۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

پله پله تا صد سال تنهايي

هنوز نتوانسته ام خانه مورد علاقه ام را بخرم،
هنوز نتوانسته ايم حتي خانه امان را بفروشيم.
انباري ما بزرگ است، يك گوشه ي انباري سابق بر اين نم زده بود،‌ نمي دانم چطور؟  از سقفش، پشت ديوارهايش،‌ ازكفش،‌ اصلا از  هيچ كجايش  لوله ي آبي رد نمي شود كه بتوان دليلي براي اين نم زدگي پيدا كرد! اين يكي از عجايب سيصد گانه ي خانه ي ما بود  و هست و كسي برايش جوابي پيدا نكرده هنوز هم. من پيش ترها گفته بودم شايد اينها اثر جيش جن ها باشد و ماجرا ختم به خير شد، ديگر چون جوابي براي مسئله پيدا شده بود كسي پيگير نشد ببيند اين اثر نم زدگي به قاعده ي يك ديش ماهواره براي چي آنجا بوجود آمده است.
از وقتي قرار شد خانه را بفروشيم نم زدگي داخل انباري به يكي از مشغوليت هاي ذهني من تبديل شد. كدام آدم عاقلي خانه اش را در جايي بنا مي كند كه زيرش آب برود؟
به آقاي خانه گفتم: بايد فكري براي نم زدگي انباري بكني!
او هم گفت: چشم هر چه در توان دارم به كار مي بندم تا مشتري ها  نم زدگي قديمي انباري را نبينند. بعد هم به جد تلاش كرد كه ماجرا را پشت گوش بياندازد.
ما سه بار كه يك بار آن خيلي جدي بود سر اين داستان نم زدگي با هم بحثمان شد.
آقاي خانه مي گفت: وقتي مي گويي نم زدگي را درستش كنم يعني تمام طبقات فلزي و كارتن هاي كتاب و خنزپنزرهاي زندگي و رخت خوابها را از انباري بيرون بياورم تا بتوانم با گچ و رنگ آن گوشه ي سه كنج را درستش كنم. در اين فاصله تو نبايد مشتري بياوري و مزاحم كار من شوي و نبايد مدام بگويي، زود باش زودباش، چرا معطل مي كني؟ بايد بگذاري من با حوصله كارم را انجام دهم و مرا دستپاچه نكني!
من مي گفتم: آقا، اين نم زدگي خشك است يعني ديگر منبع نم كننده از بين رفته، اين نم زدگي فقط يك لكه ي بزرگ است و شما مي توانيد بدون بيرون آوردن كل زندگي از انباري آن را درستش كنيد.
اما آقاي خانه مي گفت : نچ نمي شود،‌ من نمي توانم كار سرسري انجام دهم.
آن يك بار كه  سر نم زدگي خيلي جدي  با هم بحثمان شد توي ماشين بوديم و از بنگاه مي آمديم.
به آقاي خانه گفتم: اصلا تقصير من است كه هيچ وقت تو را وادار به انجام كاري نكرده ام، هميشه مي گفتي، نع ! و من مي گفتم، چشم،  حالا مي خواهم خوب به حرفم گوش بدهي، وقتي ما اين خانه را گرفتيم فقط يك دختر داشتيم و نه هيچ چيز ديگري ولي حالا ما يك دختر ديگر و يك ايران اضافه داريم و بايد زندگي امان را متناسب با داشته هايمان بزرگ كنيم.
آقاي خانه گفت: يعني چه كه حتماً!  نه كه دختر امير توماني! حالا ويرت گرفته است كه خانه بزرگتر داشته باشي؟
من گفتم: من دختر امير تومان نيستم، اما شك ندارم كه تو پسر پهلوان پنبه اي، مرد حسابي مگرمن مي گويم بروي كاخ صاحبقرانيه را برايم بياوري  كه اينطور ضعف كرده اي؟
و بعد شروع كرديم به گله گذاري از همديگر، دلخوري هاي  جشن عقد كنانمان،‌ شب عروسي، پاتختي، به دنيا آمدن بيزبيز، دندان درآوردن بيزقولك، خريدن اولين گاو آقاي خانه، دعواي من با رييس شركت،‌ وبلاگ نويسي من،‌ گاوداري او وووووو اوه به خانه كه رسيديم من را پياده كرد و خودش گاز داد و رفت گاوداري!
من اما يك راست به انباري رفتم لكه را اندازه گرفتم طول و عرض و ارتفاعش را،  خشكِ خشك بود،‌ نشستم همانجا روي چهار پايه و بيست صفحه صد سال تنهايي خواندم. دوباره لكه را نگاه كردم. بعد پله پله تا ملاقات خدا را ده دوازده صفحه اي خواندم، دوباره لكه را نگاه كردم . جعبه ي گچ هاي رنگي بچه ها روي يكي از قفسه هاي انباري خودنمايي مي كرد. ناگهان فكري به ذهنم رسيد گچ سفيد را برداشتم وچهار پايه را گذاشتم روي صندلي و رفتم بالاي آن و شروع كردم به لكه گيري خط به خط . اول مرزها را پوشش دادم و بعد لكه ها را، همه ي همه اش را سفيد كردم،  تمام شد و رفت پي كارش به همين سادگي بود. فقط با يك گچ نقاشي.
آنوقت با خيال راحت رفتم بالا  بروم خانه امان،  آقاي خانه اما جلوي در خانه ايستاده بود با يك شاخه گل رز در دهان و چشمهاي بسته!
 با خوشحالي مي گويم: باز رفتي از كجا گل چيدي؟ گل دزد! يكبار دست به جيب شو يك شاخه گل از گل فروشي بخر.
آقاي خانه مي خندد و مي گويد: مي خواهم بفهمي  اگر بخواهي مدام با من دعوا كني و قهرباشي  دور و بر خانه  به چه كوير لم يزرعي تبديل مي شود بس كه من بخاطر منت كشي مجبور هستم برايت گل بچيينم.
من هم مي خندم و مي گويم : من مسئله انباري را حل كردم،‌ ديگر نيازي نيست بروي دل و روده اش را بيرون بريزي تا جيش جن ها را پاك كني.
بعد هم گل ِ  دزدي را مي گيرم،  برايش يك عشوه خركي مي آيم و با هم  به خانه مي رويم.

۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

عشق گمشده

حالا كه خانه در طرح افتاده است و امكان فروش خانه به قيمت مناسب ميسر نمي شود. تصميم مي گيريم خانه را ارزان تر بفروشيم. در عوض با صاحب خانه اي كه قرار است خانه اش را بخريم صحبت كنيم تا بلكه كمي تخفيف بدهد.
مي گردم از ميان هشت  برادر شجاع آقاي خانه آن يكي كه در ايران مانده است و براي خودش جوهري  دارد و از همه قالتاق تر به نظر مي آيد انتخاب مي كنم و به همراه آقاي خانه  روانه اشان مي كنم براي چانه زدن با صاحب خانه.
يادشان مي دهم  خوب زير و بالاي خانه را ببينند، كابينت ها را ، شيرآلات را، تراس ها را، سقف ها را، ديوارها را، سرويس ها را ...
مي روند و بر مي گردند!
مي گويم : چه خبر؟
مي گويند : هيچ !
مي گويم : آن چيزهايي كه گفتم خوب ديديد؟ شيرها را ديديد، كابينت ها را ديديد؟ شيشه ها دو جداره هستند؟ درها، ديوارها، قفلها، كليدها؟
هيچ كدام را نديده اند.
فكر مي كنم لابد آنقدر گرم چانه زني شده اند كه اين چيزها را نديد گرفته اند.
مي گويم: قيمت چه شد؟ تخفيف مي دهد.
من و من مي كنند، پرس و جو مي كنم،  معلوم مي شود. صاحب خانه،  خانه اي كه هفته پيش قيمتش را گرفته ام ، ده ميليون ديگر  گران كرده است.
داغ مي شوم، سرخ مي شوم،‌ دلم مي خواهد در و ديوار و خانه و زندگي را بكوبم توي سر اين برادران  شچاع باقي مانده !
سرشان داد مي كشم و مي گويم : پس شما چه كرده ايد؟
برادر شجاع سرخ مي شود ، خجالت مي كشد،  آقاي خانه نجيبانه سرش را پايين مي اندازد.
شك مي كنم !
مي گويم: چه شده است؟ زود باشيد هر چه شده بريزيد وسط دايره !
آقاي خانه دستم را مي گيرند و مي برند توي اطاق مي گويند: بابا همين كه پايمان را گذاشتيم توي اطاق و چشم" ريچارد شير دل " به زن صاحب خانه افتاد ، از دست رفت ! آنوقت انگار طلسمش كرده باشند هر چه او گفت ، اين گفت:چشم،  خوب است ، بهتر از اين نمي شود.
 از خانه كه بيرون آمديم پرسيدمش:  اين چه كاري بود كردي؟
گفت : لامصب!  مهري را نشناختي ؟ همان  كه بيست سال پيش دوستش داشتم مدتي را با هم دوست بوديم بعد همه چيز بهم خورد.
نمي توانستم روي حرفش حرف بزنم، اصلا نمي توانستم به چشمش نگاه كنم، انگار يكباره پرتابم كرده باشند به بيست سال پيش همان شور و شوق و همان طپش  قلب، همان آرزوها يكباره  در من زنده شد.

آه از نهادم بر مي آيد،‌ چرا بايد  عشق هاي گمشده هم  زماني پيدا شوند  كه من مي خواهم خانه بخرم .

۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نفرين چهل قفل،‌ طلسم چهل كليد

امروز آخرين تير تركش ارواح آن مال باختگان كه پدر بزرگ كلاهشان را برداشته است بر روح و روان من نشست!همين  امروز دانستم كه خانه امان در طرح است. قرار است گوشه اش برود  تا خيابان كنارش عريض تر شود. اين كه اين خانه را كي خراب مي كنند نامشخص است اما مشخص است كه ديگرهيچ خريدار صاحب عقلي پيدا نمي شود كه خانه را از ما بخرد تا ما بتوانيم پول رويش بگذاريم و  آپارتمان بزرگتر اختيار كنيم !
وقتي خبر در طرح بودن خانه را شنيدم نه غمگين شدم و نه تعجب كردم. در واقع راستش را بخواهيد اين توي طرح بودن ديگر براي من عادي شده است.يعني  اگر روزي بيايد كه معلوم شود چيزي از زندگي ما يا ميراث نياكانمان توي طرح نيست تعجب مي كنم. باورتان مي شود هر چه به پدر بزرگ پدري  ام و ارث و ميراث او مربوط مي شود سالهاست كه برچسب طرح مي خورد و از زندگي ما محو مي شود؟  تپه هاي شمس آباد، قيطريه،  تپه هاي اوين،‌ زمين هاي لويزان، لواسان حتي خانه ي اخروي امان در شابدولعظيم! را به بهانه گسترش حرم حسني تخريب كردند و برچسب طرح دار بودن رويش زدند!
 پدر بزرگ به تعداد فرزندان و براي هر كدامشان 8 قبربا احتساب اينكه هر فرزند دست كم 6 بچه به دنيا بياورد  در كنار يكديگر خريداري كرده بود تا بچه ها و نوه هايش آن دنيا هم بي سرو سامان نباشند. اما بعدها با گسترش حرم بدون اجازه از خانواده ها مردگان بي زبان را گور به گور كردند و بابت هر قبر به هر خانواده يك ميليون تومان پرداختند، چند ماه پس از آن  فهميديم كه خودشان اين قبرها را به قيمت 500 ميليون تومان خريد و فروش مي كنند.
القصه اين حكومت فخيمه كمر بسته است كه تقاص كار كرده و نكرده نياي مرا از جيب ما بپردازد ما هم كه سر كيسه را شل كرده ايم از ترس جانمان مي گذاريم هر چه مي خواهند ببرند و هر چقدر مي خواهند بخورند.
و اما بعد...
آقاي خانه هنوز خونسردي خودشان را حفظ كرده اند. همانقدر كه من از بدنامي و بدعهدي پدر بزرگ خود در سوز و گدازم و هر چه ناكامي خانوادگي بر سرمان مي بارد به پاي جور و جفاي او با مردمان مي گذارم.  ايشان خودشان را با طلسم رفع بلاي ارواح نياكان  رويين تن،  كرده اند.
نياي ايشان از  طرف پدري،  به "ديد زنهاي"  نيشابوري، مي رسد، " ديد زني"  شغل شريفي بوده  كه براي برآورد محصول ترياك كشتزارهاي خشخاش انجام مي داده اند.  ترياك خودش به خودي خود رفع بلاست چه برسد به اينكه آدم از دست اهلش مرغوبش را بگيرد!  پدر بزرگ آقاي خانه كه يك كارمند عالي رتبه دولتي بوده وظيفه اش ايجاب مي كرده  كه بطور مرتب و دقيق كشت خشخاش را زير نظر داشته باشد و محصول ترياك را از كشاورزان خريدار نمايد. خشخاش از آنجا كه يك محصول استراتژيك بوده  كنترل دقيق دولتي را مشمول مي شده،  خدا مي داند چنين نيايي!  دعاي خيرچه تعداد  آدم  شنگول را مدام و پيوسته پشت سر خود و خاندانش داشته  و تازه معلوم است براي يك مثقال ترياك كلي هم سير داغ پياز داغ دعاي خيرشان  را زياد كرده اند كه اين خاندان هيچ وقت در هيچ برهه از زمان غم خانه و زندگي نداشته اند  و همه چيز را هميشه بر وفق مرادشان مي ديده اند.
 از طرفي اصل و نسب  آقاي خانه از طرف مادري به معماران اصفهاني مي رسد. پدر بزرگ آقاي خانه يكي از بزرگترين معماران زمان خودش بوده،  هنر او مرمت و ساخت مسجد و آب انبار بوده كه ديگر نور علي نور است.
همه ي اينها باعث شده است كه فكر كنم بهتر است براي فروش خانه و خريد خانه جديد آقاي خانه را بياندازم جلو و با اين ترفند كه از خير تصاحب خانه جديد گذشته ام تير خصم ناديده را به كج راهه بفرستم و خلاصه  نفرين چهل قفل بدنامي پدر بزرگ را با طلسم چهل كليد خوش نامي نياكان او مفتوح نمايم و از اين مهلكه به سلامت بگذرم .
 بعدش البته در آخرين دقايق خانه را  به نام خودم مي كنم.

۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نفرين

پدرم اگر هيچ ارثي براي ما نگذاشته باشد ارث ريده شدن به خانه خريدن را براي همه ما گذاشته است. پدربزرگ من يعني پدر پدرم بعد از بازنشسته شدن يكي از طراز اول ترين معاملات ملكي هاي تهران آن روزگاران بود. چقدر خانه براي اين و آن  خريده باشد  و چقدر،   چقدر خانه فروخته باشد خدا مي داند. اما يك چيز كاملا مبرهن است،  نفرين آن آدمها كه بهشان انداخته است يا ملك شان را بالا كشيده است مثل نفرين  بي بازگشتي بر جان ِ خانه خريدن فرزندان و نوادگانش افتاده است و با گذر روزگاران هم باطل نمي شود.
پدر من هيچ وقت خانه نداشت يا اگر داشت به سال نكشيده فاتحه اش را خوانده بود،‌ يا براي رونق كسب و كار مي فروختش، يا براي پرداخت بدهي آتش به آن مي زد. يا حين ساختن،  پولش تمام مي شد و خانه نيمه ساز، حديث نيمه تمام مي ماند و رندان جورش را مي كشيدند.
پدرم حتي يكي دو بار خانه دار شد اما آن يكي دو بار هم شانس با او يار نبود مثلا يك بار  براي آنكه نيازهاي خانواده پر اولادش را برآورده كند يا پيش عروسها و دامادها سرافكنده نباشد تصميم گرفت خانه را بزرگتر كند بنابراين خانه رافروخت تا چيزي رويش بگذارد و خانه بزرگتري بخرد اما دست برقضا در همان ساعت،  برج قمرصاف رفت در ماتحت برج  عقرب  و خانه ي متري  چندر غاز بصورت نجومي قيمتش  بالا  رفت ودست  پدر در پوست گردو  ماند ما هم معطل نكرديم  پول خانه را خورديم رفت پي كارش.
البته شد يكي دو بارهم  كه پدر  بر نفرين مردمان  غلبه كرد و خانه اي اختيار، اما در همان يكي دو بار هم  ناگهان حوادث شوم يكي بعد از ديگري بر سر و روي خانواده  آوار شد. مثلا ً خانه اي داشتيم در سپاهان اصفهان خانه را كه ساختيم پدرم با سليقه بي مانندش تمام خانه را عين يك شركت دست هفتم! ديزاين كرد، براي پنجره ها پرده كره كره آبي كم رنگ ، براي ديوارها پرسياناي قهوه اي تيره ، براي كف ها،  كف پوش هاي لاستيكي چهار گوش همه  با رنگ دلنشين نارنجي و زردِ چرك. اما همانطور كه نصابها آخرين تكه پرسيانا را مي چسباندند در اطاق ديگر برادرها قصد ساختن نيتروگليسرين داشتند و بمب!  هنوز آتش دست گلي كه برادرها توي خانه به آب داده بودند خاموش نكرده بوديم كه لوله آب زيرزمين تركيد و زيرزمين آب انبار شد و همه ي پي خانه نم كشيد. آب زير زمين را نكشيده بوديم كه سقف اطاق پذيرايي ريخت. سقف اطاق پذيرايي را درست مي كرديم كه پدرم توي يكي از اطاقها وقتي داشت كلت كمري اش را پاك مي كرد ( پدرم افسر ارتش بود) دستش روي ماشه رفت و يك تير به سقف اطاق نشست. آن روزها هم كه مثل اين روزها نبود وكيل و دادستان و قاضي دزد و گرگ و از مابهتران توي كوچه و خيابان و پمپ بنزين هفت تير كشي كنند،  آب از آب تكان نخورد! حساب تك تك تيرها را داشتند و اگر تير خطايي در مي رفت تير در دهنده ! حسابش با كرام الكاتبين بود، پدرم هنوز حسابش را پس نداده بود كه كتري داغ از دست خواهرم افتاد و تا آخرين قطره روي من زبان بسته خالي شد. خلاصه  بگذريم . عاقبت پدرم خانه را فروخت و روزگار بد گذشت.
از عموها و عمه هايم نمي گويم اينها ديگر حريم خصوصي خودشان است اگر دلشان خواست روزي مي آيم  داستانشان را برايتان مي نويسم.
اما در مورد نوادگان.خوشبختانه اوضاع به اين بدي ها نيست ازدواج با آدمهاي ديگر طلسمها و نفرينهاي خانوادگي خاندان ما را كم رنگ كرده است.
همه ي اينها را گفتم كه بگويم،‌ ديروز رفتيم براي معامله ي خانه اي كه دوستش داشتيم هنوز به محضر نرسيده بوديم كه پدرِ آقاي خانه با او تماس گرفت. مادرش افتاده بود و از چند نقطه شكستگي هاي ناجور برايش بوجود آمده بود ناچار معامله را نيمه كاره رها كرديم و مادر ِ آقاي خانه را چسبيديم .
نه  هنوز خيلي بد نيست من  اميدوارم.  آقاي خانه صاحب طلسمهايي است كه نفرينهاي  خاندان مرا كم رنگ مي كند.فقط بايد ببينم كه طلسمهاي خاندان  او چطور نفرينهاي خاندان مرا بي اثر مي كنند.
 طلسمهاي او را بعدا ً مي گويم، حالا بايد بروم به عيادت مادرشوهر.

