۶ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خود گويم و خود ترسم! عجب مرد هنرمندم

بيزقولك چند وقتي است به نوشتن داستان روي آورده !
از وقتي ديدن فيلمهاي ترسناك را برايش ممنوع كرده ايم،
 دست به خودكفايي زده، روزها ساعتها مي نشيند با بهم چسباندن واژه هايي كه به نظرش نرسناك مي آيند و كنار هم قرار دادن جملات،  داستان ترسناك مي سازد.
شبها اين داستان ها را مي خواند و وحشت مي كند.
من را صدا مي كند و مي گويد: مامان باور مي كني! آدم از چيزهاي ترسناكي كه خودش مي سازد هم ترسش مي گيرد؟
مي گويم: بله مامان آدمها بيشتر زندگي اشان را با ترس از چيزهايي كه خودشان ساخته اند مي گذرانند.

صغرا و كبرا

بيزقولك قرآني مي آورد و مي گذارد دم دست بيزبيز و مي گويد: يالله دست بذار روي قرآن و بگو به پي اس پي من دست نزده اي؟
بيزبيز دست چپش را مي گذارد روي قرآن و مي گويد: به پي اس پي ات دست نزده ام. حالا خيالت راحت شد؟
بيزقولك قيافه ي مشكوكي مي گيرد و مي رود.
بيزبيز پوزخندي مي زند.
مي گويم: يعني چه ؟ اين لبخندت چه معني مي دهد؟ واقعا تو پي اس پي اش را برداشته اي؟
مي گويد: اوهوم !
مي گويم: مامان جان تو الان دست گذاشتي روي قرآن و گفتي دست نزده اي؟
مي گويد: مامان من ازدعوايي ( فتنه اي) جلوگيري كردم ! چون اگر مي گفتم دست زده ام الان دخترت اينجا يك الم شنگه اي به پا مي كرد كه هيچ كس نمي توانست ساكتش كند. اعصاب تو هم خرد مي شد و مشكل چند برابر مي شد. راستش را بخواهي خود خداهم بيشتر راضي است كه ما با ذكاوت كاري كنيم كه جلوي جنگ و دعوا گرفته شود نه اينكه باعث دعوا و مرافعه شويم.
مي گويم: ولي تو دستت را گذاشتي رو قرآن و دروغ گفتي! اين يعني به كتاب خدا دروغ بسته اي!
مي گويد: مامان جان من دست چپم را روي قرآن گذاشتم! نه دست راستم را! دست چپ همان جايي است كه سر شانه اش فرشته اي نشسته كه كارهاي بدمان را مي نويسد. من دست چپم را گذاشتم روي قرآن كه به خدا يادآوري كنم همانطور كه  دست چپ و راست وجود دارد، خوبي و بدي وجود دارد، تاريكي و روشنايي وجود دارد، سپيد وسياه وجود دارد، ناچار راست و دروغ هم وجود دارد.
بنابراين همانطور كه راست اجتناب ناپذير است دروغ هم اجتناب ناپذير است و چون من ناچار شده ام كه بخاطر آرامش خانواده دروغ بگويم پس دليل نمي شود كه او بخاطر اين كار مرا مجازات كند. و كلا دليل نمي شود كه من زياد كار بدي كرده باشم.
مي گويم: خيلي خوب خيلي خوب بسه ديگه، يك ساعت براي من صغرا  و كبرا مي گويي كه كار بدت را توجيه كني. يك كلمه بگو اشتباه كردم ببخشيد!
مي گويد: آره راستي همانطور كه شب و روز وجود دارد، راست و چپ وجود دارد، خوبي و بدي وجود دارد، تاريكي و روشنايي وجود دارد و راست و دروغ وجود دارد، صغرا و كبرا هم وجود دارد و اجتناب ناپذير است.

