۷ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

دختر عموی فرانسوی من

الان از طریق صفحه ی بیزبیز (به جبر)‌ 
( اصلا چه معنی می دهد رمز صفحه ی فیس بوک دختر را مادر نداشته باشد!؟)
سری زدم به صفحه ی دخترعموی فرانسوی اش!
یعنی فکرش را بکنید شما یک دختر عموی هم سن و سال خودتان داشته باشید که فرانسوی باشد! آن هم نه مال در و دهات فرانسه!  مال ناف پاریس،
شما یک دختر عموی پاریسی داشته باشید که مادرش خارخاسک هفت دنده ای نباشد که یک زن ساده ی شهرستانی  و بی تجربه ای است از  کشور جمهوری اسلامی ایران!
شما یک دختر عموی پاریسی داشته باشید که مادرش هم پاریسی باشد! مادام ماغجوغی عبدل آبادی  بلانشو!
( ظاهراً در فرانسه هم مانند سایر ممالک متمدنه پس از ازدواج، فامیل مرد به فامیل زن اضاف می شود)
 استاد کرسی زبان چینی! دارای تحقیقات و تالیفات بسیار!
و پدرش هم که برادر پدرتان باشد، همین امروز و فردا به دریافت نشان شوالیه لژیون دونور مفتخر گردد، بس که ته اختراعات و ابتکارات را درآورده  و  فرانسه را با آن همه عالاف و علوفش تا خرخره مدیون  بیش از چهار هزار و پنجاه و سه اختراع نوظهور کرده باشد.
از اختراع بند تنبان خود تنظیم شو  گرفته (که خودش بسته به این که در چه مکان و چه زمان قرار گرفته اید،‌ شلوارتان را بالاتر از ناف یا پایین تر از استخوان عانه قرار می دهد، بدون آن که ناچار باشید با دست بالا و پایینش بکشید!)
تا اختراع کیت نوری حساس به نرون های حرکتی آلفای استاتیک که در قسمت الکترونیکی  ماهواره های خورشیدی!  مورد استفاده قرار می گیرد.
شما چنین دختر عمویی داشته باشید که فقط چند ماهی از شما بزرگتر باشد و این دخترعمو جدیدا، مدام و پیوسته رنگ در رنگ و طرح در طرح، عکس های تمام قد و نیم قد و نشسته  و خوابیده ی خودش را با یک پسر زردنبوی جوش جوشی بدقواره ای در حالت های مختلف، دست درگردن هم،‌ در آغوش هم، روی پای هم نشسته، (پناه بر خدا شرمم می آید آخر!) ماچ و بوس و این ها! گرفته  و در صفحه اش گذاشته باشد!
و البته برای رد گم کردن یک عکسی هم گذاشته باشند که پسر به یک طریق لوسی انگشت انگشتری دختر را که حلقه ای در آن انداخته است نشان می دهد.
( آره جان خودتان خر خودتان هستید)
مثلا که یعنی ما نامزد کرده ایم
(  ارواح عمه تان!)‌
خوب، حالا شما فکر کنید چنین دختر عمویی داشته باشید! چه می آید به سر سطح توقعات شما اگر هفته ای یک بار هم که شده سری بزنید به صفحه ی این دختر عموی پاریسی تان؟
مادرتان چه خاکی توی سرش بریزد که مدام باید حواسش جمع باشد که شما الزاماً همانطوری که خودتان دوست دارید بزرگ نشوید؟
مسئولان امورتان چه برنامه ریزی باید داشته باشند که از این طرف یک عده شان  دست و بال شما را می بندند و حتی دوچرخه سواری را برای شما محرک می دانند و باز همان عده شان توصیه  می کنند: دختر خوب است 15 سالگی ازدواج کند که دست و بالش برای زاد و ولد بسیار  تا بقیت عمر باز باشد!؟
آخر یکی جواب مرا بدهد،‌ اگر شما یک دختر عموی پاریسی داشته باشید چه خاکی توی سرتان می ریزید؟

۳ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

ماجرای ترسناک!

