۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

ما که ندیدیم در چنته دور و بری ها کسی که بتواند بی دردسر ایران ما را عقیم کند

نوشته بودم  ایران فحل شده است . گربه هایی که به دوران بلوغ می رسند فحل می شوند . می شود گفت یک جورهایی به آگاهی می رسند .  اسمش این است که  دنبال جفت  می گردند اما رسمش این است که اینها را دیگر  نمی توان آرام کرد . اولین نشانه ایرانی که فحل شده باشد افسردگی است . غمگینی مرموزی است که ناگهان سراپای وجودش را می گیرد . گویی ناگهان می فهمد این صاحب آشنایی که هر روز به او غذا می داد و دستی به سرو گوشش می کشید همان کسی است که آزادی های او را به بند کشیده است . همان کسی است که تعیین می کند او با چه کسی ؛  چه وقت و چطور دوستی کند . همان کسی است که درها را بسته و او را از دیدن دنیا محروم کرده است . بعد ناگهان شورش شروع می شود  سه چهار روزغوغا به پا می کند  تظاهرات  می کند شعار می دهد خودش را به درو دیوار می کوبد  تا  دوران  تمام می شود اما دوران تمام شدنی نیست ؛   دوباره دوهفته دیگر یک ماه دیگر شروع می شود سردرگمی , سرگیجه ؛ افسردگی , داد می کشد فریاد می کتد. غوغا به پا می کند تا به خواسته اش برسد . دست خودش نیست .  دیگر دوران دنبال گلوله کاموایی دویدن و از درو دیوار بالارفتنش به پایان رسیده طبیعت مسئولیت دیگری به دامانشان گذاشته است .
صاحب نو رسیده نمی تواند ایرانی را که بالغ شده است بی دردسر به حال خود رها کند  نه توسری نه باتوم نه گاز اشک آور و نه حتی انگولک کردن ایران چاره کار نیست   سلطان  یا باید درها را باز کند و اجازه دهد ایران هر کجا می خواهد برود و با هر که می خواهد دوستی کند و یا باید متخصص بیاورد گربه  را عقیم کنند ( ناگهان یادم به لیبی و آن سرهنگ دیوانه افتاد ). عقیم کردن ایران هم کار هر کس نیست گاو نر می خواهد و مرد کهن ما که ندیدیم در چنته دورو بری ها کسی که بتواند بی دردسر ایران ما را عقیم کند .

۸ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

در اتفاقی نادر

همین چند دقیقه پیش  زنگ زده اند می روم می بینم پشت آیفون یک پسر ده , نه ساله است  (پدرش یک پاساژ سه طبقه می سازد  همین نزدیکی های خانه ما یکی دو ماه پیش پسرک وبیزقولک هنگام دوچرخه سواری باهم آشنا شدند). در عین ناباوری خیلی صاف و پوست کنده  صاف می رود سر اصل مطلب ببخشید خانم ؛ می شود بیایم توالتتان را بو کنم !
 کف کرده ام ؛ فکم آویزان شده است فکر می کنم این پسرک  آینده خوبی دارد با این جسارت  و اعتماد به نقس می تواند رییس جمهور بشود .می گویم : پسرم توالتمان دیگر بو نمی دهد . بیزقولک به تو گفته است بیایی ؟
می گوید : بله بیزقولک گفته خوب که بو بکشم آن ته تهش می توانم  بفهمم قبلا چه بویی می داده است .
بیزقولک خودش را به دو می رساند و می گوید : مامان فرشادِ  بذار بیاد تو یه  بو می کشه و می ره .

ته نوشت : حقیقتا شرمنده ام از نوشتن این متن باز هم در مورد بوی توالتمان . وبلاگ را برای نوشتن سخنان حکیمانه و ادیبانه می خواستم حالا ببین کارم به کجا کشیده است . هی داستانهای پیش و پا افتاده  می نویسم . بزرگوارانه مرا ببخشید برای ثبت در تاریخ می نویسم و بس شما می توانید قسمتهای بدبو را نادیده بگیرید.


