۵ تیر ۱۳۹۲

سطح دسترسی

بیزبیز: مامان تو رو خدا بیا ببین بابا دیشب بقیه کانال ها رو هم  قفل کرده ؟! اوایل فقط کانال هایی رو قفل می کرد که می دید یه زن و مرد یهویی همدیگه رو بغل می کنن و می پرن توی رخت خوابی، مبلی،‌ جایی! بعد یواش یواش کانال هایی که  می دید یه  زن و مرد دارن توش همدیگر رو می بوسن رو هم  قفل کرد، یه مدت که گذشت کانال هایی که ناغافلکی! زن و مردهایی رو نشون می داد که  همدیگه رو صاف و ساده بغل کردن و هیچ انگیزه ای هم تو کارشون نبود قفل کرد، الان دیگه چشمش به هر کانالی  می افته که ببینه توش زن و مرد دارن به هم نزدیک می شن رو قفل می کنه! کاری هم نداره که این زن و مرد چه نسبتی با هم دارن! یا سن و سالشون چیه،  هر جا که یه زن و مردی به هم نزدیک بشن  توی فیلم، سریال،  موزیک ویدیو، اگهی بازرگانی ! همه رو قفل می کنه،  مامان تو رو خدا یه چیزی به این بابا بگو! هر چی ما بزرگتر می شیم اون سخت گیرتر می شه و کوچیکتر می بینتمون.

۴ تیر ۱۳۹۲

قسمت دوم: (امروز را برای امروز زندگی کن)

چند روز قبل آرایشگاه رفته بودم ، خانم آرایشگر پرسید که چطور با این موضوع کنار آمده ام. گفتم که اگر منظورتان کنار آمدن با این حقیقت هست که «می میرم»، باید بگویم که خوب به خودم می گویم همه می میرند! هیچ کس شانس این را ندارد که تعداد روزهای باقی مانده اش را بداند من هم ندارم. فرقش برای آدم های مثل من این است که این «حقیقت» برایمان به «واقعیت» تبدیل می شود. یاد می گیریم که با آن زندگی کنیم. این طوری تا جایی که می شود چیزی را «برای یک موقعیت خاص» کنار نمی گذاریم و کاری که خوشحالمان می کند را برای اینکه «یک روزی» انجامش دهیم به تعویق نمی اندازیم ، چون هر روز برای ما یک روز خاص هست. یک روز دیگر از باقیمانده ی روزهایی که زنده هستیم.

