۱۰ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

چیزی که نمی دانم چیست ؟

بيزقولک گير داده است به اينکه خدا چه شکلي است  .
مي گويد : مامان آخرش ما نفهميديم خدا چه شکليه ها .
مي گويم : خدا شکل خاصي ندارد .
مي گويد : مامان يعني خدا مثل آب مي ماند .
مي گويم : نه آب نيست .
مي گويد : شبيه هواست يعني ؟
مي گويم : نه هوا که نمي تواند باشد .
مي گويد : مثل ابر است ؟
مي گويم : نه مادر جان ابر هم نيست . شايد چيزي شبيه نور باشد .
مي گويد : يعني خدا خورشيد است .
مي گويم : نه مامان خورشيد که نيست البته .
مي گويد : از چراغ در مي آيد ؟
مي گويم : نه بابا نور چراغ که نيست . يک چيزي است که نمي توانم بگويم چيست . خودم نديدمش که .
اشک توي چشمش جمع مي شود .  پس اين خدا را که هيچ کس نتوانسته  ببيند . حرف هم که نمي تواند بزند .مامان راستش را بگو اصلا خدا وجود خارجي دارد ؟

۹ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

پدرم وقتي مرد

یکی دو روز دیگر سالگرد ارتحال پدرم است . یک حلقه از زنجیری که ما را به این دنیا متصل می کرد . پدرم که مُرد پاسبانها شاعر نبودند . شاید هم اگر بودند چیزی بروز نمی دادند . پاسبانها لباسهایشان را عوض کرده بودند چیز دیگری شده بودند . پدرم مَرد خوبی بود . تکلیفش با خودش مشخص بود روز عروسی وقتی نقل روی سر عروس و داماد می ریختند . یک مشت نقل از دامن سپید مادرم برداشت و به او گفت : تو خوشگلی من هم خوشگل دوست دارم اندازه این یک مشت نقل بچه درست کنیم . مادرم از همان شب  استارت را زد و به اتفاق هم شروع کردند به تولید مثل .البته ما هیچ کداممان به زیبایی پدر و مادرم نشدیم و این از عجایب روزگاراست  .  من  پنجمین ماحاصل این توافق پیدا و پنهان آنها  هستم . مادرم ؛ پدرم را دوست داشت با پدرش که یک روحانی تمام عیار بود جنگید تا موافقت او را برای عروسی با پدرم که نظامی بود جلب کند . پدرم مرد ساده ای بود نه سیاست می دانست ؛ نه اقتصاد . وقتي ديد من و برادرم نماز خوان شده ايم او هم در پنجاه سالگی نماز خواندن را شروع کرد . او که نماز خوان شد . من ديگر نماز خواندن را ترک کرده بودم . پدرم مرد خوبي بود نماز را بلند بلند مي خواند ؛ تعقیبات نمازش قطع نمی شد . اما متعصب نبود  تکه کلامش این بود " زیر سایه  مولا "  ما زیر سایه مولا بزرگ شدیم این است که هر کداممان سازی می زنیم برای خودمان . پدرم می توانست یک شاعر باشد یا یک نویسنده؛  اما نتوانست ، روزگار او دوران بها دادن به استعدادهای ناشناخته نبود . روزگار ما هم نیست . روزگار شما هم نيست . اصلا اينجا امکانش نيست  بي خود غمبرک نزنيد اين تقدير ماست . پدرم در شصت و نه سالگی فوت کرد . ترکش هاي جنگ جهانی دوم به ايران که رسيد او کودک بود . زمان اشغال ایران توسط متفقین پنج ساله بود . برکناری رضا شاه را دید . روی کار آمدن مصدق را  . ملی شدن صنعت نفت را ؛ کودتای 28 مرداد را ؛ تقدیرش بود تا با دختر یکی ازهمان نمایندگان مجلس  که از طرفداران پرو پا قرص مصدق بود ازدواج کند . زندانی شدن های پدر زن را دید . مرگ مشکوکش را دید . سلطنت  محمد رضا را دید . حاکمان پس از محمد رضا شاه را هم ديد انقلاب اسلامی را دید . جنگ را دید . صلح بعد از جنگ را هم دید .زلزله  بم را دید ويک ماهی پس از آن فوت کرد . پدرم مرد خوبي بود چيزهاي زيادي ديد و مرد . من هم روزي خواهم مرد وشايد دخترکم براي من بنويسد  . مادرم اين چيزها را ديد و مرد .
فقط خدا کند آخر داستان او به از اين باشد که من در مورد روزگار پدر نوشته ام .

۸ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

حاکمان و مرغ داري هايشان

امروز رفتم مرغ داري را ديدم . ويرانه بود مرغ داري نبود ؛ مرغ ها و خروسها توي هم مي لوليدند ؛ تاج خروس ها مي چسبيد به سقف مرغ داري بس که کود ساخته بودند و کسي نبود جمعشان کند .بعضي مرغها از دست  زياده خواهي بعضي خروسها  بي بال و پر شده بودند .
کارگر مرغ داري که قيافه مرا ديد . جلو آمد مرا دلداري بدهد ؛ گفت : خانم نگران نباشيد  بيشترشان را کشته ايم .کمشان مانده است . مريض ها را ؛ جوجه ها را ؛ مرغ هاي غير تخمي را ؛ خروسهاي جنگجو را ؟
گفتم : شيوه کشتنتان چه بود ؟
گفت : راحتشان مي کرديم ديگر سرشان را مي گذاشتيم لب باغچه گوش تا گوش مي بريديم . آن هم پرهايشان ببينيد چقدر زياد است کوهي شده است براي خودش .
گفتم : جلوي بقيه مرغها و خروسها اينکار را مي کرديد ؟
گفت : ما به اينجايش ديگر کار نداشتيم آقا گفتند زودتر بکشيدشان . آنها هم اگر مي آمدند جلو مي ديدند که چه  مي کنيم .
آمده ايم خانه تلويزيون دارد خبرهاي مصر را مي دهد . مردم ريخته اند به  خيابان .جنگ خياباني شده است ميان ارتش مصر و مردم مصر .  آقاي خانه دراز کشيده اند دستشان زير سرشان نچ نچ مي کنند .
مي گويم : راست مي گويي نچ نچ دارد اي کاش همه ي مرغ ها و خروسها روزي طغيان مي کردند . اما افسوس که جنگجويانشان را مي کشند و پرهايشان را پيش چشم بقيه  مي کنند .
فردا بايد بروم شرکت لباسهايم را هنوز اتو نزده ام .

