۲۵ بهمن ۱۳۸۹

دراعماق فتنه

رفتن من به عمق فتنه 89 اینطوری نبود که بزنم به کوچه و بروم به خیابان و بیفتم داخل جریان فتنه ؛ در واقع من باید دخترها را می سپردم دست دوست و آشنایی و از آقای خانه طوری که خیلی حساس نشود وداع کنم و  بزنم به جاده و بیایم پایتخت , از شما چه پنهان خیالم جمع بود که جریان فتنه نابود شده است و من تنها بازمانده ی این سبزهای خس و خاشاک لجنی هستم که در شهری کوچک به دور از هیاهوی شهر شلوغ زندگی می کنم . اتوبوس که سوار شدم شاگرد راننده  شروع کرد به پخش کردن توشه سفر و یکی یک ساندیس داد به دست مسافرها به فکرم رسید ساندیس را بگذارم توی جیبم وقتی رفتم آن وسط مسط های گود اگر دیدم برادرها دارند می دوند بیایند به طرفم ساندیس را بگیرم جلویشان و بگویم : دست نگه داريد این علامت حاکم بزرگ است احترام بگذارید ؛ بنابراین ساندیس رفت توی کیفم و شد دلگرمی من تا آخر سفر . تهران که رسیدم هوا پس بود از ترمینال که پیاده شدم دیگر بوهای مشکوک را می شد با تمام وجود احساس کرد . می خواستم اول بروم خانه دست و رویی بشویم و چیزی بخورم . راستش اصلا قرار نبود من این سفر را بیایم . ولی از بعد نوشتن آن پست که خودم خودم را جو گیر کرد ه بودم گفتم : یا می روم می میرم . یا می مانم و با خفت زندگی می کنم . این بود که بدون آمادگی قبلی راه افتادم و چه راه افتادنی و چه سفری ؛ حسابش را بکنید شما برسید به ترمینال و بعد بخواهید بروید عباس آباد . یعنی کجا ها را و چه چیزهایی را در این مسیر که شکر خدا همه اش هم محل قرار فتنه گرها بود دیدم و تجربه کردم خدا می داند یکی دو مسیر را سواره رفتم اما نمی دانم چه شد که ناگهان وسط آرماگدون خودم را میان لشکرارباب تاریکی و یاران حلقه ! تنها دیدم . پیاده ؛ خسته ؛ جوری شده بودکه هی مجبور بودم راهم را عوض کنم در عین حال می خواستم از جریان خارج نشوم . تعداد نیروهای لباس شخصی و مامورها زیاد بود ؛ بدتر از همه اینکه نمی توانستی به چپ و راست خودت اعتماد کنی . اینها خودشان را ناشناس میان جمعیت ولو کرده بودند . جمعیت هم بيشتر توی پیاده رو که اگر اینها گیر دادند بگویند : داریم راه خودمان را می رویم با شما چه کار داریم ؟

حول و حوش خیابان طالقانی بودم که با هجوم چند موتور سوار جمعیت پیاده رو و خیابان ناگهان به سمتی دویدند و من درست وسط خیابان تنها شدم خوب داشتم می گذشتم توجیه خوبی بود ولی اینها دنبال توجیه نیستند اینها  با پیر و جوان و زن و مرد و غریبه و آشنا تعارف ندارند . از مامورها و لباس فرم پوشیده ها نمی ترسیدم . راستش قیافه ی منحوس لباس شخصی ها آنچنان بود که آدم را فرو می پاشانید ! جا داشت ساندیس را در بیاورم نشانشان دهم اما اینها آنقدر ساندیس خورده اند که ساندیس کوچولوی توی کیف من بیشتر تحریکشان می کرد تا آرامشان . خوب من خیلی خودم را زدم به کوچه علی چپ با عرض معذرت یک جور بدی هم به سبزهایی که فرار می کردند نگاه کردم که یعنی من از این ها نیستم و سرم را هم گرفتم بالا و راست از جلوی اینها رد شدم نمی دانم قدرت پروردگار بود که هیکل من را در مقابل اینها نامرئی کرده بود یا صدای تیر اندازی از حوالی میدان فردوسی (بالاتر يا پايين ترش را نمي دانم آن وقت چيزي نمي فهميدم )حواسشان را پرت کرد که گذاشتند من صاف از اینطرف خیابان بروم آنطرف خیابان بدون دردسر!
باید یک روز بیاید بنشینم مفصل آنچه دیده ام و گذشته است بنویسم حوصله ندارم امشب خسته هستم .فقط مي خواستم چيزي بنويسم که بگويم هنوز سالم هستم . خوب راستش من برای اولین بار زیر لب شعارهم دادم . زن ها و مردهایی دیدم که در حین وحشت و فرار بر می گشتند دست هم را می گرفتند و خود را بخاطر هم به آب و آتش می انداختند . یکبارهم نزدیک بود حوالی عباس آباد راستی راستی باتوم بخورم اما شکر خدا میان آن جمعیت خود حضرت عباس پیدا شد چنان با سرعت و شدت خودش را زد به برادر باتوم به دست و به سرعت فرار کرد که یارو پرتاب شد شش متر آن طرف تر و من فرصتی پیدا کردم که فرارکنم . می خواهم بگویم تجربه ی قلبم توی حلقم درست در همین لحظات بود که برای اولین باربر من مکشوف گشت .
اما
یک چیزی را با تمام وجود احساس کردم نمی دانم شاید یک جور پیشگویی خارخاسکی باشد یعنی فردا پس فردا اگر نشد نیایید بگویید : تو هم با این پیشگویی هایت . ماجرا این است که من احساس کردم اینها رفتنی هستند با همه ی این قدرت نمایی که از خودشان نشان مي دهند فوقش سه ماه دیگریا چهار ماه دیگر , مگر تا کی می توان به این وضع ادامه داد ؟ اینطور بی آبرو پیش خلق اینطور بی اعتبار پیش مردم ؟ اینها که گفته بودند فتنه را خفه کرده اند ؟مرده است؟ چرا این فتنه هنوز نفس می کشد ؟چرا اینها از این فتنه اینقدر می ترسند ؟می ترسند که این جوی ها به هم برسند سیلاب شوند طغیان کنند ؟ اینها دیگر حتی بین خودشان هم اعتباری ندارند .اينها همدیگر را به زودی قورت خواهند داد . اینها رفتنی هستند . من امروز زوالشان را دیدم .

