۱۰ دی ۱۳۹۴

پنج شنبه 2 بهمن ماه 65

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۳۱.۱۲.۱۵ ۲۲:۵۶]
 https://telegram.me/noone_ezafe
چند برگ از دفترچه خاطراتم را کنده ام و به طور کلی معدوم کرده ام. روزهای سختی که فکر می کردیم سیاوش شهید شده است و دیگر زندگی روی خوشی به ما نشان نمی دهد. کلمات و حرفهای بی سرو تهی که در تو می نوشتم تا خودم را آرام کنم، نوشتن از صدای ناله های مامان که شب و روز توی گوشمان می پیچید و کابوس های وحشتناکی که می دیدیم و گریه کردن های پر درد و بی صدای  بابا در حیاط بزرگ پشت بوته های یاس رازقی و گل یخ.  بغض های وحشتناکی که هر روز توی گلویمان نگه می داشتیم و نمی توانستیم با دیدن مامان و بابا آزادش کنیم چون تحمل درد و ناراحتی بیشتر آن ها را نداشتیم. گریه کردن های درتنهایی خودمان تا آن دیگری  نفهمد که چقدر غصه دار هستیم. خودمان را به همدیگر صبور نشان دادن، تا باعث قوت قلب همدیگر شدن. تمام خاطرات سخت و بد  این چند روزه را پاره کرده ام و دور انداخته ام.
و این معجزه بود که ناگهان در حالی که دیگر خودمان را برای زندگی بدون سیاوش آماده کرده بودیم، بفهمیم او زنده است! خانواده ما را باید به عنوان یکی از نمونه ترین خانواده های جنگ معرفی کنند. فکرش را بکن؛  در حالی که همه از مفقود الاثر شدن یا ناپدید شدن بچه هایشان در عملیات کربلای 4 می گفتند و هر کس آرزوی پیدا کردن  یک چیزی را داشت  که بگوید این نشانه ای از بچه من است. مادر من خودش به تنهایی 3 جنازه شناسایی کرد که مطمئن بود هر سه تا سیاوشش هستند و تازه دو نفر از معدود افرادی که از عملیات برگشته بودند، قسم می خوردند که سیاوش را دیده اند که شهید شده، یک نفر گفت: او را دیده که نزدیک جزیره بلجانیه شهید شده، یک نفر دیگر گفت: عکس او را دیده که دست بسته توسط عراقی ها تیرباران شده.
دیگر حتی مامان هم گیج شده بود و با ناراحتی می گفت: خدایا این همه سیاوش توی جبهه چه می کند؟ مگر این مملکت چند سیاوش دارد؟
 و حالا امروز که این را می نویسم، مطمئن هستیم که سیاوش اسیر شده است. حتی تا وقتی مصاحبه اش را از رادیو عراق نشنیده بودیم که خودش را با همان بی خیالی و مسخرگی همیشگی اش معرفی می کند و می گوید:" من سیاوش نقره کاراز گروهان غواص فاطمه زهرا هستم و در تاریخ 5 دی ماه 1365 به اسارت در آمده ام. " باور نمی کردیم که حرف و حدیث ها در مورد اسارت او درست باشد. پس آن سه شهیدی که مامان مطمئن بود هر کدام به دلیلی سیاوش هستند چه؟
در این مدت آقای آل پاچینو چند بار با مرجان و استاد اخوت به دیدن ما آمد. البته وضعیت من آن قدر وحشتناک بود که حتی دیدن آنها هم دردی را از بیچارگی ام دوا نمی کرد و دروغ چرا اصلا دلم نمی خواست آقای آل پاچینو ما را در آن شرایطمان ببیند. در این مدت  یک بار هم پیش آمد که توی حیاط با هم صحبت کنیم. من و آقای آل پاچینو تنها.
آقای آل پاچینو از من پرسید: دیگر کلاس نقاشی نمی آیی؟
من گفتم: فکر نمی کنم بتوانم دیگر نقاشی کنم.
خوب یادم هست که آقای آل پاچینو به تنه درخت شاتوت دست کشید و  همان طور که به درخت نگاه می کرد، انگار کن که اصلا با درخت حرف می زند، گفت: برای کتاب خوندن چی؟ برای کتاب خوندن هم نمی آی؟
من گریه ام گرفت و گفتم: فکر نمی کنم.
آقای آل پاچینو آه بلندی کشید و گفت: چقدر بده  فرصت دیدن خودت را از ما دریغ می کنی.
من به او نگاه کردم و او به من نگاه کرد و لبخند تلخی زد و رفت.
و حالا  امروز تمام این حرف ها  باید به خودش گفته شود به فاصله کمتر از یک ماه حالا که برادر خودش شهید شده باید برویم و به او بگوییم: تسلیت عرض می کنیم! واقعاً متاسف هستیم که برادر شما شهید شده ولی خوشبختانه باید بگویم برادر من که فکر می کردیم شهید شده، زنده است و اسیر شده. دنیا راچه دیدید شاید برادر شما هم زنده شود؟ مگر اسمش عیسی نیست! حتماً یهودا را به جای او کشته اند. شاید او عروج کرده باشد.
 آه خدایا من فکر می کنم کم کم دیوانه می شوم.  ممکن است آقای آل پاچینو مثل من تحمل هیچکس را نداشته باشد. اما اگر او، خودش واقعاً بخواهد فرصت دیدار خودش را از ما دریغ کند چه می شود؟
  امروزتشیع جنازه عیسی است او در 21 دی ماه  1365 در عملیات کربلای 5 و در شلمچه شهید شد.

https://telegram.me/noone_ezafe

سه شنبه 2 دی ماه65

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۳۱.۱۲.۱۵ ۱۷:۴۹]
 https://telegram.me/noone_ezafe                                   
سیاوش رفت، امروز وقتی بیدار شدیم سیاوش رفته بود، شبانه از خانه زده بود بیرون و به هیچ کس هم چیزی نگفته بود. یک نامه هم نوشته بود برای مامان برای معذرت خواهی و خداحافظی با چند عکس از خودش با لباس غواصی، مثلاً برای آن که مامان خوشش بیاید، اما مامان خیلی ناراحت شد و شروع کرد به دیوانه بازی و نامه و عکس ها را هم پاره پاره کرد و جیغ و داد راه انداخت و گفت این بچه حتی روی زمین هم نمی تواند درست راه برود، چه برسد به این که بخواهد برود زیر آب با عراقی ها بجنگد و به بابا گفت: تقصیر اوست که هیچ چیز به او نمی گوید و یک طور رفتار می کند که سیاوش فکر کند که او راضی است از این که برود جبهه، یک ساعت بعد از این که خوب گریه هایش را کرد، پشیمان شد از این که نامه و عکسها را پاره کرده و نشست کف آشپزخانه و با گریه و زاری شروع کرد به بوسیدن وکنار هم گذاشتن تکه پاره های نامه و عکسها و هی با خودش گفت: دستم بشکند که عکست را پاره کردم، دستم بشکند که نامه ات را پاره کردم.
بله روز ما اینطوری شروع شد! و با این ترانه های زیبای مامان از خواب بیدار شدیم. و معلوم است که تا آخر شب چطور پیش رفت.
نمره بعضی امتحان های ثلث اول را داده اند، جبر شده ام20، انشاء 20، ریاضی جدید( حتما 20 می شوم هنوز نداده اند)، فیزیک 19/25، هندسه 18، شیمی 14، زیست شناسی 11، دانش اجتماعی 10/75، انگلیسی 9/5، نمره بقیه درس ها را هنوز نداده اند.
امروز زودتر از موقع رفتم کلاس نقاشی، فقط برای آن که وضعیت خانه خیلی ناراحتم می کرد. هنوز در آموزشگاه را باز نکرده بودند. اما من فکر کردم حتما کسی آنجاست. چون در اصلی ساختمان باز بود. من هم رفتم بالا و زنگ زدم که دیدم بله مرجان خانم با چشمهای پف کرده در را باز کرد. رفتم تو، او هم زیاد تلاش نکرد که نگذارد من بفهمم گریه می کند. من ناراحت و غمگین توی اطاق ورودی نشستم او هم نشست پشت میزش به گریه کردن و دماغ بالا کشیدن.
بعد از چند دقیقه با همان حالت گریه گفت: خیلی زود اومدی؟
گفتم: چون توی خانه همه گریه می کردند و غمگین بودند، زدم آمدم این جا، تا کمتر غم و غصه ببینم.
همان طور که گریه می کرد خنده اش گرفت و گفت: آخی طفلکی، همه جا گریه و زاری می بینی،  تو خونه شما دیگه چرا گریه و زاری بود؟
گفتم: برای این که برادرم بی خبر رفت جبهه و مامانم نمی خواست بره.
با ناراحتی گفت: وای خدایا چه وحشتناک!   حالا خوبه مامانت از اون مامان ها نیست که با افتخار بگه خودم پسرم را راهی کردم.
گفتم: نه بابا اگه از این حرفها بهش بزنی ناراحت می شه، داداشم از دست مامانم فرار کرد وگرنه نمی ذاشتش که بره.
سرش را تکان داد و گفت: عیسی هم دیروز رفت جبهه، مجید خیلی ناراحته، از یه طرف اعدام آقا مرتضی از یه طرف رفتن عیسی!
با چشمهای گشاد شده نگاهش کردم، تعجب من را که دید گفت: وای نمی دونستم تو هم آقا مرتضی را می شناختی! بیچاره را اعدام کردند . و بعد دوباره زد زیر گریه و با گریه ادامه داد، دوست صمیمی عیسی بود یه وقتی هم محله ای بودند، از بچگی با هم بزرگ شده بودند.
با تعجب گفتم: مگه آقا مرتضی چکار کرده بود؟ مجاهد بود یعنی؟  جایی را بمب گذاری کرده بود؟
باز هم اشکش را خشک کرد و گفت: نه به خدا خیلی آدم معمولی بود از این توده ای های قدیمی. آزارش به مورچه هم نمی رسید. خودت که دیده بودیش خیلی مهربون بود. نمی دونم حتماً اشتباه شده! حتماً یکی باهاش دشمنی کرده، آخه قرار نبود اعدام بشه، حالا تازه باید دوران محکومیتش را می گذروند.
لال شده بودم، نمی دانستم چه بگویم، چرا همه دارند همدیگر را می کشند؟ الان دارم اشک می ریزم برای آقا مرتضی. همینطور صورت آقا مرتضی جلوی چشمم است.  بیچاره آقا مرتضی خیلی مهربان بود. قلبم یک جوری شده است. ای کاش لااقل شهید می شد. شهید می شد می گفتی یک نفر دیگر از یک جای دیگر به کشورت حمله کرده و تو را کشته چون تو را نمی شناسد و نسبت به تو احساس خطر می کند. اما وقتی اعدام می شویم یعنی یکی از خودمان در کشورخودمان ما را کشته.
امروز آقای آل پاچینو آمد اما اصلا انگار در کلاس نبود. یک جای دیگری بود. شاید با عیسی رفته بود جبهه. شاید با مرتضی توی گور.
https://telegram.me/noone_ezafe