۶ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

مرغ ها و خروس ها

 آقای خانه برایم یک دسته گل خریده اند ؛ گل خریدن ایشان برای من حکم هویج خریدن  را دارد .
بعد از یک هفته اخم و تخم و قیافه گرفتن و غم باد داشتن و محل نگذاشتن این دسته گل یعنی شیوه مبارزه را عوض کرده اند من هم که آسیب پذیر حتما شکست می خورم این بار.
سرتا پایم بوی خورشت بادمجان گرفته است بس که استرس دارم از بالای سر قابلامه خورشت جدا نمی شوم . بعد هی نگاه می کنم آقای خانه را ریلکس هستند . گاهی بر می گردند نگاههای محبت آمیز می کنند .پناه بر خدا این مرد باز چه آشی برای من پخته است ؟ هول می شوم دستم را می سوزانم  .قبل از آنکه صدای جیغم به هوا برود انگار حس ششم دارند می دوند می روند پماد می آورند . بد مصب روی اعصاب من است این اخلاق خوب آقای خانه اصلا یادم می رود دست سوختنم را , باید تلاش کنم دهنم را که ازفرط حیرت باز مانده و  بسته نمی شود جمع و جور کنم . چه پمادی به دست من می زند آقای خانه با مهربانی .
بغضم می گیرد الان است که اشکم در بیاید  حدسم این است که حتما عزیزی را از دست داده ام او می خواهد با دلداری و مهربانی آرام آرام حالی ام کند می گویم : چه شده ؟کسی مرده ؟ تو رو خدا بگو ؟ مامان ؟
می گوید : نه عزیزم نه به خدا چرا اشکت در آمد . مرا بغل می کند پیشانی ام را می بوسد .
خودم را جمع و جور می کنم  ناگهان یادم به چیزی می افتد با اعتراض می گویم : پس یعنی آخرش گاوها را خریدی ؟
چند وقتی است پایش را کرده در یک کفش می خواهد چند راس گاو بخرد بزند به تنگ مرغ داری گاو داری هم راه بیاندازد من مخالف هستم .  بالطبع می گویم : تو مرغ داری ات را هم وقت نداری بچرخانی چه برسد به گاو داری .
می گوید : نه گاوها را نخریدم تو گفتی نخر من هم گفتم باشه تو نخواهی که کاری نمی کنم .
نفس راحتی می کشم اما لحن صدایش معنی داراست .لب و لوچه ام را کج می کنم و می گویم : پس برای منت کشی آورده ای این گلها را نوک انگشتم را سوزانده ام  تا بالای آرنجم را چرا پماد می زنی ؟ منظورت این است که نظرم را جلب کنی  دیگر سر این کار نروم ؟
می خندد و می گوید : کار دیگری برایت پیدا کرده ام .ولش کن این شرکت لعنتی را . این مرتیکه آدم خطرناکی است . کاردست خودت می دهی . من می شناسم این آدم را . می دانم چه جانوری است .اول از همه سعی می کند تو را بدنام کند .  می خواستی بگویی می توانی دوباره سرکار برگردی که برگشتی حالا بگو  خودم دیگرنمی خواهم بیایم و تمامش کن .
باز هم لب و لوچه ام را چپ و چول می کنم و می گویم : کاری که برام پیدا کردی احتمالا مدیریت مرغ داری ات  نیست ؟ قبلا به من گفته بود که در مرغداری به من احتیاج دارد .
می گوید : خوب تو میانه ات با آدمهای زور گو خوب نیست . مرغ ها که دیگر زور گو نیستند . دانه اشان را می خورند , تخمشان را می گذارند برایت  قدقد می کنند .جا می روند .
چه کنم ؟ مبارزه و اینها را ؟ آرمانهایی که داشتم ؟ شعارهایی که دادم ؟ بریزمشان به پای یک مشت مرغ ؟
 نگاه می کنم آقای خانه را ؛ دسته گل را ؛ خوب البته مرغ داری را هم دوست دارم مرغ داری سنتی وارگانیک خوب است سلامت است هورمن ندارد .راه کمی دور است باید 30 کیلومتر از شهر دور شوم ولی از کار کردن پیش رییس هش ری  که بهتر است . اما خروسها را چه کنم ؟ آن همه خروس همه مسئله دار در ملاعام با مرغها روی هم می ریزند . تا چشم هم را دور می بینند به ناموس همدیگر تعدی می کنند . گول خورده ام فکر کنم . اما سایت تبلیغاتی را می زنم . بعد می توانم محصولات مرغ و خروسی ام را در همین سایت تبلیغ کنم . بفروشمشان . آن دفعه که هیچ کدامتان حاضر نشدید مرغها را از من بخرید این بار اما خوب تبلیغشان را می کنم . با تبلیغ می توانم تخم مرغ را بجای تخم دایناسور بفروشم .حسابی گیج شده ام .

۵ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

از اسب افتاده

مادرم زنگ زده است دلداری ام می دهد می گوید  : مادر جان از اسب افتادی از اصل که نیفتادی همه چیز درست می شود به امید خدا .
می گویم : مادرِ من ؛  درست است از اسب افتاده ام و هنوز از اصل نیفاده ام اما این اسب ِ سگ مست  یک مادیان ِ دست به نقد  سراغ گرفته است آن طرف کوه ها ؛  رم کرده است مچ پای راست ِ  من هم در رکابش گیر کرده . این دارد چهار نعل می تازد به سمتی که آن مادیان هست . من هم با صورت افتاده ام روی زمین . این از دشتها  و کوه  ها و دریا ها و سنگلاخ ها  و شنزارها و مرداب ها و کویرها و دره ها و هاو تپه ها و ماهورها و دریاچه  ها ونمک زارها و  اینها باید بگذرد تا برسد به مادیانش . حالا بگو ببینم اگر از اصل افتاده بودم بهتر از این از اسب افتادن نبود ؟
مادرم دلواپس می شود می گوید :  وای مادر تو رو خدا مواظب خودت باش الهی ذلیل شه کسی که تو رو از اسب انداخته ! 

۳ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

سبک سری

رفتم آرایشگاه موهایم را کوتاه کردم . آرایشگر یک روش عجیبی برای کوتاه کردن مو داشت ؛ موها را دسته دسته  می کرد و می پیچاند و می پیچاند بعد قیچی می کرد . و دوباره  یک دسته دیگررا پیچان پیچان می کرد و  قیچی می کرد .خلاصه  به نحو تحسین برانگیزی دقیقا ٌ همان کاری را کرد که من نمی خواستم انجامش دهد . یعنی کوتاه کردن  موها تا سرحد ممکن .
 مو برای  زن های خانواده من یک پدیده  مبارزاتی است. نمی توان سرسری از آن گذشت یا هر وقت که وقتش نبود کوتاهشان کرد  .درست از زمانی که عمه ی مادرم در دوازده سالگی مجبور به ازدواج اجباری با پسرخاله اش شد درحالی که عاشق پسر دیگری بود و شب قبل از ازدواج رفت توی اتاق و با چشمهای اشکبار موهایش را تا بالای گوشهایش کوتاه کرد این شیوه به یکی از روشهای مبارزاتی زنان خاندان مادری من تبدیل شده است  . ازخواهرها و خاله ها و عمه های مادرم که بگذریم در خانواده ما خواهر بزرگم پیش کسوت این شیوه مبازراتی بود دقیقا از روزی که بخاطر فشارهای مادر برای انتخاب یکی از خواستگارهایش موهایش را کوتاه کرد . یک روز رفت توی حمام و ده دقیقه بعد مرا صدا زد .وقتی او را دیدم با موزر دو سوم موهای سرش را زده بود و چون دستش به پشت سرش نمی رسید از من کمک می خواست . همین که موهایش را زدم و تمام شد سرش را این طرف و آن طرف تکان  داد و باخوشحالی گفت : هیچ وقت اینقدر احساس سرسبکی نکرده است .
یکبار هم خواهر کوچک این کار را کرد. اوبه مهمانی  رفته و شب دیربه خانه آمده بود . پدرم دعوایش کرد . او موهای شکن اندر شکن پیچ در پیچی داشت اما فردا صبح وقتی سر صبحانه سرو کله اش پیدا شد هیچ مویی روی سرش نبود همان شب موهایش را چیده بود و بعد هم تیغش زده بود .
من مورد چهارم بودم  فردای روزنامزدی امان  آقای خانه به خانه ما آمد . من برای یک برنامه کارآموزی دانشگاهی در خرم آباد فرم پر کرده بودم و باید به آنجا می رفتم . واضح است آقای خانه موافق نبود و من عصبانی شدم . من چه می دانستم آقای خانه چه خوابهای شیرینی برای روزهای نامزدی امان دیده اند . بنابر این همان روز رفتم جلوی آینه وموهایم را تا بیخ بیخشان با قیچی کوتاه کردم . بعد هم به ابتکار خودم موهایم را به بدرنگ ترین رنگ ممکن رنگ کردم .بیچاره آقای خانه که بطور کامل  مایوس شده بود بدون خداحافظی  رفت .  دو روز بعد من سوار اتوبوس شدم و با یکی از دوستانم به خرم آباد رفتیم برای سه ماه آنجا بودم , البته هر روز با روداری هر چه تمامتر به آقای خانه  نامه های فدایت شوم  می نوشتم ( منت کشی بود دیگردر مایه ی همین چیزهایی که اینجا می نویسم  ) به شیوه خودم  از اوعذر تقصیر می خواستم . او هم البته سکوت کرده بود حتی یک زنگ کوچک به من نزد . اما از من دل هم نبرید . آنقدر دیر به خانه برگشتم که موهایم درآمدند و شکل و قیافه ای گرفتم .
 یادش بخیر شبهای خرم آباد زیر پای فلک الافلاک درفضای باز  باشگاه افسران شام خوردن .چه سبک سر بودم من .