وقتی اولین بارتشخیص سرطان سینه برایم داده شد، دو سه سالی از تقاضایی که برای اقامت کانادا داده بودیم می گذشت. من شاغل بودم با دو بچه دبستانی و پیش دبستانی. زیاد تقاضای مهاجرت را جدی دنبال نمی کردم چون در آن شرایط موقعیت مالی خانواده مان تثبیت شده نبود. یعنی به خودم می گفتم: حالا اگر هم موافقت بکنند که ما فعلاً شرایط رفتن نداریم.
تازه دوسالی بود که درشهرستان زندگی و کار می کردیم که مجبور شدیم بخاطر دسترسی به امکانات درمانیِ تهران، با دو بچه ام به کرج نقل مکان کنیم . آپارتمانی را که قبل از رفتن به شهرستان در آن زندگی می کردیم ، از مستاجر پس گرفتیم و یک سال آنجا ماندیم تا همه ی مراحل شیمی درمانی و پرتو درمانی و آزمایشات ماهیانه و ....تمام شد. در این مدت شوهرم به تنهایی در همان آپارتمانی که در شهرستان اجاره کرده بودیم ماند. ماهی یک بار دو روز مرخصی می گرفت و یا پنج شنبه و جمعه یا یک تعطیلی سر هم میکرد وبه ما سر میزد.
بعد از همه ی اینها همان طور که گفتم به شهرستان برگشتیم . من و شوهرم از کار دولتی بیرون آمدیم و شرکت جدید را راه انداختیم. با توجه به هزینه های درمان که پرداخته بودیم موقعیت مالی مان همچنان لنگ میزد و 4-5 سالی طول کشید تا بالاخره از تنگناهای مالی خلاص شدیم و تازه یادمان آمد که  تقاضای اقامت کانادا هم داده ایم. این همه اسباب کشی و آدرس عوض کردن می توانست به راحتی باعث شود که نامه ها بموقع به دستمان نرسند. برای همین در کرج از اول یک صندوق پستی گرفته بودیم که آدرس پستی مان ثابت بماند. ما وکیل مهاجرت نداشتیم چون همان طور که گفتم پولش را نداشتیم. با تمام توان سعی می کردیم در هر موردی صرفه جویی کنیم تا برای آمدن به کانادا پول جمع کنیم. شروع به نامه نگاری کردم بعد ازمدتی چرخ های زنگ زده ی پرونده ی ما دوباره در عین ناباوری به جریان افتاد و دوباره از ما خواستند که فرم ها ی جدید را پر کنیم (چون دراین فاصله فرم ها عوض شده بود). بالاخره طلسم شکست و فرم های مربوط به آزمایشات پزشکی قبل از اقامت به کانادا را برایمان فرستادند. این آزمایشات به این هدف هست که مطمئن شوند کسی که بیماری سختی دارد و نیاز به درمان دارد را پذیرش نکنند. نمی دانستم که بیماری من تاثیری در پذیرشم دارد یا نه ؟ ولی به هر حال رفتیم برای معاینات و به دکتر معتمد سفارت همه چیز را توضیح دادم. او هم گزارشات را فرستاد و من به سوریه رفتم تا مبلغ پولی را که برای اقامت باید می فرستادیم دستی تحویل دهم . در سفارت کانادا در سوریه پول را گرفتند و یک پاکت دربسته به من دادند تا به پزشک معتمد بدهم . از دکتر خواسته بودند با توجه به شرایط من،  مرا به دکتر سرطان شناس خودم ارجاع بدهد تا او مرا برای سونوگرافی و اسکن استخوان بفرستد و همچنین یک گزارش بنویسد از چگونگی مراحل درمان من و اینکه چه دارو هایی به من داده اند و چه وضعیتی دارم و امکان اینکه دوباره سرطان بگیرم چقدر است. برگشتم تهران و همه ی این آزمایشات و گزارش ها را جمع و جور کردم و تحویل پزشک معتمد دادم.
چند هفته بعد بالاخره  تلفنی که این همه سال منتظرش بودیم بهم شد و گفتند باید هرچه زودتر پاسپورتها  را ببریم تا مزین به ویزای مهاجرت بشه! به دلیل این که مراحل آزمایشات پزشکی ما دوباره کاری داشت ، مدت زیادی مهلت برای رفتن نمانده بود چون نمی توانستند اعتبار ویزا راتمدید کنند و باید قبل از دوماه از آن  تلفن،  پاسپورتها را می بردم، ویزا را می گرفتم، هم چیز را جمع و جور می کردم و خودم و خونواده را به کانادا میرساندم!
از این جا به بعد وضعیتمان افتاد روی دور تند. سریع رفتم سوریه و پاسپورتها را دادم و روز بعد با ویزا به همراه فرم های لندینگ تحویل گرقتم .برای هر نفر یک چمدان بستیم و راه افتادیم برای خداحافظی با فامیل. آن  زمان نزدیک یک سال از فوت پدرم می گذشت و ما برای مراسم سالگردش باید به اهواز می رفتیم. این شد که برنامه ی خداحافظی با فامیل را با مراسم سالگرد یکی کردیم. دوروز قبل از تمام شدن مهلت ویزا ، توی فرودگاه پیرسون تورنتو جلوی افسر مهاجرت ایستاده بودیم و داشتیم بعد از ساعت ها پرواز و انتظار در صف، جواب پس می دادیم! افسره گفت:  چیزی نمونده بود که ویزاتون مهلتش تموم بشه! چیزی نگفتم و مودبانه لبخند زدم ! ولی توی دلم گفتم: «خیلی حیف شد که نمی تونی گیربدی؟»
هر خانواده در کانادا باید یک پزشک خانوادگی داشته باشه. من در اولین فرصت یک پزشک خانواده پیدا کردم که هم ایرانی باشه تا آدم بتونه دردشو بهش بگه و هم به محل زندگیمون نزدیک باشه و هم بیمار جدید قبول بکنه. در همون اولین نوبت معاینه همه چیز را درباره ی بیماری ام برایش توضیح دادم و گزارشاتی که داشتم را نشانش دادم. اوهم گفت:  در اولین فرصت منو برای معاینه پیش سرطان شناس می فرسته تا ببینه که مشکلی دارم یا نه و باید به مصرف قرص تاموکسیفن(قرص هرمونی مربوط به سرطان سینه که قرار هست از بازگشت سرطان سینه در زنانی که آن را داشته اند، جلوگیری کند) ادامه بدم یا نه.
در مورد تکه ی زاید که از جراحی باقی مانده بود هم مرا به یک جراح پلاستیک ارجاع داد. جراح پلاستیک به من گفت که من می توانم عمل جراحی بازسازی سینه را انجام دهم. این عمل توسط خدمات درمانی استان انتاریو پوشش داده می شه و برای بیمار هزینه ای نداره.  کور از خدا چه خواهد ؟
از اون طرف سرطان شناس(انکولوژیست) هم به من گفت که من نیازی به ادامه دادن قرص ندارم و دیگر هم نیاز به ارجاع به سرطان شناس ندارم و فقط باید سالی یک بار ماموگرافی و معاینات روتین انجام بدهم . همین
نوبت عمل بازسازی سینه را برای چند ماه بعد به من دادند. تا موقع عمل 7-8 ماهی از ورودما به کانادا گذشته بود . با خوشحالی هر چه تمام تر راهی بیمارستان شدم تا عمل باز سازی سینه را انجام دهم . احساس می کردم که بعد از مدت ها می توانم دوباره یک بدن کامل (یا تقربیاً کامل ) و عادی داشته باشم .عمل بازسازی سینه در روشی که برای من انجام شد با برداشتن یک قسمت از عضلات شکم و قرار دادن آن در محل سینه ی برداشته شده انجام می شود.قبل ازبرنامه ریزی روز عمل، دکتر از من امضا گرفته بود که ریسک فتق شکمی را قبول می کنم. به من گفت که احتمال این اتفاق خیلی کم است اگر فشار خاصی به شکم وارد نشود. بعد از عمل یک شب بیمارستان ماندم و فرداش رفتم خونه . البته تا 6 هفته بعد از عمل هر روز پرستار می فرستادند تا پانسمان را عوض کند و مایع جمع شده در کیسه ها ی مخصوص را خالی کند. (این کیسه ها در محل عمل نصب می شود تا ترشح ناشی از زخمِ ایجاد شده را جمع کند) . بعد از یک هفته آمدن پرستار را لغو کردم و خودم این کار را انجام می دادم. هر هفته هم باید به بیمارستان برمی گشتم برای معاینه.آخرین کیسه را هم که برداشنتد نفس راحتی کشیدم!
دیگه خودم رو یک فرد کاملاً سر حال و قوی می دیدم که از نظر سلامتی هیچ مشکلی نداره. اگر بخاطر ورم دست چپم نبود ، می شد فراموش کنم که اصلاً روزی سرطان داشته ام. معمولاً در موقع جراحی سرطان سینه غدد لنفاوی راهم ازقسمت زیر بغل بیرون می آورند چون این غدد هم حاوی سلول های سرطانی هستند. بعد لنف نمی تواند به طور عادی جریان پیدا کند ، به همین دلیل در ساعد و بازو جمع می شود و گاهی کل دست ورم می کند. به این نوع ورم لینف ادیما می گویند و درمان خاصی به جز پوشیدن یک آستین کشی مخصوص (که خیلی هم گران هست ) ندارد.در واقع درمان نیست بلکه فقط جلوگیری از بدتر شدنش هست.(نمی دانم چرا در ایران این آستین ها نبود ، یا دکتر من به من نگفت که هست و بهتر هست بخرم)
ما از چند ماه قبل به فکر خرید خانه افتاده بودیم. فکر کرده بودیم بهتر هست که خانه بخریم تا بجای اجاره خانه ، قسط خانه را بدهیم (چون تقریباً یکی هست) و پولی که از ایران آورده بودیم را به عنوان پیش قسط خانه بدهیم تا بیخودی خرج نشود . همه ی معاملات املاکی های کانادا بلد هستند برای مشتری هایشان شغل ساختگی درست کنند و به موسسات مالی وام دهنده اعلام کنند و ازشان برای مشتری ها وامِ خانه بگیرند . موسسات مالی هم می دانند که شغل ها ساختگی است ولی سخت نمی گیرند چون سودشان در وام دادن است.بنابراین خانه و ماشین را خریدیم (یادش بخیر انگار همین دیروز بود که دلار هزار تومان بود!)
هشت ماه گذشت . در این هشت ماه من و بچه ها تنها د ر تورنتو بودیم و شوهرم برگشته بود به ایران. من گواهینامه ی کانادایی گرفتم . اسباب کشی کردم .بچه ها در مدرسه تابستانی ثبت نام کردم . تصادف کردم.(چیز مهمی نبود!) یک کار نیمه وقت گرفتم وروزهای سختی را گذراندم تا اینکه شوهرم برگشت.
درست قبل از برگشت شوهرم بود که سرفه های من شروع شد.نه تب داشتم نه سرماخوردگی و نه علامت دیگر. دنبال یک دکتر خانواده دیگر می گشتم چون دکتر قبلی دور از محل زندگی ما بود. یک آگهی در روزنامه ی ایرانی دیدم از یک خانم دکتر ایرانی که مریض جدید قبول می کرد. رفتم و فرم های مربوطه را پر کردم و پیش دکتر جدید رفتم.(این احمقانه ترین کاری بود که در تمام عمرم کرده ام) از همان جلسه اول تمام پرونده ی پزشکی ام را باهاش مرور کردم و بعد درباره سرفه ها گفتم. برایم عکس قفسه سینه (ایکس ری) نوشت و یک شربت سینه و یک اسپری (مثل آنهایی که مبتلایان به آسم استفاده می کنند).عکس را گرفتم و منتظر جواب شدم. در کانادا جواب همه ی آزمایشات و عکس ها مستقیماً به مطب دکتر ارسال می شود.
سرفه های من بدتر و بدتر می شد .موقع انجام فعالیت مثل دویدن یا بالا رفتن از پله سرفه بیشتر می شد. بعضی وقت ها اینقدر سرفه می کردم که بالا می آوردم یک بار حتی کمی خون بالا آوردم. کبود می شدم. اشتها نداشتم . براثر سرفه ی زیاد در همان محل برداشته شدن عضله ی شکمی ، فتق ایجاد شد (یک برآمدگی کوچک ناشی از بیرون زدن روده ها که به مرور بزرگترشد). دوباره رفتم پیش دکتر گفت عکست مشکلی نداشت . گفتم خوب نشدم و این دارو هم بهترم نکرده.موضوع خون بالا آوردن را هم گفتم . گفت برای اینکه سرفه زیاد زدی یک مویرگ پاره شده و چیزی نیست . گفت دوباره برایت عکس می نویسم و یک آزماش خلط (این هم احمقانه ترین کاری بود که او کرد) من عکس بعدی را گرفتم وآزمایش خلط دادم و منتظر جواب شدم. در محل کار ، پشت فرمان ، توی سوپر مارکت و....سرفه های ناگهانی ام شروع می شد و نمی توانستم جلویش را بگیرم. مردم چپ چپ نگاهم می کردند انگار ......آره انگار سرطان دارم!!!
قبل از این ماجرا ها من و شوهرم تصمیم گرفته بودیم که بیمه ی عمر بگیریم. بایک شرکت بیمه قبلاً صحبت کرده بودیم وفرم ها را پر کرده بودیم و این شرکت ها خودشان یک پرستار می فرستند خانه و آزمایشات و نوارقلب را در همان خانه از آدم می گیرند .طبق وقتی که از قبل هماهنگ شده بود پرستار آمد. با خودش حتی ترازو هم آورده بود! مدتی بود من عادت وزن کردن خودم را گذاشته بودم کنار. می ترسیدم چون مدتی هست ورزش نکرده ام چاق شده باشم ! ترازوی پرستار به پاوند بود. وزن کرد و نوشت 120 پاوند. من هم گفتم خوب می شه 60 کیلو دیگه ! (چه مهندسی هستم ماشالله) قبلش 62 کیلو بودم . بعد از این که پرستاره رفت رفتم روی ترازوی خودمان. دیدم شده ام 56 کیلو! من توی عمرم از 57 کیلو کمتر نبوده ام! وحشت برم داشت!
خبری از مطب دکتر نبود . زنگ زدم گفتند جواب عکس نیامده. ولی کمی بعد منشی اش زنگ زد و گفت جواب عکس آمده و باید بیایی دکتر ببیندت. رفتم گفت در قسمت بالای ریه ی چپ ات یک سایه دیده می شه. نگران نباش به احتمال زیاد چیزی نیست.موضوع کاهش وزن را بهش گفتم . جا خورد و دستش به وضوح به لرزه افتاد. به منشی اش گفت برایم از هر کلینیکی که می شود یک نوبت برای سی تی اسکن بگیرد.در کانادا به دلیل مجانی بودن خدمات تشخیصی ، معمولاً لیست انتظار برای این جور اسکن ها خیلی طولانی است. برای من وقت را به صورت اضطراری گرفنتد برای 12 روز بعد در شهری که یک ساعت ونیم با محل زندگی ما فاصله داشت. رفتیم و انجام دادیم و منتظر جواب شدیم. این قسمت انتظار از همه اش سخت تر بود. حالا دیگر برایم مسَلّم بود که حالم خراب است. نتیجه سی تی اسکن به دست دکتر رسید و من دوباره رفتم مطبش. گفت که سرطان در ریه و قسمتهایی از استخوان برگشته (متاستاز داده).برایم یک سری سونو گرافی از همه ی شکم نوشت با یک سری عکس کامل (ایکس ری) از تمام استخوان ها. گفت الان باید من تو را به یک سرطان شناس ارجاع بدهم ولی این کار طول می کشد .خودت بری بیمارستان و این عکس ها را نشان بدهی زودتر درمانت شروع می شود.کپی جواب اسکن را هم به من داد و در واقع مرخصم کرد.
