۸ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

جمعه 8 آبان ماه 71 تا دوشنبه 25 آبان ماه71


جمعه 8 آبان ماه 71
آن اتفاقی که من را از تردید بیرون آورد  و مطمئن شدم  چیزی هستم که با آن به دنیا آمده ام. در واقع امواج متفاوت و ملایم در یک فرکانس مشخص است که از طرف جنس مخالف به سمت ما می آید و زنها دریافتش می کنند و  به حرکت درمی آیند و شناور می شوند. وقتی موجی وجود ندارد، یا امواجی که به سمت ما می آید مغشوش یا با طول موج ناهماهنگ با جریان عشق است.  زن چیزی را دریافت نمی کند. وقتی  این جریان عشق جود ندارد چیزی برای شگفت انگیز بودن  و زن بودن دریافت نمی کنیم و راکد می شویم. وقتی راکد هستیم غم زده و افسرده و خسته کننده می شویم و فکر می کنیم چیزی کم داریم و آن چیز زنانگی ماست.
دیشب کاملا احساس می کردم به طور ناخودآگاه کاملا یک زن یا دختر به تمام عیار هستم. هیچ شبه ای در چیزی که هستم وجود نداشت. نه این که من عاشق میم شده باشم و یا این که دلم بخواهد با او خصوصی شوم با برایش دلبری کنم یا نقش معشوقه او را بازی کنم. این را واقعاً مطمئن هستم که نیستم و نمی خواهم. او یک چیزهای خوبی دارد که دقیقاً به زندگی نفرت انگیزش مربوط می شود و من آن ها را ستایش می کنم. یک جور آگاهی تمام و کمال از زندگی و ارتباط با زنها به او شناختی داده که حتی من به عنوان یک زن در مورد خودمان نمی دانم.
( فکرش را بکن خیلی عجیب است او به من گفت احساس من می توانسته  مربوط به عادت ماهانه دردناک یا پر خونریزی باشد که باعث شده نوعی واکنش دفعی نسبت به مردها داشته باشم چون به طور ناخودآگاه مردها را  طالب این زنانگی می دانم و  دقیقا در این خصوص آسیب پذیر هستم بنابراین از نزدیک شدن به آنها می ترسم. جادوگر- هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم! —- خوب بحث به بعضی جاها کشید و من مجبور شدم  در مورد روابط خودم و شاهرخ البته خیلی محدود چیزهایی به او بگویم! )
اما در عین حال در او چیزی هست که به نظرم وحشتناک و خطرناک می آید. آن هم  ولع سیری ناپذیرش به پول و قدرت است. این ولع آن قدر زیاد است که او می تواند انسانیت و آدمیت را زیرپا بگذارد.
بنابراین این چنین آدمی عشق را هم می تواند به راحتی فدا کند.
 این طور آدم ها عشق را برای چه می خواهند؟
عشق برای آنها چه گره ای را باز می کند؟
حالا که حوصله اش را ندارم فردا در موردش می نویسم.

یک شنبه 10 آبان ماه 71
رفتیم یک رستوران قدیمی به نام "کافه نادری" در خیابان جمهوری. فضای آنجا خیلی ساده و کلیشه ای  حس هنرمندانه و شاعرانه ای را بوجود می آورد. اتفاقا آقای میم گفت؛ واقعاً هم همین طور است و این کافه ای است که همیشه هنرمندان در آن پاتوق می کنند. گفت خودش هم وقتی جوان بوده بخاطر کار پدرش خیلی حس و حال هنری داشته و بیشتر با دوستان دانشجوی نقاشی و سینما و تاتری اش به این جا می آمده.
در محوطه سرباز کافه نادری نشستیم گارسنی که سن و سال بالایی داشت و خیلی مودب بود برایمان منوی غذایی شان را آورد. من چلوکباب کوبیده سفارش دادم( دم دست ترین چیزی که به فکرم رسید اصلا خوردن چیز مهمی نیست، وقتی دنبال ماجراجویی هستیم) ولی میم یک چلوکباب برگ با کوبیده اضافه! یک بیف استراگانوف با سالاد و ماست و دوغ برای هردوتایمان سفارش داد.
بعدش شروع کردیم به صحبت های خصوصی تر. خیلی راحت به من گفت؛ راست و حسینی  باید به او بگویم چه اتفاقی برایم افتاده و فرض او برای این که با شاهرخ مشکل پیدا کرده ام درست است یا نه و اصلا شاهرخ در زندگی من چه نقشی دارد؟
خندیدم و گفتم: وقتی اولین حقوقم را گرفتم شما را مهمان می کنم یک ساندویچ فروشی چون با حقوقی که به من می دهید فقط می توانم آنجا ببرمتان و بعد بخاطر یک لقمه غذایی که به شما می دهم وادارتان می کنم در مورد یکی از تجربه های احساسی زندگیتان با من حرف بزنید.
گفت: حالا که من ابتکار عمل را به دست گرفته ام و الان نوبت من است که گوش کنم و تو حرف بزنی.
نمی دانستم چطورو از کجا باید برایش بگویم؛  اول به او گفتم در واقع من کتک خورده ام.
با تاسف نگاهم کرد.
گفتم: ولی آن کسی که من را زد شاهرخ نبود.
بعد شروع کردم با حذف یک چیزهایی که اصلا ضرورت نداشت برایش در مورد شاهرخ گفتم و این که به خاطر چه تردیدهایی با او نامزد کردم. در مورد مصی گفتم این که در واقع پسر است ولی متاسفانه در قالب زن بدنیا آمده .خیلی باهوش ولی عصبی مزاج و رییس انجمن  مخفی مان بود و ما همه از او حساب می بردیم و خیلی روی ما نفوذ داشت و طوری شد که من در یک مقطعی بیشترین وحشتم این بود که نکند من هم مثل او باشم. یک مرد ولی تقریبا یک زن.
حتی در مورد خانم رمقی برایش گفتم و این که چه بلایی سر خانم رمقی آورده ایم  و این که او یک پیردختربدجنس و عقده ای و خیلی مذهبی بود و ما قسم خورده بودیم که از او انتقام بگیریم چون باعث خودکشی منیره شده بود. کاری کرد که من یک سال رفوزه شوم و خیلی کارهای دیگر.
از داستان رمقی خیلی خوشش آمد اصرار کرد برایش تعریف کنم.
 به او گفتم اینها چیزهایی بود که در انجمن انجام می دادیم و کاملا سری بود و نباید به هیچ کس می گفتیم  و او تنها مردی است که  الان این ها را می شنود. با خنده  گفتم، عیبی ندارد حالا که این بلا به سر طحالم آمده و اسرار انجمنی مان هم  دست خودم است. برایت تعریف می کنم و او استقبال کرد.
 ماجرا را برایش گفتم با آب و تاب و هیجان و شیطنت سیری ناپذیر.  این که چطور وقتی به اصرار مدیر جدیدمان در مدرسه کار می کردم. فهمیدم پدرخانم رمقی  فوت کرده و با مادرش تنها زندگی می کند. مشخصات و آدرسش را پیدا کردم و به بچه های انجمن دادم، بعد نقشه کشیدیم و با سناریویی که خودم می نوشتم شروع به اذیت و آزارش کردیم. این که بیست و پنج بار به طرق مختلف از او خواستگاری کردیم. به او گفتم: دوتا فاحشه پیدا کرده بودیم و هر بار  به آنها پول می دادیم تا به عنوان مادر و خواهر پسرشان تلفنی یا حضوری  بروند برای خواستگاری خانم رمقی. از آن طرف خود مصی با صدای دورگه و کلفتش که خیلی بیشتر هم  مردانه اش می کرد. مدام از طرف پسر آن مادر و خواهر که در کویت درس می خواند به رمقی زنگ می زد و در مورد این که می آید و با او ازدواج می کند و عاشق و بی قرار او شده صحبت می کرد.  این که خانم رمقی چطورآرام آرام خام شد و شرم و حیا را کنار گذاشته بود و با خواستگار نادیده پشت تلفن حرفهای عاشقانه می زد گفتم.
باورش نمی شد. با تعجب به من نگاه می کرد و می گفت: خیلی خطرناک هستی و اگر این چیزها راست باشه باید از تو ترسید.
من سرم را تکان دادم و  با شیطنت تایید کردم که باید مواظب خودش باشد حتی ممکن است بتوانم کارهای خطرناک تر از این هم انجام دهم.
برایش تعریف کردم  که عاشق شدن چه تغییراتی در خانم رمقی بوجود آورده بود و او چقدر معتدل تر شده بود و این که آخرش برایش نامه نوشتیم و گفتیم تمام مکالماتش با پرویز( پسر زنهای فاحشه!) را ضبط کرده ایم و اگر از مدیر بودن استعفا ندهد(او را مدیر یک مدرسه راهنمایی کرده بودند) نوار را برای بچه های مدرسه خانواده هایشان و آموزش و پرورش ناحیه و منطقه و همه کسانی که می شناسند می فرستیم و آبرویش را می بریم و این که آخرش او وادار به استعفا شد.
میم سرش را تکان داد و قبول کرد در نبود قانون مظلوم فکر می کند مجری عدالت است  و سعی می کند خودش قانون را اجرا کند.
آخرش دستم را زیر چانه ام زدم و برایش تعریف کردم که آن روز می خواستم تمام این به قول خودمان اسناد و مدارکی که پیش مصی داشتم را از او بگیرم تا برعلیه خودمان استفاده نکند. اما مسخره اش کردم و بخاطر این که مثل دخترهای دیگر نیست به او طعنه زدم درحالی که خودم می دانستم این موضوع چقدر او را عذاب می دهد و برایش ناراحت کننده است. اوهم مرا کتک زد و من هم از خودم دفاع نکردم. چون فکر می کردم حقم است که کتک بخورم و باید بلاخره یک طوری مجازات شوم.
آقای میم خیلی تحت تاثیر حرفهایم قرار گرفته بود. حسن خوبش این است که چون فکر می کند من ذهن خلاقی دارم بیشتر این چیزها را خالی بندی می کنم ولی از این که آن قدر قشنگ برایش داستان بافته بودم تحت تاثیر قرار گرفته بود.
این بار رفتارش برایم خیلی جالب شده بود مجبورم کرد بیشتر غذا بخورم و برایم از کباب برگ خودش می گذاشت و می گفت: زود باش بخور ببینم. من کارمند ضعیف ِ کتک خور نمی خوام.
حس خوب و مطمئنی نسبت به او دارم. فکر می کنم او هوای من را دارد و این که می شود وقتی اوضاع خیلی خطرناک شد پشت او پناه گرفت. اما این را هم می دانم و مواظب هستم که عاشقش نشوم. با عاشق شدن به او این حس خوب از بین می رود و دیگر نمی توان با خیال راحت  برایش از همه چیز و همه جا گفت.

