۱۰ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

آل استار بندبندی ساق دار



سرماخوردگی ام حادتر شده است، تب نکرده ام هنوز، اما کسالت و تن درد! که شامل همه تن می شود بدون ذره ای اجحاف، هنوز در وجودم ولوست! و نمی دانم با این سفالکسین ها و دیفن هیدرامین ها تن من را رها می کند یا نه؟
با همین کسالت حاد بیزقولک را امروز بردم برایش کفش عید بخرم.
اول از همه به خودم قول دادم امسال چیزی را به بچه تحمیل نکنم. 
و باز هم همان بازی های همیشگی سر کفش خریدن، کفش های پاشنه میخی بلوری سیندرلایی یا پاشنه بلند صورتی و سیاه بند بندی یا بدون بندهای پاشنه لژ دار سرگرد که انگار کن کفش هیلاری کلینتون  باشد در زمان دانشجویی،  خدا خدا می کردم که کفش ها اندازه اش نباشد و او غر می زد که چرا حتی یک کفش آن طوری که او دوست دارد نیست. تا اینکه آخرش دیدم موقع بیرون آمدن از کفش فروشی چشم هایش را میخ کرده اند به قسمت کفش های پسرانه، دستش را کشیدم که بیا برویم هنوز چند کفش فروشی دیگر هست، اما میخ شده با انگشت یک کفش را نشانم داد و با همان ترفند لوس لوسی که همیشه خرمان می کند گفت: مامان پلیز،  این!
کفش کتانی ساق دار از آن مدل های قدیمی که پی پی جوراب بلند می پوشید!
 باید حدس می زدم دخترکی که عاشق شلوارهای پر از جیب باشد آخرش کفش کتانی دلش را می برد.
پریدم تو قالش را بکنم، بیزقولک گفت: سیاهش را می خواهد و سیاهش نبود.
فقط همین را فهمیدیم که این کفش ها معروف هستند به آل استار و دیگر کارمان در آمد. جلو جلو می دوید و می رفت توی کفش فروشی ها و می گفت: آقا آل استار سیاه ساق دار دارید.
و نداشتند خوب و دوباره می رفتیم و باز می آمدیم و دوباره از همه کفش فروشی ها می پرسیدیم و باز هم نداشتند تا  آخرش رضایت داد رنگ دیگری بخرد اما همان آل استار ساق دار بند بندی باشد و باز دوباره برگشتیم سر خیابان از همان کفش فروشی اول آل استار آبی خریدیم .
از ظهر تا به حال کفش ها را از پایش بیرون نیاورده. راه می رود و ذوق می کند و فرت فرت از کفش هایش عکس می اندازد و من نگاهش می کنم و کیف می کنم. 


