۵ مهر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

از علائم ظهور امام زمان4 - شيوه هاي تقلب تكامل مي يابد

بيزقولك امتحان زبان دارد. 6 درس را بايد بخواند و ياد بگيرد.مي نشانمش توي اطاق مكلفش مي كنم به خواندن زبان.
بازيگوشي مي كند مدام . يك ساعت بعد مي روم مي بينم روي كاغذ دراز و باريكي بعضي لغات را نوشته و در حال لوله كردن آن است!
مي گويم:  بيزقول جان مامان چه مي كني؟ تقلب مي نويسي؟
مي گويد: نه مامان اين كه تقلب نيست اين را نوشته ام براي معلمم كه فقط همين ها را از من بپرسد!
مي گويم : پس چرا اينها را اينطور نوشته اي؟  چرا لوله اش مي كني ؟
مي گويد: نمي خوام بچه ها ديگه بقهمن خانوممون  چيا رو مي خواد از من بپرسه! 

۳ مهر ۱۳۹۰ ه‍.ش.

وقتي تاس ها همينطوري بيايند و مهره هايت تنها بمانند ...


تلويزيون  گزارش سفر رييس جمهور به آمريكا را پخش مي كند. لابد باز هم هاله ي نور، لابد باز هم دعاي فرج،‌ لابد بازهم آقاي چيززاده خبرنگار بيست و سي كه دنبال كله پاچه در خيابانهاي آمريكا مي گردد. دنياي عجيبي است رييس جمهور تند تند مي رود آمريكاي جهانخوار يا روزها اينقدر پرشتاب مي گذرند. انگار همين ديروز بود كه رفته بود آنجا دعاي فرج مي خواند و دوستانش اين پايين برايش كف مي زدند. اين روزها اما چه تنها به نظر مي آيد آن بالا!
دخترها كاري به كار تنهايي رييس جمهور كشور ايران  در ينگه دنيا ندارند بيزبيز نشسته است به بيزقولك تخته نرد ياد مي دهد. يادش مي دهد كه هيچگاه نبايد مهره اي در خانه اي تنها بماند.
مي گويد: تنهايي يك مهره در تخته نرد هميشه خطرناك است آنقدر كه مهره  حريف مي تواند مهره تو را به آساني از زمين بازي خارج كند.
 بيزقولك مي گويد: به من چه تاس ها همينطوري عددهاي خودشان را مي آورند! من هم  ممكن است مجبور شوم مهره ام را تنها در خانه اي بگذارم اين كه نمي شود.
  بيزبيز مي گويد: بايد سعي كني زود يك مهره ديگر رويش سوار كني وگرنه ...
آقاي خانه تنهايي اشان را با تلفن كردن به گاوداري پر مي كنند. من تنهايي ام را با نوشتن.
ايران اما مي رود روي ميز توالت مدتها مي نشيند عكس خودش را توي آينه تماشا مي كند.
به او مي گويم: ايران جان، عزيزم اين عكس خودت است كه توي آينه مي بيني خيال نكن  دوست گربه اي  پيدا كرده اي، تنهايي ات تمام شده است،‌ خودت را هم بكشي  تو در دنياي خانه ما تنهاي تنها هستي! اما،‌ وقت جفت گيري ات كه برسد من تو را با يك گربه ي نر  اصيل،  آشنا مي كنم تا تنهايي ات را پر كني! و بچه گربه هاي زيبا بدنيا بياوري .

۳۰ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

تابستان خود را چگونه گذرانديد

تابستان سختي بود به لحاظ خواباندن بيزقولك،‌ شبها ،‌
هزار بامبول براي من در مي آورد تا بالاخره ساعت يك نصف شب مي رفت توي رختخواب تازه  يا آب مي خواست ، يا گرسنه مي شد،‌ يا جيشش مي گرفت. يا مي ترسيد. يا گرمش بود.  در بدترين شرايط حرفش مي گرفت،‌
مثلا مي پرسيد : مامان چه جالب من دارم بزرگ مي شم؟
مي گفتم: بله خوب همه بزر گ مي شن .
بعد مي گفت : يعني من بزرگ مي شم بچه دار مي شم ،‌ بعد بچه من بزرگ مي شه بچه دار مي شه ، بعد بچه اون بزرگ مي شه بچه دار مي شه، بعد بچه اون يكي بزرگ مي شه بچه دار مي شه بعد بچه اون،  اون يكي بزرگ مي شه بچه دار مي شه، بعد بچه  ....... واي مامان اين همه آدم كه همه فاميل ما مي شن!
مي گفتم : بله ما مي توانيم فاميل زيادي داشته باشيم  وقتي همه ي مان بزرگ شويم. حالا بخواب دخترم .
مي گفت : نه مامان نرو! ببين چقدر جالبه يعني من مامان دارم. تو مامان داشتي،‌ مامانت مامان داشته. مامان بزرگت مامان داشته،‌ مامان ِ مامان بزرگت مامان داشته . مامان ِ مامان ِ مامان بزرگت ........................

