۶ شهریور ۱۳۹۰

به ياد درياچه اي كه آبي خدا بود

من فكر مي كنم جنگلها،  رودخانه ها و درياچه ها، كوه ها و دره ها و دشتها همه روح دارند،‌ زندگي مي كنند. ما زنده بودنشان را نمي بينيم. نمي دانيم كه اينها نفس مي كشند و در كنار ما هستند تا وقتي كه مرگشان فرا مي رسد. ناگهان است كه ما مي فهميم اينها چقدر زنده بوده اند و ما چقدر دير فهميده ايم نفس كشيدنشان را،‌  وقتي جنگلها مي سوزند،  آتشي كه از دور مي بينيد صداي فرياد درختها را به  گوش شما مي رساند.  قلبتان از دردي كه درختها متحمل مي شوند سخت مي گيرد. وقتي رودخانه اي، مي ميرد قدم زدن در بستر خشك و تشنه رودخانه دردناك است.  شما مردن رودخانه را مي فهميد  قدمهايتان تشنگي زمين را لمس مي كنند.
يادم مي آيد اولين بار كه به  اورميه  مي رفتيم سالهاي سال پيش،‌ در انتهاي جاده اي كه مسير حركت مابود با يك شيب ملايم رو به بالا درياچه قرار داشت ما درياچه را نمي ديديم راننده هوشمندانه موسيقي فتح بهشت را گذاشته بود. در اوج موسيقي ناگهان آبي درياچه،‌ آبي بسيار زيباي درياچه،‌ آرام آرام  مقابل ديدگانمان نمايان شد. كساني كه درياچه اورميه را در اوج ديده اند مي دانند كه وقتي مي گويم آبي،‌ از چه تناليته رنگ آبي حرف مي زنم. رنگ مسحور كننده اي كه تاسالها به يادتان مي ماند.
 اينك خوب مي فهمم مردمي كه درياچه اشان را مي خواهند چطور استغاثه هاي درياچه را مي شنوند و قلبشان از درد ورنج لبريز شده است.


 ته نوشت:اورميه" و "درياچه اورميه" يك شهر باستاني و يك درياچه باستاني هستند. در زبان آشوري( يكي از زبانهاي باستان)"اور" به معناي شهر و" ميه" به معناي آب است. 

۵ شهریور ۱۳۹۰

آگهي پيدا كردن پست هاي گم شده

در واقع بر خلاف تصور من اين آقاي ترنم خيلي هم آقا نبوده است. و برخلاف آنچه خودش در مطلبش گفته است تقريبا در سه چهار ساعتي كه وبلاگ در اختيارش بوده تمام پيش نويس هاي مرا كه مجموعه بسيار زيادي از پستهاي قديمي آنا، ماشال و خارخاسك منتشر نشده  بوده  حذف يا دزديده است . بيش از هفتاد درصد  از پستهاي منتشر شده همين وبلاگ نيز به سرنوشت مشابه گرفتار شده اند .
ممكن است اين فرد يا افراد بخواهند نوشته هاي مرا اينجا و آنجا منتشر كنند . فكر كنم يكي دو سالي كمكشان كند چيزي براي پست كردن داشته باشند  اما وبلاگ خوانهايي كه وبلاگ مرا خوانده اند و با نوشته هاي من آشنا هستند بهتر از هر كسي مي دانند كه عوض كردن اسامي و موقعيت ها چيزي را عوض نمي كند. خواهشم اين است كه اين را به من اطلاع دهند .
اگر هم كسي مي تواند آرشيو از دست رفته را به من برگرداند بسيار خوشحالم مي كند .

