من امروز بيزقولک را نجات دادم شايد فردا کسي ما را  . 

ته نوشت :
*بچه ها می دانند من گاهی داستانشان را می نویسم . این را به اصرار بیزقولک نوشتم که می گوید : بنویس من نزدیک بود غرق شوم .  
** این ماجرا را طوری نوشتم تا کوتاهی و بی مسئولیتی ام را در پس لفاظی و حرافی پنهان کرده باشم . نتیجه اینکه آخرش از خود یک منجی ساختم ! در حالی که من خود بیزقولک را به خطر انداخته بودم . بله داستان اين طور مي شود  که گاهی منجی خود  ِ دجال است  . 

۲۵ تیر ۱۳۸۹

دختر چهارده ساله ويک دو جين شورت و دريغ

آقاي خانه از ماموريت آمدند . همه چيز براي يک ديدار عاشقانه مهيا بود . بوي خوب سبزي پلو ماهي در فضا . حمام رفتن و رخت و لباسهاي تميز و نو پوشيدن من و دخترها . ماتيک قرمز جگري . عطر ورساچي . چاي تازه دم . پيراهن يقه دلبري قرمز . کفش رو فرشي پاشنه بلند سفيد. گردن بند مرواريد . ظرف هندوانه ي قاچ شده سر ميز .
آقاي خانه آمدند با يک عالمه سوغاتي .
هفت جا کلیدی فانتزی جورواجور ؛ يک چتر ؛   ؛ دو تا شلوارراحتي براي بيزقولک که از قضا برايش کوچک است  .
دو تا جاسوئيچي  يک جور؛ يک چتر ؛ يک کوله پشتي قهوه هاي و آبي براي بيز بيز که بيشتر به درد اسفنديار روئين تن مي خورد بس که خيلي بزرگ و مردانه انتخاب شده .
يک پيراهن رنگين کماني بدن نما سايز چهار ده سالگي هايم براي من  . به علاوه يک  دو جين شورت رنگارنگ با جنس نامرغوب و يک جاسوئيچي  طرح  بشقاب پرنده که  البته خيلي با مهرباني و عاشقانه  تحويلم شد.
من روان شناس نیستم اما با همین اندک تجربه ای که از زندگی کسب کرده ام استدلال می کنم آقای خانه این همه جا کلیدی را بي خود نخريده اند مدام نگران خانه و خانواده بوده اند . کیف  بیز بیز هم احتمالا به خاطر اين بوده است که مي خواسته اند سوغاتي هاي جور واجور را توي يک چيزي بتپانند . آن را خريده اند بعد هم با خودشان گفته اند براي اينکه حرام نشود مي دهمش به بيزبيز تا وقت مدرسه مجبور نشويم برايش کوله اضافه بخريم . شلوار راحتي هاي کوچولو موچولو را هم بخاطر  علاقه اشان به راحتی بچه ها خریده اند اما آنها هميشه دختر کوچولوهاي بابا هستند و از سايز دو سه سالگي اشان بزرگتر نمي شوند  .چتر اتفاقا چيز مفيدي است که  هر زمستان و پاييز براي بچه ها مي خريم اما باران نمي آيد بچه ها  هم ناچار مي شوند با چترهايشان ماشين بازي  کنند و به همين دليل  دو سوته  خرابشان مي کنند  و نياز به چتر جديد هر تابستان  احساس مي شود .  بلوز رنگین کمانی برای من را که سایزش مربوط به چهارده سالگی ام می شود بخاطر این خریده اند که دلشان هوای دخترک چهار ده ساله کرده است . یک دوجین شورت را .................. خدا خفه اشان نکند که سلیقه اشان در این چهارده سال حتی یک ذره تغییر نکرده است  هميشه بنجل خر هستند .

دلمشغولی های بشر دو پا !

