۹ آذر ۱۳۸۹

پس از اینکه شاه را زدی سرباز را برگردان !


Horas . - من رُ ببخش خارخاسک خانوم اگر قدری صریح باید حرف بزنم. امروز داشتم گزارشی دیگر گونه از ماجرای یک قتل را می خواندم. همه چیز به یک باره تغییر رنگ داد و آدم ها جایشان عوض شد. مامور قانون، قاتل شد و خودسر و مباشر در قتل، نگهبان عشق دو دلداده! حقیقتش به غیر از خط آخر بقیه ی متن دفاعیه ای است برای توجیه، برای استمداد همدردی. بطبع روایت را به گونه ای نقل کرده ای که آن همدردی را به دست بیاوری. از منظری دیگر اگر به قضیه نگاه کنی شاید خیلی چیز های دیگر را هم ندیده باشی. راجع به آدم هایی هم قضاوت کرده ای که همه ی اطلاعات را راجع به آن ها نداریم. ما هم در این جا داریم قضاوتی می کنیم و حکم می دهیم،چه راحت، فقط بر اساس اطلاعاتی که تو به ما داده ای. هم آماده ی محکوم کردنیم، هم ابراز همدردی! فکر می کنم، ولی، در این جا فقط یک چیز مهم است. اگر آن زمان و بعد از آن هم چنان فکر می کنی کار درستی انجام داده ای، پس کارت از دید خودت درست بوده، یعنی پس درست بوده دیگر، فارغ از هر چه که هر کس بگوید. در این متن هم از کسی نپرسیده ای که کارت درست بوده یا نه، بلکه فقط حمایت و همدردی خواسته ای. مشکل حرف زدن با دیگران هم این است که آن وقت تایید آن ها اهمیت پیدا می کند و قضاوتشان ناجی انسان. آلان سه کار بیشتر نمی توانی بکنی. اگر فکر می کنی کار درستی کرده ای، به زند گی ات ادامه بده. ولی اگر این طور فکر نمی کنی به آن آدم کمک کن تا جبران شود. دست آخر، اگر فکر می کنی اشتباه کرده ای و نمی خواهی آن را با صدای بلند بپذیری راجع به عدم تکرار آن در آینده فکر کن.

خارخاسک :  در واقع این حرف حساب ترین متنی بود که می توانستم خوانده باشم . باید اذعان کنم گاهی برای آنکه بفهمم برخوردها و بازخوردهای اتفاقات اجتماعی چه تاثیری می تواند بر روی جمیع ما داشته باشد . مطالب تقریبا مبهمی از زندگی ام  می نویسم تا خوانندگان را وادار به نوشتن کنم . بطور کلی برای من این اظهار نظرهای دیگران است که مهم است نه آن چیزی که خودم  نوشته ام .متاسفانه دید ما به مسائل اجتماعی ناقص است به همین دلیل است که زود برافروخته می شویم ؛ زودتصمیم می گیریم و در نهایت زود پشیمان می شویم . اعتراف می کنم در تمام این کامنتها من به دنبال کسی بودم که از من سوالاتی بکند .( ذهن پرسشگر دنیا را عمیق و پرمعنا می کند ) . فکرش را بکن اگر کسی از من می پرسید شما در این انبار چه چیز نگهداری می کنید و من در جواب می نوشتم من انبار دار یکی از خزائن بانک مرکزی هستم ماجرا ناگهان چه معنایی پیدا می کرد ؟
فکرش را بکن اگر کسی از من می پرسید همسر نگهبانی که من باعث بدبختی اش شده ام در حال حاضر کجاست و من در جوابش می نوشتم . او به طرز مشکوکی تصادف کرده و در حال حاضر در آسایشگاه به سر می برد داستان به کجا کشیده می شد .
به نظر می آد جمعیت بسیاری از ما را منطقی ها و احساساتی ها تشکیل می دهند . چه خوب بود  اگر دسته سومی هم به ما اضافه می شد به نام فیلسوف ها اینها می نشستند و برای زندگی مدام سوالات مکرری را مطرح می کردند . باور کنید آن وقت زندگی بسیار از ما دیگرگونه می شد . 

ته نوشت :
1- عنوان از پیغام نویس  ناشناس ( خیلی زیبا بود این کامنت من عاشقش شده ام "البته عاشق کامنت ؛ پیغام نویس که اسم نذاشته ")
2- من به دسته احساساتی ها تعلق دارم .

