۴ فروردین ۱۳۹۰

به جای وبلاگ نویسی بچه های ول شده اتان را دریابید

بیزبیز جی میلم را باز کرده   و در میان نامه هایم  یک پیغام خوانده است . دوان دوان می آید توی آشپزخانه ، من را که مشغول پخت و پز هستم غافل گیر می کند . می گوید مامان باور کن راست می گم تو  رو در مسابقه «دو بچه ی ول» شرکت دادن رفتی تو مرحله نهایی . مامان باورت می شه بالاخره مشهور شدی  ؟
همه اش تقصیرآقای خانه است که چپ می رود و راست می آید به من می گوید تو این دو تا بچه را  ول کرده ای  نشسته ای  به اراجیف نویسی .  به  خاطرهمین بیزبیز فکر کرده است  این مسابقه بین  پدر و مادرهایی برگزار می شود که دو بچه دارند و بچه هایشان را ول کرده اند به امان خدا  ، خودشان وبلاگ نویسی می کنند .
سرعت اینترنت من بد است به همین خاطر با شامورتی بازی یک مطلب پست می کنم حتی نمی توانم جواب خواننده ها را بدهم . شاید بهتر باشد مسابقه ای بگذارند برای کسانی که در شرایط سخت  و با هر جان کندنیبا دهن کجی به آزادی نزدیک به مطلقشان از پس هفت خان فیلترینگ و شیلترینگ دولتی بر می آیند و پستی می پرانند .
thebobs.com  این هم آدرسش شکر خدا آخرین نفر هستم وگرنه نمی دانستم با این شهرت نو رسیده در سال 90  چه خاکی توی سرم بریزم .

۱ فروردین ۱۳۹۰

عیدی

یک سنتی داشتم  قدیمها. آنهم این بود که عید به عید می آمدم  عیدی می دادم به تمام خوانندگانی که با عشق یا نفرت ماجراهای مرا می خواندند . سعی می کردم این عیدی عین حقیقت باشد .چیزی باشد که خوانندگان کنجکاو را برانگیزد .  البته بعدش هم که پشیمان می شدم از این همه راست و حسینی بودن خودم می آمدم می گفتم که دروغ گفته ام و این ماجرا حقیقت ندارد  . امسال می خواهم یک عکس از خودم بگذارم . عکس چهار پنج سالگی ام را در میان جمعی از خانواده و اقوام ریسک بزرگی است اما به میمنت و خوشی و شادکامی این عید فرخنده که امیدوارم  برایتان خوش و خرم باشد می گذارمش . کسی که دوستتان دارد . خارخاسک هفت دنده



لازم به یادآوری  این عکس مردمه که من خراب کردم یعنی یه خانواده ای آمدند کنار عروس و داماد که دایی و زن دایی من باشند بایستند عکس بگیرند من هم اومدم تو عکس ایستادم که عکسشون قشنگ بشه . البته داداش بزرگه هم کنار من همین نقش رو بازی کرده .

۲۳ اسفند ۱۳۸۹

سفارش می کنم

سفارش می کنم شاهان را ؛ به بازی شاه و وزیر روزانه ؛ تا دمادم متذکر شوند  خود را به اینکه : حالیا این دور بازی شاه هستم و فرمان می دهم به زدن و  بستن و شکستن  چون دور دیگر شود  ممکن است رعیتی باشم ؛  به تهمت دزدی اسیر دست جلاد شده .
پس این به صلاح شما نزدیک تر است که مهربانی پیشه کنید و راه مردم داری پویید .
و سفارش می کنم  وزیران  را به شکستن سکوت خود در مقابل حکمران ظالم و وساطت مردمان در مقابل خودکامگان به مراعات عدل  و انصاف  که چون دور دیگر شود حالیا سکوت مردمان در مقابل ظلمی که به وزیران  روا می شود  سخت گران تر خواهد بود .
و سفارش می کنم یاران  را به صبوری و خویشتن داری و تذکر دمادم  این نکته بر خود که  :  این دور بازی من مردمی هستم به تهمت اسیر دست جلاد شده ؛  دور  نباشد که چون نوبه دیگرشود شاهی باشم  که فرمان می دهم به سیاست دزدی که پیش از این شاه بوده است و  سفارش می کنم ایشان را به مداومت در برپایی  سنت جهارشنبه سوری هر سال که  این آیین بخردان است و کیش جوانمردان و سنت پدران .