  همه ی دلمشغولي ما بشر دو پا به مسائل پايين تنه اي و زير پتويي ختم مي شود. در مورد حيوانات به خدا اينطور نيست . يک فصلي دارد  ، يک دوره اي دارد  ،  يک قوانيني دارد ، همينطور هر دم بيل نيست . هر چند حالا ديگر پايين تنه و بالاتنه هم ندارد الان بعضي ها مي نشينند قوانین وضع می کنند   . خيلي هم فکر مي کنند  با بالا تنه اشان اين کار را کرده اند  . استدلال  هم مي کنند . اداره امور هم مي کنند.  اما انگار نه انگار اين کارها را با بالاتنه اشان انجام داده اند  بس که اين کارها  رنگ و بوي پايين تنه اي دارند . انگار کن که اين کارها را با مغز متفکر ماتحتشان انجام داده اند.  درست مثل همين طرح همسريابي دختران پيش دانشگاهي !
زير پتو هم که ديگر قربانش بروم به افسانه ها بر مي گردد  آنوقتها  که نياي بزرگوارمان يک حجب و حيايي داشتند و کارهاي بخصوصشان را مي گذاشتند براي زير پتو ؛ اين روز روز از گرماي هوا که به ناچار شرايط زير پتو را غير قابل زيست مي کند که بگذريم . حجب و حيا باد هواست . نشان به آن نشاني که ديده ايم و ديده ايد  اين امور را مي شود بالاي پل و سر برج و وسط چهار راه  و روی بالکن و حتي وسط زمين و آسمان انجامش داد   و بعد هم از آن بالا افتاد پایین  و ماسید کف خیابان  و مرد و باز هم نفهميد که چه شده است .
حالا تازه کاري به کار اينکه الان از سياستمدار و مدير و مدبر که بگذريم حتي برخي مردان خدا هم وسط روز روشن در هر جا که دهنشان را باز مي کنند اشارت هاي زير پتويي بيرون مي ریزد  نداريم  به ما چه اصلا در اين امور  دخالت کنيم  . ما فقط می خواهیم بگوییم الان زندگی  کمپلت شده است مسائل زیر پتویی و پا پایین تنه ای . حتی همین  که   بعضي ها به فکرشان رسيده است نکند يک وقت فضا نوردان اين کارها را توي فضا هم انجام بدهند یک نشانه است  . نتيجه اينکه اين اتفاق حتما وقوع پيدا کرده  يک مشکلاتي بوجود آورده يک عده اي ناکار شده اند که حالا تازه گردانندگان امور  به کنترلش راي مثبت داده اند .  يعني در شرايط کاملا بي وزني که نه پتويي هست و نه تختي هست و نه حتي پل و برج و چهار راهي هست . فضانوردان رفته اند آن بالا به جاي انجام امور ماوراي جوي  .افتاده اند به جان هم . در شرايط کاملا خلا يک کارهايي کرده اند که باعث وضع چنين قوانين سختگيرانه اي شده است . 


ته نوشت : در پست قبلي يک استدلال ناقصي کردم که منجر به يک پارادکس شد . آخرش بعضي ها باور کردند که ممکن است من يک مرد بدون زن باشم . شاید هم دلیلش این باشد که آقاي خانه گفته اند : يک جوري بنويس که هميشه مبهم باشد . گفته اند : همين که کسي تو را نشناسد با مزه تر است . ما هم گفتيم : باشد هر چه شما بگوييد .