۲ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

ریس مجمع تشخیص فلان


امروز حس و حال ریس مجلس تشخیص فلان  را که هر روز پا می شود می رود سرکار با تمام وجود درک کردم . از شما چه پنهان این ایده ی بچسب به کارت با هر خاک برسری که شده است را هم از همین ایشون یاد گرفتم .که یعنی هر بلایی سرم آمد سکوت کنم بگذارم ببینم بعدش چی می شه . حتی اگر آقای خانه هم با رفتن من سر کار موافق نباشد .  
برگشتم سرکار  ؛ جای من را داده بودند به کس دیگری در عرض همین یکی دو هفته ای بی معرفت ها  .این درحالی است که من با خودم تمام کرده بودم که باید نصف ایران را درحالی که کفش آهنی بپا کرده اند و عصای آهنین هم به دست گرفته اند بگردند تا از نظر تجربه کاری و سواد مربوطه عوض من را پیدا کنند و بجای من  بنشانند . اما ریاست محترم سه سوته یک نارنگی آلفا ! را آورده بود نشانده بود در دفتر من . یک دختر سانتی مانتال نارنجی رنگ ؛با چکمه های براق بلند و زرشکی  و  مانتوی تنگ و چسبان و کوتاه .  آنوقت من را با آن کفشهای سنگین و رنگین  مشکی  و آن پالتوی گشاد و بلند و سیاه و آن ابهت و صلابتی که نسل اندرنسل دررفتار و کردارخاندان ما مشهود است  .  راهنمایی کردند به اتاقی با ابعاد یک متر در یک متر در دو متردرست در سه وجب  و چهار انگشتی  توالت از یک سو و ده وجب  و دو انگشتی مخزن شوتینگ زباله  از سوی دیگر . طوری که وقتی سیفون را می کشند انگار فلاش تانک  درست بالای سر من باز می شود  . و هر بارکیسه  زباله ای شوت می شود توی مخزن انگار درست بیخ گوش من می خورد زمین .
کلا خودم را متین و باوقار  نگه داشتم . نه پوزخند نگهبانها و نه طعنه ی راننده ها باعث نشد که لبخند از لبانم دور شود ارواح عمه ام داشتم از درون منفجر می شدم . بعد اتفاقا یک رژ پر رنگی هم زده بودم که یعنی زرشک من خیلی هم روحیه دارم شاد هستم لبهایم مثل مرده بی رنگ نشده است .
آقای خانه با دلواپسی و دلخوری آمدند من را جلوی در انبار پیاده کردند یک کلمه هم با من حرف نزدند یعنی حالشان از دست من بهم می خورد بس که چسبیده ام به این پست ریاست تشخیص مثلا ( همزاد پنداری می کنم مدام ) . من هم پیاده شدم با ناز و عشوه گفتم : خداحافظ عزیزم . او هم هیچی نگفت گازش را گرفت رفت . من بور شدم . اما یکجوری که یعنی یک چیزی گفته است سرم را تکان دادم .  یک دربان  و دو نگهبان ایستاده بودند خوب ؛ خیلی ضایع می شدم اگر می فهمیدند  من دشمن خانگی هم دارم .
همین چند وقت پیش بود با کیوان ایمیل رد و بدل می کردیم .با چرب زبانی می خواست زیر زبان مرا بکشد که من چه کاره ام  گفتم : من الان رییس مجمع هستم ! ولی فردا اگر بیایی ببینی من را گذاشته اند آبدارچی یا نظافت چی مجمع تعجب نکن . هیچ چیز این روزها روال منطقی ندارد . روی هواست همه چیز . به همین خاطر من هم تصمیم گرفته ام آنقدر سبک باشم که بتوانم روی هوا پرواز کنم بی مشکل .
ساعت 11 دشمن غیر خانگی  پیغام داد که بروم ببینمش ؛  رفتم  با لبخند از ته دلی جان خودم . او هم خیلی شارژ بود اما خودش را گرفت . یک عرق کوچکی هم روی پیشانی اش بود . شاید هم دختر مختری را چپانده بود زیر میز از او انرژی گرفته بود . هی نگویید : قضاوت نکن ؛ می کنم اصلا برای چه قضاوت نکنم این یارو کار من را از من گرفته است داده است به کس دیگری ؟  
 گفت : به به خوش آمدید .
گفتم : متشکرم دوست داشتم برگردم ؛ برگشتم .
خنده عصبی کرد و گفت : نخیر خانم اینطوری های هم نیست باید می آمدید کارهای نصف نیمه را تمامش می کردید که آمدید . کار هم که تمام شود دیگر ماندنتان با شما نیست .
خندیدم و گفتم : جناب من آنقدر مدیر دیده ام که آمده اند و رفته اند اما من همیشه بوده ام . من گاهی جای شما بوده ام . گاهی حسابدار بوده ام . گاهی بایگان بوده ام . گاهی هم بلاتکلیف . اما من همیشه بوده ام و آمد و رفت مدیرهای زیادی را دیده ام .شما هم یکی از آنها .
دیگر با من حرفی نزد . گفت : از آقای فلانی کلید در انبار چهارده را بگیرید محل کار شما دیگر آنجاست .
جا خوردم اما لبخند زدم و بیرون آمدم . بیرون آمدم و رفتم کلید را گرفتم و تنها اطاقی که در انبار شماره 14 پیدا کردم برای نشستن همین قبری بود که در پاراگراف دوم عرضش کردم .
یعنی این انبارنیست اسمش را باید گذاشت سرزمین وحشت بس که پیچ در پیچ و راهرو راهروست ؛  انبار وسایل زاید و اساقاطی و چیزهای دردسر ساز و بی سرو سامان . نه برق دارد و نه آژیر .اما تا بخواهید آب دارد . رطوبت از در و دیوارش می ریزد . آه راستی یادم آمد موش هم دارد ؛  سگ هم دارد؛  انبار دارش  را می گویم یک پیرمرد مفنگی  که مدام پاچه می گیرد و اصلا زن ستیز است یکجورهایی . من هم که کلید دارش باشم یعنی من دربانش هستم.
 دیگرچه دارم بگویم بیش از این هیچ .

۱ بهمن ۱۳۸۹ ه‍.ش.

