۷ مرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.

انگشتر نقره

امروز ناگهان بدون آن که بخواهم پای بخشی از واقعیت به قسمتی از داستانی که می نوشتم باز شد،( یعنی دارم به زبان بی زبانی می گویم تنبلی ام فقط به خاطر گرما نیست مشغول نوشتن از نوع دیگری هستم)  واقعیت جوری خودش را  به  داستان تحمیل کرد که با تغییر زمان و مکان،  اصل موضوع خدشه دار نشد. فکر کردم شاید بد نباشد غیبت طولانی را با منتشر کردن این قسمت جبرانش کنم.
14-
 این روزها با پدیده عجیبی مواجه شده ام، ازدیاد آدم هایی که تلاش می کنند با فروش خاطراتشان هزینه مورد نیاز برای خورد و خوراک و زندگی اشان را فراهم کنند. سه روز پیش زن نسبتاً جوانی آمده بود  می خواست انگشتر نقره یادگاری را که از مادر برایش به ارث رسیده بود بفروشد. شعبان آوردش داخل هشتی، من سرگرم کار بودم، آمد و گفت: این خانم آمده اند می خواهند انگشترشان را به موزه بفروشند،
 زن زیبایی به نظر می آمد به چشم های بازیگوش شعبان نگاه کردم،فرصت مغتنم را برای یک دم با زیبارویی هم قدم شدن از دست نداده بود.
انگشتر را گرفتم و نگاهی سرسری به آن انداختم و گفتم:خانم انگشتر شما یک انگشتر ساده معمولی است ما هم بودجه ای نداریم که بتوانیم این جور یادگاری های مردم را خریداری کنیم.
نم اشکی به چشمانش نشست و با افسوس گفت: انگشترم ساده و معمولی نیست،  یادگار مادرم است،
قلبم فشرده شد: جای دیگری نمی توانید بفروشیدش؟
چادرش را روی سرش جابه جا کرد: طلا فروشی ها که نقره نمی خرند من هم که نمی توانم این انگشتر را بگیرم دستم دوره بیفتم شاید کسی خریدارش شود.
و با بغض ادامه داد: فکر می کردم موزه بهترین جایی است که می توانم انگشتر را بفروشم شاید بعداً یک روز می گذاشتیدش توی ویترین و من می توانستم دوباره ببینمش.
راست می گفت چه جایی بهتر از موزه برای نگهداری یادگاری به این عزیزی! گفتم: باشد خوب، من حاضرم انگشتر یادگاری زیبای مادرت را پنجاه هزارتومان امانت بردارم،( پنجاه هزار تومان قیمت  منصفانه ای بود، این را از موج خوشحالی که در صورت زن دمید فهمیدم)  ببین اینجا می نویسیم و ثبتش می کنیم، یعنی اگر روزی پنجاه هزارتومان داشتی می توانی بیایی پول را بدهی انگشتر را بگیری.
 و رسماً با این کار به جرگه ی امانت فروشی ها پیوستم.
امروز اما یک پیرزن لاغر افغانی آمده بود، چادر گلدارش را که از فرط آفتاب خوردگی، بی رنگ شده بود روی سرش انداخته قسمت راست را روی شانه چپ یونانی وار رها کرده بود، با چشم های آب مرواریدی، به همان کم رنگی چادرش آخرین دست بافته دوران توانایی اش را که یک گلیم کوچک خردلی بود زیر بغلش زده و مثل یک تابلوی نقاشی آرام و معصوم جلوی درموزه ایستاده بود. وقتی آمدم او را دیدم نگاه ماتش را به من دوخت،  حرف نمی زد.
شعبان با بی میلی گفت: خانم بیا دوباره برایت مشتری پیدا شده، از فردا دیگر خواب راحت نداریم همه می آیند چیزهایشان را پیش تو امانت بگذارند.
پیرزن را که دیدم یادم به داستان های کودکانه امان افتاد آنجا که پیرزن های افسانه ای سر راه شخصیت های مغرور را می گرفتند و التماس دعا داشتند، اگر خوش اقبال بودی و مهربان پیرزن فرشته ای می شد زیبا روی دستت را می گرفت و بر خر مراد سوارت می کرد، و اگر بد اقبال بودی و نامهربان پیرزن از در نامهربانی درمی آمد و انتقام بدکرداری ات را از تو می گرفت، خرت را که می گرفت هیچ،  ذلیل و ضعیف و خوارت می کرد و بر زمینت می زد.
گفتم: گلیم را چند می دهی؟
 آن قدری را هم که گفت، کم بود اما کیفم خالی تر از آن چیزی که بتوانم گلیم را بخرم. آرام کناری کشیدمش و گفتم: من پول کمی دارم و تو گلیم داری! من می خواهم گلیم را بخرم اما نمی دانم چطور، بیا آن چه در کیف من است مال تو، ولی گلیم پیش خودت باشد،  تو هم بچرخ ببین می توانی گلیم را بفروشی اگر نتوانستی خریدار پیدا کنی، باز هم  به من سر بزن من هر بار هر چقدر می توانم به تو می دهم تا عاقبت یک روز گلیم مال من شود، منتهی حساب و کتاب را تو نگهدار. و اگر در این میان بلایی سر هر کدام ما آمد من از تو راضی باشم و تو از من راضی. نمی دانم آن همه داستان که به هم بافتم را فهمید یا نه! اما پول کم را گرفت و با چشمهای کم رنگ نگاهم کرد و لبخندی محو بر لبانش نشست. انگشتر نقره اش چه زیبا بود!

