۷ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

تيرآهن چهارده شورانگيز

امروز عاقبت توانستم پس از مدتها شورانگيز بازي در بياورم.
ماجرا اين بود كه جانم از دست اين نگهبان تازه كار انبار كه خيلي نخراشيده و بي ادب است به لب رسيده بود.
با خود گفتم: چاره اي ندارم بايد بروم پيش سرپرست نگهبان ها (كه پيشتر با هم دعوا كرده بوديم) بروم دم او را ببينم تا اين پسرك را بردارد و به جايش يك آدم ديگري بگذارد.
سرپرست نگهبانها يك سرهنگ بازنشسته نيروي انتظامي است كه يكي دو سالي است  در شركت ما استخدام شده است.  چهل و هفت هشت ساله است و  هميشه لباس فرم مخصوص نگهبانان شركت را مي پوشد. كلاه مي گذارد و اگر منعش نكنند بسيار مايل است  درجه هايش را هم سر شانه هايش بكوبد تا مرغوب تر بنظر بيايد.  شنيده ام شوخي ها جلف و سطح پايين دارد. هميشه از حساسيت زنها نسبت به زندگي دو گانه شوهرانشان شاكي است و اين نشان مي دهد كه حتما ً زندگي دو گانه اي دارد. زنش زن زيبايي نيست. يك زن سنتي سياه چرده و بدون خلاقيت، بدتر از همه اينكه او را سايه به سايه تعقيب مي كند. فكر مي كنم زنش اصلا زن شورانگيزي نباشد!
خلاصه براي اينكه مجابش كنم لجبازي با من را تمام كند و اين جوان بي ادب را كه جلوي چشمهاي من شوخي هاي تند و زننده اي با راننده ها مي كند را با شخص ديگري عوض كند،  به اتاقش رفتم.
سرهنگ كت و شلوار طوسي براقي پوشيده بود با يك پيراهن سفيد با راه هاي صورتي، همانجا پشت ميزش هم زير بغلش را باد انداخته  و سينه جلو داده، نشسته بود. برعكس هميشه كه به محض ديدنش اخمهايم را در هم مي كشم،  خنديدم،‌ با تعجب خنديد ( شايد با خودش فكر كرد من از ماجراي مسافرت همسرش با خبر شده ام و آمده ام براي نشان دادن در باغ سبز) .
 من بو كشيدم! فضاي اتاق را بوي گلاب فرد اعلاي كاشان!  آكنده  بود.
گفتم : واي چه بويي؟
با خنده گفت: بالاخره هر گلي يه بويي داره .
نتوانستم جلوي خنده ام را بگيرم در واقع غش كردم! (در باغ سبز را ديده بود و داشت چراغ مي زد.) گفتم : گلاب به خودتون مي زنيد تا بوي گل محمدي بديد ؟
 كمي جا خورد خودش را جابجا كرد و گفت: بوي گلاب كه بوي بدي نيست. بخصوص اگه عطر گل محمدي باشه .
 بازهم خنديدم گفتم: آره ،  ولي من رو ياد مراسم عزاداري مي اندازه ، گلاب رو مي ريزن توي گلاب پاش و اگه غفلت كنيد مي ريزن كف دستتون. هميشه فكر مي كنم اين كار رو مي كنن كه آدم بوي مرده رو حس نكنه !