۸ آذر ۱۳۸۹

به راستی حقیقت چیست ؟ حق کدام است ؟


من در یک انبار کار می کنم . مسئولیت ورود و خروج آنچه در انبار وجود دارد به عهده من است .  در  انبار یک جریان پشت پرده کلیه امور را به دست گرفته .  گاهی اجناسی بدون فاکتور فروش و بصورت انبوه  از انبار خارج می شوند . جریان پشت پرده طوری افکار عمومی پرسنل را تحت تاثیر قرار داده که هیچ یک از کارکنان حاضر به افشای تخلفات گسترده این افراد نیستند . همه می ترسند ؛  زیرا  افرادی از این جریان  با ردیابی نقاط ضعف کارکنان و حتی مدیران و  آلوده کردن ایشان مدارکی از افراد مختلف جمع آوری کرده که هر گونه مخالفت با تخلف در واقع به ضرر شخصی تمام می شود که  از حق دفاع کرده است .
در این انبار نابسامان من هر روز با یک بحران مواجه هستم . کسی حرف مرا نمی خواند ؛ مرا ضعیفه می پندارند ؛ این سو و آن سو و با صدای بلند به من توهین می شود ؛ حریم خصوصی من هر روز در معرض تهدید است . فایل های من مدام جستجو می شود ؛ اسناد من مدام مفقود می شود . اتاق من یکی از کثیف ترین اتاق هاست زیرا انبار دارها نظافت اتاق مرا نادیده می گیرند .حتی یک بار در اتاق من یکی از نگهبان ها با زنی که برای نظافت آورده بودم  روابط  غیر افلاطونی برقرار می کند .
شاید بگویید : چه نیازی به این کار داری ؟ این کار را بگذار و بگذر .
اما من مجبور به ماندن هستم . من تعهد داده ام که بمانم و چیزهایی را تغییر دهم . مرا فرستاده اند در این انبار تا  بدون آن که  آب از آب تکان بخورد بدون آنکه جریان پشت پرده انبار را به آتش بکشد . بدون آنکه  مجموعه  آسیب زیادی متحمل شود جریان متخلف را متوقف کنم  .
تنها چیزی که به فکر من رسید این بود که از شیوه خودشان برای سرکوب خودشان استفاده کنم . من دانستم آوردن یک زن هر جایی به انبار برای نظافت چه هزینه ای می تواند داشته باشد . اما در عین حال فهمیدم او چه کمکی می تواند به من داشته باشد . من هم به شیوه ی خود نقاط ضعف ها را در خاطر خواهم داشت  .
با این حال برای رسیدن به سرشاخه ها ممکن است بعضی شاخه های ضعیف و کم اثر هم قربانی شوند . مثل همانی که در پست پیش گفتم . از ضعف یکی از کارکنان استفاده می شود و چیزهایی دوباره خارج می شوند . این کارمند ضعیف پیشتر همسر خود را قربانی ضعف خود کرده است . بچه های اوآسیب دیده اند چون مادر خانه را ترک کرده و رفته است . راستی من باید بروم ببینم همسر این مرد کجاست ؟ چه حرفهایی برای گفتن دارد ؟ آیا زندگی تباه شده ی او دوری از فرزندانش را من باعث شده ام ؟ آیا من مسبب این جدایی بوده ام؟  آیا باید کوتاه می آمدم تا این کارمند ضعیف سرباز این قدرت پشت پرده باشد چون کودکان معصومی دارد ؟ آیا به نظر شما من یک انسان بی وجدان هستم چون با نادیده گرفتن آن بچه ها ؛ آن مرد خائن را به سزای اعمالش رسانده ام ؟ به راستی حقیقت چیست ؟ حق کدام است ؟
این مطلب را برای دفاع از خود نوشتم در مقابل کسانی که مرا متهم به بی وجدانی کردند .  اما  مطلب قبلی را برای این نوشته بودم  که  با من همدردی کنید شاید التیام می یافتم  .

۷ آذر ۱۳۸۹

پیروزی یک بازنده

دچار افسردگی بعد از پیروزی شده ام . یادتان می آید نوشتمتان یک بابایی یک زنی را برده است توی اطاق من . روی میزی که من عکس بچه هایم را زیر شیشه اش گذاشته بودم با او کاری کرده است ؟یکی دو ماهی برایش نقشه چیدم . تا عاقبت توانستم به خاک سیاه بنشانمش . زورم که به او و دار و دسته اش نمی رسید ناچار شدم زیرکانه با ترفندهایی که می دانستم کاری کنم عذرش را بخواهند بدون آنکه کسی ردپای مرا دیده باشد . ( بزرگترهایش مانده اند و این آدم ضعیف قربانی شده است . مرد بچه هم داشته دوتا پسر یکی 7 ساله و دیگری 16 ساله اما زنش از او جدا شده بود بخاطر همین مشکلات اخلاقی . دیروز که حکم اخراجش را زدند خوب بودم اما امروز که بچه هایش را دیدم دگرگون شده ام .
به من چه که او آمد  با آن زن خوابید .مهم نبود که توی اطاق من .مهم نبود که روی میز من .مهم نبود زندگی که آنقدر به پایین تنه و بالاتنه گیر بدهیم .مهم نبود که من برنده باشم یا بازنده . مهم آن نگاه بود که پسر کوچک به من کرد و من به او خندیدم و او به من خندید و من بعدش فهمیدم که این بچه پسر همان مرد است و از امروز باید علاوه بر رنچ بی مادری – دل نگران بی پولی و بی کاری پدرش نیز باشد .
وجدانم مایوس شده است . مدتی چیزی نمی نویسم شاید آرام شوم .