با سپاس 
خارخاسك هفت دنده

حکایت مخنث و لوطی

عرض به حضور شما که من دوبار تا به حال هک شدم . یک بار که خیلی خارخاسکی موضوع رو پیچوندم و متن پیام هکر رو چنان عوض کردم که آب از آب تکون نخورد و همه هم فکر کردن که این یکی از کارهای خارخاسکی خودمه،  البته پیش بعضیا هم شدم چوپان دروغگو و بعضیا هم  ازم رنجیدن و رفتن .
یکبار هم  همین پنج شنبه پیش که باز هک شدم. اینبار هم خیلی زود به کمک دوست و آشنا دوباره اومدم سر خونه اولم .
والله دیگه هر هکر تازه واردی که می ره الفبای هکری می خونه هم فهمیده برای دست گرمی باید بیاد وبلاگ خارخاسک هفت دنده رو هک کنه بس که من سطح امنیتی ام در حد تربچه است . هک کردن من مثل گرفتن بستنی از دست بچه دوساله می مونه .
این بار اما برخلاف بار پیش اجازه دادم آقا تيمم یه چند روزی از دست گلی که به آب دادن لذت وافر ببره . من هم لابد نشستم به اشک و آه و گریه و کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتم .نه والله من هم رفتم به خونه و زندگیم رسیدم و پاک کردن پی پی از خاک  ایران رو ترجیح دادم به اینکه دنبال این بگردم،  ببینم چه بلایی سر وبلاگم اومده .
حکایت این هکرهای ما و وبلاگ ما شده حکایت مخنث و لوطی مولانا ،
مولانا حکایت می کنه یه مخنثی با یه لوطی روی هم ریختن و مشغول ماجرا بودن که ناگهان لوطی می بینه پر شال مخنث یه شمشیره. برمی گرده می گه : آقا جون این چیه به خودت آویزون کردی !؟
مخنث می گه: این رو بستم هر کی بهم نظر سوء داشت بکشمش !
لوطی می گه: اِ پس خدا رو شکر من بهت نظر سوء ندارم .
از این جا به بعد مولانا باز شروع می کنه به پند و اندرز که ای بابا گیرم که تو شمشیر هم بستی، شمشیرت رو هم از رو بستی ، تو که مرد نیستی و مردونگی نداری این شمشیر به چه کارت می آد؟
گیرم که اصلا ذوالفقار به تو ارث رسیده تو که دست علی رو نداری از شمشیرت کی سود می بره ؟
گیرم اصلا تو بت شکن،  بت هم شکستی ولی تا وقتی خودت در بند و اسیر بت وجودت هستی بت شکستنت به درد کی می خوره ؟
گیرم کشتی نوح داری وقتی کشتی بانت نوح نباشه هزار تا کشتی داشته باش به درد کی می خوره ؟

آخه یکی نیست به این آقا تيمم( هکر عزیز وبلاگ من ) بگه اگه تو هک کردن بلدی چرا می آی  با وبلاگ بی درو پیکرخارخاسکی مثل من زور آزمایی می کنی. برو يه جايي از اين استعدادت استفاده كن كه يه منفعتي برات داشته باشه .
براش نوشتم باریک برام جالبه  كارت جزو ارتش سایبری هستی؟( الان من با یه ارتش طرفم یعنی؟) برام نوشته: نه نیستم ولی از نوشته هات خوشم نمی آد. این هم جوابش...
"چیش برات جالب بود؟؟
حوصله ندارم مصداق پيدا كنم اما اكثر مطالبت روح نااميدي دارن.ما به
اندازه ي كافي بدبختيم،خوشم نمياد شماها هم حالمونو بدتر كنيد.
نگو "خب نخون".دلم نميخاد هيچ كسيو نا اميد كنی"

بابا جان این هم شد دلیل؟ این هم شد برهان؟ بقیه آدمهایی که از نوشته های من نا امید نمی شدن پس چی؟ اونها رو بی خیال شدی کلن، فقط خودت مهم بودی یعنی؟
 حالا تو بیا هزار بار دیگه وبلاگ من رو هک کن. اصلا کل نوشته های من رو پاک کن من از یه جای دیگه یه جور دیگه سر در می آرم . بالاخره خارخاسک هفت دنده ای گفتن چیزی گفتن.
 بد هم نیست یه نگاهی به این تعداد آدمهایی که كار تو رو تاييد مي كنن بياندازی،  بعد می بینی با ز هم اون که مونده من هستم و اون که روح نا امیدی دمیده و مردم طردش می کنن تو هستی !



۳ شهریور ۱۳۹۰

ba.tayamom@gmail.com

این وبلاگ توسط صاحب ایمیل بالا حک شد.کار امنیتی خاصی انجام دادم که نتونی وبلاگت رو پس بگیری،اما پیشنهاد می کنم  تلاش نکنی که این کار رو انجام بدی.اگه آدم خوبی باشی و دیگه نه تو این وبلاگ و نه در جای دیگه،اراجیف ننویسی،بیشتر از این کاری باهات ندارم.اما اگه بخوای می تونیم ادامه بدیم و می تونی امتحان کنی.پیشنهاد می کنم کار احمقانه ای نکنی.درضمن پستات رو حذف می کنم تابفهمي با كي طرفي.