 خودش را جمع و جور كرد و جدي تر  گفت: من به خودم گلاب نزده بودم ! حتما راننده ها يا نگهبانهايي كه آمده اند اينجا گلاب زده اند.
خواستم داستان را به جاي خوبي بكشم و به جاي خرابكاري ، شورانگيز بازي واقعي در بياورم دوباره بو كشيدم و  گفتم : اصلا بوي گلاب نيست بوي عطر مشهدي است! از اين عطرها كه دور حرم مي فروشند.
بعد يكهو يادم آمد اي بابا سرهنگ مشهدي است. و لااقل سالي دو سه بار مي رود ولايت.
قيافه گرفت و خيلي جدي  تر گفت : حالا بوي هر چه كه باشد، با من كاري داشتيد؟
از گندي كه زده بودم دلخور بودم، بايد جور شورانگيزي ماجرا را ختم به خير مي كردم وگرنه اين نگهبان مرا ديوانه مي كرد. با مظلوميت صدايم را توي دماغم انداختم و گفتم: مي شه نگهبان انبار 3 را عوض كنيد.
 گفت: نه نمي شه جابجايي نگهبانها امكان پذير نيست.
 چشمم به كت و شلوار طوسي براق افتاد و تصميم شورانگيز ديگري گرفتم.با لبخند گفتم: مي دونستم نمي شه ولي فكر كردم شايد شما بتونيد كاري كنيد. بگذريم راستش  بيشتر براي اين اومدم كه بگم كت و شلوارتون خيلي بهتون مي آد. من تا حالا شما رو توي لباس غير فرم نديده بودم بخاطر همين تعجب كردم دنبال فرصت مي گشتم بهتون بگم،  تو رو خدا هميشه كت و شلوار بپوشيد با اين لباس، ده سال جوونتر مي شيد.
نيشش دوباره  باز شد ظرف شكلات روي ميز را برداشت و تعارف كرد. گفت: چشم مادر بچه ها رو دور ديديدم گفتيم يه دستي به سرو گوش خودمون بكشيم .
 گفتم: چرا مادر بچه ها رو بي نصيب مي گذاريد آخه مگه ايشون دل ندارن؟
خنديد و گفت : نه بابا خانم من به اين چيزها توجه نمي كنه .
بلند شدم و گفتم : با اين حال فكر مي كنم بايد عادتشون بديد كه توجه كنن چون نديدن شما با اين لباس حسرت خوردن داره .
در حالي كه به شدت كيفور بود با خنده ته حلقش را  نشان داد و گفت: نه بابا اينطوري ها هم نيست.
راه افتادم به طرف در  سرهنگ بلند شد و تا دم در همراهي ام  كرد. خداحافطي كردم.
گفت: خانم شما يه دو سه روزي صبر كنيد بگذاريد باقي نگهبانها بيايند ببينم چكار مي توانم برايتان كنم.
در حالي كه خودم را بي تفاوت نشان مي دادم گفتم:  عيبي هم نداره سرهنگ اگه نتونستيد كاري كنيد درك مي كنم.
سرهنگ گفت: نه خانوم شما خيالتون راحت من هر كار از دستم بر بياد انجام مي دم.