۳ آذر ۱۳۸۹

پیشنهادی که بهتر است جدی گرفته شود

اخبار، در مورد دومین محموله توقیف شده سلاح و مواد مخدرایران در نیجریه به مقصد زامبیا گزارش می دهد ( واضح است اخبار کانال های کشور گل و بلبل را نمی گویم)  .
بیز بیز مشغول کلنجار رفتن کلامی با بیزقولک است .
ناگهان ساکت می شود و می گوید : مامان آخه چرا اینها اینجوری می کنن ؟
من می گویم : چه جوری می کنن ؟
می گوید : چرا این چیزها رو همش می فرستن نیجریه که بره زامبیا ؟
من می گویم : تو پیشنهاد دیگه ای داری ؟
می گوید : آره حالا که اینها خودشون رو لوس کردن تند تند چیزهامون رو توقیف می کنن خوبه که ما هم وسایلمون رو بفرستیم از یه جای دیگه بره زامبیا ، کشور که قحط نیست .
هیچی، همینطوری یه پستی نوشتم که بگم لااقل فرزندان من تحت تاثیر شانتازهای رسانه های استکباری قرار نمی گیرن و تو این هاگیر واگیر پیشنهادبنده زاده را هم به اهلش رسانده باشم .

ته نوشت : این لفظ زامبیا همانی است که بیزبیز شنیده و من هم تکرارش می کنم به دلیل معنایی که می تواند داشته باشد .زامبیا به مراتب از گامبیا بزرگتر است اما یکی در این سوی آفریقا و یکی در سوی دیگر قرار دارد .ای بابا چه فرقی می کند در اصل موضوع  من چرا توضیح می دهم .
.

۲۶ آبان ۱۳۸۹

چیزهای مهمی از دوران دبستان که باید در خاطرم بماند

به روش روزبه  و شراگیم  چیزهایی از دوران دبستان که دوست داشتم به یاد داشته  باشم را می نویسم .
آمادگی : دبستان سپاهان اصفهان ؛ یک هفته بعد از شروع کلاسها سر کلاس توی شلوارم جیش کردم و از آنجا که میز اول می نشستم رد جیشم تا میز آخر رفت . مرا به خانه فرستاند ؛  خجالت کشیدم ؛ رفتم و دیگر هم به آمادگی برنگشتم .
کلاس اول : دبستان سپاهان اصفهان ؛ دو کلاس اول داشت یکی معلمش با روسری بود یکی بی حجاب مرا بردند در کلاس معلم با روسری من می خواستم بروم در کلاس معلم بی حجاب یک ماه در خانه گریه کردم تا  پدر و مادرم آمدند شکایت ؛ با معلم روسری دار رو برویم کردند که بگویم من خودم می خواهم بروم در آن یکی کلاس ؛ تا چشمم به معلم افتاد گفتم ؛ نخیر من می خواهم در همین کلاس باشم شما را  هم خیلی دوست دارم .  پدر و مادرم ضایع شدند .
کلاس دوم : معلم نقاشی امان آقایی بود به نام اخوت دیوانه وار دوستش داشتم مسخره بازی در می آورد تا ما خنده امان بگیرد بعد هر کس بلند می خندید باید از کلاس می رفت بیرون می گفت : دخترها باید یاد بگیرند لبخند بزنند نه اینکه قاه قاه بخندند  . من هیچ وقت یاد نگرفتم لبخند بزنم بنابراین  همیشه بیرون کلاس بودم .
کلاس سوم همان مدرسه : خواهر بزرگترم را به عنوان تنبل کلاس سر صف معرفی کردند من دست زدم و هورا کشیدم او هم خندید و برای من دست تکان داد .  به پشتوانه ی من و خواهرم ؛  این دخترهای شاد ؛  کل بچه های مدرسه دست زدند و هورا کشیدند . نزدیک بود پرونده امان را بزنند زیر بغلمان که خوشبختانه  از آن مدرسه رفتیم و اصلا از اصفهان رفتیم . 
سال سوم دبستان به قزوین رفتیم نمی دانم اسم مدرسه ام چه بود شش ماه بیشتر در آنجا نبودم . انقلاب شروع شده بود . من بچه تنبل کلاس بودم از مدرسه فرار می کردم یک روز از صبح تا ظهر در یکی از توالت های پارکی در خیابان بلوار قزوین مخفی شدم و به مدرسه نرفتم ظهر هم راه افتادم رفتم خانه که یعنی از مدرسه آمده ام آب از آب تکان نخورد. چون اوضاع خر تو خر تر از نرفتن من به مدرسه بود . ساواک برادرم را گرفته بود .
سال چهارم دبستان : مدرسه ام در کوچه حمام پاک در خیابان فردوسی قزوین بود . برای اولین بار عاشق یکی از پسرهای کلاس شدم ( مدرسه ها هنوز دخترانه پسرانه بود )  اما او یک دختر کوچولو موچولوی ناز منگولی را دوست داشت و به من ِ زردنبوی چشم سبز هیچ عنایتی نشان نمی داد . مجبور شدم سرکلاس وقتی دخترک روی میز جلویی خم شده بود با خط کش دامنش را بالا بدهم تا شاید با دیدن شورت پف پفی اش نظرش را عوض کند . اما چند تا از پسرهای بدکردارمرا دیدند و باج گیری از من شروع شد . مجبور بودم هر از چند گاهی دامن دخترهایی که آنها نشان می کردند را بالا بدهم .خیلی کار خیانت آمیزی بود اما در عوض آنها با من دوست شده بودند .
سال پنجم دبستان : همان مدرسه کوچه حمام پاک ، سالی بود که فهمیدند علت تنبلی عجیب و غریب من در درسها ضعف بینایی شدید من است یک چشم پزشک به نام دکتر امامی کشفش کرد . مادرم نزدیک بود پس بیفتد از آن زمان به بعد آنقدر جگر سفید و آب هویج به من خوراند که زردی گرفتم . اما در عوض در عرض چهار سال چشمم دو الی سه درجه بهتر شد .

راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه را در تهران بودم بعدا می نویسمش .

۲۴ آبان ۱۳۸۹

همه ی ما فیلسوف هستیم فقط باید بدانیم که نمی دانیم

خیلی دلم می خواهد مطمئن شوم همه ی خوانندگان همه مطالب را آنطور که عده ای از خوانندگان متوجه می شوند ؛ درک می کنند .
بعضی ها فکر می کنند همین که خودشان چیزی را فهمیدند دلیل می شود که همه نیز بفهمندش ؛ اما اینطور نیست . بنابر این کسی مثل من که نوشته هایش را صرفا برای دیگران می نویسد مجبور است نوشته ها را طوری بنویسد که اکثریت بیشتری بتوانند از آن استفاده کنند . البته شاید این نوشتن برای همه باعث شود عده ای نیز از خواندن مطالبی که فکر می کنند کم عمق و سطحی و پیش پا افتاده و همه پسند است صرفنظر کنند .
من تا به حال سعی کرده ام حتی در نوشتن مطالب ساده نیز نوعی تلاش برای تفکر بیشتر را  بگنجانم .
یکی از خوانندگان گودری ام روزی در پای یکی از پست های به تعبیر خودش  پیش پا افتاده ام نوشته بود بهتر است به جای این دری وری ها از عرفان و فلسفه و تاریخ  بنویسم .   خیلی فکر کردم  یک پست فلسفی بنویسم البته با همان سبک و سیاق خارخاسکی خودم . ماحصل نوشتن یک پست فلسفی شد آن چه در پست پیش خواندید 12 خط نوشته .
 در دو خط اول من با استناد به چیزهایی که این پسر برایم نوشته بود نوشتم که افتاده ام به سراشیبی و مدام دارم از چیزهای روزمره می نویسم و لمپن شده ام .
در سه خط بعدی من یک گریز فلسفی زده ام به اینکه نمی دانم به کجا می روم و مقصد نهایی ام کجاست ؟ باور کنید این سوال را هیچ فیلسوفی نمی تواند به شما پاسخ دهد و همین که من می دانم که نمی دانم به کجا می روم نشان می دهد من چیزهای خوبی از ندانسته های خود می دانم  و به همین خاطر است که  اشاره کنایه آمیزی کرده ام به عمیق بودن و فلسفی بودنم . در 7 خط بعد من با بی وجدانی هر چه تمامتر تمام آنچه در سه خط بالایی مایه سطحی شدن  خود  می دانستم  تکرار کرده ام و  این باربطور تلویحی مطرح کرده ام که برای عمیق شدن خود  باید دست از نوشتن بردارم  ؛ تا بطور عملی در جریان همه آن رزمره گی ها قرار گیرم .
اصل و اساس فلسفه همین است دوستان من شناخت حقیقت زندگی  همه ی ما می توانیم فیلسوف باشیم فقط کافی است از قضاوت عجولانه بپرهیزیم .
.

۲۳ آبان ۱۳۸۹

هی دارم می روم به جایی که نمی دانم کجاست

آه بله خودم هم می دانم افتاده ام به سراشیبی ؛ کلامم دارد رنگ و بوی لمپنیزم به خودش می گیرد . هی نوار بهداشتی ؛ هی کاننندوم . هی آقای خانه اخم می کند حرف نمی زند. هی بیز بیز و دوران بلوغ و قد بلند و هوش سرشار . هی بیزقولک و شیرین زبانی  و خل مشنگ بازی . هی لفافه ؛ هی لفافه ؛ هی لفافه ؛  حرف دیگرم نمی آید  گویا  .
 من به خدا خیلی عمیق بودم ؛ خیلی خیلی عمیق بودم ؛ یک حرفهایی می زدم فلسفی ؛  خودم در می ماندم که چه گفته ام ؛ چه برسد به دیگران . اما حالا چه ؟ کم مانده است برسم به آنجا که فکر کنم به جای " خارخاسک هفت دنده " اسم وبلاگ را بگذارم " کاندو----- م نامه " یا " زنی که نووووار بهداشتی اش را پشت درخت آلبالو گم کرده بود " . چه می دانم  آخر به کجا می خواهم برسم . من دارم با این وبلاگ نویسی ام ؛  هی دارم می روم به جایی که  نمی دانم کجاست .
با خودم می گویم : بهتر است مدتی دست نگهدارم ؛ ننویسم چیزی ؛ بچسبم به زندگی ام برای آقای خانه فسنجان  بپزم بگذارم حسابی ریز ریز بجوشد رویش روغن بیاندازد این هوا ؛  بخورد اخمهایش باز شود .
با خودم می گویم : برسم به درس بچه ها ؛ بیزقولک را بیشتر نوازش کنم ؛ هی نگویم بنویس ؛ بنویس مشقت را بنویس.
هی با خودم می گویم : گیر ندهم به بیز بیز اینقدر ؛  نگویم اطاقت را تمیز کن ؛نگویم برو حمام بو می دهی بزرگ داری می شوی شورتت را زود به زود عوض کن .
هی با خودم می گویم : زن باشم یک چند صباحی ؛ مثل بیتا ؛ سیما ؛ زیبا ؛ زن باشم یک چند صباحی زود به زود بروم آرایشگاه . ابروهایم را جلوی آینه خودم تند تند نگیرم ؛ موهایم را بدهم های لایت کنند ؛ باشگاه بروم ؛ بدوم ، لباس بخرم .
هی با خودم می گویم : چرا اینطور شده ام من هی دارم می روم به جایی که نمی دانم کجاست .
.