بیزبیز آمده است و به حساب خودش می خواهد یک ماجرای ترسناک برایم تعریف کند!
می گوید: مامان بیزقولک نباید باشد چون موضوع خیلی خیلی وحشتناک است!
می گویم: موضوع جن و پری و این هاست؟
می گوید: نه؛‌ این چیزها نیست(‌و آرام ادامه می دهد) یک موضوع وحشتناک در مورد پسرهاست برای ملیکا اتفاق افتاده!
می توانم حدس بزنم در مورد چه چیزی می تواند باشد و فکر می کنم شنیدنش  برای بیزقولک که یازده ساله شده است می تواند مفید باشد.
می گویم: تعریف کن،‌ بیزقولک هم بزرگ شده است،‌ دیگر باید این چیزها را بداند!
بیزقولک ژستی می گیرد و کنار ما می نشیند و پایش را روی پای دیگرش می اندازد.
 و بیزبیز ماجرای تاثر انگیزی را تعریف می کند.
ظاهراً یکی از دوستانش از طریق فیس بوک با پسری از فامیل دور آشنا می شود. اوایل حرف هایشان رنگ و بوی نوجوانی و تین ایجری داشته اما آرام آرام پسرفامیل دور جریان را به خط و خطوط دیگری می کشاند، خلاصه با فیلم های تحریک آمیز،‌ عکس های غیر معمول! و بعد درخواست های خارج از قاعده و سوء استفاده های دیگر! دختر را کاملاً آچمز می کند!
بعد هم با ترساندن او،‌ موقعیت روحی و روانی  بسیار ناجوری را برای دختر بوجود می آورد، به طوریکه هر روز به لحاظ درسی افت پیدا می کند و حتی از سایه خود گریزان می شود.
بیزبیز ادامه می دهد: تا این که عاقبت دل را به دریا می زند و ماجرا را برای مادر خود تعریف می کند  و مادر هم پدر را مطلع می کند و ظاهراً درگیر شدن پدر و مادر به جریان و برخورد منطقی آن ها با موضوع،  باعث به پایان رسیدن کابوس روزها و روزهای دختر نوجوان می شود.

با تاثر داستان را می شنوم و  به دخترها می گویم: می بینید بچه ها کسی که تهدید می کند و می ترساند،  در واقع آدم ضعیفی است! نباید از او ترسید و به دامش افتاد،‌ اگر ملیکا زودتر این ماجرا را به مادرش می گفت،‌

و این تایید بیزبیز است که خیالم را راحت می کند، می گوید: من هم به ملیکا گفتم،‌ گفتم، من همه چیز را اول از همه با مامانم در میان می گذارم چون خیلی روشن و واضح جوابم را می دهد. من حتی گاهی از این که مامان این طوری جواب یک سوال را به من می دهد خجالت می کشم! اما همین باعث شده  همیشه خیالم راحت باشد،‌ مامانم از شنیدن این چیزها تعجب نمی کند و دست پاچه هم نمی شود، راستش را به آدم می گوید و خلاص.
به بیزقولک نگاه می کنم،‌ به نظر می رسد این داستان تاثیری که باید روی او گذاشته است!



