۸ تیر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

یک سگ گنده سیاه؟ یک جوان پرمدعا؟ یک ماشین گران قیمت؟

قديم ها حيوان خانگي امان يك مرغ عشق بود به نام "پسته"، زن و مرد بودنش را هيچ وقت نفهميديم در نتيجه او تا آخر عمرمجرد باقي ماند.
چه كسي مي گويد: مرغ عشق ها خرد ندارند؟ مرغ عشق ها خردمندان خوبي هستند،  اگر شرايطش را داشته باشند.
پسته خردمند بود، سبزي دوست داشت و از قدم زدن توي اطاق ها لذت مي برد. گاهي روي دسته عينك آقاي خانه جا خوش مي كرد. و گاهي هم روي خودكار من هنگام نوشتن. هر چه خودكار را بالا و پايين و چپ و راست مي آوردم،  نمي رميد، محكم خودكار را مي گرفت و در تمام شب هايي كه مكلف بودم برنامه هايي را براي تلويزيون بنويسم داستان هاي مرا دنبال مي كرد.
پسته را با خودمان مهماني مي برديم، گردش مي برديم، پسته را همه فاميلمان مي شناختند، يكي از اعضاي خانواده بود. يكبار پسته را برديم باغ تا از هواي ملس بهاري استفاده كند. قفسش را به  ميخ  روي ديوار تراس  آويزان كرديم . دخترها توي تراس نشستند و شاهد تلخ ترين خاطره زندگي شان شدند؛ يك گربه ي زبر و زرنگ دهاتي پرید روي ديوار و پرید  روي درخت و پرید روي قفس و با پنجول هاي نخراشيده اش از همان پشت میله ها،  پسته را گرفت دخترها با جيغ و داد، گربه را فراري دادند.
اما پسته سخت زخمي شد. نصف صورتش را، دقيق نصف صورتش را گربه كنده بود. نوك پايينش  به يك پوست نازك وصل بود. دخترها گريه مي كردند و آقاي خانه تلاش تا با پنبه و  بتادين و باند و چسپ،  پسته را نجات دهد.
پسته با همان حال و روز نجات پيدا كرد، منتهي ديگر دهان ارزن خوردن نداشت. يكي دو ماهي با خوراندن پلو به او زنده نگهش داشتيم اما عاقبت مرد. روزهاي آخر زندگي اش خيلي دردناك بود دخترها با چشم اشك بار روبروی قفس مي نشستند و تحليل رفتن او را نظاره می کردند.
دو ماه پس ازآنكه  دخترها طي  مراسمي رسمي و آبرومند پسته را به خاك سپردند. خواهرم زنگ زد گفت: كارگرهاي ساختماني نيمه تمام در نزديك خانه اشان يك گربه ی مادر را كشته اند و بچه گربه دوماهه ی  مادر از دست داده حالا در خانه آنهاست و جايي براي زندگي ندارد.
بي معطلي گفتمش،  بچه گربه را مي خواهم . اين تنها فرصت ما بود تا بعد،  از دست دادن پسته امان كه توسط گربه  ناكار شده بود. بتوانيم نفرت و انزجاري كه دخترها از گربه ها  پيدا كرده بودند درمان كنيم.
گربه را به خانه آورديم. براي دخترها داستاني ساختم، گفتم: اين گربه همان پسته خودمان است، چون موجودات هيچ گاه نمي ميرند بلكه از صورتي به صورت ديگر تبديل مي شوند و فرصت پيدا مي كنند تا تجربه هاي همدیگر را داشته باشند. از آنجا كه يك گربه جان مرغ عشق ما را گرفت  او فكر كرده. "شايد گربه ها  قوي ترين حيوانات  روي زمين هستند! بنابراين تصميم گرفته بقيه زندگي اش را گربه باشد. و حالا در شكل و شمايل يك گربه به خانه ما بازگشته است."
دخترها داستان را باور كردند يا دلشان خواست باورش كنند و گربه يكي از اعضاي خانواده ماشد. اسمش را گذاشتيم "هاچين" چون بيز بيز با او هاچين و واچين يك پاتو ورچين بازي مي كرد و او ساكت مي نشست و بازي را دوست داشت.
اما هاچین گربه خانگی نبود، او بالارفتن از درخت ها و پرسه زدند روی دیوارها را به زندگی توی چهار دیواری ما ترجیح می داد. چند ماه بعد  هاچين را به باغ برديم. زندگي در باغ را دوست داشت. لابه لاي علفها بازيگوشي مي كرد.روی دیوارها پرسه می زد، از درخت ها بالا می رفت، فكر كردم شايد بشود همان جا از او نگهداري كرد. خورد و خوراكش را نظاره  كرد و زندگي آزاد را يادش داد.
هاچين را آرام آرام با زندگي آزاد آشنا كرديم اول او را توي خانه باغ نگه مي داشتيم و بعد اجازه داديم ، گاهي هم بيرون بخوابد و...
ديگر هاچين را به خانه نياورديم آنجا چند نوبت بچه دار شد. مار شکار می کرد و از سگ ها نمی ترسید. آقای خانه هر روز به آن جا می رفت و یک نوبت جیره غذایی اش را به او می داد.
این داستان را نوشتم که بگویم هاچین گم شده است. بالغ بر دو یا سه ماه است که او دیگر نیست. حدسم این است که او مرده باشد. شاید کار سگ های ول گرد باشد. یا جاده های نافرجام و راننده های عجول،‌ خلاصه  نمی دانم  او الان به چه موجودی تبدیل شده است. یک سگ گنده سیاه؟  یک جوان پرمدعا؟  یک ماشین گران قیمت؟
حدسم این است که به ما فرصت داده می شود زندگی بهتری را تجربه کنیم، و ما در اکثر موارد مفهوم زندگی بهتر را در دایره تنگ اندیشه ی محدود خودمان محک می زنیم و در اکثر موارد دچار اشتباه می شویم.