۳ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

جامعه ی پریود زده


من فمنیست و این ها توی کتم نمی رود! من می گویم: زن زن است و مرد مرد است و این شعاری است که نسل اندر نسل و سینه به سینه  در خانواده ما از پدر به پسر و از پسر به پسرش منتقل شده است.
 و گیرم که من دختر خانواده باشم! اصلا چه مهم است که من شعار پدرها به پسرهای خانواده را این وسط دزدیده  و شعار خود کرده باشم؟
 من اعتقاد دارم در مسائل اجتماعی و اقتصادی و جامعه شناختی و این ها و علی الخصوص مسائل زناشویی! *( توضیحات در پی می آید) زن زن است و مرد مرد است!
و معتقد هستم که هیچ هم با هم برابر نیستند و احساسات مشترک ندارند. فقط یک درد مشترک دارند! که آن را هم باید خودشان با تمرکز و تمرین یک خاکی توی سرش بریزند.
و نمی گویم چون زن با مرد برابر است، پس زن هم می تواند برود خفت مرد را بگیرد و کشان کشان بیاورد توی اطاق خواب و مسائل زناشویی با او راه بیاندازد.
بلکه می گویم مرد چشمش کور خودش باید تا قیام قیامت برود زن را با ناز و نوازش و دوستت دارم و عاشقتم و این ها مجاب کند و بیاورد داخل اطاق و زن هم هی باید خودش را لوس کند و ناز کند و ادا دربیاورد و گاهی هم حتی دروغ بگوید که ای بابا من پریود هستم و الان آف هستم و نمی شود و نمی توانم و این ها! و از این  جا به بعدش هم هر دو باید آن قدر تیز و ویز باشند که نگذارند احساساتشان هرز برود و یک طرف قضیه  مغبون از توی گود بیرون بیاید و خلاصه باید با همفکری هم یک خاکی توی سر درد مشترکشان بریزند که به  طور متعادل درمان شود.
من حتی روشنفکر هم نیستم. خیلی دوست دارم کتاب های روشنفکری بخوانم اما حالش را ندارم. با این که از 9 سالگی تمایل به خواندن رمان و ادبیات داشتم اما رمان های عاشقانه را ترجیح می دادم. من هیچ وقت جنگ و صلح را نخواندم چون فکر می کردم در جنگ و صلح هر رابطه ی عاشقانه ای که بوجود آید تابع شرایط جنگ و صلح است و من برای عاشق بودن و عاشق شدن تابع شرایطی بودن را دوست نداشتم. شاهدش هم همین که من از رمان بزرگ کلیدر فقط قسمت های عاشقانه را خواندم،‌ همان قسمت هایی که هما! می رود توی برکه شنا کند و کلیدر از لای بوته ها تماشایش می کند! و عاشق او می شود.
صادقانه بگویم اگر این روزها می نشینم و ژان کریستف ده جلدی  را می خوانم و احساس می کنم سلول های اعصاب شناختی من سوسوهایی می زنند فقط بخاطر شرایط پیش آمده در شرکت و موقعیت کاری ام  و تمایل به ایجاد سرگرمی طولانی مدت در ساعات اداری برای خودم است و هیچ ربطی به ناگهان شکوفا شدن احساسات روشنفکری* من ندارد.
*که چون بعضی ها کتاب خواندن را به روشن فکر بودن ربط می دهند و چون خیلی کتاب می خوانند فکر می کنند خیلی روشن فکر هستند، خواستم بگویم البته که نه هر کتاب خواندنی! روشن فکری به بار! می آورد.
با این حال توصیه می کنم روشنفکر و غیر روشنفکر این کتاب را بخوانید،  ژان کریستف را می گویم، قسمت های توی برکه و اینهایش کم است اما در ژان کریستف،  فرانسه ی  قبل از جنگ جهانی اول و دومی را می بینید که بسیار شبیه روزگار خودمان است! همه چیز در نهایت اضمحلال، در نهایت فساد، در نهایت ویرانی!  می بینید که اگر انتقادی می شود واقعی نیست فرمایشی است و اگر تعریفی می شود حقیقت ندارد،  حساب شده است. در این کتاب شما روی دیگر روشن فکران و ما بقی جامعه را خواهید دید. روشن فکران دروغی، هنرمندان دروغی،  سیاست مداران دروغی و کلا جامعه دروغین!
این روزها که تعبیر و تفسیرها از ترانه پریود نجفی و نامجو را می بینم یاد فرانسه ی قبل از جنگ جهانی اول می افتم،‌ جامعه خشمگین که کف بردهان دارد و بر زمین و آسمان ناسزا می گوید.
به دور از قضاوت های متعصبانه در مورد این ترانه (که بالاخره هر کس می تواند نظر و عقیده خودش را بی پرده بگوید، چون حق اوست،) من از این ترانه خوشم آمد و شاید دلیلش همین است که من نه روشن فکر هستم  (که بلکه خاموش فکرم) و نه فمنیست. و بلکه حتی فکر کردم این ترانه تنها ترانه ای است که در این چند سال خیلی بی رودربایستی رنگ و بوی حمایت از زنان دارد. و تحقیرها و توهین های صورت گرفته به آنها را با یک صدای مردانه ای تف می کند توی صورت جامعه ی بی رحم!
من از این ترانه خوشم آمد و فکر نکردم که این ترانه هیچ توهین و تحقیری را  متوجه زنان کرده باشد، گیرم که حتی از واژه پریود که به زعم من بیشتر معنای تعطیل بودن  می دهد در آن زیاد استفاده شده باشد.
که شاید چون من اصلا از این واژه استفاده نمی کنم قضاوتم این طور  است. چون من و مادرم می گوییم عادت ماهانه و  مادر بزرگ و ننه جانم! می گفتند رگل! که لابد  مخفف " رفتم گل بچینم لازم ندیدم " بوده! و تازه  مادر مادر بزرگم نیز بیشتر از واژه حیض! استفاده می نمودند که شاید مخفف " حالا یعنی ضایع شدی رفت!" باشد،
خلاصه من از این ترانه خوشم آمد. این ترانه یک انزجار و یک طغیان کلمات است که از بی حساب ظلم و تحقیر و توهین به شرافت انسانی ناشی می شود. مثل فحش هایی  که ما خودمان به خودمان می دهیم، یا خودمان به عمه ی دولت یا خاله ی ملت نثار می کنیم( بدون آن که پای عمو و دایی را وسط بکشیم)‌ وقتی در حق ما ظلمی می کنند و ما کار دیگری از دستمان بر نمی آید که انجام دهیم. بدو بیراه هایی که با غیظ بر زبان می آوریم و این طور دل خودمان را خنک می کنیم.
من این ترانه را خوشم آمد. البته بی پروا بود و ترانه ای بود که من دوست می داشتم تنهایی بشنومش و غصه بخورم و حتی اشک بریزم که چرا ما هر وقت قرار است به یک جایی برسیم یا چیزی را به دست بیاوریم همه چیز این طور تعطیل می شود. چرا زندگی هر بار به ما می رسد تعطیل است.  چرا دست ما هر بار که به در کافه خوشبختی می خورد در را بسته اند، تعطیل کرده اند و رفته اند؟  چرا...؟