۲۸ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

آقای بزرگمهر

بزرگمهری  برایم پیغام گذاشته و گفته است، اگر مایل هستم به برگزیدن کیش زرتشتی همین جا اعلام کنم.
من اعتقاد دارم، طراوت، صداقت، اصالت،  یک کیش زمانی که  از طرف مجریان آن مورد سوء استفاده قرار می گیرد،‌ و نفوذ و باور آن در ذهن و جان مردمان خدشه دار می شود،‌ دیگر نمی توان آن را به زور به مردمی تحمیل کرد.
و صد البته آن که پای فشاری بیشتر در باور پذیر کردن آن، هر چه بیشتر آن را تهی از محتوی  و اصالت می کند.
بیش از 1400 سال پیش ایرانیان از دین زرتشتی گذشتند،‌ لابد دورانش سپری شده بود! نمی دانم!
زرتشت هم مانند سایر ادیان جذابیت های پیدا و پنهانی دارد که از دور  دل می برد اما از نزدیک، لااقل برای مردم آن دوران پر حرف و حدیث و پرسوز و گداز گشته بود.طبقه بندی اجتماعی ستمگرانه و تحقیر آمیز بود، شاهزادگان،‌ روحانیان، سپاهیان، دبیران و در نهایت مردمان!
 چرا در آن روزگار مردم کیش زرتشتی  را  گذاشتند و گذشتند؟
این که مغان،‌ در خلوت چنان بودند و در جلوت برسم به دست بر سر و کول مردم می کوفتند و مجازات پشت مجازات بر مردم روا می گشت؟
این که   در این دوران  داد  و دادگری ! مفاهیمی تهی از ارزش و بی مقدار شده بود؟
 آزادی های مردم هر روز بیش از روز پیش محدود و محدود تر می شد تا حاکمان و روحانیان و سپاهیان بتوانند مجال بیشتری برای چپاول مردم داشته باشند؟
این که مغان نتوانستند در برابر قدرت حاکمان و سپاهیان و زور گویی و تاراج  ثروت  مردم ایستادگی کنند، که حتی خود  خاری شدند بر چشم مردمان؟
این که کیش زرتشت صداقت خود را از دست داد و دستمایه ی مشتی ستمگر شد؟
 نمی دانم پاسخ این سوال چیست؟
فقط این را می دانم که  دوران این کیش سپری شد! ایرانیان  بیش از 1400 سال پیش از این دین و آرمان هایش  گذشتند،
اگر به زور گذشتند، اگر از ترس ظلم  تازیان گذشتند،‌ اگر به قدرت دین جدید گذشتند،‌
گذشتند و این نشان می دهد که  بنیان های این دین در قلب و روح ایرانیان سست گشته بود،‌
 زرتشت را دوست می دارم،‌ کیش زرتشتی  را محترم می شمارم،‌ طرفداران و حامیان و کیش مدارانش را از دل و جان  محبوب  می دارم،‌ 
اما من نیز مانند نیاکان خود از این کیش می گذرم.

۲۷ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

پاچه خاری آمد نیامد دارد

نتیجه پاچه خاری از رییس جدید تازه از راه رسیده!
یک سبد گل گرفتیم به عبارت 70 هزارتومان
( بله من تسلیم شدم و اعتراف می کنم به این پاچه خاری امیدهایی بسته بودم)‌
مجبور شدیم یک مسیر را خلاف برویم،
( مجبور شدیم می فهمید! چاره ای نبود)‌
سر خیابان عدل یک پلیس ماسماسک به دست
( راستی اسم این چیزهایی که پلیس ها دستشان می گیرند از تویش قبض جریمه صادر می کنند چیست؟)
یک لنگه پا! ایستاده و آمدن ما را به نظاره نشسته بود، بنابراین جریمه شدیم!
که می کند به عبارت 40 هزارتومان.
برچسبی که روی سبد گل زده بودیم کوچک بود، سبک بود، با چسب دوقلو نچسبانده بودیمش، کنده شد و افتاد کف ماشین بعد هم خود به خدایی دود شد و به هوا رفت، مجبور شدیم برویم یک کاغذ ابرو باد بگیریم، بدهیم یک خوشنویس خوش خط روی کاغذ به درشت ترین خطی که پا می دهد بنویسد:
"جناب آقای مهندس شاخ کاریان! انتخاب شایسته ی شما را به سمت ریاست شرکت "فلان فلان شده مان" تبریک می گوییم.
و بعد با خط درشت تر! بنویسد:
از طرف نگهبانان، رانندگان و کارمندان
( کارمندی وجود نداشت تنها کارمند انبار من هستم منتهی ناچار شدیم جمع ببندیم که در نگارش با دیگران، هم خوانی آوایی داشته باشد)‌.
این هم شد به عبارت 30 هزارتومان!
سپس با عجله رفتیم به محل جلسه تودیع و معارفه و پرس و جو کنان آقای " مهندس شاخ کاریان" را بین عده ای از مدعوین که در حال خروج از سالن بودند.
( برنامه تمام شده بود ما دیر رسیده بودیم)
پیدا کرده سبد گل را تقدیمش نمودیم.
هنوز از کل مجموعه بیرون نیامده بودیم که دیدیم جمع کثیری همکاران اداری از بخش های دیگر مشغول دست بوسی و لپ کشی و گرد و خاک زدایی از کت و شلوار و لیس زدن کفش های فرد مشکوکی هستند. پرس و جو که کردیم معلوم شد ایشان مهندس" شاه کلیدیان" رییس جدید مجموعه هستند.
پس آقای " شاخ کاریان" که بودند؟
جواب: در واقع ایشان متصدی یکی از فروشگاه های بدون ارتباط با حوزه ی ما هستند که کاملاً اتفاقی هم زمان با آقای مهندس" شاه کلیدیان" در شرکت ما مشغول به کار شده اند.
(ما دیدیم چقدر شاخ کاریان " خر کیف زده بود.)
و باز این حسین فلان فلان شده گند زد و این بار فکس را جابه جا خوانده و اسم ها را اشتباه دیده بود.
بگذریم:
کل خسارت مادی وارد شده از پاچه خاری روز گذشته مان می کند به عبارت 140 هزار تومان، البته استحضار دارید مصائب معنوی وارد شده مسلماً بسیار سنگین تر بوده است.