۲۲ آبان ۱۳۸۹

گربه

يک بچه گربه خريده ام ؛ به بهانه ي بچه ها براي خودم .آقاي خانه خوشش نمي آيد  مي گويد  : گربه که خريدني نمي شود . نگاه کن توي کوچه چقدر گربه ي خياباني ريخته هست همه اشان هم مستحق کمک ما هستند اصل و نسب چيست ؟ نژاد ؛ ديگر کیلویی چند است ؛ بيا برويم گربه هاي خودمان را از باغ برايت بياورم در خانه نگه دار. من مخالفت مي کنم مي گويم  : هر چيز را بايد اصيلش را داشت ؛ اسب را ؛ سگ را ؛ گربه را ؛ شوهر را . آقاي خانه مطابق معمول به من اخم  مي کنند  .
بچه گربه را که مي آورند اما  خوششان مي آيند ؛ مي گويند  : لااقل با ننه جان قربانت بروم لوسش نکن ؛ بگذار مثل بچه ي آدم بزرگ شود . من مي گويم  : نمي شود که ؛ گربه ي اصيل را بايد مثل اصيل زاده ها بزرگ کرد.
آقاي خانه جواب مي دهد  : پس بگذار اسمش را من بگذارم؛ اسمش را بگذاريم  اِ ستر به معنای ستاره . من مخالفت مي کنم مي گويم  : ا ِ ستر نمي شود ؛ اِ ستر اسم  ملکه ی يهودي الاصل  خشایارشاه بزرگ است . ممکن است صهيونيست ها بفهمند خوششان نيايد ؛ يا غيرتي شوند نيرو بياورند بخواهند اِ ستر را آزاد کنند . شايد هم دنيا فکر کند ما داريم نژاد پرست بازي در مي آوريم بيايند روي سرمان بمب بياندازند ؛ . مي گويم : بيا اسمش را بگذاريم " ايران " معنايي چند پهلو دارد ؛ وقتي بگوييم ايران و همه بپرسند ايران کيست ؟ مي گوييم ايران گربه امان است . همه هم فکر مي کنند منظورمان همين ايران خودمان است که گربه است .  آقاي خانه مخالفت مي کنند و مي گويند : ايران نمي شود . آنوقت اگر ايران را دزد ببرد ؛ يا ايران به صورت بچه هاي خانه چنگ بزند ؛ يا ايران مريض شود ؛ يا ايران با گربه هاي لات محل دوست شود . يا ايران با صاحبان واقعي اش  بي وفايي کند . يا نتوانيم به ايران خوب برسيم و ضعيف شود . يا همسايه ها بگويند موي ايران نماز ندارد ؛  يا بخواهيم برويم آن ور دنيا مجبور شويم ايران را بگذاريم و برويم ؛ يا ايران ............
مي گويم  : خوب است  ؛ ادامه نده ؛ یک ایران باشد و این همه مصیبت ؟ باشد نام اين يکي  گربه را چيز ديگري مي گذاريم . 

۱۹ آبان ۱۳۸۹

بازی بزرگان

بیز بیز شطرنج بازی یاد می گیرد . مثل یک ابرقدرت با او شطرنج بازی می کنم . من خیلی چیزها می دانم و او هنوز  تازه کار است ؛ بازی را که شروع می کنیم  هیجان زده می شود ؛ شلوغ می کند ؛ رجز می خواند ؛ با هرپیشروی کوچک گل از گلش می شکفد . من اما سکوت می کنم ؛ لبخند می زنم ؛ فکرش  را خوانده ام آرام هستم .  می دانم برای چه اسبش را جلو می آورد ؛ برای چه فیل را عقب می کشد . وقتی با او بازی می کنم نیازی به دلشوره ندارم می گذارم دستش را خوب پیش من باز کند .
 دیده اید آدمهای ناشی  وقتی کم می آورند چطور آسمان و ریسمان را به هم می بافند و گاهی کارشان به توهین می کشد ؟
شکست خورده ها همیشه اینطور هستند هر چه بیشتر شلوغ می کنند دستشان خالی تر است .
به بیز بیز می گویم : به جای حرافی و تهدید و رجز خوانی فکر کن ؛ شاید بتوانی راه خلاص پیدا کنی .
اما او تازه کار است،  خوش خیال است ؛  نمی داند این  من هستم که راه او را باز گذاشته ام تا  با سپاهیانش به قدر کفایت پیشروی کند ؛ آنقدر جلو بیاید که راه بازگشتی نداشته باشد .
البته گاهی بازیگران ناشی دردسرهای کوچکی بوجود می آورند ؛ اینها قواعد را نمی دانند . ناگهان ممکن است برای دفاع از یک سرباز ؛  فیل شما را بزنند غافل از این که در حرکت بعدی شما قرار است تمام نظام  آنها را کیش و مات کنید .