(پی)* من از واژه سکس خوشم نمی آید زور که نیست! دوست ندارم بگویم سکس، این سکس پدر سوخته من را یاد عدد 6 می اندازد و این عدد خیلی برای من مفهومی است چون اولین بار که کلاس چهارم دبستان از درس املاء و انشاء‌ نمره تک گرفتم،‌ 6 گرفتم و از همان زمان و همان لحظه پشت کمد آبدارخانه ی همان مدرسه ای  که مرا تنبیه کرده بودند تا بمانم تا بروند پرونده ام را پیدا کنند و بزنند زیر بغلم!
با چشمهای اشک آلود و فرت فرت بینی  و سینه ای مملو از غم و غصه و باری از گناهان بردوش،  با خودم عهد کردم که عدد 6 را فراموش نکنم و همیشه به خاطر داشته باشم که با کمی تلاش و کوشش می توانم دختر درس خوانی باشم. و بعد از آن چه بسیار 6 ها که گرفتم و عهد و پیمان را فراموش کردم،‌ اما عدد 6 را نه!
به همین علت است که من دوست دارم بگویم مسائل زناشویی و نگویم سکس چون از عدد6 بدم می آید. و  چون پدر من می گفت مسائل زناشویی و کسره را می گذاشت زیر " ز " و یک جور پر ملاتی هم "ز" را تلفظ می کرد. من هم دوست دارم بگویم زنا شویی چون به نظر من زناشویی با کسره  زیر "ز" با زناشویی با فتحه  روی" ز" زمین تا آسمان توفیر دارد. در زناشویی با کسره زیر "ز" شما می توانید عاشق و معشوق باشید و با هم مسائل زناشویی داشته باشید. و یا حتی همین طور برای تفنن و برای ارضای غرایز گناه آلود خودتان (که من نمی دانم چرا خداوند مهربان و کریم در نهاد بشر گذاشته است که بعدش این همه بگیر و ببند برایش راه بیاندازد!) مسائل زناشویی داشته باشید! ولی در زناشویی با فتحه روی"ز"  شما الزماً باید زن و شوهر باشید که بتوانید با هم زناشویی" با کسره زیر "ز" داشته باشید!