دوشنبه 11 آبان ماه 71
احمقانه ترین کار ممکن این است که آدم توی کلاس ماشین نویسی بنشیند خاطرات بنویسد در حالی که دیگران دارند تایپ می کنند. من سه ساعت است تایپ می کنم و بعداز شرکت بلافاصله آمده ام اینجا و هنوز نهار نخورده ام. بنابراین قابل توجیه است که چند دقیقه مال خودم باشم. امروز دوشنبه است و تا یک شنبه دیگر تقریبا! یک هفته مانده است و تا پایان یک هفته تقریباً سه روز، سه روز دیگر من می روم خانه.

حاشیه: 6 روز و شب است که تهران آمده ام، خانه سهراب و نازنین ماندگار شده ام. تا دو هفته دیگر کلاس ماشین نویسی می روم. امروز ششمین روز است به خودم اجازه دادم که بعدازظهر به جای ماندن در کلاس، دوساعت آخر  را به سینما رفتن  بگذرانم.
لات بازی هم حدی دارد! سینما رفتن تنهایی اصلا نمی چسبد. الان که حال ندارم تعریف کنم فیلم خوب بود یا بد چون حالم بدجوری گرفته شد. برای این که همراه هسته های آلبالو انگشتر عقیق قرمز طلای کوچولویم را که با گوشواره ام ست بود انداختم رفت!
تلویزیون اخبار می گوید، سهراب چرت می زند، نازنین رفته است دانشگاه و نیکی خانه مامانی اش است. من دارم خاطره می نویسم و عجله دارم چون باید زودتر بروم حمام و این که چای سرگاز است و نمی خواهم بجوشد. هر چند تا به حال جوشیده است. بروم دیگر....

پنج شنبه 14 آبان ماه 71
ساعت یک ربع به سه نیمه شب است و من ناپرهیزی کرده ام و بیدار مانده ام. مامان و بابا امروز آمده بودند تهران و من را با خودشان برگرداند مهرشهر. تهمینه و منیژه رفتند سینما  فیلم " دلشدگان" را دیدند کار" علی حاتمی"  با آن دیالوگ های عالی و ماه ، من باهاشان نرفتم. اصلا دل و دماغ فیلم دیدن ندارم! معلوم  است که برای چه؟ یک فیلم را دوبار که نمی بینند، مگر اینکه بخواهند برایش نقد بنویسند! خیلی در ماشین نویسی راه افتاده ام 180 کلمه در دقیقه! سرعتم زیاد است. به بروبچه های شرکت نگفتم که ماشین نویسی می دانم مطمئن هستم اگر بفهمند این کار گردنم می افتد. میم یک جورهایی با من مهربان است. کمتراز گذشته با من حرف می زند ولی در نگاهش یک جور صمیمیت جدید می بینم. به طور وحشتناکی از این طور نگاه کردن می ترسم. بخاطر او نمی ترسم. برای خودم می ترسم.