به اين نتيجه رسيدم كه شورانگيز بودن كار سختي نيست، فقط بايد روي توانايي هاي خودم  و نقاط ضعف طرف مقابل متمركز شوم. مي خواهم فردا بروم پيش رييس بزرگ وبراي بقيه روزهاي عيد تا سيزدهم مرخصي بگيرم. فقط بايد بتوانم كمي شورانگيز بازي در بياورم.مطمئن هستم  اگر دو روز ديگر آقاي خانه مرا در خانه نبيند ديگر هزار ترفند شورانگيز هم براي خاموش كردن آتش عصبانيتش موثر واقع نمي شود.

۵ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

تيرآهن چهارده

خدايا از تو مي خواهم در اين سال جديد به من توفيقي عطا فرمايي كه گاگول نباشم. من ديگه عمري ازم نمونده اورانيوم هم اگر مي بودم  نيمه عمرم،  را رد كرده ام! چرا من نفهم باشم در حالي كه مي توانم نباشم !
امروز پشت سرور نشسته بودم فروشگاه را مي پاييدم،‌ نمي دانم  بهتان گفتم  در سال جديد به جاي انبار داري مرا فرستادند توي فروشگاه؟
مامور بودم حساب آمد و شد كالا به فروشگاه و كم و كسري ها را داشته باشم اما تا به خود آمدم ديدم مسئوليت آمد و شد آدمها به فروشگاه و پاييدن سرورها را هم به مسئوليت هايم اضاف نموده اند. 
( اين اضاف خيلي خوب است يك همكاري از نگهبانها اين واژه را به جاي اضافه استفاده مي كند مثلا وقتي برايش دو سيخ كوبيده مي آورند با دو تا نان لواش شاكي مي شود مي گويد: يك سيخ كوبيده ديگر هم اضاف مي كرديد مي مرديد؟ خلاصه من هم اضاف را ياد گرفته ام هر وقت فرصتم مي شود يك چيز اضاف داري به  "نااضافي هايم" اضاف مي كنم تا كيفش را ببرم )
بگذريم داشتم به جاي مسئول سرور مرخصي رفته امان،  فروشگاه را مي پاييدم كه تصوير نزول اجلال يكي از فروشنده هاي قديمي براي عرض تبريك عيد هم به تورم خورد. اين زن را مي شناختم زن تقريبا زيباي سي و يكي دو ساله اي است،  از خانواده اي مذهبي دو پسر نوجوان هم دارد. زن خوب به خودش مي رسد، نوع پوشش كاملا سنتي است،چادري و مقنعه اي،  نه تار مويي بيرون مي ماند كه از همان تار مو در جهنم جيز جيزي آويزانش كنند و نه حتي زيور آلات اضاف به خودش آويزان مي كند كه نگران نيش مار غاشيه باشد. البته ته مايه اي از آرايش دارد. بخصوص چشمهاي عسلي خوشرنگي دارد با مژه هاي مشكي بلند كه خوب بلد است چطورجذابيتشان را اضاف كند!
مشغول تماشاي شور و شوق فروشنده ها و روبوسي  وعيد مباركي اشان بودم كه ناگهان مسئول خدمات فروشگاه و چند نگهبان و يكي دو نفر ديگر ريختند توي اطاق كه خانم فلاني آمده است مي خواهيم  ببينيمش ! 
من فكم را هنوز جمع و جور نكرده بودم كه "خانم سخت افزار" از دوستان صميمي من در بخش حسابداري هم به ما اضاف شد.
 به خانم سخت افزار گفتم : توهم براي ديدن اين خانم آمده اي ؟ 
ايشان البته گفتند: بله و آمده ام  ببينم اين آقايان چطور مي توانند اينقدر احمق باشند كه از اين زن نه چندان زيبا خوششان بيايد.
مردهاي توي اطاق همه شاكي شدند كه كجايش زشت است ؟
 من نگاه كردم هيكلش البته خيلي متناسب نيست پر و گوشتالو ولي خوب دنبه اضاف هم ندارد! كم حرف و خجالتي است ولي نوعي دلبري خاص در رفتارش مشهود است. 
من گفتم : چيز زشتي ندارد اما خيلي هم زيبانيست ! لا اقل با آن تناسبات طلايي كه من در مورد زيبايي زنها مي شناسم خيلي فاصله دارد.
اما مردهاي ديگر شاكي شدند. بعد مسئول خدمات خيلي جدي و محكم گفت: زن وقتي زيباست كه خوب عشق بازي بداند! 
فكرش را بكنيد يك نفرمرد گنده بيايد راست راست توي صورت شما كه زني هستيد نگاه كند و بگويد زن زيبا يعني چنين زني! 
خانم سخت افزار گفت : يعني چه ؟ تو كه خدا نكرده با اين زن رابطه نداري چطور چنين چيزي را فهميده اي ؟
او هم گفت: عشق بازي الزاماً آن چيزي نيست كه توي رخت خواب اتفاق مي افتد. بلكه نوعي رفتار عاشقانه است كه مردها را سر شوق مي آورد.
خوب من نمي دانم ادامه مكالمه مي توانست چطور پيش برود چون مجبور شدم افراد اضاف را از اطاق مونيتورينگ بيرون كنم. آنوقت فرصتي پيش آمد تا خودم به تنهايي بنشينم و بي حرف اضاف،  تمام حركات زن زيبا را زير نظر بگيرم .تصديق مي كنم نوعي رفتار خاص داشت. جور بخصوصي نجابت توام با شورانگيزي! 
 از امروز به بعد تصميم گرفته ام زنها و مردهايي كه مي شناسم تجزيه و تحليل كنم مي خواهم ببينم اينها چه مي كنند و چه توانايي هايي براي جذب دارند. درست است كه ديگر نيمه عمرم را پشت سر گذاشته ام اما فكر مي كنم علت همه ي گرفتاري هاي من در محل كار،  تحصيل وزندگي،  همين بازي كردن در نقش تيرآهن چهارده بوده است در تمام لحظات.