۲۹ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

صرف افعال ضروري

دزدي كردن مثل يك بيماري مسري است وقتي همه گير شود اجتماعي  را آلوده مي كند بنابراين توصيه مي كنم  نگاهي بياندازيم به صرف افعالي كه در مملكت گل و گلاب كاربرد بيشتري برايمان دارد .
دزدي كردم
دزدي كردي
دزدي كرد
دزدي كرديم
دزدي كرديد
دزدي كردند

دزد بودم
دزد بودي
دزد بود
دزد بوديم
دزد بوديد
دزد بودند

دزديدم
دزديدي
دزديد
دزديديم
دزديديد
دزديدند

ضرورتا فعل خوردن چون معنايي دو پهلو دارد مي تواند در اين افعال جاي ويژه داشته باشد.
خوردم
خوردي
خورد
خورديم
خورديد
خوردند


۲۸ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

دزدي ما و دزدي اونا هر دو شيرینند اما اين كجا و آن كجا !

آقايون،‌ خانومها يه چي ، مي خوام اعتراف كنم مي دونم نظرتون رو نسبت به من بل كل عوض مي كنه ولي عيبي نداره بگم و بميرم بهتراز اينه كه نگم و بميرم. چن وخ پيش من برا يكي از پيمانكارهاي  شركتمون  يه كاري رو ريديفش كردم! اين آقا هم تو يه پاكت خيلي محترمانه اي چهار تا سكه ي تمام بهار آزادي گذاشت آورد تحويل من داد. من هم اولش يك كمي لوس شدم و ناز كردم و نمي خوام و چرا آخه و اينا بازي درآوردم بعد هم تندي گرفتم گذاشتم توي جيبم. تا يه مدتي هم البته عذاب وجدان داشتم البته نه از اون لحاظ ها كه شما فكر مي كنيد. واسه خاطر اينكه دوربين هاي مدار بسته وصل كرده بوديم تو سالن اصلي انبارمون، همش مي ترسيدم يكي من رو ديده باشه بره راپرتم رو بده!  دو سه ماه گذشت خبري نشد بعدش هم اين ماجراي اختلاس نجومي پيش اومد من اينقدر بابت گرفتن اون سكه ها از خودم راضي شدم!  اينقده به خودم مي بالم!  كه حد و حساب نداره. حالا البته مي خوام خمس حق الزحمه ي  كارچاق كنيم ! رو بدم سكه هام  روحلالش كنم دنبال مستحقش مي گردم كه درصد اون رو هم بدم خيالم از هر جهت راحت بشه .