۱۸ آبان ۱۳۸۹

مقدمه ای بر گفت و گوهای خودمانی

 در صفحه ی جداگانه همین جا در وبلاگ آن گوشه ی بالا سمت چپ می توانید  گفت و گوهای خودمانی  را ببینید . این مطلب را در واقع شما نوشته اید :  این که وقتی کودک بودید در مورد به دنیا آمدنتان چه دروغی به شما گفتند و بعد وقتی حقیقت را فهمیدید چه بر شما گذشت  . این که این دروغ چقدر برایتان گران تمام شد و چقدر رویاهایتان را آشفته کرد ؟ این که پدر و مادرهایی که روزها فرشته بودند و ما را حاصل نیایش و دعا به درگاه خدا می دانستند شبها چطور جلدشان را در می آوردند و از این رو به آن رو می شدند . خلاصه همه ی اینها را در این گفت و گوهای خودمانی می توانید بخوانید . تجربه ی ارزشمندی که برای تک تک ما سخت به دست آمده است اما حالا راه روشنی پیش پای ما می گذارد . راه روشن آن است که دروغ نگوییم و باور کنیم هر دروغ در این مسئله بخصوص هزینه ها ی بیشتری برای ما دارد .
 بر اساس همین تجربیاتی که شما در اختیارم گذارده بودید بیزقولک را نشاندم همه چیز را در مورد از کجا به دنیا آمدن برایش گفتم  ؛  فکر می کردم الان است که دنیا عوض شود وحشت کند ؛ بلرزد؛  دنیا پیش چشمش تیره و تار شود اما  آب از آب تکان نخورد ؛ در واقع اگر من به او پیشنهاد قایم باشک بازی می دادم بیشتر تحت تاثیر قرار می گرفت تا گفتن این که بچه ها بطور طبیعی از کجا به دنیا می آیند . همه چیز همینطور است  هر چقدر ساده ببینی اش ساده است و همانقدر پیچیده است که دور سرت بپیچانی اش .
به بیزبیز هم اطلاعاتی در مورد تولید مثل دادم با بی تفاوتی گفت : اِ یعنی تو و بابا هم ؟
من فیلسوفانه سرم را تکان دادم و گفت : بله 
او هم با همان خواب آلودگی همیشگی اش با نهایت بی حالی گفت : چه جالب  !
من با تعجب پرسیدم : کجایش جالب است ؟
با همان خواب آلودگی گفت : آخرش .
من نمی دانم آخرش کجایش بود که آنقدر به نظرش جالب آمد هر چه پاپی اش شدم دیگر چیزی بروز نداد گفت : گیر ندهم و بگذارم برود " کلبه ی وحشتش" ( مجموعه داستانهایی که این روزها به آن علاقه مند شده است )  را بخواند .

۱۷ آبان ۱۳۸۹

در واقع مهم نیست که بچه ها از کجا به دنیا می آیند ؛ مهم این است که بچه ها چطور به آنجا می روند

 به میمنت و خوشی در سن هشت سالگی  هفته ای دوبار به شدت عارضه ی کاذب  سرماخوردگی  بر من حادث می شد و به مدرسه نمی رفتم . من راه می افتادم می رفتم مطب شوهر خاله ام تا از او گواهی دکتر بگیرم برای مدرسه . او جراح بود روزهایی که جلوی میزش می ایستادم تا او معاینه بعضی زنان باردار  را تمام کند می دیدم  او کجا را معاینه می کند و می دانستم بچه از کجا به دنیا می آید . مادرم نيز هیچ وقت هیچ چیز را از ما پنهان نمی کرد او یک دختر آخوند است  و تربیت آخوندی اش در مورد پایین تنه  آزادی بیان کاملی به او داده بود . مساله  این بود که من چیز مبهمی نمی دیدم تا سوال خاصی را مطرح کنم . تااينکه وقتی دوازده ساله بودم یکبار سر کلاس علوم به معلممان گفتم : خانم ؛ مادر من لوله هایش را بسته ؛  لوله های زنها کجایشان هستند که وقتی می بندنشان دیگر بچه دار نمی شوند ؟(واضح بود فکر مي کردم اين لوله ها بايد درحلق آنها باشند اما برايم جاي سوال بود که بعد از بستنشان زنها چطور مي توانند آب و غذا بخورند )
معلم دستپاچه ؛ سرخ و سفید شد و گفت : خوب نیست این سوالها را سرکلاس درس بپرسم و وقتی بزرگ شوم با مطالعه می توانم بفهمم لوله ها کجا هستند . درهمان سالها تصویر نقاشی شده یک اسپرم که وارد تخمک شده بود را در کتاب علوم جای داده بودند  . همه ی ما بچه ها بوضوح اسپرمی را می دیدیم که وارد تخمک می شود اما هیچ وقت هیچ کدام از ما به دلیل همین نوع پاسخ دادنها به  فکرمان نرسید از بزرگترها بپرسیم : این وارد شدن ها دقيقا از کجا صورت می گیرد ؟ این شد که هر کدام از ما تصور بخصوصی از این پروسه داشتيم  چیزی که بیشتر بین خودمان مطرح می شد . من فکر می کردم از طریق دهان است مرد لبهایش را روی لبهای زن می گذارد و ناگهان یک اسپرم به صورت نور الهی از دهان او خارج می شود از حلق و مری می گذرد و در شکم زن جایی که تخمک منتظر نشسته ماوا می گیرد . یکی از دوستان با تعصب خاصی می گفت : اینطور نیست بلکه اسپرم از غدد عرق ریز مرد تولید می شود و زن ناخواسته با لمس آن و از طریق پوست بارور می شود . یکی دیگر قسم می خورد ؛ پدرش را موقع خوراندن اسپرمی که تبدیل به برادر کوچکش شده  دیده است . وقتی آن را با قاشق  پلو و قرمه سبزی به زور توی دهن مادرش گذاشته است . دقیقا از همان سالها یعنی حدود اول راهنمایی پچ پچ های ما از همدیگر شروع شد در همین سالها بود که هیجانات پایین تنه ای را می فهمیدیم .یکی از روشن ترین مطالبی که در این جلسات مخوف دخترانه مطرح می شد و من هنوز مثل روز اول بخاطرش دارم داستان معلمهایی بود که شوهر نداشتند ما به وضوحی خیره کننده در مورد سرگرمی های  پایین تنه ای آنها صحبت می کردیم .
 عجیب است چرا هیچ وقت نفهمیدیم ما با همه ی نادانی امان در میان همه ی جوابهایمان ایستاده بودیم .