۲ شهریور ۱۳۹۰

با خدا کاری نداشته باش

عصر یک روز تعطیل است. صدای باد می آید، گاه گداری رگ ابری در آسمان پیدا می شود هوا را سایه روشن می کند. بیزقولک تلویزیون تماشا می کند بیزبیز عکسهای قدیمی را اسکن. بر من احساسات شاعرانه مستولی می شود. به دخترها می گویم: بچه ها بیایید اینجا دم پنجره ببینید پاییز دارد صدایمان می کند.
نیم ساعت بعد دخترها به اکراه می آیند، می ایستند کنار من باد شدیدتر می شود. پردها دیگر باباکرم نمی رقصند انگار دیسکو رفته اند بالا و پایین می پرند. از برج نیمه ساز آن طرف خیابان هر چه خاک است می ریزد توی خانه ی ما داد می زنم: بچه ها برگردید تو پاییز دعوایش شده  دارد با تابستان زور آزمایی می کند.
پنجره را می بندیم و می آییم  می نشینیم سر جایمان،  باد آنتن را جابجا کرده کانالها همه پریده اند رفته اند به ناکجا آباد.
بیزقولک دلخور می آید کنار من می نشیند و می گوید: مامان یه چیزی بگم باز نمي گی دیگه از این حرفها نزن ؟
می گویم: بگو دخترم نمي گويم دیگر از این حرفها نزن .
بلافاصله  احتیاط می کنم و ادامه می دهم  به شرطی که حرف بدی نباشد،‌ خوب ؟
می گوید: مامان  چرا خدا اینطوریه؟ نيگا  کن هر وقت می خوایم از یه چیزی خوشمون بیاد می فهمه ! زودی  همه چیز رو بهم می ریزه تا کوفتمون بشه! ببین چه کارایی می کنه چقدر لجبازه !
با دلخوري مي گويم: بيزقول جان هزار دفعه نگفتم هر حرفي مي خواهي بزني،‌  بزن ولي  با خدا كاري نداشته باش!

۳۱ مرداد ۱۳۹۰

ششصدو شصت و شیش سه تا شیش داره !

 يك چيزي مي خواهم بگويم بين خودمان باشد نمي دانم اسمش را چه بگذارم ولي براي من تصادف جالبي است مطلب از علائم ظهور امام زمان كه نوشته بودم توانسته است در لايك خور 665 لايك بگيرد.



** یعنی حالا که تب و تاب آخر الزمان خوابیده است من خارخاسک وار می خواهم بروم  خودم یک لایک دیگر به این نوشته  بدهم تا بشود عدد 666! آنهایی که عدد 666 را می شناسند می دانند این عدد دومین عدد از کتاب مکاشفات یوحناست که خودش یکی از علائم ظهور است. دارم دوباره تنور  آخر الزمان را روشنش می کنم، جای برادر مشایی جدا خالی است.