توی برزخ دست و پا می زدم . همه ی برنامه های زندگی مان بهم ریخته بود.دلار یک شبه دوبرابر شده بود و شرکت ما نمی توانست در آمدش را در ایران دو برابر کند تا کفاف هزینه های ما را بدهد.(هنوز مثل الان سه برابر و نیم نشده بود!) کار هم که بی کار . باید منزل مسکونی مان را می فروختیم چون دیگر نمی توانستیم از پس اقساطش بربیاییم. شوهرم مجبور شد به صورت اضطراری برگردد ایران تا پولی از فامیل و آشنا قرض بکند و برگردد. من هم وقتی یک بار دیگر حمله ی سرفه بهم دست داد زنگ زدم به 911 و آنها هم آمبولانس فرستادند و مرا بردند بیمارستان . در بیمارستان مدارکم را که از قبل آماده کرده بودم و با خودم برده بودم را نشان دادم . یک شب توی راهروی بیمارستان روی تخت مخصوص آمبولانس ماندم . دوباره از من سی تی اسکن گرفتند و صبح پذیرشم کردند.
یک بار وقتی هنوز در فکر مها جرت نبودم و درایران شاغل بودم ، یک دکتر برای معاینه ی دوره ای کارکنان فرستادند به کارخانه ی محل کار ما. این دکتر از آن «خارج رفته » ها بود ! از من شماره ی پرسنلی ام را پرسید . گفتم 911 . گفت خیلی عجیبه این که شماره ی پلیسه! گفتم والله تا بحال بهش فکر نکرده بودم چون برای ما «خارج نرفته ها» 911 چیز خاصی نبود! خلاصه قسمت شد و ما هم 911 سواری کردیم . شانس آوردیم که سوار ماشین پلیس نشدیم!
به دایی ام که در کانادا زندگی می کرد زنگ زدم و او هم به بیمارستان آمد و آن شب هم پیش بچه ها ماند اما روز بعد باید برای ماموریت به خارج از کشور می رفت ، برای همین به دایی دیگرم که در آمریکا زندگی می کند زنگ زد و او هم لطف کرد این همه راه رانندگی کرد و آمد و تمام مدتی که من در بیمارستان بودم پیش بچه ها ماند .(بچه ها البته نوجوان هستند و از پس کارهای خودشان برمی آیند ولی برای مدت طولانی نمی شد تنهایشان گذاشت)
سرطان شناسی که بیمارستان برای من تعیین کرد یک خانم دکتر مسن و خوشپوش بود. اسم وسطش الیزابت هست برای همین دکتر الیزابت صدایش می کنیم. صبح که مرا به بخش منتقل کردند آمد و مرا ویزیت کرد. شمرده و آرام حرف می زد ولی صحبت هایش پر از کلماتی بود که معنایش را نمی فهمیدم. موقع صحبت کردن به گوشه پایین سمت راست خودش نگاه می کرد نه به چشم طرف مقابل . از من پرسید که آیا می دانم در ایران چه دارو هایی برای من استفاده شده ؟ همان گزارشی را دکتر ایران برای سفارت نوشته بود بهش نشان دادم. گفت خیلی عالی شد که تو این را همراه داشتی . کار من را راحت تر کردی. الان باید برایت نوبت بیاپسی (نمونه برداری از بافت زنده)ریه بگیرم تا معلوم شود سلول های سرطانی ریه از همان نوع حساس به هورمون هست که در سرطان سینه ات بوده ، یا نه. اگر این طور باشد و درمان را شروع کنیم 50 درصد احتمال دارد که موفق شویم سلول های سرطانی را کنترل کنیم.(حالا که فکرشو می کنم می بینم انگار عزراییل داشته روی بردن یا نبردن من شیر یا خط می کرده چون این جوری هم احتمالش همون 50 درصده!)
خوب نمونه برداری در همان بیمارستان و زیر دستگاه سی تی اسکن انجام شد. در همان لحظه فقط یک فشار حس کردم . ولی بعد از چند ساعت (فکر کنم چون بی حسی از بین رفت) درد زیادی در همان سمت نمونه برداری حس می کردم . دکترالیزابت گفت که سلول های سرطانی از نوع همان سرطان سینه بوده و درمان را شروع می کند. در بیمارستان چند روز اول 2-3 بار مرا جابجا کردند و در اتاق های چند تخته گذاشتند . ولی بعد از آن، تا آخرین روز بستری بودنم (که 20 روز طول کشید) به من اتاق خصوصی ایزوله دادند و برای ورود به اتاق همه لباس (گان) استریل می پوشیدند و ماسک. حسابی هم به من می رسیدند و تقریباً هر چه می خواستم برایم می آوردند (لابد فکر می کردند که این یارو رفتنی است !) . از همان روز اول قرص های استروئید (همان که ما در ایران می گوییم کورتون) را شروع کرده بودند. وقتی دکترالیزابت روز دوم دید سرفه ها هنوز ادامه دارد ، روزانه سه بار استفاده از ماسک استنشاقی (نپولایزر) مثل آن چیزی که برای مبتلایان به آسم گاهی استفاده می کنند را تجویز کرد. بعد از آن سرفه ها از بین رفت و به نظر می آمد بهتر شده ام ، اما ذهنم پر از سوال بود. بعضی وقتها دوباره از دکتر سوالی را که قبلاً پرسیده بودم ، می پرسیدم ، می گفت:  قبلاً جواب این سوال را داده ام ولی دوباره کامل توضیح می داد.
تفاوت سیستم بیمار و پزشک که در اینجا دیده ام در مقایسه با ایران این است که ، در اینجا پزشک باید مطلقاً به هر سوال شما درباره ی بیماری خودتان جواب بدهد و حق ندارد اطلاعات بیماری شما را به کسی (حتی نزدیکان ) بدهد. در حالی که دکتر در ایران (شاید با فرض اینکه شما چیزی از دکتری سرتان نمی شود ) هر طور شده از دادن اطلاعات به من خودداری می کرد (مثل موردی که درباره جراحم گفتم) و در مورد بیماران مبتلا به سرطان (شاید چون فکر می کنند ممکن هست خیلی بترسند ، یا نمی دانم به چه علت دیگری) مستقیماً با بیمار حرف نمی زنند و به نزدیکان یا همراه بیمار توضیح می دهند .
در کل دکترالیزابت برای من توضیح داد که بر خلاف چیزی که به ما (زنانی که سرطان سینه شان در مان شده و آزمایشات تومور مارکر شان کاملاً منفی هست) گفته اند ، 30 در صد از ما زنانِ درمان شده دچار متاستاز(عودِ سرطان در یک یا چند عضو دیگر بدن) می شویم . این بیماری غیر قابل درمان هست. متوسط طول عمر این زنان (همان 30 درصد که دچار متاستاز می شوند) بعد از تشخیص 2 تا 8 سال است. (این به این معنی نیست که زنانی وجود نداشته اند که 10 سال هم بعد از تشخیص عمر بکنند، بلکه فقط یک حقیقت آماری هست و درباره میانگین آماری بحث می کند). در ایران برای من آزمایشات تومور مارکر را به صورت ماهیانه و بعد سالیانه انجام می دادند وبر همان اساس گفته بودند که خوب شده ام . ولی در کانادا آزمایش تومور مارکر را از نظر کنترل سرطان سینه معتبر نمی دانند. ضمناً این موضوع که جراحم در ایران به من گفته بود (و خانم دکتر ایرنی در کاناد هم تایید می کرد)که بعد از 5 سال از درمان سرطان سینه و منفی بودن تومورمارکر ، شما کاملاً سالم بوده و شانس ابتلا مجددتان به سرطان مثل آدم های دیگر (که اصلاً مبتلا نشده اند) هست، کاملاً اشتباه است و همان طور که گفتم این احتمال 30 درصد است(حتی پس از 10 سال). کانادا یکی از کشور هایی است که تحقیقات بسیاری در این زمینه انجام داده و می دهد و بنابراین داروهایی برای کنترل این بیماری وجود دارد ، ولی هر بیمار طبعاً واکنشش نسبت به هر درمان متفاوت است و باید دید که کدام یک از داروهای موجود برای تو جواب می دهد. خصوصاً اینکه بیشتر داروهای موجود روی زنانی قابل استفاده هست که قبلاً یائسه شده باشند (من 42 سال داشتم و هنوز یائسه نشده بودم اگر چه مصرف مداوم تاموکسیفن نظم قاعدگی من را در طول 5 سال به هم زده بود و تنها چند ماه پس از قطع مصرف آن ، درست شده بود) بنابراین باید کاری کنیم که تخمدان های تو غیر فعال شوند .(دکتر گفت که امکان عمل کردن و برداشتن تخمدان های من را ندارد چون مشکل تنفسی دارم و زیر عمل بردن من خطرناک است )
دوره ی اول شیمی درمانی من در همان بیمارستان شروع شد. این دارو هم مثل همان داروهای قبلی (در ایران) بصورت درون رگی بود و عوارضی شبیه همان داروها داشت (تهوع ، سوزش معده ، اسهال یا یبوست ، ریزش مو) به علاوه ی یک عالمه عوارض دیگر(!) که در لیست بود (مثل سوزن سوزن شدن انگشت های دست و پا ، زخم های دهان و..) که من نداشتم . در بیمارستان من را زیر نظر داشتند و برای هر کدام از عوارض جانبی که بروز می کرد یک دارو می دادند.شوهرم بالاخره موفق شد پول مورد نظر را قرض کند و تبدیل به دلار کند و برگشت .در بیمارستان مرتب از من می پرسیدند شوهرت کی برمی گردد (دکترم می دانست که شوهرم نیست و من دو تا بچه دارم و کسی نیست که در صورت مرخص شدن از من مراقبت کند). بعد از اینکه یک ام آر آی هم انجام دادند (که مطمئن شوند که سرطان در نخاعم اثری نگذاشته ، چون دردِ ستون فقرات داشتم) با یک عالمه دارو مرخصم کردند .
ریزش مو که بعد از 2- 3 هفته شروع می شود ، این بار شدید تر بود (مژه و ابرو و حتی همه ی موی بدن) و بعد ازدر آمدن هم موها خیلی نازک تر بودند و جنسشان خیلی بد ترشده بود. قبل از اینکه موهایم کامل بریزد از شوهرم خواستم سرم را مثل دفعه قبل ماشین کند تا راحت تر باشم. کلاه گیس جدیدم را برای بیرون رفتن سرم می گذاشتم . خانه را برای فروش گذاشتیم و مدتی طول کشید تا خریدار مورد نظر پیدا شد. قرار شد که آخر سال تحصیلی (که فصل اسباب کشی هاست) خانه را تحویل بدهیم . در این مدت شیمی درمانی من ادامه داشت. تقریباً هر ماه گلبول های سفید خونم بخاطر شیمی درمانی کم می شد و دچار تب می شدم. در این جور موارد از قبل بهم گفته بودند که باید به اورژانس بیمارستان بروم و هر بار من را بستری می کردند و هر دفعه چند روز تا یک هفته یا ده روز نگه می داشتند و آمپول هایی به اسم نیوپاجِن تزریق می کردند تا تعداد گلبول های سفید دوباره بالا برود.این آمپول ها بسیار گران هست به همین دلیل دکتر الیزابت نمی توانست از همان اول آنها را تجویز کند تا من در خانه تزریق کنم ، بلکه باید چند بار دچار این عوارض می شدم تا این که می توانست سیستم درمانی را قانع کند که من به این دارو نیاز دارم (چون همان طور که گفتم برای همه عوارض یکسان نیست). بعد از آن آمپول ها را در همان بیمارستان می دادند تا در خانه در یخچال نگه دارم و هر روز پرستاری به خانه می فرستادند تا بصورت زیر پوستی تزریق کند.
در این مدت دوباره موعد برگشتن شوهرم به ایران رسید . من هم باید دنبال آپارتمانی برای اجاره می گشتم که هم توان پرداخت اجاره اش را داشته باشیم ، هم نزدیک بیمارستان باشد و هم مدرسه ی خوب برای بچه ها نزدیکش باشد و هم به اتوبوس دسترسی باشد برای موقعی که احیاناً حالم خراب هست و نتوانم رانندگی کنم (که بچه ها بتوانند با اتوبوس رفت و آمد کنند).
بالاخره بعد از مدتی این در و آن در زدن جای مورد نظر را پیدا کردم و اسباب کشی و انتقال خط تلفن و اینترنت و کابل تلویزیون وباقی قضایا را هم هماهنگ کردم . شوهرم درست به موقع رسید که بتوانیم اسباب کشی کنیم چند ماهی ماند و دوباره کمی بعد از شروع سال تحصیلی جدید رفت . دکتر الیزابت هر سه ماه حین انجام شیمی درمانی سی تی اسکن می گرفت . در این مرحله که 9 ماه از شروع شیمی درمانی گذشته بود ، دکترالیزابت معتقد بود که آن نوع درمان دیگر کمکی به من نمی کند و سرطان پیشرفت کرده. برای همین نوع درمان را عوض کرد و یک نوع قرص به من داد که روزی 7 عدد باید می خوردم! حالم به سرعت رو به بد شدن رفت و دوباره کارم به اورژانس کشید .این باربرای رسیدگی به بچه ها از یک عده از دوستان ایرانی کمک گرفتم . این دو خانواده ، دوستانی بودند که شوهرم در کلاس زبان پیدا کرده بود .خیلی مهربان بودند و نه تنها به بچه ها سر زدند بلکه به ملاقات من در بیمارستان هم می آمدند و برای مرخص شدنم هم آمدند و مرا به خانه رساندند.
دکترالیزابت باز هم درمان را عوض کرد. این بار هفته ای یک بار دو نوع دارو بصورت درون رگی تزریق می کردند . این داروها برخلاف قبلی ها تا الان که خوب بوده . شش ماه این درمان را ادامه داده ام و دکتر الیزابت که دیگر داشت بازنشسته می شد به من گفت که این دارو در کلیه ها اثر تجمعی دارد و دیگر نمی شود آن را ادامه داد.
هنوز نمی دانم چه درمان های دیگری برایم در نظر گرفته می شود و دکتر جدیدم چطور خواهد بود ولی الان خوشحالم که امروز سومین سالگرد ورودم به کانادا را پشت سر گذاشته ام و هنوز زنده ام. باور ندارم که آدم هایی که با بیماری های سخت زندگی می کنند ، توانایی خاصی دارند ، یا شجاع و.... هستند. این توانایی به طور بالقوه در همه ی انسان ها هست. اگر این طور نبود که نسل انسان ها خیلی قبل منقرض می شد!
چند روز قبل آرایشگاه رفته بودم ، خانم آرایشگر ازم پرسید که چطور با این موضوع کنار آمده ام. گفتم که اگر منظورتان کنار آمدن با این حقیقت هست که «می میرم» ، باید بگویم:  خوب به خودم می گویم همه می میرند! هیچ کس شانس این را ندارد که تعداد روزهای باقی مانده اش را بداند. من هم ندارم . فرقش برای آدم های مثل من این است که این «حقیقت» برایمان به «واقعیت» تبدیل می شود. یاد می گیریم که با آن زندگی کنیم. این طوری تا جایی که می شود چیزی را «برای یک موقعیت خاص» کنار نمی گذاریم و کاری که خوشحالمان می کند را برای اینکه «یک روزی» انجامش دهیم به تعویق نمی اندازیم ، چون هر روز برای ما یک روز خاص هست. یک روز دیگر از باقیمانده ی روزهایی که زنده هستیم.