۲۵ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

ابن الوقت ها و بي وقت ها

حاج خانم مادر زلزالوس مي خواهد باب مودت و دوستي دوباره را بينمان باز كند مي گويد :  بيا بچه ها را برداريم برويم پارك. دوست ندارم با او بروم از عقايدش خوشم نمي آيد اما مي گويم : حالا كه دست دوستي به من داده  عقده اي بازي است  دستم را عقب بكشم . دخترها را بر مي دارم با زلزالوس و مادرش راه مي افتيم . زلزالوس اما انگار دولش را گره زده باشند يك جا بند نمي شود بالا و پايين مي پرد اينطرف و آنطرف مي دود. حواسم هست خودم را كنترل كنم يك وقت دور از چشم مادرش يك گوشي، دماغي، جايي از او نپيچانم . تا برسيم به پارك دوبار نزديك است برود زير ماشين ،‌ يك بار تنه مي زند به يك آقاي محترم كهنسالي و او را مي چسباند به ديوار. يك بار هم سطل زباله خيابان را تند مي چرخاند و آشغال ها را بر مي گرداند روي زمين.  حالا آمار اينكه چند بار زنگ در خانه هاي مردم را زده است و جلو جلو دويده خدا مي داند. به پارك كه مي رسيم  همان ورودي پارك پايش گير مي كند به جدول كنار باغچه و پرتاب  مي شود روي سنگهاي پياده رو  و دست و صورت و پايش آش و لاش مي شود. بچه دادش به هوا مي رود و از درد به خود مي پيچد .مادرش اما،‌ داد و هوار راه مي اندازد و از دستپاچگي  به جاي آنكه ببيند زلزالوس چه اش شده است وقت گير آورده  دق و دلي اش را سر بچه خالي مي كند كه :  اي پدر سوخته حقت است!  خوب شد افتادي! دلم خنك شد!  ببين من از دست تو چه مي كشم؟ مي خواستي اينقدر بدو بدو نكني! اينها هم بچه هستند تو هم بچه هستي! زلزالوس خون از دست و بالش مي رود اما بغض كرده و از ترس مادر اشكش را پاك مي كند. مي گويم: چه ات شده است؟ مي گويد: هيچي! بيزبيز و بيزقولك  ابن الوقت شده اند دلشان خنك شده پوزخند مي زنند بيزبيز آرام زير گوش من مي گويد: مامان ولش كن يادت نمي آيد موهاي دمب ايران را چيده بود؟ الان  خودش را به موش مردگي زده نگاه كن خيلي هم دردش نيامده ( لابد بعد هم مي خواهد بگويد خودش را نمادين زده زمين ولش كن )‌بيزقولك هم با بدجنسي جوري كه حاج خانم نبيند براي زلزالوس  زبان درازي مي كند . عصباني مي شوم سر همه اشان داد مي كشم كه  برويد كنار ببينم.  حاج خانم شما بروآنجا روي آن  صندلي بنشين.  بيزبيز تو هم خواهرت را بردار ببر آنطرف.
 بعد مي روم سروقت زلزالوس از توي كيفم دستمال مرطوب در مي آورم دست و پايش را كه خوني شده پاك مي كنم،‌  مي خواهم يادش بياورم آن همه شيطنتي كه كرده  اما دلم نمي آيد. اگر هيچ چيز خوب از پدرم ياد نگرفته باشم اين شعر منتسب به پورياي ولي را كه مدام مي خواند يادم مانده است " گربر سر نفس خود اميري مردي / ور بر دگري نكته! نگيري مردي / مردي نبود فتاده را سنگ زدن / گردست فتاده را بگيري مردي"
 ( حالا البته ممكن است مسعود مشهدي بيايد بگويد: چرا مي گويي مرد دست از سر مردها بردار نامردها را بچسب )‌ آقا جان اصلا هر چيزي كه شما مي گوييد: گر دست فتاده را بگيري زني!  "

۲۴ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

خانم سميه توحيد لو


خانم سميه توحيد لو يك بار در وبلاگتان مرا معرفي كرديد. نوشتيد من كشف جديد شما هستم. از مكالمات من با بيزبيز و بيزقولك خوشتان آمده بود. خواندن وبلاگ  مرا به دوستانتان توصيه كرده بوديد. شايد امروز روزي است كه من بايد از شما بگويم.  چيزي بنويسم كه نمك بر زخمهاي شما نباشد. روح مجروح شما را التيام بخشد. خانم سميه توحيد لو سرتان را بالا بگيريد  تازيانه را چه نمادين بر شما زده باشند و چه غير نمادين شما سر بلنديد. تازيانه را ظالمان به دست دارند اين را ديگر همه مي دانند. 

۲۳ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

من بیزقولک هشت سال دارم

بيزقولك را برده ام برايش كفش مدرسه بخرم. يك دمپايي لا انگشتي ل‍ژ دار قرمز و سپيد ديده است مي گويد همين را مي خواهم. من مخالفت مي كنم، او اما پايش را كرده توي لنگه دمپايي  و در نمي آورد.
 مي گويد: براي من همين را بخر؟ چرا نمي خواهي كفشي كه دوست دارم بپوشم ؟
برايش دليل مي آورم كه اين كفش كمرت را درد مي آورد، به درد مدرسه ات نمي خورد،‌ مدرسه ايراد مي گيرد و هزار و يك چيز ديگر.
مي گويد: چرا خودت بايد كفش پاشنه بلند بپوشي و من نپوشم من كه به اندازه تو قد بلند نيستم .
فكر مي كنم بچه ام مي خواهد هم قد و قواره من شود،  قند توي دلم آب مي شود.
 مي پرسم : بيزقول جان فكر مي كني خانمها براي اين كفش پاشنه بلند مي پوشند كه قدشان بلند شود؟
مي گويد: نه فكر مي كنم براي اين كفش پاشنه بلند مي پوشند كه قدشان اندازه مردها شود كه موقع بوسيدن همديگر زياد مجبور نباشند روي انگشت پايشان بلند شوند.
چشمهايم به قاعده يك ديش ماهواره  گرد مي شود،‌ می دانم بابا رسما ً گند زده ام با اين تربيت كردنم .
دمپایی را به زور از پايش در مي آورم و يك كفش كتاني سپيد وصورتي برايش مي خرم. با كلي چانه زدن و مرگ من جان من قرار مي شود تا پانزده سالگي دندان روی جگر بگذارد تا وقتش برسد. بعد برايش يكي از همين دمپایی ها بخرم .
 كوتاه نمي آمد پدر سوخته مي خواست همين امسال يكي داشته باشد .