نقطه مشترک با هستی

آقای خانه رفته اند قهوه تلخ گرفته اند . فیلمها  را می گذارند و شروع می کنند به  دیدن .
خوب معلوم است نویسنده ها بعضی جاها را کشش می دهند. من حوصله ندارم به دیدنش . لباس اتو می زنم .
مانتوی بچه ها ؛ پیراهن آقای خانه . مقنعه خودم .
خدا به خیر کند بعد از یک هفته قرار است دوباره بروم سر کار . یک جور بخصوصی دلشوره دارم .
دامبول الملک و مستشار و قیصر و فلان اسلطنه و بیسارالدوله را فقط می شنوم . نمی بینم . سرم پایین است .
قسمت سی و پنجم که شروع می شود چند سکانس که می گذرد .
تازه می فهمم اشاره دوستان به قهوه تلخ برای چیست ؟
اسم فامیل بازی کردن همایونی !
آنقدر ها هم ناشی نیستم که از قهوه تلخ چیزی را بازنویسی کنم . بخصوص قهوه ای که تازه دمش کرده اند. بویش هنوز توی فضا منتشر است .
نه والله ندیده نوشتم آن پست را . آدمها گاهی وقتها در بعضی جاها نقاط مشترک پیدا می کنند با هستی .
دیده اید گاهی به دوستی فکر می کنید . همان روز سرو کله اش پیدا می شود .
دیده اید فیلمی را که دلتان می خواهد . همان روز لته و پار شده و از شکل افتاده تلویزیون خودمان نشانش می دهد .
دیده اید . آهنگی را زمزمه می کنید همان دم پیچ رادیو را که باز می کنید آهنگ شما را می خواند.
آدمها گاهی نقطه مشترک پیدا می کنند با  هستی .
اسم فامیل بازی کردن دخترهای من شاید نقطه مشترکشان بود با خاطره ی آن نویسنده از آن ماجرا که نوشته بودش .
البته اسم فامیل من یک تفاوتهایی با اسم فامیل قهوه تلخ داشت قهوه من شیرین بود .

۳۰ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

اسم فامیل

بیزقولک و بیزبیز ویرشان گرفته است اسم فامیل بازی کنند .
کاغذ بیار مداد ببر ؛ بگرد دنبال خودکار خط کشی کن ؛ اسم فامیل بنویس .
بازی شروع می شود .
بیزبیز می گوید : مامان بگو از چه حرفی شروع کنیم .
می گویم : " ب "
هر دو آتش می کنند . تند تند می نویسند . بعد بیزقولک  می گوید : استپ و بازی متوقف می شود .
دو دقیقه بعد کارشان به دعوا می کشد . تشرشان می زنم که باز چه شده است ؟
بیزبیز می گوید : مامان تو روخدا نگاه کن ببین این خانم چه نوشته است .
اسم؛ بیتا
 فامیل ؛ سعیدی
شهر؛ کاشان
کشور؛ ایران
 میوه ؛ موز
غذا: کالباس
رنگ ؛ صورتی
حیوان ؛ ایران (گربه امان )
آخرش هم در جای نمره نوشته بود ؛  بیست .


۲۸ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

جریان فتنه شناسی

چند سال پیش در عنفوان وبلاگ نویسی من ,  یک وبلاگ نویسی هم بود که برای خودش بیا و برویی داشت . نه خیلی زیاد البته ، در آن حد که افتد و دانی . اتفاقا از نوشته های من هم بدش  نمی آمد و گاهی سرکی به وبلاگ من می کشید. من آن وقت ها  در قالب یک دختر بچه ی دبیرستانی مطلب می نوشتم که پدرش مرده بود و  مادرش ازدواج کرده و او با پدر بزرگ و دوخاله اش زندگی می کرد ( شباهت دارد می دانم خارخاسک و آقای خانه و دخترها ) .این آقا هم مثل بقیه خوب می دانست که این نوشته ها نمی تواند کار دختر هفده هجده ساله باشد و مثل بقیه دوست داشت که باشد .
مدتی بعد با چند وبلاگ نویس دیگر دوست شد و آمد و شدی  به هم زدند . آدم بد گوشتی از آب درآمده و انتظارات را برآورده نکرده بود بخصوص آنکه اینطور شایع شد که دروغگویی بزرگ است . نه خارج رفته و نه تحصیلات آکادمیک داشت . یک نفر هم راپورتش را داد که معتاد است و شاید به نظرم می آید زندان هم رفته بود . خلاصه عاری از هر نوع جذابیت داخلی و خارجی چیز هشت الهفتی به نظر می آمد که  تنها دوستان واقعی اش همان چند صد نفر خواننده وبلاگش بودند که حقیقتش را نمی دانستند و دورا دور داستانهایش را می خواندند و  باور می کردند  .
نمی دانم چه شد که ناگهان جریان فتنه شناسی  به راه افتاد که این آدم رسوا بشود . این سو و آن سو در کامنتها و پیغامها سکه یک پولش کردند . او هم کم نمی آورد البته ناشناس و غیر ناشناس از خودش دفاع می کرد به اشد درجه !  اما روی هم رفته نابود شده بود . آقا زد و چند ماه بعد هم تصادف کرد و مرد . خیلی از دوستان قدیم من که این پست را می خوانند او را کاملا می شناسند . یکی از وبلاگ نویسها مارکوپولو وار گیوه هایش را ور کشید و راه افتاد و رفت وفهمید که ماجرا حقیقت دارد تا سنگ قبرش را هم رویت نکرد دست از جستجو نکشید بعد هم  آمد و گزارشش را  نوشت و همه فهمیدند که این آدم حقیقتا مرده است و پرونده وبلاگ نویسی اش برای همیشه بسته شد .
من آن روزها احساس عجیبی داشتم از مردن این مرد . متاسف شده بودم رویاهایی که برای خودش ساخته بود . تصویری که از خودش درست کرده بود و ناگهان نابودی کاخ آرزوهایش  . با تمام وجود دردی که تحمل می کرد را درک می کردم  و تلاشی که برای ارائه چهره ای متفاوت از خودش می داد می دیدم . با خود می گفتم : حیف از این جوان باهوش که هیچ بستری برای به ظهور رساندن خود جز این صفحه وبلاگ پیدا نکرد و عاقبت هم تلاشش برای بیرون آمدن از صفحه وبلاگ نابودش کرد .
دیروز پری روز که بعضی دوستان خواننده آمدند و من را در کامنتها خطاب قرار دادند  که فکر می کنند با این دروغ هایی که می گویم یک بیمار روانی هستم و زندگی خانوادگی نابسامانی  دارم  . ناگهان یاد همان جریان فتنه شناس افتادم و وحشت کردم . لا اقل بگذارید من پای خود را از صفحه وبلاگ بیرون بگذارم وشمشیر کشیده به جان شما بیفتم بعد رسوای خاص و عامم کنید . من نمی ترسم از این که محکوم به دروغگویی شوم . من نمی ترسم از اینکه درصدی از خوانندگانم را از دست دهم . من می ترسم از روزی که کسانی که من را می فهمند هم نفهمند چرا من می نویسم .  



 یک جریان فتنه شناس هم همین ایران ماست که همیشه در چاه حمام  دنبال خرس وحشی می گردد .شرمنده فکر می کنم ايران را بايد با "پیل تر شش کن "نگاه کنيد .