ته نوشت: همان طور که گفتم این بخش نسبتاً  واقعی  از یک داستان بلند غیر واقعی  است، به همین خاطر خودتان را درگیر انگشتر نقره دست پیرزن نکنید، انگشتر نقره پیرزن برعکس انگشتر یادگاری زن جوان چشمم را گرفت و فکر کردم شاید بهتر باشد جای دیگری از داستان نقش مهم تری بازی کند.

۲۰ تیر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

لاس روشنفکری و تیغ حاجم!

امروز صبح پیش از بیدار شدن بچه ها از خواب تابستانی شان درصدد برآمدم مجوز پس از وقوع حجامتی  را که چند روز پیش انجامش داده بودم ازاو بگیرم.
می گویم: من رفته ام نوبت حجامت گرفته ام، تو را به خدا این قدر نه نیاور، فکر می کنم کلیه یا کبد یا شاید هم قلب یا عروقم ایرادی دارد که این قدر احساس خستگی می کنم.
می گوید: بس کن تو را به خدا( همان لحظه جای حجامت بدجوری خارش پیدا می کند) تو یک زن تحصیل کرده هستی، این همه پای اینترنت می نشینی با دوستان اینترنتیت  لاس روشنفکری می زنی! چرا دنبال این چیزهای از رده خارج امتحان پس نداده ی پنجاه سال پیش می روی؟
می گویم: اووووی چرا به من وصله می چسبانی؟  من با کسی توی اینترنت لاس روشنفکری  نمی زنم من فقط چند دوست اینترنتی دارم که گاهی با هم بحث سیاسی یا اجتماعی یا حتی روان شناسی!  راه می اندازیم، اصلا چرا فکر می کنی حجامت از رده خارج است؟  الان حتی هنرپیشه های هالیوود هم برای ایجاد شادابی می روند دنبال حجامت و این چیزها!
می گوید: خودت می گویی هنرپیشه های هالیوود! آن ها هر غلطی را برای ایجاد تنوع کرده اند فقط مانده است حجامت، این یک قلم را هم بگذار آن ها بکنند تو بی خیال شو سرجدت!
می گویم و با اصرار می گویم: ننننه من می خواهم بروم ( باید هر طور هست مجوز حجامت را بگیرم تا بتوانم بگویم پیش تر بدون اجازه ات این کار را کرده ام، بلکه ام بشود تاثیر اقدام بدون مجوز را کمترش کرد) من نوبت گرفته ام، باورش کرده ام، خودت که می دانی این دیگر به جانم بسته است که بروم این ویر را بخوابانم.
با دلخوری می گوید: واقعا  نمی دانم با تو چه کنم خلق و خویت در کسری از ثانیه از یک پیرزن هشتاد ساله به یک دختربچه ی پنج ساله تغییر می کند. من که هر چه بگویم تو آخرش کار خودت را می کنی، باشد حالا که اصرار داری برو، اما تنها نرو، تحقیق کن وسایلشان استریل باشد، مجوز داشته باشند،‌خودت را نباید بیاندازی زیر دست هر آدم ناوارد و ناشی هزار جور کثافت کاری دارد این کارها! اصلا شاید لازم باشد خودم باتو بیایم. می دانی  مملکت حساب و کتاب ندارد، بی ناموسی و بی اخلاقی آن قدر زیاد شده که به هیچ کس نمی شود اعتماد کرد، دیروز یک خبر در اینترنت  خواندم یک پزشک بیهوشی در اطاق عمل زن ها را بیهوش می کرده و بهشان تجاوز می کرده است.