۲۲ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

دوست جدید من موش


من تا به حال روی مرغ و خروس و گاو وگوسفند و سگ و گربه و حتی مرغ عشق و مارمولک و بچه های خودم و همکارها و آقای خانه و بعضی خواننده های وبلاگم  اسم گذاشته ام، اما  هنوز نشده است که روی موشی  اسم بگذارم. مدتی است اما یک موش توی محل کار من پیدا شده، صبح به صبح می آید از دستم خوراکی اش  را می گیرد و از تنبلی می رود دو قدم آنطرف تر نوش جان می کند . گاهی با هم بحث می کنیم، او البته بیشتر شنونده است ولی همین که سرش را تکان می دهد خوب معلوم است که می فهمد چه می گویم. فکر می کنم پسر باشد من البته چشم چران نیستم یا اگر هم باشم تا به حال نظر خاصی نسبت به موشها نداشته ام اما یک بار که با تنبلی خودش را ولو کرد روی یکی از طبقات کتابخانه ام یک چیز کوچولوی دومبولی مانندی زیر دمش دیدم. نمی دانم نامزد دارد یا ندارد ازدواج کرده و عائله دارد یا نه  فقط همینش معلوم است که تنبل است و تن به کار نمی دهد، گاهی اما رگه هایی از شوخ طبعی در رفتارش دیده می شود، .مثلا همین پریروز رفته بود توی کشوی میز من و روی تمام اسناد مالی شرکتمان  فضله انداخته بود، یا یک بار رفته بود توی کتابخانه و گوشه ی بعضی کتابهای تاریخ معاصرم  را جویده  بود . خلاصه گیر  کرده ام می خواهم اسمی برایش بگذارم ولی اسمم نمی آید «دم کلفت » خوب است اما قبلا روی یکی از خروسهای آقای خانه گذاشتمش می ترسم خروس بفهمد و بخواهد تلافی اش را سر مرغهای بیچاره در بیاورد. اگر را دستتان است  و غرورتان جریحه دار نمی شود و دست به خیر هستید یک اسمی بگویید روی این موش تنبل و بازیگوش و طنز پرداز خودم بگذارم، جای دوری نمی رود شاید هم روزی موشکم با سردار مردارها  * دوست شد  یا اختلاس مختلاسی به هم زد  و برو بیایی پیدا کرد آنوقت است که می توانیم امیدوارباشیم هم دست منرا بگیرد و هم دست شما را.


 *ته نوشت: آن سردار مردارها را با فتحه ی روی  میم  بخوانید. حالا نشود که با ضمه بخوانیدش برای من حرف دربیاید.  