۳۰ مرداد ۱۳۹۰

فصل آخراز يك عاشقانه آرام

امروز كه داشتم تند و سريع مطالب پايان نامه ام را تايپ مي كردم يادم به چيزي افتاد. يك زماني بود پدرم باز آتش زده بود به مالش  بد وضع  ورشكست شده بود. خانه و زندگي اش را فروخته بود و به پيشنهاد يكي از دوستانش رفته بود يك روستاي دوري در اراك به اسم "خولوزين " "خوروزين " يا يك همچين چيزهايي يك تكه زمين خريده بود دلش مي خواست آنجا يك قطعه از بهشت را درست كند و بزند روي دست پدرمان آدم، مادرم حوا را بردارد ببرد توي بهشت خودش. خلاصه نشده بود پدرم اصلا مرد دور بودن از خانه و خانواده نبود ما هم كه همه دخترهاي سر به هوا. پدرم برگشت سر خانه اولش و تصميم گرفت از صفر شروع كند كبريت را گرفت و آتش زد به ارث و ميراث مادرم بعد آن تتمه هاي پول را هم برداشت دو دستگاه تايپ " بُرادر" خريد تا شركتي بزند و از راه تايپ پايان نامه و اينها كسب درآمدي كند. ارث و ميراث مادرم تمام شده  بود كه پدرم به فكرش رسيد به جاي تهران برويم قزوين زندگي كنيم شايد بتوانيم در بازار رقابت با شركت هاي اينچنيني سري توي سرها دربياوريم. من فوق ديپلمم را گرفته بودم كه رفتيم قزوين حالا فكرش را بكنيد يك عاشق دلخسته هم داشتم كه مدام برايم نامه پراني مي كرد. آن وقتها نامه و نامه نگاري هنوزمد بود و آقاي خانه هميشه برايم نامه مي نوشت توي نامه ها را هم پر مي كرد از خنزر پنزرهايي كه بتواند نظر من سنگدل را جلب كند از تركشي كه توي جبهه به كتف برادرش اصابت كرده بود تا  بند كفش دو سالگي خواهر كوچكش و عكس لخت و پتي چهار سالگي خودش كه خيلي هم اصرار داشت در جواب نامه بعدي  برايش برگردانم ! و ديگر خانه پرش طرح هايي از چشم و چار من كه دزدكي در دانشكده كشيده بودشان .
خلاصه ما با اين عقبه ي عاشقانه، عاشق دلخسته را گذاشتيم تهران و رفتيم قزوين. پدرم هم نتوانست شركت بزند چون مخارج خيلي بالاتر از آن بودكه فكرش را مي كرد بنابراين قرار شد ما توي خانه شركتمان را بزنيم حالا پدرم يك كارمندي داشت مثل من كه ديپلم ماشين نويسي هم داشتم اما درحالي كه همه شركتها داشتند با كامپيوتر كار تايپ پايان نامه هاي  دانشجويي شان  را انجام مي دادند من مجبور بودم با دستگاه بُرادر دوران جنگ جهاني دوم تايپ كنم. دو نفري تصميم گرفتيم قيمتها را بشكنيم و خيلي ارزان تايپ كنيم بعد هم تصميم گرفتيم كه بگوييم دانشجوها اگر دلشان مي خواهد بيايند توي خانه و به كار ما نظارت داشته باشند و براي اينكه بيشتر مشتري شوند قرار شد كيك و نوشابه هم بهشان بدهيم ! با همين ترفندها كار ما گرفت و يواش يواش پدرم شروع كرد به استثمار من  ، حالا من نمي خواهم  پشت سر مرده حرف بزنم ولي  اين باباي ما بابايي از من  سوزاند كه خودش مثنوي هفتاد من كاغذ مي شود  صبح من را مي كرد توي اين اتاق و شب مي آمد هشتصد صفحه از من تحويل مي گرفت بعد اگر اين هشتصد صفحه شده بود هفتصد و نود و نه صفحه سركوفت زدن و طعنه و تيله شروع مي شد كه تو اصلا كار بلد نيستي و بازيگوشي مي كني و حواست پرت است واين پست چي، چي مي آورد دم خانه هر روز تحويل مي دهد كه تو بدو بدو مي روي مي گيري اش؟  و از اين چيزها. خوب من هم البته بچه آن بابا بودم و كم نمي آوردم و در كل بعضي وقتها كه فشار رويم زياد مي شد  مي انداختم ناغافل  پايان نامه هاي مردم  را و مي رفتم پي بازيگوشي ام. باباي بيچاره  هم مجبور مي شد خودش بنشيند و شب تا صبح  سهم من را هم تايپ كند. 
ميان اين همه كارهايي كه تايپ مي كردم يك جواني هم آمده بود روي تز دكتراي ادبياتش كار مي كرد قرار شد او بيايد بنشيند كنار من و متن را بخواند و من تايپ كنم كه همزمان بتواند غلط گيري كند و جمله بندي هايش را اگرضرورت داشت عوض كند. من هم مطابق معمول موقع تايپ نظرات خودم را اعمال مي كردم و بعضي وقتها چيزهايي را دستكاري مي كردم بعد اين جوان با من بحثش مي شد با هم دعوا مي كرديم سر تايپ كردن يك صفحه آنقدر با من چانه مي زد كه فكش درد مي گرفت آخرش هم مي گفت باشد خودت درستش كن. اين كار لعنتي آنقدر طولاني شد كه اين پسر از من خوشش آمد  فصل آخر كه رسيده بوديم متوجه شدم كه چقدر كم حرف شده است مدتها مي نشست به جاي غلط گيري به دستها و صورت من نگاه مي كرد. من مثل حرامي ها بر مي گشتم مي گفتم : حواست به نوشته ات باشد اگر من غلط تايپ كنم حتي اگر نصف صفحه باشد و تو به من نگفته باشي من پول همه صفحه را از تو مي گيرم  او هم مي گفت:  تو نصف صفحه را غلط تايپ كن من پول همه اش را به تو مي دهم . من مي گفتم: نه اينطوري نمي شود بايد دو برابر بدهي براي اينكه براي غلط گيري آمده اي نشسته اي پيش من اما حواست جاي ديگري است. خلاصه از وقتي احساس كردم او جور ديگري شده است ديگر اظهار نظر نكردم مثل يك ماشين فقط تايپ مي كردم و هيچ نمي گفتم. يك روز همانطور كه تند و بي وقفه كلمات را رديف مي كردم و هيچ نمي گفتم ناگهان دستم را گرفت. خيلي مضحك است ولي اين اولين بار بود كه مردي غير از مردان خانواده دست من را مي گرفت. خوب آنهايي كه با معجزه  دستها آشنا هستند مي توانند بفهمند كه من دچار چه احساساتي شده بودم. يك جريان لغزنده اي از چيزي كه مي تواند عشق باشد در وجود من دويد. خواهش كرد به جاي ماشين بودن فكرم را به كار بياندازم و چيزهايي كه دوست دارم در تزش اضافه كنم .
فرداي همان روز كار را ول كردم و به تهران برگشتم ماندم تا دوباره دانشگاه قبول شدم. چند بار تلاش كرد با من تماس بگيرد اما نمي دانم چرا نمي توانستم دوباره ببينمش شايد فكر مي كردم اين رابطه بايد همينطور و در همين سطح باقي بماند عجيب است اين احساس گويي مرا بزرگ كرد انگار روح ديگري در من حلول كرده بود. 
خلاصه امروز وقتي داشتم تند تند پايان نامه ام را تايپ مي كردم ناگهان يادم به او افتاد. خودم دست خودم را گرفتم و به خودم گفتم به جاي ماشين بودن فكرت را بكار بيانداز بگذار چيزهايي كه دوست داري هم در زندگي ات جريان يابد.  