۲۲ تیر ۱۳۸۹

آنچه از من باقي مي ماند

من ماحصل  امتزاج دو طبقه  هستم !
روحانیان و سپاهیان
مادرم دختر یک روحانی مبارز زمان محمد رضا شاه است  .
پدرم که خود یک نظامی بود پسر یک افسر قزاق زمان رضا شاه بود .
پدرم در  اطلاعات ارتش شاهنشاهی  کار می کرد او را مامور کردند تا خود را به نحوی به خانواده مادرم نزدیک کند تا با نفود در خانه ایشان از رفت و آمدهاي  پدر ِ مادرم آگاهشان کند .
پدرم دو روز دم خانه ی پدر بزرگ کشیک می دهد و روز سوم به این نتیجه می رسد که باید هر طور هست دختر چادر چاقچوری خانواده را تور کند .
مادرم هر روز خواستگارهای جور واجورش را که پسر فلان شیخ و فلان آخوند و فلان روحانی بودند دست به سر می کرد او شوهر روحانی نمی خواست .
مادرم دو روز بود که به بهانه ای بیرون می رفت تا افسر جوانی که نزدیک خانه اشان کشیک می داد را ببیند . روز سوم به این نتیجه رسیده بود که باید هر طور هست  افسر جوان را تور کند .
مادر بزرگ ِ  مادرم  , خبره ی این کار بود. خودش شوهرش را از پشت روبنده و چادر عربی سرتا پا پوشیده ی  بلند  ؛ در حرم حضرت علی به دام انداخته بود .
وقتی روحاني جوان و زیبارویی را موقع طواف دیده بود . خواسته بودش . به حضرتش گفته بود :   علي جان من مقدماتش را ميچينم تو هم دلش را نرم کن بعد  دست سفید و کوچکش را از چادر سیاه بیرون آورده بود و کنار دست روحاني جوان  روی ضریح گذاشته بود . لابد علي هم ارتعاشي از ضريحش به قلب و روح جوان داده بود و با همین ترفند ساده مادر بزرگ  ِ مادرم  شوهرش را به دام انداخته بود .
مادر بزرگ  ِ مادرم  ؛ کاری کرد که پدر ِ مادرم  ؛ راضی شود به ازدواج  دخترش با این افسر جوان .
و به این ترتیب خلاف رویه ی خانوادگی پای یک سپاهی مرد به خاندان  روحانیون  باز شد .
پدرم شیفته ی پدربزرگم شد و از ارتش طرد .
پدر بزرگم را در جریان قتلهای زنجیره ای دوران مصدق بزرگ به قتل رساندند .
 او می دانست کاشانی خائن است و با انگلیسی ها دست دوستی داده .
و این بزرگترین گناهش بود .
او را کشتند با سم .
پدر ِ پدرم  مرد ظالمی بود . همه می توانستند به تیرخشمش گرفتار شوند . دست سنگینش را همه چشیده بودند حتی عروسها و داماد ها ؛  بد دهن و خشن  بود و تمام عمر به رضا شاه وفادر ماند .
تنها یک نفر را بعد از  رضا شاه می ستود و او هم کسی نبود جز پدر ِ مادرم .
پدر ِ پدرم  سکته کرد و پیش از مرگ ده سال  در بستر افتاد ,  نه می توانست حرف بزند , نه راه برود و نه  حتی از خود اراده ای در کنترل اجابت مزاج داشته باشد
من حاصل ازدواج یک سپاهی مرد هستم با یک دختر آخوند .
سپاهی مرد ؛ مرده است .
پدر مادرم مرده است .
قزاق ِ بزرگ مرده است .
بر روي سنگ قبر پدرم ؛ آن سپاهي مرد مطرود نوشته اند ؛ او پدري مهربان و همسري دلسوز بود .
بر روي سنگ قبر پدر مادرم ؛   آن مرد روحاني  نوشته اند ؛  مبارزملي و مذهبي که تا واپسين دم حيات در راه استقلال سرزمينش کوشيد .
و بر روي سنگ قبر پدر پدرم؛ آن  قزاق ِ  پير که خود سالها قبل از مرگ سفارشش را داده بود نوشته بودند  : خدايا من در زندگي تو را دوست داشتم خواهش مي کنم بعد از مرگم مرا ببخش و بيامرز .
و روزي خواهد آمد که بر سنگ قبر من نيز بنويسند او کسي بود که در اينترنت به نام خارخاسک هفت دنده چيز مي نوشت . اما آخرش هم کسي نفهمبد  او زن بود و دو دختر داشت يا مرد بود و زن نداشت .

