۹ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

ویری شدن!

چه می دانم والا!؟
 خودم احساس می کنم یک تکه ی کوچک از پشت دندان جلویی پایینی ام، افتاده! حتی سیاهی خالی شدنش را هم در آینه می بینم!
اما دکتر دندان پزشک با آینه نگاهی سرسری می اندازد و می گوید: خودت فکر می کنی افتاده! حتماً یک تکه جرم از پشت دندانت جدا شده افتاده، تو فکر می کنی یک تکه دندان است.
می گویم: آقای دکتر اما من زبری و تیزی اش را احساس می کنم! کاملاً معلوم است که با دندان کناری اش فرق می کند.
می گوید: هه هه نه خیال می کنی!
می گویم: آقای دکتر من پول دارم ها! کم و کسری اش را حتی می توانم قرض بگیرم! خلاصه  مشکل مالی  نیست برای پر کردنش! اگر مشکلی دارد دل دل نکنید به من بگویید. تحمل شنیدنش را دارم.
ریسه می رود و می گوید: نه بابا مطمئن باش،‌ وضعش عالی عالی است.
من زیر بار نمی روم  اما،  می گویم: آخه آقای دکتر تیزی و زبری اش آزارم می دهد. یعنی باورتان نمی شود من سال تا سال برای بیرون آوردن خوردنی  های لای دندان مانده ام محال بود از زبانم استفاده کنم، اما از وقتی این دندان این طوری شده من  حتی موقع حرف زدن هم زبانم را می چسبانم به تیزی و زبری این دندان و عذاب می کشم.  نمی شود حالا یک تکه جرم از دندان های دیگرم بکنید بگذارید روی جای خالی جرم کنده شده از این دندان  و من را راحت کنید؟
دکتر می خندد و می گوید: الان که داشتی با من حرف می زدی هم زبانت را چسبانده بودی به تیزی دندانت!
من دهانم راباز می کنم و می گویم: وله بفلمایید! ایلاهاش!

۸ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

...

بالاخره ویرایشش را تمام کردم!
نمایش نامه ام را می گویم، ده سال پیش پا به پای نوشتن متن هایی برای تلویزیون، به فکرم رسید مجموعه نمایش نامه هایی بنویسم برای اجرای صحنه! من عاشق تاتر هستم، این شور و شوق نمایش دیدن را پدرم باعث شده بود،
آن سال های دور که در اصفهان زندگی می کردیم، دور از خانواده و فامیل، برنامه ی هفتگی داشتیم برای رفتن به سینما و تاتر، بابا ارتشی بود،‌ اما از بد روزگار کلاهش درپادگان افتاده و زندگی اش در آن جا تباه شد، خلق و خوی پدرم خلاقانه و هنرمندانه بود، نوشتن را دوست داشت، شنیده ام حتی در جوانی سنتور می زد که گویا پدر بزرگ از ترس مطرب شدن سنتورش را می شکند و به طرفه العینی  تصمیم می گیرد او را برای خدمت در ارتش معرفی کند و این می شود سرنوشت او.
بگذریم....
 پدرم تقریباً ما را برای دیدن تمام کارهای ارحام صدر( بازیگر و هنرمند فوق العاده اصفهانی) برده بود. حس خوب ارحام صدر روی صحنه که گاه تا اوج فی البداهه پیش می رفت،‌ ارتباطش با تماشاچیان که حتی در اوج بازی از آن غفلت نمی کرد. قابل فهم بودن نمایش و لذت بخش بودنش برای همه، از همان زمان مرا دلباخته ی نمایش صحنه ای کرد.
همیشه فکر می کردم جایگاه  نمایش میان مردم  است،‌ باید برای مردم کوچه و بازار نوشته شود، باید آن ها را جذب کند، نمایش در ایران از وقتی رنگ و بوی روشنفکرانه گرفت و از دل مردم جدا شد، تنها شد و تنهایی اش او را به زوال کشید. ( البته بی مهری مسئولان امر به نمایش هم که جای خود دارد)
وقتی بعد از ده سال دوباره نمایش نامه را دست گرفتم و دستی به سر و رویش کشیدم به دلم نشست، چند خواننده از دوستان فیس بوکی پیش قدم شدند تا  متن را بخوانند و نظرشان را بگویند، خوش بختانه  همه راضی بودند و از کار خوششان آمده بود. خواندن نمایش نامه توسط ایشان و برقرار کردن ارتباط با متن  مرا امیدوار کرد، خوشحالم که خوانندگان صرف نظر از علاقه شان به نمایش،  با آن ارتباط برقرار کردند.
برای انتشار نمایش نامه دنبال ناشر خوب می گردم، اگر بدون ممیزی مجوز چاپ بگیرد، برای منتشر کردنش در ایران مشکلی نخواهم داشت. اما اگر ممیزی بی رحمانه و غیر منطقی باشد، به صورت الکترونیکی منتشرش خواهم کرد.