۲۹ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

آريا آمد پسر ايران را گرفت

تقصير من نيست اشاراتي كه مي كنم ما به ازاي خارجي دارد.
اگر از ايران خودمان مي نويسم كه گربه اي چهار دست و پا و در عين حال بي دست و پاست همه را به ياد ايران كه سرزمينمان است مي اندازم.
يا اگر از فرزندان ايران مي گويم، همه به ياد فرزندان وطن مي افتند.
من فكر مي كنم تقصير سرنوشت است كه همه چيز را با همه چيز جور در مي آورد.
اگر يادتان باشد گفته بودم يكي از فرزندان ايران به صاحب گربه ي نري تعلق دارد كه با ايران جفت بوده است و گفتم، كه آن بچه گربه  را به صاحبش برگردانده ام و او قصد فروش ان گربه را دارد.
امروز آن دوست برايم پيامك زده است كه . " امروز پسر ايران پدر دار شد،‌ پسري به نام "آريا" آمد پسر ايران را خريد".
اين حق به حق دار رسيدن را به فال نيك مي گيرم و اميدوارم امسال براي ايراني ها سالي باشد كه بتوانند آنچه شايسته اش هستند بدست آورند. برايتان آرزوي بهترينها را دارم. سال نو همگي فرخنده باد.


۲۸ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

بخشش لازم نيست اعدامش كنيد

تا روز ششم  نوروز باستاني سال 91،‌ كشيك اجباري هستم در فروشگاه، از 10صبح تا 9 شب! اين حكم اعدام من است بدون محاكمه.
ليست كشيكها را كه مي بينم تعجب نمي كنم! من جفتك پرانده ام بالادستي ها هم لگد زده اند اين به آن در.
رييس بزرگ امروز مرا خواست دفترش، با قيافه حق به جانب گفت: خوب ماجرا چه بوده است؟
من هم با لبخند گفتم: كدام ماجرا؟
سينه اش را صاف كرد و گفت: همين كه مشتري ها را پرانده اي!
گفتم : همان مشتري هايي كه  براي به دام انداختنشان خودم دان پاشيده بودم؟
گفت: مگر قرار بود كس ديگري دان بپاشد؟ من به شما اعتماد كرده بودم و فرستاده بودمتان شيراز تا ماموريتي را انجام دهيد. بنابراين، اين كه چه كسي دان پاشيده باشد مهم نيست . اين كه شما كار را چطور به سرانجام رسانده باشيد ارزش دارد.
گفتم: شما مرا نفرستاده بوديد شيراز تا مشتري پيدا كنم، مرا فرستاده بوديد كه ليست بدهم و موجودي را سبك سنگين كنم. آن آقايان رفته بودند مشتري پيدا كنند.
گفت: فرقي نمي كند كه چه كسي قرار بوده چه كاري انجام دهد. مهم اين است كه چه كسي به وقت ضرورت چه توانايي هايي از خودش بروز داده است.
گفتم: آقا چطور است وقتي از شيراز آمديم كسي از من نخواست گزارش توانايي هايم را بدهم. ولي وقتي داستان مشتري ها منتفي شد. توانايي هاي من هم قابل ارزيابي شدند؟
گفت: شما فكر مي كنيد كه هستيد كه براي من خط مشي تعيين مي كنيد؟
گفتم:  شما همين الان گفتيد كه هر كس بايد بتواند به وقت ضرورت توانايي هايش را بروز بدهد.
گفت: بروز توانايي ها وقتي قابل ارزش است كه مفيد و موثر باشد نه آنكه باعث ترمز و عقب گرد شود.
گفتم: اگر در ارزيابي توانايي ها دچار محاسبه اشتباه شويم ناچار بايد گاهي عواقب ترمز و عقب گرد را هم بپذيريم.
گفت:  حرف آخر شما همين است!
گفتم: نه،‌ راستش را بخواهيد براي من حرف آخري وجود ندارد.
سرش را با تاسف تكان داد و گفت: اين نتيجه اعتماد من به شماست؟ باشه ! از امروز به بعد روش ديگري پيش مي گيرم.
گفتم: البته من عادت كرده ام مدتهاست كه روشهاي ديگر،  ديگران راتجربه مي كنم.
و به اين ترتيب بحث بي سرانجام خاتمه پيدا كرد. چند بار رفتم زنگ بزنم به مشتري هاي شيرازيمان تا دوباره بپزمشان! اما پشيمان شدم. فكر كردم بهتر است اوضاع به همين منوال باشد. در هر صورت من براي ارتقاء پست هنوز آمادگي ندارم، هر چند توبيخ شدن هم با مزاجم سازگار نيست. بايد يكي دو روز بگذرد ببينم چه مي شود. شايد اگر واسطه بفرستند خام شوم.