۷ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

گوش پاک کن


تقدیر طبیعت این شده است که بیزبیز و ایران  در یک زمان بالغ شوند . فرق بیزبیز با ایران این است که بیزبیز  کم حرف و جوش جوشی و تنبل شده است و شش دانگ حواسش به  من است تا به کسی  در مورد اتفاقی که برایش افتاده چیزی بروز ندهم (پس معلوم است که این راز باید بین خودمان بماند ) از هر حرفی که مربوط به پایین تنه اش باشد پرهیز می کند و تا به حال سه بسته دستمال کاغذی حریر فرد اعلاء را تمام کرده است چون از نوار بهداشتی خوشش نمی آید . حتی وقتی اصرار من به استفاده  از اینها را دید اشک توی چشمانش جمع شد و گفت : حاضر است بمیرد اما از چنین چیزی استفاده نکند ! ( نمی دانم شاید در ضمیر ناخودآگاهش یادش به پوشک بچه می افتد و اینکه در مهد کودکش هر وقت می خواسته اند بچه های بزرگتر را تنبیه کنند می گفته اند پوشکتان می کنیم و می فرستیمتان به کلاس کوچکترها )
اما بالغ شدن ایران با ناله های زوزه مانند و میو میو کشیدن های گوش خراش جفت خواهی است . در عین حال دمبش را یک جور ناجوری کج می کند و باسنش را کاملا رو به هوا نگه می دارد . روی زمین غلت می زند و مدام خودش را به در و دیوار و دست و پای ما می مالد  و زبانم لال منتظر فرصت است تا از در خانه بزند به چاک و با گربه های نر حریص و طماع و بی اصل و نسب کوچه که شبها با کله توی سطل آشغال  فرو می روند ازدواج ! کند . دکترش گفته است گربه ها باید حتماً فرآیند ( نمی خواهم اسمش را ببرم ) را داشته باشند تا تخمکهایشان آزاد شود . اگر هم فرآیند صورت بگیرد و گربه نری مسبب این ماجرا باشد ماحصلش می شود تولید سه چهار تا توله گربه ی گوگوری مگوری که مثل مهمان ناخوانده می چسبند به سرنوشت خانواده ما و تا از سر بازشان نکنیم همانجا می مانند . اگر هم نخواهیم گربه ی نری این فرآیند را در ایران ما به تکامل برساند ناچار هستیم با خوراندن قرص ضد بارداری به او ماجرا را  عقب بیاندازیم . خوراندن قرص ضد بارداری انسانها به گربه ها این خطر را برایشان دارد که خدای نکرده دچار سرطان می شوند . بنابراین دکترش گفته است بهترین روش در حال حاضر یا پیدا کردن یک گربه ی نر پرشین اصیل و با شخصیت برای اوست یا اینکه بطور کاملاً دستی با استفاده از گوش پاک کن گربه را تحریک کنیم تا تخمک گذاری صورت بگیرد و زوزه های گوش خراش تمام شود . نتیجه اینکه من ده دقیقه به ده دقیقه گوش پاک کن به دست می روم سراغ ایران ... اما ایران خانم اشتهایش زیاد است و تا به حال نزدیک به نصف بسته گوش پاک کن را برای  خر کیف دادن او خرج کرده ام  اما او همچنان زوزه می کشد .اوضاع به قدری حاد شده است که آقای خانه به طعنه  به من می گوید: حتما سوراخ دعا را اشتباه گرفته ای و گوش پاک کن را توی گوش حیوان بدبخت می کنی .
بنابراین طبیعی است که درحال حاضر مدام شکر خدا را به جا  آورم که فرآیند بلوغ در گربه ها و انسانها را جا به جا نیافریده است درآن  صورت  خودتان می توانید حدس بزنید  که مصرف گوش پاک کن تا چه اندازه افزایش می یافت .