ته نوشت: " اگر ناشر خوبی می شناسید، دریغ نکنید، جای دوری نمی رود"

۷ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

راست است که در تهران پشت چشم بلند می کنند؟

حق با شماست!
شاید اگر آن روز که بیزبیز در مورد قلع و قمع سبیل هایش درخواست داده بود، انعطافی بیشتر از مجاز بودن به کوتاه کردن سبیل ها با قیچی کاردستی بیزقولک برای مدت 6 ماه نشان داده بودم. امروز یا کمی بعد تر از امروز در مورد برداشتن کرک های دو طرف صورتش، کمی بعدتر در مورد بند انداختن پیشانی اش و بعد از آن در مورد یکی دو رج برداشتن ابروها و کم کم  وسط ابروها و در نهایت در مورد رنگ کردن موها و جراحی بینی  با یکدیگر وارد مذاکره می شدیم.
یعنی اگر من مذاکره را با در نظر گرفتن وضعیت روانی او در این سن و سال و لزوم انعطاف بیشتر پیش می بردم. احتمال زیادی وجود داشت که او برای درخواست های بعدی اش با در نظر گرفتن شرایط پله کانی، زمان بیشتری را برای ارائه ی نقشه ی راه کامل شده اش برای زیباتر شدن به من و خودش اختصاص بدهد.
یعنی چطور بگویم؟ مدتی طول می کشید تا حالت کیفور بودنش از تغییرات عمده ای که کرده است به حالت عادی برگردد و خود این مدتی که طول می کشید به من  فرصت می داد تا در مورد فاز جدید تغییراتی که می خواهد داشته باشد خودم را آماده کنم.
منتهی من با بی سیاستی، شرایطی بوجود آوردم که او متوجه زمان بر بودن شرایط پله کانی بشود و با دقیق تر نگاه کردن به صورت خودش به این نتیجه برسد که مشکل پیچیده تر از بند انداختن سبیل هاست و بیشتر احتیاج دارد پشت چشمش را بلند تر کند!
امروز آمده است جلوی من و با لب و لوچه ی  آویزان و حالت بغض توی گلو می گوید: مامان پشت چشم های من خیلی کوتاه است.
من نگاه می کنم و می گویم: کجا کوتاه است مادر جان!؟ تعریف از خود نباشد دختری درست کرده ام که نصف صورتش پشت چشم از آب درآمده! تو که نمی خواهی پشت چشمت اتوبان شش باند باشد؟ تو فقط نیاز به دو بند انگشت پشت چشم داشتی که شکر خدا الان، سه بندش را داری.
آب گلویش را قورت می دهد و می گوید: یکی از دخترهای کلاس دومی یک پشت چشمی داره! این هوا! هیچ وقت فکر نمی کردم پشت چشم در زیبایی دختر ها این قدر مهم باشد.
فکر می کنم دستش را خوانده ام، ابروهایم را بالا می اندازم و با حالت آمرانه ای می گویم: مگر نگفتی مدرسه مان با برداشتن ابرو مخالف است!؟
 بعد می خواهم سیاست به خرج دهم بلافاصله  ادامه می دهم: اگر مدرسه مشکلی نداشت؛ که البته دارد! ( توی دلم می گویم که خوشبختانه، دارد) من هم مشکلی نداشتم، می توانستی یکی دو رج از ابروهایت را برداری! 
با دلخوری شانه بالا می اندازد و می گوید: مشکل با ابرو برداشتن درست نمی شود، فکر می کنم باید جراحی کنم! یا لااقل یک ژلی، پروتزی، چیزی بگذارند پشت چشم هایم که حالت طبیعی! و قشنگ تری پیدا کند! مامان تو رو خدا یه جراح خوب پیدا کن! اگه این جا نمی شه از دوستام آدرس یه دکتر خوب بگیرم بریم تهران!