۲۰ اسفند ۱۳۸۹

شاه و وزیر

نشسته ایم با دخترها و آقای خانه "شاه و وزیر" بازی می کنیم . روی کاغذهای تا خورده نوشته ایم شاه ؛ وزیر ؛ دزد ؛ جلاد . کاغذها را روی زمین پخش می کنیم . هر کس یکی را بر می دارد .
 اولین کسی که لب به سخن می گشاید بیزقولک است که شاه شده می گوید : وزیر بنده کیست ؟
من می گویم : بنده !
شاه می گوید : دزد را در میان این دو پیدا کن .
من باید به آقای خانه و بیزبیز نگاه کنم و حدس بزنم کدام یکی شان دزد است . این مسئولیت وزیر است که بتواند بدون متهم کردن دیگران دزد واقعی را بیابد اگر اشتباه کنم شاه خودم را تنبیه می کنم .
به آنها نگاه می کنم . آقای خانه جور مطمئنی برایم ابروی چپش را بالا می اندازد و خنده کجکی می کند . از قیافه ترسیده بیزبیز می فهمم که او دزد است .
می گویم : شاها ایشان دزد هستند .
جلاد خنده وحشتناک سر می دهد .
حالا نوبت شاه است که یک مجازات وحشتناک برای دزد مقرر کند .
شاه فریاد می زند "سبیل آتشی" . سبیل آتشی یعنی آقای خانه ناخنهای دو شصتش را بگذارد بالای لب بیزبیز و از دو طرف با فشار بکشد طوری که بالای لب بیزبیز قرمز شود .
به عنوان وزیر واسطه می شوم . می گویم : شاها از شما تقاضایی دارم خواهش می کنم مجازات دزد را تخفیف دهید اشتباه کرده است دیگر از این کارها نمی کند من به شرافتم ! سوگند می خورم . می توانید برقصانیدش یا با ، باسنش روی دیوار برایتان هشت انگلیسی بکشد تا خنده اتان بگیرد, یا ....
بیزقولک فریاد می زند : هرگز؛  همه ی مزه ی شاه شدن به این است که پدر همه را در بیاوریم . زود باش جلاد کارت را انجام بده .

۱۸ اسفند ۱۳۸۹

ای جانم ابوالفضل

ایستاده ام روی تراس و گلدانها را آب می دهم ؛ مردهای همسایه ایستاده اند توی حیاط و با هم بحث سیاسی می کنند ناگهان فرامرز خان که یکی دو ماه دیگر اولین بچه اش به دنیا می آید صبرش تمام می شود و با عصبانیت می گوید : به ابوالفضل قسم این بچه که به دنیا بیاد بهش یاد نمی دم مسلمون باشه ؛ بهش می گم  مسیحیه یا ارمنیه ؛  به مولا ! بودایی هم که باشه باز صد شرافت داره به مسلمونی اینا .   
مردهای دیگر سرشان را تکان می دهند وبا تاسف تایید می کنند . 
من از همان بالا می گویم : ای جانم ابوالفضل . 