ته نوشت: واضح است  اسامی را بر اساس خلاقیت و ذوق و سلیقه خود تغییر ماهوی داده ام.

۲۳ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

زمانه ی نامهربان فرصت سوز استعداد کش

یعنی اگر یک نفر دیگر هم باشد ( از این هفتاد میلیون!) که در آینده در مورد خودش به فرصت سوزی متهم شود، یکی هم من هستم بلاشک! نشان به آن نشانی که روزی نیست از طرف مدیرمسئول یا کارگردان یا روزنامه نگار صاحب نامی جهت همکاری در سایت یا روزنامه و یا حتی جهت نگارش فیلم نامه دعوت به همکاری نشوم، اما افسوس، حال که بهار از پی خزان از عمر گرانمایه گذشته است و واعظ شیب به چه بی پروایی بربناگوش نشسته و تجربه ی دوران خودمان را به عینه دیده ام و روزگار وبلاگ نویسان و روزنامه نویسان و فیلم سازان بسیار رصد کرده ام، و دیده ام که چه مفت! بسیاری شان جان عزیز بر سر این کار گذاشته اند ( هر چند بعضاً خودشان خودشان را زندانی کرده اند، یا بعضاً خودشان خودشان را کشته اند! یا بعضاً خودشان به خودشان جوالدوز زده اند جهت تنبیه خودشان) به درجه ای از روشن بینی رسیده ام که اصلاً به جای آینه در تمام خانه مان خشت خام زده ام به در و دیوار و خیلی هم بدون مشکل و تمیز خودم را در آن نظاره می کنم به چه خوبی.
خلاصه دیگر آن ناپختگی و ساده لوحی جوانی را ندارم که در برابر این قبیل در خواست ها وسوسه شوم و آینده ی خود و خانواده، مثلاً برسر نوشتن چهار خط دفاع از حقوق شهروندی، یا داستان واره ای در ضدیت با خشونت خانوادگی، یا فیلم نامه ای پرشور و شر در تایید و تصدیق عشق و دل دادگی و یا بدتر از آن مقاله ای در باب مزایای گاو اسراییلی( می بینید که مدتی است بل کل نوشتن در مورد مناخیم گاو نر اسراییلی مان را کنار گذاشته ام)‌ یا روش بازی فوتبال آمریکایی! سیاه و نامعلوم نمایم.
این است که خیلی مطمئن و بدون لرزش صدا به درخواست کننده می گویم: شرمنده ، من دو دختر دارم که هنوز از آب و گل درنیاوردمشان و اگر چه قرار نیست این جانب در همکاری با شما حرفی خارج از چهار چوب های نظام مقدس بزنم اما،‌ دنیا را چه دیدید؟ شاید هم یک خط، یک جمله، یک کلمه حتی ! به مذاق برادر یا برادران صاحب صلاحیتی خوش نیامد و این را کنایه از توهین یا انتقاد به مقام بالاتری دانستند، بعد تا بخواهم ثابت کنم که چنین نبوده است و چنان نبوده است، خود به خود سرم به چیز سختی بخورد و جان به جان آفرین تسلیم گویم و آخرش هم کسی نفهمد، چه بود و که بود و کجا بود و چه شد و به این ترتیب اسمم از صفحه ی روزگار خیلی راحت و بی دردسر خط بخورد،‌ بدون آن که مجالش را یابم تا به سرو سامان رسیدن دخترها را ببینم یا از استعداد خداداد در جهت خدمت به خلق استفاده ی موثرتری بنمایم.
همین است که می گویم، اگر یک نفر دیگر هم باشد که در آینده در مورد خودش به فرصت سوزی متهم شود، یکی هم من هستم بی تردید،‌ بس که از سرنوشت بسیاری وبلاگ نویسان و فیلم سازان و روزنامه نگاران درس عبرت گرفته ام. به طوری که بل کل قید استعداد و توانایی را زده ام و به همین آب باریکه که از انبار نمور و سرو کله زدن با راننده ی بداخلاق و کاسب نابکار و تاجرمحتکر نصیب می برم راضی هستم، حتی اگر کارفرما همیشه از دستم ناراضی باشد و هر روز تهدید به اخراج شوم.