۴ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

برداشتن تحریم ها

بیزبیز آمده است می گوید: مامان، ببین،  الان دیگه همه ی بچه های کلاسمون صورتشون را بند می اندازند، اما تو اجازه نمی دی به من حتی سبیلم را بند بیاندازم.
من حیرت زده با دهان نیمه باز می گویم: وا! کیا؟ کیا صورتشون را بند می اندازند؟ چه جسارت ها! دختر 15 ساله و این حرف ها! مامان جان تو با دخترهایی که به این زودی دست به صورتشان می زنند دوست نشی ها!
بیزبیز اما شاکی است پافشاری می کند: اتفاقاً بیشتر دوست های خودم این کار را می کنند، تینا،‌ بیتا، مریم، سانیا!
من حیرت زده تر می شوم و با دل خوری می گویم: پس این معلم امور تربیتی شما تو مدرسه چه کار می کند؟! حقوق مفت و مسلم می گیرد، می خورد و می خوابد، زمان ما دخترها بعد از دیپلم  گرفتن هم به فکرشان نمی رسید، می توانند سرخود از این کارها بکنند. خود من وقتی 19 سالم شد به پیشنهاد مادرم که خیلی هم برای زمان خودش زن روشن فکری به حساب می آمد، رفتم یکی دو رج ابرویم را برداشتم، تازه آن هم برای این که بتوانم بهتر ببینم! چون ابروهایم از بعد دوران بلوغ، آن قدر ناغافلی پیشروی کرده بودند که دیگر مرز میان مژه و ابرو یکی شده بود! و مدام نمی دانم ابرو بود یا مژه که  توی چشمم می رفت!
بیزبیز می خندد: تقصیر من چیه که شما اون وقت ها این قدر امل بودید؟ تازه  تو مدرسه ما سبیل برداشتن آزاد است، بیشتر تاکیدشان روی بقیه صورت است اگر ابروها را هم جوری برداریم که خیلی تابلو باشد گیر می دهند. ولی یکی دو رج اشکالی ندارد.
من پشت انگشت میانه ام ! را گاز می گیرم: جدی می گی؟ یعنی این قدر مدرسه شما بی در و پیکر است؟ اسم معلم امور تربیتی شما چیست؟ فردا خودم با او تماس بگیرم، به جای این همه زیارت عاشورا و نماز امام زمان و شله زرد نذری پختن بیاید بچه های تحت امرش! را جمع کند!
بیزبیز با حیرت می گوید: تحت چی چی اش را؟
من: تحت امر! یعنی بچه هایی که باید علی القاعده، به همه کارشان کار داشته باشد و نگذارد این طور خیره سر شوند.