پی نوشت : این بحث جالبی است برایم خیلی مهم است بدانم شما از کجا آمدن را چطور می دانستید . اگر اجازه بدهید این دانستن ها در یک پست  جداگانه به نامهای خودتان یا مستعار پست شود .اگر هم نه که نه ، پس صادقانه بنویسید و صریح باشید .

۱۵ آبان ۱۳۸۹

بچه ها از کجا به دنیا می آیند ؟

راز بقا صحنه ای از تولد یک گوساله را نشان می دهد . بیزقولک به آقای خانه : بابا آدمها هم مثل حیوونها بچه هاشون رو از باسنشون به دنیا می آرن ؟ سکوت مرگبار آقای خانه .
بیز قولک : بابا ؛ با توام آدمها هم مثل گاوها بچه هاشون رو از کو.........ن...شون به دنیا می آرن ؟ آقای خانه همچنان  سکوت کرده اند  . من مداخله می کنم ؛ اِ  بیزقول بی ادب ؛ بگو باسن  . بیزقولک  ول کن نیست اما ؛
 بیزقولک : بابا خجالت می کشی حرف بزنی ؟ آقای خانه با  اخم های سه پیچ  و گوشهای آتش گرفته ؛ چشمهای ورقلمبیده اشان را از تلویزیون بر نمی دارند .
بیزقولک : بابا تو هم از باسن مامان بزرگ  بدنیا آمدی ؟ آقای خانه التماس آمیز به من نگاه می کنند . من لبخند می زنم و شانه بالا می اندازم .
بیزقولک : بابا ؛ نمی شنوی با توام چرا جوابم رو نمی دی ؟ کر شدی ؟
من با خودم :  نه مامان جان ؛ بابا  کر نشده  اند ؛ لال شده اند و در نهایت این من هستم که با نشان دادن جای بخیه سزارین به بیزقولک می گویم او از کجا به دنیا آمده است  .

ته  نوشت :
1-خدا به تیر غیب گرفتار کند خوانندگانی   که بیایند بگویند : چرا به بچه حقیقت را نمی گویید؟ چرا می خواهید بچه نادان باقی بماند؟ بالاخره که او حقیقت را می فهمد ؟ چرا آقای خانه راستش را به او نمی گوید ؟
2- در حال حاضر  پیگیری  راز بقا تنها برنامه ای است که جایگزین سیاست ، اقتصاد ، تامین امنیت اجتماعی و سایر امور کرده ایم ؛ نگویید چرا شما مدام راز بقا تماشا می کنید ؟

۱۲ آبان ۱۳۸۹

تعبیر خواب خارخاسکي

دیشب خواب دیدم در دنیای مردگان عکسهایم را زده اند به در و دیوار خیابان  . تبلیغات است ؛  رای جمع می کنم برای نمایندگی مردگان در مجلس شورای اسلامی  ؛ در دنیای زنده ها که شانس زیادی ندارم میان این همه رقیب تا دندان مسلح که همه چیزشان به همه چیز مملکت می آید من  وصله ناجور هستم  . خلاصه در دنیای مردگان بود  و من اینطور تعبیرش کردم .
ما نجات پيدا مي کنيم دوستان ِ من ,  من مي دانم و انتخابات آزاد خواهيم داشت . من کانديد نمايندگي مجلس مي شوم و درصدی از  شما به من راي خواهند داد .
 من هر چهار سال يک بار کانديد مي شوم . شما هر چهار سال يکبار به من راي مي دهيد . من هر چهار روز يک بار مي روم آن بالا پشت تريبون جايی که باید از حقوقتان  دفاع کنم می ایستم و برايتان داستان هایی  مي خوانم . شما برايم کف مي زنيد و باز چهار روز دیگر می شود من دوباره می روم آن بالا داستان می خوانم و  شما دوباره  دست می زنید و ... آنقدر که من پير و فرسوده مي شوم و شما پير و فرسوده مي شويد . شما ديگر دست زدنتان نمي آيد و من ديگر داستان خواندنم نمي آيد.  بعد من مي آيم آن بالا چهار نفر مرا نگه مي دارند تا  زمين نخورم و ما بدون آنکه من داستان بخوانم و شما دست بزنيد به يکديگر خيره مي شويم و فقط به هم نگاه مي کنيم .  آنروز شما مي دانيد که من مي خواهم چه داستاني بگويم و من مي دانم که شما قرار است  چگونه دست بزنيد .
ما نجات پيدا مي کنيم دوستان من ؛ من مي دانم و  انتخابات آزاد خواهیم داشت .