۵ تیر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

زندگی زاویه دار یک زن

می خواستم خاطره ای تعریف کنم یادم رفت ...
بی خیالش!
پیچ های عینکم شل شده بود . دسته ها وا رفته بودند. شرق و غربشان ولو تر از آنچه بود که باید می بود.
عینک از بالای بینی ام سر می خورد می آمد سر بینی. به ناچار از بالای عینک دنیا را می دیدم. کج ومعوج و ناچیز!
رفتم دادم پیچ ها را سفت کردند. حالا زندگی کمی به سامان تر شده است.
با آقای خانه سر سبک شده ام!
یک بار برایم گل مریم آوردند.
توی آشپزخانه زانو زدند تقدیم نمودند. اصرار کردند دستم را ببوسند، نگذاشتم! توی سرم زدند با زور بوسیدند!
خر شدیم رفت پی کارش.
اما با ایشان تمام کردم که می روند دفاعشان را انجام می دهند.
فیلا قبول کرده اند!
تا فردا مناخیم در گوششان چه پچ پچی کند باز حال و هوایشان چطور از این رو به آن رو شود!
خاطره باز هم به  یادم نیامده است!
یک ماجرایی بود که بل کل فراموشش کرده بودم.
 اصلا چیزی نبود که هیچ وقت ذهنم را مشغول کرده باشد.
اما نمی دانم چطور شد، در یک زاویه ی خاصی از زندگی قرار گرفتم این خاطره به یادم آمد.
دیروز خواستم بیایم بنویسمش، حسش نبود.
امروز یادم رفت که خاطره چه بوده است. 
شاید دلیلش سفت کردن پیچ های عینک باشد. 

۳ تیر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

میانجی گری

بعد از آن همه خاک برسری که کشیدم، تا پایان نامه آقای خانه را به جریان بیاندازم. دویدن هایی که برای پیدا کردن منابع داشتم، شب بیداری ها و دود چراغ خوردن ها! که پشت سر گذاشتم. عاقبت پایان نامه اشان را نوشتم! آقای خانه در تمام مدت لام تا کام مداخله نکردند.
چرا البته بعضی شبها که کار طول می کشید می آمدند با زور کشان کشان مرا می بردند،  می خوابانیدند و می گفتند: ول کن خار خاری برای امشب دیگر بس است بیا بخواب که صبح باید زود بیدار شوم بروم گاوداری!
در طول نگارش پایان نامه خودم به استاد راهنما زنگ می زدم، می گفتم: آقایمان گفته اند از شما بپرسم که حالا چه کنند؟ یا این جای کار را این طوری نوشته اند خوب است؟ ادامه دهند؟ یا رهایش کنند راه دیگری بروند؟
برای دفاع اما دست و بالم تنگ بود! خود آقای خانه باید می رفتند دفاعشان را می کردند و می آمدند.
دیروز پایان نامه اشان را  نشانشان دادم؛‌ گفتم : آقاجان با استاد راهنمایتان صحبت کرده ام فردا یک نسخه اش را ببرید بدهید به ایشان ، یک نسخه اش را هم بدهید به مشاورتان! این نامه ها و این سی دی ها را هم می برید می دهید به واحد تحصیلات تکمیلی برایتان نوبت دفاع بزنند. نمی خواهد با استاد راهنما بحث کنید، ما با هم هماهنگ هستیم! فقط هر چه گفت،‌ بگویید چشم، باشد، همین طور می شود. آقای خانه در سکوت مرا نگاه کردند( با چشمهای معصوم و مظلوم)
امروزصبح زود ایشان را  بیدار کردم، پایان نامه را به دستشان دادم و راهی اشان کردم.
دل توی دلم نبود که می روند و چه می کنند، یکی دو ساعت بعد  با هزار نگرانی تماس گرفتم.
نرفته بودند دانشگاه رفته بودند گاو داری!
عصبانی تر ازآن بودم بنشینم صبر کنم تا  بیایند طوفان به پا کنم. خودم را به هر ترتیب به گاوداری رساندم. آقای خانه با مناخیم بودند! پایان نامه کذایی را هم یک گوشه روی پشته ای کاه،  انداخته بودند به امان خدا!
با عصبانیت فریاد زدم:مرد حسابی چرا تو با زندگی امان این طور می کنی؟
اخم کردند و با اکراه  گفتند: من اگر می خواستم ادامه تحصیل بدهم خودم این کار را می کردم. تو هم اگر می خواستی با یک مرد با تحصیلات عالیه  ازدواج کنی بدکاری کردی به من جواب مثبت دادی!
گفتم: آقا جان ، بحث تحصیلات عالیه نیست . بحث بر سر نصف و نیمه رها کردن یک راه است.
 گفتند: این راهی که قرار است تو به جای من بروی همان بهتر که نصف و نیمه رها شود. من می خواهم راه خودم را بروم. نه راهی که تو مرا به آن وادار می کنی.
گفتم: پس چرا زودتر به من نگفتید، چرا وقتی رفتم و شروع کردم و کار کردم سکوت کردید. چرا گذاشتید کار تمام شود بعد بگویید که می خواهید راه خودتان را بروید؟
باز گفتند: چون تو نمی گذاشتی  من بگویم، حرف خودت را می زدی و کار خودت را می کردی، با هیجان کار می کردی و قرار می گذاشتی و می نوشتی، چطور می توانستم وقتی با آن همه شور و شوق دنبال کار بودی توی ذوقت بزنم؟
گفتم: حالا که بدتر کردی، تمام زحماتم را به باد دادی.
و بحث ادامه داشت و ادامه داشت. تا این که مناخیم آمد میانمان را گرفت. میانجی گری کرد. رد شد و یک تاپاله ای به اندازه کل هیکلش انداخت میان من و آقای خانه ‍! بعد هم یک راست رفت سراغ پایان نامه و در میان بهت و حیرت من چند صفحه اولش را با ولع نشخار کرد.
با آقای خانه سرسنگین  هستم،‌ حالا حالاها میانمان شکرآب است. اگر هزار شامورتی بازی هم در بیاورد دوستش نخواهم بود. حتی مناخیم را با خودش همراه کرده است این را دیگر از او نمی بخشم.





۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

گند دماغ ها و فاحشه ها


امروز عصر مو زرد و موشرابی را برای خوردن عصرانه به خانه دعوت کردم. هنوز اسباب کشی می کنند  و فرصت نوشیدن یک فنجان چای با تکه ای کیک و گپی خودمانی از آن چیزهایی است که برای خود من اغوا کننده است.
مو شرابی و مو زرد با یک جعبه شکلات به خانه می آیند. بیزبیز برای رمانتیک کردن فضا گیتار می زند. و بیزقولک شیطنت های معمولش را که غالباً اعصاب خرد کن هستند نمایش می دهد.  بعد هم از راه دوستی وارد می شود و چهار پنج تا از نقاشی هایش را که به در ودیوار خانه و حتی روی کارتن ها چسبانده به قیمت افسانه ای هر،  آ چهار! (شامل  چند خط کج و معوج) ده هزارتومان! به زن های فاحشه می فروشد!
با خنده به زن ها می گویم: تکلیف داخل کمدها و زیر تخت ها و سقف خانه برای نصب کردن تخت خواب و سرویس دهی به مشتری ها چه شد؟ سرجمع توانستید چند تخته اغوا کننده در خانه اتان نصب کنید؟
مو زرد از خنده ریسه می رود و می گوید: روز اول که برای دیدن خانه ات آمدیم،‌ آن قدر گند دماغ و بد ادا بودی که فکر کردیم بهتر است با شوخی تبدیل کردن خانه ات به فاحشه خانه تو را بچزانیم.
مو شرابی جدی تر گفت: نه خدایی،  واحدهای قسمت شمالی بیشتر به دلمان نشسته بود. می خواستم کاری کنم اشتیاقت  برای فروختن خانه به ما فروکش کند.
من هم خندیدم و گفتم: من گند دماغ هستم؟ شاید آن روز حال خوشی نداشتم ولی گند دماغ؟ ( نمی دانم چرا باید گنددماغ به نظر آمده باشم) و ادامه می دهم من شوخی شما را زیاد شوخی نگرفتم، راستش را بخواهید برایم سوژه جالبی بود. فکر کردن به این که این خانه می تواند پس از ما به چه حال و روزی بیفتد هیجان انگیز بود. از این  که شما آن قدر با جسارت می گفتید خانه را برای تبدیل کردن به عشرت کده خریداری می کنید خوشم آمده بودم.
مو شرابی گفت: جداً فهمیدی که ما دروغ می گوییم؟! ولی این طور نشان نمی دادی!؟
گفتم:  من این طور دروغ ها را دوست دارم. از آن دروغ هایی است که ترجیح می دهم راست باشد. در این دروغ ها قوه تخیل و خلاقیت وجود دارد. هر زنی نمی تواند از این دروغ ها بگوید. از این وصله ها به خودش بچسباند. این ماجرا برایم جذابیت داشت بدون کم و کاست حرفهای شما را در وبلاگم نوشتم، با همان صراحت که شما گفتید خانه رابرای چه کاری می خواهید،  نوشتم،  دو فاحشه آمده اند،‌ می خواهند خانه ما را بخرند. و کل  منطقه را سرویس دهند!
موشرابی و موزرد،‌ حیرت کرده بودند،‌اصرار کردند آدرس وبلاگ را به ایشان بدهم تا نتیجه خواب و خیالی که برای خانه ی ما دیده بودند را در بازتاب حرف و حدیث های دیگران ببینند. بیشتر نگرانی اشان از این بود که اسم و رسمشان را نوشته باشم.
خیالشان را راحت کردم که همه جا گفته ام مو شرابی و موزرد و گاهی هم از لفظ فاحشه استفاده کرده ام. آدرس وبلاگ را به ایشان ندادم. گفتم : وبلاگ من خط قرمز من است آن جا راحت می توانم حرف بزنم،‌گاهی دروغ بگویم، خود گنده گویی کنم،‌ خودم را صبور تر ازآن چه هستم،‌ عاقل تر از چیزی که می نمایم، مهم تر از تمام چیزی که در تمام زندگی ام بوده ام نشان دهم.
گفتم: نترسید حالا مردم آن قدر فواحش از انواع مختلفش را دیده اند که فهمیده اند تن فروش ها معصوم ترین نوعشان هستند. حتی گفتم دوستانی به من خرده  هم گرفته اند،‌چون  به نظرشان آمده بود من،‌ شما را تحقیر کرده ام،‌ از خانه بیرون انداخته ام و جدی نگرفته امتان.
مو شرابی گفت: ای کاش در وبلاگت می نوشتی که فهمیده ای ما دروغ گفته ایم. و اینها همه من باب شوخی بوده است.
گفتم: چرا باید می نوشتم فکر می کنم شما دروغ گفته اید؟ شما می خواستید من باور کنم داستانتان آن چیز است که می گویید و من همان طور فکر کردم. من فقط همان چیزی را نوشتم که شما گفته بودید بنابراین اگر می نوشتم" ولی من فکر می کنم این ها دروغ می گویند". در واقع اراده خودم را بر تخیل شما حاکم کرده بودم.
مو زرد از ماجرا خوشش آمده بود بارها اصرار کرد که آدرس بدهم  تا او هم خاطرات را بخواند،‌ ندادم.
گفتم: ای کاش چیز دیگری از من می خواستی!
عصر خوبی بود. خوش گذشت،  فکر می کنم تنها همسایه هایی که بعد از رفتن از این آپارتمان به راستی دل تنگشان شوم مو زرد و موشرابی باشند.