بیزبیز: مااااااا مان!
من: بع للللله!
بیزبیز: تو را خدا این قدر سخت نباش. تازه مامان آناهیتا که از تو سخت گیرتر است  یکی دو ماهی است به آناهیتا اجازه داده  سبیلش را کوتاه کند! ولی تو....
من: چی؟ چی گفتی؟ اجازه داده سبیلش را کوتاه کند؟ مگر آناهیتا سبیلش چقدر بلند است که اجازه داده کوتاهش کند!؟
بیزبیز: خوب آن قدری بلند است که بشود با قیچی کوتاهش کرد!
من  لپم را نیشگون می گیرم و کولی بازی در می آورم:  با قیچی سبیلش را کوتاه می کند؟  این چه کاری است دیگر؟ دخترها که این قدری سبیل ندارند که نیاز به قیچی زدن داشته باشد، فوقش یک کرک نرم و باریک است! بزرگتر که بشود کم رنگ می شود!
بیزبیزلبخند تمسخری می زند: نیست که ابروهای شما  بعد دوران بلوغ کم رنگ تر شده بود! مامان یک ذره شجاع باش!  ببین مامان آناهیتا با این که خیلی گاگول است، اما چون خودش فهمیده اگر آنی سبیلش را کوتاه نکند مثل والی خان می شود! حداقل به او اجازه داده سبیلش را کوتاه کند.
من چند ثانیه ای مکث می کنم، تازگی ها فهمیده ام بیزبیز بعضی روزها به شکل شک برانگیزی سفید می شود، یعنی ممکن است او هم هراز چندگاهی پنهان از من سبیلش را کوتاه کند!؟
سرم را تکان می دهم و سینه ای صاف می کنم و می گویم: خیلی خوب من هم اجازه می دهم گاهی با قیچی دسته نارنجی بیزقولک سبیلت را کوتاه کنی! ( به خیال خودم آرام آرام تا یکی دو سال دیگر معطلش می کنم که هی قیچی بزند و قیچی بزند تا وقتش برسد و کار دیگری انجام دهد)
بیزبیز سرش را مثل جوجه خروس های تازه بالغ شده ی عصبانی صاف نگه می دارد و می گوید: مامانی قیچی دسته نارنجی بیزقولک که قیچی کاردستی است کاغذ را هم نمی برد، می خواهی مرا اسکل کنی!
من با تعجب!: اسکل!؟ وا نه؟ چه حرف ها! خوب با قیچی خیاطی که نمی توانی سبیلت را کوتاه کنی، بقیه قیچی ها هم که برای تو خطرناک هستند، امسال را با همین دسته نارنجی کوتاه کن، شش ماه دیگر برو سراغ قیچی نان بری که دسته اش قرمز خوش رنگ است، بعد هم یواش یواش رنگ دسته را عوض می کنیم تا کیفیت کوتاه کردنش هم بهتر بشود.