۵ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

دلخوشی ها کم نیست

 دو روز پیش فاضلاب توالت گرفت ؛ کارشناس آوردیم گفت : چاره ای نیست بهتر است اسید بریزیم تا باز شود . یک لیوان اسید ریختیم چشمتان روز بد نبیند انگار تمام  "گه ها"ی عالم را با هم پخته باشند . چنان بوی شنیع و غیر قابل تحملی در خانه پیچید که با باز کردن درها و پنجره ها و روشن کردن کولر و پنکه و ریختن یک شیشه ادکلون و خالی کردن اسپری و خوشبو کننده و حتی یک شیشه وایتکس  در سوراخ توالت هم نتوانستیم بو را بطور کامل از بین ببریم .
از دیروز اما بیزقولک پایه شده است می رود برای دوست وآشنایی که در در و همسایه دارد تعریف بو را می کند دختر و پسر راه به راه زنگ خانه امان را می زنند با بیزقولک کار دارند بیزقولک هم دستشان را می گیرد می آورد تو می روند دم در توالت بو می کشند وناگهان جیغ می کشند و فرار می کنند . بعد همین دوستها می روند دست فک و فامیلهای هم سن و سال و دوست و آشناهایشان را می گیرند می آورند خانه دوباره زنگ  می زنند و می گویند : ببخشید می شود به بیزقولک بگویید یک دقیقه بیاید .
آقای خانه می گوید : نخیر نمی شود ولی خودتان می توانید بروید توالت را بو کنید .
اینها هم با هیجان صاف می روند در توالت را باز می کنند و دوباره جیغ و خنده و فرار .
اینطور که پیش می رود بو کننده های توالت ما  بطور تصاعدی زیاد می شوند . شاید هم بیایند دخترک مرا به عنوان بنیان گذار این شبکه هرمی دستگیرش کنند .

۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

جاری یهودی

بالاخره مهمانها رفتند . یک هفته ای را مجبور شدم بخاطر عدم سازگاری مادر شوهر و جاری یهودی انگلیسی ام که بصورت پیدا و پنهان به تیپ هم می زدند و نزدیک بود رویارویی اشان آتش جنگ میان اسرائیل و ایران را دامن بزند میزبان جاری یهودی ام شوم اما چه کنم که وقتی مصیبت می آید مثل زلزله ژاپن همه جوره اش می آید اول فکر می کنی یک تکانی به تو می دهد و تمام میشود ولی بعد می بینی طوفان می شود سیل می آید راکتور بهم می پیچد آلودگی نشت می کند همه چیزت ناگهان رادیواکتیوی می شود .
اولش تقصیر مادر شوهر بود اصلا فکر می کنم زده بود به سیم آخر و نمی خواست این زن را تحمل کند می گفت نجس است ؛ جهود است ؛ پیامبر ناراحت می شود به جهود جماعت سرویس بدهیم؛ هی می آید برای من اوه مای گاد ؛ اوه مای گاد می گوید. از کار من ایراد می گیرد . ایش و اوش می کند  . از نماز خواندنم از غذا خوردنم از چطور خوابیدنم ایراد می گیرد . دو دقیقه نمی گزارد من و گل پسرم با هم فارسی حرف بزنیم هی می پرد وسط حرفمان یا صورت پسر را می چرخاند طرف خودش .
اینها را گفت و بعد هم خیلی زیر پوستی فراری اش داد. رفت برایش چای ریخت نگو این لیوان چای را قبلا خودش خورده و هسته های خرمای خورده شده اش را در همان لیوان چای ریخته. این بخت برگشته که چای می خواهد لیوان را همانطور پر و پیمان از هسته خرما می گیرد زیر فلاکس چای و می گذارد جلوی او ؛ او هم چای را می خورد تا تهش و می رسد به هسته های خرما و................. چه دردسرتان بدهم جاری جهود را همان روز با چشمان خون گرفته از حس انتفام آوردند پیش ما ؛ اما شوهرش همانجا ماند و هیچ نیامد یعنی همان چیزی که مادر شوهر می خواست . من اولش فکر کردم مادر شوهر عجب زن بدی است چه نامردی کرده است اما بعد دستم آمد که اصلا این جاری خارجکی یک چیزکی می شودش و اصولا رفته است در اسرائیل روی این موضوع کار کرده است که چطور می شود اعصاب یک مسلمان زاده را بطور کامل بهم بریزد . مثلا اینکه با این که من برایش نیم ساعت به نیم ساعت توضیح می دادم که این یک ذره شکمی که آورده ام فقط بخاطر این است که دخترها را به شیوه رستم زا بیرون کشیده اند و آقای خانه هم خودشان گفته اند هیچ مشکلی با آن ندارد اما او چپ می رفت و راست می آمد دست می کشید روی شکم من و بعد سوال می کرد که مطمئن هستم یکی بیبی توی شکمم جا خوش نکرده است ؟
من هر چه برایش قسم و آیه می آوردم که نه به حضرت عباس ولی مگر حالی اش می شد. به مسیح و موسی و مقدسات خودشان هم قسم می خوردم افاقه نمی کرد. حتی یکی بار پای بودا را هم وسط کشیدم اما او اصرار داشت که من حامله ام و خودم خبر ندارم . حالا نکند فکر کنید این خانم خانمها از تناسب اندام و زیبایی لنگه ندارد خدا شاهد است از طول و عرض هر چه از این خانم گفته باشم کم گفته ام.
ممکن است حالا با خودتان بگویید پس برادر شوهرت چطور رفته است در آن دنیای حوری پری های چشم آبی مو طلایی این بشکه باروت را تور کرده است؟( چون می دانم بعضی از شما هیچی چیز را همینطوری باور نمی کنید ) که باید جواب بدهم این خانم برادر شوهر را اغفال کرده است که اگر بشود یک بچه ای چیزی از تو یادگاری داشته باشم . برادر شوهر هم لابد با خودش گفته " بچه می خواهد پول دستی که نمی خواهد "و زرتی بچه را گذاشته توی شکم این زن . نگو این زن کارش را خوب بلد بوده واصولا برادر شوهر ما سومین شوهری بوده که از او چنین یادگاری هایی دریافت کرده است .
خلاصه یادگاری را که می گیرد بعدش هی ایف و اوف می کند و ویار دارم ویار دارم در می آورد. برادر شوهر بخت برگشته ی دل نازک هم دلش نمی آید او را ول کند برود. یادگاری هم که به دنیا می آید که دیگر نور علی نور. مهر زن به طورافسار گسیخته ای می افتد توی دل و روده برادر شوهر .
اصلا مردهای ایرانی کلهم اجمعین بسیار متعهد هستند می روند آن طرف آب متعهد تر هم می شوند و این هم یک نمونه از همه ی آنها .
یکبار هم برش داشتم بردم خانه یکی از دوستان که گپی با هم بزنیم و او یک خانواده سنتی ایرانی دیده باشد وقت نماز ظهر مادر این دوست چادر چاقچورش را سرش کرد و راست آمد ایستاد جلوی ما به نماز خواندن . حالا مگر جلوی خنده این زن را می توانستم بگیرم ؛ ناگهان دیدم او هم ایستاده و هی یک جور مضحکی خم و راست می شود ادای پیرزن را در می آورد . وقتی هم که به زور با کلی خجالت نشاندمش مدام به باسن مادر دوست که بالا و پایین می رفت اشاره می کرد و بایکی از انگشتهای دستش اشاره هایی می کرد و کرکر و خنده راه می انداخت . مادر دوست هم نامردی نکرد نمازش را که تمام کرد ایستاد جلوی دیوار به عقب و جلو کردن کله اش که حالا مگر اینطور عبادت کردن شما خیلی قشنگ است که نماز خواندن ما زشت است ماجرا داشت اساساً به جاهای باریک می کشید که نهار را آوردند ولی آنجا هم یک بازی جدید راه انداخت و چنان چنگال چنگال با غدا ور می رفت و زیر و رویش می کرد و با چندش دماغش را بالا می کشید که آدم دو به شک می شد نکند دوباره هسته خرما توی غذا پیدا کرده است ولی آخرش دست انداخت ته حلقش یک مشت لوبیای قرمز را درآورد بیرون ؛ ریخت گوشه بشقابش که یعنی خوب نپخته است  . خلاصه که دردسرتان ندهم اگر بخواهم تمام داستانهایی که این زن در طول این یک هفته به سرمن درآورده است بنویسم می شود مثنوی هفتاد منی . پس چاره ای نیست جز آنکه بگذارم و بگذرم .

۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

این اشارت زجهان گذرا ما را بس



امروز وقتی  از خانه به محل کار می آمدم  از کنار یکی از پارکهای محلی رد شدم که چندی پیش یک شطرنج خیلی بزرگ را باطراحی خوب درآن اجرا کرده بودند . حیرت کردم شب گذشته کسی یا کسانی آمده بودند سرشاه سیاه را  کنده و جلوی پای  اسب سفید  انداخته بودند . شاید عمدی در کار نباشد اما برای منی که شطرنج بازی را دوست دارم و  مهره ها و جایگاهشان برایم معنایی اسرار آمیز  دارد  بسیار جالب بود . اگر معلوم شود که در این کار عمدی بوده است حاضرم به صورت کاملا خود جوش تمام امتیاز وبلاگم را به کسی یا کسانی که این کار را کرده اند واگذار نمایم .  