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

بار ديگر گاوي كه دوست مي داشتم

ديشب و پريشب و پس پريشب آقاي خانه، خانه نيامدند يعني سه شنبه روزي از خانه زدند بيرون و گفتند: مي روند كم و كسري پول خانه را جور كنند.
 من سه روز منتظر ايشان نشستم كه بيايند ولي ايشان نيامدند، عاقبت  تصميم گرفتم سري به گاوداري بزنم تا از چند و چون پول جور كردن آقاي خانه مطلع شوم. در ضمن  دخترها دلشان براي پدرشان تنگ شده بود، امروز باران مي آمد. هوا به نحو دل پذيري بهشت گونه بود و سپري كردن با گاوها بهترين گزينه براي خوش گذراني!همين كه به گاو داري رسيدم باعجيب ترين صحنه ممكن رو برو شدم گلوريا، شوكت، ارسلان و مناخيم را سوار كاميون مي كردند. مناخيم البته سوار كاميون نمي شد و سه مرد از عقب و جلو و پهلو اورا هل مي دادند.
از ماشين پايين مي پرم مي گويم: صمد چكار مي كني؟ گاوها را چرا مي بري؟
مي گويد: خانم، آقا اينها را فروخته اند!
كم مانده است ديوانه شوم .
مي گويم:  گاوها را بياور پايين.
مي خواهد بهانه بياورد و حرف پيش بكشد، كه سرش فرياد مي كشم : گفتم گاوها را بياور پايين، بگوببينم آقا كجا هستند؟
به گاوداري اشاره مي كند.
طنابي كه دور گردن مناخيم بسته اند مي گيرم. مناخيم مثل يك گوسفند رام با من راه مي افتد به طرف گاوداري . كنار من، نه جلوتر و نه عقب تر دوشادوش من ! آقا  توي گاوداري  سر جاي مناخيم ايستاده اند، از پنجره مناخيم با لبخندي كه همه صورتشان را پر كرده است ما را تماشا مي كنند.
مي گويم: آقا اينطوري مي خواستيد پول جور كنيد؟
مي گويد: عزيز من گلوريا و شوكت شيرشان كم شده است، ارسلان را هم بايد دير يا زود  رد مي كردم برود،  مناخيم هم بين خودمان بماند به نظر مي رسد كه عقيم شده، ديگر تمايلي به گاوهاي ماده نشان نمي دهد. و يا اگر هم كاري صورت مي دهد، بي نتيجه است. دكتر آورده ام گفته است، يك گرفت و گيري در بعضي نقاط حساس بدنش وجود دارد كه اوضاع را بهم ريخته .
مي گويم: آقا شما مي فهميد چه مي گوييد؟ گاو نري كه براي گوساله درست كردن باشد و نتواند گوساله اي بسازد، حتي به درد گاوآهن هم نمي خورد! اين گاو را بر مي دارند مي برند كشتارگاه و سرش را گوش تا گوش مي برند. فكرش را بكنيد مناخيم را مي كشند چون گوساله نمي دهد.
آقاي خانه مي گويند: خارخاري من قصد كرده ام براي تو اين خانه را بخرم، سرنوشت همه ي گاوها دير يا زود به كشتارگاه ختم مي شود. نگران نباش قول مي دهم بعدا دوباره برايت گاوي بخرم كه بتواني با او درد و دل كني .
مي گويم: من نمي گذارم شما گاوها را بفروشيد. آقاي گاو چيان رييس هيات مديره گاوداران گفته اند كه شما برويد فرم هاي وام را پر كنيد. گفتند عيبي ندارد اگر ظرفيت شيردهي گاوهايتان را دو لا پهنا بنويسيد و كمي اغراق كنيد.خودشان گفتندشتر ديدي، نديدي مي كنند ومجوز وام را به شما مي دهند
آقاي خانه اخم مي كنند و مي گويند: خارخاري من نمي توانم زندگي ام را روي دروغ بسازم. براي من خيلي سخيف است كه بروم دروغ بنويسم تا كسي كه مي داند من دروغ نوشته ام برايم شتر ديدي نديدي بكند!
خلاصه دوستان آقاي خانه دروغ نمي گويند و من هم مناخيم را نمي دهم ببرندش كشتارگاه وبنابراين قرارمان را با فروشنده منتفي كرديم.
الان غمگين  نيستم باور كنيد ولي جور بخصوصي  ذهنم از هر چيزي خالي است.
نمي توانم بخاطر خريد خانه گاوها را و مناخيم را از دست بدهم.
  


۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر


در راستاي اين كه  : اگر دنبال چيزي كه دوست داري نروي و از زير سنگ هم شده پيدايش نكني، معلوم است كه از اول دوستش نداشته اي ! نصف شهر را گشتم به دنبال پيدا كردن فروشنده خانه ي كوچه ي درختي !  همان كه طلب كارها امانش را بريده اند و او هم رفته است يك گوشه اي مخفي شده است.
عاقبت فهميدم  اردشير فروشنده ي خانه،  پسر يكي از بهترين آرايشگرهاي شهر است. ملكه كك چشم سبز معروف كه روزي روزگاري يكي از زيباترين زنهاي شهر بوده و حالا هم در حرفه خودش اسم و رسمي دارد. شال و كلاه مي كنم براي ديدنش و باز كردن باب مذاكره با او.   
وقتي قرار است با يك آرايشگرقرار ملاقاتي غير از بزك و دوزك داشته باشيد، معلوم است كه بايد بزك و دوزكتان را قبلا به بهترين نحو انجام داده باشيد.
تا دستي به سرو صورتم بكشم و رژي بمالم و ريملي بزنم و كارهاي ديگري!  داد آقاي خانه در مي آيد كه " خارخاري مگر مي خواهي بروي سر صحنه نمايش  اينطور گريم ! مي كني"  مي خواهي بروي يك جمله به اين خانم بگويي با پسرش مذاكره كند تا دست از موش و گربه ،   بازي بردارد و اگر فروشنده واقعي است بيايد خانه را به ما بفروشد.
 اما من گوشم به اين حرفها بدهكار نيست و تا آرايشم را به دقيق ترين صورت ممكن به انجام نرسانده ام از خانه بيرون نمي روم. 
"گاهي فكر مي كنم آقاي خانه متوجه نمي شوند كه ما چه موقعيت بغرنجي داريم و براي رسيدن به آنچه مي خواهيم بايد چه مرارت ها بكشيم!"
خانم آرايشگر را در آرايشگاهش ملاقات كردم. همانقدر كه فكر مي كردم تحت تاثير همديگر قرار گرفتيم. با يكي دو ديالوگ تاثير گذار توانستم كاري كنم كه شماره همراه پسرش را به من بدهد تا مستقيماً با خودش تماس بگيرم، هنوز از آرايشگاه بيرون نيامده با اردشيرتماس مي گيرم. خيلي خودماني و بي رودربايستي مي گويم: آقا ما اگر طالب خريدن كاخ ورساي هم بوديم تا به حال مي توانستيم  روح لويي چهاردهم را ملاقات كنيم. اما ديدار با شما آنقدر سخت بود كه من ناچار مجبور شدم بيايم آرايشگاه  مخ مادرتان را بزنم! و شماره شما را از ايشان بگيرم. بعد از او معذرت خواهي مي كنم بخاطر تماس مستقيم با  تلفن همراهش.
فروشنده برخلاف تصور من، مودب و با وقار است. مي گويد: خواهش مي كنم، اشكالي ندارد و مي گويد، واقعاً خانه را براي فروش گذاشته وقصد دارد زودتر خانه را بفروشد، برود پيش زن و بچه اش استراليا.
مي گويم: من هم خريدار هستم. اما بالاخره ضرورت هر معامله اي ديدار رو دروست. فروشنده و خريدار بايد همديگر را ببينند و سنگهايشان را با هم وا بكنند تا معامله اشان بي كم و كاست باشد.
مي گويد: وكالت فروش خانه را داده است به كسي و آن شخص  مي تواند در غياب او بيايد و با ما معامله كند.
مي گويم: آقا اردشير آدم زنده كه وكيل و وصي نمي خواهد. شما مي خواهيد به ما خانه بفروشيد.  ما هم مي خواهيم مبلغ قابل توجهي پول به شما بدهيم تا خانه اتان را خريداري كنيم . اين حق ماست كه بدانيم شما كه هستيد و چه هستيد. اصلا فرض كنيد من صداي شما را شنيده ام و دوست دارم بدانم صاحب اين صدا قد بلند است يا قد كوتاه، كچل است يا مو دار، خوشگل است يا زشت . فقط براي ارضاي حس كنجكاوي. اگر واقعا در دسترس هستيد. چرا ما را  از ديدار خودتان محروم مي كنيد؟
اردشير خنده بلندي مي كند و مي گويد: نكند شما هم داستان طلب كارها را شنيده ايد و باور كرده ايد، حالا هم مي ترسيد با يك  كلاهبردار  معامله كنيد؟
مي گويم: راستش بله، ولي دروغ چرا من خيلي هم از كلاهبردارها نمي ترسم، يعني مي خواهم بگويم آنقدر روزانه با كلاهبردارهاي كوچك و بزرگ برخورد مي كنم كه ترسم از ايشان ريخته است.
باز هم مي خندد و مي گويد آنقدر مشتاق ديدن من هستيد و آنقدر زبان چرب و نرمي داريد  كه من را هم مشتاق كرديد به معامله رو در رو. و مي گويد: هر چند برايم سخت است به آن شهر بيايم و خودم را درگير فروش خانه ها كنم اما مي آيم و خودم خانه مورد نظرتان را به شما مي فروشم .
بعد قرار مي گذاريم براي جمعه تا بيايد اينجا و همديگر را ملاقات كنيم و سنگهايمان را براي خريد خانه وا بكنيم .   

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نشد كه بشود

خانه مورد علاقه امان را نتوانستيم بخريم. فروشنده فراري است! هماني كه قرار بود برود استراليا! در واقع تا خرخره در قرض و بدهكاري است،  رفته يك گوشه پنهان شده حتي براي فروش خانه نمي تواند بيرون بيايد و براي همين بود كه مي خواست پول خانه را يكجا بگيرد و يك قران هم تخفيف نمي داد.
خانه ما مشتري پيدا كرده، اما تا نتوانيم خانه مورد علاقه امان را بخريم نمي توانيم خانه اي كه مورد علاقه امان بود! بفروشيم.
رفته ام سر كتاب باز كرده ام( كار اين مملكت از قاعده و قانون گذشته مگر سركتاب باز كردن گره اي از كارمان بگشايد)  سيد به جاي اينكه فكري براي خانه ما بكند پايش را كرد توي يك كفش كه مادرم را شوهر بدهد. من را ديد  و مادرم را پسنديد.
 مي گويم: سيد به جاي اين حرفها يك حساب و كتابي بكن ببينم كي بايد خانه را بفروشيم و كي بخريم؟
با قيافه حق به جانب مي گويد: بالام جان اصلا در طالع تو خانه نيفتاده! اما عوضش در طالع شوهرت هم خانه افتاده هم تجديد فراش !
اين هم از بخت سياه من است كه دراين سن و سال علاوه برآن كه هيچ وقت صاحب خانه نمي شوم بلكه در يك زمان هم پدر ناتني مي آيد  بالاي سرم و هم هوو!
 