۱۱ آبان ۱۳۸۹

یک چیز ِ کوچک ِ تکه تکه

بیزقولک : من مامان رو اندازه ی تمام کره ی زمین دوست دارم .
بیز بیز: هه  این که چیزی نیست ؛ من مامان رو اندازه تمام سیارات دوست دارم .
بیزقولک : منم  مامان رو اندازه تمام  ستاره ها دوست دارم .
بیز بیز : فیفففف  ستاره ها  که چیزی نیستن  من مامان رو اندازه آسمون ها  دوست دارم چون ستاره ها همه تو آسمون  هستن تازه هنوز جای خالی هم داره بینشون  .
بیزقولک : اصلا من مامان رو اندازه ی خدا دوست دارم .
بیز بیز : اتفاقا خدا خیلی هم کوچیکه ؛ یه چیز ِ کوچیکه تیکه تیکه است   . که همه جا می تونه باشه ولی بعضی جاها نمی تونه باشه , بعنی وقتی خدا بفهمه که تو سر  یک مورچه چه آرزویی می گذره نشون می ده از نظر اندازه  خیلی کوچیک می تونه باشه   .
بیزقولک مکثی می کند (از فهم فلسفی معنای وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت عاجز است ) با حرص می گوید  : اصلا به جهنم  ؛ من مامان رو اندازه ی تمام آشغال های دنیا دوست دارم خوب شد راحت شدی ؟


ته نوشت : صفحه ی فیس بوکی که به نام من راه اندازی شده است را من کنترل نمی کنم . من اصلا نمی دانم چه کسانی این کار را کرده اند . کسی از من اجازه نگرفته است . من فرض می گیرم یک  آدم خوب این کار را کرده است . بنابر این بهتر است تابع قوانین  وبلاگ من باشند  . این قوانین خارخاسکی است با یاسای چنگیزی فرق دارد اما در یک  چیز مشترک هستند قانونی بودنشان برای قانون گذار . بنابراین متشکر می شوم این دوست یا دوستان خودشان را معرفی کنند و با مجوزمن  کارشان را ادامه دهند .

۱۰ آبان ۱۳۸۹

ماسماسک هایی برای کنترل زاد و ولد

با مادر زینگول (دوست بچه ها ) رفته بودیم برای خرید ؛ از کنار یک دراگستور کوچک رد شدیم زن پیری فروشنده بود مادر زینگول گفت : این مغازه جان می دهد برای خرید کانننننندووم ؛ ما همیشه وقتی کارمان گیر است می آییم اینجا می خریمش . چند روز بعد  نشسته بودم اینترنت بازی می کردم  ناگهان گفتم : چه خوب است  حالا بروم از اینها بخرم . دوست داشتم تجربه خریدنش را داشته باشم . همیشه آقای خانه خودشان این چیزها را می خرند . من می گویم : ولش کن بیا اولادمان  را زیاد کنیم اما او به من اخم می کند و می رود جلویش را می گیرد . خلاصه پریدم لباس پوشیدم راه افتادم بروم چیز فروشی خانم پیر ؛ فکر می کنید همین که رسیدم دم مغازه چه دیدم ؟ مادر زینگول و پدر زینگول و آقای خانه ؛  همه با هم آن تو بودند . همه اشان تا مرا دیدند خندیدند ؛ مادر زینگول کمی سرخ شد و خندید . آقای خانه لبخند بخصوصی زد و گفت : خانم شما هم آمده اید نرم کننده بخرید ؟
من تته پته کنان گفتم : نخیر من کرم ضد آفتاب می خواهم .
آقای خانه رو به فروشنده کردند و  گفتند : ظاهرا همه آمده اند اینجا نرم کننده و شامپو و کرم و اینها بخرند فقط من هستم که برای رضای خدا آمده ام .
خانم پیر با خوشرویی به آقای خانه گفتند : شما چه می خواهید ؟
آقای خانه بادی به غبغب انداختند و گفتند : مادرجان از همین  ماسماسک هایی می خواهم که برای کنترل زاد و ولد استفاده می کنند .
خانم  پیر خیلی جدی پرسیدند : چه نوعش را می خواهید ؟
آقای خانه با متانت  جواب دادند : به سلیقه ی خودتان یک چیزی بدهید دیگر ؛ فقط  خواهشا ٌ چیزی بدهید که نه سیخ بسوزد و نه کباب .
من شامپو نخریده از دراگستور پریدم  بیرون مادر زینگول هم به دنبال من دوید. اما پدر زینگول ماندند نمی توانستند جلوی خنده خودشان را بگیرند به نظر می آمد  ایشان هم می خواستند برای رضای خدا چیزی بخرند .