۲ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

دزدهای سر گردنه

پری روز! یکی از کارپردازها( آقای فرصت طلب)‌  یک سند مالی برایم آورد که ظاهراً مربوط به ماشین آلاتی می شد که من در دوران تصدی انبار خریده بودم! می خواست چیزی بپرسد و اطلاعاتی بگیرد. اما من متوجه شدم ای بابا اینها پیش فاکتوری که من آن روزها از فروشنده گرفته بودم تا از ریز قیمت ها اطلاع داشته باشم را گذاشته اند توی سند و برایش پرونده درست کرده اند، بدون آن که خریدی شده باشد. بدون آن که جنسی به انبار اضافه شده باشد و حتی امضای انباردار و مسئول خرید و متصدی فیلان را هم گرفته اند!
من گفتم: خریدی صورت نگرفته است و این میلیون میلیون جنسی که شما در لیست پیش فاکتور می بینید به انبار اضافه نشده و من هم چیزی نمی دانم چون مسئول این امور کس دیگری شده است و به من چه اصلا!
خوب می دانستم با این سوتی اساسی که کارپرداز عوضی داده است و این اطلاعاتی که من از  بشکن و بالا بنداز اعتبارات خرید پیدا کرده ام به زودی اتفاقاتی می افتد.
امروز آن اتفاق افتاد.
از دفتر رییس بزرگ زنگ زدند که من به اتفاق آقای دون کیشوت که پست من را به او داده اند،‌ هر دو به اطاق رییس بزرگ برویم.
به اصرار آقای دون کیشوت با او همراه شدم. سندهای مالی زیادی را آورده بودند و می خواستند زودتر تکلیفش را روشن کنند، اما من بلافاصله احساس کردم که این ها همه بهانه است و ماجرا به آن فاکتورها و سندهای ساختگی مربوط می شود. بنابراین از همان ابتدا گارد را بستم و خشک و رسمی  بودم و در تمام مدتی که آن چند نفر با هم صحبت می کردند خودم را به خواندن پیامک های ارسالی و پاک کردن پیامک های زیادی مشغول کردم. تا این که برگه های صورت جلسه تحویل  را آماده کردند و آوردند.
اول پرونده ای را بیرون کشیدند که مربوط به خرید یک سری ماشین آلاتی  بود که من خوب می دانستم همه اش خریداری شده است و فروشنده بدون بد قولی تقریبا در زمان مقرر این ها را به ما تحویل داده است،  با وجود آن که معاون دوجنسی! شرکت اصرار داشت خودش سندها را امضا کند و پرونده را ببندد. رییس بزرگ مانع شد و گفت: نه چون این ها در زمان خانم خارخاری خریداری شده است بنابراین خودشان مسئولیت را به عهده بگیرند.
من با همان بد اخلاقی به آقای دون کیشوت رو کردم و گفتم: بهتر است شما بروید اجناس را ببینید و بعد خودتان سندها را امضا کنید.
رییس بزرگ گفت: من می گویم شما خودتان مسئول این امر باشید و کار را تمام کنید. 
من تلخ و بد گوشت و بد اخلاق نگاه کردم.( این نامرد فکر می کند من احمق هستم و نمی داند وقتی قرار است مسئولیت یکی از سندها را به عهده بگیرم و امضا کنم ناچارم می کنند که همه را امضاء کنم و آن سندهای کذایی را هم توی پاچه ام می کنند)
آقای فرصت طلب به فرمان رییس بزرگ سندهای تحویل کالا را جلوی من گذاشت.
من نگاهی کردم و گفتم: من این اجناس را ندیده ام و تا وقتی جنسی را ندیده ام و از بودنش در انبار مطمئن نشده ام برگه ای را امضا نمی کنم.
رییس بزرگ از شدت عصبانیت در حال انفجار بود گفت: خیلی خوب خیلی خوب بدهید به من خودم امضا می کنم.
من برگه ها را سر دادم روی میز.
تقریباً سر من فریاد کشید که : شما می توانید بروید دیگر با شما کاری ندارم.
من دوباره خودم را با تلفن همراهم مشغول کردم و خیلی خونسرد بلند شدم و راه افتادم.
وقتی بیرون آمده بودم اما،  عصبانی بودم. از آن حقارت و حماقتی که در آن مردهای ناچیز می دیدم،‌  آقای دن کیشوت، معاون دو جنسی، آقای فرصت طلب،‌ و آن خواری و زبونی که این ها در مقابل رییس بزرگ نشان می دادند، عصبانی بودم.
عصبانی هستم هنوز،



