۶ دی ۱۳۹۱

چشم در چشم

رییس بزرگ امروز  ما را خواست، یکی دو معاون و چند مدیرعامل و دو سه مسئول بخش و یکی دو نفر اضافه که صندلی های خالی را پر کنند،‌ من جزو اضافه ها بودم که ناگهان در میانه سالن چشم مدیر دفترش مرا گرفت و به جلسه دعوت شدم.
مایل نبودم در این جلسه شرکت کنم، اما از آن جا که همیشه تقدیر بزرگوارانه چاله هایش را زیر پای من پهن می کند. داخلش افتادم و به جلسه رفتم.
رییس بزرگ دویست و بیست کیلو شاید یکی دو کیلو کمتر وزن دارد. من دیر به جلسه رسیده بودم، از اوضاع بد اقتصادی داد سخن می راند و از این که سهامداران شرکت متهمش کرده اند که سهم بیشتر از آن چه روی کاغذ نوشته اند را برده است. شاهد می آورد و دلیل و مدرک می تراشید.
هیچ وقت این آدم گنده را دوستش نداشته ام! این آدم گنده راز بزرگی دارد که من می دانم و دیگر هیچ کس ! و حتی خودش هم نمی داند که من این راز را می دانم و این راز آن قدر مهم است که شاید خیلی از شما روزی  از شنیدنش تعجب کنید! ( حالا اما زمان گفتن راز نیست،‌ چند سالی بعد می نشینم برایتان تعریفش می کنم و با هم قضاوت می کنیم)‌.
راستش را بخواهید من در کار اویم و دام برایش پهن می کنم، گاهی ضربه های ناچیزی از ناکجا آباد به او برخورد می کند، که  گیجش می کند نمی داند این ها را از کجا و چگونه و چه کسی بر او زده است. اما این بار گویا ضربه به اندازه کافی کاری بوده  که نفسش را بریده بود.
خلاصه با آن هیکل گنده فریاد می زد و به نفس نفس افتاده بود،  پره های بینی اش مثل گاو خشمگینی که زخمش زده اند و پرچم قرمز نشانش می دهند باد کرده بود می لرزید. مشت روی میز می کوبید و خط و نشان می کشید.
بعد هم در کمال قساوت یکی از مدیر عامل ها را برکنار کرد. به همین راحتی که گفت: شما می روید و فلان کسک که (جوانکی تازه کار و نور چشمی است) جای شما را می گیرد.
جلسه را انگار گرد مرگ پاشیده باشند. همه نفس ها را در سینه حبس کرده بودند.
رییس بزرگ همین را می خواست همه ترسیده بودند. بعد انگار کن که به مقصودش رسیده باشد گفت: سوالی نیست ؟ بروید سر کارهایتان.
من اما ناگهان در چشم هایش و در این تفرعن نفرت انگیزش چیزی را دیدم که بیشتر از آن که وحشت زده ام کند. جسارتم را افزود.
گفتم: من می خواهم حرف بزنم. چرا باید آقای فلانی برود و آقای فلانی بیاید؟ چرا تجربه و کاری که آقای فلانی کرده است یک سر فراموش بشود و این شخص که هیچ از کار نمی داند باید جای او را بگیرد؟
همه وحشت زده من را نگاه می کردند.
چشمهای مدیر دفتر نزدیک بود که از حدقه در بیاید.
رییس بزرگ حیران شده بود ناگهان از آن برج عاج پایین افتاد.
گفت: مگر شما کسی هستید که باید تصمیم بگیرید؟ این تصمیم مدیریتی من است.
گفتم: پس برای چه ما را خواستید که به جلسه بیاییم. اگر می خواستید تصمیم مدیریتی بگیرید بدون آن که کسی دخالت کند باید ابلاغ می نوشتید و برای ما می فرستادید تا می فهمیدیم که از امروز به بعد فلان کسک رفته است و فلان شخص آمده است.
گفت، داد کشید و گفت: بفرمایید، جلسه تمام است.
فکر می کنم وضعیت بغرنجی برای خودم درست کرده باشم.
درست زمانی که بیشتر از همیشه به حقوق و مزایایم احتیاج دارم. کمتر از همیشه ملاحظه کرده ام.
اما راضی ام،  حالا از این که می داند من از او نمی ترسم راضی ام.