۲۹ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نفرين گاوي


تقريبا يك ماه است  تصميم گرفته ام، خانه را بفروشيم و خانه ديگري بخريم. آقاي خانه هيچ اشتياقي براي جابجايي نشان نمي دهد. ور ِ وسواسي و مشكوك او به او گفته است اصرار من براي عوض كردن خانه بايد اين باشد كه خانه اي كه به نام اوست بفروشيم تا خانه اي به نام من خريداري شود. من البته نود و نه درصد چنين تصميمي گرفته ام اما چيزي بروز نمي دهم و مدام با اصراري معصومانه برايش تكرار مي كنم كه من و تو نداريم عزيزم. هر كدام از من و تو  كه خانه داشته باشيم انگار ما خانه داريم.
 بيش از پنجاه خانه و آپارتمان  را ديدم از بهترين و اعياني ترين نقاط شهر شروع كردم  تا معمولي ترين و پيش پا افتاده ترين مكانها عاقبت خانه ي مورد علاقه ام را در پرت ترين و سنتي ترين گوشه ي شهر پيدا كردم. يك آپارتمان مدرن با سقف سفالي شيب دار در كوچه ي دلگشايي كه ارتفاع درختهايش هنوز از ارتقاع ساختمانهايش بلند تر است. آقاي خانه را بردم و همان را پسنديد. البته اگر همان خانه اي كه يك ماه پيش روز اول ديده بودم را هم مي ديد،  مي پسنديد.
 آقاي خانه گفتند: خوب است همين را بخريم، اما قيمت بالاتر از چيزي بود كه تصورش را مي كرديم. چانه زديم،  قبول نكردند. گاوهاي آقاي خانه اولين چيزي بود كه ذهن مغشوش و درهم مرا به خود جلب كرد. اما ايشان با يك نگاه همه چيز را از نگاه من خواند و آب پاكي را روي دستم ريخت، "مگر از روي جنازه من رد شوي اگر بخواهي گاوهاي من را به پول نزديك كني." گاوها را به طويله ي  پس ذهنم راندم و شروع به محاسبه كردم. خانه خودمان را مي فروشيم،  يك وام مسكن مي گيريم، بيست مليون وام مي گيريم، طلا هايم را مي فروشم، سكه ها را مي فروشيم ، فرش ها را، آنتيك هارا، خنزر پنزرها را ، حتي اگر كليه هايم را هم بفروشم باز هم پول كم مي آيد. اعتراف مي كنم تصوير چهره ي فيلسوفانه مناخيم دوبار اين وسط مسط ها به طرز دلبرانه اي  بر من عيان شد اما من كه مي دانستم تهديد آقاي خانه جدي است حتي زنگوله اش را هم در ليست خريد جاي ندادم، چه برسد به تمام قدش را.
يك هفته است كه به اين خانه فكر مي كنم و با هزار ترفند با صاحبخانه  كلنجار مي روم كه قيمت خانه را لااقل به اندازه خريد يك گاو پايين تر بياورد اما بي نتيجه است. يك هفته است كه هر شب به اين خانه فكر مي كنم، خودم را توي آشپزخانه ، روي تراس ، كنارشومينه، زير پنجره ، توي كمد، زير تخت، لاي لباسهاي شسته شده تا نشده! تصور مي كنم. و انرژي كاينات را به مدد گرفته ام تا از راه دور روي مخ صاحبخانه كار كرده باشم .
امشب اما صاحبخانه زنگ زد راضي شده است خانه را به قيمتي كه من مي خواهم بفروشد، من اما شك كرده ام، چرا؟
 نكند فاضلابش ايراد داشته باشد؟ يا پنجره هايش در بعضي ساعات روز آنطور كه بايد و شايد آفتاب گير نيستند؟ نكند در همسايگي ما يك بچه آزار مازوخيستي خانه دارد؟ نكند اطاقهارا  با يك لايه نازك مقوايي از هم جدا كرده باشند؟  نكند...؟
 دارم پشيمان مي شوم، دارم روي خودم كار مي كنم كه از خانه اي كه خوشم آمده است بدم بيايد. دارم فكر مي كنم چرا نبايد نظر ايران را هم  در مورد جايي كه قرار است ببريمش تا زندگيش را ادامه دهد به طريقي! جويا مي شديم . دارم فكر مي كنم ...
ولش كنيد  بابا به نظر شما اسباب كشي كار پر دردسري نيست ؟

۲۶ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

بچه تهرون از نگاه بچه شهرستون!