۹ دی ۱۳۹۴

دوشنبه 1 دی ماه 65

https://telegram.me/noone_ezafe


یک هفته است که هر روز مهمانی هستیم، البته نه این که هر روز خانه مان مهمان داشته باشیم یا خودمان برویم مهمانی، بلکه هر روز مامان، صبح و ظهر و شام از ما مثل مهمان ها پذیرایی می کند، بخاطر سیاوش که آمده است و به نظر مامان با این که قد کشیده ضعیف شده است.  هر چقدر قد کشیدن و بزرگ شدن سیاوش برای ما جذاب است و خیلی این موضوع را دوست داریم. مامان خانم برعکس، اصلاً خوشش نیامده و مدام به سیاوش غر می زند و ناراحتی می کند که تو اینجا نبوده ای و من بزرگ شدن تو را با چشم خودم ندیده ام. سیاوش نسبت به گذشته خیلی بچه ننه تر شده است و مدام خودش را به مامان می چسباند و قربان صدقه او می رود و توی دست و بال مامان می لولد و البته از دیروز هم شروع کرده است به گفتن این که،  " باید بروم، باید بروم" و مرخصی ام تمام شده است.
مامان اما، اصلا گوش به حرف او نمی دهد و می گوید: جبهه ها را که فقط نباید مردهای خانواده من پر کنند. بگذار دیگران بروند، من سهم خودم را برای  مملکت ادا کرده ام.
امروز کاری کردم که زیاد از خودم راضی نیستم، یعنی در واقع از آن کارهایی کردم که هیچ وقت از آن خوشم نیامده است. ولی احساس کردم مجبور هستم چیزی را به خودم ثابت کنم. این که من بلاخره دختر خوشگلی هستم یا نه؟ وآیا ممکن است کسی از من خوشش بیاید یانه؟ کسی منظورم جنس مخالف است! وای خدایا اصلا دلم نمی خواهد ماجرایی که می نویسم عین کتابهای ر- اعتمادی که می خواهم سر به تنش نباشد! به نظر بیاید، ولی ناچار هستم بنویسمش چون اتفاقی بود که افتاد و به هر حال چیزی به من ثابت شد.
امروز شهریار دوست سیاوش که انصافاً هم پسر بدقیافه ای نیست آمده بود که او را ببیند، سیاوش نبود برای کارهای جبهه اش رفته بود بیرون، شهریار ایستاده بود در حیاط بزرگ و تکیه داده بود به یکی از ستون های گلخانه و روزنامه می خواند و منتظر بود که سیاوش بیاید.
من در پناهگاه خودم بودم. روی دیوار خانه همسایه که یک آپارتمان سه  طبقه است، ( یک طبقه گاراژ تعمیرات ماشین و دو طبقه مسکونی)  یک نورگیر دارد که این قسمت حفاظ یا دیوار ندارد و مثل یک طاقچه ای توی دیوار شده است. این طاقچه دقیقا به طرف حیاط خانه ماست. اینجا پناهگاه من است و هیچ کس دیگر نمی تواند برود آنجا، برای این که درخت شاتوت درست زیر این طاقچه قرار دارد و من برای این که بروم در این فرورفتگی توی دیوار از درخت شاتوت می روم بالا، تا آخرین شاخه ها و بعد می روم روی این طاقچه . بالا رفتن از درخت شاتوت از عهده هیچ کسی جز من بر نمی آید.  روی این قسمت را برای خودم موکت انداخته ام و کتاب گذاشته ام و خوراکی برده ام و دفترچه خاطراتم را می گذارم . درست شده است مثل یک خانه ی بالای درخت. چون جلویش تا یک متر با شاخ و برگ درخت شاتوت پوشیده شده و چیزی دیده نمی شود.
من از این پناهگاه، شهریار را دیدم که آمده است و منتظر سیاوش است. حالا من چطوری بودم؟ من موهایم را ریخته بودم دورم و پیشانی بند مخصوص سرخپوستی ام را هم که خودم درست کرده ام بسته بودم به پیشانی ام. من با خودم گفتم: او پشتش به من است و من را نمی بیند. من می توانم بیایم پایین و بروم نزدیک او و یک هو یک صدایی کنم تا او را بترسانم  و بعد وقتی خوب زهره ترک شد با ناز و اطوار دخترانه بگویم: وای ببخشید من فکر کردم سهراب است که اینجا ایستاده و لبخند بزنم، که اگر معادلات من درست باشد او یک دل نه صد دل عاشق من می شود.
من همین کار را کردم، یعنی از درخت آمدم پایین بدون این که او مرا ببیند. و به او نزدیک شدم بدون اینکه او بفهمد و بعد آهسته شاخه درخت را که نیزه ام بود! آرام به پهلویش فشار دادم و فریاد زدم: تو اینجا چیکار می کنی؟
شهریار اولش واقعاً ترسید و خودش را کنار کشید! اما بعد نیشش را تا بناگوشش باز کرد و من هم نتوانستم  با ناز و ادا بگویم  ببخشید من اشتباه کرده ام و تو را با سهراب  عوضی گرفته ام. در عوضش وقتی دیدم که او خیلی خوشش آمده است. یک اخم جانانه کردم و گفتم: اینجا محدوده سرزمین منه، همین جایی که ایستادی جد بزرگم دفن شده! بهتره احتیاط کنی و بری کنار اون یکی ستون بایستی، البته  اگه جونت رو دوست داری.
او هم سرش راتکان داد و با تعجب و علاقه گفت: چشم حتماً! و رفت کنار ستون دیگر ایستاد و گفت: اینجا خوبه؟
سرم را تکان دادم و گفتم: آره، بد نیست.  
و بعد هم از ترس این که بابا یا سیاوش سرو کله شان پیدا شود  دویدم و برگشتم و دوباره از درخت رفتم بالا در پناهگاه خودم و او هم با تعجب تمام مدت مرا نگاه می کرد. خوشبختانه نتوانستم برایش ناز و ادا بیایم ولی از آن جا که پسرهای جوان معمولاً عجیب و غریب هستند احتمالاً باز هم شهریار از من خوشش می آید. این را با خودم شرط بندی کرده ام و اگر غلط باشد اسم سرخپوستی ام را عوض می کنم.
https://telegram.me/noone_ezafe