۳ تیر ۱۳۹۲

قسمت اول: زنگ اول داستان اول

بعد از داستان عاشقانه خود تصمیم گرفتم 7 داستان تاثیر گذار از زندگی واقعی 7 نفر از خوانندگانم را در وبلاگ منتشر کنم. این را در فیس بوک مطرح کردم و نوشتم اگر کسی مایل است بی درنگ، زنگ اول را بزند. هیچ گاه فکر نمی کردم داستان اول این اندازه تاثیر گذار و زیبا نوشته شده باشد به طوری که  ناچار شدم بی دخل و تصرف و دقیقاً همان طور که او نوشته است، داستانش را باز نشر نمایم.

از هر چی بدت بیاد سرت می یاد. اینو قدیمیا می گفتن. مامانم پشت بندشم می گفت : "پس ،از هیچی بدت نیاد."
ولی من با این که هیچ وقت نمی گفتم از سرطان بدم میاد. به خصوص سرطان سینه. نمی دونم با اینکه بروز نمی دادم از کجا فهمید ازش بدم میاد که سرم اومد!!
از بچگی با مفهوم سرطان آشنا بودم. جز اینکه به خاطر علاقه بابام خونه ی ما همیشه پر از کتاب پزشکی بود و من به محض یاد گیری خوندن ، تو هر کتابی از جمله اونا سرک می کشیدم، در فامیل دور و نزدیک پر بودن  از کسانی که تو جوونی یا پیری از سرطان مرده بودن. منصور برادر زن عموم که شوهر دختر دایی پدرم هم بود(هر چند هیچ وقت ندیده بودمش)، پدر بزرگ پدری ام (هر چند وقتی خیلی کوچیک بودم مرد و خاطره ای ازش ندارم) مادر بزرگ پدری ام (که می گفتن وقتی به خاطر درد مرموز و مداوم شکمش جراحی اش کردن ، سرطان تمام امعا و احشاشو گرفته بوده و واسه همین قید درمان رو زدن و شکمو دوباره دوختن). باعث می شدن فکر کنم من هم حتما به همین مرض می میرم. بعد ها وقتی زن دایی ام هم سرطان سینه گرفت و بعد از چند سال مرد ، من دیگه بزرگ شده بودم و کلی چیزا از سرطان سینه می دونستم.
فاکتور های ریسک سرطان و مخصوصا سرطان سینه رو از حفظ بودم.
تو خونه ی ما هیچ وقت کسی سیگاری نبود. تو سالهای شروع جوونی چند بار سیگارو امتحان کردم ولی خوشم نیومد. بعد ها شوهرم هم سیگاری نبود.
تو فامیل درجه یک و دوی مادری ام کسی سرطان سینه نداشت.اصلا فامیل در جه یک و دو کجا بود؟! مامانم که خاله و خواهر نداشت! تمام خاله های مادرم ناتنی بودند جز یکی که کمی شیرین عقل بود و جز این،  مرض دیگه ای نداشت. تو فامیل پدری هم کسی این مرض رو نداشت.عمه ام گاهی توده هایی تو سینه اش داشت ولی همیشه خوش خیم از آب در میومدن.
دو تا بچه ام رو قبل از سی سالگی بدنیا آوردم و خودم شیرشون دادم، هر کدوم هفده ماه.
تو فامیل همه خانواده ما رو دست می انداختن،  بس که به سرطان زا بودن و نبودن هر چیزی گیر می دادیم. این وسواس از بابام شروع شد ولی خیلی زود دامن گیر همه ی ما شد. خونواده ی ما قبل از همه استفاده از ظرف های ملامین رو کنار گذاشت. حتی اون بشقاب های خوشگل ملامین که مامان تازگی خریده بود و هر کدوم یه رنگ بود  و من خیلی دوستشون داشتم  ، به محض اینکه بابام اولین مقاله علمی درباره سرطان زا بودن "خوردن غذای داغ در ظروف ملامین" رو خوند ،همه بشقاب ها  از زیر گلدون ها سر در آوردن. اون وقتا حتی با وجود این که وضع اقتصادی مردم نزدیک به هم بود و به اصطلاح "شکاف طبقاتی" زیاد عمیق نبود، اغلب مردم از ظروف رنگ و وارنگ ملامین استفاده می کردند. تقریبا تازه به اون ها عادت کرده بودند و ظروف سنگین چینی یا کج و کوله و سوراخ شده رویی رو کنار گذاشته بودند.این ظرف های زیبا و ارزون و سبک،  علاوه بر این که خطر شکستنشون خیلی کمتر بود ، از نظر رنگ و تنوع هم به ظروف دیگه برتری داشتن. ملامین به هر شکلی در میومد و سر هر سفره ای جا می گرفت. از پارچ شکیل دوغ و شربت گرفته تا گوشت کوب دیزی! حتی کدبانو های وسواسی هم  گاهی جلوی مهمون های" رودرواسی دار"  ظروف نوی ملامین می گذاشتند. همه ی این ها تا وقتی بود که انگ ناجور "سرطان زایی" به این اجناس طفل معصوم نخورده بود و قصاص قبل از جنایت نشده بود.البته طبق معمول این خبر ها خیلی قبل از اون که تو رسانه ها پخش بشه و مدت ها قبل از اینکه دهن به دهن بچرخه و کسی اونا رو عملی کنه، تو خونه ی ما بخش نامه اش صادر شده و عملیاتی شده بود!
روش معاینه سینه ها رو با این که تو ی کتاب خونده و بلد بودم و گاه گداری انجام میدادم، بعد از اینکه خاله ی شوهرم سرطان سینه گرفت پیش دکتر رفتم و خواستم علاوه بر اینکه مطمئن می شم هیچ غده ای وجود نداره روش عملی اش رو هم مطمئن بشم که درست انجام میدم یا نه؟
با همه ی اینها وقتی تو سی و هفت سالگی توده ای رو توی معاینه دستی خودم لمس کردم،ضمن اینکه تقریبا مطمئن بودم غده خوش خیم نیست، بازم شوکه شدم. مسخره است که بگم انتظارشو نداشتم. این همه مقدمه چیدم که بگم انتظارشو داشتم ، ولی شاید توقع شو نداشتم. شاید انتظار داشتم زندگی این مورد رو بی خیال ما بشه! نمی دونم چه انتظاری داشتم ولی هر چی بود اینقدر شوکه بودم که حتی نپرسیدم :"چرا من؟" این سوال مدتها بعد اومد.
خوب ، حالا چی؟ حالا باید چیکار کنم؟ معلومه باید برم پیش دکتر . ولی کدوم دکتر؟ همه فکر می کنند زن ها هر چیزشون میشه باید برن دکترمتخصص زنان! من هم تا اون موقع همین طور فکر میکردم. غافل از اینکه خود دکتر ها ی زنان فکر می کنن تخصصشون فقط پایین تنه زن هاست و جز معاینه داخلی به چیزی توجه نشون نمیدن. البته این قدر عقل شون میرسه که باید ماموگرافی کنن. اما تو تفسیر نتایج ماموگرافی ها مثل " چی "  توی "گلاب به روتون" می مونن! یا دوباره میفرستنت سونوگرافی ، یا پاست می دن به یکی دیگه. بعد از چند تا از این رفت و آمد ها ، به جز دکتر اولی که نظری نداد، یکی شون گفت "برو خانم خیالاتی شدی، هیچیت نیست ، تو انگار برنامه های تلویزیونو زیاد میبینی." بعدی گفت : "برات نوبت می زنم بیمارستان ...... که فردا تکه برداری و آزمایش کنیم ببینم چیه" که شوهرم مخالفت کرد و گفت :"حالا نمی خواد فوری خودتو بسپری به تیغ جراح .... بیا پیش این دکتر جراح  که فامیلمونه برو و بعد تصمیم بگیر." ما هم رفتیم و ایشونم به مشت قرص خیلی معمولی نوشت و گفت :"نمک نخور ، قهوه نخور ، آجیل نخور ، سویا نخور..........یه ماه دیگه هم بیا ببینمت." اصلا هم زیر بار سوال های من در مورد این که بالاخره بیمار هستم یانه  نرفت و بازم فقط حرف خودشو تکرار کرد: "گفتم که : نمک نخور............یه ماه دیگه هم بیا ببینمت."
 از اونجایی که آدم (البته آدم عادی) همیشه ترجیح میده فکر کنه سالمه و مشکلی نداره، من هم ترجیح دادم بهش فکر نکنم. قرص ها چند جور ویتامین بودن و یه جور مسکن، که از اون جایی که بدن خودم منبع ویتامینه و دردی هم حس نمیکردم که مسکن بخواد ، دارو ها رو هم نخوردم، و موضوع رو هم فراموش کردم چون در همین حین نامه ای از سفارت کانادا درسوریه دریافت کردم که برای مهلت امتحان IELTS برام ضرب الاجل تعیین کرده بود بنابراین فورا لازم بود که وقت امتحان بگیرم و آماده ی امتحان بشم. مدت ها برای اینکه خبری از پرونده ی مهاجرتمون بشه پس به تنها چیزی که فکر نمی کردم توده ی لعنتی بود. دوماه ونیم بیشتر برای این امتحان وقت نداشتم. در شهری که زندگی میکردم دسترسی به کلاس های خاص این امتحان نبود باید خودم می خوندم. کار و زندگی و بچه ها هم که سرجای خودش.
وقتی موقع امتحان و رفتن به تهران برای امتحان دادن شد چند ماهی از شروع ماجرا گذشته بود. تازه اون وقت بود که  متوجه شدم
 توده به حدی بزرگ شده که از یه زاویه خاص از روی پوست هم راحت دیده میشه و تازه به وقتایی هم تیر میکشه. قرار شد بعد امتحان ، دوباره یه سر هم  برم پیش همون جراح که گفته بود ماه دیگه بیا.
من هم رفتم ولی او با یک معاینه فوری شروع کرد به داد و بیداد که: "مگه من نگفتم ماه دیگه بیا" هر چی براش اما و اگر آوردم و گفتم: "آخه شما هیچ توضیحی ندادین....." بازم داد و بیداد کرد و گفت :" مگه من بیکارم که به کسی الکی بگم ماه دیگه بیا ، من اون قدر مریض دارم که بهشون میگم نیایید دیگه" . بدون اینکه لازم بدونه نظر منو هم بخواد ، برای اولین فرصت خودش برام نوبت عمل  گذاشت و فقط به من یه توضیحاتی داد که حین عمل یه نمونه برداری سریع میکنن واگر نتیجه سرطانی بودن توده مثبت باشه (که به نظر دکتر مال من حتما بود) ، فورا عمل را ادامه می دهند و نتیجه اینکه طبق روش دکتر، همه ی سینه را برمیداشتند. کلا این دکتر به روش عمل پارشیال، یعنی فقط برداشتن یک قسمت از سینه ، اصلا عقیده نداشت.
