۷ آبان ۱۳۹۰

باز هم بزرگتر شده ام

ديگه امروز فهميدم به اندازه كافي بزرگ شدم، خانوم شدم،‌ براي خودم زني شدم  وقتي تو انبار موقع خالي كردن بارها  مرداي گنده با هم شوخي مي كردن با سواد ترينشون هي به اوناي ديگه مي گفت: دودولتون رو بپاييد! بپاييد نيفتن ! و بعد دستش رو به يه حالت مشت شده اي مي گرفت زير خشتك اينها  و اين رو با بلندترين صوتي كه ممكن بود از حنجره يه مرد به ابعاد او خارج بشه ادا مي كرد و باربرها و كارگرها و راننده ها از خنده منفجر مي شدن و چيزشون رو مي گرفتن تو مشتشون! من در تمام مدت دست به سينه ايستاده بودم روي سكو در كمترين فاصله  از آنها  و با آمرانه ترين حالت ممكن بدون اين كه سرخ بشم يا خجالت بكشم يا در برم  تا اونجا نباشم كه شاهد اين بي عفتي شرم آور باشم  گوش مي دادم،  حتي  يك لحظه چشم از بارها برنمي داشتم تا حسابشون از دستم در نره  و انگار كن دارم پسر بچه هاي دو سه ساله اي رو مي بينم كه تازه متوجه بازيچه ي توي شلوارشون شدن.
احساس مي كنم وقتي آدم به اندازه كافي بزرگ مي شه ديگه به سادگي  از چيزي خجالت نمي كشه . به سختي تحت تاثير قرار مي گيره، و باور مي كنه خيلي چيزها اونقدرها هم مهم نبودن كه قبلا فكر مي كرده مهم هستند .

۴ آبان ۱۳۹۰

سر و ران و مغز

رفته ايم افتتاحيه نمايشگاهي  عده اي از مديران دستگاهها و  روساي ارشد برخي نهادهاي خصوصي و دولتي  وحتي مديران بانكها و  سرپرستان و معاونين و غيره وذالك را هم دعوت كرده اند . نمي دانم كدام آدم نكته سنج و شير پاك خورده اي  داده است  ورودي تالار روي يكي از بنرهاي  ايستاده   با خط نستعليق كج و معوجي نوشته اند " حضور سر و ران معزز به همايش پيشرفتهاي تكنولوژي در ....  " گرامي باد .
در يك فرصت مناسب وقتي مهمانها رفته اند توي سالن  از كنار بنر رد مي شوم و بدون آنكه كسي مرا ببيند با مداد چشم  روي حرف عين در معزز يك نقطه مي گذارم و حرف  ز را خط مي زنم.
كله پاچه فروشي است اينجا،  حقا كه سر و  ران و مغزي  بيش نيستند. اگر بودند كه مملكت به سامان تري داشتيم .


۲ آبان ۱۳۹۰

وقت سيب و ستاره

خبر سخت و دردناك بود خدا به سر شاهد است اصلا دلم رضا نبود در اين روزان و شبان جانكاه كه گودري ها يك چشمشان اشك است و يك چشمشان خون! بنده دست توي جيب كنم و سوت زنان روزگار بگذرانم . خبرش را چند نفر از گودري هاي ساكن فيس بوك همانجا به من رساندند حالا اينها وقت بزن و بكوب گودري ها كه بود يك دعوت خشك و خالي از ما نمي كردندها ولي همين كه قرار شد در گودر را تخته كنند ياد ما افتادند به قول معروف وقت سيب و ستاره خاله خبر نداره وقت گريه و زاري برين خاله رو بيارين. بگذريم  اولش سعي كردم دلداري اشان بدهم اما بعد ديدم كار از دلداري گذشته  اينها اميد ، مميدشان را گذاشته اند سركوزه و دير بجنبيم مجبورند آبش را بخورند! گفتم  اين روزهاي آخر حيات و ممات گودر بيايم به اين همه دوستاني كه روزگاري لايكي به من  داده اند و شري كرده اند عرض ادبي  كنم.
بگويم: آقا جان شما بايد از اين خانواده امام موسي صدر ياد بگيريد. اميدتان را هيچ وقت از دست ندهيد . اينها اگر استخوانهاي امام را هم بيايند بدهند دستشان آزمايش دي ان اي را هم رويش انجام بدهند معلوم شود ژن به ژن همه ي اجزاء با آن خدا بيامرز مطابقت دارد باز هم پايشان را مي كنند توي يك كفش كه هنوز نقاط پاك سازي نشده و تاريكي از ليبي وجود دارد كه امكان قايم! كردن امام موسي در آن اماكن بصورت زنده و  سرحال وجود داشته باشد.  اينها آنچنان اميدشان مثال زدني است كه به نيروي اعتقاد هيچ بعيد نيست عاقبت  امام موسي را  زنده از گور بيرون بياورند. حالا شما گودري ها هنوز گودر را نبسته اند يخه پاره مي كنيد و تو سرو كول خودتان مي كوبيد و صداي ضجه اتان را به آسمان هفتم رسانده ايد كه آي هوار بستند بستند بردند ما اعتراض داريم اين شرط انصاف نيست و ....كمي خويشتن دار باشيد عزيزان من دنياي اينترنت هم مثل دنياي حقيقي،  مجازي است.  ابرقدرتهايي دارد كه اينها تصميم مي گيرند كدام مهره ها باشند و كدام مهره ها نباشند چه برنامه اي اجرا شود و چه برنامه اي اجرا نشود! حاصل تمام ضجه هاي شما يك انقلابات كوچكي است كه ديكتاتورهاي بزرگتري را بوجود مي آورد. بنابراين چه بخواهيد و چه نخواهيد  دنياي مجازي نظم خودش را دارد و ما فقط كاربراني براي پيش برد اهداف از پيش تعريف شده ي آن هستيم .