یک شنبه 30 آذر ماه 65

آقای آل پاچینو با نون اضافه, [۳۰.۱۲.۱۵ ۱۷:۲۷]
 https://telegram.me/noone_ezafe
تولدم مبارک، امروز روز تولدم بود و در خانه برایم یک جشن تولد کوچک خودمانی گرفتند، به خصوص که سیاوش هم بود و خیلی خوش گذشت. مامان برایم یک گوشواره کوچک عقیق هدیه داد و وقتی به دستم داد گفت: این یادگاری مادرت است به تو، باید  هر وقت این را دیدی یاد من بیفتی، از بابا یک کاست فلوت مجار هدیه گرفتم، اثر جورج زامفیر، تهمینه برایم یک جوراب پشمی خریده است که خیلی قشنگ و گرم است و همین حالا هم پایم کرده ام. سیاوش یک آینه کوچک قرمز رنگ شیشه ای هدیه داد، سهراب و نازنین برایم کتاب خریده اند، "سینوهه پزشک معروف فرعون بزرگ" و منیژه برایم یک بسته شکلات خارجی از این ها که تخت است و توی بسته بندی خوشگل هستند، که البته  تا تمام شدن جشن تولد خودش شکلات ها را باز کرد و همه را خورد، آخرش حتی با من دعوا هم می کرد که فقط دوتا از شکلات ها مال من بوده و بیشتر از آن حق خوردن نداشته ام.
در کلاس نقاشی امروز توانستم عیسی برادر آقای آل پاچینو را ببینم. خودش بدون دعوت و بدون آن که آقای آل پاچینو خبر داشته باشد، آمد. با این که آقای آل پاچینو گفته بود او از این جور جاها خوشش نمی آید ولی معلوم شد اگر مجبور باشد که خوشش بیاید، خوشش می آید. آمده بود که از کار آقای آل پاچینو سر در بیاورد و به زور هم که شده او را ببرد خانه. لاغر اندام و استخوانی بود و جدی، خیلی هم دقیق به همه چیز نگاه می کرد. مثلا هنوز چند دقیقه از آمدنش به آموزشگاه نگذشته بود که کفشهایش را درآورد و رفت روی صندلی مرجان تا مهتابی  بالای سرش را درست کند. این مهتابی مدتها بود که بعضی وقتها خاموش و روشن می شد اما کسی به آن توجه نمی کرد. یک دستکاری به سر و ته مهتابی کرد و چیزی را درآورد و دوباره گذاشت و مهتابی درست شد.
با استاد اخوت هم شوخی کرد و مهربان بود و البته با آقای آل پاچینو که خیلی صمیمی و دوستانه رفتار می کرد. وقت رفتن توی راه پله ها باصدای آرام با هم بحث می کردند و چون من ناچار بودم به خاطر جشن تولدم زودتر به خانه برگردم ناخواسته شنیدم که عیسی به آقای آل پاچینو می گوید: دست از مسخره بازی بردارد و همین امروز برگردد خانه و این که در نبودن خودش، روی او حساب باز کرده و دخترها و پدرو مادرش را به دست او سپرده است.
آقای آل پاچینو هم با اصرار گفت که جز فاطمه کسی درآن خانه به کمک او احتیاج ندارد وجداً از همه ناامید شده است.
بعد عیسی گفت: فکر نمی کرده  این قدر بی جربزه باشد که اورا از خانه بیرون کنند و گفت: اگر کسی باید از آن خانه بیرون می رفته او نبوده و همین حالا باید برگردد و سنگرش را پس بگیرد.
آقای آل پاچینو گفت: نمی آید، ولی به زودی شرایطی برای خودش درست می کند که بتواند فاطمه ومهین را هم ببرد پیش خودش.
عیسی عصبانی شد و محکم به دیوار مشت کوبید، من یک صدایی شنیدم مثل کوبیدن مشت به دیوار و فکر می کنم عیسی به دیوار مشت کوبیده است و گفت: احمق، بودن تو در آن خانه مهم است وگرنه من خودم خیلی زودتر از این ها آنها را از آن خانه می بردم. وبعد خیلی با تحکم گفت: مجید باید بروی سرخانه خودت، همین که به تو گفتم، حتی اگر با چاقو تهدیدت کردند می مانی.
 بعد صدای پچ پچی آمد مثل این که آقای آل پاچینو جواب آهسته ای به عیسی داده باشد و سکوت شد. من هم فکر می کردم بعدش آقای آل پاچینو موافقت کرده  و با هم رفته اند، چون دیگر صدایی نیامد، به همین خاطر از پله ها پایین رفتم. اما وقتی از پله ها پایین رفتم دیدم عیسی سر یک پله نشسته است و سرش را گرفته و مجید یعنی آقای آل پاچینو هم به دیوار تکیه داده و به نظرم گریه می کرد.
می خواستم خیلی سریع برگردم و دوباره بروم بالا تا آقای آل پاچینو نفهمد که گریه کردن او را دیده ام. اما خیلی دیر شد و آقای آل پاچینو مرا دید و خیلی آرام به شانه های برادرش عیسی زد. او هم بلند شد و با هم بیرون رفتند.
این بدترین تصویری بود که می توانستم در روز تولدم ببینم. صورت آقای آل پاچینو اصلا از نظرم محو نمی شود و فکر این که چه چیزی می توانست آن دو نفر را تا این اندازه غمگین کند مدام ذهنم را مشغول کرده است. یعنی این می تواند ربطی به دخترهایی که منصور به خانه می آورد داشته باشد؟ یعنی این موضوع این قدر گریه دار و غم انگیز است؟ پس خانواده های آن دخترها که بیشتر باید ناراحت باشند!  بیچاره آقای آل پاچینو چقدر خانواده غمگینی هستند.
https://telegram.me/noone_ezafe

۸ دی ۱۳۹۴

سه شنبه 25 آذر ماه 65

 https://telegram.me/noone_ezafe                                                  
در حالی که من خیلی خوشحال هستم از آمدن سیاوش، آقای آل پاچینو هم خیلی خوش حال است از آمدن برادرش از جبهه، به نظر می آید همه ی رزمنده ها را این روزها فرستاده اند مرخصی، این را از سیاوش هم پرسیدم، با خنده گفت: شاید قرار است بعدش عملیاتی درپیش باشد، ما را فرستاده اند که تجدید قوا کنیم.
 امروز این را هم فهمیدم که عیسی برادر آقای آل پاچینو از همان پایگاهی به جبهه می رود که سیاوش، یعنی چون ما در یک خیابان زندگی می کنیم، مهمترین پایگاه بسیجی که برادرهای ما را هم به جبهه می فرستد یک جاست! "پایگاه مقداد"، واقعاً جالب نیست؟  اگر تهمینه هم برود همان کلاس خیاطی که محبوبه می رود نور علی نور می شود. من با مریم هم مدرسه ای هستیم. تهمینه و محبوبه با هم در یک کلاس خیاطی هستند. عیسی و سیاوش هم با هم در یک پایگاه هستند. چقدر ارتباطات معنی داری بین من و آقای آل پاچینو وجود دارد!
 از سیاوش در مورد برادر آقای آل پاچینو هم پرسیدم که ببینم او را می شناسد یا نه؟ البته نگفتم: تو برادر آقای آل پاچینو را می شناسی؟  که، گفتم: من یک دوستی دارم به نام "مریم ملک محمدی" برادرش هم در جبهه است و الان مثل تو آمده مرخصی و اسم و فامیلش را گفتم، او هم او را شناخت و گفت: ما در یک جبهه نیستیم ولی  این کسی که تو می گویی یکی از فرمانده هان بسیج همان پایگاه  است و کلا از آن آدم هایی است که  پیش رزمنده ها خیلی اعتبار دارد.
ههه واقعاً که؛  یک  برادرش آن جا در جبهه حق علیه باطل می جنگد. یک برادرش با دخترهای مردم از آن کارها می کند. یک برادرش را با هرویین گرفته اند، یک برادرش هم نامزد خواهرش را چاقو زده است! ( اینها را از فاطمه فهمیدم) خدا را شکر ما دیگر از این کارها تویمان نیست. مگر این که منیژه بزرگ شود و نشان دهد که می تواند یک شرور به تمام معنی باشد.
امروز بلاخره آقای آل پاچینو آمد کلاس نقاشی، خیلی خوشحال بود و حتی با من هم کمی شوخی کرد و گفت: دیگر شکل و قیافه ام دارد شبیه نقاش ها می شود.
بعد هم وسط کلاس یکی از شاگردها را فرستاد رفت شیرینی ناپلئونی خرید، آورد و به همه تعارف کردند. بعد با هم رفتیم توی اطاق استاد اخوت شیرینی و چای خوردیم ومن فهمیدم چون برادرش از جبهه آمده است استاد اخوت مجبورش کرده شیرینی بدهد. من خیلی دوست داشتم این برادرش را که از همه بزرگتر است ببینم. یعنی اگر آن اتفاق توی خانه مریم اینها با منصور نمی افتاد، حتما باز هم یک برنامه ای می ریختم تا بروم این یکی برادرش را هم ببینم.
آل پاچینو کلی از برادرش تعریف کرد. این که او در دانشگاه پلی تکنیک درس می خوانده و مهندس الکترونیک است و اصلا آدم خاصی است و خیلی شریف است. استاد اخوت هم گفت؛  او را دعوت کند آن جا تا بیشتر با هم آشنا شوند.
اما آل پاچینو سرش را تکان داد و گفت: نه، زیاد اهل این جور جاها نیست و توی عوالم خودش سیر می کند.
این طور که فهمیدم آقای آل پاچینو میانه اش با این برادرش خیلی خوب است. برعکس آن که با منصور و آن یکی برادرها زیاد ارتباطی ندارد. خوب است دیگر، آدم های خوب حسابشان را از آدم های بد جدا کرده اند.
(تا یادم نرفته بگویم یک موضوعی خیلی برایم عجیب است، این که تا قبل از این مرجان اصلا از نبودن آقای آل پاچینو دل تنگی نمی کرد و اصلا یک جوری با او برخورد می کند انگار هر روز او را می بیند. این خیلی من را مشکوک  و ناراحت کرده است. یعنی این ها کجا همدیگر را می بینند؟)
https://telegram.me/noone_ezafe

