۲۳ اسفند ۱۳۹۱

خوشی های این طوری!

دیروز بعد از ظهر که برای خرید خنزر پنزرهای نوروز بیرون رفته بودم،  موشرابی را دیدم.
مو زرد و مو شرابی را یادتان می آید؟
همان خانم های مشکوک که در خانه قدیمی آمده بودند واحدمان را بخرند  که نشد، که در عوض حاج آقای همسایه امان  یک واحدش را به آن ها فروخت!
همان ها که من رسما فکر می کردم زن های ناجوری باشند و بودند و بعد که من تحت تاثیر مهربانی اشان قرار گرفتم. فکر کردم ناجورها ما هستیم و آن ها اتفاقا خیلی هم جور هستند، اما خدا را شکر کردم که با همه جور بودنشان محض احتیاط و دور بودن آقای خانه از این همه جنس جور چه خوب که قرار است از این خانه برویم؟
همان ها که می خواستند کمپلت تمام دکوراسیون خانه را برای تبدیل کردنش به یک عشرت کده تغییر بدهند، که بعد من فکر کردم مگر عشرت کده چیست؟ جایی که ما به خوشی و شادکامی سپری کنیم پس همه جا می تواند عشرت کده باشد و ای بسا که بسیاری عشرت کده ها که به اسم عشرت کده اند،‌ اما عزلت کده اند، شکنجه گاهند، زندانند که قرار است زندانی اش  اسیر تن دیگران باشد،  برای به دست آوردن یک لقمه نان،   آن هم  نه از جیب دیگران بلکه هم،  از بند بند وجود خودش که به حراج می گذارد و بابتش نازل ترین قیمت را می گیرد.
خلاصه  موشرابی را دیدم با یک زن که نمی توانم بگویم زن! یک دختر بچه شانزده هفده ساله ی فقیر، به شدت فقیر که من تا عمر عمر دارم چنین فقری را در کسی ندیده ام، چادر سیاه و خاک آلود و پاره، لباس های کثیف و پاره، دست ها و پاهای کبره بسته از چرک و خاک،‌ دمپایی های وارفته ی پلاستیکی آن ها هم پاره، و وای خدای من چشم راست زن کبود و صورتش زخمی و خون آلود، کتک خورده بود.
مو شرابی زن را آورده بود تا برایش دارو بخرد،  در حین چاق سلامتی با موشرابی فهمیدم که شوهر زن او را زده است، حیران شدم گفتم: آخر چطور توانسته زن به این جوانی و زیبایی را بزند؟
مو شرابی گفت: به پس خبر نداری؟ بچه دو ساله اش را هم زده به قصد کشت،  خواهرم الان از بیمارستان زنگ زد گفت بچه به کما رفته.
آه از نهادم برآمد. خواستم چیزی بگویم،‌
 گفت: هیسسس، به زن اشاره کرد: نفهمه! شوهره  دوستاش رو آورده بوده خونه که این سرویس بده بهشون، این هم مریض بوده، پریود بوده گفته نه، مرد عصبانی شده زدتش، بچه رو هم گرفته و پرت کرده!
 یک مشت  فحش و بد و بیراه نثار مرد کردم و گفتم: تف به رویش، بی شرم، کثافت، آدرسش چیست بگو زنگ بزنم بیایند ببرندش این جانی را؟
گفت: آمده اند گرفتندش، اما چه فایده،‌ یک مرد معتاد،‌ بی کار، بی پشتوانه تمام خشمش  از زندگی را خالی کرده سر این طفل معصوم ها.
نگاه کردم به زن با فاصله ای دورتر از ما ایستاده بود کیک یزدی می خورد. با آن چشم کبود و صورت زخمی هیچ شرمی از نگاه حیرت زده  مردم نداشت، انگار عادت کرده بود به صورت مردمی که این طور با حیرت نگاهش می کنند.
به موشرابی گفتم: من چه کمکی می توانم کنم؟
با شرم خندید و گفت: پدرشون بسوزه می بینی چه اوضاعی شده؟ می دونی،‌ خنده دار! وقتی مردم فقیر می شن،‌ زن های بیشتری  به تن فروشی فکر می کنن. غافل از این که تو دوران فقر و تنگدستی مردها سرد مزاج می شن! و پول کمتری بابت خوشی های این طوری می پردازن. خلاصه  این تن بدبخت، حتی نمی تونه با تن فروشی شکم خودش رو سیر کنه. چه برسه به شکم بچه هایی که قراره سیر بشه.
گفتم: باشه برای خورد و خوراک روی من حساب کن.
( و توی دلم گفتم، جهنم کفگیرم که به ته دیگ بخورد مناخیم را می دهم دست سلاخ)‌