 می گویم: اوه این خبر که خیلی قدیمی است من فیلمش را هم دیده ام!( قیافه اش مثل کفر ابلیس می شود دست و پایم را جمع می کنم و لوس می شوم نباید اوضاع رو به سامان را خرابش کنم)  نترس در حجامت کردن کسی را بیهوش نمی کنند. این طوری چهار زانو می نشانندت جلوی دیوار و با یک چیز استکان مانندی بادکش می اندازندت و بعد هم روی پوست ورقلمبیده ات تیغ می کشند و دوباره لیوان را می گذارند و شلنگ می بندند و خون را جمع می کنند!
... می گوید: راستش را بگو باز هم رفته ای یک کاری  را کرده ای حالا آمده ای اجازه اش را بگیری؟
سرم را تکان می دهم: ببخشید، باید حتما اجازه اش را می دادی، من توی رودربایستی گیر کرده بودم رفتم آن جا که نوبت حجامت بگیرم گفتند الان دکتر هست بیا همین حالا کار را یکسره کن، من هم ترسیدم  فکر کنند می ترسم یا جا زده ام رفتم قالش را کندم،
سکوت می کند ...
دوباره می گویم: ببخش باشه؟ هوووم قیافه ات را  اون طوری نکن،‌ باید زودتر می گفتم اما هنوز جای کبودی داشت و خیلی زشت بود می ترسیدم  ناراحت شوی!
می گوید: فرق من با تو این است که من هیچ وقت هیچ چیز را از تو پنهان نمی کنم،‌ راز پنهانی از تو ندارم. اما تو...
می گویم: برای این که تو شجاع هستی؟ تو می دانی من کبریت بی خطرم و هر چه هارت و پورت کنم یک جو اثر ندارد. اما من ترسو هستم! تو حتی اگر یک ساعت  با من قهر کنی من تحمل ندارم.به خاطر همین است که من گاهی رازپنهانی پیدا می کنم ولی تو هیچ وقت نیازی به آن نداری، راستش زیاد هم بد نشد این چند روز تازه فهمیدم که تو عادت داری وقتی کنارت نشسته ام دستت را بگذاری پشت گردن و شانه  مرا نوازش کنی! باورت می شود هیچ وقت متوجه این عادتت نشده بودم!؟ ولی این روزها که مجبور بودم مواظب انگشت های تو باشم که زخم ها را لمس نکنند فهمیدم تو  همیشه این عادت را داشته ای.
با دلخوری می گوید: انتظار نداشته باش رغبت کنم جای زخمت را ببینم! باورم نمی شود که این طور به خودت آسیب زده ای! حالا هم دیگر درباره این موضوع حرف نزن، خسته شدم حوصله شنیدنش را ندارم.
....
عصر کنارش می نشینم دستش را دوباره پشت گردن من می اندازد، خودم را بیشتر نزدیکش می برم، انگار مکالمه صبح  یادش می آید، نگاه سرزنش آمیزی به من می اندازد و آرام دستش را از پشت گردنم بر می دارد.
فکر می کنم برای مرد در کار خانه تنبلی! که سالهاست از ترس آن که نکند با چاقو دست و بالم را زخمی کنم خودش زحمت پاک کردن و قطعه قطعه کردن گوشت و مرغ و ماهی و... را می کشد، سخت است باور این که بروم خودم را بدهم به دست تیغ حاجم!