دو شنبه 24 آذر ماه 65

 https://telegram.me/noone_ezafe  
دیشب دورو برهای ساعت 10 که هوا کاملا تاریک شده بود زنگ در خانه مان را زدند، از آن جایی که همه همیشه زورشان به من می رسد من را مجبور کردند، بروم در را باز کنم. حیاط ما یک جوری است که خیلی وحشتناک است، یعنی روزها، خوب و باصفاست ولی شب ها، خیلی ترسناک است. ما یک حیاط بزرگ معمولی داریم که دور تا دورش باغچه است و این طرف و آن طرف حیاط هم دوتا توالت، که یکی از آن ها را کرده ایم انباری و یکی دیگر را استفاده می کنیم. بعد یک در چوبی سبز رنگ کوچک از این حیاط معمولی به یک حیاط بزرگتر باز می شود که بیشتر حالت باغ و باغچه دارد و گل خانه های بابا در این باغچه قرار دارد. حیاط اول که هیچ ترس ندارد ولی حیاط بزرگ خیلی ترسناک است بخصوص وقتی شب می خواهم از این حیاط بگذرم همه اش منتظر هستم که یک نفر پایم را بگیرد یا اجنه من را بکشند ببرند زیرزمین. خلاصه دیشب که در آن تاریکی زنگ زدند و من مجبور شدم بروم در را باز کنم خیلی وحشتناک بود من همیشه حیاط اول را خیلی آرام می روم، اما حیاط دوم را باید مثل برق و باد بدوم تا برسم به در حیاط بزرگ که به خیابان باز می شود، وقتی در را باز می کنم دیگر نمی ترسم چون خیابان است و خیابان هم چراغ دارد. هزار بار هم به بابا گفته ایم که یک اف اف برای این خانه بگیرد اما بابا گوشش بدهکار نیست و می گوید: این خانه ارث و میراثی است و باید همه رویش نظر بدهند.
خلاصه زنگ زدند و منِ بدبخت مجبور شدم بروم در را باز کنم، همه این بدبختی هایی که در بالا به آن اشاره کردم را کشیدم تا برسم به در حیاط بزرگ،  قبل از آن که در را باز کنم هی گفتم: کیه؟  کیه؟  اما کسی جواب نداد، آخرش مجبور شدم در را باز کنم، که دیدم در تاریک و روشن خیابان یک مرد بزرگی ایستاده است دم در و یک ساک هم روی دوشش است.
کمی خودم را جابجا کردم تا نور چراغ خیابان توی چشمم نیفتد و بتوانم تشخیص بدهم این مسافری که آمده است پشت در خانه ما کیست؟ که دیدم یک مرد ریش و سبیل دار است که موهای ریش و سبیلش هم خیلی پر نیست اما درهم و برهم است و لباس جبهه تنش کرده است و دارد به من می خندد. خیلی تعجب کردم گفتم: شما؟ که یک هو مسافر گفت: احمق جان من سیاوش هستم! قیافه سیاوش مثل مسیح شده بود، یعنی همان جا با خودم فکر کردم اگر مسیح در این روزگار می خواست بیاید باید قیافه اش شبیه سیاوش باشد.
هنوزهم باورم نمی شود! وقتی سیاوش از خانه رفت فقط 16 سالش بود و اصلا مرد بزرگی به نظر نمی آمد در این فاصله دوبار دیگر هم به خانه آمد ولی همیشه خودش بود. بعد یک سال نیامد و مدام نامه نوشت و گاهی هم عکس فرستاد که در عکس ها باز هم چیزی معلوم نبود. اما حالا در عرض یک سال آن قدر عوض شده بود که نمی توانستم تشخیصش دهم. آن قدر شوکه شده بودم که جیغ کشیدم و به جای آن که بگذارم او بیاید توی خانه و بعد بغلش کنم و ببوسمش، پریدم توی خیابان و بغلش کردم.  اصلا فکر نمی کردم سیاوش که فقط دو سال از من بزرگتر است ناگهان این طور قد بکشد و ریش و سبیل در بیاورد.  وقتی سیاوش می رفت جبهه فقط یک وجب از من بزرگتر بود اما حالا برای بغل کردنش مثل آن که بخواهم بابا را بغل کنم باید روی دوپا بلند می شدم و او هم سرش را خم می کرد.
آن قدر این اتفاق خوب است که قول می دهم تا زمانی که در این خانه هستیم همه شبها خودم بروم در را باز کنم شاید پشت در کسی باشد که دیدنش آن قدر خوب باشد که تمام ترس و وحشت تاریکی حیاط بزرگ را از بین ببرد.
وقتی برمی گشتیم به سیاوش گفتم: هیچی نگوید و آرام بیاید تا همه را ذوق زده کنیم و همین طور هم شد. همه تا سیاوش را دیدند اولش با کنجکاوی چشمهایشان را ریز کردند و بعد یک هو از تعجب چشمهایشان گشاد شد و جیغ کشیدند، مامان بیچاره که اصلا امان نداد و فوراً شروع کرد به گریه کردن و وقتی سیاوش رفت بغلش کرد، کتکش زد و گفت؛ دیگر تحملش تمام شده بوده و اگر او را نمی دیده دق می کرده است.
بابا هم رفتارش دیدنی شده بود، آن سیاوش کوچولو که گوشش را می پیچاند و از یخه اش! می گرفت و بلندش می کرد رفته بود و یک مرد به بزرگی خودش برگشته بود، بابا خیلی محترمانه به او دست داد و به شانه اش کوبید ، سیاوش هم قد و قواره بابا شده بود و صورت هایشان در مقابل هم بود، بعد دیگر بابا نتوانست تحمل کند و اشکش درآمد و ناگهان سیاوش را محکم بغل کرد.
فردا همه خانواده دوباره دور هم جمع می شویم، سهراب و نازنین هم می آیند، سیاوش را هم داریم، همه خواهرها و برادرها و بابا و مامان،  چقدر زندگی قشنگ است بعضی وقتها.
https://telegram.me/noone_ezafe

یک شنبه 23 آذر ماه 65

https://telegram.me/noone_ezafe
چند تایی از امتحان های ثلث اولم باقی مانده است، با این که چندان هم در این مدت به کتاب و درس نچسبیده ام اما گمان می کنم که امتحان هایم را خوب داده باشم. جبر را خوب می شوم، فیزیک را نمی دانم، ریاضی جدید را هم که حتما باید نمره خوبی بگیرم و حالا تنها شیمی و هندسه است که باید خوب از پسشان بر بیایم. دلم از دست کریمی پر است، حالم را بهم می زند، رابطه مان بهم ریخته ، حالا فکر می کنم وجود من و او برای همدیگر زیادی هم باشد.
سودابه اینها آمده اند اینجا، "پریناز "بلا را هم آورده اند خیلی بلاست این دختر، قربانش بروم یک پارچه شکر است، اولش که سودابه حامله بود مدام دعا دعا می کردم که این بچه هم مثل امیرعلی بچه اولش پسر باشد. با خودم فکر می کردم بهتر است بعد از منیژه دیگر در خانواده مان دختری به دنیا نیاید، چون این بچه به عنوان یک دختر گندش را درآورده است. یعنی فکر می کردم تحمل یک دختر دیگر در خانواده را ندارم. اما حالا پریناز کوچولو نشان داده که به عنوان یک دختر می تواند قابل تحمل باشد، همه به سودابه می گویند: بس که این چند سال تلویزیون فیلمهای ژاپنی نشان داده است، چشمهای بچه ات هم ژاپنی شده، یک دختر بچه تپل با چشمهای ژاپنی!
سودابه خیلی به درسهایم توجه می کند، می گوید: دلش نمی خواهد دوباره مثل سال گذشته شاهد مردود شدنم باشد، مدام به من توصیه می کند که همه چیز را با جزییات بنویسم و بخوانم و هیچ چیز را رد ندهم. سودابه خودش معلم امور تربیتی است، البته نه از این معلم های امور تربیتی ناجور که حال آدم ازشان بهم می خورد. خیلی مهربان و خوشگل است و بچه ها را هم دوست دارد، آن وقت ها اگر دانشگاه ها تعطیل نشده بود سودابه حتما پزشکی قبول می شد. چون تنها بچه خرخوان واقعی بابا و مامان بود. ولی دانشگاه ها که تعطیل شد بابا اینها هم زود سودابه را شوهر دادند.
مامان با سودابه  حرف زده که تهمینه را بفرستند کلاس خیاطی، برای این که سرش گرم بشود، پارسال که تهمینه کنکور داد دانشگاه قبول نشد ولی  خودش خیلی دلش می خوهد امسال قبول شود. هر چند او اهل درس خواندن زیاد نیست و  آن قدر هم  شرکت کننده های دانشگاه زیاد هستند که محال است با این طرز درس خواندن بتواند دانشگاه قبول شود بخصوص رشته حقوق که خودش دوست دارد و می میرد برای وکالت.
یک چیزی به نظرم رسیده است، ببینم می توانم عملی اش کنم، ببینم آن کلاس خیاطی که محبوبه خواهر آقای آل پاچینو می رود کجاست؟ همان را به  مامان بگویم تا تهمینه را بفرستد. فکر کنم نزدیک خانه خودمان باشد. فردا پیگیری می کنم تا هر طور هست یک جوری از مریم که هنوز دورا دور در مدرسه می بینمش و گاهی با هم حرف می زنیم در بیاورم که خواهرش کجا می رود کلاس خیاطی.
آقای آل پاچینو این روزها خیلی نامنظم شده است و گاهی به کلاس ها نمی آید. یکی از شاگردهای قدیمی استاد اخوت که یک خانم مسنی است بعضی وقت ها به ما درس نقاشی می دهد. خود استاد هم گاهی می آید، ولی بیشتر به خاطر خانمش ناراحت است که بیماری قند دارد. من هر وقت آقای آل پاچینو نباشد، می روم پیش استاد و قید کلاس های نقاشی را می زنم و با هم می نشینیم کتاب می خوانیم و او هم برای من از گذشته ها حرف می زند. https://telegram.me/noone_ezafe