شنبه 16 آبان ماه 71
تولد بابا بود، به خانه آمده ام، لمس خانه در وجودم امیدهای خفته را بیدار کرد. شب است، بابا را دوست دارم، از آمدنم خیلی خوشحال شد. خیلی مهربان و خوب است. اگرچه اندازه یک ابسیلن عقل معاش ندارد و متاسفانه این خصوصیت را به ماهم منتقل کرده است. اما روح بزرگی دارد. برایش کتاب "تاریخ ایران باستان " را خریدم. نوشته " میرزا حسن خان پیرنیا"
باران می بارد، صدای باران موسیقی دلنوازی است. بوی پاییز را در ریه های هوا منتشر می کند. سهراب سپهری هم آیات زیبایی دارد. من مست عاشق شدن هستم. یک نفر پیدا شود که من عاشقش شوم بدون دغدغه چه می شود؟ نازنین می خواست دل من را یک جایی بند کند و احمقانه کارهایی از من سر زد که از خودم ناامید شدم. یعنی می توانستم خودم باشم ولی یک کمی شیطنت کردم و الان دلتنگ هستم. چنین عاشق شدنی نمی خواهم. یک ایرج نامی است... اه ولش کن. یک نفر که خودش بیاید در قلب من را بزند. نه این که من برایش راه و چاه نشان دهم. در نیمه راه حیرانی هستم، کاسه چه کنم چه کنم؟ به دست گرفته ام. تهمینه مجله می خواند. تمرکز من را بهم می زند. صدای ورق زدنش بلند بلند در اطاق می پیچد. همه کارهایش پر سرو صداست. حتی خودکار برداشتنش، نوشتنش، فکر کردنش و پاک کردنش. مامان رفته است بخوابد، منیژه هم. بابا رفته است حمام. منهم چشمهایم سنگین شده است. دکتر شفاعتی به مامان گفته است دنبال منشی می گردد. تهمینه گفته؛ من تدریس خصوصی ریاضی دارم و بیشتر از این کار نمی کنم. مامان به من اصرار می کند که بیا کارت را ول کن برو پیش دکتر، دکتر وکیل است و رفتن تو در دفتر وکالت خیلی بهتر از کارکردنت در آن شرکت کذایی است حقوقت هم بیشتر می شود.
خداوندا چقدر حالت از من بهم می خورد؟ مثل این که دیگر حوصله من را نداری! چقدر من گیج هستم بعضی وقتها، چه افکار مهیبی دارم بعضی وقتها، چه افکار غیرانسانی و مزاحمی، چرا من سرگشته تر از همیشه دنبال هیچ چیز روان شده ام. و به پوچی چنگ می زنم تا از تهی شدن خودداری کنم؟ کسی باید برای سهراب سپهری می گفت: " کاش می شد زیر باران رفت"

یک شنبه17 آبان ماه 71
از رادیو صدای آوازی می آید.  شب است وفات حضرت فاطمه گویا، خوابم نمی آید، دیرخوابیدم و زیاد می خواهم چیز بنویسم و کتاب بخوانم. روح بگیرم از صفای شب و باران و هوا که بوی خوبی می دهد و سکوت و تنهایی و مجالی برای اندیشیدن به آنچه بوده ام و آنچه خواهم بود و آرزوهای دور و درازم.
خدا نیست؟ شاید باشد! نمی دانم.
پیش رخ آسمان.... تا نگری.... نمی دانم چه می گوید. ولی خوب می خواند، صدایش درون آدم را نوازش می دهد.
"هفت شهر عشق" "عطار نیشابوری" را هم می خواندم.
اشکم درآمد من در کدام وادی گیر کرده ام؟
"طلب"،  " عشق"، " معرفت"، " استغنا"، " توحید"، "حیرت"، " فقر و فنا"
حیرت!؟ همیشه حیرت، حیرت، حیرت

سه شنبه 19 آبان ماه 71
باز هم شب شده است و سکوت همه جا پر است جز سوت تیزی از کتری که روی بخاری گذاشته ایم چیزی شنیده نمی شود.
هوا رو به سردی می رود. چند شب پیش بارانی هم بارید و بوی پاییز را توی هوا پراکند،
اما هنوز گلدان یاس، گل های یاس می دهد و ما بدون ژاکت بیرون می رویم و جوراب نمی پوشیم.
روزها بود که دلم می خواست با آدرسی که از آلپاچینو داشتم، برایش نامه ای بنویسم.
حسم می گفت خودم را از دلداگی که نزدیک است نجات دهم و قلبم  را جایی در دوردست ها بند کنم.
هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم. نمی توانم.
آن تنهایی غریبانه ای که او در یک جای دیگر دنیا دارد.
من را یاد خودم می اندازد. نباید بگذارم چینی نازنک تنهایی اش ترک بردارد.
با او نمی توانم بی پرده و صریح باشم آن طوری که با میم هستم.
" دیروز دعوتم کرد که در میهمانی دوستانه ای که امشب در خانه اش داشت شرکت کنم. ترسیدم بروم، هنوز برای این قدر به هم نزدیک شدن ظرفیت ندارم. گفتم، نمی توانم و کار دارم و بهانه آوردم"
عصر به دیدن بچه های گروه نمایشمان رفتم دلم باز نشد. شب هم اگر می رفتم مهمانی دلم باز نمی شد.
سودایی شده ام.

چهارشنبه 20 آبان ماه 71
امروز دوربین عکاسی تهمینه را گرفتم و رفتم خانه استاد اخوت. چند عکس از خودش و مه جبین خانم. کنار کتابخانه، کنار پنجره، نشسته باهم، دست در دست هم. بدون هم، با گلدان ها، با حیاط گرفتم. گفتم خودم چاپش می کنم و برایتان می آورم تا برای مجید بفرستید.
استاد اخوت گفت: برای آن که مجید نگران نشود یک نامه به خط خودش برای او نوشته است. هر چند فکر می کرد مجید بدش نیاید من هم گاهی خطی برای او بنویسم.
به استاد گفتم: اصلا این کار را نمی کنم و این کار را مداخله خیلی ناجوری در زندگی خصوصی اش می دانم.
گفتم، حتماً آنجا دنیای خودش را دارد با مرجان یا بی مرجان. عشق خودش را پیدا کرده و با زندگی خودش خوش است. نباید به زور وابستگی او را به این سرزمین بیشتر کرد. هیمنطوری هم روزگار سختی دارد.
استاد با دلسوزی به من نگاه کرد و گفت: چقدر عاقل هستی دخترم، ولی در کار عشق، عقل و خرد به کار نمی آید. اگر عاشق هستی وقت را نباد تلف کرد باید تور را انداخت و انداخت و شکار را گرفتار کرد.
آن قدر اصرار کرد که آخرش مجبور شدم وسط یک کاغذ سفید همین دو بیت را بنویسم.
سلسله موی دوست، حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
گربزنندم به تیغ، در نظرش بی دریغ
دیدن او یک نظر، صد چو منش خون بهاست
 استاد گفت: عیبی ندارد خودم اول و آخرش را پر می کنم و می فرستم برای  آلپاچینو.
حاشیه: من نمی خواهم عاشق بشوم دیگر


