۱۱ بهمن ۱۳۹۲

ناگهان چه زود دیر می شود

فقط برای آن که مادرشوهر دیشب را خانه امان خوابید, صبح جمعه زود از خواب بیدار شدیم,
 پیرزن نمی تواند مثل ما تا دیر وقت توی رخت خواب جابجا شود و هی خودش را به خواب بزند و هی خواب برود, هی خواب ببیند و هی بیدار شود و دوباره از نو خودش را به خواب بزند و خواب برود.
 ساعت  6 صبح با صدای عصا زدنش در گشت و گذار توی خانه بیدار شدم. نهم را بیدار کردم برود ببیند مادرش چه می خواهد! شاید آبی می خواهد تا قرصی ببلعد!
نهم رفت و دیگر به تخت خواب برنگشت,  کتری گذاشت چای دم کرد, صبحانه ردیف کرد و روی میز چید با مادرش نشست به صبحانه خوردن و گپ زدن.
شش و نیم صبح من هم با همان لباس خواب کوتاه و بدون آستین از تخت خواب بیرون زدم, خودم را به مادر و پسر رساندم و گفتم: بدجنس ها چرا مرا بیدار نمی کنید تا چای تازه دم بخورم؟
پیرزن گفت: برو یه چی بپوش نکنه که بچای!
نهم چشمک زد, خندید, مهربان تر از همیشه بود, آن اخم و تخم همیشگی صبحگاهی را نداشت, حضور مادر به او قوت قلب می داد. یادم به مادرم افتاد و توی دل گفتم:( حالا اگر مادر من این جا بود مثل برج زهرمار قیافه می گرفت)
اما همین که لقمه ای گرفت و در دهان من گذاشت, برج زهر مار مثل عسل شیرین شد.
مادرش بغض کرده بود, این روزها بیشتر نبود همسر را احساس می کند,
نهم هم آتش احساسش را تند تر کرد, خاطره تعریف کرد, روزگاری که همه کنار هم بودند, شیطنت برادرها, سردرد همیشگی مادر, پیرزن بغضش ترکید! با بغض گفت: چقدر همه چیز زود گذشت.
می خواستم بگویم: چاره ای نیست, آدم های زیادی آمده اند و رفته اند, این شتر را نمی توانیم از در این خانه برانیم, پس این لحظه را هم دریاب, گریه دردی را دوا نمی کند, آمده ایم که از وجود هم لذت ببریم و زندگی را شوخی بگیریم.
اما نگفتم, در عوض در دریایی از خاطرات گم شدم, چرا اسم عشق اولم را یادم نمی آید؟  من اسم ها را زود فراموش می کنم. فقط صورت ها در خاطرم می مانند,
آه ای  کاش می شد خاطره ها را نوشت  و در گوگل سرچ کرد تا رد پای خاطره ها را در گذر ایام پیدا کرد,
دلم می خواست بدانم  آن پسرقدیم و این مرد جدید الان چه می کند, چه کاره است, چند تا بچه دارد, کجا زندگی می کند؟
فقط برای کنجکاوی! او که چیزی از من نمی داند, من بودم که چند ماهی دچار یک عشق یک طرفه ی دردناک بودم. عشقی که فقط به محض دیدن روی محبوب دچارش می شدم, با تعطیلی مدرسه و رفتن به خانه پرونده عشق هم بسته می شد, و باز از نو فردا در مدرسه بود که همه چیز رنگ و بوی عاشقانه می گرفت.
 مدرسه مان دخترانه پسرانه بود, کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم,  یکی از پسرهای کلاس را دوست داشتم,
او اما از من خوشش نمی آمد, از دختری خوشش می آمد که از هر جهت نسبت به من سر بود و به همین خاطر مورد نفرت من!
 من آن روزها دوستان زیادی نداشتم, آن روزها یک بچه ریغوی بدجنس به نظر می آمدم, یک اصفهانی در یک شهر دیگر.
می خواهم آه بکشم, اما نهم لقمه ای دیگر در دهانم می گذارد و می گوید: دارم بهت باج می دم تا قابلمه ی سالاد الویه ات را باجایش ببرم باغ, چند نفری از دوستان می خواهند بیایند, دور همی سالاد الویه ای که روی دستت مانده تمام می کنیم.
می گویم: داری التماس می کنی؟ یادت باشد گفتی این  همه  را درست کرده ام که یک ماه آشپزخانه را تعطیل کنم.  
می خندد و می گوید: غلط کردم.
می خندم و می گویم: ببرش, اما به جایش یک شام و نهار مهمان تو هستیم.
و در دل می گویم: (حتماًوظیفه ی ما این است که زندگی را شوخی بگیریم)