۲۴ آذر ۱۳۹۱

خلخال ها را مواظب باشید

امروز رفتم گاوداری بدون گاومان سری به مناخیم بزنم.
مناخیم متوسط بود به نظرمی آمد از همیشه منزوی تراست.
وقنی رسیدم گوشه همیشگی اش زیر پنجره دو زانو نشسته بود.
خندیدم، گفتم: مناخیم نماز می خوانی ؟
مناخیم چشمهای درشت و سیاهش را به شال قرمز مورد علاقه اش که روی سر من پیچیده شده بود دوخت و ماععععععع بلندی کشید و به نشخار ادامه داد. نزدیکش رفتم و روی زمین کنار یکی از تاپاله های بزرگش صندلی تاشوی کوچک برزنتی ام را گذاشتم و نشستم.
گفتم: تا من دستی به سرو گوشت می کشم و تو هم تا دسته  شال  دوست داشتنی ات  را  ته حلقت فرو می کنی دو کلام درد و دلم را گوش کن!
گفتم: مناخیم جان می دانی که اینجا یعنی این گاو داری غصبی است، البته صاحبش زن خوبی است یک یهودی معتقد است که برای حیوانات ارزش خاصی قائل است. او حتی برای مگسی که مادر شوهر با مگس کش روی میز غذا خوری له می کند،‌ اشک می ریزد. بعد مثل خل و چل ها برش می دارد، کف دستش می گذارد، نوازشش می کند و می بردش تا در باغچه حیاط دفنش کند.
 بنابراین نماز خواندن تو اینجا بدون شبه است اما عبادت من کنار تو پر حرف و حدیث!
گفتم : تو یادت نمی آید، طبیعی هم هست چون  آن وقت ها هنوز تو را نخریده بودیم و به این سرزمین نیامده بودی،‌ روزی  که برادرهای آقای خانه  و آقای خانه با هم ،‌ آن  8نفر مرد شرور تصمیمم گرفتند همسر انگلیسی - یهودی برادر سوم را تلکه کنند را من خوب به یاد دارم.
همسر انگلیسی یهودی برادر سوم آقای خانه تازه به ایران آمده بود. و همه با چشمهای ورقلمبیده دنبال خلخالش می گشتند. استدلالشان این بود همین که این زن خلخال به پا ندارد خودش نشانه خوبی است.
چون خلخال کندن از پای زن یهودی را امام شیعیان دردناک توصیف کرده  و شیعیان ناچار هستند  که مواظب خلخال ها باشند.
 اما در سایر امور شیعیان دست و بالشان باز است که یهودی و غیر یهودی، مسلمان و غیر مسلمان، هر که  را که سر راهشان است تا سدی در مقابل گسترش حکومت دین خدا باشد از  از دم تیغ بگذرانند و بلکه بر ایشان واجب است حلال  و حرام خدا را بی خیال شوند و بروند دنبال گسترش حکومت دین خدا.
و اگر کسی در این راه از ایشان بپرسد:  بی خیال شدن حلال و حرام خدا خودش سدی است در مقابل گسترش دین خدا یعنی اسلام آن ها ناچار هستند از دم تیغ بگذرانندش.
و این دم تیغ فقط اسمش دم تیغ است این می تواند از تجاوز و قطعه قطعه کردن و دزدیدن و شکنجه و زدن پیرزن پای قبر فرزند و نظایر آن باشد تا بلکه هم شاید چیزهایی که ما نمی دانیم و هنوز در موردش نا آگاه هستیم.

۲۲ آذر ۱۳۹۱

پاپیون

رمان پاپیون را  می خوانم، در هنگامه جنگ جهانی اول است و پاپیون برای چندمین بار فرار کرده، در یک جزیره دیگر با یک وطن پرست فرانسوی بحث می کنند. وطن پرست از دفاع  از خاک و ناموس و این ها می گوید.
 و می گوید: حتی زندانی ها هم باید برای دفاع از فرانسه و مستعمراتش  از خود گذشتگی کنند.
پاپیون فکر می کند  واقعا برای چه باید از خود گذشتگی کرد، برای سلولی که در آن زندگی می کنیم!
فکر می کنم واقعا آدم های آزاد که در کشورهای آزاد زندگی می کنند،‌ بطوری که دل بستگی هایشان تحقیر نشده یا ممنوع نشده است. چه چیزهایی زیادی  برای دفاع کردن دارند.