جمعه22 آبان ماه71
چراغ باور من بوی خوب یاس می دهد امروز
و نور روشن خود را به روی بستر بی رونق ذهنم حراج کرده است
من از هجوم سیاهی گریخته ام
و پای لنگ خیالم مرا به بیکرانه آن دوست رهنمون گشته است
تمام خاک زمین در بساط کوچک من جمع
دیروز توی شرکت، بیژن برایم یک دسته پرونده قدیمی تولیدی را آورده بود نشسته بودیم کنار هم و او پرونده ها را به من می داد. و من هم یکی یکی آدرس ها و مقدار خرید را یادداشت می کردم. آقای میم آمد، و همان اول  هم آمد سری به من زد. بعد خیلی معمولی به هم سلام کردیم و او رفت توی اطاقش. نیم ساعت بعد خانم بالابلند زنگ زد که بیا آقای ملک کارت دارد. رفتم همین که وارد اتاقش شدم خیلی خوشحال برایش گفتم که این آخرین پرونده هاست که دارم اطلاعاتش را وارد می کنم و بایگانی می شوند. دلم می خواست بفهمد که چه کار مهمی کرده ام. اما نفهمید. خیلی عصبانی و ناراحت گفت: چرا ملاحظه نمی کنی؟ خیلی راحت نشستی کنار بیژن و عین خیالت هم نیست.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: منظورت را نمی فهمم.
مثلا خواست منظورش را واضح تر به من بگوید، گفت: تو متوجه نیستی خیلی ساده و معصوم هستی ولی او نشسته بود کنار تو و  تو را بو می کرد.
با تعجب و حیرت نگاهش کردم. اصلا نمی توانستم یک کلمه بگویم.
با دستپاچگی گفت: عزیزم تو همه را مثل خودت می دانی ولی بیشتر ملاحظه کن، زیاد هم با هر کسی که فکر می کنی آشنای قدیمی است اینطوری گرم نگیر همه مثل خودت نیستند.
حالم بد شد، یعنی چه من را بو می کرد؟ خوب بو کند؟ من بوی عرق می دهم. حتی عطر هم نزده بودم. اگر این طور باشد با تو هم نباید گرم بگیرم. با تو هم نباید شام بخورم. خودخواه، ازخودراضی. حتماً چون دعوتش را قبول نکردم اینطوری دارد تلافی می کند. خدایا اصلا نمی فهمم این مرد را،  خودش ............ اه حرفهای تکراری.  آن قدر حالم بد بود که بدون گرفتن مرخصی از شرکت زدم بیرون و برگشتم خانه.
جمعه شب است کنار پنجره ایستاده ام، سرک کشیدن عقلم را از لای پرده نفس و تن و غریزه به یاد می آورم.
سکوت خانه مرا گیج کرده است. سودابه و بروبچه ها اینجا بودند. رفتند، بچه ها شیطانی هم کردند و حسابی دعوا هم شدند و نهاری بود و بحثی و دور هم جمع شدنی و تجدید دیدار چقدر خوب که سرم گرم بود. حالا اما بغض کرده ام و رنجیده ام.

شنبه23 آبان ماه 71
امروز صبح نرفتم سرکار، عکسهای استاد اخوت را که چاپ کرده بودم برداشتم و بردم برایش خیلی خوشش آمد. بعضی ها را سیاه و سفید چاپ کرده بودم خیلی هنری شده بود. چند عکس هم از کوچه و خیابانهای تهران گرفته بودم از همان حوالی محله قدیمی خودمان و آلپاچینواینها، عکسها را دادم به استاد که اگر دلش خواست برای آلپاچینو بفرستد. اگر بیشتر دلتنگش نکند. وقتی برگشتم مامان  گفت از شرکت زنگ زده اند و سراغت را گرفته اند و منشی شرکت می خواسته مطمئن شود که فردا حتماً می روی سرکار یا نه.
شب است تهمینه د راطاق نشسته چیز می نویسد. خاطرات. چه خاطره ای؟ چه روزگار کسالت باری، چه تلخ، کاش مال او شیرین باشد. کسل هستم. روحم خسته است. خوابم می آید، چشمهایم می سوزد و مثل این که مریضم.

یک شنبه 24 آبان ماه 71
امروز رفتم شرکت، با این که خیلی دل چرکین بودم اما کارهای معمولم را انجام دادم و کلی نوشتم. ساعت حدود10 بود که آقای میم آمد. خیلی سرسنگین با او سلام و علیک کردم و حتی نگاهش هم نکردم. خودش آمد توی اطاق و جلوی میزم  و خیلی آرام و محترمانه گفت: لطفاً چند دقیقه بیا اطاق من کارت دارم.
نیم ساعت بعد با بی میلی رفتم اطاقش. نشسته بود روی مبل ، خواهش کرد بنشینم( خیلی مودب شده بود). کف دستهایش را به هم چسبانده بود و گرفته بودشان جلوی دهان و بینی اش. نشستم روبرویش باز هم ترجیح می دادم نگاهش نکنم.
گفت: نگاه نمی کنی؟
گفتم: به نظرم کار درستی نیست.
گفت: چی کار درستی نیست؟
گفتم: همین نگاه کردن به یک دوست قدیمی. به هر حال دارم یاد می گیرم ملاحظه کنم و مواظب باشم.
گفت: لجبازی نکن؛ من رو با بیژن مقایسه می کنی؟
اخم کردم و شانه بالا انداختم.
با ناراحتی گفت: من یه مردم، با احساسات مردانه آشنام. وقتی بهت می گم بهتر شرایطت رو عوض کنی باید بهم اعتماد کنی.
با دلخوری نگاهش کردم و گفتم: من هم یک زنم ولی  هیچ وقت در مورد ...
حرفم را خوردم میخواستم بگویم در مورد زنهایی که با آنها بودید یا هستید دخالت نمی کنم.
آهسته گفتم: من در کار شما دخالت نمی کنم چون زندگی شما به خودتون مربوطه.
گفت: منظورت اینه که نباید در زندگیت دخالت کنم!؟ حتی اگه احساس کنم ممکنه به صلاحت باشه؟
آرام نگاهم را روی صورت و چشمهایش  لغزاندم و گفتم: شما صلاح من رو می خواید؟
توی چشمهایش گیر کردم، هیچ وقت نگاهش را اینطور ندیده بودم.  در نگاهش نوعی شیفتگی و دلواپسی بود. نمی توانستم به حرف زدن ادامه دهم. ظاهراً او هم یادش رفته بود چه می خواست بگوید. نمی دانم چند ثانیه یا حتی دقیقه بهم خیره شده بودیم. کاری که کلمه نمی تواند انجام دهد، نگاه می تواند.
بعد هر دو درست در یک زمان انگار زبان نگاه هم را فهمیده باشیم با عجله بلند شدیم. من دستپاچه گفتم: ببخشید من یه سری کار دارم باید برم انجامش بدم.
او هم سریع رفت پشت میزش و بدون این که دیگر به من نگاه کند گفت: باشه برو به کارت برس.
آه خدای من، با من بدجنسی نکن، این عشق شیرینی برای من نخواهد بود، من نمی خواهم که دیگر عاشق شوم

دوشنبه 25  آبان ماه71
روزگار بدی است مسخره است محمد خواستگار قدیمی تهمینه که یک بار آمدند و جوابشان کردیم می خواهد ازدواج کند. سعیده دختر دخترعموی مامان عقد کرده، فرید برادرش می خواهد با شیما دختر خواهر عصمت خانم ازدواج کند و مژگان می خواهد با برادر شوهر یاسمن جان پیوند زناشویی ببندد و فکر کن که تمام این اخبار چه ضربات مهلکی را بر روح و روان مامان وارد کرده.
دلم برای مامان سوخت، دخترهایی دارد که تکلیفشان با خودشان روشن نیست. تهمینه البته ناراحت شد چون همه این هایی که در شرف رفتن به خانه بخت هستند خیلی سنشان از او کوچکتر یا لااقل هم سن او هستند و اینها باعث شدکه امروز برای مامان و برای همه روز خوبی نباشد و سودابه پیام آور شادی نباشد. از نظر مامان، من و تهمینه هر دو ترشیده شده ایم و الان نگران منیژه است. با ناراحتی به ما می گوید شما به زنهای خانواده پدری تان کشیده اید و صلاح کار خودتان را نمی داند. تهدید کرد که دیگر حتی یک کلمه هم به ما نمی گوید: چه بکنیم و چه نکنیم آن قدر بمانیم که موهایمان هم به رنگ دندانهایمان شود.
  من فردا امتحان ماشین نویسی دارم و خوب نخوانده ام! بروم انگشتهایم را بگذارم توی برگ گل.
https://telegram.me/noone_ezafe