۲ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

از سرماخوردگی من تا ریش و سبیل نهم

سرما خورده ام!
خودم برای خودم تجویز کردم که اگزاکلد بخورم با آنتی هیستامین!
این سوزش بد پیرگلو که مرا تا مرز خفگی می کشاند، "نمی تواند همه ی همه اش مربوط به سرماخوردگی باشد!" ( من این طور فکر می کردم لااقل)  و فکر کردم شاید گلویم حساس شده است، شاید غذای داغ خورده ام، گلویم ملتهب شده.  بعد هم ناپرهیزی کرده ام چیز ترش خورده ام، معده ام تولید اسید کرده، اسیدها بالا زده اند و پایین کشیده اند، لوله ی مری به بالا تا حلق را ملتهب کرده اند و بعد هم پایین کشیده اند! پایین تر از معده را آسیب زده اند!
و با این استدلال که ممکن است این وسط یک سرماخوردگی کوچک هم مزید بر علت شده باشد اگزاکلد خوردم با آنتی هیستامین.
که هم سرماخوردگی خوب بشود هم اگر حساسیتی ایجاد شده برطرف شود.
بعدا! که گیج و منگ شدم و خواب آلودگی کلافه ام کرد، سرچی در اینترنت زدم و دیدم اگزاکلد ها، خودشان آنتی هیستامین سرخود هستند و من با خوردن اگزاکلد روی آنتی هیستامین یک دزی از این چیز را بیشتر از حد معمولش خورده ام و این هم نتیجه اش که ملنگ می زنم در همه حال.
الان سوپ جو بار گذاشته ام، دخترها بهتر هستند،( آن ها پیش تر بیمار شده بودند)  نهم، کمی قبل از من مریض شده بود، او را به زور فرستادم دکتر که البته داروهایش را به موقع نمی خورد و هم چنان فرت و فرت می کند و تازه از دیشب تا به حال کمر درد هم گرفته است. 
مراسم چهلم پدرش دیروز برگزار شد.، اما او،  با این که بیشتر برادرهایش از همان روز اول و دوم شش تیغه کردند و لباس سیاه را هم پوشیده و نپوشیده درآوردند. تا  امروز ظهر  هم چنان شیخ کشک الدین پشمولی بود!( شیخ پشم الدین کشکولی شخص دیگری است)  و ملبس به پیراهن و شلوار سیاه این طرف و آن طرف می رفت  و روزگار می گذراند.
علتش را هم که پرسیدم، ( چون به نظرم می آمد اهل این حرف ها نباشد!)  گفت: دلیل خاصی نیست و اصلا حال و حوصله اش  را ندارد که جلوی آینه بایستد و ریش و سبیل بتراشد.
خلاصه امروز ظهربه زور فرستادیمش برای زدن ریش  و سبیل و پوشیدن پیراهن نویی که خواهر بزرگم برایش آورده است.
این قدر هنر داشتیم که مرحله به مرحله  تغییرات از پشمالو بودن تا صاف و صوف بودن و از سیاه بودن تا سرمه ای راه راه شدنش را ثبت کنیم. این عکس ها را روزی می بیند و یادش به خاطره ای می افتد که بی اندازه برایش دردناک بوده و یادش هم می آید که هیچ  اتفاق بدی تا ابد ماندگار نخواهد بود. ما از میان خاطرات بد ( اگر توانش را داشته باشیم) پوست می اندازیم و متفاوت تر بیرون می آییم.
راستی چه کسی می گوید مردها روی صورتشان کمتر از زن ها می توانند مانوور بدهند؟
همین ریش را از صد تا صفرش  یک سانت یک سانت بزنید ( از بالا به پایین) صد جور قواره می شود از یک مرد درآورد! 
ریش را که زدید تازه نوبت سبیل است، سبیل هم انواع مختلف دارد.هیتلری، چخماقی، والی خانی، نوک تیز، ته گرد... اوه تازه در ویکی هم سرچ زدم این ها را معرفی کرده است:
  • سبیل معمولی: که پشت لب بالارا به طور متوسط پوشانده نمره ۴ و کوتاهتر زده می‌شد.
  • سبیل داش مشدی‌ها و لوطی‌ها: که باید کلفت سرتاسری تا چاک دهان بدون آب خوری بود.
  • سبیل دراویش: که باید کلفت سرتاسری شارب دار بوده تمام لب بالاو قسمتی از دهان و در بعضی از موارد تمام چاک دهان را بپوشاند به آن سبیل گنده نیز گفته می‌شد.
  • سبیل پر: تا چاک دهان برای سالمندان وزین که از دو طرف به سمت کنار و سرهایشان رو به پائین شانه زده شود.
  • سبیل استالینی: شبیه سبیل اعیانی یا سالمندی با کمی آب خور که به تدریج در اثر طرد کمونیست مآبی منسوخ گردید.
  • سبیل پهلوانی: که آن را هر چه زیادتر کلفت و پر و کشیده ساخته دو طرفش را با پیوند به موهای گونه (پیوند ریش و سبیل) داده به طرف گوش‌ها می‌بردند.
  • سبیل چخماقی
  • سبیل کلفت یا پر پشت: که برگشتگی ندارد
  • سبیل چنگیزی یا قیطانی
  • سبیل افراشته
  • سبیل از بنا گوش در رفته
  • سبیل مگسی
  • سبیل هیتلری
  • سبیل داگلاسی منسوب به بازیگر نقش زورو.