۲۱ تیر ۱۳۸۹

نقشه راه بر اساس قانون سیخ و سوزن

 وقتی از شیطنت دخترها می گویم ؛ برای این نیست که ستایشگر بدجنسی ؛ حاضر جوابی ؛ بی ادبی  یا بد دهنی شان  هستم .
 تلاش نمی کنم با نوشتن این شیطنت ها جمعیت غالب خوانندگان  جوان  و عصیان گرم را بر سر شوق بیاورم . این نوشتن ها برای خودم یادآوری است . یادآوری روزگارانی که قدم به قدم این جاده را رفته ام و با مقابله و مداخله دیگران بسیاری از توانمندی هایم را از دست داده ام . من با نوشتن این چیزها برای خود نقشه ی راه می کشم . اینها به من نشان می دهند   کدام مسیر من  را زودتر به هدف می رساند . اگر بیزقولک زیر آبی می رود وبچه های مردم را آزار می دهد من می دانم که  کودک است و حسادت می کند .می نویسمش چون می دانم  خود ما بزرگترها  هم بارها و بارها زیر آبی رفته ایم و کسی یا کسانی را آزار داده ایم .
 اما آیا ما هم بچه هستیم و حسادت می کنیم ؟
وقتی من کودک بودم یک بار از کیف مادرم پول برداشتم . عصبانی شد و دستم را سوزن زد . کودکی را می شناسم که با همین بهانه دستش را با سیخ داغ سوزاندند .نه من پول برداشتن را تا مدتها ترک کردم و نه آن کودک از سیخ داغ متنبه شد . طوری که حتی یک بار به جرم دزدی به زندان افتاد . در حالی که سوختگی روی دستش هنوز محو نشده بود .
همین دیروز بیزقولک از کیف  من 5000 تومان پول برداشت . می خواست پولهایش را جمع کند تا برای خودش موبایل لمسی بخرد . من ردش را گرفتم . بلافاصله یاد سیخ  و سوزن افتادم .  جیب بری هم کار بدی است ؟  پس چه باید کرد ؟
با او حرف زدم به او گفتم :  در گذشته مادرها برای این کار زشت چطور بچه هایشان را تنبیه می کردند  ولی من می دانم سوزن و سیخ درد دارد. خودت بگو تنبیهت چه باشد ؟
او هم گفت : هفتگی ام را قطع کن . (همان تنبیهی که معمولا برای بیز بیز در نظر می گیرم ) 
جالب این است که  ما  او را اصلا به حساب نیاورده ایم . به او نه ماهانه می دهیم و نه هفتگی   و او با تیز بینی درست به هدف زد . هم علت را تشخیص داد  و هم راه درمانش را گفت  .این تنبیه درست متناسب با آن اشتباه است . چندی پیش در یک سایت چشمم به عکس پسری افتاد که گویا قرار است اعدام شود . پسر را به جرم لواط در نوجوانی گرفته اند و در جوانی اعدام می کنند . وحشت کردم . خدا کند این داستان ختم به خیر شود  .  هر چند تکرار این  سیخ و سوزن هاست که مملکت را تا به امروز به این مرحله از فریب و سیاهی  کشانده است که نه از میزان  لواط , تجاوز ؛ جنایت ؛  آدم ربایی و..... کم شده است . و نه ما عاقبت  به راه راست هدایت شدیم .   