۶ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

دو شنبه4 آبان ماه 71 تا پنج شنبه 7 آبان ماه 71


دو شنبه4  آبان ماه 71
در شرکت هستم، آقای میم امروز نیستند و برای کاری رفته اند شیراز. آقای افتخاری امروز من را دید و با معذرت خواهی برگه حقوقم را به دستم داد. حقوقم 2000 تومان!؟ وای خدای من میم یا صفر است یا صد،  ای کاش لااقل 2500 تومان به من می داد تا لااقل اندازه دیگران به من حقوق داده باشد. من قبلاً در گروه هنری خودمان برای اجرای برنامه ها ساعتی 90 تومان می گرفتم، البته این مبلغ با توجه به این که بصورت موردی برنامه داشتیم و همیشگی نبود مبلغ زیادی نمی شد ولی  اینجا نیمه وقت هم که حساب کنیم هر روز 6 ساعت و اگر فقط 24 روز درماه  کار کنم می شود،  144 ساعت. بنابراین در کل، خانه پرش می شود ساعتی 14تومان!
واییی....!  البته من خودم زیاد پولکی نیستم اما به نظرم این خیلی ناجوانمردانه است. اگر به من باشد من فقط یک گوشه دنج می خواهم و کتابهایم، این گوشه دنج می تواند حتی سر کوه باشد زیر درختی، کتاب بخوانم و یک جویبار که کنارش بنشینم و دست و صورتی بشویم وهمان نزدیکی ها غاری چیزی هم باشد که به آن پناه ببرم مثل نیاکانم دیگر نور علی نور است.
ولی این حقوق! فقط خرج ایاب و ذهاب و خریدهای ضروری ام می شود و نه پس انداز و خرید کتاب های زیاد و رفتن به سینما و مهمان کردن برو بچه ها. از اولش هم هیجان زده شدم و زود واکنش نشان دادم من نباید بگذارم احساسات دفعی و ناگهانی ام بر احساسات جاری وخودآگاهانه ام غلبه کند. من باید می نشستم حساب می کردم این حقوقی که میم دارد به این ها می دهد خوب است یا نه؟ و این حقوقی که به من می دهد طبیعی است یا نه؟ و بعد تصمیم می گرفتم. واقعاً که حماقت کردم. به هرحال باید با میم صحیت کنم، اینطوری نمی شود، اسمش بهره کشی است. بهره کشی از همه مان.
هر چند در مورد مسائل مالی میم  واقعا گوشت تلخ است و بعید می دانم قبول کنم. بخصوص وقتی بخواهم تغییری در حقوق همه بوجود بیاورد.   
حاشیه: کلاس های انجمن سینمای جوان تمام شده امروز مدرکش را گرفتم. تصمیم دارم بروم کلاس ماشین نویسی. بابا برایم تعریف می کرد وقتی خیلی جوان بوده قبل از رفتن به ارتش چند سالی در دبیرستان و بعد از آن؛  کار ماشین نویسی می کرده. فکر می کنم یاد گرفتنش برای من هم مفید باشد. یعنی وقتی دستم از همه جا کوتاه شد می توانم روی ماشین نویسی فکر کنم. برای این کار باید تا پایان دوره که بعدازظهرها بصورت فشرده است. خانه نازنین اینها بمانم چون رفت آمد از تهران به مهرشهر در آخر شب و بعد برگشتن به تهران برای کار برایم سخت می شود.

(28 شهریورماه 70) خاطرات رمزنگاری شده
یک ایرادی در کار است. از شاهرخ بدم نمی آید ولی خیلی هم دوستش ندارم. اول نمی خواستم به او جواب مثبت دهم مطمئن بودم که جوابم نه است. اما باید یک جوری می فهمیدم رابطه من با مردها چطوری است؟ نامزد شدن با اولین کسی که سرراهم قرار می گیرد بهترین شیوه اش بود.
اگر از او خوشم نیاید؟ اگر او مرد زندگی من نباشد؟ چطور می توانم راه رفته را برگردم؟
ولش کن بابا فیلا مهم این است که من زن باشم و زن بودنم را به خودم ثابت کنم.
نمی توانم بروم توی کوچه و خیابان به هر بشر مذکری که رسیدم بگویم: لطفاً من را بغل کنید و ببوسید ببینم چطور می شوم؟
 وحشتم از این است که مردها مورد پسندم نباشد.
اگر این طور باشد زندگی سختی خواهم داشت.
به مصی که نگاه می کنم وحشت زده می شم. حالم بد می شود اگر مثل او باشم. آن طور بلاتکلیف و غمگین.
نمی شود حتی خودم را معاینه کنم ببینم آن توتوها، در اعماق،  شاید دودول هم داشته باشم!
 اما به خدا من زمین تا آسمان با مصی فرق دارم.
شاید شبیه زنهای خانواده پدری هستم خیلی سخت و غیرقابل نفوذ در مقابل احساسات عاطفی.
اما زن های خانواده پدری تولید مثل داشته اند! پس معلوم است نسبت به این که یک مرد آنها را لمس کند و حتی داغ تر از آن  مشکلی نداشته اند. 
پس چرا من این طوری هستم؟
حتماً زن هستم. باید زن باشم. یعنی خودم فکر می کنم زن هستم.
درواقع حتی احساسات جنسی دارم اما دقیقاً نمی دانم این احساسات را یک مرد می تواند پاسخ بدهد یا یک زن!
و متاسفانه چرا دروغ بگویم نگرانی ام از زنها کمتر است. آنها لطیف تر و مهربان تر به نظرم می آیند.
یک بار وقتی سپیده مرا لمس کرد خیلی معمولی بود. تشنج نگرفتم و عصبی نشدم. اتفاقاً خیلی هم برایم جالب آمد.
ولی در مورد شاهرخ، پری روز موقع حلقه دست کردن من لرز گرفته بودم و حتی تب کردم.
وقتی لباس نامزدی پوشیده وآرایش کرده بودم. همه می گفتند: یک قیافه ی کاملا شرقی و مغرور دارم و ملیحه خانم مادرشاهرخ هی قربان صدقه ام می رفت. خیلی توی آینه نگاه کردم که یک اشاره و نشانه ای از چهره مردانه و زمخت از خودم ببینم. اما اینطور نبود خیلی هم خوشگل و ظریف و دخترانه بودم.
 امروز دومین روز نامزدی ماست و دل توی دلم نیست که او یک بار من را بغل کند و ببوسد تا ببینم ایراد کار من از کجاست!؟
یعنی با این که تلاش می کنم یک زمینه هایی برای این دیدار دوستانه فراهم کنم. ( بعید می دانم منیژه یک بوس را هم رد بدهد بس که شش دانگ حواسش به من هست که دست از پا درازتر نکنم) اما در عین حال می ترسم که خرابش کنم.
مسخره به نظر می رسد اما فکر می کنم نمی توانم با مردها ارتباطی داشته باشم و این من را وحشت زده می کند.
اگر من مرد باشم در قالب یک زن؟  فاطی می گوید تو هنرمند هستی و حس می گیری، ممکن است تحت تاثیر شرایط مصی قرار گرفته و دچار توهم شده باشی! آخر مگر توهم این قدر قوی و مخرب می شود؟
با توجه به این که همیشه پریودهایم دردسرساز و با خونریزی زیاد و و پردرد و دیر به دیر است؟
آخ خدایا نشود که یک روز از خواب بیدار شوم و ببینم دودول درآورده  باشم.
بیچاره شاهرخ فکر کنم اولین کسی که مورد سوء قصد قرار بگیرد خودش است.
بلاخره مردی گفتند، زنی گفتند. اگر مرد بشوم دیگر رودربایستی را می گذارم کنار!