یک شنبه 16 آذر ماه 65


https://telegram.me/noone_ezafe
چه خوب شد که امروز رفتم کلاس نقاشی، بخاطر امتحان های ثلث اول نمی خواستم بروم، اما دلم طاقت نیاورد و رفتم. که خوب،  معلوم شد دلم خوب کاری کرده است که طاقت نیاورده، بس که امروز چیزهای جالب کشف کردم. امروز محبوبه خواهر خوشگل آقای آل پاچینو با خواهرش فاطمه آمده بودند کلاس نقاشی، باید بگویم که دلم حسابی برای فاطمه تنگ شده بود، بعد از ماجرای آن روز بد که با نسترن رفته بودیم آن جا و او نشسته بود جلوی تلویزیون و گریه می کرد ومی گفت: دارد برای امام حسین گریه می کند، دیگر او را ندیده بودم. فکر می کردم با این هوش و حواسی که دارد حتما من را یادش رفته باشد. اما یادش نرفته بود.
 وقتی آمدند تو خیلی مودب دست خواهرش را گرفته بود و مثل یک چوب خشک مستقیم روبرو را نگاه می کرد، من توی کلاس نقاشی نشسته بودم و از لای در آمدنشان را دیدم. مرجان با آن ها سلام و علیک کرد و رفت توی آشپزخانه، آقای آل پاچینو هم پیش یکی از هنرآموزها نشسته بود و به او پرسپکتیو اطاق را یاد می داد، من مدتی نشستم و هر دوتاشان را تماشا کردم، بعد رفتم توی راهرو و به محبوبه سلام کردم، از دیدن من خیلی خوشحال شد و حتی با من روبوسی کرد، صورتش بوی خوبی می داد و خنک و لطیف بود، چشمهای درشتِ عسلی خوش رنگش را با دقت به من دوخت مژه های بلندش را چند بار به هم کوبید و گفت: تو اینجا چه کار می کنی؟ تو هم نقاشی یاد می گیری؟
 سرم را تکان دادم و گفتم: بله، چقدر خوشحال شدم که شما رو دیدم، آن قدر خوشگلید که اگر هر روز هم شما را ببینم کم است.
از این تعریف من خیلی خوشش آمد و دوباره من را بوسید و آهسته زیر گوشم گفت: چون دوقلوی منصور هستم این حرف را می زنی؟
یادم به آخرین دیداربا منصور افتاد و سریع گفتم: نه به خدا! فقط به خاطر خودتون گفتم.    
مرجان سینی چای به دست آمد توی راهرو و گفت: ای وای هنوز که اینجایید؟  و محبوبه و فاطمه را برد توی اطاق استاد اخوت. من هم همراهشان رفتم. هنوز فاطمه هیچ واکنشی به من نشان نمی داد و اصلا انگار مرا نمی شناخت. موهای بلند لختش را برایش خوب شانه زده و پشت سرش بافته بودند. من دستهای کوچکش را گرفتم و گفتم: فاطمه من را یادت رفته؟
فاطمه حتی به من نگاه هم نکرد و فقط به دیوار روبرو خیره شده بود.
محبوبه گفت: اههه خیلی هم خوب یادشه که تو کی هستی، ولی چون فکر می کنه باید اینجا مودب باشه تا مجید رو راضی کنه که برگرده خونه، مثلا ادای دخترهای با ادب را در می آره. نمی دونه که سلام نکردن خودش یه جور بی ادبیه.
فاطمه تا این را شنید؛ فوری برگشت به صورت من نگاهی کرد و  گفت: سلام و دوباره رو به دیوار ایستاد و ساکت ماند،  همه مان زدیم زیر خنده.
من دست فاطمه را گرفتم و گفتم: میای بریم داداشت  رو بهت نشون بدم؟
فاطمه گفت: نه؛ داداش مجید ناراحت می شه.
من گفتم: نه بیا، نترس من می برمت پیشش
فاطمه نگاهی به محبوبه انداخت و همین که او اجازه داد، راه افتاد. فاطمه را بردم توی کلاس نقاشی، بچه وقتی برادرش را دید آن قدر هیجان زده شد که  پاهای من را محکم چسبید و پشت پای من پنهان شد و از خوشحالی شروع کرد به لرزیدن و ذوق و شوق نشان دادن. بعد آقای آل پاچینو هم خواهرش را دید، باورم نمی شد که آقای آل پاچینو بتواند این قدر احساساتی شود. ناگهان از جایش بلند شد و تقریباً با دو خودش را به فاطمه رساند و او را گرفت و بغل کرد و سفت بوسید. اولش فاطمه گردن برادرش را سفت گرفته بود و نزدیک بود از خوشحالی  او را خفه کند. بعدش آقای آل پاچینو او را زمین گذاشت و بی معطلی شروع کرد به باز کردن گیس های بافته شده او. در این مدت هم تمام هنرآموزان کلاس نقاشی کار خودشان را گذاشته بودند و با یک جور علاقه خاصی به این خواهر و برادر نگاه می کردند. این طور که به نظر می آید همان قدر که  آقای ال پاچینو فاطمه را دوست دارد، فاطمه هم او را دوست دارد.
بر عکس آن علاقه ای که آقای ال پاچینو به فاطمه نشان داد، هیچ علاقه ای به خواهرش محبوبه نشان نداد، محبوبه هم تمام مدت با یک جور بدآمدن و بی علاقگی به آقای آل پاچینو نگاه می کرد تا این که عاقبت طاقتش تمام شد و دست آقای آل پاچینو را که فاطمه را بغل کرده بود و رفته بود توی آشپزخانه تا برایش آب بریزد کشید و گفت: حتماً باید با او حرف بزند، گفت اصلا نیامده که التماس کند تا او دوباره به خانه برگردد بلکه فقط آمده بگوید " عیسی"  هفته دیگر از جبهه بر می گردد و اگر او در خانه نباشد شر به پا می کند.
آقای ال پاچینو برای آن که به محبوبه بگوید نباید جلوی من حرف بزند (چون من همه جا دنبال آن ها می رفتم!) نگاهی به من انداخت و به محبوبه اخم کرد.
محبوبه هم  خیلی عصبانی  آمد، فاطمه را از بغل او گرفت و گذاشت زمین بعد دست آقای آل پاچینو را گرفت و برد توی اطاق استاد اخوت تا مثلا حرفهای خصوصی شان را با هم بزنند.
اما همین که آنها رفتند. فاطمه شروع کرد به بلبل زبانی و لو داد که حامد،  نامزد محبوبه را کتک زده و این که  پلیس آمده موسی را بخاطر هرویین برده است جایی که عرب نی انداخت و گفت منصور باز هم دختر آورده توی خانه و پز داد که مهینشان دکتر شده است. (شاید بخاطر این است که خواهرش مهین پزشکی قبول شده است.)
آن طور که من فهمیده ام عیسی و موسی و حامد برادرهای دیگر آقای آل پاچینو هستند. یعنی اگر پدر و مادر آقای آل پاچینو یک ذره دیگر تلاش می کردند شاید می توانستند با کمک همدیگر، یک تیم فوتبال خانوادگی برای خودشان درست کنند. اینها دیگر تعدادشان حتی از ما هم بیشتر است.
 https://telegram.me/noone_ezafe

۷ دی ۱۳۹۴

شنبه 15 آذرماه 65

 https://telegram.me/noone_ezafe                        
چند تایی از امتحان های ثلث اول را داده ام، امسال را خوشبختانه توانسته ام درکلاس خودی نشان بدهم، یعنی در واقع تمام انگیزه ی من برای درس خواندن شده است به خاک مالیدن دماغ خانم رمقیT مدیردبیرستانمان که فهمیده ام با کوشش و تلاش خودش کاری کرده است که من یک سال دیگر هم در همین کلاس که هستم بمانم! اوایل سال فکر می کردم امسال باید انتقامم را از خانم رمقی بگیرم و آن قدر درس بخوانم که  آخرسال کارنامه درخشانم را ببرم بکوبم توی صورتش و بگویم: " من دختر تنبلی بود که تو باعث شدی یک سال عقب بیفتد"، اما با گذشت زمان فکر کردم ممکن است اوضاع برعکس شود و آخر سال وقتی کارنامه درخشانم را دادند به دستم، خانم رمقی کارنامه من را به دیگران نشان بدهد و بگوید: "ببینید، من کاری کردم که این دختر تنبل این قدر درس خوان بشود."
این موضوع که پیش آمد من کمی تردید به دلم افتاد، با خودم گفتم: نباید بگذارم این عقده ای  ترشیده بیشتر از این احساس قدرت کند. برای همین یک مدل درس خواندن عجیب و غریب برای خودم به کار بسته ام. یعنی این که با خودم قرار گذاشته ام کنترل کنم که لااقل نمره بعضی درس هایم از یک حدی بالاتر نرود، یعنی به عمد بعضی وقتها جواب بعضی سوال ها را نمی دهم یا در امتحانات کتبی بعضی سوالات  را رد می دهم و در عوض در بعضی درس ها چنان خوب خودم را نشان دهم که فکر کنند با نابغه ای طرف هستند. که اگر این خیلی خوب در بعضی درس ها را بتوانم تا آخر سال ادامه دهم، معمولی بودن در سایر درس ها به چشم نمی آید و در عوض فرصتی هم پیش نمی آید که خانم رمقی فکر کند از من یک دختر درس خوان ساخته است. من به خاطر آن احمق هیچ وقت درس خوان نمی شوم.
البته نه این که بخواهم در درس هایی که همیشه خیلی خوب بوده ام خیلی خوب باشم، مثل انشاء که همیشه خوب هستم و بچه ها همیشه به معلم ها اصرار می کنند که من بروم انشایم را بخوانم. هیچ معلمی این را هنر نمی داند چون کسی به درس انشاء توجهی نمی کند. من درس های سخت را انتخاب کرده ام که هر کسی نمی تواند در آن ها خیلی خوب باشد. مثلا ریاضی جدید و جبر و هندسه، از اول سال روی این درس ها برنامه ریزی کرده ام و کتاب های اضافی گرفته ام وبا مطالعه شان مغز ریاضی ام را فعال کرده ام. روش های جبر، درپی فیثاغورث، اندیشه ریاضی کتابهایی هستند که با خواندنشان مغزم را به کار انداخته ام. همین که من در این درس ها خیلی خوب شده ام باعث شده است که خانم مازندارنی که معلم این درس هایمان است خیلی به من علاقه نشان بدهد و هی همه جا تعریف من را بکند و همین توجه همکلاسی ها را هم جلب کرده است و دیگر به من به عنوان یک دوساله تنبل نگاه نمی کنند. الان طوری شده است که در کلاس همه می خواهند با من دوست شوند یا از من حرف شنوی دارند. من بزرگترین شاگرد کلاس هستم که بعضی معلم ها با من مشورت می کنند. من اما، با هیچ کس دوست نمی شوم، من فقط با آنها همکلاسی هستم، یک همکلاسی غمگین که مجبور شده است با آن ها سر یک کلاس بنشیند.
پس فردا امتحان دانش اجتماعی دارم که نمی خوانم. این از آن درسهایی است که نباید بیش تر از دوازده بگیرم. امروز را تماماً جبر تمرین می کنم که خیلی بیشتر از حفظ کردنی ها دوستش دارم و مثل بازی کردن برای من می ماند.   https://telegram.me/noone_ezafe