۲۱ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

رابطه ها 2



يه زماني اون قديم نديمها كه برادرهام رفته بودن جبهه من يك شال گردن رنگي به رنگي تو كلاسهاي حرفه و فن ياد گرفته بودم،‌ بافته بودمش براي خودم بعد نمي دونم كدوم عمليات بود كه مدام مارش و اينها مي زدن توي راديو و هي مجري ميومد آلارم مي داد: شنوندگان عزيز توجه فرماييد! شنوندگان عزيز توجه فرماييد! خونين شهر ، شهر خون؛‌ ... يا نه‌،‌ مربوط به آزاد سازي خرمشهر نبود فقط يه عمليات بود كه طي اون يه تكي، پاتكي،‌ چيزي اين طرفي ها به اون طرفي ها زده بودن،  يا نزده بودن،‌ خورده بودن ولي مي گفتن زديم. خلاصه جو من رو گرفت و اين شال گردن رو فرستادم به جبهه هاي جنگ حق عليه باطل حالا كاري نداريم كه تو چله تابستون بود و اونجا هم خوزستان بود. مهم اين بود كه من شال گردن رنگي به رنگي خودم رو فرستادم جبهه. و بعد روزها و روزها نشستم تا يكي از جبهه هاي جنگ حق عليه باطل براي من نامه بنويسه كه شال گردن شما به دست من رسيد عجب طرح و رنگ قشنگي انداخته بوديد روش و خلاصه اين مقدمه اي بشه براي باب آشنايي. ولي نشد هيچ كس هيچ روزي باب آشنايي رو با من باز نكرد و بعد من به اين نتيجه رسيدم كه شايد اصلا شال گردن من به جبهه نرسيده ويه جايي، ته يكي از كارتن هاي كمپوت يا تن ماهي مونده، بعد موقع خالي كردن كارتن ها اين بيرون افتاده و با پاي يك راننده شوت شده كنار كيسه زباله ها و با زباله ها خالي شده توي ... اوه پروسه طولاني داره،‌  اين كه يك فعل از كجا به كجا مي رسه و اثرش چه تاثيري مي تونه داشته باشه. يه زماني بود جشن عاطفه ها بود نزديك باز شدن مدرسه ها من مي نشستم هديه هايي كه خريده بودم كادو مي كردم. دفتر و مداد رنگي و خودكارو جامدادي ... بعد بابام مي نشست با نگاهي عاقل اندر سفيه نگاهم مي كرد و پوزخند مي زد! من بهش مي گفتم :حالا چرا مي خندي خسيس ؟ چون به زور ازش پول گرفته بودم تا اون چيزها رو بخرم وبابا مي گفت: از خوش خيالي تو مي خندم اينكه امروز اينطوري داري كادو مي كني ولي فردا طوري مي شه كه اگه بچه هاي خواهر يا برادرت يا همسايه ات احتياج داشته باشن به نون شب، ‌شونه بالا مي اندازي و مي گي : به من چه ؟ چرا فلاني كمك نمي كنه يا فلاني نمي ده ؟ يا وقتي من گرفتار بودم چرا اينها به دادم نرسيدن؟
و من مي گفتم : چقدر بدبين؟ و او مي گفت: تبليغات شما رو اغفال كرده چند سال ديگه همين ها كه امروز تشويقتون مي كنند،‌ طلبكار مي شن و براي حس همدردي  شما تعيين تكليف مي كنند. به شما خط مي دن كه چه وقت؟ كجا؟ چطور؟ و به چه كسي؟ كمك كنيد و بعد يواش يواش ازتون نمي خوان كه بيايد بديد،‌ خودشون ازتون مي گيرن اون هم به زور. و بعد اينطوري مي شه كه شما تازه مي فهميد رودست خورديد و گذشت و ايثار و اينها همه كشك ِ وقتي به اجبار بهتون تحميل مي شه وخدا كنه اون روز من نباشم كه ببينم  اخلاقيات ارزش خودش رو براتون از دست داده.





۱۹ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

رابطه ها

رفته ام توي كيف فروشي وسط بازار،‌ مادر و پدري آمده اند براي دو پسرشان كيف بخرند. برادر كوچكتر كيف گران تري مي خواهد. پدر و مادر زيرگوشش مي خوانند كه اين كيف گران است از پس خريدنش بر نمي آيند،‌ بخصوص آنكه بايد دو كيف بخرند. پسر كوچك عقب نشيني مي كند اما برادر بزرگترمادرش را كناري مي كشد و مي گويد: مامان كيف من كه خراب نشده فقط كمي رنگش رفته من امسال كيف نمي خرم براي احسان همان كيفي را بخريد كه دوست دارد.
من نزديك است اشكم در بيايد اما خانواده عين خيالشان نيست انگار اين جور ايثارها برايشان هميشگي است. به نظر مي آيد گاهي پول نداشتن با انسان بودن رابطه ي مستقيم دارد.

ته نوشت: مي خواستم بنويسم خواهر و برادرهاي من هم عيناً همينطور بودند با اين تفاوت كه ما تعدادمان بيشتر بود هيش كي هم كوتاه نمي آمد ماه دوم مدرسه هم يه جاي كيف من پاره بود كه بايد تا آخر سال همان را با هر بدبختي دس! مي گرفتم.