سه شنبه 5 آبان ماه 71
به دیدار استاد اخوت رفتم خیلی از تصادف! من ناراحت شد. پیرمرد بیچاره از این که فهمید بخاطر این مشکل طحالم را برداشته اند شوکه شده بود و حتی گریه اش گرفت. انگار کن چشمم را تخلیه کرده باشند. این قدر باحال بود.  باورم نمی شد که این قدر احساساتی باشد؟ تحمل نکردم نزدیکش رفتم و سرش را بوسیدم! در این حد از خودم جسارت نشان دادم که خودم پیش قدم شدم برای بوسیدن او با تمام این احساس که او فکر کند من می توانم جای خالی دخترنداشته ای را برای او پر کنم. دختری که او را دوست دارد و  قدرش را می داند. خوب معلوم است که خیلی هم خوب و خوش با این قضیه کنار آمدم.
نامه جدید آلپاچینو برای استاد اخوت آن قدر دردناک و تاثر برانگیز بود که اشکم درآمد. او ماجرای فوت فاطمه را فهمیده است ونامه اش به شدت غمگین بود.
نوشته بود: " نمی دانم چه بگویم، با مرگ فاطمه یک حلقه از آن ارتباطی که می توانست میان من و آن کشور وجود داشته باشد قطع شد. متاسفانه تقدیر من این است که همیشه سرگردان باشم و ازحوادثی که فکر می کنم می توانم مانع وقوعشان شوم دور بمانم. خودخواهانه است اگر بگویم فکر می کنم اگر ایران می ماندم ممکن بود این اتفاق نیفتد. برای همین خودم را مقصر می دانم. از مادر و پدرم انتظاری ندارم آنها در حد فکر و شعور خودشان تلاش می کنند. اما از برادر و خواهرها چرا، متاسفانه آنها هم آن قدر گرفتار زندگی خودشان شده اند که فاطمه را نادیده گرفتند. با پیش زمینه ای که از رفتار آنها با فاطمه دیده ام خوب می دانم که کوتاهی کرده اند. نمی خواهم باعث ناراحتی تان شوم  اما هزارباربه خودم لعنت فرستادم که چرا نتوانسته ام فاطمه را با خودم به اینجا بیاورم. 
زندگی اینجا به لحاظ فیزیکی سخت است من به شدت درس می خوانم و کار می کنم. اما همین به شدت ها من را نگه داشته. اگر می خواستم بیکار باشم یا خودم را مشغول درس خواندن نکنم، زندگی تحمل ناپذیر می شد. از آن جا که مطمئن هستم دو نامه آخر  را خودتان ننوشته اید و به خط مهجبین خانم هم نیست کمی نگران شدم. نکند بیمار شده اید؟ اگر موردی هست به من بگویید؛ دارویی چیزی اگر لازم دارید رودربایستی نکنید. به خدا برای خرید قرص و دارو به اندازه کافی پول دارم. با جان و دل برایتان تهیه می کنم. خودم را دلخوش کرده ام که خط خودتان روی پاکت است وشاید فقط تنوع به خرج داده اید تا دلمشغولی دیگری برای من بوجود بیاورید و کمی از خستگی ایامم کاسته شود. نگویید اصل نامه نوشتن هم واقعی نیست؟ نگرانم نکنید؟ آدم بی خبر به هیچ چیز اعتماد ندارد. با خط خودتان بنویسید که حال و احوالتان خوب است؟ یکی دوتا عکس که می توانید برایم بفرستید؟
در مورد سعدی خوانی نوشته بودید.  عالی است غبطه می خورم نیستم و خواندن بی شما هم به من نمی چسبد، با این حال هم از شما هم از کاتب نامه ها متشکرم که به هر طریق این خط ارتباطی را برقرار نگه داشته.
این غزل سعدی را هم به هر صوتی که می خواهید، بخوانید احساس این روزهای من است. دوستدار شما هستم خودتان می دانید. سالم بمانید و کمتر حرص و جوش بخورید. نگران نباشید جریان ادب و هنر در سرزمین ما باقی می ماند. این ملت بی  ادبیات و بی شعر و بی هنر زنده نمی ماند. راهی پیدا می کند و خودی نشان می دهد. مثل آینه ای است که افتاده و شکسته اما هنوز هر تکه کوچک هنوز آینه است یک نیروی متحد می خواهد تا این تکه های شکسته را بردارد و دوباره بهم بچسباند. از ما که گذشت شما و شاگردانتان حتما می توانید.
ای نفس خرم باد صبا// از بر یار آمده ای مرحبا
قافله ی شب چه شنیدی زصبح// مرغ سلیمان چه خبر از سبا؟
برسر خشمست هنوز آن حریف؟//یا سخنی می رود اندر رضا؟
از در صلح آمده ای یا خلاف// یا قدم خوف روم یا رجاء
بار دگر، گر به سر کوی دوست// بگذری ای پیک نسیم صبا
گو رمقی بیش نماند از ضعیف//چند کند صورت بی جان بقا؟
آن همه دلداری و پیمان و عهد//نیک نکردی که نکردی وفا
لیکن اگر دور وصالی بود//صلح فراموش کند ماجرا
تا به گریبان نرسد دست مرگ//دست ز دامن نکنیمت رها
باورم نمی شود به خواندن جمله جمله نامه ی آقای آلپاچینو قلبم لرزید. برای من همین خوب است یک عشق خیالی دور از دسترس تا مرا از گزند احساساتی که می تواند باعث نابودی ام شود نجات دهد.

