۵ خرداد ۱۳۹۲

علت عاشق ز علت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست


روزهایی که مدام آقای خانه را سرکار می گذاشتم و هیچ دوست نداشتم با او هم نشینی و مصاحبتی داشته باشم. هر وقت او به یک بهانه خودش را به من نزدیک می کرد، من با صد بهانه ی دیگر از او فرار می کردم،‌ یا لحظاتی که به ناچار تن می دادم به شرکت در مجالسی که او نیز در آن حضور داشت. 
روزهای سختی بود! روزهایی بود که او را با تمام معایبش می دیدم و باز هم جاذبه ایی عجیب مرا به سوی او جذب می کرد، احساسی بین عشق و نفرت که مدام می جوشید و در غلیان بود. 

راستش آدم عاشق تکلیفش مشخص تر از معشوق ست. عاشق معبودی یافته که او را به کمال می بیند، چون پرده ی عشق،  حجاب چشم باطنش شده است، معشوق را فارغ از تمام کاستی ها و عیوب می یابد.
 اما معشوق ، عاشق را بدون حجاب می بینند. عاشق برایش موجودی است مثل دیگر موجودات با این تفاوت که شعله ی عشق عاشق است که معشوق  را گرم می کند. گرمای عشق،  معشوق را وادار می کند که عاشق را با تمام بدی ها و کاستی ها پذیرا باشد.
 عاشق تصویری آرمانی و غیر واقعی از معشوق در ذهن ساخته به همین دلیل دل به چیزی بسته که غیر واقعی است و حقیقت ندارد. پس در عشق میان عاشق به معشوق، معشوق می بیند و عاشق کور است،  همین بینایی معشوق و نابینایی عاشق است که باعث شده در ادبیات عرفانی رابطه ی میان عاشق و معشوق را به رابطه میان عابد و معبود(انسان و خدا)  تشبیه کنند.
در رابطه ی میان عابد و معبود، معبود معشوق است و عابد عاشق، معشوق یا همان معبود دانا و تواناست، او عابد  را با همه ی داشته ها و نداشته هایش می بیند و می پذیرد. اما عابد تنها سایه ای از جمال معشوق دیده و به او دل باخته است. 
کار عاشق کور،  این است که تنور عشق را شعله ور می کند! چه اگر این حرارت عاشقانه وجود نداشته باشد معشوق، معبود نمی شد.
ماحصل کلام این که اگر می بینید  پای یک رابطه ی عاشق و معشوقی  لنگ شده ،  باید از همان  ابتدا عاشق را ملامت کرد، چه آن  که نتوانسته است حرارت عشق را آن طور که دل معشوق را گرم می سازد، برافروخته کند. زیرا معشوق تنها زمانی تن به عشق عاشق می دهد که حرارت عشق قلبش را به قدر کفایت گرم کرده باشد.
پس عاشق باید ممارست کند و صبوری به خرج دهد و بسته به لیاقت معشوق، عاشقی کند تا به وصال برسد! 
( حیف بیشتر ما نمی فهمیم نا امیدی برای عاشقی "سم"  است و " شکیبایی" سلاح!.
 یادمان باشد برای به دست آوردن یک آرزو تنها دوست داشتن کافی نیست. باید صرف نظر از بزرگی و کوچکی خواسته! عاشقانه  آن را بخواهیم تا به سوی ما جذب شود.)‌
.....
آخرش به هفت دنده بازی کشید.

۱ خرداد ۱۳۹۲

وزیر مطرود

ماجرای رد صلاحیت رفسنجانی خیلی جالب تر و هیجان انگیز تر از تایید صلاحیتش می شود! و از آن جایی که غیره منتظره ترین و عجیب ترین عکس العمل ها را از گردانندگان سیاسی ایران دیده ام،‌ باور نمی کنم بخواهند این مهره را به حکم شاه به بازی شطرنج باز گردانند.
چه بخواهیم و چه نخواهیم رفسنجانی برای نظام حکم مهره وزیر را دارد. با بیرون کردن این مهره از صفحه شطرنج سیاسی ایران! کسی که بیش از همه ضرر خواهد کرد فیل و اسب و قلعه و سرباز نیست، که این ها همه کارگزاران شاه هستند. و برای خدمت به او دست به سینه ایستاده اند!
آن کس که بیش از همه ضرر خواهد کرد خود شاه است! همیشه شاه شطرنج با از دست دادن وزیرش پرتحرک تر خواهد شد. هر چه تحرک او بیشتر، آسیب پذیری اش بیشتر خواهد بود. یادمان باشد شطرنج سیاسی ایران هم اکنون فیل و اسب و قلعه ی کارآمدی هم ندارد،‌ سربازها هم دیگر آن سربازهای قدیم نیستند. جان فشانی نمی کنند و با ایمان نخواهند جنگید، پوشالی شده اند و تردید به دلشان افتاده است.
در هر صورت گذشت زمان همه چیز را برایمان روشن خواهد کرد.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

خانم هاویشام

این روزها که فیل تر شکن ها را هم فیل تر کرده بودند و باز کردن بعضی سایت ها و صفحه فیس بوک کار محالی به نظر می آمد. فرصت کردم تا سررسید های قدیمی و خاطرات  گذشته  را تمامش کنم و بروم سراغ نامه ها!
نامه ها،  دست نوشته های روشن تری بودند برای این که خلق و خوی عاشقانه ی ما را بیشتر به رخ بکشند.
اعتراف می کنم خواندنشان ناامید کننده بود. ناامید کننده بود چون خودم را در موقعیتی  بسیار پایین تر از مردی می دیدم که همیشه فکر می کردم کمتر از من می داند و از تجربه ی کافی برخوردار نیست. زندگی در زمان حال! باعث شده بود گذشت زمان را فراموش کنم و گذشته ی زمانم  را از یاد ببرم.
نامه ها نشانم داد نه تنها در عشق و عاشقی که حتی در برقراری ارتباط با جنس مخالف چقدر خام و کودک بوده ام. به عنوان یک دختر، ناآزموده، مبتدی وحشت زده! و مایوس!
صرف نظر از خلاقیتی که از خود بروز می دادم و همیشه در مواجه با مردان و حتی زنان خودم را در صحنه نمایش احساس می کردم. نوع خاصی از سناریو سازی و داستان پردازی زندگی واقعی ام را در چنبره ی زندگی تخیلی ام گرفتار کرده بود.
 ترس و آموزش های سراسر اشتباه خانواده و جامعه باعث شده بود فکر کنم در برقراری هر نوع رابطه ای با جنس مخالف این مردها هستند که مدیریت را در دست دارند و این زن ها هستند که ضعیف، وا خورده و در نهایت مورد سوء استفاده قرار گرفته اند. 
همین تصور ضعیف بودن باعت بوجود آمدن نوعی مبارزه جویی درونی و مرد ستیزی بیمارگونه در ناخودآگاه من  شده بود.
واز من دختری ساخته بود که همیشه  در حال پاپوش درست کردن، سرکار گذاشتن و تحقیر کردن پسرانی باشم که به هر بهانه سرراه من قرار می گرفتند. در حقیقت آن روزها من یک خانم هاویشام خود ساخته بودم!
در واقع من همیشه و بدون آن که هدف واقعی در برقراری ارتباط داشته باشم و بدون داشتن یک احساس واقعی و تنها برای سرگرمی و بازیگوشی و حتی آزار دادن و صدمه زدن! سناریوهایی برای جذب می چیدم و بعد ناگهان و بی مقدمه و بدون برقراری حتی یک ارتباط ساده و معمولی ماجرا را به تحقیر آمیز ترین حالت تمامش می کردم. ( حتی در این حد که یادداشت فرد مورد نظر را با تمام غلط های املایی و انشایی اش  تکثیر کرده و در دانشکده پخش کنم)
و عجبا که آقای خانه این احساس درونی مرا فهمیده بود! آقای خانه ساکت و خاموش ماه ها و ماه ها مرا زیر نظر گرفته بود، حرف و حدیث های پاتوق های پسرانه در مورد من، شیطنت ها و بازیگوشی های افسار گسیخته ام.  پسرهایی که به هر نحوه به من نزدیک شده و در نهایت  مورد تمسخر و تحقیر واقع شده بودند. همه و همه را با دقت دیده بود.
در ابتدا این زیر ذره بین گذاشتن ها فقط برایش جنبه کنجکاوی داشته و حیرت و تعجبش را برمی انگیخته! (بالاخره او در خانواده ای بزرگ شده بود که پر از برادران بزرگتر بوده و دختران نقش کمتری در آن داشته اند) ولی آرام آرام او شیفته می شود، و با علاقه و شیطنت شروع به نوشتن سناریوی خودش می کند و در اولین قدم با جسارت و آینده نگری شروع به برقراری ارتباط با تنها دختری می کند که  برای پسران دیگر قابل ستایش و در عین حال مورد نفرت من است،‌ آن دختر زیبای شیرازی که از هر جهت نقطه مقابل من بود مگر در غرور بیش از اندازه.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