۱۴ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

زبان ايران ما بلند است اما دست و پايش كوتاه

بيزبيز يك كاسه ماست آورده انگشت انگشت به ايران ماست  مي خوراند. فكر مي كنم گربه مان ويار ماست كرده است مي ترسم بخورد سرديش شود. با خودم فكر مي كنم بعدش چطور بايد به او نبات داغ بخورانم  تا حالش خوب شود؟
آقاي خانه اما ابرو درهم كشيده اند و سبيل مي جوند آخرش تحمل نمي كنند و مي گويند : بيزبيز،  باباجان، عنايت داري كه اين گربه با اون زبوني كه داره انگشت تو رو  ليس مي زنه جاي ديگرش! رو هم ليس مي زنه؟
بيزبيز مي گويد : ايي بابا! و مي رود تا انگشتش را بشويد. 
ايران حيران مي ماند كه چطور شد با يك جمله، نعمت از برش دور مي شود،  بعد هم به صرافت مي افتد خودش را تميز كند  شروع مي كند به ليسيدن موهاي بلند.
 ايرانمان زبانش دراز است،‌ موهايش بلند،  دست و پايش كوتاه،‌ گربه ي ايراني است ديگر، اما با آن زبان دراز  ليسيدن موهاي بلند خيلي خيلي سخت است. 
به آقاي خانه مي گويم: نگاه كن ببين اين بيچاره نمي تواند موهاي بلندش را ليس بزند زبانش خيلي دراز است،  ميان موهاي بلند گير مي كند. امروز و فردا دوباره بايد ببرم بشويمش،‌ بيچاره حتي از پس تميز كردن خودش هم بر نمي آيد.
آقاي خانه مي گويند: اگر مي توانستي زبانش را كوتاه كني شايد خودش از پس تميز كردن خودش بر مي آمد.
مي خندم و مي گويم:  افكارتان خيلي خطرناك  شده است آقا جان اينقدر ننشينيد اخبار پريشان كشورهاي ديكتاتوري را تماشا كنيد. كمي هم به خود بياييد همين الان شما يك انگشت ماست را از ايران دريغ كرديد. حالا به صرافت افتاده ايد زبانش را هم كوتاه كنيد؟ 