دلتنگی

وقتی دلتنگ هستم و از آقای خانه لجم می گیرد .
وقتی دیگر دلم نمی خواهد ماجراهایم را برایش بگویم و با هم بخندیم .
وقتی اخم می کنم و قیافه می گیرم .
بشقاب های شام را با سرو صدا روی میز می چینم .
بچه ها را دعوا می کنم که اطاقشان مثل کاروانسراست .
بیز بیز را با زور به حمام می فرستم .
با بیزقولک بخاطر اینکه اسم عروسکش را گذاشته گوزگوزی قهر می کنم .
حوصله خوانندگانی که برایم می نویسند خودم نیستم را ندارم و در دل بد و بیراه نثارشان می کنم .
وقتی همه اش فکر و خیال می کنم و با خود می گویم : سربازم را فیلم را اسبم را چطور باید حرکت بدهم . تا مات نشوم . چطور باید خسته نشوم . نا امید نشوم . به بیراهه نروم .

فرصتی  برایم نمی ماند که در آینه به خودم نگاه کنم .
موهایم بیشتر سپید شده اند . من بیشتر پیر شده ام . پس چرا احساس می کنم همان هستم که بودم . چرا روحم هنوز جوان است بازیگوشی می کند .

امروزبه مهندس زنگ زدم . همان مهندسی که خاله زنک بود زنگ می زدیم با هم غیبت می کردیم .

گفتم : من را فرستاده اند منزل برای همیشه قرمه سبزی درست کنم وگفتم : من تقریبا منفصل شده ام  .
گفت : این مرتیکه ! رییسم را می گفت , این به آبدارچی شرکت من هم تقاضای صیغه داده است .  
گفتم : این حرفها برای من آب و نان نمی شود مهندس من کارم را می خواهم . من کاری به روابط خصوصی او ندارم . زنش که طلاق گرفته و رفته است . من چرا باید کاسه داغ تر از آش شوم . من فقط نگران پسرها بودم . پسر بزرگش دچار مشکلات روحی شده است . باید نقش مادر را برای پسر کوچک بازی کند . پسر کوچک سوء هاضمه دارد .گاهی می آمدند شرکت من با آنها شوخی می کردم  به من وابسته شده بودند من نگرانشان بودم .  تازه اینها هم به من ربطی ندارد . من باید بعضی مسائل کاری را ندیده می گرفتم که نمی توانستم .
گفت : نگران نباش من چند پارتی خوب دارم که کارت را درست می کنند . هر چند توصیه ام این است که دیگر در آن شرکت  کار نکنی .
گفتم : من نمی خواهم جای دیگری کار کنم . من همینجا می مانم . این آدم   برود جای دیگری .
خندید گفت : مرغت یک پا دارد دیگر . ببینم چه می توانم برایت  بکنم .
قرار است فردا به من جواب بدهد .  

۲۶ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

من همچنان یک مبارز می مانم

 یادتان می آید آن روزی که آمدم گفتم : یک نگهبان داشتیم در انبارمان که زیردست من کار می کرد ؛ که  به زنش خیانت کرده بود ؛ که دو تا پسر داشت ؛  که من به روز سیاه نشاندمش که ازکار اخراجش کردند ؛ که چه بود و چه بود و چه بود و الخ ؟ بعد نشستم برایتان  بررسی کردم ؛ اجتماعی ؛ روانشناسی ؛ روانشناختی بعد توجیه کردم ؛ توبیخ کردم ؛ توضیح دادم ؟بعد شما جواب دادید. بعضی ها تایید کردند . بعضی ها تحقیر کردند ؛ بعضی ها تحلیل کردند .آخرش هم  همه با هم کوتاه آمدیم و گذشتم . 
راستش را بخواهید همه چیز وارونه بود . خوب من خارخاسک هفت دنده هستم دیگر و پاری وقتها از سوی دیگر لوله نگاه می کنم و حقایق اینطور در ماجراهای من وارونــــــــــــه می شوند .
حقیقتش این است که او رییس من بود و من کارمند او بودم  و او واقعا با دختری (توی اطاق خودش البته) سرو سری داشت و من حرصم گرفته بود به خاطر یک زن و دو پسرش که عکسشان را روی میزش گذاشته بود  و در واقع او مرا به خاک سیاه نشاند چون من این ماجرا را می دانستم و تحمل نمی کردم . بخاطر آن دخترجوان که می توانست زندگی بهتری داشته باشد و آن زن که لابد فکر می کرد زندگی خوبی دارد .
 الان دو هفته هست از کار اخراج شده ام . آن وقتها مقدماتش را می چید تا من را که همه چیز را می دانستم اخراج کند ؛  من هم  تلاشهایم را می کردم تا زمین نخورم  ولی من ضعیف تر بودم و او قوی ترو من بازنده شدم به همین راحتی .
بعد از آن فکرکردم با وارونه کردن ماجرا پیش خودم امواج واورنه می شوند بعد من می شوم او. او می شود من . آن روزها فکر می کردم اگر جریان را معکوس کنم و هی بگویم که من او را اخراج کردم و من رییس هستم و من می توانم و من زرنگ هستم . تاثیر روانی خوبی برایم خواهد داشت و آرام خواهم گرفت .در واقع  می خواستم چیز بنویسم تا آرام شوم . اما نشدم دو هفته است دارم خودم را می خورم . حتی به سرم زد در وبلاگ را ببندم بیاندازم گردن آقای خانه یک داستان خوبی هم نوشتم . اما  ایراداتی داشت . دستم پیش عده ای رو شد , عده ای هم ندیده گرفتند. فهمیدند مشکلی پیدا کرده ام بیخیال شدند .
آقای خانه مرا هک کرده بودند اما به شیوه خودشان  . می توانستند کمکم کنند اما نکردند . دست روی دست گذاشتند تا این یارو مرا نابود کند . چندین و چند سال سابقه ی کاری ام دود شد و به هوا رفت  .  این آقا دوست صمیمی آقای خانه بودند خوب ؛  یک روز فهمیدم این مردک رفته است پیش آقای خانه و از او پرسیده  : من با زن تو چکار کنم ؟ او می خواهد مرا رسوای خاص و عام کند .
آقای خانه  هم به او گفته : چه بگویم ؛ اگر فکر می کنی نمی توانی تحملش کنی  بهتر است اخراجش کنی !
فکرش را بکنید !  الان من دو هفته است توی خانه نشسته ام چون آقای خانه به دشمن من مشاوره داده است .
حالا من دربه در دنبال کار دیگری می گردم  اما کو کار ؟ من برای کار کردن خیلی بزرگ شده ام .تخصص من به درد هر کسی  نمی خورد و این است که گاهی قاتی می کنم .
شاید هم با کسی شریک شوم و یک سایت تبلیغاتی بزنیم یعنی اینترنت بازی را گسترشش دهم .  
 باید مرا تحمل کنید من برای خود درمانی ممکن است تا مدتی پستهای عجیب و غریب بنویسم .
ولی کوتاه نمی آیم ؛ افسرده نمی شوم ؛ زبانم لال دست به خودکشی نمی زنم .من همچنان یک مبارز می مانم .
من تحمل می کنم تا وقتی اوضاع بر وفق مراد شود . شما هم مرا تحمل کنید اگر می توانید .  