طلسم بدشگون پسرهای عاشق

در خانواده ما! ( مادری ام)  اصلا برای عشاق پسر! قداست خاصی قائل هستند! یعنی محال است پسری با ادعای عاشقیت بالای 63٪ درصد در خانه این ها  را بکوبد، و در عین آس و پاسی نظر مثبت و مساعدی دریافت نکند. (این طور نباشد که از بعد خواندن این پاراگراف کامنت بگذارید و  از من آدرس فامیل دختر دار و این ها را بخواهید، صبر کنید شاهنامه آخرش خوش است!)
از همان روزگاران که پسر یک سقای  مادر مرده! دوران قجری عاشق نیای مادربزگ مادری ام! شد و بخاطر شان و طبقه ی دختر از ازدواج آن ها خود داری کردند و پسرسقاء شب عروسی خودش را حلقه آویز کرد. طلسم بدشگون پسرهای عاشق به جان دخترهای خانواده مادری من افتاد.
زن های  فامیل نسل به نسل و سینه به سینه این داستان را برای دخترهایشان تعریف می کنند و به دخترها هشدار می دهند که تا می توانید نگذارید پسری به مژگان سیه و طره ی گیسو و کمان ابروی شما گرفتار شود،‌ که اگر شود، چشمتان کور اگر پیر و پیس و بد ادا هم باشد باید بله را بگویید و عروسش شوید تا بعد ها از سوز حسرت نمیرید.
طلسم بدشگون این طور عمل می کند که اگر گدای سامره هم درب خانه را بکوبد و پرده از روی عشق بی مثال خود به دختر خانواده بردارد و خدای ناکرده جواب رد بشنود، چهار هفته ی بعد تقش در می آید،  همان گدای سامرا در همان خرابه ای که می خفته!  گنج پیدا کرده  و حالا دیگر اوناسیس و  بیل گیتس در مقابلش لنگ می اندازند.
اعتقاد به این که نفرین عشاق پسر زود درگیر می شود و دخترهای دست گلمان از بعد این نفرین روز سپید نخواهند داشت و سیاه بخت می شوند و مدام باید حسرت بخورند،‌  از آن اعتقاداتی است که نه از روی شکم! بلکه از روی دلایل و براهین بسیار به  آن دست پیدا کرده اند.
نمونه اش همین  عارف قزوینی خودمان،‌ که بخاطر عاشق شدن به یکی از دخترهای فامیل مادری از قزوین طردش کردند و او یک شبه مدارج ترقی و اشتهار تا عارف قزوینی شدن را طی کرد شاید کسی گمان هم نمی کرد که این طلسم چنین کارکردی پیدا کرده باشد. اما با ثبت و ضبط وقایع پشت سر هم در تاریخ دخترهای خانواده مادری این طلسم از پرده برون افتاد و کارکردش بیش از پیش بر همگان نمایان شد.
عمه ی مادربزرگم و بیطار( طبیب چهارپایان) فقیری دل باخته ی هم شدند خانواده به وصلت رضا ندادند،  و پسر را از در خانه خود راندند چهار صباحی بعد بیطار سر از دربار قاجار درآورد و به پزشک مخصوص احمد شاه قاجار ارتقاء درجه یافت!
عمه ی مادرم را ملای فقیری عاشق شد، خانواده ملای جوان را راندند و عمه را به زور عروس یکی از پسران فامیل کردند. هنوز سال تمام نشده بود که ملای فقیر در فلسفه و اخلاق به اوستادی رسید و به یکی از بزرگترین علمای زمان خود تبدیل گشت و  چشم فامیل از حدقه درآمد.
خواهر کوچکم را پسر یکی از فامیل دور عاشق شد، خانواده پوزخند زدند که هه!  این پسرک خالی بند ناقص عقل چطور جرات کرده به حریم خانه ی ما نزدیک شود! جواب رد دادند زمان گذشت و گذشت تا امروز، امیدوارم اسم جمشید بسم الله به گوشتان خورده باشد،  همان است، خود اوست!
اما ... حالا ممکن است از خودتان سوال کنید اگرخانواده چشم بر نداری و کم داری عشاق سینه چاک ببندند و به وصلت دختران خود با این اسطوره های فقر و فلاکت تن در دهند چه اتفاقی می افتد؟
 حقیقت این است که هیچ،‌ اگر خانواده به وصلت پسر عاشق با دختر خانواده رضایت دهند و عاشق را به معشوق برسانند هیچ اتفاقی نمی افتد و گدای سامره فوق فوقش با یکی دو درجه ارتقاء،  گدایی را کنار می گذارد و دستفروش می شود! در واقع طلسم  فقط وقتی در موردشان  موثر واقع می شود که جواب رد شنیده باشند، و جواب مثبت برای خانواده  دختر دار فقط این حسن را دارد که بعدها  دیگر حسرت این را نمی خورند  که اگر بله را داده بودیم چنین می شد و چنان! 
دخترهای فامیل حتی آزمایش هایی را برای صحت و سقم طلسم انجام داده اند که همگی با ضریب اطمینان بالای 99 درصد به اثبات رسیده است .
به عنوان مثال خواهر بزرگم خواستگاری داشت که کارمند دون پایه ی و قرار دادی  وزارت اقتصاد و دارایی بود، چهار روز مانده به عروسی، اعلام کرد  نمی تواند با بی چیزی و نداری پسر بسازد. عروسی بهم خورد،‌ مدتی نگذشت  پسرک به معاون وزیر ارتقاء درجه پیدا کرد. پانزده سال بعد معاون وزیر که همسر سابق را طلاق داده بود با دیدن دوباره خواهرم  فیلش یاد هندوستان کرد. خواهر این بار پیشنهاد معاون وزیر را پذیرفت و عروسی به راه افتاد، یک سال بعد معاون وزیر را به اتهام واهی از کار برکنار کردند و او دوباره به همان کارمند دون پایه سابق تنزل درجه داد.