ته نوشت: وجدان دارم راستش را می گویم، گفتم "روزی نیست که به من درخواست نوشتن نشود"،‌ غلو کردم، شرمنده ام، سالی به سالی!

۲۱ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

بند اندازون



 امروز رفتم آرایشگاه همیشگی ام،نزدیکترین آرایشگاه به خانه،  آدرس همان آدرس قدیم بود،آرایشگاه همان آرایشگاه بود، اسمش همان اسم بود،‌ اما همین که داخل شدم فکر کردم اشتباه رفته ام، دکوراسیون بل کل عوض شده بود، آرایشگر عوض شده بود، شاگردی نداشت، مشتری دیگری جز من داخل آرایشگاه نبود. خانم آرایشگر هم نشسته بود ناخنش را سوهان می کشید.
گفتم: یعنی اشتباه آمده ام؟
آرایشگر خندید و گفت: نه  من این جا را از آرایشگر قبلی اجاره کرده ام،‌ از امروز به بعد من این جا هستم.
گفتم: حتی اسم آرایشگاه را عوض نکرده اید؟
گفت: نه نمی توانم قرار است با سند آرایشگاه قبلی کار کنم و نمی توانم اسم آرایشگاه را عوض کنم!
با رضایت کامل نشستم، چه بهتر! من عاشق آرایشگاه های خلوت هستم، اگر سالی یک بار هم آرایشگر عوض کنم می ارزد به این که سرش خلوت باشد و مرا علاف نکند. تنها مشکل این بود که بخاری آرایشگاه خراب شده و فضا به شدت سرد بود. تمام مدت لرزیدم.
همان طور که می لرزیدم و آرایشگر با دست های یخ زده اش صورتم را بند می انداخت و ابروهایم را مرتب می کرد،‌ و مرتب حرف می زد،  طرح داستانی را زدم.
داستان را برایتان می گذارم، به سبک مستندهای راز آلود تلویزیون می خواهم داستان را بخوانید و بگویید، به نظر شما می تواند این داستان واقعی باشد! یا اعتقاد دارید صد در صد برگرفته از تخیل من است.