۲۷ مرداد ۱۳۹۰

وقتي پاي مصالح مالي به ميان مي آيد

بيزقولك باز هم پول تو جيبيي اش را گم كرده و بيزبيز را مقصر مي داند.
 بيزقولك : مامان من مي دونم اين خودش پولهاي من رو برداشته !
به بيزبيز نگاه مي كنم ؛
 بيزبيز: مامان دروغ مي گه اين اصلا بلد نيست پول نگه دار اسكناسهاش رو به جاي لحاف مي كشه روي باربي هاش مي گه باربي هاي من مايه دار هستند با پول خودشون رو گرم مي كنن  !
 به بيزقولك نگاه مي كنم ؛
 بيزقولك : خوب اگه روشون بود كه الان گم نشده بود معلومه يكي از روي اونها برداشته گذاشته تو جيب خودش !  تو برش داشتي من مي دونم .
 بيزبيز : به خدا مامان من بر نداشتم خودش گيجه !
بيزقولك : نخير تو برداشتي برش گردون بياد ببينم .
من مدبرانه  وارد دعوا مي شوم و مي گويم : بيزقول جان ببين داره مي گه به خدا بر نداشته اگه دروغ مي گفت كه خدا رو قسم نمي خورد .
 بيزقولك : بريد بابا شما ؛‌ من خودم صب تا شب هزار بار قسم خدا رو مي خورم همه اش هم دروغ  مي گم  اين هم داره دروغ مي گه بگو پولم رو بده  !

۲۵ مرداد ۱۳۹۰

به امید بازگشت گاوها

من گاوها را خیلی دوست دارم با اینکه همیشه از آقای خانه به دلیل  درگیر کردن عجیب خودش با گاوها گله داشتم  اما  بخاطر علاقه  شخصی ام به گاوها  بیشتر اوقات خیلی از این تمایلات افراطی را بی خیال شدم . راستش به نظر من آدمها با ناديده گرفتن شيوه ي زندگي گاوها  خيلي به خودشون جفا می کنن في الواقع دونستن مسائل گاوي خيلي وقتها مي تونه زندگي ما رو از اين رو به اون رو كنه . گاو حقيقتن شخصيت تحسين بر انگيزي داره و در مواقعي خيلي پيچيده تر و انساني تر از ما انسانها رفتار می کنه.  یه وقتي من رفته بودم روستا  دوره کار آموزی می گذروندم !عصر به عصر گاوها در دسته هاي كوچيك و بزرگ با تاني و وقاري مثال زدني بر مي گشتن  میومدن که  برن تو آخورهاي خودشون . همه ي گاوها سر به زير،  با قدمهاي سنگين و آروم  وارد روستا می شدن بعضي هاشون كه زنگوله به گردن داشتن آهسته و با يه نرمش عجيبي زنگوله رو تكون مي دادن که یعنی ما داریم می آیم ؛ ما داریم می آیم . فكرش رو بكنيد صداي قدمهاي سنگين و در عين حال نرم و سبك گاوها ؛ نشخار مداوم  فکها ؛ تكون خوردن ملايم سرها  ؛ تاپاله هايي كه اينجا و اونجا پخش مي شدن رو زمین و شکلهای انتزعی به خودشون می گرفتن  . واي باور كنيد چيزي قشنگ تر از اين بازگشت نبود. من رو دقيقن به ياد بازگشت انسان به سوي خودش مي انداخت .
 بگذریم ... بله داشتم می گفتم همین طور كه گله ها به هم نزديك مي شدن يه گاو مرد از اين دسته آروم آروم راه خودش رو کج می کرد به طرف  به يه گاو زن از دسته بغلي ، نه اينكه فكر كنيد تند تند و دستپاچه و مثل آدما گيج و گول و يه هويي  می رفت ها ، نه  ؛  آروم  آروم همونطور با وقار و سنگين كه از اول بود ؛ مثل يه مرد واقعي  بعد اگه گاو زن يه جفتك كوچولوئي نمي انداخت و راه خودش رو كج نمي كرد. گاو مرد مي فهميد كه اين گاو زن تمايل به برقراري ارتباط رو داره و مشكل خاصي نيست . راستي تا يادم نرفته بگم جفتك انداختن گاو زن هم خيلي متين و آروم بود و اصلن خشونتي توش ديده نمي شد و هيچ جور چنگ و دندون نشون دادن و جيغ و دادي چاشنيش نشده بود . فقط يه ماوووو كوچولو و كج كردن راه ِ گاوي خودش به يه سمت ديگه . نرم و سبكبال ؛  پر احساس و ظريف .
 داشتم چي رو مي خواستم براتون بگم؟ آهان گاو مرد مي رفت  به سمت گاو زني كه بهش تمايل داشت همونطوري كه همه گاوها سر به زير و با تاني و بدون توجه از كنار این  دو تا جفت عاشق رد مي شدن و همونطوري كه گاو زن  به راه خودش ادامه مي داد  و نشخوارش رو مي كرد  (اينجاش خيلي جالبه و بايد درس عبرتي بشه براي ما انسانها كه در اينطور مواقع نمي دونيم چيكار مي خوايم بكنيم و از كجا بايد شروع كنيم  )گاو مرد هم نشخوار كنان همون پشت مشتها  كار خودش رو مي کرد و خيلي باوقار میومد پايين  و باز هم صداي  زنگوله و قدمهای سنگین و تاپاله های بزرگ و  حركت به سمت دسته ي خودش .
 و همچنان بازگشت به روستا ادامه داشت نه  گاوی اعتراضي مي کرد، نه گاوی  چشم چروني بيجا داشت ، نه گاوی  در صدد بر ميومد که براشون تعیین تکلیف کنه که چطور بکنید و تا کجا باشه ، نه گاوی  از اين ماجرا فيلم تهيه  می کرد ، نه گاوی ارشادشون می کرد ، نه گاوی  دلش مي خواست خودش رو قاتي ماجرا كنه و دسته جمعی كار رو تمومش كنن ، نه خود اینها هوس می کردن با شلوغ کاری و کولی بازی توجه همه رو به خودشون جلب کنن  ، نه ارشادی بود که بیاد قسمتهای عاشقانه رو حذف کنه .
کلا این یه چیز خصوصی بود که بین دو تا گاو اتفاق افتاده بود و همه می دونستن که این یه پروسه طبیعی هست و باید باهاش کنار اومد . 