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۲

فیس بوکی ها(11)

همان طور که از اولش هم معلوم بود دختر شیرازی از آقای خانه خوشش آمده بود و به فکرش رسیده بود کمی نمک و ادویه به رابطه ی خودش و آقای خانه بپاشد و بیشتر مزه دارش کند. به همین خاطر در بهار سال 1373 نامه ای برای آقای خانه می نویسد و از احساس واقعی اش پرده برداری می کند.
واضح است که آقای خانه غافل گیر می شود. او در گله ای! بزرگ شده بود که یادش داده بودند این پسرها هستند که عاشق دخترها می شوند و به خاطر عشقشان خاک برسری می کشند و اگر دختری عاشق پسری باشد تابع درجه دوم به حساب می آید. بنابراین فقط باید نموداری پیدا کرد تا دختر عاشق را داخلش چپاند و مشکل را به خودی خود حل نمود.
آقای خانه در مورد این ماجرا در سررسیدش نوشته است:
" الهام یک نامه سراپا احساس و عاشقانه برایم نوشته، در تمام مدت خواندن نامه فقط یک آرزو داشتم و یک تصویر جلوی چشمم بود، این که ای کاش این نامه توسط کسی که بی قرارش شده ام نوشته شده بود. برای من تعجب برانگیز است من همیشه به الهام به چشم یک هم کلاسی باهوش و اهل مطالعه نگاه می کردم هیچ وقت هیچ حرارتی از احساسات عاشقانه بین ما نبود یا لا اقل من این طور فکر می کردم. ولی ظاهراً برای او تفاوتی بین دوست بودن و معشوق بودن و همکلاسی بودن وجود ندارد.
دیروز او را دیدم و به او گفتم: من نه یک ترم و نه دو ترم بلکه چند سال است دختر دیگری را دوست دارم یک عشق یک طرفه. اگر می توانستم فراموشش کنم در طی این سال ها می توانستم اما نتوانستم پس هیچ امیدی به من نداشته باش.
اصرار کرد بگویم چه کسی را دوست دارم، نگفتم فقط گفتم: یکی از هم کلاسی های خودمان است. "
ظاهراً همین اسم رمز "همکلاسی خودمان" برای دختر شیرازی کفایت می کند تا با دقت بیشتری دخترهایی که دور و بر آقای خانه می پلکیدند یا در مورد او بیشتر حرف و حدیث می ساختند را ارزیابی کند و در این بررسی ها مریم را می بیند که مثل یک جوجه فنچ سرگردان همیشه سر راه آقای خانه سبز می شد! بعد خواسته یا ناخواسته یک روز از سرحسادت یا عصبانیت با او درگیری لفظی پیدا می کند و در نهایت به او می گوید: دختر بی شخصیتی است که با جلف بازی های سبک خودش را به این و آن می چسباند و احترامی برای خودش قایل نمی شود.
مریم از دوستان من بود و از آقای خانه خوشش می آمد و همه ما این را می دانستیم، حتی خود من بارها تلاش کرده بودم که این دوتا را در مسیر همدیگر قرار دهم. حتی در ماجرای تحقیق دو نفره ای که با آقای خانه داشتیم هر وقت قرار بود جزوه ای، کتابی، طرحی از آقای خانه بگیرم یا به او بدهم به خاطر اشتیاقی که مریم برای دیدن آقای خانه داشت او را سر قرار می فرستادم.
خلاصه آن روز وقتی مریم اشک ریزان و تحقیر شده ماجرای درگیری اش با دختر شیرازی را تعریف کرد خود به خود پای مرا هم به ماجرا باز کرد و این شد که من هم به نوبه خود با دختر شیرازی دعوای مفصلی کردم. تا آن جا که به او گفتم: چطور شد؟ احساس وحشت کردی؟ با وجود این که دو سال تمام،‌ باجلف بازی های سنگین! خودت را به این پسره چسباندی معلوم است نتیجه ای که می خواستی عایدت نشده که حالا پاچه این و آن را می گیری، و به او گفتم: واقعاً خجالت آور است با آن همه غرور و خودخواهی که از خودت نشان می دادی و خودت را تافته جدا بافته می دانستی حالا به خاطر یک پسر با دختر دیگری درگیر می شوی.
او هم البته به من گفت: چند تا دوست امل و سطحی مثل خودم پیدا کرده ام که هیچ کداممان هم آدم های محترمی نیستیم تا او بخواهد وقتش را با سرو کله زدن با ما هدر بدهد. بعد هم راهش را کشید و رفت.
در واقع بعد از این درگیری بود که حجت بر من تمام شد و تصمیم گرفتم قطعاً حال این دخترک را بگیرم و مثل یک پلنگ بپرم میان دعوای گربه های خانگی و ماجرا را ختم به خیر کنم!