مي دانستم مليحه يك چيزش مي شود، اما نمي دانستم دقيقا ً چه اش مي شود. امروز خودش تصميم گرفته بود دو ساعت  زودتر برود آرايشگاه  در و پيكرش را باز كند،  تميز كاري هاي معمول را انجام دهد بنشيند تا به قول خودش مجيد آقا بيايد آب گرم كن را درست كند. 
گفتمش: مليحه تو امروز برو بهداشتي آرايشي صفا، سفارش رنگ موهايمان را بده و خنزر پنزرهايمان را كه ليست كرده ام  بگير و سر راه هم برو  خياطي نسترن  پرده هاي جديد را بگير و بياور. من خودم زودتر مي روم آرايشگاه كارها را مي رسم.
گفت: نه كار خودم است بايد خودم بشور وبساب كنم تازه تو نمي تواني از  پس مجيد آقا بر بيايي! اين پسرك از زير بار كار در مي رود و باز هم آب گرم كن را خراب تر مي كند كه درست تر نمي كند!
از من اصرار و از مليحه انكار آخرش گفتم : به درك تو زودتر برو آرايشگاه من هم مي روم سفارش ها را مي گيرم.
خلاصه رفتم سفارش ها را گرفتم ، می آیم آرايشگاه، كليد مي اندازم مي روم تو، می بینم از پشت کانتر صدای ماچ و بوس می آید . من ساده را بگو که فکر می کنم موش ها هستند، موش ها آمده اند و رفته اند سر وقت نان خشک ها،  از ترس حتی یک جیغ کوچکی هم می کشم که یک هو یک وقت می بینم مجید آقا لوله کش و ملیحه از پشت کانتر هول هولکی می پرند بالا؛  مجید آقا شلوارش را بالا می کشد و ملیحه هم لباسش را صاف و صوف می کند.
به خدا از این که اینطور ناغافل مچشان را گرفته ام خودم  خجالت می کشم. خریدها را می اندازم روی زمین و خودم می دوم بیرون. حتی در را پشت سرم نمی بندم.
یک  ساعت بعد هنوز خجالت می کشم بروم آرایشگاه   همان دور و برها چرخ و واچرخ می زنم. حتی به صرافت می افتم بروم سر صف نان دو تا بربری داغ بگیرم  می گویم روش خشخاش هم بزنند آن قدر گیج هستم که یادم می رود هیچ وقت از همان وقت که دختر کوچکی بودم از خشخاش خوشم نمی آمده.
نان ها را می گیرم و بر می گردم  آرایشگاه، فکری ام که بنشینم تا بالاخره یکیشان بیاید بیرون. حتی دلم رضا نمی دهد  زنگ بزنم،  ببینم چه خبر است.  بس که خجالت کشیده ام از این ماجرا.
همین طور یک وری می ایستم جلوی در آرایشگاه، چشم می دوزم به درش که یک هو می بینم مجید آقا از آرایشگاه می آید بیرون. می خواهم برگردم و بپیچم توی کوچه ی فرعی تا بلکه مرا نبیند، ولی دیگر بی فایده است مرا دیده  و با یک خنده پت و پهنی می اید طرفم.
جوان بدقیافه ای نیست ، بدقیافه نیست که نه،   شاید،‌ هم خوش قیافه باشد. قد بلند و چهار شانه است و موهای جو گندمی دارد هر چند که زیاد سن و سالی ندارد ولی موها را سفید کرده که شاید ارثی باشد شاید هم یک هو، یک شب، مثل پدر خدا بیامرزم همان شبی که خبر مرگ عمو خیر الله را بهش دادند، چون این برادر عزیز دردانه اش بود هول ورش داشت بعد،  صبح که شد دیدیم نصف موهایش را  سفید کرده. خلاصه شاید این جوان هم  یک خبر ناراحتی یک غصه بزرگی بهش رسیده است و ناغافل موهایش سپید شده که خدایی از فکر این که جوان به این سن و سال این طور مصیبتی بهش رسیده که موهایش این طور سفید شود غصه ام گرفت.
خلاصه تا مرا دید خندید و گفت:  نوشین خانم چرا یک هو در رفتید. من دل و جگر آب گرم کن را ریختم بیرون و دوباره سوارش کردم
می خواهم بگویم آره جان خودت، دیدم چه دل و جگری هم بیرون ریخته بودی! اما حیا می کنم.
می گویم : حالا چه اش بود  و هیچ اشاره نمی کنم به این که من چه دیده ام و تو چه کرده ای!
می گوید: بگویید چه اش نبود، هم کاربراتورش  سوراخ شده است و هم لوله هایش زنگ زده اند و هم شیر اتصالش خراب است
می گویم: مجید آقا نگو چه اش بود بگو چه کارش کردی؟ تو را به خدا نگو هم که باید بکنمش بیاندازمش دور یک آب گرم کن دیگر بخرم.  خواستم برايم ارزان تمام شود این  آب گرم كن كوچك ديواري دست دوم را  خريدم حالا به اندازه چهار آب گرم كن  آك بند  سي صد كيلويي خرجش كرده ام اما هنوز سر به زنگاه موقع شستن موي مشتري ها  خاموش مي شود و مشتری سرو صدایش در می آید، که اوش، ایش یخ کردیم. آب كه سرد مي شود هيچ ، بو كه مي دهد هيچ ( من نمي دانم آب گرم كن گازي چرا بايد بوي آب گرم كن گازوئيلي را بدهد) تازه صداهاي عجيبي و غريبي هم از جانش در مي آورد كه مشتري ها خوفشان مي گيرد.
مجید آقا می خندد و می گوید:  نوشین خانم جان همه چیز با صبر و حوصله درست می شود
ارواح عمه اش انگار من نمی فهمم که او آنقدر می خواهد صبر و حوصله به خرج بدهد که خوب بازی اش را با این ملیحه ورپریده تمام کند و شکمش را بالا بیاورد . تازه آخر هم  ناچارم کند آب گرم کن را بکنم بیاندازم دور و یک آبگرم کن نو بخرم جایش بچسبانم.
خلاصه که آن قدر با شک و تردید نگاهش می کنم که خودش می فهمد. باز هم می خندد و می گوید: نگران نباشید درستش می کنم الان یک سری وسایل لازم دارم تا فردا می خرم می آورم برایتان راست و ریستش می کنم بعد هم بی تعارف دست می برد یک تکه نان خشخاشی می کند می گوید: علی الحساب از این بربری نمی شود گذشت.
اصرارش می کنم که یکی را بردار و ببرد. نه این که خوشم آمده باشد ازش که خیلی هم بدجور می خندد و دندانهایش جرم گرفته است و انگار سال تا سال  محض  سرگرمی انگشت هم نمی مالد بهشان. فقط برای آنکه دلم می سوزد جوان به این سن و سال موهایش اینطور مثل آن که هفتاد سال در آسیاب کار کرده باشد سفید شده باشند و این که می گویم نکند غم و غصه ی عظیمی چیزی بهش رسیده باشد که خوب واقعا حیف از این جوان.