بيزقولك آمده است به من مي گويد: مامان تو بچه تهروني؟
مي گويم: نه مامان من آنقدر اين شهر و آن شهر بوده ام كه نمي دانم بچه كجا هستم! من تقريباً يك آدم بي سرزمين هستم. خيلي دوست دارم او در مورد بي سرزمين بودن من چيزي بپرسد تا من حرفهاي گنده گنده يادش دهم اما او كاري به كار ريشه هاي من ندارد . در عوض دوباره مي پرسد:  مامان تو نمي دوني چرا بچه تهرون ها اينقدر گاگولن!؟
مي گويم: چطور مگه؟
مي گويد: يه دختري تازه اومده تو كلاسمون همش مي گه من بچه تهرونم، من بچه تهرونم، باور كن حتي از منم تنبل تره! وقتي اصلا چيز خنده داري وجود نداره اون با صداي  مي خنده.  وقتي همه مي خندن، اون اخم مي كنه. اگه بياد تو  گروه سرود گند مي زنه به همه چيز، يا زودتر از همه شروع مي كنه، يا دير تر از همه تموم مي كنه. اگه بهش بگن دفتر چهل برگ بيار دفتر صد  برگ مي آره. اگه بگن بايد مامانت رو بياري مدرسه، باباش رو مي آره. مامان راستش رو بهت بگم، اون فحش ك...كش رو هم همين بچه تهرون  ياد داد! 

۲۱ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

مناخيم مسافري از سرزمين هاي بدون جاده

مناخيم اين روزها عجيب متفكر شده است. گاهي مدتها به لكه اي روي ديوار طويله خيره مي شود .با چنان جذبه اي  لكه را نگاه مي كند كه يك وقت مي بيني نشخار كردن را بل كل فراموش كرده است. وقتي اينطور خيره مي شود درخشش چشمهايش بطور شگفت انگيزي هوشمندانه است.
گاهي ديده ام آقاي خانه محكم به كپلش مي كوبد. درگوشش نجوا مي كند، شاخش را نوازش مي دهد. اما مناخيم حتي يك لحظه چشم از لكه بر نمي دارد. گويي در اين لكه تمام كائنات را مي بيند.
به آقاي خانه مي گويم : آقا  اينطور نگاه كردن به يك  لكه براي گاوي با ضريب هوشي  مناخيم عجيب نيست؟
 آقاي خانه مي گويتد: پس عجيب نديده اي! عجيب تر شبهايي است كه از پنجره طويله به آسمان خيره مي شود. يكبار به طويله رفتم تا مسير نگاهش را تعقيب كنم، باورت مي شود، صاف به ستاره قطبي خيره شده بود؟! انگار كن مسافري است كه در سرزمين هاي بدون جاده سفر مي كند مسافري كه  تنها راهنمايش همين ستاره ي دور است.

۲۰ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خدا به مرخصي رفته است

عصر تلويزيون  از كانالي،  تكه ها مستند "نسل كشي ارامنه" را پخش مي كند.
بيزقولك در حالي كه ناخنش را مي جود  با ترس مي گويد: مامان اينها اگه مسلمون بودن كسي نمي كشتشون مگه نه ؟
 مي گويم: نه مامان اينها هم خدا پرست هستند آنهايي كه اينها را كشتنه اند آدمهاي بدي بوده اند.
بيزقولك مي گويد: مامان خدا پرست بوده باشن ولي مسلمون كه نبودن! من مي دونم چون ما مسلمون هستيم خدا نمي ذاره كسي ما رو اينطوري بكشه!
 مي گويم: مامان جان راستش را بخواهي اينها مسلمان نبوده اند ولي  متاسفانه كساني كه اينها را كشته اند مسلمان بوده اند. حالا بگو ببينم به نظر تو خدا دوست دارد  كه مسلمانها كساني كه مسلمان نيستند بكشند و چون مسلمان هستند عيبي نداشته باشد؟ 
بيزقولك مي گويد: نخير مامان اينا مسلمون نيستن امكان نداره مسلمونها كسي رو بكشن. اگه گفتن كه مسلمون بودن الكي گفته بودن. خدا نمي ذاره مسلمونها آدمهاي ديگه رو بكشن . تازه نمي ذاره كه آدم بدها هم مسلمونها رو بكشن.

نيم ساعت بعد اخبار سوريه را پخش مي كند ظاهرا امروز، روز بدي براي سوري ها بوده است.  با خودم فكر مي كنم شايد اينها كه مي كشند مسلمان نيستند  و آنها هم  كه كشته مي شوند مسلمان نيستند و به همين خاطر خدا به مرخصي رفته است.

۱۹ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

كفش پاشنه بلند حال بهم زن

بيزقولك: مامان خانوم ببين دو سه تا از بچه هاي كلاس ما از اين كفش پاشنه بلندهاي بند دار پوشيده بودن امروز.
هفت هشت تا از كلاس دومي ها هم كفش پاشنه بلند خريدن، تازه بچه هاي كلاس اول و آمادگي ها هم همشون در حد حال بهم خوردن كفش پاشنه بلند داشتن.
تو مدرسه فقط من هستم كه كفش پاشنه بلند ندارم!
بهت گفته باشم  مامان من هم مي خوام كفش پاشنه بلند داشته باشم.
من دلم براي كفش پاشنه بلند آب شده اما تو همش مي گي، حالا زوده ، حالا زوده !