  

۱۹ تیر ۱۳۸۹

مادرها و دخترها

یه بدجنسی هایی تو بچه ها هست .  عیب نداره ضروریه کمکشون می کنه بدجنس باشن و  گاهی وقتها گلیم خودشون رو از آب بکشن بیرون . اما چقدر باشه؟ چطوری باشه ؟ مهمه ؛  بالاخره باید اندازه اش رو فهمید . دیروز با بیز بیزو بیزقولک رفته بودیم استخر . چند تا دختر هم سن و سال بیزقولک هم بودن همه ناز ؛ همه از اين بازو بند های باد بادی دشتن! بعد بیزقولک همش نگاهشون می کرد و دو سه باری هم از راه دور به من نگاه کرد و با ایما اشاره  بادبادي هاي اينها  رو نشونم داد و لبهاش رو آویزون کرد.  که یعنی منم می خوام . من محل نمی دم به این حرفا  . یعنی چی که بچه تا یه چیزی خواست ننه باباه  ِ می پرن می رن تهیه می کنن . بچه ها شل و ول می شن .  اینطوری فکر می کنن  ؛ زندگی یعنی همین خواستن و داشتن . وقتی دید نخیر من تو این فازها نیستم که دلجویی کنم . دیگه با من کاری نداشت تا وقتی سانس استخر تموم شد و همه داشتیم می اومدیم  بیرون . یه وخت ! دیدم سه تا بچه ریقوی گریون ردیفی  با مامان هاشون ایستادن لب استخر  به من که کمک می کردم بیزقولک بیاد بیرون نگاه می کنن . لبخند زدم که یعنی بله ما هم از اين  دخترکان داريم ؛  ولی  چهره مادرها و دخترها مسالمت آمیز نبود  . بعد بچه ها به نوبت شروع کردن به زر زر کردن و اشک ریختن وفین بالا کشیدن ، که خانوم دخترتون تمام مدت زیر آب زیر آبی می رفت دست و پای ما رو ویشگون می گرفت .  خلاصه با کلی شرمندگی و سرخ و سفید شدن هزار بار معذرت خواهی کردم . بعدشم رفتم از فروشگاه همونجا برای دختر بد از این باز و بندهای مسخره خریدم . تازه بعد از خریدن می گه : مامان به خدا نمی خواستم ها ، اگه دلت خواست برو پسش بده ،  تازه فهمیدم که با اين بازوبندها  نمی شه  زیر آبی رفت همش دستهای آدم می آد روی آب .

۱۸ تیر ۱۳۸۹

هجده تیری که در دنیای موازی جریان دارد

از صبح تا به حال خانه را شسته ام  و رفته ام . همه چیز تمیز است هیچ آثاری از خس و خاشاک و گرد و غبار نمانده است . من تمام نشانه ها را جمع کرده ام .حتی دستمالهای گردگیری را با وایتکس تمیز شسته و روی بند انداخته ام . نشان به آن نشانی که باد ملایمی می وزد و دستمالها روی بند پروازشان گرفته است .هیچ کس نمی داند که پیش از این خانه چطور بوده است . شواهد نشان می دهد خانه تمیز است .
 اما فیزیک کوانتم دنیای دیگری را به ما نشان می دهد . در فیزیک پدیده ای داریم که به موازی بودن دنیا دلالت دارد  . یعنی می گوید : تو می توانی باشی و نباشی ! یعنی ممکن است همینطور که اینجا می نشینی ؛  در دنیای موازی در حال برخاستن باشی . اما به دلیل آنکه تو می توانی تنها در یک بعد باشی ؛  یک بعد را تجربه می کنی . و آن بعد دیگر که عین حقیقت است از منظرت دور می ماند . همین است که گاهی فکر می کنی این موقعیت را این گفتگو را این حادثه را جایی دیده ای ! چون ممکن است در زمانی که خودت نمی دانی چه باشد بعد دیگر را تجربه کرده باشی .
در فلسفه نیز به چیزی مثل این اشاره شده است . می گوید : حقیقت چیزی نیست که تو می بینی  بلکه آنچه تو می بینی سایه مبهم از واقعیتی است که در حال وقوع می باشد    .
اینها را گفتم که بگویم : کار ساده ای مثل تمیز کردن و پاک کردن نشانه ها می تواند اصلا صورت نگرفته باشد . می تواند انجام شده باشد و زمان زیادی هم از آن گذشته باشد . در حدی که مثلا همان  خس و خاشاک که من فکر می کردم از بین برده باشمشان الان  نشسته باشد روی گور من . یعنی مثلا امروز که 18 تیر 1389 است می تواند 18 تیر 1378 باشد یا 18 تیر 1399 آنچه ما باور می کنیم این است که در 18 تیر 1389 هستیم . در حالی که ممکن است آنچه ما از امروز می دانیم تنها سایه یک واقعیت باشد که در 18 تیر 1399 بر ما معلوم می شود .