۱ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

بیا بریم دشت کدوم دشت ..............

بیزقولک از تفریق چند رقمی ها  خوشش نمی آید .
آقای خانه برایش مسئله طرح می کند : احمد 534 شاخه گل دارد؛ سیمین 398 شاخه گل ؛ احمد چند شاخه گل بیشتر از سیمین دارد ؟
بیزقولک اما بازیگوشی می کند ؛ آقای خانه مجبورش می کند بنشیند و حساب کند .
بیزقولک می گوید : بابا آخه یه شاخه گل ؛ دو شاخه گل ؛ سه شاخه گل ؛ چرا احمد باید این همه گل داشته باشه مگه گل فروشی داره ؟
آقای خانه می گوید : بله ؛ بله تو فرض کن گل فروشی داره !
بیزقولک دوباره نگاهی به مسئله می اندازد و با دلخوری می گوید  :  اووووه سیمین هم که گل فروشی داره !
آقای خانه می گوید : خودت رو لوس نکن حساب کن ببینم چند تا می شه خیلی آسونه .
بیزقولک باز هم نگاهی می اندازد و ناگهان  گویی چیزی کشف کرده باشد می گوید : بابا می گما اگه احمد بیاد گل هاش رو بده به سیمین خیلی جالب می شه ممکنه بینشون ازدواج اتفاق بیفته . می خوای حساب کنم ببینم اگه گل هاش رو بده به سیمین روی هم چند تا گل دارن ؟ بعد می تونن باهم یه گل فروشی بزرگتر بزنن .

۳۰ فروردین ۱۳۹۰ ه‍.ش.

صدای آمریکا

از شما چه پنهان من مایکل جکسون را دوست داشتم . مایکل  بخشی از خاطرات نوجوانی بود . من یک دختر جهان سومی بودم از یک خانواده متوسط نسبتا مذهبی در یک کشور در حال جنگ برادرها رفته بودند جبهه . خیابانها پر بود از حجله شهدا . سرهر کوچه دم هر خانه صدای قرآن می آمد با صوت حزین . گاهی شبها آژیر می زدند . هواپیماها می آمدند ؛ بمباران می کردند .این صدای شنوندگان عزیز توجه فرمایید ! (دوبار) مجری رادیو تلویزیون شده بود هیجان روزهای پرطنش نوجوانی امان . نه ماهواره بود ؛ نه اینترنت . بعضی خانواده ها ویدیو داشتند که قاچاقی با قیمت بسیار بالا خریده بودندش . ما ویدیو نداشتیم . اما بعضی ها که داشتند برای ما تعریف می کردند از مدونا از مایکل آهنگهای جدیدی که خوانده بودند داستانهایی که داشت ؛ من و خواهر بزرگم با زحمت می نشستیم موج رادیو را روی صدای آمریکا تنظیم می کردیم تا آهنگهای روز دنیا را بشنویم . یاد گرفته بودیم برای اینکه به دوستان بگوییم چقدر به روز هستیم خواننده ها را با اسم کوچکشان نام ببریم . من می گفتم : آهنگ جدید مایکل را شنیده ای . دیگری می گفت : جدید ترش را هم شنیده ام کدامش را می گویی ؟یکی از دخترهای همسایه می گفت ؛ رفته است خانه فامیل دورشان و فیلم جدید مایکل  را دیده . برای ما مایکلی رقصید . رقص پایش حرف نداشت . من با دقت نگاهش می کردم و سعی می کردم یاد بگیرم چطور پاهایم را جلو و عقب ببرم . تا اینکه برادر کوچکم رزمنده دلاورمان از جبهه آمد از خانه دوستش ویدیو گرفت پیچیدش لای یک ملافه بزرگ و آوردش خانه . من آنجا برای اولین بار آن مرد سیاه لاغر اندام با یک حلقه موی پیچ و تاب خورده روی پیشانی را دیدم . برای اولین بار تریلر را دیدم و فهمیدم رقص پای دختر همسایه هیچ شباهتی به جنگولک بازی هایی که مایکل در می آورد ندارد . در واقع اوجور مضحکی لزگی می رقصید و مایکل جور بخصوصی تکان می خورد و می پرید . بعدها معلوم شد آن دختر همسایه هم فقط تعریف مایکل را شنیده و خودش را ندیده است .
بار دیگر که برادرم از جبهه آمد باز هم ویدیو و بازهم مایکل  داشتیم . باز هم تریلر باز هم آن شعر معروفش در شب قبرستان ؛ زامبی ها ؛ مرد گرگ نما ؛ می توانستم قسم بخورم که مایکل دفعه قبل با مایکل این بار زمین تا آسمان توفیر داشت اگر چه باز هم دوست داشتنی اما پوستش روشن تر و دماغش کوچک شده بود . دماغش جای عمل داشت دست کم دوسه بارنه بیشتر اما پوستش ......
من مایکل  را دوست داشتم او تنها روزنه ای بود که من با آن دنیای خارج از ایران جنگ زده را می دیدم . او شیرین ترین رویای نوجوانی من بود . این روزها که می بینم دخترها با چه اشتیاقی لیست بلند بالای خوانندگان محبوب غیر وطنی اشان را ردیف می کنند تازه می فهمم که مایکل چه نقشی در دنیای نوجوانی من بازی می کرده است . سالی یک بار دیدن یک فیلم پر خش و بی کیفیت از او لذتی داشت که با دنیای رنگارنگ خوانندگان عجیب و غریب این روزهای دخترهایم عوض نمی کنمش . شاید بخاطر همین است که دوست داشتم رویای کودکی ام همانطور شیرین بماند که من می خواستمش اما او هم پا به پای دنیای من عوض شده بود  فیلسوفی بود که تقدیر مکرر روزها و آدمها و دنیاها را نمی خواست .