۱۴ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

مصائب سرگرم کردن

خدا نکند ایران تصمیم بگیرد با بچه هایش بازی کند! یعنی در واقع او زیاد هم اهل سرگرم کردن بچه ها نیست، اما وقتی می بیند یکی از ما چهار آدم دوپا! مشغول بازی کردن با فرزندانش هستیم و فرزندان هم مشغول حال کردن هستند.
ناگهان آن رگ گربه ایش بالا می زند و حسادتش گل می کند، بعد با خودش می گوید: چرا چیزی که مال من است، با این ها دارد حال می کند؟ مگر من خودم چلاق هستم و نمی توانم بچه هایم را سرگرم کنم؟ چشمم کور از خودم هستند، خودم هم سرگرمشان می کنم !
بعد جو گیر شدن به سراغش می آید و شروع به ژانگولر بازی می کند،‌ بالا و پایین می پرد و خود را به در و دیوار و کف و سقف و مبل و صندلی می زند و با آن هیکل چهار و نیم کیلویی روی کیتی های دویست، سیصد گرمی می پرد! بعد آن ها را به دهان می گیرد بالا می اندازد و به سقف اطاق می کوباند و در حال پایین آمدن روی هوا می گیردشان و به کنج اطاق پرتشان می کند و با یک خیز دوباره، خودش را به این ها می رساند، دمبشان را می گیرد و دو دور، دور خودش می چرخاند، سپس حلقومشان را به دهان می گیرد می کشاندشان،‌ می بردشان،‌ می اندازدشان وسط اطاق، می خواباندشان روی زمین و چنان قهرمانانه تخت سینه ی این ها می نشیند و گازشان می گیرد که جیغشان به هوا می رود و همه ما آدم های دوپا وادار به واکنش نشان دادن می شویم، او هم همین که می بیند ، ما از دور و نزدیک خودمان را به صحنه! رسانده ایم، فوراً شروع می کند به لیس زدن کیتی های بخت برگشته ی دردمند که یعنی: (طوری نیست، طوری نیست شما فضولی نکنید! داشتم لیسشان می زدم دندانم به یک جایشان گیر کرد!)