ته نوشت: از طرف انجمن وبلاگ نویسان آزاد ( یا یک همچین چیزهایی) برایم پیغام گذاشته اند که در این روزها که به چهلمین روز مرگ مشکوک وبلاگ نویسی به نام ستار بهشتی! نزدیک می شویم. در مورد او چیزی بنویسم.
والله من این آدم را نمی شناسم، نمی دانم در موردش چه باید بنویسم؟ شاید اگر در زندان به آن وضع مشکوک و عجیب مرحوم نمی شد  هیچ وقت هم نمی دانستم که او کیست و کجاست و چه می نویسد.
ضمن آن که با خودم عهد کرده ام برای حفظ جانم هم که شده دور نوشتن چیزهای این چنینی را قلم بکشم. 
بنابراین شرمنده نمی توانم چیزی در مورد او بنویسم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که اسم و فامیل قشنگی دارد. و چه خوب است قبل از این که آدم ها را گرفتار کنیم به اسم و فامیلشان توجه شود که این قدر قشنگ نباشد.

۲۱ آذر ۱۳۹۱

این گروه شرور

وقتی دختر کوچکی بودم، خانواده ها این قدر سوت و کور نبودند، هر کس یک بچه یا دوبچه داشته باشد از این هم نترسد که ممکن است این بچه ها در آتش سوزی مدرسه یا اردوی راهیان نور از بین بروند.
خاله و عمه و عمو و دایی آن قدر بچه داشتند که شماره اشان از دست خودشان هم در رفته بود. ارتباطات هم به قدر کفایت قوی بود که یک دفعه ببینی در یک میهمانی خانوادگی، ده بچه در حیاط،  وسطی بازی می کنند، چهار تا سر دیوار هستند، سه تا از درخت رفته اند بالا، دو تای دیگر با وجود صغر سن! آن پشت مشت های دیوار سیگار می کشند و یا کارهای خلاف دیگری انجام می دهند.
خلاصه ما بچه ها قبیله ای بودیم برای خودمان و بازی هایی داشتیم در نوع خودش مثال زدنی. یکی از دل مشغولی های ما ترتیب دادن گروه اراذل و اوباش بود! گروهی که تمام هدفش  خرابکاری بود! ما اساسنامه داشتیم،  رهبر گروه داشتیم،‌ معاون درجه اول داشتیم، منشی داشتیم، اعضای رده بالا و رده پایین داشتیم. کارهایمان هم عمدتاً روی دزدی از یخچال، جیب بری از بزرگترهای خانواده، زدن بچه پول دار های محله،‌ باج گرفتن از یکی یکدانه های فامیل، درست کردن شراب و... متمرکز بود.
مسلم است که هر غنیمت خوب و هر دست آورد عالی همیشه بین اعضای شرور  به نسبت رتبه ای که داشتند تقسیم می شد. اعضای رده پایین  به ترتیب بی اهمیت شدن رتبه اشان،‌ از محرومیت های بیشتری برخوردار بودند.
مثلا وقتی قرار بود گروه شرور بنشینند و مشروب بخورند. واضح است که بزرگترها آب آلبالو می خوردند و  سهم اعضای رده پایین  سرکه ای بود که با آب رقیقش کرده بودند. یا آبی  که آب رقیق تری به آن اضافه شده بود!
کم کم میان اعضای گروه اختلاف نظر پیش آمد. بی عدالتی باعث شده بود که بچه ها به جان هم بیفتند. حتی درگیری هایی میان  سردسته های شرور  بروز کرده بود. عده ای از شرورهای بزرگ، نسبت به ضعیف ترها ترحم بیشتری می کردند. دزدکی به آن ها خوراکی می رساندند یا پنهانی زخم هایشان را می بستند یا در مقابل شرورتر های دیگر سینه سپر می کردند و جلوی ظلم بیشتر را می گرفتند.
چیزی که برای من این روزها عجیب است این است که بی عدالتی و بی قانونی باعث شد  "خیر"  بدون آن که دعوتش کرده باشیم به ما تحمیل شود! کسی دنبال خوبی و عدالت نبود چون اساس گروه بر این اصل استوار نبود اما بدون قانون و عدالت حتی این گروه شرور هم نمی توانست به راه خودش ادامه دهد.
بنابراین آرام آرام همه مجبور شدند تن به قوانین بدهند! قوانین اولیه که به شکل ظالمانه ای اجرا می شد، به ناچار به رویه معقول تری تغییر شکل داد. و کم کم گروه شرور از هم پاشید! و بچه ها به یک دسته ی کوچک بی آزار مبدل شدند.