۶ دی ۱۳۹۴

یک شنبه 9 آذرماه 65

https://telegram.me/noone_ezafe


دیشب وقتی تهمینه رفته بود توی رخت خوابش و داشت گریه می کرد، مامان آمد بغلش کرد و کلی ناز و نوازشش کرد، من و منیژه هم رفتیم توی جای تهمینه و همه همدیگر را بغل کردیم. مامان همه اش  تهمینه را دلداری داد و گفت:  آدم های عاشق وقتی می میرند، روحشان زنده می ماند و دنبال کسی که دوستش داشته می گردد. هی از این خانه به آن خانه سر می زند و دنبال معشوق می گردد. تهمینه گفت: مامان چه فایده روح که به درد ما زنده ها نمی خورد. مامان گفت: چرا نمی خورد؟ روح مردهای عاشق می رود توی تن مردهای دیگر و بعد سر راه تو یک آدمی قرار می گیرد که خودت فکر می کنی رضا نیست، ولی او می تواند با همان عشقی که رضا تو را دوست داشت تو را دوست داشته باشد چون آن قسمت از روح عاشق رضا توی وجود اوست. مامان حتی در مورد مردهای بداخلاق هم گفت: این ها از اولش دیوانه و بداخلاق نبوده اند، آن روح عاشقی که دنبال معشوقش بوده اشتباهی می رود توی تن یک مردی و بعد یک هو می بیند که این زنی که با او ازدواج کرده همان زنی نبوده که قبلا عاشقش بوده برای همین دیوانگی از او سر می زند. به همین خاطر مردهای بداخلاق و دیوانه هم یک جورهایی قابل  ترحم هستند چون روح عاشقشان یک اشتباهی کرده ولی جسم اینها نمی فهمد موضوع چیست.
من که این حرفها را باور نکردم. ولی چیزی نگفتم چون مامان اینها را برای آرام کردن تهمینه گفت، راستش من دیگر فکر می کنم ما زنها و دخترها نباید عاشق شویم. اگر همه اش جنگ باشد یا کسانی که دوست داریم بگیرند بیاندازند زندان مثل اتفاقی که برای آقا مرتضی افتاد! عاشق شدن برای ما زن ها خیلی ناراحت کننده خواهد بود. یعنی بهتر است ما خودمان رامقاوم کنیم تا دیگر اجازه ندهیم عشق کسی در قلب ما رسوخ کند. مثل موریانه ها، که بابا می گفت: اگر برایشان سم پاشی کنیم اینها خودشان را قوی می کنند و دفعه دیگر این سم نمی تواند رویشان اثر داشته باشد. ما زن ها هم باید خودمان را قوی کنیم که دیگر عشق نتواند روی ما اثر کند. چون اگر اتفاقی برای کسی که دوستش داریم بیفتد بعدا بدبختی اش را خودمان می کشیم.
شاید هم یک روز همینطور شود. یعنی آن قدر بدبختی و مردن کسانی که دوستشان داریم زیاد شود که زنها بفهمند که دیگر نباید عاشق مردها بشوند و مردها هم بفهمند که دیگر زنی عاشقشان نمی شود. ممکن است این برای مردها خیلی سخت باشد، وقتی که بفهمند دیگر هر کاری می کنند زنی عاشقشان نمی شود. ولی راستش چاره ای نیست این خیلی بهتر از این است که بنشینیم و ببینیم یک روز ممکن است چه بلایی سر مردی  که دوستش داریم بیاید.
امروز هم وقتی رفته بودم کلاس نقاشی و مرجان پرسید چرا ناراحت هستی؟ ماجرای شهادت رضا و این که قرار بوده رضا نامزده تهمینه شود را گفتم. خیلی ناراحت شد، همین را هم که به نظر خودم موضوع جالبی است بهش گفتم. یعنی گفتم: با این همه بدبختی ها که به سر مردها و جوان ها می آید شاید بهتر باشد هیچ وقت هیچ زنی عاشق مردی نشود. او هم سرش را تکان داد و گفت: خوب است به نتیجه خوبی رسیدی، می بینی که حکومت هم با عشق و عاشقی مخالف است و سر هر کوچه و خیابان کمیته چی ها کشیک می کشند تا دختر و پسرهایی که با هم هستند را بگیرند. به همین ترتیب پیش بروند ده سال دیگر باید التماس کنند تا کسی از کسی خوشش بیاید و با هم ازدواج کنند.
امروز آقای آل پاچینو نیامد سرکلاس.
https://telegram.me/noone_ezafe

شنبه 8آذر ماه 65

          https://telegram.me/noone_ezafe  
رضا مرد، یعنی شهید شد، رضا در تاریخ چهار شنبه 4 آذر وقتی هواپیماهای عراقی راه آهن اندیمشک را بمباران کرده اند شهید شد. آن قدر غمگین و ناراحت هستم که نمی دانم چه بگویم. مامان و تهمینه  تازه دیروز فهمیده اند که چه اتفاقی افتاده، ولی من از پنج شنبه می دانستم که ممکن است رضا مرده باشد. بابا زودتر فهمیده بود که یک بمباران وحشتناک در اندیمشک صورت گرفته، جوری که آسمان پر از هواپیما شده و عراقی ها یکی دو ساعت اندیمشک و راه آهنی که رزمنده ها را به جبهه می رساند بمباران کرده اند، بعد به من و سهراب گفت که می خواهد برود اندیمشک تا ببیند چه خبر است. خیلی احساس ناراحتی می کرد و نمی توانست تحمل کند. گفت؛ نباید بگذارید مادرتان بفهمد من کجا هستم. من به همه می گویم می خواهم بروم اصفهان برای کارهای بازنشستگی ام.
از این که بابا فکر می کند باعث و بانی این اتفاق بوده خیلی ناراحت هستم، این که فکر می کند اگر زودی اجازه می داد که تهمینه با رضا نامزد کند او هم زودتر به جبهه می رفت و این اتفاق در این روز بخصوص برای او نمی افتاد دلم می گیرد. اما سهراب به بابا گفت: این هیچ ربطی به او ندارد و اگر این روز نمی شد یک روز دیگر ممکن بود این اتفاق برای او بیفتد. گفت: باباجان خودت که بهتر می دانی، جنگ است خاله بازی که نیست!
خبر شهادت رضا زودتر از خبری که بابا قرار بود برایمان بیاورد رسید. مامان همین که فهمید رضا شهید شده انگار کن نامزد خودش شهید شده باشد شروع کرد به جیغ و داد و زدن خودش و گریه کردن و بعد خودش حدس زد که بابا هم باید رفته باشد اندیمشک و اصفهان رفتن دروغ است، برای همین  تا برگشتن بابا شلوغ کاری کرد، طوری که حتی تهمینه به مامان می گفت: تو رو خدا این طور نکن، بابا زودی بر می گردد. بابا یک ارتشی قدیمی است هزار تا راه و چاره بلد است، او بر می گردد.
امروز صبح بابا رسید و باید بگویم خیلی درب و داغان بود. معلوم بود حتی حسابی گریه هم کرده است. از چیزی که در اندیمشک دیده بود حیرت کرده بود. به هر حال مامان باز هم ول کن نبود و باز هم گریه می کرد آخرش بابا رفت توی آشپزخانه مامان را گرفت و شروع کرد به تکان دادنش و گفت: زن حسابی تو به جای این که بگذاری دخترت احساسش را بیرون بریزد خودت شروع کرده ای به داد و بیداد به او فرصت نمی دهی خودش را خالی کند. به جای این که کمک کنی این دختر زخمش ترمیم بشود تو هی خودت نمک می پاشی به زخم. مامان هم اول به چشمهای بابا خیره شد و بعد ساکت شد، بابا هم بغلش کرد و سرش را بوسید.
مامان هم زودی از فرصت استفاده کرد و گفت: علی نمی بخشمت اگه یک بار دیگه سرخود پاشی بری جبهه.
تهمینه اولش خیلی گریه و زاری کرد و غمگین بود ولی یواش یواش دیگر آرام شد و حالا دیگر اصلا حرفی نمی زند. من اصلاً گریه ام نمی آید ولی قلبم خیلی فشرده است و ناراحتم. منیژه اما از دیروز گیر داده است راه می رود توی خانه و نوحه آهنگران می خواند و اعصاب همه را داغان کرده.
 راستش رضا موقع خداحافظی جوری خداحافظی می کرد که همه ما یک جورهایی احساس می کردیم این خداحافظی آخر است. یک جوری مثل این که بگوید: من را ببینید من دارم می روم ولی دیگر باز نخواهم گشت. این را آن روز ننوشتم چون می ترسیدم که شاید این طور نباشد. ولی حالا می نویسم چون اتفاق افتاد.