۳۰ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

نوشته ها را خط نمی زنم

وقتی به فکر فروختن خانه و خرید خانه جدید بودم به تنها چیزی که فکر نمی کردم بحران اسباب کشی بود.
بدجور فتنه ای است اسباب کشی.
 خانه را پیچیدن  لای روزنامه های امروز و دیروز،  روزنامه های راست و دروغ، خبرهایی که گذاشته بودم تا سالها بعد بخوانمشان و آن روزها را بیاد بیاورم.  خانه را ریختن توی کارتن های خالی، لای چادر شب های بزرگ( لابد چهارخانه) خانه را بستن و بردن!
خلاصه بی خیال این چیزها دارم جان می کنم تا خانه را ببندم. هنوز موعد رفتن نرسیده است.
اما من دارم بارم را می بندم. از پس پری روز آقای خانه هر چه کارتن موز و تخم مرغ،   آورده است،  رفته برای بستن کتاب ها.
هیچ می دانستید  فصل خرداد فصل اسباب کشی است؟
کارتن گران می شود و کم یاب؟
هر کارتن موز را آقای خانه تا 1000 تومان خریده است!
و من هنوز زنگ می زنم و می گویم: آقا کارتن  موز بیاورید، به انضمام روزنامه باطله !
آقای خانه می گوید: خارخاری به جان تو من دیگر فکرم به جایی نمی رسد. گویا همه ی شهر در حال اسباب کشی اند.  همه ی کارتن های موز را پیش فروش کرده اند. من وانت گرفته ام مثل آشغال جمع کن ها از دم سوپری ها و میوه فروشی ها از لب جوی های آب و کنار جدول کوچه ها و خیابان ها کارتن جمع می کنم. هر جور کارتنی بزرگ و کوچک! حتی کارتن پوشک بچه، برای بستن کتاب ها  راست کارت هست؟
از پنجره می بینم مو شرابی و موزرد اسباب کشی اشان را شروع کرده اند. خاور آمده، کارگرها اسباب و اثاثیه اشان را می برند بالا. کارتن های خوبی دارند.
چرا باید این روزها کار،  گره خورده من فقط به دست این زن ها باز شود؟ چون گفته ام اینها فاحشه اند، فرشته ها برایم پاپوش درست کرده اند؟
می روم بالا مو زرد مرا توی غلام گردشی  می بیند. می خندد و می گوید: باز چی شده ؟
می خندم: ( یک جور لوس و بچه ننه ای می گویم) من کارتووووون می خواهم ! نه از آن کارتن ها که می نشینند جلویش و تماشایش می کنند. از آن کارتن ها که چیزهایشان را تویش می گذارند و می برند.
می خندد. می گوید: تو برو پایین الان سریع می دم بچه ها چیزها را خالی کنند، کارتن ها را برایت بیاورند!
می روم پایین دو ساعت بعد کارتن ها می آیند. روی همه،  چیزی نوشته شده است. وسایل آشپزخانه /کابینت اول- شکستنی های بوفه /طبقه دوم- شکستنی های کمد، دکوری های پذیرایی، مجسمه های روی شومینه،‌ عتیقه های مادر،
خودم را مقید کرده ام که نوشته  روی کارتن ها را خط نزنم. خودم را مقید کرده ام همان چیزهایی را در کارتن ها بچینم که آنها چیده بودند، همان طور که آنها اسبابشان را بسته اند، اسبابم را ببندم. عین همان ها کارتن هایم را بچینم و زندگی را بگذارم روی دوشمان و برویم.