من همان هستم كه بودم

چرا بعد از آمدن از سفر شيرازدوان دوان خودم را به دفتر رييس بزرگ نرساندم و گزارش ندادم،  اين من بودم كه دو تا مشتري دست به نقد و حسابي براي بخش مهمي از اجناس در انبار مانده امان پيدا كرده ام؟
چون من تنبل هستم و امروز و فردا مي كنم و اصولا از اين مردك شكم گنده كه هر بار با متلكي،‌ زخم زباني،  كنايه اي، شوخي جلف و بي مزه اي خلق من را تنگ مي كند خوشم نمي آيد و ترجيح مي دهم هميشه دوري و دوستي بين ما برقرار باشد.
حالا چه شده است مگر؟
هيچ اين دوتا آقاي نسبتا محترم همكار خيلي خيلي زودتر از آنكه من به صرافت بيفتم براي خانه تكاني دوروز مرخصي ناقابل بگيرم،‌ رفته اند پيش مدير كل و با خودشيريني فرصت طلبانه اي گزارش داده اند كه فلان كرده اند و بهمان كرده اند وتوانسته اند با تلاش و كوشش خستگي ناپذير منويات رييس بزرگ را تا حد قابل ستايشي برآورده سازند.
من خوب دستم در ان و گه است ! شستن در و ديوار توالت و كاسه توالت وقتي برايم نمي گذارد كه بروم بگويم اينها به محض آنكه يكي دو جواب رد شنيدند حجت برايشان تمام شد و تتمه ماموريت را در باغ قصر الدشت بودند ولابد از دست پري رويان شيرازي  شراب شيراز مي ستانده اند،‌ و اين من بودم كه به فكرم رسيد لابي بزنم با يك دوست قديمي تا او شوهر پرنفوذش را وادار  كند تا براي ما يكي دو مشتري خيلي خيلي خيلي پولدار پيدا كند.
خلاصه من هنوز كارمند درجه دومي بيشتر نيستم، حقوق ومزايايم در حد طعنه آميزي رو به افول است. اضافه كاري ام حتي از كارمندان هم شان خودم پايين تر است.
درعوض من هر وقت خواسته ام رفته ام و هر وقت خواسته ام آمده ام. هيچ وقت خودم را بيشتر از حد نياز نشان نداده ام. گاهي شده است در انبار را مي بندند و مي روند چون فكر مي كنند كسي آنجا نيست، چون كسي آمدن و رفتن من را نديده  و صداي من به گوش كسي نرسيده است. 
ولي اين ماجراي مشتري ها مرا ناراحت كرد. اينها بايد خودشان عقلشان مي رسيد تا به آن گنده ي بالا،  بگويند كه خانم خارخاسك هم دربوجود آمدن اين موقعيت  كمكهايي رسانده است. لااقل بايد اين حركت خردمندانه ي  من تاثيري روي رقم اضافه كاري ام مي داشت، ارتقاء درجه و پست توي سرم بخورد.
فكر مي كنيد خودكشي فرهنگي باشد اگر بگويم تلافي كرده ام؟ به همان دوست شيرازي زنگ زدم و گفتم، به شوهرش بگويد مشتري ها را از خريد اجناس انبار مانده امان منصرف كند. گفتم متاسفانه تحقيق كرده ام و متوجه شده ام بسياري از اجناس برچسب استاندارد ندارند يا فاقد گارانتي مي باشند و يا اصلا جنسهاي نامرغوب و بنجل و پدر سوخته اي بينشان وجود دارد.
و اين شد كه امروز ناگهان ورق برگشت مشتري ها پشيمان شدند. دو دوست همكار به سراغ من آمده اند كه تو خودت اين مشتري ها را پيدا كرده اي و خودت بايد جوابگو باشي.
خوب اينها چه مي توانند بكنند ؟
مي توانند بروند پيش رييس بزرگ و بگويند: مشتري ها را خانم خارخاسك پيدا كرده  و حالا تقصير اوست كه اينطور شده؟ چه مي دانم هر غلطي دلشان مي خواهد بكنند. من عادت كرده ام همان باشم كه بودم .
بايد بروم بقيه ي توالت را بشويم سيفون توالت فرنگي خوب كار نمي كند،  كي بشود كه كاسه توالتمان را از بيخ و بن عوض كنيم.