۲۳ مرداد ۱۳۹۰

وقتي پاي ناموس آقاي خانه وسط باشد

 بيزقولك باز هم با پسر زلزله و لوس حاج خانم " زلزالوس " دعوايش شده . با جیغ و داد و شلوغ کاری مي دود توي خانه و به آقاي خانه مي گويد : بابا زود باش بيا  شلوارت را براي زلزالوس بكش پايين ؛ همه ميخكوب مي شويم ؛ چند ثانيه نفسها حبس است عاقبت من مي گويم : چي شده مامان جان چرا بابا بايد  اين كار را كند ؟
مي گويد : زلزالوس براي اينكه ما را بترساند شلوارش را مي كشد پايين من هم بهش گفتم فكر كردي خيلي ترسناك هستي ؟ حالا مي روم به بابايم مي گويم بيايد شلوارش را برايت بكشد پايين تا ببيني ترسناك يعني چه !
آقاي خانه اخم مي كنند و تشر مي زنند كه بچه بيا تو خودت را لوس نكن ديگر هم نبينم كه بروي پايين با اين پسرك بازي كني !
من را هم دعوا مي كنند كه چرا مي خندي و تو خودت باعث شده اي بچه ها اينقدر گستاخ شوند ( من الان دعوا شده ام غصه دار هستم )‌ با چشمهای اشک بار!به آقای خانه می گویم : به جای اینکه تربیت مرا ببری زیر سوال یک چیزی به این حاج آقای گردن کلفت شکم گنده ات  بگو ؛  بگو که به جای  نماز و روزه بیاید پسرش را جمع کند تا دیگر برای بیزقولکمان  از این کارهای ترسناک نکند . 
 آقای خانه هم به ترنج قبایشان بر می خورد پای ناموسشان وسط است خوب ؛ زنگ می زنند به حاج آقا "باباي زلزالوس " می گویند  : حاج آقا جان  وقت نیایش  دم افطار یک دعایی هم برای زلزالوستان بکنید ظاهرا دردانه اتان  چیزی ترسناک تر از آنچه توی شلوارش هست پیدا نکرده می خواهد با همان دخترک من را بترساند .
حاج آقا از آن ور گوشی ! با هن هن می گوید : بابا این دخترت با تی زمین شوی  کوبیده توی سر پسرمن ؛ پسر من هم  زورش به او نرسیده خواسته از خودش دفاع کند گفته : الان شلوارم را برایت پایین می کشم .
آقای خانه می گوید : ها پس خوب مواظب باش نكند تو علي علي بگويي و  تخم و ترکه ات  عمر و عاص* از آب در بيايد .
من و بیزقولک به هم نگاه موذیانه می کنیم و برای هم وی نشان می دهیم .

ته نوشت : حکایت  برهنه شدن عمرو عاص  در میدان جنگ با علی است .   