۱۷ تیر ۱۳۸۹

بخاطر یک سطل ماست

آقای خانه امروز صبح رفتند یک مسافرت کاری . من از دیروز با ایشان قهر بودم . رفته بودند سر یخچال نمی دانم با سطل ماست چکار داشتند که ناگهان سطل ماست از دستشان ول شده بود ؛  افتاده بود کف آشپزخانه و همه ی درو دیوار ماستی شده بود . بعد ایشان شروع کردند به فرا فکنی و صدایشان را سر من بلند کردند که : زن حسابی تو باز این چیزهای توی یخچال را گذاشتی لب طبقه ها بفرما بیا ببین چه شده است . من خسته بودم و داشتم خستگی در می کردم . خیلی خونسرد گفتم : آقا جان مسئولیت پذیر باشید یک گندی زده اید خودتان گردن بگیرید . شده است شما یک خرابکاری بکنید گردن انگلیس و آمریکا و اینها نیاندازید . آقای خانه بالطبع بهشان برخورد هندوانه ی قاچ شده توی یخچال را در آوردند ؛ ( انگار از اول دنبال همان بودند زدند ماستها را ریختند )  دمپایی ماستی اشان را همانجا  انداختند وسط آشپزخانه دامن ردایشان را گرفتند بالا  و با لنگهای درازشان قدمهای بلند برداشتند از توی آشپزخانه آمدند بیرون و گفتند : به من چه ! هر کس ماستها را گذاشته لب طبقه برود جمعشان کند بعد هم  نشستند به خوردن هندوانه .
بالطبع من  هم ناراحت شدم . بلند شدم رفتم توی آشپزخانه ماستها را جمع کردم و یک دل سیر از همان لحظه تا دم غروب ؛ غر زدم بعد هم با ایشان قهر شدم و دیگر باهاشان حرف نزدم . هر حرفی هم که بود می دادم  بیزبیز یا بیز قولک به پدرشان برسانند . آقای خانه هم رفتند در غار تنهایی اشان و هوسشان گرفت کم حرف شوند .
شب آقای خانه تمایل داشتند قبل از رفتن به مسافرت دور؛  ما را در کنار خودشان ببینند . این را مستقیم به ما نگفتند ولی ما از چشمهایشان که مظلوم شده بودند و کم حرف شدنشان  فهمیدیم . ولی ما ویرمان گرفت تا دیر وقت بیدار باشیم . بعد هم که رفتیم سر جایمان بخوابیم دیدیم آقای خانه چنان روی تخت پهن شده اند که جای سوزن انداختن نباشد  .و این یعنی اینکه ما برای خوابیدن مجبور باشیم ایشان را بیدار کنیم .ولی ما هنوز بخاطر ماستها نارحت بودیم  این بود که آمدیم  روی راحتی خوابیدیم . صبح هم بیدار نشدیم که صبحانه برای آقای خانه درست کنیم . بخورند ؛ ببوسیمشان و از ایشان خداحافظی کنیم . آقای خانه رفتند مسافرت کاری و ما بعدش دلمان سوخت ولی هی با خودمان گفتیم : حقش بود ؛ حقش بود آدم باید مسئولیت خرابکاری اش را خودش گردن بگیرد نه اینکه همه اش دنبال مقصر باشد .
تا اینکه آقای خانه در سفر برای ما پیامک فرستادند که : بابت ماست متاسف . ما راه افتاد . تو را دوست داشت . ولی ماست لب طبقه بود و یک خری آن را آنجا گذاشته بود دیگر .
خلاصه آقای خانه رفته اند   و ما مانده ایم و  تعطیلات را باید بدون ایشان بگذرانیم ؛ چه حیف  .