۱۱ مهر ۱۳۹۰

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

من هميشه يك دوره هايي داشته ام.آمدن ها و رفتن هايم  گاهي زودتر تمام مي شده،‌ گاهي ديرتر، اين هم از عجايب زندگي خارخاسكي من است ديگر.
هر چه گفتم و هر چه كردم راست بود يا از دل برآمد. آدمها راست بودند،‌ داستانهايشان راست بود،‌ روايتشان همان روايت بود اما شما را آزاد گذاشته ام تا باور كنيد يا نكنيد   آنكه مي نوشت و آنكه مي گفت همان بود كه ادعا مي كرد؟ يا كسي بود كه ادعا نمي كرد!
زودتر قرار بود اين وجيزه به پايان برسد اما گاهي ضرورتي باعث مي شد كه ماجرا ادامه پيدا كند.
در مدت نوشتن دوستاني را رنجانده ام و دشمناني را كينه افزون كرده ام. "برو بابا بينيم چه لفظ قلم " ( بي خيال اين روز آخري مي خوام يه خاطره فرهنگي خوبي از خودم به يادگار بذارم )‌ از اين بابت از همه اشان پوزش مي خواهم .
اين خداحافظي ممكن است خيلي زود يا خيلي دير به درودي  دوباره بيانجامد. پس اشك اندوه از ديدگان فرو نريزيد وآه حسرت ازسينه بر نكشيد (خدايا يه كاري كن بتونم بتركونم !)‌

القصه
خارخاسك هفت دنده را هنوز مي توانيد در فيس بوك  بيابيد  گيرم كه ممكن است مجبور شويد به بركت همت برادران لقمه را دور سرتان بچرخانيد.اما من نخواهم مرد و همچنان زنده خواهم ماند و روزي ديگر و روزگاراني ديگر بازخواهم گشت.


۹ مهر ۱۳۹۰

زن ِ خوب ِ فرمانبر ِ پارسا ... مرد درويش را فقط كم داره تا همه آروزهاش برآورده بشه !

امروز كلن زن خوبي بوده ام انباري را تميز كرده ام . كتابها را،‌  اين كتابهاي لعنتي كه هيچ وقت مرتب نمي شوند را مرتب كرده ام. بعضي هايشان را اما دم دست گذاشته ام براي ناخونك زدنهاي روزانه.  لباسها را حوله ها را ساكها را كيف ها را جابجا كرده ام. اتاق و سالن و آشپزخانه را زير و رو جارو زده ام زير مبلهاي بزرگ را حتي،‌  پشت ميزها و كمدها را. توالت را خوب شسته ام. سراميك هايش را برق انداخته ام. آشپزخانه را تميز كرده ام.
آقاي خانه ديرتر از معمول آمده اند خانه غذايشان را كشيده ام خسته هستند،‌ بازوهايشان را مي گذارند دو طرف بشقاب  شانه هايشان را تا آنجا كه امكان دارد  پايين مي آورند بيني اشان را در مركز ثقل بشقابشان نگه مي دارند. بدون حرف مشغول مي شوند. مي آيم دستهايم را روي شانه هايشان مي گذارم ماساژشان مي دهم . آه درازي مي كشند با صدايي غمگين و از اعماق جان برآمده مي گويند: مي خوام برات ماشين بخرم. دستم را بر مي دارم چيزي ته جانم مي لرزد مي روم جلويش مي نشينم و مي گويم: عزيزم، عشق من،  باز چه گندي زده اي؟ گاوي،  ماوي چيزي مرده است؟ نگاه غم آلودي به من مي كند و مي گويد: نچ ، سيستم گرمايشي امان خراب است هوا دارد سرد مي شود. بايد فكري براي گرمايش گاوداري بكنيم. راستي سيلويا هم مريض شده است. كتي هم دوباره شيرش كم شده. لعنتي ها يارانه ها را برداشته اند شير گاوها را نمي توانيم بفروشيم شيرها  روي دستمان مي ماند مي ترسم ورشكست شويم.
بعد ناگهان چشمانش برقي مي زند مي گويد: عزيزم خاري جان مي تواني  كمي از پس اندازت را به من دهي،  دستي به سرو گوش اوضاع بكشم . زخمهاي زندگيمان را مرهم بكنم !؟
مي گويم : نچ، مي خواهم برايت ماشين بخرم .