۲۴ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

امان از ایرانمان

خانه امان رنگ و بوی مردانه گرفته است . رفقای آقای خانه آمده اند از دور و نزدیک دور هم جمع شده اند . دخترها رفته اند خانه  خاله تقلبی اشان تا با زینگول بازی کنند؛  شب را هم همانجا بمانند . ایران را نتوانستم بفرستم جایی ؛ کسی قبولش نمی کند. مثل تف سر بالا شده است . مسلمان و غیر مسلمان دوستش ندارند . می خواهم بفرستمش پیش مادر بزرگ بچه ها می گوید : موی گربه نماز ندارد . می گویم : حاج خانم این گربه نسبش می رسد به گربه مرتضی علی اجدادش همه سید مالیده بوده اند یک امشب را نگهش دارید .چپ چپ نگاهم می کند . مشکلم با ایران این است که  می ترسم مهمانها از او خوششان نیاید ؛ تازه یادتان می آید چه اصراری نسبت به توالت رفتنش داشتم ؟ نوشته بودم ازبعد آن ماجرا به  چاههای فاضلاب حساس شده است ؟ حالا راه می رود این طرف و آن طرف سرپوش چاهک آشپزخانه را حمام را دستشویی را بــــــــر می دارد. می اندازد کنار ،  بعد با دقت خیره می شود به سیاهی توی چاه . حتی به چاه بست توالت رحم نمی کند . مردها اما دلواپسی  من را نمی دانند با صدای بلند حرفهای خودشان را می زنند و هی می خورنـــد و می نوشند . فریدون همانطور که پشت در توالت ایستاده است؛ می گوید : مملکت افتاده است به قهقهرا ؛ اما ایران شما ول نمی کند این در را ؟ 
 کامبیزاز توالت در نیامده  می گوید : هنوز جای امیدی هست اما ؛ پیشده گربه ؛  این تو می خواهی بروی چرا؟ علی ریزتا درشت را جیره خوار انگلیسی ها می داند . سعید از تحریم ها می نالد و تعطیلی کارخانه ها . آقای خانه سفارش چای می دهد. من رد ایران را می گیرم به آقای خانه می گویم : مواظب ایران باش یکهو نپرد توی توالت فری  را شاش بند کند  . آقای خانه می خندد و می گوید : ولش کن بابا ؛ تخمه مشهدی ها را کجا گذاشته ای ؟
ایرانمان  را چه کارش کنم ؟ هنوزپشت در نشسته بـــــــو می کشد . خوب می داند هر گند را کدام مرد به این خانه زده است . فردا که مهمانها بروند اجازه دارد برود آن تو ؛  توی سیاهی چاه خیره شود با خودش بگوید : اینها که آمدند و رفتند چه گندی زدند به این خانه ؛ خدا را شکر هیچ کدامشان ماندگار نبودند  .   

۲۱ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

آمد نیامد داشتن

وقتی دختر کوچکی بودم پدرم فرمانده یک پاسگاه ژاندارمری درهمایونشهر اصفهان بود. من چهار پنج ساله بودم و گوگوش اولین شعرهایش را در تلویزیون می خواند . من رفته بودم توی خط این شعر" پشت دیوار دلم یه صدای پا می آد  یه صدای آشنا از تو کوچه ها می آد " واین را با چنان حس و حال ِ گوگوشی می خواندم که پدر و مادرم حظ مي کردند و شیرین کاری ام به عنوان یکی از برنامه های ثابت مهمانی و شب نشینی فامیلی شده بود . یعنی همه ی آدم گنده ها می نشستند من با اطوار و ادای خاصی این شعر را برایشان می خواندم بعد مردها سبیل در سبیل  برایم دست می زدند و کر کر مي کردند وحاج خانمهای  چادراصفهاني سر کن فاميل هم  ماشاالله ماشاالله مي گفتند وبرايم اسپند دود می کردند .
حالا بماند که هر وقت به اینجایش می رسیدم که " اونجا کیه کیه ؟ پشت دیوار کیه ؟ سایه اش رو من می بینم " برادرهای حسود و نابخردم با من همخوانی می کردند که " اینجا منم منم در حال ریییییدنم سايه مو تو مي بيني  " .
خلاصه من باورم آمده بود که این برنامه را می توانم برای هر کسی و در هر فضایی که ایجاب کند اجرا کنم و اگر بشود کسب درآمدی هم داشته باشم از این هنر نمایی که چه بهتر. ازطرفي  گاهی پدرم مرا با خودش می برد پاسگاه " من دختر کوچولوی نازش بودم  خوب و پشت سه چهار  تا خواهر و دوسه تا برادر کور آمده بودم جو گیر بود شدید !" خلاصه يک بار به سرم زد به یکی از سربازهایی که دم در توی یک اطاق کوچکی ایستاده بود خيلي هم زشت و کچل بود پیشنهاد بدهم حاضرم برای بقیه سربازها شعر بخوانم به شرطی که به من پول بدهند تا براي خودم يک عروسک مو قشنگ بخرند . او هم قبول کرد و با بقیه آش خورها تخت های توی خوابگاهشان را چسباندند به هم و برای من سن درست کردند  من هم  مثل سفید برفی خوشگل و بلایی رفتم به غار غول ها . اولش کمی خجالتم می آمد اما بعد دختر خاله شدم و اول پولها را جمع کردم و شروع کردم . این خل و چل ها هم به جای اینکه آرام بگیرند و و شعرشان را گوش بدهند و بروند رد کارشان هوا برشان داشت که دختر فرمانده دارد برايشان برنامه اجرا مي کند.  شروع کردند به زدن و رقصیدن و من هم که هنرمند متعهد همچین قر و قمبیلی می آمدم که همان بهتر چیزی در مورد جزئیاتش نگویم . خلاصه زد و پدرم آمد و در حالی که ازچشمهایش خون می چکید و گوشهایش آتش گرفته بود  و نزدیک بود شمشیر بکشد همه امان را تکه تکه کند  دست من را گرفت و با خودش کشان کشان برد به خانه  و انداخت توی دامان مادرم که خیاطی و آشپزی یادم بدهد ( حالا فردا یک عده می آیند می گویند دروغ نگو بچه ی چهار پنج ساله که خیاطی و آشپزی یاد نمی گیرد به درک که ياد نمي گيرد من هم یاد نگرفتم خوب  .)
همه اینها را گفتم که بگویم امروز معلم پرورشی بیزقولک آمده است توی کلاس و گفته است هر کس یک آیه جدید قرآنی که یاد گرفته است را بخواند . همه یک چیز خوانده اند به بیزقولک که رسیده گفته است : خانم اجازه می توانیم شعری که تازه یاد گرفته ایم بخوانیم . او هم گفته بله و این بچه صاف رفته است جلوی کلاس و چشم در چشم جمع برایشان پشت دیوار دلم را خوانده  که  البته در یک مسابقه ی شعر خوانی کانالهای ماهواره در خانه همسایه یاد گرفته است ( یادآوری می کنم ما خودمان مهواره نداریم تلویزیون ایران غنی است از همان استفاده می کنیم دروغ هم که حناق نیست بگیرد بیخ گلویمان )  معلمش هم به من زنگ زده و کلی گلگی کرده است . خلاصه می خواستم بگویم  بعضي وقتها بعضي چيزها به بعضي آدمها نمي آيد . اين شعر پشت ديوار دلم هم نسل اندر نسل به خانواده ما نمي آيد برايمان آمد نيامد دارد . مثل ترشی است دقیقا ٌ به دست ما نمی افتد .  

۱۹ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

بکن تو لجن ؛ درآر بیرون بنداز تو آفتاب خشک شه !