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

انتخاب اصلح

دو مشتري پرو پا قرص براي خانه ي طرح دار و ده سال ساخت ما پيدا شده است.
يكي از آنها كه شوهرش تكنسين برق است و خودش منشي دكتر تا به حال سه بار براي ديدن خانه آمده .
يك بار شب آمده،  يك بار روز،  يك بار در باران.
يك بار با شوهرش آمده و بچه اش. يك بار با خواهرش و برادرش و يك بار با دوستش.
زن جواني است عاشق تراس و حياط خلوت شده است. خانه را دلگشا و بزرگ مي داند. امروز وقتي با دوستش توي تراس ايستاده بودند و باران را تماشا مي كردند،‌ در چشمهايش همان اشتياقي را ديدم كه سالهاي اول بعد از صاحب خانه شدن با آقاي خانه مي نشستيم توي تراس و باران را تماشا مي كرديم.
تنها مشكلشان اين است كه چهار پنج ميليون كم دارند! و نمي توانند پولشان را نقد بدهند. دست كم دو ماه طول مي كشد كه پولشان كامل شود و  اين براي من،  كه براي خريدن خانه ي مورد علاقه ام بيست ميليون كم دارم فاجعه است!
از طرفي صاحب خانه اي كه مي خواهيم خانه اش را بخريم حتي حاضر نيست يك ميليون تخفيف بدهد. حتي خانه را از مبلغي كه بنگاه به ما گفته بود پنچ ميليون بيشتر مي دهد. و پولش را نقد مي خواهد. عازم استرالياست  و مي خواهد پول را زودتر بگيرد و خود را به پيشرمن پلاك 43 خيابان بالاباي سيدني برساند!
آن مشتري ديگر خودش مهندس مكانيك است و همسرش كارمند بانك.
يك بار خودش آمده و دوستش در يك شب فرح بخش ارديبهشتي!
يك بار هم با همسرش آمده در يك روز دل انگيز باراني.
مي توانند مبلغي كه ما مي خواهيم را بپردازند و مشكلي با پول نقد ندارند.
باور كنيد از همان زمان كه خانه را براي فروش گذاشتم مي دانستم روزي  مي رسد كه دو مشتري،  طالب خانه باشند و من مجبور كه ميان آن دو يك نفر را انتخاب كنم. و مي دانستم آن روز خدا با پوزخندي نشسته است و چرتكه انداختن من را تماشا مي كند و مي داند  من آنقدر به او ايمان ندارم كه فكر كنم اگر آن ديگري را انتخاب كنم ممكن است او" در"  بزرگتري را به روي من باز كند.

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

وداع با لذت رياضي

تمام خاطرات نوجواني من از رياضيات،  كتابهايي بود كه  پرويز شهرياري نويسنده اشان بود.
معماهاي رياضي،‌ در پي فيثاغورث، جبر و مثلثات، لذت رياضي،  كتابهاي او را مي خواندم براي فخر فروشي به همسن و سالهاي خودم. براي آنكه بتوانم معماهاي بيشتري حل كنم،  براي آنكه جالب تر به نظر بيايم!
 كتابهايي كه هنوز زينت كتابخانه من است،
 بيزبيز مي پرسد: مامان واقعا وقتي نوجوان بودي از اين كتابها مي خواندي؟ عجب مخ خرابي بودي تو!
من مي گويم: من عاشق اين كتابهاهستم،  خودم به كتابخانه مي رفتم و تمام ماهانه اي كه پدرم داده بود و با تاكيد گفته بود نبايد خرجشان كنم! براي خريد اين كتابها هزينه مي كردم.
كتابهايي كه هنوز دوستشان دارم و حساب كتابهاي  دوران نوجواني ام لا به لاي  برگهاي كاهي اشان به يادگار مانده است.



۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

امان از دست گيو خز كلا محله اي ها!