۸ بهمن ۱۳۹۲

موهبتی که سفر در اختیار بعضی ها می گذارد

یک خروار کار انجام نداده، از خرده ریز و خرده درشت! توی خانه داریم، اما نهم حتی اگر بیکار بیکار هم باشد برای انجام دادنشان یک زمان مشخص نامعلومی را معین می کند، که سرجمع اگر مداخله ی من نباشد تا بیگ بنگ بعدی طول می کشد.
این حواله دادن کارها به زمان های نامعلوم حتی در مورد سلامتی خودش و به ندرت من ( استثناً دخترها در این مقوله نمی گنجند)‌ صدق می کند.
مثلا چندی پیش  گوشش درد می کرد، نمی دانم کارد سلاخی در گوشش کرده بود؟ سیخ کباب در گوشش پیچانده بود؟ چه کرده بود؟ که پرده گوشش آسیب دیده و چرک و خون از گوشش بیرون می زد!هر کاری کردم برویم دکتر، نیامد،
گفت: صبر کنیم ببینیم تا فردا بهتر می شوم یا نه!
گفتم: فردا پنج شنبه است، دکترها تعطیل هستند!
گفت: شاید هم خوب شوم!
نشان به آن نشان که شبش  تا صبح آن قدر آه و ناله کرد و مسکن خورد و سرش را به در و دیوار کوبید که حد و اندازه نداشت، هر چند پس از آن,  وقتی حاضر شد با هم به دکتر برویم که قول گرفت من هم با او بروم و به دکتر بگویم برایش آمپول تجویز نکند!( خدایا جدا هدفت از آفرینش مردها چه بود؟ آخر موجودی با این همه تناقض, چرا؟)
این تازه یک برگ از پشت هم اندازی نهم است!
ده سال در خانه ای زندگی می کردیم که هر روز در مورد عوض کردن دیوارکوب هایش، موعد تا عید را مقرر می کرد.
وقتی به خانه جدید آمدیم، قرار شد دیوار کوب های خانه ی جدید را تا همین عید! بخرد و نصب کند
( کدام عید؟ همین عید سال پیش)
برای رگلاژ در کابینت های آشپزخانه، اضافه کردن طبقات جدید در بعضی کابینت ها،‌کشویی کردن کابینت کنار ماشین لباس شویی و...
 زمان مقرر بعد از خوب شدن بابا، بعد از مراسم بابا، بعد از چهل بابا، بعد از آنژیوگرافی مامان، حالا که گوشم درد می کند!,  بعد از خوب شدن خودم، و... تعیین شده است.
برای سفارش ساخت کتابخانه، زمان مقرر، پنج شنبه همین هفته، وسط هقته هم خوب است! پنج شنبه هفته بعد، دو هفته دیگر که مامان از تهران می آید! بعد از خوب شدن خودم،‌ بگذار بروم دکتر بعدش!,  بعد از رگلاژ کابیت های آشپزخانه زمان داده است.
برای نصب حوله خشک کن در حمام، بعد از پاییز، بعد از زمستان، تابستان که هوا گرم شد،‌ همین پنج شنبه ای که می آید، بعد از خوب شدن بابا،‌ بگذار چهلم بابا تمام شود تو هم تو این هیری ویری،‌ حالا که دیگر هوا سرد شده است،‌ قربانت بروم بعد از پاییز و زمستان، تابستان که هوا گرم شد!  را مقرر کرده است.( این زمان ها را توجه داشته باشید پاییز و زمستان و تابستان اول مال سال پیش است, پاییز و زمستان و تابستان بعدی زمان دهی امسال است)
یک خروار کار ریز و درشت در خانه داریم و چند روزی است نهم رفته است به یک سفر دور, بازگشت از سفر دور یعنی در دسترس قرار گرفتن زمان هایی که موهبت سفر در اختیار او قرار می دهد,  یعنی استفاده ی ابزاری از موهبت امتیاز مسافری که تازه از راه رسیده است.
خودم را آماده می کنم برای انجام کارها, این برنامه های زمانی را ارائه دهد. 
حالا بگذار من برسم بعد خرده فرمایش کن! حالا دو روز به من برس بعد به همه ی کارها می رسم. هنوز از راه نرسیده تو یک خروار کار روی سر من ریختی! حالا بگذار عرقم خشک شود بعد وقت بسیار است, تازه چهار روز است من از سفر آمده ام, بگذار یک هفته از آمدنم بگذرد,  وقتی من نبودم چه می کردی؟ حالا صبر کن یواش یواش به همه ی کارها می رسم. چقدر عجولی تو بگذار دو هفته از آمدن من بگذرد.  تازه ده روز است که من رسیده ام, .