بعضی وقتها بعضی خواننده های وبلاگ می آن یه  کامنت هایی می ذارن آی حال آدم گرفته می شه ؛ آی حال آدم گرفته می شه . یعنی آدم احساس می کنه اینها رفتن یه پست از یه آدم دیگه خوندن اومدن زیر متن لعنتی  شما کامنت گذاشتن بس که عجیب و غریب هست این کامنتها . بس که یادشون می ره من برای چی اسم وبلاگ رو گذاشتم خارخاسک هفت دنده و چرا مثلا نگفتم من فلانی فلان زاده هستم 74 ساله از کنگر آباد سفلا . بس که نمی گیرن که بین دروغ گفتن و حقیقت رو در لفافه بیان کردن چقدر فاصله هست .  
اما یهو  یادم می آد خواننده هایی  هم هستن که می آن یه چیزایی می نویسن یه چیزهایی می گیرن از نوشته ها یک احساسهای مشترکی پیدا می کنن با شما که آدم کیفورمی شه ؛ که آدم  دلش می خواد سرش رو بکوبه به دیوار از خوشی ؛  نمی دونه چه کار کنه که ذوق مرگ نشه  آدم ؟ و با خودم می گم اصلا بخاطر این آدمهاست که من می نویسم تو این اوضاع و احوال بلبشو و غریب . تو دورانی که هیچ کس متهم به دروغگویی نیست جز کسی که می گه "من رو باور نکنید من اون کسی که می نویسم نیستم . "
و اینجاست که  با خودم می گم باشه دیگه تکثر آراء یعنی همین دیگه  ؛ می شینی یه پستایی می نویسی تیریپ روشنفکری ؛ ایدآلیستی ؛ حقوق بشری  به در بگو دیوار بشنفه ای  می گیری ؛  همینه دیگه ؛  همین  چیزها رو هم داره  بدبخت .
دموکراسی یعنی همین اصلن ؛  که منتظر باشی  یه عده بیان بکننت تو لجن ؛  پاشون رو هم بذارن روت تا خفه بشی  ؛ بعد  یه عده بیان درت بیارن بیرون ؛ بشورنت ؛  آویزونت کنن تو آفتاب تا خشک بشی  و این پروسه هی همینطور ادامه داشته باشه تا قیامت .

ته نوشت :
شاید هم به قول دوستی انتظار زیادی است که از خوانندگان بخواهی در متنی که نوشته ای به بزرگی و کوچکی کلماتی که آورده ای ؛  کم رنگ و پر نگی که کرده ای؛ رنگی که برای متن انتخاب می کنی و مخاطبی که در آن مورد خطاب قرار می دهی توجه کنند . 
 ایمیل من این است برای کسایی که می خواستند kharkhasak7]at[gmail[dot]com
کامنت های این متن فعال نمی شه چون احساس می کنم مستقیما روی سخن با من خواهد بود.



۱۸ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

من هک کردن ندارم دوستان ؛ من همیشه ایمیل و پسوردم را می گذارم سر کابینت آشپزخانه می روم پی کارهایم ." دکترین "من این است "هر که خواست بیاید هر کاری دلش خواست بکند ".  بنابر این اگر کسی  بیاید پسورد مرا عوض کند و وبلاگ مرا یک شبه صاحب شود کار مهمی انجام نداده . 
 وبلاک برای یک نویسنده روزنوشت نویس  مثل کشور می ماند برای یک ملت . وبلاگ می شود گنجینه ی خاطرات ریز و درشت و تاریخ آمد و رفت هایش . روزگاران خوش و دلمشغولی های ناخوشش. بنابراین وقتی وبلاگی هک می شود درست مثل این است که به یک کشور حمله شده باشد شکستش داده باشند و تسخیرش کرده باشند .وقتی وبلاگی را خودی ها تسخیر می کنند یعنی دیگر حمله ای در کار نیست . یعنی دیگر جنگ و جدالی نبوده است یعنی برای باز پس گرفتن این کشور نیاز به پارتیزان و ارتش سری و بزن و بکش نداریم . خودی ها را باید با شیوه های بصیرت مدارانه  سرجایشان نشاند .غمتان برای چیست ؟ ( این را بادوستان بودم ) دشمنان که الان دمبشان پینه بسته است بس که گردو شکسته اند .
و اما داستان چه بود .
روز جمعه که من برای کاری به انبار رفته بودم آقای خانه در خانه می مانند و به خودشان می افتند . می نشینند به خواندن نظرات خوانندگان وبلاگ بعد ویرشان می گیرد  از ماحصل بعضی کامنت های خوانندگان عصبانی ؛  پستی بنویسند . بیز بیز با او همدست می شود و راهنمایی اش می کند ودرست وقتی می بینند یکی از خوانندگان برای من نوشته است که هک شده ام . تصمیم می گیرند این هک شدن را به حساب خود بگذارند تا به من بفهمانند آسیب پذیر تر از آن هستم که فکر می کنم  .اما چیزی که حسابش را نکرده بودند این بود که با زدن دگمه انتشار پیام این پیام نامانوس را برای همه می فرستند و این فقط من نیستم که خواننده آن سطور باشم  .
انتشار این پیام البته  محسناتی هم داشت  وبلاگ  من نشان داد می تواند هم کسانی که مرا دوست دارند جذب کند . هم کسانی که با من مشکل دارند مجذوبش شوند  .( کم هم نیستند کسانی که از هک شدن وبلاگ من خوششان بیاید . قبلا هم کسانی مرا تهدید کرده بودند . من جدی اشان نگرفته بودم و اصلا محتوای همین کامنتها بود که آقای خانه را به نوشتن این پست تشویق کرده بود . )  با این کار دلشان یکی دو روزی آرام گرفت . از طرفی خیلی ها هم دلشان می خواست آقای خانه چیزی بنویسد تا دست به نوشتنش را ببینند . نوشت ؛ دیدید ؟  چشمتان روشن .
.
پی نوشت :
1-خدا را شکر وبلاگی دارم که نمونه بارز زندگی است . به نظر خودم که خیلی زنده است  . حال شاید نظر شما چیز دیگری باشد  همین که نوشته ها از هر نوع که باشد می تواند گاه گداری واکنش دوست و دشمن را برانگیزد یعنی هنوز از چشم و رو نیفتاده ام . فکرش را بکنید خواننده ای  این همه رنج سفر برخود هموار کند بیاید در وبلاگ آدم  چنین چیزی بنویسد .
".....  گفت...هاهاها خندیدم...از وقتی فهمیدم همه خواننده هات رو سرکار گذاشتی دیگه حرفات برام بی ارزش شده.زن باشی یا مرد،پیر یا جوون،وبلاگتو ببندی یا ببندن یا بنویسی یا ننویسی واسه من یکی که فرقی نمی کنه.اینی که از گودرم پاکت نمی کنم هم باور کن بیشتر از تنبلیه تا علاقه به نوشته هات.البته این نظر منه و نظر بقیه خواننده هات برام خیلی هم محترمه.خوش باشی."
به خدا من هلاک این اظهار نظرهام  راستش خیلی از دوستاران نوشته های من حوصله نوشتن چنین کامنت های طولانی رو ندارن .
2- از دوستانی که در این مدت با  اس ام اس زدن  و ایمیل فرستادن  و حتی ملاقات حضوری جویای احوال من بودند تشکر می کنم . هزینه ی کفن و دفن و شب هفت و چهلم  مرحومه خرج امور خیریه می شود .( والله به خدا شما فکر می کنید ما مجازی هستم بعضی ها با همین خانواده مجازی فالوده هم خورده اند )
3- آقای خانه هم حالشان خوب است کمی دپرس هستند مثل فلاسفه راه می روند توی خانه و نچ نچ می کنند و می گویند:  همه اش تقصیر بیزبیز بود او گفت باید دکمه انتشار را بزنیم تا هم ذخیره شود هم  مامان بتواند ببیندش .