۱۷ اسفند ۱۳۸۹

این شد که شد

حوصله ام نمی آد دیگه . خیلی لوس شدم تازگی ها ؛ ادایی ؛ حرصم از خودم در می آد . حالا یه عده می آن می گن وا چه خوب گفتی ؛ ما هم می خواستیم همین رو بگیم . ایران رفته بوده بالای کمد پریده روپشتم هم پشتم رو پنگولی کرده هم دستم رو چنگول کشیده دلخورم . بیزبیز هم رو اعصابم می ره  ویلون رو گذاشته کنار گیتار دست گرفته هفته ای دو روز معلمش می آد . تمرین نکرده می ره می شینه جلو معلمش برو بر چشم می دوزه تو چشم معلمه . معلمه مدام بهش تشر می زنه که درست بشین من دارم کلاسیک باهات کار می کنم . گوشت کوب که دستت ندادم . بیزقولک هم تو این هاگیر واگیر سر به سر ایران می ذاره ایران می ره تو اتاق بیزبیز؛  معلم موسیقی از گربه بدش می آد می ره بالای تخت می شینه . هی جیغ می کشه : خانوم بیاین تو رو خدا گربه تون رو ببرین . بیزقولک پشت در هی  نخودی می خنده و ایران رو انگولک می کنه تا اون بپر بپر راه بیاندازه ( بله این بود دوشیزه شین اون گربه ی تو دل بروی نیمه پرشینی که تو دامن من گذاشتی آتیش پاره شده برای خودش  ) . آقای خونه خسته است رفته تو اتاق خواب خوابیده ؛ خوب تو اتاق خواب باید بخوابن دیگه حرفی نیس اما خرناس کشیدن که دیگه کار خرس ِ کار شیرِ وقتی می خواد برای رقیبش شاخ و شونه بکشه . خلاصه رفته اون تو خُرخُر می کنه هفت تا خونه اون ور تر فکر  می کنن آزمایش اتمی کردن تخمه سگها ؛ بله این بود اون تصویر رویایی که من از زندگی خونوادگی داشتم تو ذهنم . یه دختر نوجوون با موهای افشون ویلون بزنه به چه ماهی ؛ دختر کوچیکه  با لباسهای گل منگلی بشینه با گربه اش بازی کنه به چه آرومی ؛ آقای خونه بشینه روزنامه بخونه ؛ لبخندهای مهربون به آدم بزنه به چه آقایی . آدم دستش پنگولی چنگولی نباشه و دلش مثل سیرو سرکه نجوشه به چه بی خیالی ؛  بله این بود. بله این بود .ولی این نشد .
 اینطوری شد که الان شده  به چه آسونی  .

۱۶ اسفند ۱۳۸۹

درستایش زنان "درود بر عشق "

پدر بزرگ من یک مرد سیاسی بود . وکیل مجلس ؛ نه از آن وکیلها که کیف انگلیسی به دست به مجلس می روند و استقلال مملکت را به پای هر بیگانه ای  می ریزند . یا از آنها که برای خوشامد حاکمان در مجلس دهن کف کرده و پا برزمین کوبان  " مرگ بر این " مرگ بر آن " نعره می زنند  . او وکیل مردم بود و مردم دار . آرمانهای بزرگی داشت و رویاهایی در سر . بعد از سقوط مصدق او را هم مثل خیلی های دیگر که تمایلات میهن پرستانه داشتند زندانی و شکنجه و عاقبت سکته می دهند .
مادر بزرگم می ماند و چند بچه قدو نیم قد و قلبی که سخت اندوهگین است .اوکه عاشقانه همسرش را دوست داشته بیکار نمی نشیند  هر وقت فرصتی پیش می آمده یا در جمعی بوده به شاه و اطرافیانش ناسزا می گفته و او را مسبب مرگ شوهر می دانسته  تا اینکه خیلی ناغافل و تصادفی سر همین خیابان بهبودی ماشین ارتشی با او تصادف می کند  و اوهم تمام می شود .
وقتی پدرم زندان بود . این مادر بود که چون سیر و سرکه می جوشید . با فروش جهیزیه اش پدر را که حکم اعدام برایش بریده بودند از زندان بیرون می آورد . بعد از آن هم این او بود که بیشتر دنبال انقلاب و انقلاب بازی می دوید با خاطره ای از پدری که از دستش داده بود .
همین فخر السادات خودمان را تا قبل از زندانی شدن تاج زاده چه کسی می شناخت. در واقع نامه نگاری های عاشقانه اش بود که او را به ما شناساند . یا زهرا راهنورد را که پا به پای شوهر همراه بود یا همسر کروبی را یا مادر سهراب را , یا مادر ندا را یا ..............
 احساس می کنم اگر مردها را نوع خاص دیدگاه و آرمانهایی که دارند به میدان سیاست و مبارزه می کشاند زنها بیشتر با نوع خاصی از عشق وارد این وادی می شوند . در واقع یک وجه  زنان سیاسی است اما هزار و یک وجه دیگر را عشق تشکیل می دهد . پس "درود برعشق " بخاطر تمام زنانی که  به ما شناساند .