۲۸ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

مو شرابی، حاج آقا و میز شیشه ای

آن میز شیشه ای که چند سال پیش از حاج آقای نماز شب خوان و جمکران روی همسایه خریده بودم. مثل آینه دق همیشه جلوی چشمم بود. حاج آقا پول میز را نقد از ما گرفت اما قسمت زیرین میز یک فضای کوچک بود که داخلش یک قواره شیشه ی دیگر جا می خورد. این شیشه موقع حمل میزها به مغازه شکسته بود ، 
من که از میز خوشم آمد حاج آقا گفت : میز را ببر هفته دیگر شیشه های یدک می آید و من برایت این قواره را می آورم. من هم میز را خریدم آن هم نقد، آن هم بدون چونه زدن. 
سه سال آزگار گذشت و میز ما همیشه در آن قسمت زیرین  طبقه میانی اش یک  شیشه به قواره ی جای مهری که حاج آقا روی پیشانی اش داغ کرده  را؛  کم  داشت.
اوایل از حاج آقا در مورد شیشه و قولی که داده است می پرسیدم. آنقدر بهانه آورد و امروز و فردا کرد که یک سال گذشت. سال دوم دیگر خجالت می کشیدم چیزی بپرسم.  سال سوم سعی کردم فراموش کنم،‌اما فراموش نشد. در این سه سال هر بار میز را دیده ام و چشمم به آن قسمت میانی افتاده است. هر چه بد و بیراه زشت و بی تربیتی از دوران کودکی تا حال یاد گرفته ام نثار حاج آقا  و ارواح پر فتوح جد و آبادش کرده ام.
امروز که مشغول جمع کردن و بسته بندی وسایل بودم یادم آمد آن خانم های معلوم الحال!  که ذکر و خیرشان را کرده بودم،   گفته بودند. اگر موقع جا به جایی خواستی چیزی را بفروشی یا چیزی را نخواستی خبرمان کن. 
بهترین زمان بود که میز را آبش کنم. شال و کلاه کردم رفتم خانه اشان امروز  پارکتی ها! مشغول چسباندن پارکتها به کف خانه بودند. مو شرابی  در را به روی من باز کرد.  
 مو زرد با صندل های پاشنه بلند و لباس یک دست صورتی و آرایش جیغ کنار پنجره ایستاده بود. با تلفن همراهش صحبت می کرد.
مو شرابی گفت: فرمایش!
یقه لباسش خیلی هم باز نبود اما آنقدر مایملکش!  پروار بود که خط الف میان سینه هایش تا نزدیک گردنش می رسید ! 
با من من گفتم میزی دارم که اگر بخواهند  می فروشمش.
با خوش رویی قبول کرد. گفت میز را دیده و عیبی ندارد اگر نمی خواهمش خریدار است.
فی الفور پارکتی ها را اغفال کرد مثل حمال ها آمدند خانه ما میز را برداشتند بردند ! پول میز را هم  خودش آورد.
گفت: شیشه کوچک طبقه دوم میز را یادتان رفته است بدهید! 
ماجرای حاج آقا و شیشه و سال اول و دوم و سوم را برایش تعریف کردم.
با تاسف سرش را تکان داد و رفت. سر ظهر حاج آقا که ماشین شاسی بلندش را آورد توی خانه و رفت توی پارکینگ ، ناگهان صدای شکستن وحشتناکی آمد. خودم را دوان دوان به پارکینگ رساندم. حاج آقا باماشین زده بود به میز شیشه ای!
اما آخر میز شیشه ای توی پارکینگ چه می کرد؟
کم کم یکی دو همسایه دیگر هم آمدند،‌ بعد هم موشرابی و موزرد سرو کله اشان پیدا شد. بدون روسری،  با لباسهای مکش مرگ مای تابستانی نازک و بدون یقه و بی آستین ،‌ با صندل های پاشنه بلند. با ناخن های لاک زده،‌ با آرایش غلیظ!
معلوم شد مو شرابی میز را برده است توی پارکینگ که ماشین بیاورد میز را باهمه ی یال و کوپالش بگذارد توی ماشین،‌ ببرد مغازه شیشه  فروشی! که اگر می شود برایش آن شیشه مخصوص را ببرند  و بیاندازند و  مشکل سه ساله را رفع کند .
موشرابی با ناز و عشوه ی مخصوصی به حاج آقا گفت: حاج آقا این میزی که شما به این  خانوم خوشگل فروختید. نه به ایشون وفا کرد  نه به من. آخه مگه جا قحطی بود که شما اومدین،  صاف رفتین رو وسایل  ما!؟
حاج آقا عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت: خانم شما برای  ساختن کلید خانه اتان  که نباید در را از بیخ و بن بکنید ببرید کلید سازی؟ خوب کلید فروش می آورید خانه،  می گویید برای  این در،  یک کلید بساز.،‌ آخه  کی به شما گفته  برای گرفتن یک شیشه کوچک  کل میز به این بزرگی  را بردارید ببرید برایتان شیشه بیاندازید؟
موشرابی گفت: حاج آقا آخه  همه که مثل شما باهوش نیستن. من هم اگه مثل شما بودم الان تاجر شده بودم من فقط همین یه راه به عقلم رسید. با خودم گفتم سه ساله این میز تو خونه ایشون بوده حاج آقا یه شیشه براش نیاورده، لابد باید برش دارم ببرمش در مغازه که یادش بیاد شیشه اش رو نداده. حاج آقا ببین چطوری زدی ناکارش کردی حتی از چار چوبش هم چیزی نمونده؟! به خدا قلبم یه طوری شد وقتی دیدم شیکسته ! به دلم بد اومد.
حاج آقا که برای چشم تو چشم نشدن با زن نامحرم  از گردن به پایین مو شرابی را با ولع نگاه می کرد!
گفت: خیلی خوب خانوم حالا غصه نخور. بذار یه زنگی بزنم  یه نفر بیاد این شیشه ها رو جمع کنه  خطرناکه ! فکر کنم تو انبار یه میز دیگه از همین مدل داشته باشم. می گم برات بیارن دوباره.
مو شرابی با عشوه گفت: میز بیاری که دوباره ازم پول بگیری ؟ !حاجی باید مجانی بهم بدی گفته باشم. سه ساله یه تیکه شیشه نیاوردی بندازی بهش. الان هم که زدی خرد و خمیرش کردی. یه جای سالم بهش نمونده. 
حاج آقا یه نگاه دیگه ای به موشرابی کرد و گفت: خانوم جان؛  کسی از شما پول خواست مگه !؟ من گفتم یه میز تو انبار هست مثل همین می گم براتون بیارن . حرف پول زدم اصلا ؟ اصلا بذار به حساب کادویی خونه تون.
 در تمام مدت من یک گوشه ایستاده  مثل بچه یتیم ها با چشمهای گرد شده و گردن کج، مو شرابی با خنده کج نگاهی  به من می اندازد و چشمکی می زند. بعد حاج آقا حاج آقا گویان با او راهی می شود.