پنج شنبه 7 آبان ماه 71
امروز آقای میم از شیراز آمد. همان صبح که وارد شرکت شد توی راهرو بلند بلند شروع کرد به حرف زدن  و بعد به تک تک اطاق ها سر زد و با همه حال و احوال،  پیش من هم آمد و کلی از حالم پرسید، این که خوب هستم و درد ندارم و کلا چطورم.
گفتم:  خوب هستم و تشکر کردم. وقتی داشت از در بیرون می رفت دل را زدم به دریا و گفتم: ببخشید یه عرض خصوصی هم داشتم بعداً بیام دفترتون بپرسم؟
برگشت و یک جور با شیطنتی نگاه کرد و گفت: به به خصوصی که بهتر، چرا بعدا؟ همین الان بیا بگو، یک ساعت دیگه باید برم جایی.
خلاصه او رفت و من هم چند دقیقه بعد رفتم اطاقش.
نشست و خیلی با کنجکاوی پرسید: جان بگو!
( جان بگو!؟ خدای من دارم لوند می شوم)
گفتم: ببخشید شما حقوق من رو کردید 2000 تومن؟
همانطور با هیجان گفت: آره، خوبه دیگه همون قدری که از من انتظار داری.
گفتم: بله ولی خیلی بی انصافیه! من نمی خواستم خیلی از بقیه بیشتر حقوق بگیرم اما نمی خواستم این قدر هم کم باشه.
گفت: در مقایسه با اون کارمندهای دیگه که از تو بزرگتر هستند و کار بیشتری هم می کنند. خوبه دیگه؟ چه انتظاری داری تو!؟
گفتم: خیلی خوب باشه خوبه، ولی می تونم یه پیشنهاد دیگه بدم. شما مگه قرار نبود به من 5000 تومن بدید؟
گفت: الان که نه، اون وقت هایی که عجولانه تصمیم گرفته بودم.
گفتم: بلاخره اولش چنین تصمیمی  گرفته بودید دیگه؟ الان می شه ازتون خواهش کنم به همون میزانی که قرار بود به من بدید پخش کنید تو حقوق اون دو نفر دیگه و من! یعنی ببینید 3000 تومن باقی می ماند! از از 5000 تومن حقوق اولیه من.  شما نفری 1000 تومن می دید به خانم تهرانی و آقای حبیبی و 1000 تومن هم به من می دید. حقوق من می شه 3000 تومن مال اونها هم می شه 3500 تومن. خوب نیست؟
قیافه اخمالویی گرفت و گفت: تو رو به عنوان رییس سندیکای کارگری انتخاب کردن؟ وکیل وصی اونها هستی؟ به تو چه که اونها کم می گیرن؟ تو خودت نخواستی حقوقت زیاد باشه من کم کردم. نه پشیمونی داریم نه یک قرون اضافه می شه، نه پیشنهاد دیگه ای قبول می کنم.
توی ذوقم خورده بود. با لب و لوچه آویزان گفتم: به هر حال یه اشتباهی کرده بودم خواستم اصلاحش کنم، اینجا حقوقی که می دید خیلی کمه ولی می تونست یه کمی عادلانه تر باشه،
دیگر چانه نزدم، از چانه زدن برای حقوق خوشم نمی آید، من اشتباه نکردم برای آن که خواستم حقوق عادلانه ای بگیرم. اشتباه کردم چون برای عدالت نباید از حق و حقوق خودم می گذشتم، بلکه باید حقوق دیگران را به او یادآوری می کردم. با ناامیدی راه افتادم که بیایم بیرون. به در نرسیده بودم که بلند گفت: صبر کن ببینم.
برگشتم،
گفت: الان شعری، ضرب المثلی چیزی نداری برای من بخونی. فرصت خوبی رو داری از دست می دی ها.
شانه بالا انداختم و با ناامیدی گفتم: چی می تونم بهتون بگم، اصلا حرفی باقی نمی مونه، با شناختی که از شما دارم هر چی بگم بی فایده است. به قول سعدی " چشم تنگ مرد دنیا دوست را// یا قناعت پر کند یا خاک گور!"
زد زیر خنده و حالا نخند کی بخند. بعد که خوب خندید و نفسی تازه کرد گفت: خیلی پررویی بچه! اما خوشم می آد ازت.
بعد خیلی دوستانه اشاره کرد و  گفت؛ بیا بنشین اینجا باهات حرف دارم.
برگشتم و نشستم روی مبل او هم بلند شد و آمد نشست روبروی من، خیره به من نگاه کرد و گفت: از این که با من صداقت نداری لذت می بری؟ از این که به من دروغ بگی و من خودم بگردم و پیدا کنم که چه دروغ گفتی کیف می کنی؟ به من اعتماد نداری نه؟
می دانستم بلاخره بحث تصادف و دزدی و طحال را پیش می کشد.
در سکوت نگاهش کردم. احساس خوبی از توجه بیش از اندازه او به خودم داشتم. چرا برایش مهم است که من راست بگویم یا دروغ؟
گفت: دلم می خواد راستش رو به من بگی! این برام مهمه که بدونم کسی که نگرانش بودم حالا هر کسی که باشه شما، خانم تهرانی ، آقای حبیبی، برای این نگرانی من احترام بیشتری از دروغی که می خواد به خوردم بده قائل باشه.
آه بلندی کشیدم و گفتم: اصل موضوع چیه؟ این که من زخمی شدم! یا این که من چطوری زخمی شدم؟
گفت: این که تو چطوری زخمی شدی خیلی مهمه برای پیشگیری از اتفاقات مشابه. این رازداری تو اعصاب آدم رو خرد می کنه.
لبخند زدم و گفتم: می خواهید از من محافظت کنید؟ هنوز هم من رو دختر نوجوانی می بینید که داره جلوی چشم شما بزرگ می شه؟ و دلتون می خواد همه زوایای تاریک زندگی اون رو بدونید؟ من حق ندارم راز داشته باشم؟
نگاهم کرد و گفت: با شاهرخ مشکل پیدا کرده بودی؟
آه طفلک یعنی فکر کرده شاهرخ من رو لت و پار کرده.
خندیدم و گفتم: نه، باور کنید من اصلا شاهرخ رو ندیدم. این رو بدونید اگه اون می خواست من رو به این حال و روز بیاندازه من بیکار نمی نشستم و الان خبرگزاری های دنیا داشتن در موردش حرف می زدن.
 دستی توی موهایش کشید و گفت: خوب!؟
 سرم را تکان دادم و گفتم: چی؟
گفت: خوب چه اتفاقی برات افتاده؟
گفتم: اگه خیلی مفت و مسلم براتون از رازهای مگوی خودم پرده بردارم حماقت نیست؟ با پیشنهاد اولم موافق هستین. یه کمی حقوقمون رو بیارید بالاتر.
لبخند زد و گفت: قول نمی دم. ولی  یه بار دیگه دعوتت می کنم بریم باهم شام بخوریم اگه خیلی معقول و مودب باشی و کارهایی که دفعه پیش کردی نکنی در موردش فکر می کنم اما با روش خودم نه پیشنهاد تو!
گفتم: رستوران ژاپنی دوباره، چینی، هندی، عربی؟
خندید و گفت: نه این دفعه می ریم یه جای خوب.
برام خیلی عجیبیه که میم چرا می خواد با من چنین خاطرات و چنین خلوت هایی داشته باشه؟ چرا چنین چیز متفاوتی را از من می خواد؟ فکر نمی کنم احساس او نسبت به من خیلی عاشقانه باشه بیشتر مثل یک سرگرمی  کم دردسر براش هستم. این رو می فهمم و با تمام وجود حس می کنم  که من ویژگی های دختر مورد علاقه اون رو ندارم. ولی  این رو هم حس می کنم که می خواد به زندگیش سرو سامونی بده، می خواد ازدواج کنه و داره فکر می کنه که نکنه دیر بشه؟ یعنی می خواد من رو سبک سنگین کنه برای ازدواج؟ موارد مختلف رو جلوش بذاره و ببینه کدوم رو بیشتر دوست داره؟ حتم دارم تمام هفته با دخترهای دیگه قرار می ذاره. حتی با بعضی هاشون می خوابه که ببینه زوایای کدوم یکی با گوشه و کنار خودش هماهنگی بیشتری داره.
قبول کردم. بلاخره این روزهایی که خانه سهراب هستم برای آموزش ماشین نویسی. باید خودم را با یک چیزی سرگرم کنم. هر چند بعدش باید یک دروغ خوب پیدا کنم به سهراب بگویم. اگرچه برادر غیرتی و سخت گیری نیست اما فکر می کند در غیاب بابا باید بیشتر مواظب من باشد. بخصوص با این بلایی که به سرم آمده. به هر حال یک دختری که خیلی راحت طحالش را از دست داده هیچ تضمینی ندارد که چیزهای دیگرش را هم به همین راحتی به باد فنا ندهد.