۱۷ آذر ۱۳۹۱

افعی گربه گاو- گاو گربه افعی

ایران بی تاب است و افسردگی گرفته!
صبح بردمش پیش مجید دامپزشک بعد هم از همان جا با مجید که واقعاً دامپزشک است و همیشه برای ایران داروی "دامی" تجویز می کند رفتیم گاوداری سری به مناخیم بزنیم.
مجید تا چشمش به مناخیم افتاد سوت بلندی کشید و گفت: ای بابا یا جک و جانورهای شما را چیز خور کرده اند یا خودتان یک کرمی دارید!
اینها همه افسرده هستند. از گاو و الاغ و کبوتر چاهی و گربه و سگ و حتی پشه های دور و حوالی اتان مشنگ شده اند.
ایران هم که تا مناخیم را دید پیف کرد و فیف کرد و شروع کرد به ادا و اصول. مناخیم اما تخ....... ش هم نبود نگاهی به ایران بیاندازد.
یکی دوباری دمب بلندش را بالا و پایین کرد و روی کپلش کوبید که یعنی: ها چه خبرت شده!؟ چهار پای گنده تر از خودت ندیده ای؟
مجید رفت گیتارش را آورد نشست گوشه گاوداری شروع کرد به زدن و خواندن.
" یه دیوارِ یه دیوار یه دیوار که پشتش هیچی نداره! ..."
گفتم: این جای دوا و درمانت است مردک دامپزشک الکی !؟ این که بیشتر افسرده اش می کند؟
گفت: می خواهم خیالش را راحت کنم خارخاری جان بفهمانمش آن طرف دیوار هیچی نیست بی خود دنبال سرزمین موعود نباشد. مگر خودت نمی گویی فکر می کنی دنبال سرزمین موعود است؟
گفتم: دیوانه شدی؟ برای چه باید این دلخوشی کوچک را از او بگیریم؟ بگذار فکر کند آن طرف دیوار اصلا بهشت است. بگذار فکر کند هر امامزاده ای حتما شفا می دهد! اگر بخواهی بگویی نیست دیگر حتی فرصت افسرده شدن را هم ندارد، فقط می ماند سرش را بگذارد زمین و بمیرد.
حالا در این فاصله مگر ایران آرام می گرفت!
مجید گفت: عجبا من گربه دیده ام افعی گرفته است! ببین این گربه ی ناز پرورده ی لوس خانگی ات چطور از این گاو زبان بسته می ترسد؟
من گفتم: این که دلیل نمی شود من هم افعی دیده ام گاو کشته است. بنابراین می شود نتیجه گیری کرد " هر گاه این - آنگاه آن" چون گربه ها افعی می گیرند و افعی ها گاو می کشند بنابراین گربه ها زورشان به گاوها می رسد. اما من این نتیجه گیری را باور ندارم، من باور دارم که هر موجودی یک ظرفیتی دارد. هر ظرفیتی یک روز بروز می کند. چون عقل تو تا این حد می رسد خواهش می کنم انتظار نداشته باش عقل ایران هم این قدر برسد. عقل مناخیم هم آن قدر برسد. بگذار آن ها زندگی خودشان را بکنند،‌اگر بتوانند از پیله اشان بیرون بیایند شاید من و تو را هم توی جیب خودشان بگذارند. اما حالا،  امروز تو فقط قرصت را بده و دارویت را تجویز کن.
مجید اما کار خودش را کرد. هم چنان گیتار زد و خواند:
" دارم می ترسم از خوابی که شاید هر دومون دیدیم.... از اینکه هر دومون با هم خلاف کعبه چرخیدیم"

۱۶ آذر ۱۳۹۱

دل مشغولی های مناخیم

هم زمان نمی توانم در دو وادی حضور فعال داشته باشم.
یا باید فیس بوک معطل بماند، این جا را بچرخانم.
یا باید وبلاگ را تعطیلش کنم، به فیس بوک برسم.
فیس بوک این مشکل را دارد که شما با آدم های رو در رو طرف می شوید.
آدم هایی که عکس هایشان را، دل مشغولی هایشان را،‌ زندگی خصوصی اشان را می چینند جلوی چشم شما.
آن جا مجبورید کمی از پوسته در بیایید تا به رنگ جماعت شوید.
گاهی اما می بینید این به رنگ جماعت شدن رنگ خود شما را عوض کرده است!
شاید اگر یک از دوستان وبلاگی آن جا در فیس بوک یادم نمی انداخت که روز روزگاری وبلاگی داشتم.
هیچ گاه دیگر یادی از این صفحه مهجور نمی کردم.