امروز روز مشتري هاي خوب بود. آدمهايي كه دلم مي خواست خانه را مفت و مجاني بدهم مال خودشان شود.
هر روز كه  مشتري جديدي به خانه مي آيد من چيزهاي جديدي براي  فروختن خانه ياد مي گيرم. هر مشتري كه به خانه مي آيد انگار يك خواستگار است . خواستگاري كه براي يك پير دختر پنجاه ساله مي آيد. پير دختر ديگر آن بر و روي سابق را ندارد. گوشه هاي چشمش چروك آورده اند، صورتش ديگر آن طراوت و سرزندگي گذشته را ندارد. چادرسفيد گلدار سرش مي كند با روسري  فيروزه اي.  اهل رنگ و لعاب نيست. نه اينكه دوست نداشته باشد، خجالت مي كشد رژي بزند، چشمي بكشد.
خانه امان اينطوري شده است . ده سال پيش يكي از زيباترين آپارتمانهاي شهر بود با بهترين موقعيت شهري. اما امروز ديگر كم طرفدار شده است.  با اين حال تجربه مشتري هاي پيشين يادم داد كه دستي به سرو گوشش بكشم . وقتي قرار است مشتري بيايد همه ي چراغها و لوستر ها را با هم روشن مي كنم. زيباترين رو ميزي ها و روتختي هايم را روي ميزها و تخت ها مي كشم. آنتيك هايم را بيرون مي آورم و اينطرف و آنطرف مي چينم،  چرخ نخ ريسي،  سماور قديمي، گلآب پاش، آب پاش، آقتابه لگن ، گلدان هاي سبز را جوري مي چينم كه به چشم بيايند. حتي  شاهي ها و ريحان هايي كه توي گلدان كاشته ام را مي آورم توي خانه گوشه ي آشپزخانه مي گذارمشان.
امروز راستي باران و نسيم هم به كمكم آمد. تازه خودم را هم براي فروش خانه دكوراسيون كردم يكي از لباسهاي هندي پاكستاني كه خواهرم از هند آورده بود از آنها كه شال بزرگ دارد و آستينهاي بلند. از آن لباسهايي كه بينظير بوتو طرفدارشان بود. اينديرا گاندي حتي مي پوشيدشان منتهي با آستين كوتاه تر،  به تن كردم. حتي دوست داشتم كمي هندي آهه آهه بكنم تا خانه امان بيشتر به چشم بيايد. آقاي خانه دنبال كارهاي گاو داري بود و دست وبال من باز،  تا تئوري هايم را به ثمر برسانم. آقاي خانه كه باشند جلوي دست و بال مرا مي گيرند. تازه مدام موج منفي مي فرستند. مدام مي گويد: چرا براي مشتري ها  نمايش مي دهي، اينها آمده اند خانه را بخرند نه تو را، نه من را، آقاي خانه نمي دانند تبليغات چقدر در فروش جنس موثر است يك فروشنده  خوب چه تاثيري در فروش يك جنس بنجل دارد.
مشتري اول يك مرد پنجاه پنج،  شش ساله بود. كفشهايش گچي بود، سرو وضعش به سر كارگرها مي مانست، كمي خوب و كمي بد. وقت راه رفتن خودش را كمي به جلو متمايل مي كرد تا فشار روي كمرش كمتر شود. فكر كردم شايد دوران سختي داشته است كار هاي سختي كرده است. آنقدر مهربان و خونگرم بود كه اشك توي چشمم جمع شد وقتي گفت: پول خانه خيلي زياد است!
درها و پنجرها را باز گذاشته بودم تا نسيم زيبا بوي بوته ي امين الدوله كه پارسال توي باغچه كاشته بودم را به داخل خانه بياورد. نم باران هم به كمكم آمد. خانه مثل بهشت شده بود. مرد گفت: چقدر خانه اتان زيباست! گفت: مي توانم همسرم راهم براي ديدن خانه بياورم. گفتم: البته، خانه خودتان است.
مشتري دوم يك مرد چهل و هفت هشت ساله بود با يك دختر چادري و يك پسر كپل دوازده سيزده ساله. تا وارد خانه شدند مرد گفت: به به ، به به چقدر با سليقه ايد. تابلوهاي روي ديوار عكسهاي بچه ها،‌ عكسهاي قديمي خانوادگي نظرش را جلب كرد. عكس مصدق حتي،  دستي به آن كشيد و گفت: خانم، اي كاش ما از اين آدمهاي بزرگ باز هم داشتيم. دختر و پسرش خيلي از خانه خوششان آمده بود. گفتند: همينجا خوب است بابا. مرد گفت: خانم قيمتش زياد است. گفتم : كمي هم تخفيف مي دهيم تا خانه را دوباره رنگ بزنيد و دستي به سرو گوشش بكشيد . بعضي چيزها را هم براي خودتان مي گذاريم. پرده ها را لوسترها را . يكي دو تا راحتي .
مرد شروع به محاسبه كرد گفت: من سي ميليون وام 4% درصد دارم من گفتم: اوه چه خوب، خوش به حالتان ما بايد وام 22% بگيريم. گفت : خانم من جانباز 75% درصد هستم يك چشم ندارم چند تركش هنوز توي بدنم است اين اولين بار است كه از امتياز جانبازي ام استفاده مي كنم.  هيچ وقت قائل به اين امتياز نبودم حتي دخترم بدون سهميه جانبازي من در دانشگاه قبول شده است. اما حالا كه زندگي به من فشار آورده و در تنگنا هستم كارگاهم در حال تعطيل شدن است و وضعيت نامعلومي داريم مجبور شده ام. با اين حال حاضر هستم اين وام را با هم نصف كنيم.  گفتم: آقا هيچ كس به اندازه شما استحقاق داشتن اين وام را ندارد.
اما موقع رفتن همه چيز به هم خورد دختر جوان پرسيد همسايه هايتان اهل كجا هستند. نزديك ترين همسايه به شما! گفتم: اوه خيالتان راحت باشد اصلا نمي توانيد اسم روستايشان را تكرار كنيد آنها اهل "گيو خز كلا محله " هستند. بعد ناگهان دختر سفيد شد، پسر كوچك عصبي دستش را تكان داد و گفت: اه بابا ما از دست اين " گيو خز كلا محله اي ها " راحت بشو نيستيم .
من حيرت كردم. مرد گفت: حيف شد.
و بعد از كلي معذرت خواهي  رفتند. چطور امكان دارد اينها از يك شهر يا روستا خاطره بدي داشته باشند و در لحظه حياتي،  سرنوشت درست جايي بياوردشان كه در همسايگي اشان يك خانواده از همان محل و ديار سكني داشته باشند؟
اينها انگار طلسمشان از من سرسخت تر است !
با اين حال مشتري هاي امروز مشتري هاي خوبي بودند. دلم مي خواست خانه را مفت و مجاني به آنها بدهم و دوستشان داشتم.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