۱۳ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

حكايت ذرت مكزيكي با قارچ و سوسيس وسس مخصوص



حال گرفته اي دارم،  سردرد بدي دارم،‌  روزهاي آخر شهريور است  بدو بدو مي كنم براي آنكه وسايل مدرسه دخترها را تهيه كنم. بيزبيز وقت بلوغش است پدر من را درآورده. من خودم  صدو هفتاد نوع پدر سوخته بازي در دوران بلوغ بلد بودم كه بيزبيز انگشت كوچك من هم نمي شود بعد اين بچه مي خواهد من را بپيچاند.  بابا جان خدا روحت را قرين رحمت كند آنوقت ها كه تو به من مي گفتي: من خودم ختم اين كارها هستم،  تو مي خواهي سر من را كلاه بگذاري؟  باور نمي كردم فكر مي كردم يك چيزي توي هوا گفته اي،  ولي نگرفته اي كه من چه كرده ام. حالا ببين چطور گرفتار همان مصيبت تو شده ام؟ اين  قسمت را با، باباي خدا بيامرزم بودم با شما نبودم درز بگيريدش . رفته ام  اطاقشان را تميز كنم انگار توفان كاترينا و نارميا و زامبيا با هم  توي همين يك وجب جا  راندوو  داشته اند همه چيز كن فيكون است. ميان اين بلبشو مي بينم بيزبيز كتاب " دهكده هاي جادوي "  " ژان لانتيه ي"  مرا زير تختش پنهان كرده  مي گويم : بچه اين چيست اينجا گذاشته اي ؟ مي گويد : من نمي دانم! من نياورده ام!  بعد چنان قيافه ي  پخمه اي به خودش مي گيرد كه تقريبا ً اگر نصف عالم هم بيايند قسم بخورند كه ما اين را اينجا گذاشته ايم و كار او نبوده است.  من دست مي گذارم روي قرآن كه  كار خودش است.  دخترك نمي داند من خودم اين كتاب را در دوران جواني گرفته ام براي همان يكي دو بخش مربوط به مسائل عاطفي اش، ‌يا خصوصي اش،  يا دوستانه اش،  ولش كن بابا، نمي دانم اداره ارشاد گفته است به جاي مسائل سكسي چه بايد بنويسم. خلاصه اين دوبخش چيزش،  كه مربوط به مسائل آن چناني قبايل بدوي آفريقايي است آنقدرها هم مهم نيست كه اگر بيزبيز بداندشان قيامت به پا شود. ولي  اين كه  اين  دختر اين اندازه بدجنسي نداشته باشد كه كتاب را  به موقع و قبل از آمدن من ببرد سرجايش بگذارد عصباني ام كرده است.  اصلا اين هم مهم نيست اين دختر مرا كلافه مي كند  كله ام را مي خواهم بعضي وقتها از دستش بكوبم به ديوار امروز رفته ايم برايش مانتو  مدرسه بخرم . مانتو طوسي بد رنگ است خوب به من چه ! مانتو را مي پوشد.  بعد مرا صدا مي زند ببينم سايزش هست يا نه، ‌قيافه  برزخ گرفته،  مي گويم : ها؟  چه ؟ زير بغلش تنگ است؟ بلند است؟  دور سينه اش اذيتت مي كند؟  كمر شلوارش اندازه ات نيست؟ چه است آخر پدر آمرزيده؟ مي گويد : رنگش را دوست ندارم!  مي گويم : پدرت خوب،‌ مادرت خوب،‌ اين كه ديگر دست من نيست!  اين رنگ را مدرسه انتخاب كرده. مي گويد: زنگ بزن به مدرسه بگو هر رنگ ديگري را بگويند مي پوشم اما طوسي را نه ! مي گويم: مادر جان پارسال هم كه رنگ مانتويت سرمه اي بود گفتي رنگش را دوست نداري  گفتي حاضري هر رنگ ديگر غير از سرمه اي را بپوشي ولي آن را نه ! ديدي چه زود عادت كردي . مي گويد: نه مامان باور كن طوسي واقعاً  خيلي خز است اين را به خدا كه ديگر اصلا دوست ندارم . با چانه و قربان صدقه از اطاق پرو بيرونش مي كشم. سايز را مي دهيم و مي رويم براي خريدن كيف براي بيزقولك. بيزبيز مي گويد : مامان من هم كيف مي خواهم . مي گويم : حرفش را هم نزن كيف پارسالت خيلي خوب است جنسش عالي است درست است كه از حراجي خريدمش ولي نبوك اصل است . حالا ممكن است نوبوك يا نبك يا اصلا برزنت باشد من يك چيزي گفتم آنجا، خلاصه گفتم كه برايت كيف نمي خرم. امسال هم همان كيف پارسالت  را استفاده كن. مي گويد : اصلا چرا براي بيزقولك كيف مي خري براي من نه ؟ حالا اين وسط بيزقولك هم هي دست من را مي كشد كه مامان بيا برايم بازي پلي استيشن جديد بخر .  به اين مي گويم : حرف بازي را نزن ديگر تابستان تمام شد . به آن مي گويم :  دخترم كيف تو سالم است چرا اسراف كنيم. بيزقولك حالا ول كن نيست مدام زر زر مي كند كه من امسال كيف نمي خواهم . مامان بجاي من براي بيزبيز كيف بخر من بهتان گفته باشم من امسال را ديگر به زور شما مدرسه نمي روم. من تا كلاس دوم درس خواندم بس است.  مي گويم : بيزقول جان مامان مي خواهم بروم برايت يك كيف اسپرت قشنگ بخرم. دخترم خودت را لوس نكن. بيزبيز مي گويد : اصلا بيا كيف اسپرت  پارسال  من را بده به بيزقولك  برو براي من كيف جديد بخر!  مي گويم : كيف تو براي بچه سنگين است نمي تواند بلندش كند،‌ كت و كولش درد مي گيرد. بيزقولك باز دست من را مي كشد طرف  سي دي فروشي مي گويد: من كيف نمي خواهم من امسال مدرسه نمي روم،  بازي مي خواهم. بيزبيز مي گويد : اي ،  واقعاً كه،  چرا براي من  سنگين نبود كت و كون..... م درد نمي گرفت؟ ولي براي بيزقولك سنگين است ؟مي گويم: بچه ادب داشته باش من گفتم، كت و كول، كول يعني پشت،‌يعني شانه يعني پايين تر از شانه . بيزقولك ريسه مي رود و مي گويد: خوب پايين تر از شانه كه مي شود همان ك......ون. بعد دوتايي با هم وسط خيابان غش و ضعف مي روند . من عصباني مي شوم ، حرص مي خورم اما حرص خوردن دردي از من دوا نمي كند. ناگهان يك بستني فروشي نكره  كه معلوم نيست با چه ورد و جادويي ظاهرش كرده اند سر راهمان سبز مي شود و اين هر دو هوس بستني مي كنند. من اما تنبيهشان  مي كنم برايشان بستني نمي خرم، بچه ها لب و لوچه اشان آويزان مي شود. مي رويم سرخيابان بعدي،‌ دلم مي سوزد.مي گويم : باشد برويم  كمي پايين تر  برايتان بستني بخرم.اما بيزبيز قهر كرده است مي گويد : چرا از همان جايي كه گفتيم نخريدي ؟  چرا بايد هميشه حرف، حرف تو باشد ؟ تو كه مي خواستي بخري اين خيابان يا آن خيابان چه فرقي مي كرد؟ بستني نمي خورد وبا من قهر مي كند.  بيزقولك هم مرا مي پيچاند به جاي بستني يك بسته شكلات هفت هزارتوماني مي خرد و يك ليوان بزرگ  ذرت مكزيكي با قارچ و سوسيس وسس مخصوص، ليوان بزرگ را سفارش مي دهم اما چهار قاشق هم نمي خورد . تا به خودم مي آيم ليوان را با تمام محتوياتش مي اندازد توي سطل آشغال. بي معرفت حيف از آن ذرت مكزيكي هاي نازنين نبود.  مي توانستم بقيه اش را ببرم خانه با  آقاي خانه  بخوريمش،‌ ولي او مي اندازدش توي سطل. در تمام مدت هم بيزبيز دست به سينه راه مي رود و دماغش را بالا مي گيرد و با من كاملاً قهر است. در تمام مدت با من قهر است. اصلا حال گرفته اي دارم خيلي سختم است بچه دوران بلوغي بزرگ كنم، خيلي سختم است .  