۲۹ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

تارموی تو تار و پود من

بعد از عروسی خواهرم از سالن آمده ایم خانه،‌ عموها،‌ زن عموها، بچه هایشان (تک و توک)، ما خواهرها و برادرها (بعضی هایمان)، مادرم و پدرم (که  آن وقت ها زنده بود هنوز) و بلافاصله بی خیال مهمان و مهمان بازی پیراهنش را درآورده، با یک زیرپوش آبی و شلوار کردی (که همیشه باب طبعش بود)،
همه  پخش و پلا توی خانه،
عموی کوچک یک کیسه گردوی تازه دست گرفته دور می زند به همه گردو می دهد. 
من دوربین به دست دور می گردم و به همه اصرار می کنم که چیزی بخوانند، حرفی بزنند،
به عموی بزرگ می گویم: خوب آقای نقره کار( مثلا) شما به عنوان مرد بزرگ خانواده نقره کارها چیزی بخوانید. دنیا باید بفهمه که نقره کارها چه صدایی دارن!
عمو می گوید: خانم دیگه از دوران نقره کاری ما گذشته، اون زمان هایی که ما چیزی می کاشتیم! تموم شد.
 موهای سپید بلندش را از پشت با کش سیاه بسته، دستی به سبیل از بنا گوش در رفته اش می کشد و پوزخندی می زند.
زن عموی کوچکم ریسه می رود از خنده،‌ چادر نماز گل دار سرش کرده، برو بازوهای لخت را جلوی دهانش  می گیرد، چادر تا فرق سرش عقب رفته،‌ زلف های سیاه پرکلاغی از سیاهی برق می زنند.
عمویم نگاهش می کند و بی پروا تر می شود و رو به دوربین  می گوید: خانوم جون دیر اومدی دوران بکار بکار ما تمام شد. الان دیگه آردهامون رو ریختیم و الک هامون رو آویختیم!
زن عموی کوچک باز هم  ریسه می رود،
زن عموی بزرگ روی صندلی نشسته، دامن زرشکی اش را صاف می کند،  انگشتانش را مثل شانه لای موهای قهوه ای رنگ کرده اش می کشد  و دنبال حکایت شوهر را می گیرد و خیلی جدی  می گوید: ابی! بیا بریم باغ نادر اونجا کاشتن بهت یاد می دم.
عموی بزرگ خودش را صاف و صوف می کند و می گوید: هر چی تا به حال بهم یاد دادی بسه مهین خانوم،‌ الان دیگه قطار ما رسیده به ایستگاه و ایستاده!
زن عموی کوچک باز هم ریسه می رود.
من حوصله نمی کنم می گویم :  زود باش عمو!
همه اصرار می کنند و همهمه می شود. عاقبت عمو ابراهیم می زند زیر آواز؛
گشته خزان نوبهار من؛ بهار من،
 رفت و نیامد نگار من، نگار من، 
سپری شد شب جدایی به امیدی که تو نیایی!
صدای پدرم که می زند زیر خنده و داد می زند: به به، دااااش ابراهیم،  از وقتی قطارت واستاده نگارت نیومده !
عمویم خنده سنگینی می کند و می گوید: نیومدنش کمتر دردسر داره تا اومدنش مرتضی،  همین که می آد می خواد آدم رو ببره باغ و راغ!
زن عموی کوچک باز هم ریسه می رود و به شانه زن عموی بزرگ می زند، زن عموی بزرگ قهقه می زند و گردوی پوست کنده اش  را  به دهان می گذارد و می گوید: توکه هی بهانه می آری و نمیای!
رهایشان می کنم.
روی صورت پدرم زوم می کنم و می گویم: حالا می ریم که داشته باشیم مرتضی نقره کار را (بعد ریز تر می گویم) بابا،  جان من زود یه  چیزی بخون الان باطریم تموم میشه.
پدرم دم در نشسته است و مدام در را باز می کند و می بندد،  می گوید: بابا جان  کلوز آپ نگیری ها از نزدیک همه چیز دفرمه می شه.
تصویر را واید می کنم.
اصرار می کنم، پدرم خودش را مشغول کرده. تظاهر می کند که حواسش به من نیست.
دوربین را می برم روی عموی کوچک و می گویم: عمو علی حالا شما یه چیزی بخون!
عمو با اشتیاق می نشیند روی پله و می گوید: من که از اولش هم صدام خوب نبوده.
زن عموی کوچک صدایش را ول می کند سر عمو که : وا علی یه چی بخون خوب
عمو علی می گوید: ای بابا من که صدا ندارم
بعد ناگهان می پرد وسط اطاق و بی مقدمه، بشکن می زند و بدون قاعده و تند تند می خواند
 آمد نوبهار، ساقی  زود بیا، مطرب زود بزن!
صدای خنده بلند می شود.
دوباره می روم سر وقت پدرم می گویم: بابایی زود باش خودت رو لوس نکن دیگه باطری ندارم
پدرم مکث می کند، گویا دنبال ترانه ی دلخواهش می گردد، می گوید: کلوز که نمی گیری؟
می گویم: نچ زود باش!
فاصله را بیشتر می کنم پدرم می زند زیر آواز :
من از روز ازززززل دیوانه بودم دیوانه روی تو،
سرگشته ی کوی تو،
سرخوش از باده ی مستانه بودم
در عشق و مستی افسانه بودم
نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موی تو تار و پود من.......