۱۵ تیر ۱۳۸۹

به کدامين گناه کشته شدند ؟

بیز بیز از جلسه ی ختم قرآن مادرم می آید.

بيز بيز: مامان چرا  خدا   تو قرآن مي گه :"و آن هنگام  از دختران زنده به گور شده پرسيده شود به کدامين  گناه کشته شدند ؟"
من : منظورت چيه ؟ خوب يعني خدا  ازشون دلجويي مي کنه ديگه . يعني ازشون مي پرسه آخه چرا شما رو کشتن ؟
بيز بيز : به نظر من بايد از اونهايي که دخترها رو زنده به گور مي کردن مي پرسيد چرا اين کار رو کردن !
من : خوب   بعدش هم  از اونها بازخواست مي شه که چرا اين کار رو کردن ؟
بيز بيز: مطمئني ؟
من : بله  حتما ٌ اين کار رو مي کنه .
بيز بيز : خدا کنه  يادش نره !

۱۳ تیر ۱۳۸۹

نسبت گُ..........ه با توالت فرنگي مثل نسبت چیز است به چیز

 درد بزرگي  است اين يبوست مزاج من که در همه ي عمر با من بوده است و گاهي  زندگي ام را  مختل کرده . آن وقت فکر کنيد کسي با اين پس زمينه زندگي برود  مستراح  و ببيند توي توالت فرنگي که بچه ها يادشان رفته سيفونش را فشار دهند پر است از آن چيزي که آدمي مثل من , گاهي يک ذره اش را آرزو مي کند ! بعد با خودش مي گويد ; اه هههههههه اينها اين را از کجايشان در آورده اند ؟ اين چه ابعاد بزرگي دارد ! به سايز اينها نمي خورد که چنين کنند . کجا بوده است اين اصلا .
و کلي حسرت مي خورد به اين پديده اي  که از اينها دفع شده است اما از خودش نه  !
مسئله آزادي در اين مملکت همين طور است آن قدر بند و بست و آن قدر محدوديت وجود دارد  که  ملت را کوچک و بزرگ و جوان و پير و زن و مرد  را  دردمند کرده است  . طوري که گاهي خواسته يا ناخواست حتي کثافت کاري   آن ور آبي ها را حسرت مي خوريم . از دريچه ي تنگي که مي توانيم آزادیشان  را ببينيم  چشممان تنها به توالت فرنگي اشان مي افتد و مي گوييم ; اه ههههههه اينها اين همه  آزادی را با کجايشان دفع مي کنند؟  آن گاه  دردمندانه  و معصومانه  به تمام حقوقی که از ما سلب شده است  فکر می کنیم و دل دردمان بیشتر می شود .


ته نوشت : طبیعتا این جانب حتما یبوست مزاج ندارم .

۱۲ تیر ۱۳۸۹

تراژدی کوفته قلقلی

بچه ندارين که بدونين جو گير شدن بچه هاتون بخاطر ديدن يه کارتون و مجبور کردنتون ؛  هر روز به  مدت يک هفته  ؛ به  درست کردن کوفته قلقلي و خوردنش روزانه  در سه نوبت   ؛  همراه با  تماشاي کارتون " ابري با بارش کوفته قلقلي "   چه  آبدیده  می کنه اعصابتون رو؛  و چه  گندي  می زنه  به  روحتون !




ته نوشت : از تمام دوستانی که در پست قبل اظهار نظر کرده بودند متشکرم . اما من کشته مرده ی این نظر آقای محترمی شدم که نوشته بود :
آباژور من  برای من که زن نیستم فکر کردن به این مسئله  تازگی داشت ، اینکه خانمها برای بار اول چه حالی میتونن داشته باشن.
پست جالبی بود ............. دردش به کنار تحمل یک شئ نمناک برای من یکی که غیر قابل ممکن است.