۲۷ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

چیزهای ساده و کوچک شادی آور

امروز بیش از همیشه فهمیدم چیزهای ساده ای برای شاد بودن وجود دارد،
امروز بعد از مدت ها به پاهایم توجه بیشتری نشان دادم، ناخن ها را سوهان کشیدم، لاک های قدیمی و رنگ و رو رفته را استون زدم،‌ پاهایم را شستم و گلیسرین مالیدم.
فقط همین نبود، یک نهار خوش مزه درست کردم، چشم بلبلی پلو با مرغ، خودم چشم بلبلی را خیلی دوست دارم، اصلا دوست دارم  دوستی داشته باشم که اسمش چشم بلبلی باشد! بس که چشم بلبلی دوست داشتنی است، چشم بلبلی مرا یاد اصفهان می اندازد،‌ فکر می کنم اصفهانی ها عشق چشم بلبلی هستند! یا نه؛ شاید وقتی ما اصفهان زندگی می کردیم مادرم عشق چشم بلبلی بود!
خلاصه در کابینت ته مانده یک قوطی هزار ساله ی چشم بلبلی داشتم، شستمش ریختمش داخل زود پز و با مرغ پختمشان! هم قوطی چشم بلبلی ها خالی شد و آماده برای شستن، هم چشم بلبلی ها از حسرت خورده شدن درآمدند.
باز هم چیزهای دیگری هست، نهار کم خوردم چند قاشق پلو، کمتر از هفت قاشق، با این که عشق نمک هستم و غذای چرب و چیل مرا مست می کند، امروز در پلو نمک نریختم و چشم بلبلی ها را هم فقط کمی نمک زدم، میزان روغن غذا خیلی کمتر از روزهای پیش بود.
بعد از غذا کمی خوابیدم و با این که دلم می خواست خیلی خیلی بیشتر از چیزی که خوابیده بودم بخوابم، اما نیم ساعتی کفایت می کرد، بیدار شدم، با این که خسته بودم و حوصله اش را نداشتم اما ملافه ام را پهن کردم و چند حرکت یوگا انجام دادم( بیست دقیقه تا نیم ساعت)،
نهم گفت: می خواهم بروم خانه ی مامان برنامه چهلم را بچینم.
گفتم: من هم با تو می آیم برای کاری و بعد  پیاده به خانه برمی گردم باید  امروز کمی پیاده روی کنم.
به خانه که برمی گشتم یادم آمد بیزبیز چقدر دلش نان سنگک می خواست، یادم به این آمد که یک ماه پیش نهم قول داده بود نان سنگک بخرد اما همیشه از صف شلوغ گلایه می کرد و نان سنگک خریدن را هم مثل خیلی چیزهای دیگر به بعد از چهلم پدرش موکول کرده بود.
خلاصه نان سنگکی خلوت بود، دو تا نان سنگک خریدم.
در خیابان فلان بودم که یادم افتاد دیروز بیزقولک پیراشکی می خواست، وسط خیابان بودم ولی دوباره برگشتم سر خیابان پیراشکی فروشی دستگاه کارت خوان نداشت، از رو نرفتم؛ دوباره برگشتم به خیابان مجاور از دستگاه خودپرداز بانک صادرات پول گرفتم برگشتم به آن یکی خیابان، پیراشکی خریدم و پیاده به خانه رفتم،‌
به خانه که رسیدم بیزقولک با نگرانی گفت: مساله های نسبت و تناسب را نمی فهمد، با حوصله نشستم با شکل و تفصیلات یادش دادم، در فاصله ی حل کردن مساله ها ظرف ها را شستم، چای دم کردم، پیراشکی ها را توی پیش دستی گذاشتم برای بیزبیز و بیزقولک بردم. چای ریختم با تکه ی کوچکی از پیراشکی خوردم
فقط تکه ی کوچکی خوردم،‌ نباید زیاده روی کنم، نباید چربی خونم را نادیده بگیرم.
امروز راضی ام از خودم کارهای ساده و کوچک و شادی آوری انجام دادم.