۲۹ فروردین ۱۳۹۰ ه‍.ش.

مرد احمق

بیزبیزاز اینترنت سیصد هزار موزیک دانلود کرده است ( همین کارها را می کند که هزینه اینترنت من سر به فلک کشیده است دیگر ) بعد با سر صبر روی موبایلش ذخیره می کند . بیزقولک کنارش ایستاده و اسم خواننده ها را می پرسد .
بیزبیز:  لیدی گاگا ؛  جاستین بیبر ؛ ریحانا ؛ سلنا ؛ شکیرا ؛ انریکه ؛ بیانسه ؛ اینا ؛ اینم مایکل جکسون .
بیزقولک : مایکل جکسون کیه دیگه ؟
بیزبیز : همون دوپسیه !  که اینطوری اینطوری می رقصه ؛  همونی که سیاه سیاه بود بعد خودش رو سفید کرد بعدش هم مرد .
بیزقولک : آهان همون مرد احمقه !
بیزبیز: آره همون .

۲۸ فروردین ۱۳۹۰ ه‍.ش.

این روزها بدجوری بوی بد توی ذوق آدم می زند

وقتی بیزقولک چهار پنج ساله بود پنهانی می رفت شیشه عطرهای من را روی خودش خالی می کرد .بعد هم که از او می پرسیدیم چرا به شیشه عطرها دست زده است؟ می گفت: من به شیشه عطرها دست نزده ام . یک بار که حسابی دعوایش کردم با تعجب و حیرت پرسید : مامانی , مامان باباها از کجا می فهمن که بچه هاشون عطرهای اونها رو استفاده کردن ؟


این را برای این نوشتن که بعضی به اصطلاح علما دروغ می گویند به چه گندگی اما خودشان هم نمی فهمند که چطور شد دیگر مردم دروغهایشان را باور نمی کنند . البته ای کاش همه ی دروغ ها عطر و بویی به خوشی دروغهای بیزقولک چهار ساله داشت نه اینکه بوی تعفنشان یاد آور جسد درحال متلاشی شدن باشد .



۲۶ فروردین ۱۳۹۰ ه‍.ش.