۵ دی ۱۳۹۴

سه شنبه 4 آذرماه 65

   https://telegram.me/noone_ezafe            
استاد اخوت خیلی با من دعوا کرد چرا این یک هفته کلاس نرفته ام، اصلا گوئیا بویی از قضیه نبرده است. من همه اش خندیدم و بهانه آوردم که مریض بودم. آقای آل پاچینو هم به روی خودش نیاورد و فقط گفت: دل همه مان برایت تنگ شده بود. مرجان هم خوب بود خیلی سعی می کرد شخصیت مهربانی داشته باشد مثل همیشه و سرش را تکان می داد. یک عطر خوش بویی هم به خودش زده بود. این که هنر نیست عطر زدن و رفتن این طرف و آن طرف من هم جلسه بعد عطر شبهای مسکوی مامان را که یک عطر واقعاً خوش بویی است می زنم و می روم سر کلاس تا ببیند عطر خوش بو یعنی چه!
در مورد آقای آل پاچینو، من اولش خجالت می کشیدم حتی سرم را بلند کنم و به او نگاه کنم، اما خیلی زود بر خودم مسلط گردیدم و سرم را بالا گرفتم. حقیقتش این است که امروز مجبور شدم ماجرای آن روز را برای تهمینه بگویم.
نه این که امروز رضا رفت جبهه، تهمینه خیلی ناراحت بود و  من دلم می خواست با او ابراز همدردی کنم.  بابا اگر چه قبول نکرده بود که برای تهمینه و رضا به این زودی ها نامزدی بگیرند و انگشتر دست هم کنند اما برای این که رضا  در مورد تهمینه خیالش راحت شود همه ما را مجبور کرد که دست جمعی برویم  راه آهن تا  با او خداحافظی کنیم. ایستگاه راه آهن خیلی شلوغ بود و رزمنده ها می رفتند "اندیمشک" تا از آن جا بروند جاهای دیگر، این ها را رضا برای من تعریف کرد، رضا برای اولین بار با آن لباس جبهه ای اش خیلی جالب و مظلوم به نظرم آمد کوله پشتی خاکستری اش را روی دوشش می انداخت و دنبال خودش می کشید و هی برمی گشت برای ما دست تکان می داد. طوری که همه مان خنده مان گرفته بود، حتی وقتی قطار حرکت می کرد هم ول کن نبود، تنه اش را تا آن جا که می شد از پنجره قطار بیرون آورده و تا جایی که  دیگر ما را نبیند خندید و برای ما دست تکان می داد. خیلی های دیگر هم این کار را می کردند.  اینجا بود که یک هو یک جور احساس فامیلیت به من دست داد و البته خیلی هم ترسیدم.  تهمینه خیلی جلوی خودش را گرفت تا گریه نکند و خیلی هم خوب توانست. اما مامان برعکسش تمام راه برگشت به خانه را گریه کرد و گفت: ای کاش نمی آمده و با او خداحافظی نمی کرده و آن همه پسر جوان که می روند جبهه و او را یاد سیاوشش می اندازند ندیده بود.
بعدش توی خانه، من ماجرای تولد استاد و ماجراهای بعدی را برای تهمینه گفتم. تهمینه هم خیلی عصبانی شد و گفت: اصلا نباید گریه می کردم چون تقصیر من نبوده و نباید بخاطر زن بودنم از خود ضعف نشان دهم و گفت این اتفاق هر دوهزار و چهارصد سال برای یک نفر می افتد و این یک نفر باید خیلی خاص باشد که این اتفاق برایش می افتد. پس نباید خودم را دست کم بگیرم و به من یاد داد دفعه دیگر که آقای آل پاچینو را دیدم چطور سرم را بالا بگیرم و عین خیالم نباشد و انگار کنم دختر دیگری این اتفاق برایش افتاده است.
خلاصه امروز توی کلاس مدام بین این حالت بودم که هی سرم را بگیرم بالا و از زیر چشم آقای آل پاچینو را نگاه کنم یا سرم را بیاندازم پایین و شرمنده باشم و باز هم زیر چشمی آل پاچینو را نگاه کنم. اما آقای آل پاچینو خیلی خوب بود و حتی خیلی مهربان تر از همیشه و برای اولین بار بود که من دیدم وقتی می خندد چطور چشمهایش را ریز می کند و گوشه های چشمش را چروک می اندازد.
اما اولش باز هم گند خودم را زدم یعنی وقتی کنارم آمد و گفت: کارت خوبه! من فکر کردم می گوید: حالت خوبه؟ و خیلی دستپاچه شدم و گفتم، بله بله خوب شدم. اما بعد خودش با خنده گفت: من گفتم کارت خوبه! یعنی دستت قوی تر شده و داری بیشتر دقت می کنی.
که من باز هم خجالت کشیدم و از خجالت سرخ شدم، او هم نشست کنار من روی چهار پایه ی خودش و همان طور که مداد را از من گرفته بود و خط های من را تصحیح می کرد خیلی آرام گفت: من یک نقاشی رنگ روغن بزرگ کشیدم، دلت می خواد بعد از کلاس بیای ببینیش؟
من گفتم: بله حتماً، خیلی دوست دارم ببینم.
و آخرش وقتی کلاس تمام شد من و استاد و مرجان و آقای آل پاچینو جمع شدیم توی اطاق استاد. آقای آل پاچینو یک نقاشی رنگ روغن بزرگ، خیلی بزرگ روی بوم را آورده بود که تمام نقاشی را هم با روزنامه پوشانده بود. بعد آرام آرام شروع کرد به باز کردن روزنامه ها. نقاشی اش یک منظره دریایی بود.  بیشتر آسمان و یک مقداری دریا و بعد ساحل، یک دریای آرام با موج های کوتاه و کف دریا که همه جا پراکنده بود سفید و زیبا. آنقدر زیبا که دلم می خواست بروم توی نقاشی و پایم را بگذارم روی شنهای خیس و تا میانه ی دریا بروم جلو و باز هم جلوتر.

شنبه 1 آذر ماه 65

شنبه 1 آذر ماه 65

یک هفته است به خاطر آن ماجرای وحشتناک توی ماشین سر کلاس نقاشی نرفته ام درعوض هیچ کس هم از آنجا سراغ من را نگرفته و کسی هم  دنبال من نیامده تا من را برگرداند، خدایا این چه زندگی است که ما آدمها این قدر زود تویش فراموش می شویم؟ البته حق می دهم که کسی دیگر از من خوشش نیاید، شاید ماجرای آن شب دهن به دهن گشته و آبروی من رفته است و حالا دیگر بود و نبود من برای کسی فرقی نمی کند. این یک هفته را ناچاراً توجهم به تهمینه جلب شده است. این را که با اطمینان می توانم بگویم، این دختر چند باری است که تلفنی با رضا صحبت کرده. یک بارش را من خودم کشیک کشیدم تا بابا و مامان نیایند یا گوشی را از آن طرف برندارند تا این ها بتوانند با هم صحبت کنند. البته خودم هم ناخواسته، گوشه ای از حرفهایشان را شنیدم.
رضا گفت: یک هفته است به خاطر تو سفرم را عقب انداخته ام لااقل با پدرت صحبت می کردی که تکلیفمان تا قبل از رفتن من روشن شود.
تهمینه هم گفت: بابای من مرغش یک پا دارد و حرف حرف خودش است اما اصلا نگران نباش تکلیف من روشن است و بابا خودش هم جواب من  را می داند.
رضا گفت: این روزها آدم نمی تواند به چشمم خودش هم اعتماد کند من باید خیالم راحت باشد و بعد بروم.
 بعد تهمینه گفت: خوب من که چشمهایت نیستم که نتوانی به من اعتماد کنی، بابا درست است که گفته بری و برگردی بعد نامزد بشویم اما این طوری هم نیست که در فاصله رفتن و برگشتن تو بخواهد یا بتواند من را شوهر بدهد.
پووووف حالا یعنی خواستگارها پشت در صف بسته اند تا خانم را ببرند! این ها را نوشتم تا احتمالا اگر تهمینه خانم بخواهد باز هم برود از زیر سنگ هم که شده دفتر من را پیدا کند و بخواند، بداند که چه چیزهایی از او می دانم و به تاریخ و ساعت می توانم از آن ها سوء استفاده کنم. اما نمی کنم چون  اصولاً می توانم قسم بخورم من مثل او نیستم و هیچ نقطه اشتراکی با تهمینه ندارم.
 من دوست دارم آزاد باشم، دوست دارم هر کس مرا بخواهد بی پروا دوست داشته باشم. می خواهم سفر کنم و حاضر نیستم حتی تا پایان عمر یک لحظه از فکر احساسی که الان دارم غافل باشم. من حتی با آرزوی دوست داشتن هایم می توانم از خیر همه چیز بگذرم؛ چون وقتی کسی ازدواج کند فکرش هم مثل دستهایش باید کار کند و غذا درست کند و لباس بشوید و بچه بزاید اما من، اگر روزی ازدواج کنم، تنها در آن صورت است که فکر کنم با ازدواج به اینها خواهم رسید. من نمی خواهم به خاطر یک غریزه باطل که در وجودم هست از خیر تمام آرزوهایم بگذرم، دوست دارم فیلم بسازم، هنرپیشه شوم، کارگردان، خبرنگار، ورزشکار، دکتر، مهندس، دانشمند، خلبان، یک رزمنده دفاع مقدس!، دوست دارم اگر دلم خواست دزدی کنم ولی خودم با دزدها مبارزه ای بی امان راه بیاندازم.  دوست دارم جاسوس باشم، دوست دارم معلم بشوم، دوست دارم به کرو لال ها درس بدهم، دست ناقص الخلقه ها را بگیرم با معلول ها ازدواج کنم و دوست دارم دنیا را ببینم. تمام آدم کش ها را بکشم و در عین حال خودم آدم کش باشم. دوست دارم دیوانه باشم بروم توی تیمارستان با دیوانه ها حرف بزنم، سرم را کچل کنم به روسیه پناه ببرم یا بروم آمریکا، من دیوانه ام، دیوانه، دیوانه، دیوانه، دیوانه و با تمام دیوانگی هایم لااقل برای خودم جالب هستم. من دوست دارم ستاره بودم، یک فضانورد، یک منجم، من چقدر فکر توی سرم دارم و این فکرها دارد سرم را منفجر می کند، من چقدر احمقم و دلم می خواهد دل آدم ها به حال من بسوزد و بیایند من را به زور هم که شده ببرند کلاس نقاشی عزیزم. من نباید این طور باشم من باید مثل همان دخترهای افسانه ایی که در رویاهای بچه گانه می دیدمشان باشم.
راستی چرا تهمینه می خواهد ازدواج کند و یک نفر را این قدر دوست دارد؟ مگر ما خانواده او نیستیم؟ 
اصلا چه تهمینه برود، چه بماند، من خودم را کامل می کنم و به آرزوی واقعی ام می رسم و خدا کند، خدا کند که بتوانم.
اوه چقدر حرف زدم، چقدر راحت شدم! چقدر بهتر خودم را شناختم، به نظرم فقط باید درس بخوانم که از دست این دیپلم لعنتی راحت بشوم. بعد دیگر می روم دنبال کار و اینها و تا آخر عمر هم ازدواج نمی کنم.
فردا را تصمیم گرفته ام باز هم نروم کلاس نقاشی اما دورادور می روم و همه چیز را کنترل می کنم. یعنی نمی روم تو، اما می روم یک جایی پنهان می شوم تا ببینم آل پاچینو یا استاد و یا حتی مرجان که از کلاس می آیند بیرون یا می روند تو، چطوری هستند؟ شاید بتوانم از حالت چهره شان تشخیص دهم که احساسشان نسبت به من چیست و اصلا از نبود من ناراحت هستند یا خوشحال شده اند!  