ته نوشت اول: همین یک ساعت پیش دیدم وانت مغازه حاج آقا یک میز شیشه ای عین همان میزی که من داشتم و فروختم برای خانه مو شرابی و مو زرد آورده است. خودم رفتم خوب نگاه کردم؛‌ سالم سالم بود، به این سوی چراغ قسم!  حتی آن تکه شیشه  کوچک طبقه میانی را هم داشت.

ته نوشت دوم: از مو شرابی خوشم آمده است.


 




۲۶ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

چشمهایم

از نیمه خرداد آن دو زن عجیب که من رسماً اسمشان را فاحشه گذاشته بودم یکی از واحد های شمالی  آپارتمان را خریده اند و درست ازنیمه خرداد پدر ما درآمده است.
بنا و نقاش و دکوراتور و مفتی و مرشد و ملا و خان و میرزا و حاجی و زن حاجی و وزیر و وکیل می روند و می آیند و نظر می دهند و میخ می کوبند و دیوار خراب می کنند و می کشند و می برند که خانه را برای آمدن و استقرار اینها مهیا کنند.
من نمی دانستم فاحشه ها می توانند این همه وکیل و وصی داشته باشند!
ولی  گویا دارند. و شاید هم ایراد از خود من است. چشمهایم فاحشه بینی پیدا کرده اند.
این آدمها که برای اینها بدو بدو می کنند همه معقول هستند. همه اینها را می بینند وکار و کردارشان را رصد می کنند، عشوه های عجیب و آرایش غریبشان را می بینند،  اما یک نفر به اینها مشکوک نمی شود.
به آقای خانه می گویم: آقا جان یعنی واقعاً نمی بینید و نمی فهمید که اینها برای چه در این خانه صاحب شده اند؟ متوجه نیستید که اینها می خواهند خانه را به چه "فاسد خانه ای" تبدیل کنند؟
آقای خانه می خندند و چانه من را می گیرند و می گویند: بی خیال خارخاری ! به جای این حرفها برو ایران خودت  را از ایوان بیاور که شب تا صبح برای پیدا کردن جفت خواب و خوراک را بر همسایه ها حرام کرده است! کافی است در را باز کنی تا ببینی که او چطور تمام محاسبات اخلاقی تو را زیر پا می گذارد و طوفان به پا می کند.
"ایران هنوز ماغو ماغو می کند و دنبال جفت می گردد"
در این بل بشویی که هیچ کس چیزی که من می بینم را نمی بیند. تنها دل خوشی ام این است که به زودی از این خانه می رویم. لااقل خیالم از بابت امنیت و تربیت دخترها راحت می شود.
می دانم الان با خودتان می گویید:‌ خارخاسک بیشتر نگران آقای خانه است تا دخترها!
ولی این طور نیست، باور کنید که این طور نیست اصلا ً نمی دانم مربوط به هورمون هایم می شود که در این سن و سال  به جای جاز،‌ به موسیقی سنتی آن هم در دستگاه همایون روی آورده اند. یا ادراکی که در مورد عشق پیدا کرده ام،
بگذریم، امروز حوصله پیش کشیدن این احساسات را ندارم.
 داشتم در مورد فاحشه ها می نوشتم. این که هر روز با رنگ مویی جدید و آرایشی نوظهور به خانه اشان سر می زنند و همه را برای ساختنش درگیر کرده اند.
حتی راستش را بخواهید خود من را یک بار درگیر کردند.
آمدند گفتند: اگر می شود یک توک پا به خانه ما بیایید، نصاب های کاغذ دیواری آمده اند،‌ یک طرف خانه را کاغذ دیواری کرده اند بیایید یک نظری بدهید،‌ ببینید زیاد تیره نشده است؟
من چه می توانستم بگویم؟ بگویم نمی آیم؟ معلوم است که از ادب و احترام به دور بود که نروم. بنابراین از روی کنجکاوی هم که شده بود،  رفتم، و دیدم چه کرده اند! فاجعه بود، در واقع هیچ رنگ قرمز جیغ و زننده ای نمی توانستند انتخاب کنند که این اندازه روی احساسات  تاثیر فاجعه بار بگذارد.
گفتند: نظرت را بگو ! و من مبهوت شدم! چه می توانستم بگویم؟ بگویم حالم از انتخاب رنگ کاغذ دیواری اتان بهم می خورد؟ بخصوص حالا که نصف خانه راهم قرمز کرده اید؟ خوب لابد سلیقه اشان این رنگی بوده است.
ناچار گفتم: خوب است و راستش برای اینکه بیشتر احساسم را از نفرتی که در مورد انتخاب رنگ کاغذ دیواری اشان داشتم،‌ پنهان کنم. و اینها را در غفلت خودشان بگذارم که بمانند، گفتم: و با تاکید گفتم: خیلی هم رنگ خوبی است یک جور نشاط ، هیجان آور گنگ به آدم می دهد.