دکتر من که قبلا گفتم جراح عمومی بود قد کوتاه و خیلی پیر بود.این جراح از فامیل های درجه 3 سببی شوهرم محسوب می شد (اصلا اگر چنین نسبتی فامیل حساب بشه!)  وبه همین دلیل اطرافیان اطمینان خاصی به کارش داشتند. متناسب با قد کوتاهش دستان کوچکی هم داشت که با وجود اینکه پیر و خشکیده به نظر می رسیدند، بی اختیار فکر می کردم امتیاز خوبی برای حرفه اش به شمار می اومد. موقع معاینه طوری دست هایش را روی بدن حرکت می داد که ناچار بودم فکر کنم "با انگشتانش می بیند"!  و تنها به یافته ها یی که با انگشتانش به آنها می رسید برای تشخیص بها می داد. موقع معاینه تمام توجهش به چیزی بود که لمس می کرد و در تمام مدت معاینه نه حرف میزد و نه اجازه میداد بیمار یا همراه او صحبت کنه. با وجود نخوت و خودپسندی که به نظر می رسید خصوصیت جبلی او بود. در موقع معاینه تمام توجهش به بیمار بود. قبل از عمل و حین معاینه به من گفت : "نگران نباش من در سال حدود 50 تا سینه را برمی دارم!" بنده خدا شاید فکر می کرد گفتن این حرف به من آرامش و اطمینان می ده!
توی ریکاوری یادم هست که به هوش آمدم و دستم را به طرف سینه او آوردم و از پرستاری که بالای سرم آمد پرسیدم :"برداشتند"؟
 گفت :"آره"
از هوش رفتم و وقتی دوباره کمی هوشیار شدم توی بخش بودم و ملاقاتی ها  هم قبل از من رسیده بودند به من گفتند عمل 5 ساعت طول کشیده. راستش در اون لحظه اصلا نمی خواستم کسی اون جا باشه. دیدن نگرانی نزدیکان و بخصوص اون هایی که گریه می کردند حالم رو بد می کرد. فقط می خواستم همسرم هر چه زودتر برسد. (چون همون طور که گفتم من برای عمل جراحی به تهران نیامده بودم)
یک هفته بیمارستان بودم . دوهفته بعد از مرخص شدن شیمی درمانی شروع شد. زیر نظر انکولوژیست. راستش من تا اون موقع حتی نمی دونستم چنین تخصصی و جود داره.  باید هر ماه در روز مشخص داروهایی را که دکتر نسخه می کرد از"هلال احمر" یا "سیزده آبان "تهیه می کردم این داروها باید در شرایط خاصی حمل شود. (دور از نور و داخل یخ). داروها را همراه خودم به کلینیک می بردم و یک خانم که اتفاقاً هیچ تحصیلات پرستاری یا بهیاری نداشت و فقط براساس تجربه کار می کرد (مثلا زیر نظر دکتر که اغلب در کلینیک نبود) دارو را از طریق درون رگی (سرم یا آی وی) مخلوط و تزریق می کرد! بماند که بیمارا  زیر سرم هر بار هفت بار جور جون می دادند.
توی کلینیک شانس آشنا شدن با بیماران سرطانی دیگه رو داشتم. از شهر های مختلف کشور برای درمان سرطان های مختلف می آمدند. جالب اینکه اغلب زنان و آن هم زنان جوان نوبت شیمی درمانی شون با من همزمان می شد. بعضی ها با خودشون کنار آمده بودند و می شد با هم حرف بزنیم و بعضی اصلا مایل به حرف زدن نبودند و بعضی چنان بی تابی می کردند که باعث تعجب همه می شد.
به هر حال این دوره 12 جلسه ای هر ماه دوبار به فاصله یک هفته ، تمام شد. بعد از دوهفته از جلسه دوم موهام شروع به ریزش کرد و فقط مقدار کمی موند که همه رو ماشین کردم. برای بیرون زیر روسری یا شال سر بند های کوچک رنگی می بستم. برای مهمانی (این قدر روم زیاد بود که با این هیبت یک عروسی هم رفتم !)  و البته از  کلاه گیس هم استفاده می کردم.
بعد از شیمی در مانی 25 جلسه هر هفته 5 بار پرتو درمانی ام کردند. پرتو درمانی در یک کلینیک دیگه انجام می شد که هر چند زیر نظر انکولوژیست قرار بود باشه، ولی من اثری ازش در این یکی کلینیک هرگز ندیدم. روش کار به این شکل  که ابتدا نا حیه مورد نظر رو با ماژیک معمولی و خط کش اندازه گیری و علامت گذاری می کنند. (ناحیه ای که تومور یا در مورد من غدد لنفاوی درگیر سرطان وجود دارد) . با توجه به اینکه نباید در طول مدت پرتو درمانی(یک ماه یا بیشتر) به ناحیه مورد نظر آب بخورد( چون باعث زخم شدن و ور آمدن پوست می شود) این علامت ها تا پایان دوره همان جا می مانند.
در هر جلسه تکنیسین (که مال من یک دختر خانم جوان و شیک و ترگل ورگل بود) من را روی تخت در اتاق اشعه در جای درست تنظیم می کرد. بعد بیرون می رفت و دستگاه را روشن می کرد. من چیزی به جز گرما ی خفیف و صدای جزیی دستگاه و یک با ر جابجایی زاویه دستگاه چیزی حس نمی کردم. یک ربع طول می کشید و تمام.
من برای این جلسات هر روز با تاکسی های خطی از کرج به تهران می آمدم. محل کلینیک میدان ولیعصر بود. کوچه ای که پشت ساندویچ هایداست. خیلی روزها ناهارم رو اون جا می خوردم! بعضی روزها در کلینیک باز نشده ما بیمارها پشت در صف می کشیدیم و با همدیگه در مورد انواع سرطان ها مون بحث و گفتگو می کردیم و این  باعث می شد که گذشت زمان رو حس نکنیم و کلی چیز جدید یاد بگیریم. البته خیلی ها هم دوست ندارند در مورد بیمارشون حرف بزنند و حتی بردن اسم سرطان هم براشون ثقیل است.
به هر حال این یک ماه هم تموم شد . در ناحیه ی پرتو درمانی همون طور که از قبل به ما گفته بودند رنگ پوست تیره شده و مثل سوختگی بود. من یک حرارت و تورمی هم حس می کردم ولی فکر می کردم طبیعی است و مربوط به سوختگی است. حتی تب و لرز هم داشتم ولی فکر کردم سرما خوردم! (خوش خیالی هم بد دردی است نه؟!)
به هر حال آزمایش خون ماهیانه را که دادم (که تا یکسال هر ماه باید می دادم و بعد از آن هر سه ماه یکبار و بعد هر شش ماه) از آزمایشگاه زنگ زدند و گفتند:  گلبول های سفید خونت به شدت بالاست و باید سریعا به دکتر مراجعه کنی.
در عین حال تورم چرکی که زیر پوست ایجاد شده بود سر باز کرد و با کمال تعجب و شوک من چیزی نزدیک به 500 سی سی ترشح چرکی بیرون زد!!! و تا خودم را به دکتر رساندم همین طور ادامه داشت. جالبه  که در همین حال انکولوژیست هم مرا نپذیرفت و گفت: مربوط به جراحیت می شود.
جراح هم به نظر سر در گم می آمد و جوابی برای این سوال که چرا این طور شده نداشت. نزدیک تعطیلات عاشورا و تاسوعا بود بنابراین دکتر جراح گفت بستری کردنت بی فایده است بهتر هست که داروها را خودت بگیری و بدهی کلینیک بیرون از بییمارستان برایت تزریق کنند(درون رگی) داروها،  آنتی بیوتیک های بسیار قوی و بسیا رگران بودند و دوره ی درمان یک هفته که در این مدت بایستی سرم به من وصل می بود و سر ساعت یک نفر دارو را از طریق آن به من تزرق می کرد.
بگذریم که برای گرفتن رگ  چه زجری کشیدم و چه مقدار خون ازمن رفت! برای این که کسانی که شیمی در مانی می کنند رگ های خونی شان بسیار نازک و شکننده می شود و فقط اشخاص متخصص می توانند از آنها رگ بگیرند و حتی در همان حال  هم ممکن است هر آن دیواره رگ فرو بریزد و موجب تورم و آسیب های جدی شود. گذشته از این کسانی که به دلیل سرطان سینه غدد لنفاویشان را بر می دارند، به دلیل اینکه در دستِ سمت عمل جریان لنف دیگر به شکل عادی انجام نمی شود ، و خطر تورم و عفونت وجود دارد، به هیچ عنوان مجاز به تزریق یا گرفتن رگ از آن دست نیستند.
بعد از آن کم کم به زندگی عادی برگشتم . به جز دستم که باید مراقبت های لازم را از آن به عمل می آوردم(که نسوزد و نبرد و زخم نشود چون به دلیلی که در بالا گفتم خوب نمی شود، بقیه ی چیزها به حالت عادی برگشت . من به محل زندگی ام برگشتم (چون برای یکسال برای پیگیری درمان و ازمایش ها یم در تهران(کرج) مانده بودم. ولی سر کارم بر نگشتم چون احساس می کردم توانایی ادامه کار در آن محیط استرس زا را دیگر ندارم. بنابراین استعفا دادم وحق سنواتم را گرفتم. با همسرم یک شرکت خصوصی ثبت کردیم و در زمینه ی متفاوتی مشغول کار شدیم.
بعد از سه سال از شروع سرطان ، وقتی دیگر مراجعه ام به دکتر هر سال یک بار بود، تصمیم گرفتم که شیوه زندگی ام را سالم تر کنم. در کنار نخوردن موارد مضر (مثل غذا های پروسس شده) و کنار گذاشتن کامل قند و شکر (که بزرگ ترین عامل افزایش وزنم بود) و خوردن سبزیجات به مقدار خیلی زیاد ، ورزش روزانه را به طور جدی در برنامه ام گنجاندم. هر روز حداقل یک ساعت ترد میل. هر زمان فرصت بود پیاده روی و حداقل یک ربع حرکات استقامتی مثل دراز نشست و پا دوچرخه و شنا و حرکات کششی و هر چی بلد بودم! آن قدر در این کار جدیت به خرج دادم که همه تعجب می کردند. حتی خودم! در واقع همین طور که پیشرفت می کردم انگیزه ام  بیشتر می شد. ظرف یک سال نه تنها اضافه وزنم از بین رفت، بلکه چنان ورزیده و سر حال بودم که احساس می کردم هیچ بیماری نمی تواند بر من غلبه کنه (حتی سرطان!)
جالب این که بعد از لاغر شدن تازه فهمیدم علت اون عفونت بعد از پرتو درمانی چی بود! یک تکه پلاستیک که از موقع عمل توی بدن (زیر پوست ) جا مانده بود !
فکر می کنید جراح محترم چی گقت؟ (این و وقتی بهش گفتم که داشتم برای جواب آزمایشات پزشکی مربوط به اقامت کانادا ازش نامه می گرفتم ) گفت : " تو که داری می ری بده همون جا برات درش بیارن!"
من هم همین کارو کردم! ولی این داستان جداگانه ای است که باید سر فرصت برایتان بنویسم.