۲۸ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

لیلی زن بود یا مرد؟

صبح دست بچه را می گیرم ببرم سر خیابان سوار سرویس مدرسه اش کنم.
دست کوچکش خیلی خوب است،‌ هنوز نرم و سبک و کوچولوست.
می گوید: مامان، لیلی و مجنون کی ها بودن؟
می گویم: هووووم،  یک عاشق و معشوق.
-: همدیگر رو دوست داشتن؟
-: مجنون لیلی را دوست داشته، ولی فکر نمی کنم لیلی خیلی عاشق مجنون بوده باشد.
- یعنی لیلی مجنون رو دوست نداشته؟
-: دوست داشتن لیلی زیاد مهم نبوده،‌ این عشق مجنون بوده که خیلی اهمیت داشته.
با ناراحتی می گوید: چرا آخه ؟
-: برای این که لیلی از عشق مجنون سر به کوه و بیابون نگذاشته بوده! ولی مجنون از عشق لیلی دیوانه شده بوده، یا این که همه فکر می کردند دیوانه است در حالی که دیوانه نبوده و فقط عاشق بوده.
-:  چرا با هم ازدواج نکردن؟
-: نمی دونم، شاید اطرافیان لیلی مخالف بودند،‌ شاید هم لیلی خیلی دوست نداشته با مجنون ازدواج کنه،‌ چون مجنون خیلی درپیت بازی در می آورده و قاطی کرده بوده، شاید هم اصلا خود مجنون دوست داشته فقط عاشق باشه، دوست نداشته شوهر لیلی باشه.
-: مامانی چون اگه ازدواج می کردن بچه دار می شدن و پیر می شدن و یادشون می رفته که عاشق هم بودن؟
-: شاید یادشون نمی رفته که عاشق هم بودن، ولی دیگه اون طوری داستانشون خیلی مهم نمی شده. کسی داستانشون رو نمی نوشته، یا اصلا چیز جالبی از آب در نمی اومده. صبر کن ببینم سر صبحی این چه چیزهاییه که می پرسی؟ اصلا تو چطور لیلی و مجنون رو می شناسی؟
-: مامان برای اینکه تو همیشه به من می گی من یه ساعت برای تو حرف می زنم ولی تو آخرش می پرسی  لیلی زن بود یا مرد!؟
می خندم، می گویم: حالا لیلی زن بود یا مرد؟
می گوید: زن بود، ولی کاش یه کار مهمی انجام داده بود که در مورد  اون هم شعر می نوشتن، راستش رو بخوای فکر می کنم این داستان همه اش در مورد مجنونه ! برای همین هم هست که همه یادشون می ره لیلی زن بود یا مرد! چون زیاد مهم نبوده.

۲۶ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

شوهر آهو خانم


بالاخره شوهر آهو خانم را تمامش کردم و چه واویلایی به جانم افتاده است،  هر چه بیشتر نگاه می کنم بیشتر ویرم  می گیرد که آقای خانه برای خودش یک پا سید میران سرابی است. دنبال نشانه هایی می گردم که او را اسیر  یک عشق افلاطونی با یک زیبا روی هما صورت و هما پیکر کرده باشد. هر چیز که بوی ناچیز دلیل و برهان داشته باشد را زیر نظر گرفته ام،  از این که تازگی ها حتی زودتر به خانه می آید و شاید معنی اش ایز گم کردن باشد. یا اینکه در جیب کتش بسته ی سیگار پیدا کرده ام به چه گندگی! چیزی که هیچ وقت نبوده است یا اگر بوده دانه ای بوده و من می دانسته ام که از روی هوی و هوس گاه گداری پکی می زند.  یا این زیاد نوشیدنش که بیشتر ،‌ پا به پای من است و اگر دروغ نباشد بیشتر اوقات من برای شیرین کاری یکی دو پیک از او جلوتر هستم.  یا این دعواها و گیر دادن های گاه و بیگاهش با بیزبیز که حسابی روی اعصاب من است چون من مثل همه ی مادرها تا خودم بخواهم بچه ها را بچزانم و ادب و خطب کنم بی کم و کاست می کنم،‌ اما اگر کس دیگری حتی پدرشان،  بخواهد از گل نازک تر بهشان بگوید دلتنگ می شوم. خلاصه این ها همه  بهانه هایی هستند که من برای هوایی شدن آقای خانه سبک سنگینشان می کنم.
شکم گنده و کله تاس و قیافه ای که کما بیش بد هم نیست و شاید خوب،  آن گره ابرو و خو و خصلت پاچه گیر که بوی مردانگی از  جنس  کهن را می دهد و البته آن وجنات کاسبکارانه که بیشتر شبیه بازاری های مایه دارش کرده است،  چرا نتواند  برای بعضی دخترها غلط انداز  به نظر بیاید؟  و چه بسا اگر دختر برو ور دار و خوش پرو پاچه ای هم به تورش بخورد خودش هم بدش نیاید که آغاز کننده رابطه ای باشد.
هر چند این را هم می دانم که آقای خانه در مسائل احساسی عاطفی به شدت محافظه کار است.  و البته سیاست مدار،‌ همان زمان ها،‌ همان زمان هایی هم که مرا تور کرد،
 ( که آخرش نفهمیدم من او را تور کردم یا او مرا تور کرد بس که پیچیدگی های استراتژیک در رفتارش وجود داشت، به طوریکه نه تنها خودش جلو نمی آمد بلکه با نفوذ و زد و بندهای مخصوص مانع شده بود که کس دیگری هم به قلاب من گیر کند‌)
آن چنان خود دار و تو درا  و مغرور بود که تا چند ردیف چراغ سبز! از طرف مقابل نمی دید،  خودش شروع کننده رابطه ای نمی شد. وقتی نامزد کرده بودیم من خیلی سعی کردم نقطه ی سیاه قابل ملاحظه ای در کارنامه اش پیدا کنم، فقط برای این که مطمئن شوم خیلی هم ببو نبوده است! اما مطلقا اصلا و ابدا هیچ چیز پیدا نکردم. فقط یک دختر شیرازی خوش آب و رنگ و خیلی کلاس بالا میان همکلاسی هایش نظرم را جلب کرده بود.  نامه ها و یادداشت هایی  که برای آقای خانه فرستاده بود نشان از یک تلاش مذبوحانه برای نزدیک شدن به آقا را  داشت.  آن روزها سعی کردم با سرتق بازی ماجرای دختر شیرازی را پررنگش کنم تا بتوانم چند امتیاز ناقابل از او بگیرم، اما او صاف آب را ریخت روی جایی که می سوزد... ( نه ببخشید ضرب المثل را اشتباه گفتم) ‌صاف آب پاکی را ریخت روی دست من و گفت: خاری جان من از زن های سبزه،  چشم و ابرو مشکی،‌ قد بلند که برای نگاه کردنشان  مجبور نباشم سرم را خم کنم و او هم مجبور نباشد روی انگشت پاهایش بایستد خوشم نمی آید. من زن کوچک سفید دیوانه می خواهم که وقتی دیوانه بازی اش گل کرد بزنمش زیر بغلم و ببرمش یک گوشه و کناری گم و گورش کنم.