پایان قانون

براي دخترها قانون گذاشته ام يک هفته بايد بيزبيز مسئول نظافت اطاق باشد .يک هفته  بيزقولک بايد مراقب ريخت و پاشهاي افسار گسيخته . پايان هر هفته به تلاششان نمره مي دهم و برنده  جايزه مي گيرد .
عصر از سر کار به خانه مي آييم . فکر مي کنم شايد دزد آمده است همه جا را به هم ريخته و به مقصود نرسيده رفته است . آقاي خانه اما وحشت از دزد ندارند در عوض به من چشم غره مي روند و مي گويند : تو باز هم براي اين خانه قانون جدید گذاشته اي ؟
در واقع دستآوردم از قانون جديد همين بوده که  الان  ريخت و پاشهايشان فقط به اطاق خودشان محدود نمي شود و تا اعماق مخفي ترين زواياي خانه نفوذ کرده است  .
ماجرا اين است که  وقتي بيزبيز مسئول نظافت است بيزقولک تلاش مي کند هر چه بيشتر بريز و بپاش داشته باش  تا بيزبيز نمره اش بالاتر نرود و  وقتي بيزقولک مسئول است بيزبيز پروژه مشابه را کليد مي زند .
نتيجه گرفته ام به جای وضع قانونهای یک شبه و بی پشتوانه ؛  بنشینم اخبار تماشا کنم وآرزو کنم در جنگ نافرجام میان ملتها و حکومتهای خودکامه ملتها پیروز میدان باشند .

۲۳ فروردین ۱۳۹۰ ه‍.ش.

جایزه یک میلیون تومانی

روزگار بدی است به قرآن . جاری یهودی ام  آمده است ایران رفته است توی گاوداری ما دست می کشد به ممه ی گاو ها زیر لب یک اورادی می خواند تا بلکه گاوها به شیر بیایند . من اما ایستاده ام دم در گاو داری دست به دامان حضرت عباس شده ام که " عباس جان  بفرما ؛ این همه من عباس عباس کردم عین خیالت نبود . آنقدر دست دست کردی و امروز و فردا شد که این مادمازل آمد و حالا موسی  و یعقوب و اسحاق را با هم نشانده است پای گاوها  تا بلکه کرامتی بشود و مجاری باز شوند و شیر فواره بزند بیرون .
 و می گویم : حالا دستت بند بود ، نکردی ،  نشد ، عیبی ندارد . لااقل تا دیرنشده ؛  برو پارازیتی بفرست اختلالی کن  بلکه هم این خیل پیامبران یهودی دستشان توی پوست گردو برود  گاوها همینطورپستانشان خشک بماند ؛  نکند کاری که از شما برنیامده از ایشان برآید که  به خدا قسم  برای خودتان بیشتر از من افت دارد . بیشتر از من خجالتتان می گیرد .
الحمدالله ! گاوها لائیک از آب در آمده اند نه با الله کاری دارند و نه یهوه . یکجورهایی زده اند به بیعاری و بیکاری که آدم را مشکوک می کنند . از اینطرف آقای خانه گیر داده اند که گاوها را باید زیادش کنند . هر چه می گویم : آقاجان ما هم جایمان کوچک است و هم در تغذیه گاوها به مشکل بر می خوریم عین خیالش نیست پایشان  را کرده اند توی یک لنگه  که  ؛ حالا که گاوها شیر نمی دهند ،  پس حتما دلشان چیز دیگری می خواهد فرستاده اند بیایند برای تلقیح مصنوعی ؛ مانده ام اگر دلشان زاییدن هم نخواست آقای خانه چکار می کنند؟ 
 چه می دانم والا ، لابد جایزه یک میلیون تومانی می گذارند و با وعده و وعید راضی اشان می کنند دیگر .

ته نوشت : دو متن قبلی از مطالبی است که در گودر نوشته بودم روزهای پیش . دلم نیامد برای تک و توک خواننده های وبلاگ که از هفت خان فیلترینگ رد شده اند ودسترسی به گودر ندارند منتشرش نکنم .

فرشته ها می توانند

بیزقولک یک کانال تشویق به دین مسیح پیدا کرده که برنامه کودک و کارتون به زبان فارسی پخش می کند . امروز آمده به من می گوید : مامان می دونی اینها چی می گن ؟ می گن زبان خدا زبان محبته نه عربی نه فارسی نه انگلیسی نه .... . مگه می شه؟ خدا که فقط زبان عربی بلده . بیزبیز می پرد وسط و می گوید : دیوونه خدا همه زبانها رو بلده پس اگه اینطور باشه تو به زبان فارسی چطور برای خدا دعا می کنی همش می گی خدایا این رو می خوام و اون رو می خوام ؟ بیزقولک می گوید : نخیرم خدا فقط زبان عربی بلده من به زبان فارسی دعا می کنم ولی فرشته ام به زبان عربی براش ترجمه می کنه که بفهمه چی خواستم . فکر می کنم باید کانالهای مذهبی را هم مثل کانالهای مسئله دار قفل بزنم . می ترسم دخترها از چاله درآیند و به چاه بیفتند.