۳۰ خرداد ۱۳۹۲

برای ماندن در تاریخ


5 بهمن 75
"دیشب دوباره او را دیدم. دلنشین تر، مهربان تر و زیباتر از آخرین تصویری بودکه از او در ذهنم مانده بود،‌ گردن باریک و دراز، صورت آفتاب سوخته،‌ موهای قرمز کوتاه،‌ تی شرت سفید، شلوار لی!
باید او را دو دستی نگه می داشتم،‌ اما نمی توانستم، ظرفیتش را نداشتم، کم آورده بودم من تشنه یک جرعه آب بودم ولی ازدواج رها شدن در اقیانوس بود،‌ وحشت زده شده بودم، نمی دانستم این وادی این اندازه مهیب است و نمی دانستم  باید با او چه کنم، او تصور مرا در مورد زن ها بر هم زده بود،‌ زن های آرام، زن های لطیف، زن هایی که می شد روبرویشان نشست و مدت ها نوازششان کرد بدون آن که پلک بزنند. اما او آرام و قرار نداشت و این مرا می ترساند. 
 دردناک است خیلی دیر فهمیدم که من فقط برای رسیدن به او نقشه کشیده بودم اما برای با او بودن هیچ برنامه ای نداشتم. من یک جوان بیکار و عاشق بودم که از معشوق همه چیزش را می خواستم و او یک دختر مستقل و پرجنب و جوش،‌ من در جستجوی او بودم و او در جستجوی دنیا!
چهار ماه دوام آوردم، چهار ماهی که برایم چهار هزار سال گذشت،‌باید سخت و بی وقفه کار می کردم تا  دلتنگی ام را برای شنیدن صدایش یا دیدن بازیگوشی هایش تحمل کنم.
و تحمل کردم تا دیشب،
نمی دانستم به میهمانی خانه فردین می آید یا نه، اما می دانستم او هم دعوت شده است. بی تاب آمدنش بودم و وحشت این را داشتم نکند نیاید یا از آمدن پشیمان شود.
اما عاقبت آمد با یک پیراهن مشکی گلدار و یک خنده دلنشین و موهای مجعد قهوه ای که روی شانه هایش ریخته بود.او آمد و تمام خاطرات خوب را با خودش آورد. با هم دست دادیم، در چشم هم خیره شدیم، لحظاتی که زمان و مکان متوقف مانده بود. در سرتاسر شب دزدانه در میان جمع همدیگر را جستجو می کردیم.
تا این که بالاخره کنار پنجره، تنها گیرش آوردم سیب بزرگی گاز می زد،‌ 
کنارش ایستادم  و گفتم: دلم برایت تنگ شده بود، چقدر زیباتر شدی.
با ناباوری نگاهم کرد و باخنده گفت: الان در این صحنه بهتر بود ما کنار پنجره سیگار می کشیدیم! و دودش را توی صورت هم فوت می کردیم.
گفتم: این چیزها مال توی فیلم هاست مردها ترجیح می دهند لب و دندان زن ها بوی سیب بدهد نه بوی توتون.
گفت: اوه ه چه پررو شدی! تو هم الان داشتی سیگار می کشیدی، به ترجیحات زن ها فکر کردی؟
گفتم: ترجیحات زن ها را ول کن، خودت چه دوست داری؟
به وضوح سرخ شد و با دستپاچگی گفت: بهتره سیگار نکشی! بیا بقیه این سیب را هم بخور، تو همیشه من را شوکه می کنی، تو را به خدا این طور به من نگاه نکن خجالت می کشم. من می روم اگر بیشتر این جا بایستم و با تو حرف بزنم قلبم از حرکت می ایستد.
دستش را گرفتم و نگهش داشتم گفتم: پیرهنت خیلی قشنگه، بهت می آد.
گفت: آره خودم می دونم خیلی روش کار کردم.
گفتم: خودت دوختی؟ مگرخیاطی هم بلد بودی؟
گفت: نه پیراهن خواهرمه روی خواهرم کار کردم تا راضیش کردم کوتاهش کنه و تقدیمش کنه به من.
خندیدم و گفتم: ای بد اصفهانی، هرچند خوب کاری کردی معلومه به تو بیشتر می آید.
تمام شب به او نگاه کردم. می گفت و می خندید و شوخی می کرد اما آرام تر شده بود، حتی می دیدم گاهی سر می چرخاند و دنبال من می گردد!
 عاقبت دوباره توی آشپزخانه غافل گیرش کردم گفت: من رو تعقیب نکن دستپاچه می شم،
دستش را با لیوان آبی که گرفته بود بالا آوردم و گفتم: لذت می برم از این که هنوز به من فکر می کنی و حلقه را در نیاوردی! ببین من هم حلقه ام را در نیاورده ام.
با خنده گفت: زیاد امیدوار نباش حلقه را برای اینکه دیگه کسی مزاحمم نشه در نیاوردم.
گفتم: خوبه،‌ ولی من با این چیزها میدان را خالی نمی کنم، قصد دارم از حالا به بعد با حلقه و بی حلقه مزاحمت باشم.
آهسته در گوشم گفت: پررو نشو، من هنوز اصل گواهی را دارم! اونی که پاره کردی کپی بود.
گفتم: اصل قضیه وقتی تغییر کند، اصل گواهی از اعتبار می افتد!