جوجه كباب زعفراني

خيلي با خودم كلنجار رفتم كه داستان ملاقات با رييس بزرگ را بنويسم و جوري هم بنويسم كه تصوير خيلي شورانگيزي از خودم به نمايش بگذارم. منتهي نشد. راستش نتوانستم باخودم كنار بيايم كه يكي دو تا خالي بندي نازنين را جوري كه نه سيخ بسوزد و نه كباب لا به لاي داستان بگنجانم. اصولاً من را كه مي شناسيد آدم دروغ گويي نيستم. نه اينكه نخواهم دروغ بگويم، واقعاً  نمي توانم دروغ بگويم. من از عنفوان كودكي ياد گرفته ام درغگو دشمن خداست. و من چون  دوست خدا هستم،  طبيعي است كه دروغ با مزاجم سازگار نمي باشد! 
سرجمع  مي گويم  براي اينكه بتوانم رييس بزرگ را قانع كنم به جاي تبعيد من به  اطاق سرور و وادار كردنم به كار اجباري با اعمال شاقه آن هم در تمام ايام تعطيلات، به من مرخصي بدهد تا بتوانم دست شوهر و بچه هايم را بگيرم و باهم برويم پيش مامانم اينها، ناچار مجبور شدم كلي  پاچه خاري كنم  و البته اندكي زير آب زني هم چاشني اش بود. روساي اين دوره و زمانه را هم كه مي شناسيد كافي است در گاله اتان را باز كنيد و برايشان اسراري مگو از روابط اين و آن برملا كنيد تا بتوانيد ديگ محبتشان را به جوش بياوريد. من هم يكي دو چشمه  از دلبري هاي كارمندان محبوبش را كه براي انجام ماموريت در معيت همديگر به  شيراز رفته بوديم برايش روي دايره ريختم و كمي مظلوم نمايي كردم و نم اشكي به چشم آوردم وگلويم را به خس خس انداختم تا دل مثل سنگ خارايش به رحم آمد و بقيه محكوميتم را بخشيد.
بگذريم، در حال حاضر با دست و پايي دردآلود! نشسته ام، غذاي فردا ظهر را پخته ام، ظرفهاي شب را شسته ام، حمام كرده ام ( اي داد بيداد مقنعه مشكي ام را نشسته ام!) ولش كن بابا ناچار مقنعه سرمه اي سر مي كنم، اگر شلوار جين بپوشم حتي اگر مانتويم مشكي باشد مشكلي براي فنگ شويي! ظاهري ام  بوجود نمي آيد.
آقاي خانه با يك ترفند زيركانه اي وادارم كردند كه امروز را به خانه روستايي اشان برويم، خانه روستايي نزديك گاوداري است، ديروز عصر مرغ آوردند، پاك كردند، خرد كردند، در آبليمو و پياز و زعفران و نمك و فلفل خواباندند وخيلي مهربان  گفتند: مي خواهم ببرمتان خانه روستايي،  اين غذاي فردا ظهرمان است، براي آن كه  تو مجبور نباشي آنجا هم كه مي روي  دغدغه پختن غذا داشته باشي! 
جايتان خالي امروز رفتيم خانه روستايي، فكر مي كنم آخرين باري كه آنجا رفته بودم يكي دو ماه پيش بود و به نظر مي آمد هنوز آدمها در آن رفت و آمد مي كنند. اما اينبار كه رفتيم! فاجعه بود،
 به آقاي خانه گفتم : مطمئن هستي كه شبها گاوها را نمي آوري اينجا ببندي .
 ايشان گفتند: نه عزيز دلم به جان مناخيم ما خودمان شبها اينجا مي خوابيم.
 كه آخرش نفهميدم منظورش ازخودمان، آنجا مي خوابيم،  خودش و مناخيم*  است يا خودش و دوستان اراذل و اوباشش.
خلاصه از لحظه اي كه به آنجا رسيديم مشغول بشور و بساب شدم. البته دغدغه پختن غذا نداشتم و آقاي خانه هم گه گداري مي آمدند و با نگاه و صوت عاشقانه اي به من يادآوري  مي كردند، خانه اي كه زن درآن نباشد ويران كده اي است كه هيچ صفا و شفايي در آن نمي توان يافت. 


ته نوشت: مناخيم اسم  گاو نر اسراييلي امان است.