۲۳ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

پدر زن

آقای خانه چک های خریدار خانه را آورده می شمرد.
بعد سری تکان می دهد و می گوید: خدایا بعضی ها چه شانسی دارن همه چک هاش رو پدر زنش داده ! ما حتی  تو پدر زن هم شانس نیاوردیم.
من هم سری تکان می دهم و می گویم: به خدا راست می گویی، پدر خدا بیامرز من اصلا عقل معاش نداشت. اصلا حساب کتاب نمی دانست.  همه سرش را کلاه می گذاشتند. هیچ وقت نمی دانست ثروتش را کجا سرمایه گذاری کند. همین خود من را ببین! ببین با من چه کرده است! ببین چه جواهری را انداخته است بغل چه الاغی. با همه ی زندگی اش همین کرده است.


ته نوشت: از همه شما دوستان نا دیده ای که برایم پیغام داده اید و تبریک گفته اید. ممنونم، باعث افتخارم بود، بیش از آن که خانواده ام بدانند رویاهایم چیست؟ شما می دانستید! و پیش از آن که آنها خرید خانه را به من تبریک بگویند،‌ شما تبریک گفتید. راستش را بخواهید اگر فقط یک انگیزه در من وجود داشت که خانه را بخرم شما بودید. نمی خواستم، بیایم،  بنویسم،‌ نتوانستم،‌ نشد، پشیمان شده ام.

۲۲ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

پووووووف

خانه را فروختیم،  زیر قیمت!
خانه ای که می خواستیم خریدیم، فروشنده بی معرفت حتی یک قران تخفیف نداد در آخرین دقایق هم دو میلیون  قیمت  را بالا برد.
که دیگر خودمان را  کشتیم، پرپر کردیم، از در و دیوار آویزان شدیم فایده نداشت.
گفت: ضرر می کند.
صاحب اصلی رفته بود استرالیا و وکیلش دو میلیون را کرد توی پاچه امان.
ماشینمان را هم فروختیم،
عیبی ندارد عوضش هنوز گاوها را و شتر را داریم.
 محیط زیست هم  چند صباحی با خوش رویی نگاهمان می کند.
اصلا هر کس ماشین دارد خر است.
تاخره خره رفته ایم در اعماق قرض و قوله که شبها در خانه ای بزرگتر بخوابیم.
گور پدر زندگی اصلا.