آه گاو خوبم گاو خيلي خيلي خوبم

ديروز سرزده  رفته ام گاو داري مي بينم گوشه ي سمت چپ محوطه كنار قسمتي كه من مرغداري هاي كوچكم را زده ام يك شتر بسته شده است!
آقاي خانه هم ناپيدا بود. به صمد مي گويم: آقا كجايند؟
مي گويد: آقا تا شما را ديدند گفتند مي روند يك سري به باغ رحمت اينها بزنند و بيايند.
مي گويم: مگر رحمت آمده است ؟
مي گويد: نه والله من هم نمي دانم چرا آقايتان گفتند مي خواهند بروند آنجا. آنجا كه كسي نيست لابد رفته اند دوري بزنند.
مي گويم : اين شتر اينجا چه مي كند؟
مي گويد: والله خانم، آقا گفته اند به شما نگويم ولي خوب نمي شود چيزي را از شما پنهان كرد. من هم كه آدم دروغ گويي نيستم . اين شتر را آقاي اقبالي آورده اند. عوض بدهي اشان. به خدا من به آقايتان گفتم اگر شما بياييد خون به پا مي كنيد! گفتم شتر را نگيريد. شتر و گاو با هم جور در نمي آيند. اقبالي آقا را گير آورده شتر را به او انداخته است. شتر نر كه جاي پول را نمي گيرد. خوب پولش را بدهيد بنده خدا را هشتش گرو نهش نباشد. آقا با شتر كه نمي توانند حقوق ما را بدهند. شتر كه براي ما نان و آب نمي شود. خانم خدا به سر شاهد است من سه ماه است حقوق نگرفته ام. عزت  يك ماه است نگرفته،  ابوالفضل دو ماه است نگرفته، كيوان هم ...
مي گويم:  خيلي خوب صمد جان حتما نداشته كه بدهد. آقاي اقبالي هم لابد ناچار شده شتر را به جاي بدهي اش بدهد. تو هم سخت نگير. سرجمع كن ببين اگر همه اتان يك ماه حقوق بگيريد چقدر مي شود من خودم مي دهم .
مي گويد: خانم دست و پنجه شما درد نكند خدا شما را از خانمي كم نكند. من مي دانستم اگر شما بياييد مشكل ما حل مي شود. خانم اي كاش به من سه ماه حقوق را بدهيد من اسم نوشته ام براي سفر سوريه.خيلي وقت است مسافرتي جايي نرفته ايم. اگر بشود دست زن وبچه را بگيرم برويم يك طرفي.
مي گويم: رحمت جان تو را به خدا كوتاه بيا سوريه كه يك طرفي نيست. خودش يك كشور مستقل است. تازه الان كه وقت سوريه رفتن نيست. آنجا الان  سگ مي زند و شغال مي رقصد. تو بيا برو همين امام رضاي خودمان  به خدا  ثوابش هزار برابر بيشتر است.
مي گويد:  چشم خانم با اينكه اسممان را نوشته ايم براي سوريه ولي فيلاً هيچي اش مي كنم به خاطر شما و آقاي خانه كه سرور ما هستيد. پس بگذاريد بروم بدهم كيوان حساب و كتاب كند،  همين الان مي رسم خدمتتان. خدا خيرتان بدهد كه امشب هم!  ما را شرمنده زن و بچه نكرديد.
و مثل باد غيبش مي زند.
اين شد خانه  خريدن من! سه ميليون وهفتصد هزار تومان از پس انداز خريد خانه را چك كشيدم قلمبه دادم دست رحمت. از دست آقاي خانه آنقدر شكار بودم كه مي خواستم كارد بردارم بروم سراغ گاوهايش.
با بغض و هق هق گريه رفتم توي گاو داري. گاوهاي ماده را برده بودند براي شير دوشي و هوا خوري، مناخيم ايستاده بود كنار پنجره محبوبش شتر را تماشا مي كرد. .ناگهان  آنقدر عاطفي برگشت و چشم توي چشمم دوخت كه نفهميدم چطور رفتم بغلش كردم و زار زار گريه سر دادم. همينطور كه اشكهايم گردنش را خيس مي كرد او هم با محبتي دو چندان  شالم را چپانده بود ته حلقش و نشخارش مي كرد.
آه گاو خوبم گاو خيلي خيلي خوبم.

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

من اين حروف نشاندم چنان كه غير نداند!

سر نوشت: تمام صبح مشغول خواندن حكمت خسرواني بودم. سعي مي كردم از لابه لاي كلمات پيچيده  يك رشته را بگيرم،  بيرون بكشم تا بلكه چيزي سر در بياورم.
نزديك ظهر به فكرم رسيد، خوب است غذايي هم براي خانواده درست كنم. حكمت خسرواني را گذاشتم لب تاقچه رفتم سراغ قابلمه،‌ آنقدر از خود غايب و نسبت به حوادث اطراف غافل شده بودم  كه هي قاشق قاشق توي  قرمه سبزي نمك  ريختم. غذا بل كل شور شد.
آقاي خانه كه آمدند غذا را كه خوردند گفتند: اوه چقدر شور است! يعني خودت متوجه نشدي كه غذا چقدر شور شده ؟
مي خواستم بگويم: مگر مي شود من بعد از يك عمر غذا درست كردن نفهمم كه غذا نمكش زياد است يا كم است؟ اگر مي بيني كه غذا شور است دليلش اين نيست كه من شور را از غير شور تشخيص نمي دهم ! دليلش اين است كه هنگام ريختن نمك در غذا من در ظلمات بوده ام!
اما نگفتم،‌ چون بعدش بايد مي گفتم: همه  اش تقصير شهاب الدين*  است. كه مرا با فلسفه ي نور و ظلمتش سركار گذاشته است.