ته نوشت: چقدر طولانی شد‍! بقیه اش را بعداً می نویسم،‌می خواستم آخرش بنویسم تا یک بار خودم را سر کلاس مجسمه سازی اشان دعوت نکردم و عینکم را به او ندادم و مجبورش نکردم عینکم را تمیز کند نتوانستم یخش را آب کنم و تازه همان یک بار هم تا چهار بار عینک را  به چشمم نزدم و نگفتم: نه خوب تمیز نشده بی زحمت حالا که دستتان تمیز است یک بار دیگر تمیزش کنید! یخش آب نشد و اقرار نکرد که ..........



۲۵ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

قرص رو کش دار!

مدتی است برای رفع عوارض ناشی از اختلالات هورمونی قبل و بعد از قاعدگی! و دوران یائسگی که دیر یا زود شترش در خانه همه امان از زن و مرد! خواهد خوابید، قرص خور شده ام. البته آن لکه های بی اهمیت کوچک و بزرگ قهوه ای که روی پیشانی و دو طرف گونه و زیر چشم چپم نشسته اند شاید مربوط به دوران زایمان باشند،  نمی دانم.
یعنی نمی دانم که این قرص های رو کش دار قرار است دست تعدی به طرف این ها هم دراز کنند یا نه، فقط می روند سر وقت عوارض واقعی، و در مورد عوارض جانبی و مشکوک بی خیالی طی می کنند؟
اما در مورد چاقی غیر مترقبه و ناگهانی پایین تنه، ریزش موی سر آن هم به صورت فله ای که حالا من را به زنی نیمه طاس تبدیل کرده است، انواع و اقسام جوش های پسا غرور که سرزده و ناسرزده به قاعده لامپ گازی هزار، جا به جا روی کت و کول و گردن و حتی نوک دماغ  و پشت گوش و بالای پلک راست، زده ام! اختلال حواس و ریپ زدن  درتکلم که گاهی به تته پته منتهی می شود،‌ دوبینی و تار بینی،‌ ( منظورم از تار ، کدر شدن دید است، نکند تصور شود که منظورم از تار آن تار دسته دار و سیم دار باشد، یحتمل دیدن آن تارها مربوط به مرض دیگری است )‌، خارش بدن، تهوع و گلاب به رویتان یبوست دایمی، کمی!  نگران بودم و از آن جا که در خانواده ما کسی نمی رود دکتر مگر برای امضای گواهی فوت !  با یک سرچ اینترنتی در گوگل خودم یک قرص رو کش دار گیاهی ساخت وطن  کشف کرده ام! که الان دارم با سماجت به خوردنش ادامه می دهم و خیلی امیدوار هستم که به زودی همه عوارض کمپلت از بین بروند.
 حالا این ها را گفتم که به این جا برسم، خدا به سر شاهد است از روزی که قرص خور شده ام علاقه ام به  فیس بوک بازی و اینترنت گردی بل کل زایل شده! یعنی ممکن است تمام آن اعتیاد بی پیر من به اینترنت و وبلاگ بازی مربوط به اختلالات هورمونی بوده باشد؟
یا نه ممکن است این قرص به خصوص اتفاقا در موارد خاص آثار فارماکولوژی متفاوتی روی افراد مختلف داشته باشد و در من نوعی به جای درمان اختلالات هورمونی، به  درمان اعتیاد اینترنتی منجر شده باشد؟
خلاصه تا یکی دو هفته دیگر هم به قرص خوردن ادامه می دهم اگر دیگر خبری از من نشد،‌ بدانید موضوع از کجا آب می خورد.