۲۵ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

دلم براي غارمان تنگ شده است

وقتي خانه تكاني عيد شروع مي شود مدام با خودم مي گويم اكوان ديو اين خانه كدام است؟
 تميز كردن كابينت ها؟
درآوردن و شستن و آويزان كردن پرده ها؟
شستن و رُفتن فرشها و مبلها و صندلي ها؟
گردگيري و شستن ديوارها و كف ها و سقف ها و ...؟
هر خان را كه پشت سر مي گذارم فكر مي كنم، اي داد بيداد خان بزرگ هنوز مانده است. امروز به اين نتيجه رسيدم كه خان بزرگ خود ما هستيم، ما آدمها!  نانمان نبود آبمان نبود چطور شد كه غارمان  را ول كرديم و آمديم دشت ساكن شديم ؟
توي دشت آدم  بي سرپناه  است معلوم است كه به فكر خانه ساختن مي افتد. بعد از خانه ساختن هم معلوم است كه دنبال اختراع چرخ و كوره و ماشين و يخچال و مايكروفر و اينها مي رود.
ما داشتيم توي غار با چند برگ  آويزان به آنجايمان كه اصلا و ابدا هم بخاطر ستر عورت نبود، چون ما عورت مورت توي غار حالي امان نمي شد و فقط من باب زيبايي آويزانش كرده بوديم زندگي مي كرديم . نهايتاً مقداري چوب براي سوزاندن داشتيم و چند تكه پوست حيوان شكار شده اي هم از در و ديوار غارمان آويزان بود.
كدام شير پاك خورده اي اول به فكرش رسيد كه غار را ول كنيم و برويم دشت صفا كنيم؟
آدم و حوا اول هوايي شدند؟ از اين كه جلوي چشم بقيه با هم بروند آن پشت مشت ها خوششان نمي آمد؟ جيله پيله هاي ديگران موي دماغشان بود؟ شيطان گولشان زد؟
 نمي دانم ! فقط اين را مي دانم كه هر كه بود كار اشتباهي كرد. همانجا توي غار مي ماند. باور مي كرد كه آنجا بهشت است. بهشت بي دردسر و دغدغه يك تكه گوشت شكار مي خورد و هزار تكه گوشت شكار شكر مي كرد.
چرا ما را به اين حال و روز انداخت؟ من هنوز خانه تكاني نكرده ام، دست تنهايم، آقاي خانه صبح مي رود شب مي آيد. من صبح مي روم عصر مي آيم. كسي كه مي آمد خانه امان كمك مي كرد مريض شده است. من دست بردم آشپزخانه را تميز كنم، كل خانه را به گند كشيده ام. اين است حال و روز من و به همين خاطر است كه ياد غارمان افتاده ام.

ما گلهاي خندانيم، فرزندان ايرانيم!

 دو هقته پيش عكس فرزندان ايران را در صفحه فيس بوكم گذاشته بودم.
شكر خدا با اينكه ايران خودش يك دو رگه ي  مسئله دار است! اما گويا دست پختش خوب بوده و هر دو پسرش پرشين از آب درآمده اند.
به هر حال هر چند  ايران امروز دست گلش را به آب داده و ماهي كوچولوي بي پناه قرمز رنگي را كه بيزقولك به زور  از مدرسه به خانه آورده بود  در غيبت ما نيست و نابود كرده است. اما بخاطر نگاه مهربانانه اي كه همين الان بر روي من متمركز كرده است و التماس دعا دارد( اين بچه ما زياد گرسنه مي شود) پسرهايش را وبلاگي مي كنم و معرفي اتان مي نمايم.به دوستان فيس بوكي  گفته ام اينها شنگول و منگول هستند و حبه انگورشان هم عمرش به دنيا نبوده و مرده است.
ليكن امروز كه خواستم اين عكسها را اينجا بگذارم فكر كردم خوب است اسمشان را بگذارم ايرج و تورج يا تور و سلم يا اصلا برادران كارامازوف.



































 ته نوشت : بله خودم اين را مي دانم كه قرار نبود ايران ما جداً يك گربه باشد  و هر چه در موردش گفته ام واقعي . ليكن حقيقت گاهي آنقدر عريان است كه دست و پاي خودش را از هر كجا كه ميسر باشد بيرون مي اندازد تا ديده شود. 
ضمنا اگر علاقه مند به خريد بچه گربه بوديد اين سايت را پيشنهاد مي كنم  http://topcat.ir/  گربه هاي خوبي دارد . حتي يكي از برادران كارمازف را هم كه به صاحبش برگردانده ايم  در اين سايت به فروش گذاشته اند .

