۱۰ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

شب جمعه

امروز با آقای خانه دعوا کردیم.
همان اول صبح که چشم هایمان را مالیدیم و از خواب دوشین بلند شدیم، بنای ناسازگاری با همدیگر را گذاشتیم.
باید حدس می زدم که صبح این الم شنگه را خواهیم داشت.
شب قبل من حتی حاضر نشده بودم چهار انگشت از موضع خودم جلوتر بروم.
 فاصله ی ما درتخت خواب 5 وجب و چهار انگشت بود.
و آقای خانه برای نزدیک کردن این فاصله به قدر کفایت تلاش کرده بود.
اما من،‌ موضع خودم را می خواستم،‌
موضع لب تخت خوابی!
که اگر یک غلت کوچک بزنی، 43 سانت می افتی پایین و دست و پایت اوخ می شود. 
خلاصه با آن همه استاتوس مجردهای فیس بوکی که  روی شب جمعه مانور می دهند. 
شب جمعه  را گوزمالش کردم رفت پی کارش.
صبح جمعه را باید حدس می زدم که "با شما" نباشد. "بی شما" باشد.
آقای خانه شال و کلاه کرد رفت گاوداری به مرغ ها سر بزند!
من ماندم توی خانه، خانه داری کردم و  یک کمی هم غصه خوردم.
یک کمی هم پایان نامه اصلاح کردم و یک کمی هم چای خوردم و لواشک سق زدم و کشک جویدم و به بیزقولک دیکته گفتم.