ميان نوشت: يك مشتري ديگر هم براي خانه آمد. مي ترسم برايتان بگويم كه اين مشتري هم يك عتيقه ي كامل از آب درآمد. مي ترسم متهم شوم كه باز هم دروغ مي گويم. دفعه پيش كه گفته بودم دو خانم آمده اند تا خانه را براي تبديل كردن به عشرت كده خريداري كنند خيلي ها به صدق گفتارم شك كردند.
با هوش ترها،‌ (‌لابد در حالي كه خنده تمسخر آميزي بر لبانشان نشسته بود) گفتند: خالي نبند مگر مي شود روز روشن دو خانم  معلوم الحال بيايند در يك ساختمان مسكوني خانه اي را براي تبديل كردن به مفسده خانه ! بخرند؟
كمتر باهوش ها شك كردند! لابد در حالي كه ابروي راستشان را كمي بالا انداخته بودند گفتند: جداً! شوخي نكن! يعني ممكن است وضع اينقدر خراب شده باشد؟
اما آن دسته كه هيچ حسابي روي هوش و فراست خود باز نكرده اند،‌ بدون آنكه حتي ذره اي به حكايت جانسوز فروش خانه امان به دو خانم معلوم الحال شك كنند،  با تكيه بر يك نوع كشف و شهود دروني كه ناخودآگاهشان را اندكي روشن كرده بود. حكايتم را پذيرفتند.چطور مي شود كه نشود؟
 يعني شكاك ها و باهوش ها چطور ممكن است نپذيرند كه ممكن است روز روشن خانه اشان و بلكه كوچه و شهرشان توسط معروفه ها و حتي جنايتكارها و دزدها خريداري و بلكه قصب شود و هيچ كاري از دست ايشان بر نيايد؟

ته نوشت: اين ماجراي انصراف دادن از گرفتن يارانه ها حكايتي شده است.  من تقريباً خانه را به كافي نت تبديل كرده ام. آنهايي كه پيشتر با كلي دنگ فنگ رفته بودند،‌ آمار داده بودند، فرم پر كرده بودند،‌ و تمايل خودشان را براي گرفتن يارانه ها اعلام كرده بودند. حالا با اين ترفند دولت روبرو شده اند كه مي گويد: بياييد اگر مي خواهيد انصراف بدهيد، زودتر انصراف بدهيد.
اي بابا اينها اگر مي خواستند انصراف بدهند كه اينقدر پدر خودشان را براي پر كردن فرم و درخواست گرفتن يارانه در نمي آوردند؟
 ازطرفي گفته اند اگر نمي خواهيد  انصراف بدهيد، هم بايد برويد در سايد و اعلام كنيد كه نمي خواهيد انصراف بدهيد!
يعني اينها بايد بروند توي سايت اطلاعات خودشان را وارد كنند هي بزنند عدم انصراف،‌ عدم انصراف،‌ تا آخر بگويد حالا يك كد برايتان به موبايلتان اس ام اس مي كنيم . بعد اينها كد اس ام اس شده را بگيرند دوباره ببرند در سايت وارد كنند و بزنند عدم انصراف،‌ حدس بزنيد آخرش چه مي شود؟ يك باكسي باز مي شود كه در آن نوشته اند،‌ "عدم انصراف شما بررسي مي شود!"
يعني باورتان مي شود!؟ آخرش عدم انصراف اينها را قبول نمي كنند تازه مي نويسند" بايد بررسي كنيم "
اگر فكر مي كنيد داستان به همين جا خاتمه پيدا مي كند كور خوانده ايد!  قدرت پرودرگار! طوري شده است كه بل كل سايت  از دسترس خارج شده يعني اصلا سايت باز نمي شود و در همين حد بررسي مي  شود، هم كسي نمي تواند برود و عدم انصرافش را اعلام كند!
 حالا اين انصرافيدن زوركي اينها شده است دردسر من. همكاران شركتي،‌ از راننده،‌ و نگهبان و فروشنده و كارمند و حتي بعضي از روسا كه ديده اند من دست به اينترنتم خوب است فكر مي كنند شايد مي توانم راهي پيدا كنم كه اينها عدم انصراف خود را در سايت اعلام كنند! در نتيجه من يك ليست بلند و بالا از كد ملي و سريال شناسنامه همكارن به انضمام موبايل هايشان را گرفته ام تا در سايت وارد شوم و عدم انصرافشان را اعلام كنم. اما مگر مي توانم؟
اين بدترين روش تحقير مردم است كه روز روشن و با كثيف ترين شيوه اعمال مي شود. اين را مي گويند دزدي از جيب مردمي كه به شما اعتماد كرده بودند!( الان زماني است كه  انتظار دارم باهوش ها و شكاك ها پوزخند بزنند و ابرو بالا بياندازند)

* شهاب الدين: منظورم شيخ شهاب الدين سهروردي است كه فلسفه نور و ظلمت را مطرح مي كند و به  بيان كشف و شهود با زبان راز و رمز و در پوشش نور و ظلمت معتقد است.
 

۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

لعبتان سلطاني، احساسات كافوري

امروز رسماً طلسم شكست و يك مشتري براي ديدن خانه امان آمد.
 بنگاهي زنگ زد گفت: خانم خارخاسك، خانه تشريف داريد مشتري  بفرستم بيايند خانه را ببينند.
 من كه از خوشحالي زبانم بند آمده بود گفتم: بله بله،‌ خواهش مي كنم بفرستيد.
بعد يك جور مرموزي پرسيد: آقاي خانه اتان هم تشريف دارند؟
من كه فكر مي كردم حتماً بودن او مي تواند گره اي از كار فروبسته خانه باز كند با خوشحالي گفتم: اگر وجودشان ضروري است  زنگ مي زنم هر جا كه باشند خودشان را برسانند.
لابد با خودم فكر مي كردم هر مشتري خريدار است و خريدار ، محضر دار را هم با خودش مي آورد كه اگر همانجا ديد و پسنديد خانه را براي خودش سند بزند!
ولي بنگاهي يك جور مرموز تري گفت: نه اتفاقاً بهتر كه نيستند اينها خانم! هستند شايد با خودتان بهتر كنار بيايند.
خلاصه آمدند،‌ دوتا خانم بودند، رسماً فاحشه ! پايشان را توي خانه نگذاشته بودند كه عطر xxx  تند و تيزشان صاف از جفت سوراخ دماغهايم داخل شد و از گوشم بيرون آمد.
يكي از آنها كه سن و سالي داشت  موهايش را يك  دست استخواني كرده بود و با كليپس به  قاعده دو وجب از فرق سر بالا آورده  و رويش هم  يك شال قرمز و آبي انداخته  بود. آرايشش آنقدرخاص و مشتري پسند بود كه مرا ياد سوژه هاي فيس بوكي انداخت كه دنبال شارژ ايرانسل مي گردند و قسم مي خورند كه اگر شارژ ندهي به پيامت جواب نمي دهند.
همين كه وارد شد گفت: سالنش خوب و بزرگ است مي شود با ديوار كاذب به چهار پنج قسمت تقسيمش كنيم .
من كه تعجب كرده بودم گفتم: ببخشيد اگر مي خواهيد اينجا را شركت كنيد! فكر خوبي است اتفاقا همانطور كه مي بينيد آن طرف خيابان يك برج ساخته اند،‌ آپارتمان ما دير يا زود تجاري مي شود، جان مي دهد براي شركت شدن.
يا آرنج به دوستش زد و هر دو از ته دل خنديدند.
خانم  ديگر كه جوانتر بود ناخنهاي پايش را يك در ميان سياه و سرمه اي لاك زده بود، ناخنهاي بلند  دستش را هم  جگري با گلهاي صورتي.
 يكي دو دستبند بزرگ زنجيري پيچ در پيچ هم  داشت.  موهايش يك دست شرابي بود و چتري هايش تا روي چشمهايش مي آمد.
مدام دلم مي خواست دست ببرم چتري ها را كنار بزنم.
با ناز و عشوه اي مخصوص  گفت: تو آپارتمانتون جوون  مجرد هم دارين ؟
من با هيجان گفتم: خدا را شكر اينجا همه خانواده دار هستند. همه هم از خانواده هاي خوش نام و آبرو دار، همه بي سرو صدا.
خانم جوانتر گفت: وا پس مجرد پجرد تو كارتون نيست ؟
من كه كمي مشكوك شده بودم با كمي كنايه گفتم: حاجي بازاري داريم اگه به كارتون بياد.
خانم جوانتر گفت: حاجي بازاري كه خودمون هم داريم !
 با تعجب گفتم: حالا يعني قحطي جوون مجرد اومده ؟
خانم جوانتر گفت: نه بابا جوون مجرد به ساختمون شور و هيجان مي ده !
خانم مسن تر رفته بود  اطاقها را وارسي مي كرد  و تئوري كشيدن ديوار كاذب توي اطاقها و تبديل كردنشان به هر اطاق ،‌ دو اطاق را ارئه مي داد و مدام به دوستش مي گفت: الزامي نداره كه حتما تخت دو نفره باشه !
خانم جوانتر مي گفت: اصلا تخت مي خواهيم چيكار؟ مي ديم دست دكوراتور برامون از اين تخت خوابهاي زميني درست كنه !
گفتم : ببخشيد مي خواهيد اينجا پانسيون دانشجويي درست كنيد؟
اينبار خانم  جوانتر  با آرنج به پهلوي دوستش زد و با غش و ضعف گفت: دانشجويي دانشجويي هم كه نه، دانشجو، بازاري، كارمند، روحاني،‌ مجرد، متاهل !
خانم  مسن تر به اطاق خواب خودمان رسيده بود و با دقت تابلوي بالاي رخت خواب را نگاه مي كرد، با تعجب گفت: وا ! اين چه تابلويي است كه اينجا گذاشته اي  عكس از اين قشنگ تر نبود بچسبوني به ديوار.
خانم  جوانتر  موبايلش را درآورد و شروع كرد ازداخل كمد  عكس گرفتن.
با تعجب دستم را جلوي دوربينش گرفتم و گفتم : ببخشيد خانم براي چي  از توي كمد عكس مي گيريد؟
با خنده گفت: كمدتون خيلي بزرگه عكسها رو مي خوام بدم دست دكوراتور ببينم مي تونه از توش يك تخت خواب ديواري فانتزي عشقولانه در بياره !
در حالي كه چشمهايم نزديك بود از حدقه در بيايند.
گفتم: ببخشيد خانم،‌ من فكر مي كنم يه اشتباهي شده ! ما تصميم نداريم به اين زودي ها خونه رو بفروشيم ، يعني در واقع تا يه خونه براي خريدن پيدا نكنيم و....
خلاصه
با هر بدبختي كه بود  ردشان كردم بروند. دروغ چرا تمام مدت دل توي دلم نبود،‌ آقاي خانه از راه برسند و با ديدن اين دو لعبت سلطاني  احساسات كافوري اشان،‌ دوباره شكوفا بشود.