یک شنبه 2 آذر ماه 65 
یک اتفاقی افتاده است که اگر بگویم از خوشی ضعف می کنی،  استاد اخوت خودش دیشب زنگ زده و با بابا صحبت کرده است که چرا دختر شما سر کلاس های نقاشی اش حاضر نمی شود؟ و چرا کلاس هایش را جدی نمی گیرد؟ حالا بابا هم باورش شده است که من نابغه نقاشی هستم و وقتی دیده که استاد خودش دنبال من است مدام یک جوری به من نگاه می کند که انگار من یک جواهرناشناخته ای بوده ام و زیر خروارها خاک مدفون بوده ام و کسی مرا نمی دیده و ناگهان استاد آمده و من را کشف کرده. یعنی می خواهم بگویم به طور خیلی خنده داری از دیشب تا به حال هوای من را دارد و هی مثلا می گوید: باباجان غذا زیاد بخور ضعیف نشوی، یا دخترلباس بیشتر بپوش سرما نخوری!  یا حتی خنده دار تر از همه این ها می گوید: این قدر کتاب نخوان و سرت را توی کتاب نبر چشمانت ضعیف می شود. یک نقاش باید چشمان قوی داشته باشد. 
امروز نرفتم کلاس نقاشی، با این که بابا خیلی اصرار کرد، خودم را زدم به درس خواندن و اینها و گفتم درسهایم زیاد هستند و نمی توانم بروم البته اصلش برای این بود که بابا خودش هم شال و کلاه کرده بود که بیاید من را ببرد کلاس نقاشی تا ببیند این جایی که باعث کشف جواهر ناشناخته اش شده است کجاست؟ و چه کسی بوده که مرا کشف کرده؟ 
بابا بیچاره خیلی خیط شده بود وقتی گفتم من کلاس نمی روم. ولی چون از قبل تر ها همه اش مدام به من می گفت که به جای کلاس نقاشی و این حرفها بچسبم به درسم حالا که من این طور در کلاس نقاشی کشف شده ام و او دلش می خواست که بیاید محل کشف را ببیند، نمی توانست به آرزویش برسد چون من یکهو چسبیدم به این که بگویم می خواهم درس بخوانم. 
اما راستش را بخواهی اصل نرفتنم به کلاس  برای دو چیز دیگر هم بود، اول این که من هنوز یک جورهایی، نمی دانم چطور می توانم به چشمان آقای آل پاچینو نگاه کنم. اگر او بخواهد کنار من بنشیند و به من درس نقاشی بدهد من یادم به آن نقطه داغ و سر شده ای که روی دست راستم است و مدام احساسش می کنم می افتد و ممکن است خیلی نتوانم خودم را کنترل کنم که دختر بداخلاق و جدی و بی خیالی باشم. ممکن است خنده لوسی کنم یا شکلکی در بیاورم که در شان من نباشد و آقای آل پاچینو توی ذوقش بخورد. و دوم آن که من حتماً حتماً حتماً باید قبلش بدانم وضعیت ماشین استاد چطوری است و روکش صندلی شسته شده است یا نه، و این که چطور و کجا و چه کسی آن را تمیز کرده است. این ها برای من حیاتی است و من باید حتما بتوانم انجامشان دهم وگرنه کلاس رفتن خیلی عذاب آور خواهد بود.

۴ دی ۱۳۹۴

شنبه 24 آبان ماه 65



این چیزها را روی یک برگ کاغذ تمیز می نویسم و طوری می گذارمش لای جلد دفترخاطراتم که هیچ وقت، هیچ کس نتواند این ها را بخواند. این ها را فقط می نویسم برای این که این روز تاریک و سیاه از زندگی زنانه ام را یادم بماند. تا روزی که بزرگ شوم و خودم بتوانم برای خودم تصمیم بگیرم. روزی که بدانم هیچ احد دیگری نمی تواند این ها را بخواند، بعد آن وقت این ورق ها را هم در می آورم و سر جای خودش می چسبانم. تا خاطراتم چیزی کم و کسر نداشته باشد.
آن روز شوم که دیروز باشد و من رفتم جشن تولد استاد اخوت. اولش چقدرخجالت کشیده بودم و بعدش چقدر به من خوش گذشته بود و آخرش چقدر غمگین بودم.  حتی مه جبین خانم به خاطر من مجبور شد زوتر کیک را بیاورد تا من بخورم و بروم، چون گفتم: که نمی توانم شام بخورم و باید زودتر بروم تا بابا و مامانم ناراحت نشوند. مه جبین خانم برایم چلوخورشت فسنجان ریخت ولی من نخوردم و او هم ساندویچ کوکو سبزی برایم درست کرد و داد به من که گرسنه از خانه شان نرفته باشم.
اولش، استاد می خواست بیاید من را برساند خانه، ولی آقای آل پاچینو گفت: من می رسانمش، که ای کاش نمی گفت! ما با هم سوار ماشین پیکان جوانان استاد شدیم که یک ماشین قشنگی بود و روکش صندلی هایش هم سفید و زیبا بود. وقتی من می خواستم با آل پاچینو بروم خانه آن قدر هیجان زده بودم که نمی فهمیدم چه اتفاقی دارد برای من می افتد. یعنی متوجه نشدم که یک کمی دلم درد می کند. با خودم گفتم: شاید واقعاً گرسنه هستم! و بی خیال شدم.  برای همین تندی رفتم نشستم روی صندلی عقب، آقای آل پاچینو هم نشست جلو و ماشین را راه انداخت و حرکت کردیم. کمی که رفتیم، من متوجه شدم که ای وای مثل این که من "چیز"  شده ام، نگاه کردم دیدم وای، وضع آن قدر خراب بوده که تمام صندلی هم  خونی شده است.
آخر من چقدر می توانم احمق و بی شعور باشم؟  یک هو انگار تمام زندگی به من پشت کرده باشد. آن قدر ترسیده بودم که نزدیک بود بمیرم. وقتی نزدیک خانه رسیدیم، آقای آل پاچینو ایستاد چون من به او گفته بودم دقیقاً نرویم جلوی در خانه مان چون ممکن است بابا ناراحت شود که چرا خودم تنهایی برنگشته ام و او هم قبول کرده بود.
این را هم بگویم که در طول راه بخاطر اتفاقی که برای من افتاده بود من دیگر لال شده بودم و هر چه آقای آل پاچینو حرف می زد من اصلا نمی شنیدم و نمی توانستم جوابش را بدهم. مثلا یک بار از من پرسید که در مدرسه سپیده را می بینم و هنوز با هم دوست هستیم یا نه؟ من حتی این را هم جواب ندادم. یعنی با آن همه بلبل زبانی که خانه استاد انجام داده بودم حالا با این اتفاق همه اش نقش برآب شده بود و من در حال مرگ بودم. چطور می توانستم این گندی که زده ام را لاپوشانی کنم!؟
خلاصه رسیدیم و آقای آل پاچینو هم که از من متعجب شده بود، فهمید یک اتفاقی برای من افتاده است و برگشت تا پیاده شدن من را ببیند، اما من که می ترسیدم همین که پیاده شوم او بفهمد چه اتفاقی افتاده همانطور نشسته بودم و از جایم تکان نمی خوردم. آخرش هم نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه! خوب حق هم داشتم چرا باید آن اتفاق آن جا برای من می افتاد؟ چرا زندگی ما زن ها در طول تاریخ باید این جوری باشد؟ چرا همه اش ما باید این طور مصیبت بکشیم؟ همه اش با این چیزها درگیر باشیم؟
آقای آل پاچینو با تعجب پیاده شد و آمد درِ طرف من را باز کرد که ببیند چه  شده و هی اصرار کرد و گفت: چرا پیاده نمی شوی و چه شده است؟ چه اتفاقی برایت افتاده؟ ولی من هیچ چیز به او نمی گفتم و فقط گریه می کردم؛ تا این که نمی دانم چه طوری خودش فهمید و بعد یک هو خیلی مهربان شد و به من گفت: خیلی خوب، خیلی خوب گریه نکن، الان می رم برات یه چیزی می خرم میارم. بعد رفت و برای من آن "چیز" را خرید با دستمال کاغذی و آورد. آن را توی کیسه مشکی گذاشته بود. نمی دانم چطور رویش شد برود بقالی آن را بخرد؟ و به بقال چه چیزی گفته بود!؟ یعنی حتی من،  او را هم شرمنده کرده بودم. هر چند خودش اصلا نگفت که شرمنده شده و بعد می خواست کیسه مشکی را به من بدهد اما  من آن قدر خجالت زده بودم و زار زار گریه می کردم و چشمم را گرفته بودم که او کیسه را گذاشت روی پای من و دست من را گرفت و از روی صورتم برداشت. بعد یک کار عجیبی کرد که من نمی دانم باید چه احساسی داشته باشم از این کار! یعنی هم ناراحت هستم، هم خیلی قلبم فشرده می شود ازهیجان. او دست من را  آرام بوسید و گفت: هااان؟  آروم باش، گریه نکن دختر جون، اتفاقی نیفتاده که، برای همه پیش می آد، تو که خیلی شجاع بودی؟ نگران نباش من همه چیز را درست می کنم اصلا نمی ذارم کسی بفهمه.  (و من دلم می خواهد بدانم برای کدام مردی می تواند این اتفاق پیش بیاید؟ که او گفت برای همه پیش می آد!)
بلاخره او در ماشین را بست و تکیه داد به ماشین تا من کارم را انجام دهم. من به هر بدبختی که بود خودم را تا آن جا که می شد راست و ریست کردم. و بعد آرام در ماشین را باز کردم و بدون خداحافظی پا گذاشتم به فرار. اما یک لحظه قبل از رفتن چشمم به دست گلی که به آب داده بودم افتاد خیلی وحشتناک بود خدا می داند که او چطور می تواند آن را تمیز کند؟ و اصلا می تواند این کار را کند یا نه؟ به هر حال من دیگر به هیچ وجه کلاس نقاشی نمی روم، دیگر برایم مهم نیست که دوستهای خوبی که پیدا کرده ام را از دست بدهم. دیگر هیچ چیز برای من مهم نیست. من منتظر می مانم تا به محض این که به سنی رسیدم که می توانستم از خانه جدا شوم. بروم و لوله هایم را ببندم، تا برای همیشه به این خفت خاتمه دهم.