۱۷ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

درود بی پایان بر شمایان

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی از دسترس نویسنده وبلاگ خارج می شود .
من یوزر و پسورد او را به دست آورده ام . 
در نتیجه من صاحب وبلاگ ؛ ایمیل و کلیه ریخت و پاشهای این نویسنده هستم .
نتیجه اعتماد بیش از اندازه به اینترنت همین است .
نتیجه جدی نگرفتن تهدید به هک همین است  .
نتیجه جدی نگرفتن خواننده عصبانی همین است .
نتیجه پرحرفی و اعتماد به نفس کاذب همین است .
نتیجه زندگی در دنیای مجازی همین است .
نتیجه نوشتن به جای زن بودن همین است .
نتیجه نشاندن لگنی به نام لپ تاپ روی پا
به جای نشستن در کنار همسر همین است .
از احترام شما به تصمیم خود سپاسگزارم .



با احترام ..................................................................................................................................................................آقای خانه



۱۶ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

خارخاسک هفت دنده و ساسی مانکن

یکی از همکارانم جوان بیست و شش ساله ای است که از شوخ و شنگی لنگه ندارد .
همین مرد جوان بود که به من یاد داد برای مردها جای مادرتم و جای خواهرتم و به من به چشم مادربزرگت نگاه کن حتی ؛ بی معنی و بلکه در برخی موارد مضحک است .
 گاه گاهی به اتاق من می آید و وقتی مرا سر در کامیپوتر و سخت مشغول محاسبات ورود و خروج و گرفتن آمار موجودی انبارها می بیند  می گوید : چه خبر اینترنت ؟
من ناچار صفحه محاسبات را می دهم پایین و گودر را می دهم بالا و می گویم : خبری نیست همان اخبار همیشگی .
چند باری هم برایش متنهای این و آن و حتی خارخاسک هفت دنده خوانده ام .
از بعضی نوشته های من خوشش می آید . یکبار وسوسه شدم در جواب این که پرسیده بود خدایی اینها کی هستن این چیزها رو می نویسن ؟
بگویم : خارخاسک هفت دنده که من هستم دیگران را نمی دانم .
او هم نامردی نکرد بعد از  منفجر شدن از خنده گفت :  ای ول بابا باشه قبول  ؛ خوبه ؛ شما هم یه چیزی هستید . من هم ساسی مانکن هستم  بعد هر دو شاد شدیم و نیم ساعت  از ته دل با  هم خندیدیم .

۱۴ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

کیسه کوچک سیب ترش

نمی توانید تصور کنید در تمام مدتی که من وقتم را با نوشتن وبلاگ گذرانده ام فریزر به چه حال و روزی افتاده است . محشر کبری ,  کیسه کیسه های  خوراکی هایی تلنبار شده روی هم   که قرار بود با هم قاطی شوند و غذای خانواده باشند اما این اتفاق برایشان نیفتاده است.  گاهی دست من را می دیدند که داخل فریزر می شود و یک کیسه سینه مرغ یا ران یا گوشت بیرون کشیده و خوراکی بار کردنی ساده ای را علم کرده است و آه از نهادشان بر آمده است .
 گوشت آب پز با پلوی ساده ؛ مرغ آب پز با زرشک پلو ؛ جگر سرخ کرده ؛ مرغ سرخ کرده ؛ گوشت استیک شده ؛ گوشت چرخ کرده تفت داده شده و رب زده و در ماکارونی مخلوط شده . گاهی آب گوشت و گاهی چیز ساده دیگر  .
 سبزی ها , لوبیاها ؛ باقالی ها ؛ نخود فرنگی ها , بادمجان سرخ کرده ها , کدوها حتی سیب و به  و هویج خلال شده محزون و توسری خورده کنج فریزر نشسته بودند و سرنوشت غم بار خود را نگاه می کردند . امروز ناگهان یک کیسه سیب ترش خودش را به من نشان داد . از دستش عصبانی بودم چون برای نشان دادن خودش به من کاورش را پاره کرده بود و برهنه شده بود  و لنگ و پاچه اش را همه جای طبقه مخصوص خودش ولو کرده بود . برش داشتم می خواستم بیاندازمش توی سطل آشغال اما دلم نیامد این آخرین کیسه سیب ترش از نوع خودش بود که داشتم .
حالا وضع آشپز خانه رو به راه است . یک قابلمه روی گاز است که محتوی بدبو ترین خوراک شناخته شده روی زمین است . کیلکا , ژله پای مرغ ؛ لوبیا سبز؛ هویج , کدو ؛ سیب زمینی که قرار است آب پز شود و له شود و غذای ایران باشد . گربه ها خیلی بیشتر از آنکه تصور کنید به خوردن بعضی سبزیجات احتیاج دارند . اما ماهی کیلکای آب پز فاجعه است . تمام خانه تحت تاثیر است . من بینی ام را می گیرم و غذای خودمان را درست می کنم در قابلمه مسی گران قیمیتی که تازه خریده ام برنج می ریزم لوبیای خام دو بند انگشتی و پیاز داغ و دو قاشق رب گوجه فرنگی و نمک و فلفل و  حدس بزنید دیگر چه ؟ همان کیسه کوچک سیب ترش که دوست داشت دیده شود . غذای ساده تقریبا سالمی است .
قول می دهم در مدت یک هفته فریزر را خالی کنم همه ی خوراکی هایی که به عشق خورده شدن خودشان را به من تحمیل کرده اند را  می خوریم . می خوریمشان و جای شما را هم خالی می کنم .

۱۲ دی ۱۳۸۹ ه‍.ش.

زنها و مردها

چند ماه پیش مادر ِ آقای خانه  هموروئیدشان ( همان بواسیر خودمان ) مشکل پیدا کرد . گشتم یک دکتر خوب پیدا کردم بردمش  . همین که رسید به اطاق انتظار و فهمید دکتر مرد است پا پس کشید گفت : وا  من سرم برود حاضر نمی شوم ماتحتم را بدهم دست یک مرد نامحرم  معاینه اش کند.
گفتم : مادر جان بی خیال این آقای دکتر جای پسر کوچک شماست .
گفت : دیگر بدتر من کجا تا به حال  مشکلم ؛ را داده ام پسرها ببینند که حالا اجازه بدهم این آقای دکتر بیاید معاینه اش کند ؟
خودم بی خیال شدم عاقبت گشتم و یک خانم دکتر خوب برایش پیدا کردم و بردمش او هم رضایت داد آمد مشکلش را داد زیر تیع جراح و خلاص .
یک هفته پیش پدر ِ  آقای خانه  را عمل کردند . پروستاتش بزرگ شده بود . آوردندش خانه دو روز بعد دم و دستگاهش عقونت کرد  . دوان دوان برداشتیمش بردیمش دکتر ؛ از قضا دکترش خانم دکتری تحصیل کرده ی آمریکا بود هم سن و سال خودمان از دوستان قدیم ،  برای آنکه حق دوستی  به جا بیاورد  پدر ِآقای خانه  را خواباند و دستکش دستش کرد و یک  ساعت تمام مسائل ! او را  وزن کرد و اندازه گرفت و کشید و وپیچید و خم کرد و عاقبت هم نسخه را  پیچید .
پدر  را که به خانه آوردیم شاکی شد که خانم دکتر خوب معاینه اش نکرده است . گفتم : بابا جان هم من شاهد بودم و هم آقای خانه خانم دکتر چیزی از معاینه شما کم نگذاشت .
پدر گفت : ای بابا چقدر بی سرو صدا  پس چرا من چیزی نفهمیدم ؟

هیچی ،  این را نوشتم که پیش خودم تجزیه و تحلیلی کرده باشم از تفاوت زنها و مردهای قدیمی خانواده  آقای خانه . منظور دیگری نداشتم .