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲

بازی انتخاباتی پرشور



روی مبل دو نفره کنار آقای خانه نشسته ام،  با هم مشغول تماشای تحلیل نمایش انتخابات در کانال های آن طرف آبی  هستیم. همان طور که تلویزیون دارد رییس جمهور منتخب را نشان می دهد که دست در دست مشایی رفته اند وزارت کشور برای ثبت نام. من وارد یک فاز عاشقانه با آقای خانه می شوم و از او می پرسم: هنوز منو دوست داری؟ آقای خانه نوچ بلندی از خودشان در می آورند. شاکی می شوم و می گویم: آآآی  غلط می کنی من رو دوست نداری اگه من رو دوست نداشته باشی می کشمت! و گردنش را با دو دست می گیرم تا مثلا خفه اش کنم. سرک می کشد این طرف و آن طرف تا تلویزیون را ببیند و با عجله  می گوید: صبرکن صبرکن ببینم رفسنجانی رو!  عجب عتیقه ای شده! خودم را لوس می کنم: ولشون کن بابا بیا بازی خودمون رو کنیم. آقای خانه لبخند شیطانی می زنند و می گویند: ای کلک چه بازی؟ و بلافاصله ادامه می دهند، بچه ها کی از کلاس زبان بر می گردن؟ تلویزیون خاتمی را نشان می دهد و می گوید: گفته بود "ما چه رای بیاوریم  و چه نیاوریم آن ها همان اسمی که خودشان بخواهند معرفی می کنند".
به آقای خانه می گویم: وا یعنی رفسنجانی وامونده عقلش به اندازه خاتمی هم نرسیده رفته ثبت نام کرده؟ آقای خانه دستش را دور کمر من می اندازد و می گوید: بی خیال بابا در مورد بازی یه چیزهایی می گفتی؟ جلیلی لنگان لنگان از پله های وزات کشور پایین می آید ظاهراً او هم ثبت نام کرده است. می گویم: این بابا رییس تیم هسته ای و این ها نبود! آقای خانه می گوید: چرا خودشه! مهمان برنامه تحلیل می کند که "این آقا مهره ی مورد نظر است و همان کسی است که مهندسی انتخابات و این ها در موردش جواب می دهد."
دوباره تصویری از مشایی و احمدی پخش می شود احمدی مردم را کنار می زند تا مشایی رد شود. آقای خانه دستش را محکم تر دور کمر من حلقه می کند و می گوید: بیا بریم ولشون کن بریم بازی راه بیاندازیم. می گویم: ای ی ی ولم کن تو که من رو دوست نداشتی؟ و می گویم ببین این دوتا چقدر همدیگه رو دوست دارن جونشون به جون هم بسته است! مهمان برنامه در مورد هم زمانی ثبت نام رفسنجانی و مشایی می گوید،‌ آقای خانه می گوید: حالا خوبه هر دوتاشون هم رد صلاحیت کنن!  دوباره فیلمی از رفسنجانی پخش می شود، پاتال،غبغب آورده، داغون به آقای خانه می گویم: فکر می کنی این دوتا  فکر نمی کردن ممکن رد صلاحیتشون کنن؟
 آقای خانه تلویزیون را خاموش می کند و به زور دستم را می گیرد تا بلند کند و می گوید: این ها پشت پرده یه بازی های دیگه ای دارن می کنن تو چرا بچه می شی؟ و می گوید: یالله راه بیفت! تا بچه ها نیومدن بریم صحنه انتخابات رو پرشور کنیم.
 می گویم: ااااااه ولم کن! به جان تو من شرایط پرشور کردن صحنه را ندارم از دیروز کمر درد و دل داشته ام و همین امروز صبح هم پریود شده ام!
آقای خانه شاکی می شود اخم می کند و می گوید: تو هم که هر وقت به ما می رسی پریودی! پس چرا برای من  ادا اطوار اومدی و لوس شدی و  آن حرف ها را زدی و گفتی بریم بازی حالا که  کار به اینجا کشیده می گی  اصلا شرایطش رو نداری!؟
دوباره تلویزیون را روشن می کنم، می برم روی کانال نشنال جغرافیا ( مستندی در مورد خرس هاست) می گویم: بشین تماشا کن فقط می خواستم امتحانت کنم ببینم با این سن و سال هنوز قدرت از راه به در کردن تو رو با یک ادا اطوار کوچولو دارم یا نه؟  
با دلخوری می نشیند روی مبل و می گوید: ببر همون ور رفسنجانی عتیقه رو تماشا کنم من از خرس ها خوشم نمی آد. 

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۲

دستم بگرفت و پا به پا برد

این که می گویند: دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت! خیلی عجیب به دل من می نشیند.
مادر من بیش از چهل سال چیز یادم داد. عید امسال شاید بهترین چیزی که می شد یادم بدهد را به من آموخت. من قسمت هایی از رمانی که نوشته بودم را برایش می خواندم و او با بی حوصله گی گوش می داد. وقتی چند صفحه را خواندم صبرش تمام شد گفت: مامان جان من برم بشاشم! و بیام،
مادر رفت جیشش را کرد اما بعدش خودش را سرگرم کارهای دیگری کرد و دوباره باز نگشت تا من چند صفحه دیگر برایش بخوانم.
یکی دو ساعت بعد با دل خوری پیشش رفتم و گفتم: مامان راستش را بگو خوشت نیامد؟
مادر گفت: مامان جان راستش چیزی سر در نیاوردم خیلی سنگین بود، در حالی که به نظرم یک داستان عاشقانه داشت اما من نمی فهمیدم چی به چی هست و کی به کی است.
گفتم: مامان   من دلم نمی خواهد رمانم یک رمان ساده باشد مثل کارهای فلان کسک و فلان کسک  سطح پایین و نازل باشد. من دلم می خواهد چیزی بنویسم که روشنفکران جامعه از خواندنش لذت ببرند.
مادرم با یک حالت منزجره ای گفت: وا یعنی ما آدم های معمولی آدم نیستیم که یک نفر که چیز خوب می نویسد برای ما رمان بنویسد؟ باید فقط برای روشن فکر ها چیز بنویسی که آدم حسابی به نظر بیایی؟
و بعد نصیحتم کرد که ساده باشم و حرف دلم را ساده اما دل نشین بزنم. به من گفت: هفت دنده باش دخترم، یک دنده ات را بگذار برای روشن فکرها اما شش دنده ات مال ما آدم های معمولی باشد. هنرت این باشد که بتوانی برای همه جور آدم چیز بنویسی،  به خدا ما آدم های معمولی بیش تر از روشن فکر ها  نیاز به خواندن کتاب های خوب داریم.  بیش تر از آن ها ازخواندن چیزهای خوب لذت می بریم.
شاید همین  بود که مرا به نوشتن این ماجراهای عاشقانه ترغیب کرد،‌ متریالش را که داشتم  دفترچه های خاطرات خودم و سررسید های آقای خانه. واقعا ً وقتش بود یک نیم نگاهی هم به گذشته می کردم چهل را رد کرده ام و باید قوت قلبی بگیرم،‌ بنابراین نوشتن این خاطرات را شروع کردم و البته  با این قبیل کامنت ها از رو نمی روم.

"به شدت زرد و خاله زنکیسم
حکیات یک عشق و عاشقی معمولی بین یک پسر معمولی و یک دختر معمولی
شادباش برای سقوط به قهقرای بلاگ نگاری
احتمالاً دو سه ماهی سر نخواهم زد تا بلکه با کاشف به عمل آمدن موضوعی نوین (یا بلکه اصابت جسمی سخت بر سر نویسنده وبلاگ سابقاً محبوب خویش)، پایانی برای این سریال کـــــــــش دار و مزخرف رقم خورده باشد "


من امیدوارم با آن شش دنده بعدی بتوانم خوانندگانی معمولی تر برای خودم پیدا کنم. هر چند اعتقاد دارم آدم های باهوش از لا به لای همین سطور هم  حرف هایی  که می خواهم بگویم را دریافت می کنند.