۱۴ دی ۱۳۹۲

گربه ای به نام ایران گم شده است

مشکل این جا بود که نمی توانستم در اعلامیه ها بنویسم،‌ گربه ای به نام ایران گم شده است!
یعنی اولش نوشتم و پرینت گرفتم اما با اولین واکنش مردم! در مقابل این اعلامیه ترس برم داشت، دوباره با بیزبیز دویدیم اعلامیه هایی که به در و دیوار چسبانده بودیم کندیم! تازه فهمیده بودم ممکن است از این اعلامیه شائبه ی سیاسی استشمام شود.
رفته بودیم اعلامیه ها را به یکی دو مغازه ای که سر کوچه مادر نهم بود بدهیم تا در صورت مشاهده ی ایران! خبرمان کنند،‌ سبزی فروش که جوانکی بود بلند بالا، کمی تپل با موهای فرفری مشکی و چشمان تا به تا،  تا اعلامیه را دید، نیشش باز شد! گفت: حالا چند وقت است گم شده!؟
گفتم: چند روزی است!
خندید: گشتیم نبود، نگرد نیست! خانم پیداش نمی کنید،‌ یعنی همچین تغییر قیافه داده که دیگه چیزی از ایران بودنش باقی نمونده!
اعلامیه را دادم و با لبخندی هول هولکی از مغازه بیرون زدم!
پیرمرد تعمیرات لوازم خانگی دو سه مغازه بالاتر، اعلامیه را از من گرفت و عینکش را بالاتر گذاشت و نگاهی به آن انداخت، بعد نفس بلندی کشید و گفت: یعنی یک مرد  پیدا نمی شود دنبال ایران بگردد، که شما مادر و دختر( من و بیزبیز) راه افتاده اید دنبالش می گردید.
من خندیدم: فرقی نمی کند آقا، همسرم روزهای دیگر دنبالش گشته،‌ امروز نوبت ماست!
کمی اخم کرد: چند وقت است گم شده؟
گفتم: سه چهار روز!
سرش را با تاسف تکان داد: همین است که نمی توانی پیدایش کنی! یعنی خودت هم نمی دانی چند وقت است ایران گم شده،‌ خانم جان ایران خیلی وقت است گم شده، تو امروز فهمیدی!
خواستم بیشتر تحت تاثیرش قرار دهم گفتم: البته منظور من این چیزها نیست، ببینید در عکس دارد بچه هایش را شیر می دهد، الان بچه ها در خانه هستند بی تاب مادرشان( دروغ گفتم، بچه ها را رد کرده ایم هر کدام خانه ی یکی هستند در شهری دور یا نزدیک)‌
گفت:  بچه های ایرانی که فقط نام ایران رویشان است خود ایران بالای سرشان نیست،‌ ایرانشان را دزدیده اند صاحبش الان کس دیگری است.
ترس برم داشت گفتم: آقا منظور من سیاسی نیست من فقط گربه ام را می خواهم. یک گربه ی دو رنگ یک ور صورتش زرد است یک ور صورتش تقریبا سیاه، پشمالو، بامزه!
اعلامیه را به من داد: من نمی توانم کاری برایتان بکنم، من اینجا( روی شانه اش را نشان داد) ستاره داشتم، ستاره ها  شدند قپه،‌ فکر می کردم به همه چیز رسیده ام! اما دروغ بود حالا، حال و روزم این است،‌ من بچه ی ایران بودم 8 سال جانم را گرفتم کف دستم و در جبهه برای ایران جنگیدم!  من با یک فرمان می جنگیدم و خم به ابرو نمی آوردم !؟ من دستم را در جبهه جا گذاشته ام  سرم را هم می توانستم بدهم آن روزها! چنین سربازی بودم من! حالا آمده ام می بینم ایران یک بچه ای  هم دارد به اسم بابک زنجانی! می نشینند حساب می کنند که از دوران سربازی اش روزانه چند میلیون دلار درآمد داشته است! برای چه؟ برای که؟ من بچه ی ایران بودم یا او؟
می خواهم بگویم: بله بله بابک زنجانی هم یکی از بچه ها ایران خودمان است، اتفاقاً همین گربه ی زردی که رویش را به طرف دوربین برگردانده است! اما کوتاه می آیم.
احساسم این است که این آقا هم مثل خودمان یکی از یک سوم هاست  داغ دلش تازه شده!
چیز بیشتری  نمی گویم  و از مغازه بیرون می آیم.

۱۲ دی ۱۳۹۲

ایران را گم کرده ایم

ایران را گم کرده ایم!
در همان روز کذایی 9 دی حماسه ساز و فتنه سوز که یک سوم را بردیم خانه ی مادرشوهر تا از همان روز صاحبش باشد.
ایران را هم بردیم تا چند روزی مهمان مادرشوهر باشد و ما بتوانیم با خیال راحت به تعطیلات برویم.
صبح،  همین که به مقصد رسیدیم مادرشوهر زنگ زد،‌
گفت: ایران فرار کرده است!
دنبال آزادی می گشت؟ مادرشوهر پریشانش کرده بود!؟ خانمان خودش را می خواست؟
نمی دانم!
سه روز و سه شب است از او بی خبریم!
ای کاش لااقل از خانه ی خودمان فرار می کرد تا بازگشت به خانه برایش امکان پذیرتر می بود.
بیزقولک بیش از همه پریشان و گریان است،‌
اصلا تحمل اشک ریختن و غصه خوردنش  را ندارم،
هم دخترک گریان قلبم را به درد می آورد، هم سرنوشت ایرانمان که نمی دانم در این شب های سرد و تاریک چه می خورد و کجا می خوابد! آشفته ام کرده است.

( خدا مرا بکشد یک گربه گم کرده ام این اندازه بی تاب شده ام، مدام باخودم می گویم آن ها که بچه هایشان را اقوامشان را گم می کنند چه حال پریشانی دارند! چه تصاویر مهلکی را در ذهن مجسم می کنند. )