خیلی جالب بود تحمل شی ء نمناک .



۱۰ تیر ۱۳۸۹

زنها زندگیشان چند مرحله دارد . اولین خون ؛ دومین خون ؛ سومین خون و خون بس

آقاي خانه رفته اند ماموربت کاري . بيز بيزو بيزقولک و من در خانه تنها هستيم . دخترها نه شيرين کاري مي کنند نه کار خوب همه اش تلخ کاري مي کنند وکار هاي بد . مدام از من باج مي گيرند به بهانه ي دلتنگي براي پدرشان .  بايد وزنشان کنم مي دانم وقتي آقاي خانه بيايند هر کدام دو سه کيلو چاق تر شده اند  . من آنوقت فرصت کرده ام با دقت بيشتري تماشايشان کنم . خداي من ! بيز بيز دارد بزرگ مي شود . چند جوش کوچک و بزرگ  (وحشتناک) به لحاط بار عاطفي ! که مي توانند داشته باشند روي پيشانيش زده است . من مدام  با خودم فکر مي کنم آخر من کي؟  کجا ؟چطور؟ در چند سالگي جوشهاي روي صورتم هويدا شد ؟ به همين زودي بود يعني؟   در يازده سالگي !؟  من از آغاز دوران بلوغ فقط یک چیز را یادم مانده است  در سيزده سالگي  پريود شدم  . سال نحسي بود انگار . همانجا سرکلاس بودم و به شدت درد و ناراحتي داشتم از معلم اجازه گرفتم رفتم بيرون بالاي پله ها  جلوی دربسته  پشت  بام مدرسه ! نمي خواستم از ناراحتي خودکشي کنم . مي خواستم زيرپوشم را در بياورم و به جاي چيزي که بتواند جلوي آن همه خون را بگيرد  استفاده کنم  با خونسردي لباسم را در آوردم تا کردم  و گذاشتم توي شلوارم و نشستم روي بالاترين پله و به يک نقطه زمين روي  پا گرد پایین ترین پله  خيره شدم . احساس کردم اتفاق  بزرگي برايم افتاده است . فکر کردم ناگهان بزرگ شده ام . مي دانستم دخترها در اين سن چنين بلايي ممکن است  سرشان بيايد . اما نمي دانستم اين بلا ممکن است اينطور باشد . همينطور به زمين خيره شدم  . خوب يادم هست مدت زيادي صداي هيچ چيز را نمي شنيدم جز صداي وز وز يک مگس  که دور من مي چرخيد  و گویا مرا دلداری می داد . نمي توانستم بترسم چون مرا در آن سن براي چنين روزي به خوبي آماده کرده بودند اما احساس عجيبي از حسرت همه ي وجود مرا گرفته بود . فکر مي کردم اينجا بالاي پله ها ي ساختمان راهنمايي  دکتر هشترودي  جلوی در  پشت بام دنياي کودکي  من به آخر رسيده است .  دستم را کردم توي شورتم و انگشتم را به آن مایع گرم و لزج آغشته  کردم و بيرون آوردم . چشمهايم را بستم انگشت را آوردم جلوي صورتم . فکر مي کردم  شايد خواب ديده ام ممکن است وقتي چشمهايم را باز کنم  ديگر آن رنگ سرخ  را نبينم ! یک رنگ دیگری مثلا سبز یا آبی یا حتی سیاه ببینم . چشمهايم را باز کردم . هیچ رنگی جز سرخ نبود  ! آن روز فکر مي کردم اين آخرين تجربه ي عجيب زندگي زنانه ي من است . اما تا به امروز تجربیاتم آنقدر اضافه شده اند که بدانم   زنها  زندگیشان چند مرحله دارد . روزي که اولين خون را مي بينند . روزي که دومين خون را مي بينند ! روزي که سومين خون را مي بينند . وروزي که ديگر خون تمام مي شود !