۱۸ بهمن ۱۳۹۱ ه‍.ش.

بوی تاپاله، عطر یونجه!

تمام دیشب باران باریده است، رحمت می گوید: خانم مناخیم در چوبی طویله را شکسته و بیرون آمده  و رفته بوده  ته زمین،  کنار مرغ داری آقا همان جا تا صبح زیر درخت شاتوت نشسته است. 

هزار بار به آقای خانه گفته بودم، در طویله را عوض کند،  این طویله که از ما نبود،‌ لااقل درش را چیز قرص و محکمی  می گذاشت که با یک فوت ازجا کنده  نشود!
آقای خانه اما می گفت: طویله که از ما نیست چرا خرجش کنیم؟
هر چه می گفتم: آقا طویله از ما نیست، گاوها که مال خودمانند،  نکند یک وقت شبی نصف شبی دزد به طویله بزند گاوها را بدزدد.
آقای خانه اما می گفت: خدا بزرگ است دزد نمی زند.
هه،  لابد خودشان می دانستند گاوی نمی ماند که دزد طمعشان را داشته باشد. مناخیم هم که تف سر بالاست همه ی دزدهای منطقه می دانند دزدیدنش عین خسارت است! گاو پیشانی سفید،  بخت برگشته من،‌ از تمام اعضاء و جوارحش بوی دردسر به مشام می رسد. بین گاودارهای منطقه چو افتاده است که مناخیم بد شگون است! پایش که به طویله ای باز شود، افسارش که به دست آدمیزاده ای برسد از در و دیوار برایشان مصیبت می بارد. هر وقت هم می خواهند نمونه موردی بیاورند، انگشت اشاره اشان به سمت گاوداری خالی از گاو ما می رود و ورشکستگی آقای خانه!

می گویم: رحمت شب تا صبح مناخیم بیرون بوده زیر باران نچاییده؟ سرما نخورده است؟
می گوید: بهههه خانم خیالتان راحت،‌  معلوم نیست از چه زاویه ای بیخ دیوار را گرفته و از باغ گذشته و رفته بوده  ته زمین و زیر کدام شاخه ی شاتوت خوابیده که خدا شاهد است حتی به اندازه  یک تف خیس نشده. الان هم توی طویله است سر و مر و گنده! یونجه تازه می خورد، کیف می کند.
در طویله را باز می کنم و می روم تو،‌ به وضوح از هفته پیش که دیدمش لاغر تر شده است. اول انگار مرا نمی شناسد تا من قدمی جلو می گذارم او یک قدم عقب می گذارد.  می ایستم او هم می ایستد، یک قدم می روم عقب او یک قدم می آید جلو، 
می گویم: مناخیم می بینم که شب تا صبح زیر درخت شاتوت خوابیدن تو را سیاست مدار کرده است.  بیا جلو ببینم مرد نا آرام چرا شب ها آرام و قرار از تو گرفته می شود این چندمین شبی است که از طویله بیرون زده ای؟  اوایل فکر می کردم برای خوابیدن زیر آسمان پر ستاره بیرون می روی،  دیشب  زیر آن باران دیوانه چرا بیرون رفته ای؟
چند شاخه ی دیگر یونجه به دهان می کشد،  گازشان که می زند بوی مست کننده علف باران خورده  با  دم کرده ی گرم تاپاله ی تازه در فضا پخش می شود.
خودم جلو می روم دستی به سرو رویش می کشم. نشخار می کند و سرش را طور محسوسی می آورد بیخ گوش من،
می گویم: ها چه؟ هر حرفی داری بزن! اینجا جز من و تو هیچ کس نیست،  فرض بگیر من یک گاو ماده ام،  بوی گاو نمی دهم اما خصلت های گاوانه دارم. اگرچه دلدادگی از هر دومان گذشته است اما هیچ وقت برای خواندن زمزمه های  عاشقانه  دیر نیست!
مناخیم زیر گوشم می خواند: خرچ، خرچ،‌خرچ، خرچ، خرچ، خرچ، خرچ، خرچ