۱۵ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

يك كرشمه از دستگاه شور

رييس بزرگ مرد بزرگي است. صد و بيست سي كيلو وزن دارد. قد بلند وشاعر مسلك است برعكس بعضي روساي كوچك كه به يك كرشمه از راه به در مي شوند و ديده ام برخي اوقات با برخي اشخاص در محل شركت مراوده افلاطوني دارند. اين مرد اصلا اهل اين حرفها نيست، يا اگر هست چيزي بروز نمي دهد. البته اهل گير دادن هم نيست،  يعني كاري ندارد كه فلان خانم با فلان آقا  درخلوت" بله بران!" دو نفره راه انداخته  باشند. نهايت كاري كه براي حفظ پاكدامني شركتش مي كند، دور كردن فيزيكي اين دو نفر از يكديگر است، خودش مي گويد : بيرون شركت هر غلطي مي كنيد بكنيد، داخل شركت اما،  سرتان به كار باشد. يا اگر شيطنتي هم مي كنيد كارتان را پيش ببريد. كار روي زمين نماند خداي نكرده!
اصلا رييس بزرگ را با ترفندهاي زنانه نمي توان از راه به در كرد، اگر برويد توي اطاقش و بخواهيد نامه اي، نقشه اي، ليستي، برگه اي، عكسي چيزي را نشانش دهيد خيلي كه نزديكش شويد، يك قدم مي گذارد عقب، شما كه يك قدم بگذاريد جلوتر او بي حرف يك قدم ديگر عقب تر مي رود، اين است كه شما يكهو مي بينيد دنبال اين افتاده ايد دور ميز،  تا چيزي را نشانش دهيد و اين هي دارد از شما دوري مي كند!
نه اينكه رييس بزرگ خيلي اهل دين و مذهب باشد يا ازسر رياكاري اين اندازه نجيب! اتفاقا ميانه اي  با مذهب  ندارد و از گفتنش هم ابا نمي كند. او هميشه ريشش را  و سبيلش را از شش گذشته هفت تيغه  مي تراشد. كت و شلوارش پير گاردين است، كفش ايتاليايي مي پوشد. عطرش را از فرانسه برايش سفارشي مي آورند. سنجاق سردست و ساعتش از طلاست. توي اطاقش عكس زن و دخترهايش را درقاب طلا روي ميزمنبت گران قيمتش گذاشته  چشمش مدام به اينهاست. شاعر مسلك است و عاشق موسيقي سنتي. اصلا يك طرف اطاقش يك دكور بزرگ پر از ديوان اشعار است از گمنام ترين و بي نام ترين شعرا تا پر آوازه ترينشان يك طرف ديگر اطاقش را هم سازهاي سنتي عتيقه نگه مي دارد، سه تاردويست سال پيش،‌ سنتورفلان استاد، تمبك ميليوني ساخت حبيب و...  منشي اش يك جوان بيست هفت ساله است كه سنتورش را در محل كار مي زند و آب از آب تكان نمي خورد.
حالا با يك چنين رييسي چطور مي شود شورانگيز بازي درآورد؟ اصلا مگر شورانگيز بودن يعني فقط كرشمه آمدن و غمزه ريختن؟ دستگاه شور هم كه باشي با همه زير و بالاي خوش رقص يك دنيا گوشه داري كه يكي از آنها كرشمه است.
 براي شور آفريني مي تواني در گوشه اوج* بزني يا صفا* ملا نازي* خارا * حزين* در گوشه هايي بزني كه اصلا رنگ و بوي عرفاني دارد. ( اينها را برو بچه هاي اهل موسيقي سنتي خوب مي دانند) شورانگيزي يعني شور آفريني به هر صورت! شورآفريني كه فقط پايين تنه اي نمي شود. مثلا اينكه مي گويند: فلان مجلس فلان مداح! مجلس پرشوري است و خيلي شورانگيز مي خواند.  معني اش اين نمي شود كه پامنبري ها سر روضه اين مداح حالي به حالي مي شوند و مشتاق به امور توليد مثلي!
 معني اش اين است كه يكهو مي بيني اين آدم يك چيزهايي مي خواند و يك چيزهايي مي گويد و كاري با روان پامنبري ها مي كند كه اينها شور حسيني مي گيردشان خيلي خود جوش،  پا برهنه مي دوند  از سد پليس مسلح و گارد ويژه و باتوم و شوك الكتريكي و سلاح سرد و گرم مي گذرند تا خودشان را برسانند به  سفارت  انگليس  ودستشان را بزنند به ديوار و بر گردند و در اين ميان  از هيچ كس و هيچ چيزهم نمي ترسند. 
حالا مني كه مورد غضب چنين رييسي قرار گرفته ام و شش روز  تعطيلاتم را كنج اطاق سرور گذرانده ام چطور مي توانستم بروم اين رييس سرسخت را سر رحم بياورم؟ جز آنكه با استفاده از همين نقاط ضعفش او را مهربان كنم. دستش بلغزد و قلم عفو بر بقاياي مجازاتم بكشد.
روز ششم عيد بعد از آنكه شب قبلش تا سپيده  صبح در اينترنت گشتم و پرسه زدم تا چيزهاي خوبي در مورد دستگاههاي موسيقي ايراني  و شعر و ترانه  بدانم،  به اطاقش رفتم. اتفاقا دستگاه شور را خوب خواندم كه سر شوق بياورمش تا مرخصي ام را امضا كند.


.... بقيه اش را بعدا ً مي نويسم. بايد بروم بيزقولك را سر جايش بنشانم! اين بچه مشق عيدش را هنوز ننوشته به كمك من احتياج مبرم دارد اصلا اين بچه هميشه مرا سر شوق  مي آورد.خوب مي دانم شورانگيز خوبي مي شود در آينده .