۱۹ اسفند ۱۳۹۱

درد ودل های خواهرانه راه حل های خواهرانه

بیزقولک:  می دونستی من از یک شنبه ها متنفرم، اصلا حالم رو به هم می زنن، فکر می کنی چی کار کنم؟
بیزبیز: به پنج شنبه ها فکر کن!

۱۷ اسفند ۱۳۹۱

راه حل های پیش پا افتاده و مبتذل مادرانه

باید برایتان می نوشتم همان روزها،‌ که بزرگ ترین چالش فکری زندگی ام بعد از آمدن به خانه ی جدید، پسر کلاس چهارمی طبقه دوم بود و پسر کلاس دوم دبیرستانی طبقه سوم،  پسر کلاس سومی طبقه ی اول را اما می خواستم یک روز دور از چشم پدر و مادرش پیدایش کنم و سه بار گوشش را بپیچانم و یک اردنگی هم بزنم به قمبلش! تا دیگر این قدر زبان دراز و بی ادب نباشد و از بالای آسمانخراش به مردم نگاه نکند. عزیزدردانه ی ته تغاری، که پدرش آهن فروش است و چهارتا چهارتا ماشین در پارکینک پارک کرده اند. یک بار دیدمش که در سالن اجتماعات به سرایدار خانه که زنی محجوب و مهربان بود می گفت: بچه اتان را درست تربیت نکرده اید،‌ بی ادب است و حرف های بد می زند،‌ البته بچه ای که مادرش حیاط جارو بزند و پدرش آشغال هایمان را ببرد دم در بگذارد بهتر از این نمی شود.
بعد از آن روز نه تنها پسرک از چشمم افتاد و همیشه مثل دشمن پدرم نگاهش می کنم،‌ بلکه کاملا غیر ارادی در برخورد با پدر و مادرش هم شمشیر را از رو بسته ام،‌ سرم را بالا می گیرم و دماغم را تیز می کنم، سیخ سیخ راه می روم و می گذارم اول آن ها به من سلام کنند بعد من جوابشان را می دهم آن هم  کوتاه و مختصر و مفید.
اما همانطور که گفتم پسر طبقه دوم که هم سن و سال بیزقولک بود اولین چالش زندگی در آپارتمان جدید برای من بود. بیزقولک با همان اولین نگاه یک دل نه صد دل عاشقش شد، و از فردای همان روز که به این خانه آمدیم؛‌ یا نه خدایا از همان روز که به این خانه آمدیم لباس مهمانی هایش را پوشید و رفت پایین با بچه ها توپ بازی کند! و از روز بعد هر روز حتی برای یک سک سک کوچک هم که می خواست برود پایین ببیند بچه ها هستند یا نه نیم ساعت تا سه ربع جلوی آینه موهایش را شانه می زد و بعد با کلیپس می بردشان بالای سرش مثل قلعه گرد کوه، کودشان می کرد و بعد یک مشت کرم به دست و صورت و پایش می مالید( چون این تنها وسیله آرایشی بود که اجازه استفاده اش را داشت و طبیعی است که خودش را خفه می کرد) و لباس و کلاه و شنل و خلاصه هر چه به نظرش می آمد جینگول ترش می کند می پوشید و می رفت سک سکش را می کرد و می آمد.
در هفته دوم هم به دختر دکتر قصاب زاده  گفت که از این پسرک خوشش آمده است. آن بی معرفت هم نه گذاشت و نه برداشت به خواهر پسرک گفت،‌ که ظاهرا بیزقولک عاشق برادرت شده است.
حالا این ها را از کجا فهمیدیم،‌خود پسرک آمد به بیزقولک گفت، یک بار ته  اطاق اجتماعات گیرش آورد و به او گفت خواهرم می داند که تو از من خوشت آمده است، چون وقتی دختر دکتر قصاب زاده داشت به خواهرم می گفت که تو از من خوشت آمده است من شنیدم. و حالا این ها می خواهند برای تو دردسر درست کنند.