البته تازگی ها، پیشی کوچولوها یاد گرفته اند همین که می بینند مادرشان باز دوباره جو گیر شده است، هر کدام به گوشه و کناری فرار می کنند و خودشان را توی سوراخ سنبه ای می چپانند تا اگر خدا بخواهد از این اوقاتی که مادر قصد سرگرم کردنشان را دارد، جان سالم به در ببرند.

۱۲ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

من احتیاج دارم زودتر خوشگل شوم!

بیزبیز دوباره امروز آمده است،‌ پایش را در یک کفش کرده، می گوید: احتیاج مبرم به خرید لنز طوسی دارم.
دیروز هم در مورد کوتاه کردن وحشتناک! موهایش چیزهایی می گفت!
عینکم را کمی پایین می آورم  و از بالای آن نگاهی به او می اندازم و می گویم: بیزی جان،‌ بیا اینجا بنشین ببینم مادر! ... راستش را بگو، نکند عاشق شده باشی؟
نیشش باز می شود و می گوید: اییییی مامان خدا را شکر پسر مسری هم دور و برمان نیست که بتوانم باهاش حرف بزنم و عاشقش شوم.
می گویم: در سن و سال تو نیازی نیست با کسی حرف بزنی تا عاشقش شوی، فقط نگاه کردن به سوژه یا گوش دادن به صدایش کفایت می کند.
می گوید: نخیر این چیزها نیست،  فقط می خوام ببینم چطوری می تونم خوشگل تر بشم.
می گویم: این برنامه خوشگل تر شدن باید در حداقل زمان ممکن صورت بگیرد؟
می گوید: بله! مگه من چقدر وقت دارم؟
می گویم: چه قدر وقت برای چه کاری؟ با کسی قرار گذاشته ای؟
می گوید:  چقدر وقت برای خوشگل شدن دارم! ماماااااان تو همش فکر می کنی حتماً باید آن ور قضیه کسی  باشد.
می گویم: این ور قضیه که نمی تواند باشد پس لابد آن ور قضیه باید باشد.
می گوید: مامان من فقط می خوام تغییر کنم!
می گویم: الان وقت تغییر کردن دختر دانش آموز است؟ الان بنشین درست را بخوان، تابستان در مورد تغییر یک کارهایی  می کنیم.
می گوید: لابد تابستان می خواهی دو رج ابرویم را برداری که توی چشمم نرود؟ نه مامان من احتیاج دارم زودتر خوشگل شوم.
می گویم: نکند داری دور خیز می کنی!
می گوید: یعنی چی دورخیز می کنم!
می گویم: یعنی این که خودت را برای پرش های بلند آماده می کنی.
شانه بالا می اندازد: من منظورت را نمی فهمم، حالا با من می آیی بریم لنز بخریم یا نه؟
می گویم: بله می آیم، اما اول باید طویله را سرو سامان دهی.
" طویله اشاره ی تلویحی به اطاقش است که همیشه به نحو اعجاب برانگیزی درهم برهم و غیر قابل سکونت می نماید"
می گوید: اوووووووو اه  این که تمیز کردنش 6 ماه طول می کشد.
من لبخند می زنم! اشکالی ندارد 6 ماه دیگر، هم لنزت را می خری، هم در مورد سبیلت یک فکرهایی می کنم. البته به شرطی که اطاقت سرو سامان گرفته باشد.

ته نوشت: گوش شیطان کر، الان دارد با حداکثر سرعت ممکن اطاقش را تمیز می کند، به نظر می رسد این عجله اش برای خوشگل تر شدن خیلی جدی است.