و آنگاه بصیرت

بیزبیز در اینترنت بنری دیده است که نصف صورت موسوی را با نصف صورت مسعود رجوی کنار هم گذاشته اند و زیرش چاپ کرده اند بصیرت (تا دیگران خوب ببینند و بفهمند این هر دو یکی هستند . ) بدو بدو می آید پیش من و می گوید : مامان تو رو خدا بیا ببین چی تو این صفحه گذاشتن نصف صورت موسوی رو با نصف صورت صدام حسین . ( مسعود رجوی نمی شناسد دخترک من هر چند خوب می داند صدام که بوده است .) کنار هم گذاشتن . بعد می گوید: مامان خیلی وحشتناکه ! می گویم : چه چیز وحشتناکه مامان ؟ و خودم را آماده می کنم تا چیزی نگویم که رنگ و بوی سیاسی داشته باشد و برایش گران تمام شود . می گوید: مامان بیچاره صدام حسین شاید اون هم خیلی آدم بدی نبوده .

۱۵ فروردین ۱۳۹۰ ه‍.ش.

گاوان و خران بار بردار و آدمیان مردم آزار

اگر چه فتیله سال جدید به نام جهاد اقتصادی روشن شد اما ظاهرا برای ما فتیله روشن نشده خاموش شده است . آقای خانه بالاخره کار خودشان را کردند و پنج ماده گاو تپل مپل اصل و نسب دار خریدند به چه گرانی ، کتی و کیتی و سیلویا و ویکتوریا و ماگنولیا پول و سرمایه و پس اندازمان را جهاد گرانه خرج این مهرویان کردند که شاید اوضاع و احوال اقتصادی امان را یک تکانی داده باشند . خانم گاوها هم بد نبودند آقای گاو فروش آنها را به شرط شیر به ما فروخته بود و خدا وکیلی آنها هم از همان اول اولش با آن پستان ها یا همان سینه ها شان ! که تا نیم میلیمتری زمین رسیده بود دل آقای خانه را چنان برده بودند که من در این ده دوازده سال نبرده بودم . اما گاوها همینطوری نماندند و همین که پایشان را گذاشتند به طویله ما شیرشان خشک شد ، یا نمی دانم تمایلات دیگر جنس خواهی درشان بیدار شد ، یا نمی دانم از چه چیزی لجشان گرفت ، یا نمی دانم چه کسی در گوششان چه چیزی خواند که حالا بل کل دست از شیر دادن کشیده اند که حتی ماو ماو را هم با زور زیر لفظی می توان از زیر زبانشان کشید . خلاصه که با این همه ناز و نوازش آقای خانه و بگیر و ببندی که برایشان راه انداخته است و بتهون و شوپن و موتزارتی که از صبح تا شب در فضای معطر طویله پخش می کند حتی خروسهایمان به صرافت شیر دادن افتاده اند اما این خانم خانمها قمبل کرده اند و بخور و بخواب راه انداخته اند و هیچ تمایلی به شیر دادن نشان نمی دهند القصه دپرس شده اند و جهاد مهاد را بی خیال شده اند کلا. من اما همین که که دیدم جهاد اقتصادی گره ای از کار فرو بسته ما باز نمی کند زده ام در کار جهاد نفس . مدام هزار تا هزار تا تسبیح صلوات و یا ذوالجلال و الاکرام نذر می کنم و نماز شب را هم واجبش کرده ام تا بلکه اولیاء و انبیاء خودشان دلشان به رحم بیاید و از جایی که نمی دانم کجاست شیر تزریق کنند به ممه های کتی و کیتی و الخ ... در ضمن دوباره برگشته ام سرکار قبلی اینبار رام شده ام سر بزیر شده ام جفتک نمی اندازم و خوب دستم آمده است که سرو کله زدن با مدیر بدنام بهتر از ناز کشیدن از گاوان و خران مردم آزار است .