ته نوشت : ممکن است غلط ديکته داشته باشم يا پس و پيش پوزش . فقط مي خواستم زودتر نوشته باشمش براي دوستاني که نگرانشان کرده بودم.

۲۳ نظر:

ناشناس گفت...

دمت گرم و سرت خوش باد

خُسن آقا گفت...

خسته نباشی! ما تا حالا خیال می کردیم شما خارخاسک هفت دنده هستید حالا شما خودت می گویی خس و خاشاک لجنی هستم!

ناشناس گفت...

گفتی: "می ترسند که این جوی ها به هم برسند سیلاب شوند طغیان کنند ؟ اینها دیگر حتی بین خودشان هم اعتباری ندارند .اينها همدیگر را به زودی قورت خواهند داد . اینها رفتنی هستند ."

براستی همینگونه است. 30 سال سعی کردند باورمان را از ما بگیرند ولی همین جوانانی که فکر میکردیم هرگز به فکر پس گرفتن حقوق خود نخواهند بود، باورمان را به ما هدیه باز پس دادند. چه زیبا تحفه ای.
دوست من، بلی. "اینها رفتنی هستند."
یوش

ناشناس گفت...

متن محکم و روحیه بخشی بود . همیشه قلمت اینگونه شیوا و نفست گرم باشه.. به امید پیروزی

دانشجویان سبز گفت...

بنا به خبر رسمی از سوی کانون مدافعین حقوق بشر در ناارامیهای دیروز دو نفر با شلیک گلوله به شهادت رسیده اند و تعداد بی شماری زخمی شده اند .هویت یکی از دو نفر شناسایی شده است

شاهرخ گفت...

سلام
امروز حسین شریعتمداری مدیر کیهان به جنبش سبز لقب جدیدی علاوه بر خس و خاشاک و بزغاله و میکروب ، عنایت کردند . ایشان در مقاله ای با خشم بسیار مخالفین نظام را آشغال نامیدند . از ایشان بابت لطف فراوان تشکر میکنیم . برای سرگرمی و خنده بد نیست نگاهی به مقاله امروز کیهان که از نت هم قابل دسترسی هست داشته باشید ما که کمی خنده بر لبمان امد .

بخشی گفت...

خدارو شکر

فرزاد شکپوی گفت...

خدا رو شکر سالمی.
منم یه وداع نوشتم گذاشتم واسه نمایش در آینده، و رفتیم ، اما اینجا همه منفعل بودن و منتظر یکی بودن که شروع کنه که فاعل بشن! که اونم هیچ وقت از ترس مامورا و یگان ویژه ها و لباس شخصیی ها نیومد! و فقط خیابونا شلوغ شد و همه وقتی از کنار هم می گذشتن به صورت هم نگاه می کردن اما حرفی نمی زدن آخه نمی شه به کسی اعتماد کرد این روزا ! همدان شهر فوق العاده کوچیکیه!اما پلیس ها و لباس شخصیا بیداد می کردن!
خلاصه من سریع گوله کردم اومدم خونه که پستم رو حذف کنم یا با اندکی تغییر بزارمش!
موفق باشی بهم سر بزن

لیموشیرین گفت...

خیلی خوبه که این پست رو گذاشتی
من چند وقتی بود که کلا نا امید بودم ، حتی از 25 بهمن هم نا امید بودم ، اما دیروز خیلی کیف داد.
ما به تو افتخار میکنیم خارخاسک جان

ناشناس گفت...

درود به تو..خوشحالیم که سالمی

آزاده گفت...

خیلی خوب نوشته بودی دمت گرم که رفتی . زنده باشی .

سامان گفت...

دفعه اولی هست که وب لاگ شما رو میخونم . خیلی لذت بردم از شیوه نوشتنت شاید از شیوه تصویر انچه که همه ما دیروز دیدیم به هر حال متشکرم که من را تنها نگذاشتی .