ماچاره ای جز با هم بودن ‌و با هم زندگی کردن نداریم، این ها را نوشتم تا بدانی هنوز چقدر دوستت دارم. بعدها این هم خاطره می شود این که شیرین ترین بوسه هایمان را در آشپزخانه ی فردین رد و بدل کردیم و این که آن آشپزخانه چه جای مقدسی بود برای نزدیک کردن دل های ما به همدیگر.
و برای ماندن در تاریخ می نویسم قفل کردن در آشپزخانه ترفند خودم بود شخص دیگری در را به روی ما قفل نکرد، بعدها شاید کسی پیدا شود کلید را از داخل خاک گلدان خالی کنار پنجره پیدا کند، کاشتمش تا روزی سبز شود! " 

۲۹ خرداد ۱۳۹۲

گواهی "خود را شناختن"


در روز موعود با نگاه کردن به وضعیت کواکب و روز و ساعت سعد  به خانم دکتر دری در میدان تجریش مراجعه کرده و  درخواست یک گواهی بکارت نمودم. او هم دست به کار شد! و پس از اطمینان از مدعای مطرح شده گواهی را صادر کرد،  به همان روز و ساعت!
اگرچه ممکن است در آن روزها در زوایای تاریک  ذهنم جنبه فان بودن گواهی مد نظر بوده باشد  اما حرکت متحجرانه ام به مذاق او خوش نیامد.
 وقتی برای اولین بار گواهی را نشانش دادم و گفتم: البته ممکن است تو مردی با رابطه های مشکوک باشی( یکی دو موردی  که از دفتر خاطراتش دریافت کرده و بی رحمانه به رخش می کشیدم) اما من دختر از زیر بته به عمل آمده ای نیستم و خودم تصمیم می گیرم چه وقت باید چه اتفاقی بیفتد و تو حق نداری به من زور بگویی یا با من مثل دوست دخترهایت رفتار کنی!
 منزجر شد، خون به صورتش دوید ، همانطور که حدس می زدم گواهی را پاره کرد( البته من اصلش را با شش هفت کپی دیگر هنوز که هنوز است نگه داشته ام!) آقای خانه به قدری عصبانی شد که به جد گفت: دیگر هیچ تمایلی به ادامه ازدواج با من ندارد و حاضر است حتی زودتر از قول و قرارمان از هم جدا شویم.
رابطه میان ما سرد شده بود. مصمم بودیم حتما از هم جدا شویم، اما به پیشنهاد من قرار شد به خاطر خانواده هایمان پنج شش ماهی همه چیز را پنهان نگاه داریم، خوشبختانه در آن زمان مادر و پدر من تصمیم به اقامت در شهرستان قزوین گرفته بودند و به همین دلیل با فاصله ای که میان ما می افتاد کمتر کسی می فهمید بین من و او چه می گذرد و به این ترتیب بود که روزگار جدایی ما آغاز شد، روزگار بدون دیدار، بدون تماس، روزگار سرد و ناگواری که البته برای من بسیار آموزنده بود.
آقای خانه برای آن که مجبور به دیدن من نباشد یک ترم مرخصی گرفت و در یک کارگاه مجسمه سازی مشغول به کار شد. من خودم را سرگرم دانشگاه رفتن، درس خواندن و کار نیمه وقت در یک روزنامه کردم، چهار ماه تمام میان ما یخ بندان کامل حکم فرما شد. نه من او را می دیدم و نه او مرا و نه هیچ پیغام یا خبری از هم داشتیم.
من معتقد هستم جدایی ها،‌ عشق های نافرجام، اندوه های بزرگ،‌ آدم را پخته می کند،‌ مثل کوره سفال پزی می ماند، سفال پخته شده  گاهی تا چند هزار درجه گرما را تحمل می کند اما این آتش و گرما مقاومتش را بیشتر می کند،  من فرصت کرده بودم ساعت های زیادی را به فکر کردن در مورد رفتارهایم،‌ دل مشغولی هایم، آدم هایی که دوستشان می داشتم و ارزشی که این آدم ها برایم داشتند بگذراندم، من باید تغییرات را از خود  آغاز می کردم، من عجول بودم، زود عصبانی می شدم،‌ حاضر جواب بی سیاستی بودم.  لجبازی ام بیشتر اوقات مرا حقیر می کرد. برای لذت های زندگی ارزش زیادی قائل نبودم. من بیشتر مواقع برای آن که زن سرسختی به نظر بیایم نقش بازی می کردم. من مغرور بودم و به همین خاطر از اعتراف به دوست داشتن می هراسیدم. من ادعای روشنفکری داشتم و چون روشنفکر جماعت  را آدم های بدون عشقی می پنداشتم،‌ عشاق را تحقیر می کردم. من ادعای شجاعت داشتم اما ترسو بودم. اگر چه می گفتم نیست اما گذشته ی آدم ها برای من مهمتر از حالشان بود. من فکر می کردم اعتماد به نفس زیادی دارم اما در وادی عمل من فاقد اعتماد به نفس کافی بودم. من فکر می کردم کسی که دوستم دارد را می بینم اما حتی قادر به دیدن سایه او هم نبودم. برای قوی بودن توانایی های زنانه ام را نادیده گرفته و بیشتر بر روی جسارت های مردانه ام سرمایه گذاری می کردم. من از ذکاوتم به خوبی استفاده نمی کردم،  من عاشقی نمی دانستم، خودخواه بودم، ‌ من به قضاوت دیگران بیش از رضایت خاطر خود اهمیت می دادم.
خلاصه دورانی بود که من در کوره زندگی آتش و گرما را تحمل می کردم و یاد می گرفتم گواهی "خود را شناختن" بیش از گواهی بکارت برایم کاربرد دارد.

۲۸ خرداد ۱۳۹۲

سنگ تمام

روزهای آخر سفر کاری، جان کندنی اجتناب ناپذیر می نمود،‌ خسته بودم صبرم تمام شده بود، آفتاب سوخته شده  و حتی موهای شرابی ام رنگ باخته و نارنجی شده بود. زشت شده بودم خیلی! روزهایی بود که برای بازگشت ثانیه شماری می کردم. اگرچه غرورم اجازه نمی داد به آقای خانه که قریب دو هفته هیچ تماسی با من نداشت تماس بگیرم و بازگشتنم را به اطلاعش برسانم. اما یک روز به خواهرش زنگ زدم و من باب احوال پرسی خبر دادم،  آخر هفته باز می گردم. امیدوار بودم این خبر به گوش او برسد و او به پیشوازم بیاید. که البته او هم آمد،‌ اما چه آمدنی!؟
با اخم و تخم و بدون آن که با من حرف بزند مرا از ترمینال دزدید و تقریباً کشان کشان  به آپارتمان خالی برادرش برد. بعد هم گفت اگر ادا و اصول در بیاوری و جزع و فزع کنی، من هم داد و بیداد می کنم که این زن من است و از خانه فرار کرده،‌ و این هم ساک و چمدانش،‌ و گفت: خودت که می دانی مردم کمترخودشان را وسط مسائل زن و شوهرهای جوان می اندازند بنابراین اگر شرور باشی! فقط آبروی خودت را می بری.
وقتی به آن جا رسیدیم حرف دلش را زد، این که به اندازه کافی صبر کرده  و دیگر باید مرد احمقی باشد که بگذارد من همین طور برای خود جولان بدهم، به همین دلیل تصمیم گرفته تا هفته دیگر که مطابق قولمان قرار است از هم طلاق بگیریم، من را در همین خانه زندانی و با من مثل همسرش رفتار کند! بعد هم طلاقم دهد و مهریه ام را به صورت قسطی پرداخت کند!
به نظر می آمد، شوخی نمی کند،‌ قیافه اش،‌ حرف زدنش،‌ ادا و اصولش جدی جدی بود و همین مرا ترساند. در واقع به عنوان دختری که برای خودش آرمان های ناموس پرستانه ی مقدسی داشت!  ( بس که اکثریت دخترهای فامیل در دوران نامزدی و عقدکنان،‌ بند را آب داده و با لباس عروس حاملگی به خانه بخت رفته بودند)  خطر را بیخ گوشم احساس می کردم.
بنابراین چاره ای جز خزیدن به  یک کنج،  زنجموره و گریه و زاری پیش گرفتن نداشتم.( راستش را بخواهید همه اش اشک تمساح بود و مطابق معمول به اصرار و تضمین بیشتری از طرف مقابل نیاز داشتم تا کمی مهربان تر باشم) اما متاسفانه آقای خانه که مرد پدر سوخته ای نبود و آن روزها یک روشنفکر تمام عیار به حساب می آمد،  رابطه ی یک طرفه را نمی پسندید و زبان وارونه ی اشک های مرا نمی فهمید، به همین دلیل کوتاه آمد و گفت: این ها همه بازی و شوخی بوده و فقط قصد ادب کردن مرا داشته و حال می توانم بروم توی اطاق خواب همان طور که دوست دارم در تنهایی بخوابم!
هر چند من ترجیح دادم همان جا روی کاناپه تا صبح چرت بزنم و به اطاق خواب پرحرف و حدیث نزدیک هم نشوم، اما در سر نقشه ها کشیدم، قصدم  این بود فردای همان روز به پزشک معتمد مراجعه کرده و یک گواهی بکارت بگیرم! تا به وقت ضرورت این گواهی را مثل نشان حاکم بزرگ از گریبان بیرون آورده و نشانش دهم،‌ تا بتوانم  به طور مستمر او را از انجام هر کار خلاف عفتی  که ناموس مرا به خطر می انداخت اجتناب دهم.