۲۱ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

خاصیت رابط

آقای خانه خمیازه کشان نشسته اند مقابل جعبه جادو؛ به ناچار اخبار تماشا می کنند. من با سماجتی مثال زدنی پا به پای تحلیل گر سیاسی  کانال بی بی سی  تحلیل های خودم را بر آقای خانه  فرو می خوانم ! 
من هنوز دارم در مورد رابطه با آمریکای ناکس!  و پدر سوخته بازی روسها و بی پدر و مادر بودن اسد و عربستان سعودی و امارات و بریتانیا و سایر نقاط دنیا می گویم که آقای خانه چشمشان روی هم می آید. کنترل از توی دستشان سر می خورد و می افتد روی زمین؛ انگشت شصت شان  هم که در آرزوی فشردن دگمه  کنترل برای فرستادن کانال به کانال مورد علاقه اشان نشنال جغرافیا نشانه رفته بود همانطور بیلاخی می ماند.
بیزبیز که پنج دقیقه درس خواندنش را خوانده است و آماده است تا یک ساعت استراحتش را آغاز کند می آید و می گوید: مامان تو در مورد قطب های مثبت و منفی آهن ربا چیزی می دانی؟
می گویم: ها؛  بله! منظور؟  تو که باز هم آمدی ! دیگر چیزی توی یخچال مانده است که تو دخلش را نیاورده باشی؟
می گوید:  خوب وقتی فکر می کنم و درس می خوانم گرسنه می شوم دیگر.
می گویم: خوب زیاد درس نخوان مادر جان؛ آخرش ما را ورشکست می کنی! حالا بگو ببینم قطب های مثبت و منفی چه شده اند؟
می گوید: مامان هیچ وقت قطب های هم نام همدیگر را جذب نمی کنند. هر وقت اینها را به هم نزدیک کنی همدیگر را دفع می کنند  و هر چقدر تلاش کنی به نتیجه نمی رسی.
می گویم : بله خوب این را که خودم هم می دانستم.
می گوید: بعضی کشورها هم همینطور هستند؛  مثل ایران و آمریکا! اما هیچ می دانستی اگر یک رابط بین دو قطب هم نام قرار بگیرد؛ مثل سیخٰ؛ میخ؛  سنجاق؛  یا حتی سوزن ته گرد قطب های هم نام  به راحتی به این  رابط  جذب می شوند و به این ترتیب می توانی دو قطب را به هم وصل کنی؟ یعنی به کمک یک رابط.
می گویم : ایی؛  حالا رابط از کجا بیاوریم ؟
 و با خودم فکر می کنم. وا مثل اینکه بعضی ها راست می گویند چرا دخترها اینطوری شده اند!

ته نوشت:درصفحه فیس بوک در همه موارد  به جای قطب های "هم نام"  نوشته ام قطب های مثبت و منفی!  نمی دانم چرا؟ شاید برای اینکه بیش از آنکه به خاصیت آهن ربا فکر کنم  به خاصیت کشورها فکر می کردم !

۱۳ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

گوساله سامري

در حال تماشاي اخبار هستم ماجراي قتل عام روستاييان در سوريه، ماجراي  انهدام يك اتوبوس كودكان فلسطيني توسط اسراييل، دادگاه ديكتاتور مصر،  حكم حبس ابد او! بل كل ماجراي فروش خانه و خريد خانه جديد را ازياد برده ام و با تاسف و حيرت اوضاع جهان را رصد مي كنم.
ناگهان آقاي خانه زنگ مي زنند،  مي گويند: خارخاري مي تواني بيايي گاوداري؟
مي گويم: كه چه بشود؟
مي گويد: باورت نمي شود، معجزه،  شده است!
نمي پرسم چه معجزه اي، نمي خواهم او به من بگويد  كه چه شده، پرس و جو نمي كنم، مي خواهم خودم  معجزه را ببينم، گوشي را پرت مي كنم روي گوشي  وفي الفور خودم را به گاو داري مي رسانم.
در مسير همانطور كه فقط به رسيدن فكر مي كنم. مطمئن هستم اين معجزه هر چه هست مربوط به مناخيم است. شايد تاپاله طلا انداخته است! شايد بال درآورده ! شايد زبان باز كرده باشد!
به گاوداري كه مي رسم معلومم مي شود كه گلوريا و شوكت باردار شده اند! دليل تغييرات هورموني و خشك شدن يكباره شيرشان هم همين بوده است! پس چرا دامپزشك نفهميد كه اينها حامله هستند؟
صمد مي گويد: خانم كار خودِ مناخيم است!
اگر چه كسي تا به حال چيزي نديده است. اما همه مي دانند جز مناخيم گاو نر ديگري در گاوداري وجود ندارد!
به آقاي خانه مي گويم: مگر دامپزشك نگفت مناخيم مشكلاتي دارد و قدرت باروري  از او سلب شده است.
آقاي خانه با حيرت شانه بالا مي اندازد.
خودم را به مناخيم مي رسانم آرام نشخار مي كند،  زير و بالايش را خوب مي بينم و مي گويم: شايد تو گاوي  از نسل گوساله سامري هستي كه يهودي سرگردان تخم و تركه اش را در سراسر جهان پراكنده كرده است!
مناخيم شانه مرا بو مي كند.
مي گويم: هستي؟ جان من بگو هستي؟ فقط كافي است يك "ماو" بكشي! بگو ببينم تو چطور حامله مي كني! وقتي كسي چيزي از تو نمي بيند!
مناخيم نفس گرمش را توي گوش من فرو مي كند و به نشخار ادامه مي دهد.
 ته نوشت اول:
روزگار غريبي است حتي گاودارها  هم  نمي توانند بفهمند كه گاوهايشان  چطور و كجا و توسط كدام گاو نر باردار شده اند؟ و ازآن غريب تر اينكه حتي دامپزشك ها هم ديگر سر از كار گاوها در نمي آورند!  
ته نوشت دوم:
 هنوز خانه نخريده ايم. امروز در شركت دعوايم شد و يك دسته اسناد مهم شركتي را پاره كردم بعد از تعطيلات صدايش در مي آيد!
 يك ته نوشت ديگر:
آن لعبتان سلطاني كه ذكر خيرشان را كرده بودم همسايه امان شده اند. حاج آقا يكي از واحدهاي اجاره اي اش را بهشان فروخت. عجب ساختماني بشود ساختمان ما! هم دزد دارد، هم درغگو، هم فاحشه !