بیزقولک وحشت زده آمد و داستان را برای بیزبیز تعریف کرد و من حیران ماندم.
خوشبختانه این چالش عشق و عاشقی بیزقولک فردای آن روز که پسرک به او گفت می داند که او یعنی بیزقولک از او یعنی پسرک خوشش آمده است رفع شد، چون پسرک نمی دانست اکثر دخترها از این که معشوق بداند که می دانند دوستش دارند و بر زبان بیاورد که می داند دوستش دارند! خوششان نمی آید.
بنابراین فردای همان روز بیزقولک راست آمد پیش من و گفت مامان چه کار می توانیم بکنیم که یک پسرک بفهمد ما از او خوشمان نمی آید. و من گفتم؛ بهترین کار این است که اصلا تحویلش نگیریم و بگذاریم برای بازی کردن با ما بال بال بزند!
و اما مورد پسر همسایه طبقه سوم پسر دکتر قصاب زاده که در فیس بوک با بیزبیز دوست شده بود و یک بار که من در حال چرخ چرخ زدن در صفحه دخترک بودم!
می دانم که این کار وجدانی نیست اما من این کار را می کنم و بیزبیز هم از روی کامنت هایی که برای دوستانش می گذارم می فهمد که من صفحه اش را مورد بررسی قرار می دهم! و فیلا نتوانسته من را مجاب کند که این کار تجاوز به حریم شخصی اوست.
خلاصه وقتی مشغول چرخ چرخ زدند در صفحه بیزبیز بودم دیدم که پسرک در مسیج ها به بیزبیز پیشنهاد داده است که بیاید با هم با سانتافه ی پدرش یا سوناتای مادرش بروند بیرون دور دور بزنند! این را دیگر کجای دلم می توانستم بگذارمش، پسرک بدقیافه نبود،‌خانواده دار و پول دار بود و خیلی خیلی پدرسوخته و زبان باز.
می دانستم که نمی توانم اکتفا کنم به این که یک بار بیزبیز بیاید بگوید مامان چه کار کنم تا این پسرک بداند من از او بدم می آید،  بنابراین از همان روش قدیمی و مبتذل خراب کردن جنس مقابل آن هم با روش های ابتدایی استفاده کردم.
یک بار تا از شرکت به خانه آمدم و بیزبیز در را به رویم باز کرد فورا مقنعه ام را در آوردم و پریدم توی دستشویی برای شستنش مقنعه ام و با ایش و اوش فراوان برای بیزبیز تعریف کردم که وقت سلام و علیک با پسر دکتر قصاب زاده یک  تف گنده  به قاعده ی یک پسته ی خندان ! از دهانش افتاده  روی مقنعه من و حالم را به هم زده است.
تاثیر داستان سریع، آنی، موثر و اعجاز انگیز بود، اما باید مداومت می داشت.  بنابراین چند روز دیگر  از بیزبیز پرسیدم پرس و جو کند ببیند بین همکلاسی هایش کسی هست که با این پسرک دوست باشد و گفتم ظاهرا دیروز با یک دخترک گرفتندشان! و شنیده ام  آن قدر پسر دکتر قصاب زاده گریه و زاری کرده که دلشان برایش سوخته و  آزادش کرده اند ولی دخترک بیچاره را تا آمدن پدر و مادرش نگه داشته اند.
هیچ چیز بدتر از بچه ننه بودن و گریه و زاری کردن یک پسر در شرایط عاشقانه آن هم برای نجات خودش نمی تواند دخترها را وازده کند و بیزبیز هم ظاهرا متقاعد شد که این پسرک بچه ننه چقدر بی معرفت بوده که دخترک را آن جا تنها گذاشته است. 
می دانم این بازی های مادرانه ی پیش و پا افتاده و مبتذلی است اما آدم گاهی در شرایطی قرار می گیرد که پیش پا افتاده ترین کارها را تنها راه حل می داند!