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

فیس بوکی ها(10)

با وجود آن همه نشانه و اشاره ای که آقای خانه هر روز بیش تر از روز پیش به من نشان می داد،‌ باور نمی کردم که او واقعاً علاقه ای به من داشته باشد. تربیت من و تجربه ای که از عشق و عاشقی خواهرهایم به دست آورده بودم می گفت: " مردی که زنی را دوست دارد باید بتواند بدون حاشیه رفتن صاف و مستقیم چشم در چشم زنی نگاه کند و بگوید، من شما را دوست دارم و درجا از او خواستگاری کند!"
تربیت آقای خانه اما با وجود هشت شارلاتانی که بزرگتر از او راز و رمز زن های نژادهای مختلف را در آورده بودند می گفت: باید آرام آرام میخ را بکوبی و خوب مراقبش باشی تا یک وقت قبل ار فرورفتن به دیوار کج نشود!
عکس های بیست سال پیش آقای خانه نشان می دهند که او برای استاندارد های آن سال ها جوان خوش تیپ و خوش قیافه ای بود،‌ سبیل کلفت، چهار شانه، بلند بالا! اگرچه برای ذائقه ی دخترهای این دوره و زمانه شایداصغر قاتل!
او پسر جوان مغرور تودار و کم حرفی بود که دخترها زود عاشقش می شدند و همین موضوع مرا بیشتر به شک و گمان می انداخت.
بخصوص از وقتی یکی از دخترهای گروه ما از او خوشش آمد شک و گمان من بیشتر شد، و بیشتر به این فکر افتادم به جای تفسیر اشاره هایی که از او می بینم بهتر است سرمایه گذاری ام را روی پسرهای جا افتاده با سن و سال بیشتر از خودم متمرکز کنم، نه یک پسر جوان به سن و سال خودم که جسارت حرف زدن بی حاشیه و بی پرده را ندارد.
یکی از این روزها در دفتر خاطراتم نوشتم: " از کلاس خانم دکتر.... جیم زدم تا بروم دانشگاه شهید بهشتی برای پیدا کردن نقشه! بعد از ظهر که آمدم دیدم مریم دارد با آب و تاب و هیجان ماجرایی را تعریف می کند ظاهرا وقتی برای ارائه کار دور میز جمع شده بودند آقای .... پایش را به پای او می زده!
احساس احمق شدن دارم. اشتباه کرده ام و برداشتم غلط بوده است. متاسفانه احساسم به من دروغ گفته است. نمی دانم چرا این قدر غمگین هستم."
بعدها آقای خانه در سر رسیدش چنین نوشته بود:
" دختر کوچولو خودش را به در و تخته می کوبد تا به من بگوید پسر بچه هستم و هنوز دهنم بوی شیر می دهد. مثل سرطان در بعضی امور زندگی پیشرفت چشم گیر داشته ولی در دریافت های عاشقانه عقب مانده است، هر روز کاری می کنم تا بفهمد چقدر دوستش دارم و او هر روز با یک حرکت عجیب ناامیدم می کند.
چهار شنبه برای آن که بفهمانمش منظورم چیست وقتی جز خودم و خودش کسی توی کلاس نبود روی تخته قلب تیر خورده کشیده ام! بعد برگشتم و مستقیم به چشمهایش نگاه کردم، فکر می کردم این دیگر نشانه ای است که دختر بچه های دو سه ساله هم می توانند معنایش را بفهمند. فکر کردم این طنزی می شود که بعدها بتوانیم با هم به آن بخندیم. اما او با چشمهای از تعجب گشاد شده به قلب نگاه می کند و هیچ عکس العملی نشان نمی دهد. نیم ساعت بعد می آیم می بینم دوستانش را به کلاس کشانده تا در مورد قلبی که کشیده ام خنده و شوخی راه بیاندازد.
می خواستم بگویم: تو اگر دختر باهوشی بودی نشانه های عمیق تر را می گرفتی اما حیف، آن قدر در نشانه شناسی عاشقی خرفت هستی که حتی معنای کودکانه ترین نشانه ی عاشقانه را هم نمی فهمی.
کارهای احمقانه ای می کند که هیچ تفسیری برایش ندارم چند روز پیش هم دوستش مریم را فرستاده بود تا از من تکه سفال قدیمی بگیرد. به مریم گفتم: فقط یکی آورده بودم برای خانم ... برو ازش بخواه مال خودش را به تو بدهد. "

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۲

فیس بوکی ها(9)

از مهر ماه 1373 تا بهار 1374 آقای خانه توانست کمی از دیوار بلند بی اعتمادی بین من و خودش را کوتاه تر کند! با کوتاه تر شدن دیوار بلند آقای خانه بیشتر توانست با انجام حرکات محیر العقول و ژانگولر بازی به خود نمایی بپردازد و من بیشتر توانستم او را با دقت به تماشا بنشینم.
من نمی فهمیدم چرا او به جای کشیدن قلب تیر خورده روی تخته و نوشتن اشعار عاشقانه روی میز و صندلی مستقیم نمی آید و حرف دلش را به من نمی زند!؟
در یکی از همین روزها من در دفترچه خاطراتم نوشته ام:
" امروز آقای وکیل الرعایا آمد بی مقدمه به من یک تکه سفال داد و گفت: این را نگه دارید برای یادگاری، من و میترا رفته بودیم توی کلاس خالی نشسته بودیم در ردیف آخر، پاهایمان را دراز کرده بودیم و می خواستیم چرتی بزنیم، او هم آمد توی کلاس مثل همیشه روی تخته قلب های تیر خورده اش را کشید. کسی با کسی حرف نمی زد و هر کس در فکر خودش بود.
تا این که آمد به طرف ما، من فکر کردم می خواهد از بین صندلی ها رد شود، پایم را برداشتم ولی او روبه روی من ایستاد و به سرعت یک چیزی گذاشت روی میز من و گفت: برای یادگاری است!
به جای من میترا تشکر کرد. چون من آن قدر متعجب بودم که نمی دانستم چه کنم.
به میترا گفتم: چی شد؟ من رو بوس کرد!؟
میترا خندید و گفت: نه دیووونه بهت از این سفال شکسته های روی تپه های باستانی هدیه داده.
گفتم: پس چرا این قدر خجالت کشید؟ فرار کرد!
و با هم زدیم زیر خنده."
چند هفته بعد یک پاکت پر از گل های رز خشک شده توی کیفم پیدا می کنم، روی پاکت اسم و فامیلش را نوشته است.
من در دفتر خاطراتم نوشته ام:" امروز آقای وکیل الرعایا باز هم از آن کارهای مخصوص خودش کرده است، آمده توی کیفم یک پاکت نامه گذاشته که داخلش پر از گل رز خشک شده است. من نمی فهمم این بچه ها کی می خواهند بفهمند ممکن است دخترها توی کیفشان چیزهایی داشته باشند که دلشان نخواهد هیچ پسری چشمش به آن ها بیفتد. چون ما حتی نواربهداشتی های مصرف شده امان را هم می گذاریم لای کاغذ می گذاریم توی کیفمان برای این که توالت دخترها سطل زباله ندارد. "
فردای همان روز آقای خانه در سررسیدش نوشته است:
"امروز کلاس طراحی داشتیم خدا با یک عینک جدید و تاخیر یک ساعته به کلاس آمد، تاخیرها و کلاس نیامدن هایش دارد روز به روز بیشتر می شود،‌ آرام و با سیاست خودم را به او نزدیک کردم و در یک وقت مناسب خرید عینک را به او تبریک گفتم. تشکر کرد،
پرسیدم: فقط چرا شیشه عینکتون این قدر کثیفه؟
جواب داد: بخاطر بارون، حوصله نکردم پاکش کنم.
گفتم: من دستمال عینک دارم اجازه بدید براتون پاکش کنم.
بدون تعارف عینکش را در آورد و به من داد. بعد هم خودش را به من نزدیک کرد و با جسارتی که تنها از او انتظار می رفت آرام به من گفت: آقای وکیل الرعایا پاکت گل هاتون رو دیدم خیلی قشنگ بود،‌ ولی تو رو خدا دیگه دست تو کیف من نکنید،‌ نه چیزی بذارید، نه چیزی بردارید. خوب؟
اگه قول بدید دیگه این کار رو نکنید من هم قول می دم هر وقت عینکم کثیف شد بدم شما تمیزش کنید. "