۱۸ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

خسته و كوفته از شيراز رسيده ام، آقاي خانه آمده نيامده برايم اس ام اس دادند،‌ آمدي خبر بده بيايم دنبالت با هم برويم، سالگرد سميرا!
سميرا يكي از بستگان ايشان است كه سه سال پيش به رحمت ايزدي پيوسته اند. برايشان اس ام اس دادم، نه مي خواهم بيايي دنبالم، نه مي خواهم نيامده مرا ببري سراي اهل قبول!
امروز صبح پرواز داشتيم دو دقيقه دير مي رسيدم طياره را از دست مي دادم . دور  و بر فرودگاه شيراز را هم كنده بودند نمي دانم براي چه كاري؟ تاكسي بي معرفت مرا يك فرسخ دورتر از فرودگاه پياده كرد با ساك و كيف و چمدان و كيسه خوراكي  تو راهي! دوان دوان خودم را رساندم به در ورودي و باجه  بليط چك كني ! و همانطور دوان دوان بازرسي خواهران و در خروجي و چك نهايي و سوار اتوبوس شدن و رفتن تا دم  پله هاي  هواپيما! و سوار شدن و پيدا كردن صندلي و نشستن و بستن كمربند.
آهان آن دو تا همكاران مرد هم دنبالم مي دويدند خوب!
اما نفس تنگي گرفتم سينه ام گز گز مي كرد تا خود تهران سرفه كرده ام، دويدن آن هم با آن همه بار و بنديل و استرس مرا از نفس انداخت.
و اما در شيراز،  پيش آمد كه بروم تخته ي  جمشيد!  اما نرفتم. دلم نمي آيد تخته جمشيد خاطرات كودكي ام را طور ديگري ببينم.
مادرم زنگ زد اصرار كرد بروم شاه چراغ،
 رفتم گفتند : بايد چادر سرت كني،
گفتم: چادر ندارم !
گفتند: از بيرون كرايه كن سرت كن بيا تو
گفتم: چادر كرايه كنم!؟
و بي خيال شدم، از همان راه دور براي جناب شاه چراغ پالس فرستادم. گفتم : مادرم چنين گفته و چنان و اين ده هزار توماني را هم ( ده هزار تومان را از همان دور نشان گنبد و بارگاهشان دادم) فرستاده كه بياندازم داخل ضريح با اجازه مي خواهم بگذارم توي جيبم از طرف شما بدهم به يكي از  گداياني كه دور و بر حرمتان پراكنده اند.
احساس كردم ايشان موافق بودند پول را توي جيبم گذاشتم و روي برگرداندم.
آرامگاه سعدي را بسته بودند! تعميرات بود گويا. حافظيه شلوغ بود از خيرش گذشتم بوسه كذايي كه نذرشان كرده بودم از راه دور حواله شد.
مي خواستم خريد كنم نمي دانستم كجا بروم ازيك خدمه هتل كه تصادفا مشهدي بود پرسيدم،
گفت : سر دوزك ! خيلي چيز دارد و قيمتها مناسب است!
با مكافاتي رفتم سر دوزك عين همين دور و بر  شابدول عظيم خودمان بود. قيمتها هم البته ارزان ولي كيفيتها پايين.
 برگشتم هتل  به يارو گفتم: برادر سر دوزك هم شد جا! خودمانيم مشهدي بازي درآوردي ها.
 گفت : والله كارت ملي اتان را كه ديدم فهميدم اصفهاني هستيد. فكر كردم سر دوزك برايتان انتخاب مناسبي باشد. اگر تهراني بوديد مي گفتم برويد عفيف آباد خريد كنيد.
شيراز بهشت مردان است! به اندازه تمام شهرهاي ايران و بوتيكهايش لباس مردانه فروشي  دارد. يك خيابان به چه درازي ! هر چه مي رفتم پيراهن و كت و شلوار و زيرپوش و كفش و جوراب مردانه مي فروختند. دو حالت دارد يا مردهاي شيرازي خيلي اهل سرو وضع خودشان هستند. يا زنهاي شيرازي مشكل پسندند
سقرشيراز برايم  دست آوردهاي خوبي داشت. توانستم براي قسمتي از اجناس انبار شده امان، خريدار خوبي پيدا كنم. آن هم نه از بين تجاري كه رييس بزرگ آدرسش را داده بود يا مردان ِ رييس دنبالشان بودند.مشتري خوب را با رابطه و توسط يكي از دوستان دوران دانشكده ام پيدا كردم.
تا ببينيم عكس العمل رييس بزرگ  چه خواهد باشد! شايد هم قسمت شود از انبار بيرون بيايم و هوايي تازه كنم!