۲۷ خرداد ۱۳۹۲

احساسات موازی

این روزها وقتی ماجرای سفرم را در دفاتر خاطراتمان دوباره خوانی می کنم حیرت زده می شوم. من و آقای خانه نه مثل یک زوج که مثل دو رقیب سرسخت در کنار هم قرار گرفته و مدام در حال زور آزمایی بودیم. درحالی که دورادور هم دیگر را ستایش می کردیم و در پنهان به هم عشق می ورزیدیم اما کافی بود برای چند دقیقه با هم تنها شویم تا گارد بگیریم و حمله را آغاز کنیم.
"شاید این ها به خاطر هم سن و سال بودنمان بود، ما علایق بسیار با زمینه های مشترک فراوان داشتیم، مثلا سا ل های سال یکی از مشکلات ما کتابخانه امان بود، زیرا قسمت عمده ای از کتاب های ما جفتی بود، یکی مال او و یکی مال من. حتی عکس های دانشجویی ما جفت جفت است ما هر کدام آلبوم دانشجویی مجزایی داریم با عکس های دسته جمعی فراوان که در هر دو آلبوم تکرار شده است. "
بگذریم داستان را بگویم، همین که توانستم امتیاز دور شدن از آقای خانه را از آن خود کرده و به او یک ضربه کاری وارد کنم پشیمانی به سراغم آمد. من به محض رسیدن زنگ زده و با لحنی که سعی می کردم کوچکترین بارقه ی عاطفی در آن احساس نشود رسیدنم را خبر داده بودم. اما وقتی تا دو روز پس ازآن با من تماس نگرفت دل تنگی ام به دل شوره و عذاب وجدان تبدیل شد، دوباره برگشتن کار من نبود! این بدترین نوع اقرار به شکست است و آقای خانه را پررو تر می کرد. چه باید می کردم؟ شاید بهتر بود کاری می کردم که آقای خانه به آن جا بیاید!
بلافاصله به رایزنی با مسئول تیم که از اساتید دانشگاهمان بود پرداخته و راضی اش کردم آقای خانه هم به ما ملحق شود. بنابراین روز سوم به آقای خانه زنگ زدم و با همان شیوه ی سرد و بدون احساس گفتم: دکتر فلانی گفته به تو بگویم برای کار طراحی فنی به گروه ملحق شوی.
او هم با لحنی سردتر و تلخ تر گفت، نمی تواند و کارهای دیگری برای انجام دادن دارد.
تیرم به سنگ خورده بود اما نباید بی کار می نشستم. یکی دو روز بعد دوباره زنگ زدم و گفتم: دکتر اصرار دارد حتماً بیایی می گوید برای کار مرمت سفال فقط تو را می خواهد.
اما او زیر بار نرفت و موافقت نکرد،‌ چند روز بعد باز هم زنگ زدم و گفتم: نامه ات را به سرهنگ فلانی دادم(‌ سرهنگ یکی از دوستان دوران خدمتش بود، که با هم رفاقت زیادی داشتند و پیش از سفر آقای خانه نامه ای داده بود تا در خرم آباد به دست او برسانم) می گوید، حتما راضی ات کنم بیایی اینجا،‌ اگر می توانی بیا، بیچاره خیلی دوست دارد تو را دوباره ببیند!
گفت: به او سلام برسان و بگو متاسفانه نمی توانم بیایم.
ناچار بودم آخرین تیر ترکشم را هم نشانه بروم،‌ بنابراین به یکی از دوستانم گفتم به او زنگ بزند و بگوید مسموم شده ام و حالم خیلی بد است و نزدیک است که از دست بروم.
اما این نیز بی حاصل بود زیرا در جواب آن دوست گفت: بگویید سریع هواپیما بگیرد و برگردد. من تهران منتظرش هستم.
بعد از آن دیگر نا امید شدم. چاره ای نبود جز آن که بمانم و به هر وسیله خودم را سرگرم کنم. آخر هفته ها را به رفتن خانه دوستان خوزستانی، گشت و گذار در چغازنبیل، کاخ آپادانا،‌ پناه بردن به غارهای باستانی لرستان،‌ دیدار از فلک الافلاک و... می گذراندم.
یادداشت های ما در این دوران با احساساتی مشابه در دو خط موازی در کنار هم پیش می روند. من نوشته ام:
" هیچ چیز آرامم نمی کند،‌ آن قدر دلم برایش تنگ شده است که حد و حساب ندارد، این بی معرفت مرا عادت داده بود تا هفته ای دوبار برایم نامه بنویسد. اما یک ماه است دریغ از یک خط سلام و علیک،‌ فقط دوبار زنگ زده است، خیلی معمولی و سرد حال و احوالی پرسید و در مورد ثبت نام دانشگاه چیزهایی گفت همین و همین، بی وجدان، نامرد اصلا دلم می خواهد سر به تنت نباشد. تمام لحظه هایم مریض و بیمار هستند. مدام تلاش می کنم به او فکر نکنم اما حتی وقتی دارم فکر می کنم به او فکر نکنم ، دارم به این فکر می کنم که به او فکر نکم. هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت نمی بخشمت"
و او نوشته است:
" بیش از یک ماه و نیم است که عزیزترین رفته، حتی ثبت نام دانشگاهش را هم من انجام دادم، معبود جبار من تو کجا هستی؟ روزهایی است که بیش از هر کس به تو احتیاج دارم و نیستی! از دست چه کسی فرار می کنی؟ قرار است به چیز پناه ببری؟
دو روز پیش زنگ زده ام به خوابگاهشان تا با او صحبت کنم، نگهبان گفت: رفته میهمانی خانه دوستانش! دیروز هم زنگ زدم گفتند، با دوستانش برای تفریح رفته اند لرستان! حیرت کردم، جداً از این بی خیالی و سردی او در تعجبم. البته جای تعجب ندارد کسی که از فردای روز عقد برای من خط و نشان بکشد و از من امضاء بگیرد که تا دوماه دیگر از هم جدا شویم. معلوم است نباید خودش را زن متاهل و پایبند عهدی بداند."

۲۶ خرداد ۱۳۹۲

ساده لوحانه

ساده لوحانه است اگر فکر کنیم شادی دیشب مردم در سرتاسر ایران تنها به خاطر نتیجه ی انتخابات ریاست جمهوری می تواند باشد.
حتی بیزبیز و بیزقولک هم یکی از ترفندهایشان برای از خواب پراندن من!  جیغ و داد کردن  و بالا و پایین پریدن و رقصیدن و بلند بلند آواز و شعر خواندن و دست زدن و از در و دیوار بالا رفتن وساز زدن است.
رادستشان نیست وگرنه بوق هم می زدند و شعار هم می دادند!

۲۳ خرداد ۱۳۹۲

بهای منصفانه ی عشق


درواقع همان لحظه ای که روی اولین پله اتوبوس ایستاده بودم به مقصد سفر دور پشیمان شده بودم. با خود فکر می کردم چرا باید کاری را انجام دهم که در اصل قبولش ندارم؟ من حتی نزدیک بود به آقای خانه پیشنهاد دهم همین طور با هم باشیم بدون انجام آن مراسم عقد بی خاصیت که هیچ چیزش را قبول نداشتم،‌ تربیت من جوری نبود که مهریه برایم نقش تعیین کننده ای داشته باشد، ولی دوست داشتم آقای خانه با فروتنی به من اعتماد کند. می خواستم به من بگوید: هیچ مهریه ای نمی تواند،‌ میزان محبت و علاقه ی او به من را نشان دهد.و اگر قرار است روزی بین ما دیگر رابطه ای وجود نداشته باشد با دادن هزار سکه طلا هم نمی توان دردش را التیام بخشید. دوست داشتم وقتی به او واگذار کرده ام تصمیم گیرنده باشد،‌ با مهربانی با من تماس بگیرد و بگوید: گیرم هزار سکه طلا قرار ما باشد برای روزی که دیگر نتوانیم همدیگر را دوست داشته باشیم. آیا تو این را قبول می کنی با گرفتن دوبرابرش تمام این روزهای عاشقانه را تمام کنی.  آیا تو محبت را می دهی و در قبالش 1000 سکه طلا می گیری!  دوست داشتم آقای خانه به من بگوید: چرا عشق من را باور نکرده ای؟ و برای این محبت بهایی این اندازه نازل تعیین کرده ای؟
من حتما از شنیدن این حرف ها شرمنده می شدم، اما می خواستم این شرمندگی برای من بماند،‌ من مصمم بودم حتی آن میزان مهریه ای که پدر و مادرش تعیین کرده اند را نخواهم. من با همان میزانش هم احساس آشفتگی می کردم. تعیین شدنش باعث خجالتم شده بود. می خواستم او به من اعتماد داشته باشد، مرا باور کند تا جواب های خوب مرا بشنود و بفهمد من آن قدر متکی به نفس هستم که بعد از به هم خوردن یک رابطه،  بهایی برای عشق از دست رفته ام نخواهم خواست.
 اما سکوت  آقای خانه تا روز عقد کنان باعث شد خودم را تحقیر شده ببینم. برای چیزی که اعتقادی به آن نداشتم اندازه ای تعیین کنم و کاسبکارانه در موردش چانه بزنم.
در هر صورت من او را دوست داشتم و دلم نمی خواست درست یک هفته بعد از آن که دیگر تمام موانع برای با هم بودنمان برداشته شده است به سفر بروم. بخصوص آن که  روز سفرآقای خانه با تمام دلخوری اش  به  بدرقه ام آمده بود.
  اخم کرده و تلخ با من خداحافظی کرد،اما وقتی درست روی اولین پله اتوبوس ایستاده و دو دل بودم که چه باید بکنم دستم  را کشید و آرام گفت: می دانم همین الان هم پشیمان شده ای بهتر است همین حالا بیایی پایین و منصرف شوی، نه این که بگذاری دو سه روز بگذرد و نتوانی تحمل کنی و برگردی!
خدای من!  همین حرف او باعث شد ناگهان تمام تردید هایم را کنار بگذارم،  با صلابت از پله ها بالا بروم  و سفری سخت را آغاز نمایم.