۱۱ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

اندر حقايق پشت صحنه يوسف و زليخا !


پدر شوهري دارم  هم سن و سال اين بابايي كه شايع است از زمان آدم تا كنون به نوعي نقش منفي همه ي داستانهاي درام  تاريخ را بازي كرده است . منتهي اين بنده ي خدا نه كارخانه اي  دارد و نه امتياز واردات شكر و نه معدن سنگ و نه  پسرانش آقا زاده هستند و نه البته خوب بلد است براي مردم سومالي اشك بريزد از قضاي عمر طولاني گوشش هم سنگين است و غده  پروستاتش هم عملي است . چشمهايش هم دوبار آب مرواريد آورده و عمل كرده اند اما هنوز خيلي خوب نشده . اين آدم از آنهايي است كه حتي اگر بهشتي هم باشد خودش را مي كشاند دم در جهنم بلكه هم بتواند دست يكي دو نفر را بگيرد بياندازد طرف خوبها!
يك عمر است  همه به او مي خندند  كه پدر جان هنوز بلد نيست موبايل  دست بگيرد بس كه هر بار موبايلش را چپكي مي گيرد،  يا وارونه، يا سرو ته،  يا از پشت، يا دگمه اش را عوضي مي زند و باعث غش و ضعف خانواده مي شود. .يك روز نشستم  دقيق يادش بدهم چطور بايد از موبايل استفاده كند خوب به حرفهايم گوش داد بعد سرش را آورد بيخ گوشم گفت  : باباجان من خودم بلدم آ ببين اين را اينطوري مي گيري اين طوري روشن مي كني اين طور خاموش مي كني اينطور پيامك مي دهي فوقش اين است كه خانواده خوششان مي آيد من هر بار تلفن زنگ مي زند دست پاچه مي شوم و كارهاي خنده دار مي كنم.خوب چه اشكالي دارد خوشحال باشند از اين داستان گيجي ما؟ مگر دلخوشي اشان چيست در اين دنيا ؟  
امروز نشسته است به تماشاي  كانال نمي دانم چند تلويزيون ميلي  يك ساعت با قيافه برزخ تحليل سياسي ماجراهاي  مصر را از زبان يك سياستمدار مصري كه به  زبان عربي صحبت مي كند  با دقت گوش مي دهد . هر كس مي خواهد تلويزيون را بزند يك كانال ديگر اجازه نمي دهد آنقدر كه برنامه تمام مي شود و مجري خداحافظي مي كند   بعد پدر آه بلندي مي كشد و مي گويد :  اين همه نشستيم  مزخرفات اين پوف يوز ! را گوش داديم آخرش هم پشت صحنه يوسف و زليخا را نشان ندادند. نمي دانم اين اظهار نظرشان در راستاي همان دلخوش كردن اطرافيان است يا واقعا ً دلشان مي خواهد بدانند عاقبت پيراهن از پشت پاره شده يا جلو و دقيقاً اين دست گل،‌ كار يوسف بوده است يا زليخا ؟