۱۵ اسفند ۱۳۸۹

اول نوشابه را می خورند بعد اوهوم . یا اول اوهوم بعد نوشابه را می خورند


امروز بیزبیز آمده است خیلی درگوشی و دزدکی به من می گوید : مامان یه چیزی ازت بپرسم اگه راست نبود و دروغ بود مسخره ام نمی کنی ؟
می گویم: نه مامان جان بپرس دخترم .
می گوید : مامان بچه ها می گن اینهایی که می برنشون زندان و اینها بعد می خوان شکنجه شون بدن شیشه نوشابه  می کنن تو ( مکث می کند ) بعد به محل اشاره می کند .
با چشمهای چهار تا شده نگاهش می کنم و می گویم : این حرفها چیه ؟ این اون چیزهاست که تو مدرسه یاد می گیری ؟
قیافه عاقل اندر سفیه می گیرد و می گوید : مامان چرا فکر می کنی من خیلی بچه ام ؟ من بزرگ شدم فروردین دوازده سالم تموم میشه میرم تو سیزده سال ؛  به جای اینکه من رو بپیچونی راستش رو بهم بگو یک کلمه است آره یا نه .
دلخور می شوم رویم را بر می گردانم می گویم : شاید .
می گوید :" شاید "یعنی آره دیگه ! حالا بی خیال ؛ من فقط می خوام بدونم اول نوشابه رو می خورن بعد اوهوم یا نه ؛  اول اوهوم  بعد نوشابه  رو می خورن .
با تعجب می پرسم کیا نوشابه رو باید بخورن ؟
می گوید : همونها که شکنجه می دن دیگه !

۱۳ اسفند ۱۳۸۹

صبح جمعه

صبح جمعه است صبحانه درست می کنم دخترها نشسته اند توی آشپزخانه منتظر . تخم مرغ ها را می شکنم توی ماهیتابه جلز و ولزشان هوا می رود .
به بیزبیزمی گویم : برو بابا رو بیدارکن  بیاد با هم صبحانه بخوریم .
بیزبیزبه بیزقولک  : برو به بابا بگو بیاد با هم صبحانه بخوریم .
بیزقولک به بیزبیز: بدو برو خودت  به بابا بگو بیاد با هم صبحونه بخوریم .
بیزبیزبه بیزقولک  : بچه گفتم برو به بابا بگو بیاد صبحانه بخوریم .
بیزقولک به بیزبیز : من هم گفتم خودت برو به بابا بگو بیاد صبحانه بخوریم .
بیزبیزبه بیزقولک : پا می شم می آم یه فن بهت می زنم  "آشی بارایت " ( زمین زدن در کاراته را می گویند )  می کنم ها !
بیزقولک به بیزبیز  : بشین بینیم بابا . تو اگه می تونستی از سرجات بلند شی که به من نمی گفتی برم بابا رو صدا کنم بیاد صبحانه بخوریم .

۱۱ اسفند ۱۳۸۹

حقیقت

آنها که گفته اند و نوشته اند را گرفته اند و برده اند
من اما ؛ همیشه ترسیده ام  که چه بگویم و چه بنویسم .