۲۱ مرداد ۱۳۹۰

مصايبي كه ايران به سر ما مي آورد

 ايران جفت مي خواهد  اين خودش دو مرحله دارد  :
الف ) ما نمي توانيم برايش جفت مناسب پيدا كنيم كه اين باعث مي شود ايران يك هفته اعتراض كند و جيغ و داد راه بياندازد و حق طبيعي اش را از ما مطالبه كند  و بعد خاموش مي شود و يكي دو ماه بعد همين آش و همين كاسه است .
 ب) ما مي توانيم برايش جفت پيدا كنيم كه اين خودش دو مرحله دارد :
ب- اول :  جفتش مناسب و اصيل و به درد بخور نيست بنابر اين شصت و سه روز ديگر برايمان سه يا چهار توله غير اصيل و معمولي به دنيا مي آورد كه حتي نمي توانند گليم خودشان را از آب بيرون بكشند بنابراين ما را بيشتر توي خرج مي اندازند و ما از پسشان بر نمي آييم و مجبور مي شويم بكنيمشان توي گوني و...
ب - دوم :  جفتش مناسب و اصيل مي شود بنابراين شصت و سه روز ديگر ايران برايمان سه يا چهار توله اصيل به دنيا مي آورد كه هر كدام يك مشتري دست به نقد دارند كه مي توانند به قيمت مناسب آنها را خريداري كنند بنابراين ما مي فروشيمشان و ايران مي تواند از قِبَل  مخارج فروش آنها زندگي بهتري داشته باشد .

ته نوشت : راستي اين حمايت بي چون و چراي ما از حكومت ديكتاتور سوريه براي چيست ؟ اينها دارند هم خودشان را به هلاكت مي كشانند و هم  ما را ؛  حكمش اين است كه ما فورا ً جفتمان را عوض كنيم و به جايش جفتي بگيريم كه  بجاي وبال گردن ما شدن  بتواند در ابن  وانفساي  فلاكت اقتصادي هم  گليم خودش را  از آب بيرون بكشد هم قايق به گل نشسته ي ما را . 

۱۶ مرداد ۱۳۹۰

حقيقت و مجاز

بيزقولك را مي برم كلاس زبان اسمش را بنويسم مدير آموزشگاه مي آيد جلو گرم سلام و عليك مي كند . هر چه نگاهش مي كنم يادم نمي آيد او را كجا ديده ام . عاقبت مي پرسم : شرمنده  قيافه اتان  خيلي خيلي آشناست اما يادم نمي آيد شما را كجا ديده ام !
 آشنايي مي دهد دختر يكي از همكاران قديمي است كه هفت هشت ده سال پيش ديده امش .
 مي گويم : اي واي تويي  شيلا جان ولي تو كه رنگ چشمهايت آبي بود ؟
 مي خندد و مي گويد : اوه اونها كه لنز بودند اين چشمها مال خودم است !
 لب همان لب است ،  بيني همان بيني است ،  چانه همان چانه است ،  حتي ابروهايش به همان نازكي است كه پيشتر بودند  فقط لنزهايش را برداشته و من ديگراو را نشناخته ام .
 فكر مي كنم چه عجيب ! من را باش  ، درست غيرواقعي ترين عضو صورتش به يادم مانده است .
همه ما اينطور هستيم گاهي وقتها آنقدر جذب  دروغ  مي شويم كه حقيقت را با تمام بزرگي اش نمي بينيم . 

۱۳ مرداد ۱۳۹۰

پروسه حمام رفتن

بيز بيزرا به زور توي حمام مي چپانم  نيم ساعت بعد صدايم مي زند هنوز توي لباسهايش هست از لاي دري كه به زور گرفته ام تا باز نكند التماس كنان مي گويد :  مامان مي شه فردا برم حموم ؟
در را مي بندم و مي گويم : خودت را مي شويي و مي آيي بيرون !
نيم ساعت  بعدترش باز هم صدايم مي زند هنوز لباسهايش را در نياورده مچ دستم را مي گيرد و التماس كنان مي گويد : مامان به خدا قول مي دم فردا بعد از كلاس كاراته برم .
دستم را از دستش در مي آورم و در را به زور مي بندم و مي گويم : بعد از حمام با هم صحبت مي كنيم .
چند دقيقه  بعدترترش با عصبانيت فرياد مي زند : من با اين صابون تنم را نمي شورم ؛ شامپو بدن مي خوام از اونهايي كه دون دون توش داره برام بياور.
چند دقيقه بعد ترتر ترش فرياد مي زند : مامان خانوم يادت باشه اين بار آخري است كه به زور شما مي رم حمام .
خوب ديگرعادت كرده ام حمام رفتن اعضاي خانه پروسه است وقتي آقاي خانه  مي روند  حمام  چند دقيقه بعد فرياد مي زنند : خار خاري  صابون !
چند  دقيقه بعد ترش دوباره فرياد مي زنند : خارخاري ريش تراش مرا با فرچه بياور!
چند دقيقه بعد تر ترش فرياد مي زنند : خارخاري جان اين بار آخر است بي زحمت حوله .
بيزقولك را كه اجازه مي دهم برود آب بازي كند چند دقيقه بعد فرياد مي زند : مامان خارخاري اون ظرف قرمزه رو بيار ! 
چند دقيقه بعدترش فرياد مي زند : مامان خارخاري اون باربي مو طلايي ام رو هم بيار .
چند دقيقه بعدترش فرياد مي زند : مامان خارخاري  قاشق چوبي بزرگه رو بيار !
چند دقيقه بعدترترش فرياد مي زند : مامان جون اين بار آخر است اون پارچه گل گلي كه مي اندازم روي عروسكهام رو هم بيار ...