۱۳ اسفند ۱۳۹۱

سگ ها و شغال ها

دیشب در باغ شغال آمده است.
حبیب می گفت: شغال ناکس رفته است  تا یک قدمی گرگی،‌که زنجیر بوده،  نشسته، بی حرف، بی گفتگو،‌ چشم دوخته توی چشم گرگی!
اما گرگی را می گویید، کف به لب آورده، دیوانه شده ، زبانش را انداخته ته حلقش و آنقدر نعره کشیده  که از دور و نزدیک هر چه سگ دوست و آشنا همه شروع کرده اند به عو عو کردن. قیامتی راه انداخته اند.
گرگی بیچاره  آن قدر این ور و آور پریده و بی اعصاب بازی درآورده و تلاش کرده که زنجیر پاره کند و بپرد شغال بی ناموس را تیکه پاره کند که زنجیر دور گلویش پیچیده و حسابی زخم و زارش کرده است.
از آن طرف شغال ورپریده همانطور نشسته بوده به تماشای این گرگ سگ وار!،  نشسته به تماشا کردن او، حالا چه با خودش فکر می کرده و تا کی می خواسته به این نشستن و تماشا کردن سگ دیوانه ادامه بدهد خدا می داند.
حبیب می گفت: خانم جان من از دور می دیدم که شغال چه خونسرد بود، نشسته بود به تماشا، من نگاهش می کردم به تخمش هم نبود( حبیب گفت عین خیالش هم نبود) که سگ دارد خودش را پاره می کند! بعد که دیدم این چه خونسرد است و سگ نزدیک است که از حرص تلف شود شروع کرده ام به داد و بیداد، اما باز هم انگار نه انگار! همانطور با ناز برگشته یک نگاهی به من کرده. ناچار شده ام چوب بردارم بدوم به سمتش،
تازه آن وقت به صرافت افتاده که سینمایش را بگذارد و برود آن هم نه با عجله و تندی و از ترس، خونسرد و به سر صبر رفته است توی راه آب و ناپدید شده است.
اعتراف می کنم این اولین باری است که از شخصیت شغال ها این اندازه خوشم آمده است.

در کمال شرمندگی

بیزقولک: مامان خیلی مسخره ایی؟
من: اوا چرا؟ این چه طرز صحبت کردنه!؟
بیزقول: یه کاری کردی بابا فهمید دیگه!
من: چی رو؟
بیزقول: این که من علومم رو گند زدم!
من: من حرفی به بابا نزدم!
بیزقول: فکری می کنی حرف نزدی اونقدر چشم و ابرو اومدی که بابا دفتر علومم رو برداشت و دید،‌ بعدش هم فهمید.
من: خوب حالا گیرم که من چشم و ابرو اومدم بابا فهمید چی شده حالا؟
بیزقول: هیچی دیگه بابا شرمنده شد!
من: جداً! لابد دوست نداشتی شرمندگی بابا رو ببینی؟
بیزقول: نخیرم، وقتی شرمنده می شه خیلی زشت می شه!