۱۴ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

مردان بزرگ

فردا قرار است برويم شيراز،  با دونفر از همكاران كه مرد هستند.
چند روز پيش مدير بزرگ ما را خواست و گفت:  بايد بخش عمده اي از جنسهاي توي انبار مانده امان را بفروشيم.
 گفت: ديگر هيچ كارخانه اي تمايلي به خريد جنس با اين قيمتهاي سرسام آور را ندارد.
گفت: فروشمان از نصف هم كمتر شده، وضعمان  خراب است، اگر اينطور پيش برود ورشكست مي شويم. در بين كارمندان گشته ام شما را پيدا كرده ام كه همه اتان  از بهترين و معتمد ترين و شكست ناپذيرترين كارمندانم  هستيد. مي خواهم برويد شيراز جنسها را آبش كنيد و بياييد!
من گفتم: آقا منهم  از بهترين و معتمد ترين و شكست ناپديرترين كارمندانتان هستم؟
گفت: نه شما انباردار هستي ! از جيك و پوك اجناس توي انبارها خبر داري.
گفتم: ها( و يك جور غريبي سرتكان دادم، مرتيكه الدنگ!)
گفت: سه روز ديگر بهترين لباسهايتان را مي پوشيد، گران ترين عطرهايتان را مي زنيد وبا آراسته ترين آرايش مو و چهره، راهي مي شويد. مي خواهم با خبرهاي خوب بر  گرديد. هر كدام از شما بتواند بهتر و موثرتر واقع شود مديريت بخش فلان شركت را به او مي دهم. آقاي جيم و آقاي لام سراپا گوش شدند. شق و رق نشستند و نفسشان را توي سينه حبس كردند.اينها هر دو از مديران سطح بالاي شركت هستند اما مديريت بخش فلان در اداره ما چيز ديگري است. خيلي ها براي گرفتن اين پست سرو دست مي شكنند. و آدم مي فروشند و برده آزاد مي كنند.
گفتم: آقاي رييس لزومي دارد كه من هم بهترين لياسهايم را بپوشم و گران ترين عطرم را بزنم و آراسته ترين آرايش مو و چهره را داشته باشم. يا من فقط انبار دار هستم و از جيك و پوك اجناس خبر دارم!؟
نگاهي به من كرد و گفت: مي خواهي شانس خودت را امتحان كني؟
يك آن شك كردم. راستش من آدم زياد!  قدرت طلبي نيستم، مضافاً آنكه براي مدير بخش فلان شدن بايد تمام زندگي ام را تنها و تنها روي دو چيز متمركز كنم، كار و كار. بنابراين اگر بخواهم مدير بخش فلان شوم نه ديگر مي توانم  به بيزبيز و بيزقولك برسم،  نه آقاي خانه را سرويس دهم  و نه حتي ديگر مي توانم وبلاگم را بگردانم.
به همين خاطر به رييس بزرگ گفتم: خير من فقط يك انبار دار هستم كه تنها شانس زندگي ام خبر داشتن از جيك و پوك انبارهاي شماست.
رييس بزرگ چشم غره اي به من رفت و دوباره به مردانش نگاه كرد. گفت: يادتان باشد روي شما حساب باز كرده ام، برايتان در هتل فلان جا رزرو شده است . قرار ملاقات هايتان هماهنگ شده. سر قرار برويد، با حوصله باشيد و از رو نرويد.
بنابراين فردا ما راهي شيراز مي شويم. من دوباره كيف به دست خواهم بود و نقش ملا بنويس ها را بازي مي كنم.
شايد هم دلم بخواهد شانس خودم را امتحان كنم.
بايد ببينم هواي شيراز چقدر با مزاجم سازگار مي افتد.

ته نوشت: بابك جان مي روي يك جايي كامنت مي گذاري كه من حتي خودم ديگر از آن خبر ندارم! من ايميلم را نوشته ام و آدرس صفحه فيس بوكم را چند بار داده ام. با اين حال اين آدرس صفحه هر وقت مطلب جديد بگذارم آنجا هم منتشرش مي كنم.  
 http://www.facebook.com/kharkhasak7