آذر تبرستانی گفت...

دم شما گرم. از خودم که این ور گود نشسته ام و می گویم لنگش کن خجالت کشیدم.
پیروز باشی خارخاری جان.

ناشناس گفت...

میگم خارخاری جان
پس اینهمه ملت که 22 بهمن میرن راهپیمایی به نظرت ساندیس خور هستند و یا همه نادان؟ اینگونه نیست فکر کنم

اردشیر گفت...

برام سواله...
هدفتون چیه؟
اکثریت مردم وقتی به خاتمی رای دادند بقیه هم تسلیم شدند...
خوب مگه دمکراسی غیر از اینه؟
چرا آقایون استبداد رو کنار نمی ذارند و به رای اکثریت احترام قائل نمی شن؟
بدون هیچ تعصبی می گم که تا وقتی مردم مذهبی هستند این نظام هم سرپاست...
خیالت راحت!

ناشناس گفت...

متاسفم برای شما که اینگونه فکر میکنید....

محمود گفت...

سلام
قلم شیوایی دارید, لذت بردم . به امید اینکه روزی همه با هم پیروزی حق بر باطل را جشن بگیریم . همیشه سبز باشید ... یا حق

نبات داغ گفت...

برای اردشیر
هدفمون بازگشت عزت نفسمونه و اینکه به خودمون و دیگر انسان های کره زمین که حتما قبول دارید مثل شما و حکومتیان از بندگان خدا هستند بگوییم که ما و اکثریت ایرانیان مثل احمدی نژاد دروغگو نیستیم و دیگرابنائ بشر را مسخره نمی کنیم و چون حقیر نیستیم به دنبال قدرت نمایی های پوچ و اذیت کردن دیگر ملت ها هم نیستیم. باز اگه سوالی بود بفرمایید
اکثریت مردم وقتی به خاتمی رای دادند دیدیم که مردم دنیا چقدر عظمت روح ما را درک کردند و آقایان نه تنها تسلیم نشدند که هر روز فتنه ای بر پا می کردند. هر بار برای بی اعتبار کردن این مرد منتخب ما جنجالی راه می انداختند هر بار که به کشور متمدنی دعوت می شد چه ها که نمی کردند اگر حافظه تان یاری نمی کند بگویید تا برایتان ردیف کنم/ در ضمن ایشان چون قدرت اصلی را در دست داشتن برای پیش برد افکار نا آگاهانه و شیطانیشان نیازی به ریختن توی خیابان نداشتند.
بله دموکراسی غیر از اینه. دموکراسی اینه که برادر وقتی خامنه ای در زمان زندان بودنش به هم سلولیش می گوید که در حکومت اسلامی قرار نیست خونی از دماغ مظلومی بریزد من بتوانم امروز ایشان را ببینم و از ایشان حد اقل این سوال را بپرسم که پس این سیل خون برای چه جاری شد. از کشتن بچه های کومونیست دوران تظاهرات انقلاب بگیر تا نویسندگان روشنفکر تا فروهر ها و غیره و غیره
جمله بعدیت حرف ماست چون فعلا که قدرت دست شماست و استبداد هم از جانب قدرت اعمال می شود و اما رای مردم1 برادر شعبه ای را خواهر خودم سرشماری می کرد وقتی زنگ زد تا نتایج رای شعبه تحت سرپرستی اش را به شعبه مرکز گذارش دهد هنوز نتیجه رای شعبه اش را که موسوی جلو بود را نداده از انطرف تبریک شنید که با فلان درصد که دو روز بعد بیشتر هم شد احمدی نژاد برنده است. امیدوارم معنی این جمله را بفهمی
اما آخرین جمله ات دا در بست موافقم. از هر چه دین که از گور بنی اسرائیل بر می خیزد بیزارم که این سه دین گر چه یک خواستگاه دارند ولی دنیا را جهنم کرده اند.
و اما واژه خیالت راحت! برادر اگر دامن تو را هم بگیرد که روزی خواهد گرفت خیالت ناراحت خواهد شد.
خارخاسک جان ممنون

sami گفت...

آرزو می‌کنم که اردشیر فکرش و پیشبینیش اشتباه باشه ولی‌ متأسفانه من هم همین فکر رو می‌کنم.

بخشی گفت...

اردشیر غلط کرد ما غلطش رو درست می کنیم. باید سطح آگاهی رو بالا برد

ناشناس گفت...

به نبات داغ
این تیکه ی دین هایی که خاستگاهشون قوم بنی اسرائیل است رو خوب اومدی. یاد سریال لاست افتادم با چه تعصب کوری می خواستن جزیره رو حفظ کنن! هم مسیحی ها هم بچه های اسمائیل هم بچه های اسحق. خدایا می شه به بشریت حدود 4000 سال مغز خر بدی بخورن؟ حالا که شده دیگه.

شادی گفت...

من ریسه رفتم از جریان ساندیس. الهی خیر ببینی. روی ماهت رو می بوسم با این همه شجاعتت. تو و همه کسانی مثل تو.

ناشناس گفت...

خارخاسک آزاده، آماده ایم آماده!