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۲

فیس بوکی ها(8)

ظاهراً آقای خانه در تعطیلات تابستان 1373 در مورد برقراری ارتباط با من به نتایج قطعی رسیده بود. به طوری که ازهمان روزهای آغازترم با جدیت فراوان سعی در فروریزاندن دیوار بلند بی اعتمادی! بین من و خودش کرده بود.
آن روزها من به شدت علاقه مند به تحقیق در مورد تمدن سومر در میان رودان عراق بودم. یک تحقیق مفصل در مورد سفالینه ای از تپه گیان نهاوند انجام داده بودم و ارتباط نقوش روی سفالینه را با بعضی لوح نوشته های چهار، پنچ هزار ساله ی این تمدن بررسی می کردم، علاقه مند بودم در مورد ادبیات سومری و بخصوص نقش اسطوره ی این تمدن یعنی گیل گمش که در تمام حوزه جغرافیای باستانی ایران، افغانستان، پاکستان و ترکیه رد پایی از او پیدا شده تحقیق کنم. استاد مربوطه خیلی خوشش آمده بود. دو سه روز بعد مرا صدا زد به دفتر اساتید و گفت: خانم فلانی آقای وکیل الرعایا! هم می خواهند با شما روی این تحقیق کار کنند، ایشان با من صحبت کرده اند شما راهنمایی اشان کنید تا طرح ها را ببینند و نمونه بردارند قرار است این ها را به صورت نقش برجسته و سفالین کار کنند تا در نمایشگاه استفاده کنیم. (البته آقای خانه سفال گر بسیار ماهری بود و کارهایش در تمام دانشکده حتی بین دانشجویان هنر معروف شده بود) من اما اعتراض کردم گفتم: این همه طرح خوب، بروند روی آن ها کار کنند، من 90درصد کار را انجام داده ام،‌ بگذارید خودم به سرانجامش برسانم اما استاد زیر بار نرفت گفت: نقش گیل گمش خیلی منحصر به فرد است و جذابیت نمایشی زیادی دارد. این آقا روی نقش ها کار کند شما روی ادبیاتش!
فردای همان روز آقای خانه به کلاس آمد و بدون سلام و علیک یکی از اشعار حماسه گیل گمش را که روی یک تکه کاغذ باطله ی بانکی نوشته بود و من پیش تر در یکی از کنفرانس هایم سر کلاس خوانده بودم به من داد. من تعجب کرده بودم، دوست صمیمی ام که شاهد ماجرا بود سریع با تجزیه تحلیل موقعیت به نتیجه رسید که: خاک تو سرت این پسره از تو خوشش اومده.
من اما باور نمی کردم و چون توهم توطئه داشتم( زیرا خودم توطئه گرقهاری بودم) فکر کردم حتماً با آن دخترشیرازی و آن دوستش فردین برنامه ریخته اند سر به سر من بگذارند. استدلالم این بود که گیرم او از دادن این شعر به من منظوری داشته ولی آخر چرا روی کاغذ باطله!
دلم نمی آید شعر را این جا ننویسم هر چه باشد این یکی از حماسه های جاودانه ی بشری است که چهار الی پنج هزار سال پیش بر روی الواح گلی نوشته شده وپس از این همه سال روی کاغذ باطله آمده بود تا مثلا راه گشای یک ارتباط عاطفی باشد.
اي گيل گمش سرگشته كجا می روی؟
حياتی كه در پی آنی نخواهی يافت
زیرا هنگامی كه خدايان نوع بشر را آفريدند
مرگ را براي نوع بشر نگاه داشتند
و زندگی را در دستان خويش حفظ نمودند
تو ای گيل گمش شكمت را بيا پر كن
به شادی گذران روز و شب را
هر روز ضيافتی كن به شادی ‌خواری
شراب را به خوشدلی بنوش
شب و روز برقص و بازی كن
بگذار جامه ات پاکیزه باشد،
سرت را بشویند و تنت را در آب شستشو دهند
کودکی که دست تو را می گیرد عزیز دار
بگذار عروس تو از آغوشت لذت ببرد
زيرا وظيفه ی نوع بشر جز اين نيست
اي گيل گمش سرگشته كجا می روی؟
حياتی كه در پی آنی نخواهی يافت
و خلاصه این شد که با آقای خانه به اجبار یک کار مشترک گرفتم. اولین بار که با هم به کتابخانه رفتیم تا طرح ها را به او نشان دهم، این طور در سررسیدش نوشته است:" حدود ساعت یک در کتابخانه روبه روی من دختری نشسته بود که خودش هم نمی دانست آرامش کویر گونه مرا بر هم می زند. با چشمان سبزخاکستری سحر آمیزش غرق در خواندن بود. کتابی ورق می زد که هم وزن خودش بود، هر دو منتظر بودیم تا دکتر.... کتابی را که به امانت برده برگرداند و او تصویر گیل گمش را نشانم دهد. قصد عمده من و شاید هم او( درست نمی دانم احساسم درست است یا نه) ایجاد یک موقعیت بود. اما افسوس آن قدر غرق در سحر حضورش شدم تا موقعیت زیبایی که یافته بودم از دست رفت. بعد از دیدن تصاویر قهرمان اسطوره ای سومریان به قصد منزل نیلی حرکت کردم اما همین که به ایستگاه رسیدم پشیمان شدم. باعجله برگشتم اما دیر شده بود.
اگر باد موافق باشد، در فضای لایتناهی به پرواز در خواهیم آمد."

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۲

فیس بوک (7)