با قسمت کامنت ها مشکل دارم، من همه ی کامنت ها را منتشر می کنم اما بلاگ گزینش می کند بعضی ها منتشر می شوند و بعضی ها گویا حذف! من بی تقصیرم. این را می گذارم به پای انقلاب  جدیدی که  در بلاگر شده است.
در همین صفحه ای که من می نویسم اگر روی آیکون بزرگ کردن فونت کلیک کنم! مطالب را زیر خط دار می کند!
اگر روی زیر خط دار کردن یک مطلب کلیک کنم. اندازه قلم تغییر می کند.
بعید نمی دانم فردا به جای مطالب من هوس کند دل مشغولی های مناخیم را پست کند!

۱۴ آذر ۱۳۹۱

خواهر بزرگ - خواهر کوچک


دخترها با هم بگو مگو می کنند.
بیزقولک، بیزبیز را بخاطر جوش های صورتش سرزنش می کند.
بیزقولک: امروز خواهر دوستم رو دیدم، بهش گفتم، چرا صورت تو جوش نمی زنه ولی صورت خواهر من جوش داره اون هم جوش های خیلی زشت و حال بهم زن؟ بهم گفت: چون صورتش رو با ژل صورت می شوره و جوش هم که می زنه بهش دست نمی زنه تا خودش خوب بشه! مثل تو نیست که همش جلوی آیینه جوش هات رو می چلونی!
بیزبیز: من هم امروز خواهر دوستم رو دیدم که هم سن و سال توست. بهش گفتم: تو چرا اندازه خواهر من حرف نمی زنی و  این قدر ساکت و  مودب هستی بهم گفت: چون خواهر بزرگم هر وقت می بینه که من دارم مزخرف می بافم می زنه تو سرم تا حد و حدود خودم رو فراموش نکنم!

۱۱ آذر ۱۳۹۱

مقدمات آشتی

سال هاست که بعد از هر بگو مگوی منجر به قهری که میان من و آقای خانه اتفاق می افتد، چنین مقدماتی تکرار می شود.
از فردای همان روز من زیباترین لباس هایم را می پوشم،
بهترین عطرهایم را می زنم.
منحصر به فرد ترین رژ لبم را می زنم.
ضبط روشن می کنم، خاطره انگیز ترین ترانه ها را می گذارم و صدایش را بلند می کنم.
 خوشمزه ترین غذاها را درست می کنم.
سفره را تا می توانم رنگین تر می کنم.
بگو و بخند و شوخی با بچه ها را از حد می گذرانم.
آقای خانه هم تقریبا به شکلی مشابه ابراز وجود می کنند.
حمام رفتن را تعطیل می کنند.
ریش نمی زنند
عطر نمی زنند.
لباس های پاره پوره ای که قرار بوده  بدوزم یا اصلا قرار بوده دور انداخته شود می پوشند.
به شکل عبرت آموزی سکوت اختیار می کنند.
ناگهان تمام درد و بلاهای عالم به جانشان می افتد.
با آه و ناله در خانه راه می روند و یک بار از قلب درد و یک بار از معده درد و یک بار از سر درد می نالند.
به بچه ها التماس می کنند که دست و پا و کت و کولشان  را بمالند یا دست بگذارند روی سرش چون فکر می کنند تب کرده اند.
از آنها می خواهند که  برایش قرص مسکن ببرند، کیسه آب جوش طلب می کنند، چای نبات احتیاجشان می شود، سردشان می شود، لرز می کنند، گرمشان می شود در سیاه زمستان هم که باشند پنجره ها را باز می کنند.
و....
خلاصه این است روش های دل بری که هر دو طرف برای زمین گیر کردن دیگری آموخته است.