۱۱ مرداد ۱۳۹۰

دعای شب اول ماه مبارک رمضان

شب است دخترها را می بریم بیرون کتابی بخریم ؛ بستنی بخوریم و پیاده روی کنیم . جلوی بستنی فروشی  یکی دو پسر بچه ی متکدی دوره امان می کنند .  بیزقولک خودش را به من می چسباند .
 آقای خانه می گویند : اگر بستنی می خواهید بیایید مهمان من برایتان می خرم  ولی من پول  بده نیستم !
پسرها خودشان را مهمان می کنند؛ بستنی اشان را می گیرند و راهشان را می کشند و می روند .
بیزقولک اما ناراحت است می گوید : مامان بابا آخه  این بچه ها چرا می آن گدایی ؟ چرا فقیرن؟
آقای خانه می گوید : بیزقول جان بابا  ؛ همه که مثل شما پدر و مادر با پدر و مادری ندارند !
من می گویم : مامانی بعضی از اینها را دزدیده اند بعد وادارشان می کنند گدایی کنند ببین به تو می گویم توی کوچه خیابان دست ما را ول نکنی یا سرخود پا نشی بروی توی خیابان می دزدندت .
بیزبیز می گوید : تازه بعضی از اینها مامان باباهاشون معتاد هستن اینها رو می فرستن گدایی تا خرج اعتیادشون رو در بیارن .
بیزقولک می گوید : تو حرف نزن ! از مامان بابا پرسیدم ( با هم قهر کرده اند مطابق معمول ) و می گوید : مامان آخه چرا خدا به اینها کمک نمی کنه اصلا من فکر می کنم خدا یه نور بی خاصیته ! که او بالا نشسته و هیچ کاری هم نمی تونه بکنه .
من می گویم : نه این حرف رو نزن خدا بنده های خوبش رو آفریده که به این آدمها کمک کنن .
بیزقولک می گوید : نخیر اگه دلش می خواست از همون اول داستان اینها رو فقیر نمی آفرید . براشون یه کاری می کرد .
من می گویم : آنوقت از کجا می فهمید که کدوم یک از ما خوب هستیم و کدوم بد ؟ کدوم به آـدمهای دیگه کمک می کنیم و کدوم نمی کنیم ؟ تو هم به جای این حرفها اگه نمی تونی کمکی بهشون کنی لااقل براشون دعا کن که خدا یه راه خوب جلوی پاشون بذاره !
بیزقولک سرش را تکان می دهد و در همان حال  می گوید : خداخان ! به جای اینکه بچه ها رو ول کنی به امان خدا لطفا یک کاری براشون بکن که فقیر نباشن .


ته نوشت : فکر کنم  بهتر است دیگر بیزقولک را برای حفظ کردن رباعیات خیام تشویق نکنم . همین که دعای فرج را حفظ کند کافی است .

۱۰ مرداد ۱۳۹۰

با حلول ماه مبارک رمضان دزد و صاحب خانه با هم به تفاهم می رسند

 روز روشن ایستاده ام توی تراس منظره زیبای برج سازی آن طرف خیابان را نگاه می کنم . گرد و خاک و خس و خاشاک ! و صدای خالی کردن مصالح را هم ؛ با اشد درجه به صورت  صوتی و تصویری دارم .
یکهو می بینم یک پسری هفده هجده ساله از دیوار خانه امان دارد بالا می آید . پسرک همین که می رسد روی دیوار و می خواهد بپرد پایین خدایی می شود که سرش را بالا می گیرد و من را که خیلی متین و مهربان نگاهش می کنم می بیند .
همانجا یک لحظه ای مکث می کند و بعد با خونسردی می پرسد : ببخشید منزل حاج حبیب اصغر نژاد مسلمان زاده ؟
من هم خیلی خونسرد می گویم : نخیر اینجا حاج حبیب  نداریم باید از دیوار کس دیگری بروی بالا !
می گوید ببخشید و بر می گردد ؛ می پرد پایین و می رود تا منزل حاج حبیب اصغر نژاد مسلمان زاده  را پیدا کند از دیوارش برود بالا .