تابستان سال1373 تمام شده بود و ما برای ترم جدید به دانشگاه رفته بودیم. بعد از 6 ماه از تصمیم اولیه آقای خانه هنوز هیچ چیزی بروز نداده بود.
آن ترم گروه تصمیم گرفته بود عذر استاد تاریخ اسلام را بخواهد. ما با این استاد مشکلی نداشتیم اگر فقط یک بار فیلم محمد رسول الله را می دیدیم و با ورود و خروج استاد خوب برپا برجا می کردیم! نمره خوبی می داد، توقع زیادی هم نداشت، نه کنفرانس، نه تحقیق، امتحان را هم تستی می گرفت. من و دوستانم به رییس دانشکده نامه نوشته بودیم و درخواست کرده بودیم که با رد کردن این استاد فهیم و فرهیخته از دانشکده کاری نکند که ما دانشجویان مشتاق دانش اندوزی نتوانیم از اندوخته ی عمیق علمی و معنوی! او بهره مند شویم. نامه را نوشته بودیم و بدون آن که در مورد محتوایش صحبت کنیم بین خودمان دست به دست می چرخاندیم و زیرش را امضاء می کردیم. کلاس تعطیل بود و جز ما چند نفر و آقای خانه که مطابق معمول روی صندلی آخر نشسته بود و ظاهراً هیچ توجهی به ما نداشت کسی نبود. اما همین که من نامه را گرفتم و می خواستم از کلاس بیرون بروم( چون لزومی نداشت از هر کس و ناکسی امضاء بگیرم) مرا صدا زد و گفت: به من نمی دید امضاء کنم؟ تمایلی به این کار نداشتم، ولی دوستان با چشم و ابرو اصرار کردند که نامه را به او هم بدهم تا امضاء کند. با اکراه نامه را به دستش دادم. و او بدون آن که محتوای نامه را بخواند امضاء کرد.
آقای خانه در مورد این ماجرا در سررسیدش نوشته است: " اصلا مهم نبود نامه در مورد چیست، من بلافاصله امضایش کردم. ولی دختره وروجک شاکی شد و با خنده شیرینی گفت: محتواش رو نمی خونید؟
گفتم: هر چه باشه عیبی ندارد، من شما رو قبول دارم.
با شیطنت گفت: آخه می دونید... مشکل در مورد حمام خوابگاه دخترهاست!
خنده ام گرفت و نمی دانستم چطور جلوی خنده ام را بگیرم، بالاخره خودم را کنترل کردم و گفتم: اشکالی نداره اگر شما دچار مشکل شده باشید من هزار بار دیگه هم براتون امضاش می کنم.
خودم هم نمی دانم چه طور توانستم چنین حرفی را بزنم انگار ناگهان چیزی که در دلم گذشت به زبانم جاری شد.
دستپاچه شد، سریع قیافه جدی گرفت و گفت: باشه خوب، ممنون آقای وکیل زاده
آه از نهادم برآمد این بشر حتی فامیل من را درست و حسابی نمی داند. اورا به اسم و فامیل صدا زدم و گفتم: فامیل من وکیل زاده نیست! جداً هنوز نمی دونید فامیل من چیه؟
خندید و گفت: نگران نباشید من حافظه شفاهیم زیاد خوب نیست عوضش حافظه دیداریم خیلی خوبه قیافه تون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.
گفتم: بعید می دونم که اون هم زیاد تو خاطرتون بمونه! دیگر توجهی به حرف من نکرد و رفت نزدیک در که رسید برگشت و یک نگاه عمیق به من کرد و با جدیت گفت: همیشه عینک می زدید!؟
ای کلک!
عیب نداره آن قدر آن دستپاچه شدن و رنگ به رنگ شدنش وقتی گفتم برایش هزار بار دیگر هم نامه امضاء می کنم لذت بخش بود که این بدجنسی اش را می بخشم."

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۲

فیس بوکی ها(6)

درست از روزی که آقای خانه تصمیم گرفت حرف دلش را با من در میان بگذارد تا روزی که جداً تصمیم گرفت حرف دلش را با من در میان بگذارد6 ماه دیگر هم گذشت. در این فاصله البته اتفاقی افتاد که در این خویشتن داری موثر بود.
آقای خانه و دختر شیرازی و فردین دوست آقای خانه یک تحقیق گروهی داشتند در مورد هنر دوران صفوی، هنگام سخنرانی موضوع بحث به عرب ستیزی و برتری نژادی قوم آریا کشیده شد. استاد مورد نظر این درس هم که اصلا برای خودش یک پا ناسیونالیست افراطی بود خیلی به این ها پرو بال داد. دختر شیرازی و فردین می بریدند و می دوختند آقای خانه هم تایید می کرد. من که موقع را برای به چالش کشیدن این ها مناسب می دیدم، مخالفت کردم و با بیان این که اگر بخواهیم تازی ها را بخاطر حمله به کشور تضعیف شده ایران در پایان دوران ساسانی و پیروزی هایشان بر این سرزمین مواخذه کنیم یا به خاطر تحقیر شدنمان از شکست مفتضحانه، آنها را از نظر نژادی فرو دست در نظر بیاوریم. باید به همان نسبت امپراطوران هخامنشی و ساسانی را به خاطر کشور گشایی های بی شمار و نادر شاه را به خاطر حمله به هندوستان، و ... فرو دست و بی اعتبار و عقب مانده در نظر بگیریم. این حرف ها خون استاد ناسیونالیست که خود را از فرزندان خلف هخامنش بزرگ می دانست به جوش آورد و بنای بحث و بگو مگو با مرا گذاشت در نهایت هم گفت: نکند شما خودتان از تخم و ترکه عرب ها هستید که این قدر از این ها دفاع می کنید؟ (که با شلیک خنده ی لوس هم کلاسی ها و البته تیم سه نفره! همراه بود،) من هم با خونسردی و به مسخره گفتم: بله ممکن است هر کدام از ما تخم و ترکه ی تازی ها باشیم، اما مطمئن هستم شما هم رگ و ریشه مغولی دارید چون وقتی مغول ها به نیشابور حمله کردند( استادمان اصلیت نیشابوری داشت، و نیشابور یکی از شهرهای بزرگ و پرجمعیت دوران خوارزمشاهی بود که با هجوم مغول کاملا ً ویران شد) همه ی مردها را کشتند و چند زن باقی مانده را هم باردار کردند.
( من آن وقت ها زیاد خودم را درگیر بار معنایی کلمات نمی کردم)
با این جمله من چنان خون استاد آریایی به جوش آمد که گفت از کلاس بیرون بروم و نمره درس مورد نظر را هم برایم صفر منظور می کند. من هم بدون اعتراض و چانه زنی بلند شدم و از کلاس بیرون رفتم. نیم ساعت بعد آقای خانه دوان دوان دنبالم آمد. من با چشم ها و بینی پف کرده و قرمز شده روی صندلی های انتهای راهرو نشسته بودم،‌ او با دست پاچگی آمد و خواهش کرد سر کلاس برگردم و گفت با استاد صحبت کرده اند، مشکل رفع شده است. اما من که اصلا دلم نمی خواست یکی از عامران حادثه! بعد از آن شجاعتی که جلوی استاد به خرج داده ام من را در آن حالت شکست خورده و اشک ریزان ببیند بیشتر غرورم جریحه دار شد و بیشتر از او بدم آمد و بدون این که حتی جوابش را بدهم نگاه کینه توزانه ای به او کردم و راهم را کشیدم و رفتم.
( هاها کور خوانده اید اگر فکر می کنید می نویسم، آقای خانه در مورد این ماجرا در سررسیدش چه نوشته است! آدم که همه ی مسائل خصوصی اش را در معرض دید همه نمی گذارد، فقط می توانم این را بگویم که بعد از این واقعه ایشان مرا به لقب "خدا" مستفیض کردند)

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲

فیس بوکی ها(5)

آقای خانه در آخرین روز اردیبهشت سال 1372 تصمیم حیاتی خودش را برای مطرح کردن علاقه اش به من می گیرد، و در یادداشت هایش می نویسد:
" در آخرین روز اردیبهشت به نقطه عطفی در زندگیم رسیده ام، ای خدایان اردیبهشت به یاریم بیایید!"
واقعا باید پیدا کردن نقطه عطف برای او کار عجیب و غریبی بوده باشد، بخصوص بعد از دوسال کلنجار رفتن با یک حس عاشقانه که هیچ وقت تنورش حتی با رد و بدل کردن یک جمله با دختری که دوستش داشته گرم نشده. و این همه در حالی است که به نظر می آمد با دختر شیرازی روابط خوبی بهم زده، با آن همه گرفتن تحقیق های دو نفره و نشستن روی یک نیمکت و گپ و گفت با همدیگر، آن هم به فرانسه شکسته بسته که هر دو تا حدودی می دانستند! (پف یوزها)
اما ظاهراً چند اتفاق پشت سر هم آقای خانه را کمی وحشت زده کرده بود. در مورد اول آقای خانه در سررسیدش چنین نوشته است:
"امروز ظهر در حیاط دانشکده ماجرایی را دیدم که نزدیک است بالا بیاورم، ای کسی که بعدها این ک.... شعرها را می خوانی امکان ندارد حال فلاکت بار مرا درک کنی، درست مثل این که در بلندای دماوند باشی و بعد مگسی رنجور آن قدر دور سرت بچرخد و بپرد و تو برای دور کردنش، تعادلت را از دست بدهی و هزاران متر به پایین پرت شوی! ای محسن دوست داشتنی لعنت برتو ...."
یک درصد نمی توانید حدس بزنید محسن وسط حیاط دانشکده درحال انجام چه کار چندش آوری بوده که برای آقای خانه این طور حال بهم زن شده است!
ماجرا این است، ظاهرا محسن که یکی از پسرهای اصفهانی کلاس ما بود گلی از باغچه می چیند و به من می دهد،( که من اصلاً چنین چیزی را به یاد ندارم و علی القاعده چون مطلقاً شوخی و جدی پسرهای اصفهانی معلوم نیست، و خدای نکرده اگه شوخی کرده باشند و شما جدی گرفته باشید بعدها هیچ جوری نمی توانید آب رفته را به جوب بگردانید و ممکنه تا سال های سال روز موعود، زنگ بزنند و به ریش شما بخندند، این است که من هم احتمالاً موضوع را شوخی گرفته ام و زیاد به آن شاخه گل امید نبسته و کل ماجرا را برای همیشه از دایره خاطراتم پاک کرده ام)
مورد دیگر هم این بود که یک روز وقتی آقای خانه با دوستش فردین از جلوی کلاس ما رد می شوند متوجه می شوند، شادمهر یکی از پسرهای کلاس دارد هدیه ای را مخفیانه توی کیف من می گذارد، آقای خانه هم معطل نمی کند به محض این که شادمهر از کلاس بیرون می آید با فردین می پرند تو و بدون لحظه ای تردید هدیه کادو پیچ شده را از توی کیف من بر می دارند.
هدیه شامل دو کتاب و یک نامه ی نسبتاً عاشقانه بود.
(نامه هنوز به عنوان سندی از آن روز نکبت داخل سر رسید آقای خانه نگه داری می شود.)
شادمهر هم البته زیاد مورد جدی نبود یک بچه پول داری بود که هر بار عاشق یکی از بچه های تیم ما می شد، من و دوستانم یک تیم چهار پنج نفری داشتیم و هر وقت که یکی از ما با شادمهر قرار داشت همه با هم می رفتیم سر قرار! و به همین خاطر این بیچاره هیچ وقت نمی توانست تصمیم بگیرد که کدام یک ازما را بیشتر دوست دارد.
ولی در عوض ما چهار پنج نفر در این مدت حسابی از دست و دلبازی او استفاده مفید کردیم.( خدایی! عاشق هم عاشق های قدیم)

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

عاشقانه نویسی های فیس بوکی(4)

در خانه ما همیشه مادر سالاری بوده و پدر محوری!
در خانه آقای خانه اما پدر سالاری بوده و مادر محوری!
خانواده ما یک خانواده شلوغ بود مادرم دختر زا! 4 دختر مثل دسته گل زاییده بود و فقط دو پسر کاکل به سر!
خانواده آقای خانه هم شلوغ مادرش پسر زا 9 پسر زاییده بود مثل گله گرگ آدم خوار و فقط دو دختر قند عسل،
با وجود این خانواده ما شلوغ تر بود به لحاظ حس زندگی که در آن موج می زد و همه اش بر می گشت به مادر سالار بودن خانواده امان و دختر زا بودن مادرم، ما دخترها همه با هم حرف می زنیم و در همه امور از آشپزی گرفته تا بچه داری از اقتصاد گرفته تا سیاست صاحب نظریم، همه با هم عقیده ایم اما تو سر و کول هم می زنیم تا گفتمان خودمان را به کرسی بنشانیم!
در خانواده آقای خانه اما پدر سالاری خیلی زود گله گرگ ها را به جان هم انداخت و هر گرگ همین که به بلوغ رسید حسابش را از گله جدا کرد و رفت. خانواده آقای خانه یک خانواده تنها است که هر کدام در یک گوشه ی دنیا ماوا گرفته اند. اگر پیش بیاید که هفت هشت نفر از این گرگ ها با هم یک جا جمع باشند به اندازه دندان قروچه کردن خواهر کوچک تر من به وقت عصبانیت صدا از خودشان در نمی آورند. بس که وقتشان به لیسیدن زخم های بی شمار خودشان گرم است.
وقتی قرار شد آقای خانه به خارج از کشور سفر کند تا خودش را به سه گرگ بزرگتر در اروپا برساند! تیرش به سنگ خورد در ایران ماند و اندوهگین شد.
آدم های غمگین زود عاشق می شوند و وقتی هم که عاشق می شوند عشق خودشان را در قلبشان پنهان می کنند چون می ترسند که باز هم تیرشان به سنگ بخورد.
آقای خانه عاشق شده بود و هیچ چیز بروز نمی داد. و من با همه ی زرنگی ام نتوانسته بودم بفهمم که تلاشم برای دیده شدن به ثمر نشسته است.
چون آقای خانه چیزی بروز نداد، و با آن همه شیرین کاری من باز هم قیافه می گرفت و بداخلاق بود، بخصوص بعد از آن فرارش از جلسه سخنرانی، فکر کردم خودم را مضحکه کرده ام. احساس آویزان بودن و کنه بودن می کردم. (اصولاً آن وقت ها من خیلی زود احساس آویزان بودن کنه بودن می کردم و همین که پسری به من توجهی نشان می داد فکر می کردم نکند من خیلی آویزان و کنه بوده ام که او به من گیر داده است؟ بنابراین یا بلافاصله یک قیافه ای می گرفتم که طرف به غلط کردن می افتاد. یا موضوع را زیاد جدی نمی گرفتم و آن قدر روی وجه مسخره بودن موضوع مانور می دام که طرف خجالت زده می شد و راه خودش را می گرفت و می رفت)
بعد از آن روز من دیگر به هیچ عنوان فکر خودم را روی آقای خانه متمرکز نکردم تا دوسال تمام، تمام سعی من این بود که به هیچ عنوان با او در هیچ فعالیتی هم کلاس و هم گروه نباشم. به جرات می توانم بگویم حتی یک جمله میان من و او رد و بدل نشد. از نوع نگاه او و تمرکز او روی خودم بدم می آمد. نگاه او را عیب جو و ایراد گیر می دانستم و از او فرار می کردم.
و به همین دلیل است که در یکی از صفحات یادداشت های آن سال های او نوشته شده :
"هر چه نگاهت می کنم سیر نمی شوم، و تو بی انصاف از دیدن من فرار می کنی!"