۵ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

شنبه 17 مهرماه 71 تا شنبه 2 آبان ماه 71


شنبه 17 مهرماه 71
با فاطی در پارک دانشجو قرار داشتیم. بعدازظهر بعد از کار رفتم آنجا، منتظرم بود. نشسته بود جلوی ساختمان زیبای تاتر شهر روی یک نیمکت سنگی، یک ماهی می شد که همدیگر را ندیده بودیم  از دیدن هم کلی ذوق کردیم. کلی حرف نگفته داشتیم تا با هم بزنیم. تا من را دید یک کیسه پر از خوراکی نشانم داد و گفت: همین حالا بیا بریم پیش سیمین جون، من  به بیچاره گفتم ساعت چهار بیاد الان که چهارو نیمه. خدا کنه نرفته باشه. سیمین جون یک فاحشه بدبختی است مال خیابان جمهوری که بیشتر در خیابان حافظ به پایین کار می کند. خیلی زن بدبختی است. قبلا یک دوستی هم داشت به نام حمیرا که چند وقت پیش مرد. همیشه آنها را دوتایی توی توالت زنانه  پارک دانشجو می دیدیم و باهر دو دوست شده بودیم. گاهی برایشان خوراکی و غذا می بردیم. بلاخره اینها جزو قوانینی بود که انجمن هم تاییدش می کرد. این که از زنهای بدبخت مورد ستم قرار گرفته توسط مردهای آشغال کثافت!  حمایت کنیم. فاحشه ها که بیشتر نیاز به کمک دارند همین که یک روز هم مجبور نباشند برای یک لقمه نان به مردها سرویس دهند. آن روز روز خداست. سرراه رفتن پشت پارک " آفتاب و مهتاب" را هم دیدیم. این ها دوتا پسر اُبی هستند که گاهی می آیند اینجا پرسه می زنند و ما اسمشان را گذاشته ایم " آفتاب و مهتاب" خیلی ظریف و بامزه اند اما رفتارشان خیلی تصنعی و اغراق آمیز است. البته فکر می کنم به شکل ظاهر مربوط می شود. چون رفتارخیلی شور آنها در آن قیافه ی نیمه پسرانه  که به ضرب و زور ابرو برداشتن و برق لب و سایه چشم سعی کرده اند شیرینش کنند همخوانی ندارد. برای من خیلی اغراق آمیز است اما زننده نیست. نمی دانم شاید به احساس جنس مخالف مربوط باشد. مثلا ممکن است یک مرد از دیدن مصی یکه بخورد و برایش خوشآیند نباشد چون احساس اولیه این است که این بلاخره یک زن است. و دارد ادای یک مرد را در می آورد.  بگذریم این دوتا بیچاره خیلی ساده و احمق هستند آن قدر که زود می شود سرشان را کلاه گذاشت. دفعه قبل من و فاطی برای مسخره بازی آن قدر جدی با آنها مثل دوتا دختر برخورد کردیم که مهتاب جدی گرفت و اشکش درآمد  و گفت:  شما دوتا تنها کسی هستید که از همان اولین بار که من را دیدید فهمیدید که من واقعاً دختر هستم.
بگذریم رفتیم توالت، بیچاره آمده بود، از همان بیرون توالت صدای شعرخواندنش می آمد. خیلی آهسته زمزمه می کرد." دل می گه دلبر می آد، انتظارم سر می آد، یارم از سفر می آد، پونه از خاک در می آد..." هر دو پریدیم تو و یک هویی سلام کردیم و کلی ترساندیمش. اولش که یک عالم فحشمان داد. ولی بعدش خوشحال شد که ما را دیده. بیچاره سیمین هر بار که می بینمش وضعش بدتر می شود، مثل پیرزن ها است ولی فکر نمی کنم چهل پنجاه سال بیشتر داشته باشد. خیلی خیلی لاغر شده. صورت لاغرش با یک  پوست قهوه ای عین چرم،  روکش شده  بطوریکه گونه هایش یک جور وحشتناکی توی صورت خودنمایی می کند و چشمهایش نزدیک است که از حدقه در بیاید. لبهایش هم از زور کشیدن سیگار و گاهی تریاک قهوه ای پررنگ است اگر چه همیشه با ماتیک صورتی بدرنگی می پوشاندش. واااای بدتر از همه این که همه این چهره  ناجور را با یک آرایش مسخره سعی می کند که زیباتر کند. یعنی روی گونه ها و پشت چشمهایش را با همان ماتیک صورتی لبش پخش می کند و چشمهایش را چند لایه مداد سیاه می زند خلاصه عین جن می شود تا جن…..ده.
فاطی برای آن که راحت باشیم و بتوانیم با هم حرف بزنیم در توالت را بست و دسته ی چوبی تی را طوری روی دستگیره در گذاشت که نشود از بیرون در را باز کرد. بیچاره  سیمین چند تا روزنامه و یک تکه موکت بزرگ درب و داغان تا شده برایمان آورده بود که پهن کردیم و همانجا نشستیم، توی توالت. فاطی کیسه خوراکی ها را به دستش داد و من هم یک 500 تومانی و یک بسته سیگار وینستون که برایش خریده بود. سیگار وینستون را مثل مهر بوس کرد و روی پیشانی اش گذاشت و یک جور بااحترامی گذاشتش بین سینه ها، وسط کرستش، البته سینه هایش آن قدر لاغر و آویزان شده که فکر کنم وینستون بدبخت بدون آن که به جایی گیر کند تا منتهی الیه نافش رفت پایین. بعد با خوشحالی کیسه پر از کیک و میوه و خوراکی را باز کرد و شروع کرد به خوردن. وسط خوردن با دهن پر همانطور که از دهنش کیک بیرون می پاشید تشکرکرد و پز داد که همین نیم ساعت پیش یکی از جواهر فروش های مایه دار جمهوری،  پشت مغازه کاری با او کرده و به او گفته که چند روز دیگر برود پولش را بگیرد واگر ما پایه باشیم یک شب ما را می برد بیرون با همین پول حق البدنش! عشق و حال می کنیم و شامی می زنیم.
اما فاطی طوری که او نبیند به من اشاره کرد که دارد خالی بندی می کند و می خواهد بگوید هنوز جنده قابلی است. من اما احساس کردم تعارف می کند و می خواهد از خجالت ما در بیاید و واقعاً دلش می خواهد یک روز ما را مهمان کند و مثل آدم زندگی کند و دوستانی داشته باشد که با هم توی رستوران جمع شوند نه توی توالت.
سیمین نشست به خوردن خوراکی اش و من و فاطی هم شروع کردیم به صحبت کردن.
 برایم معلوم شد که چرا او هم می خواهد از انجمن بزند بیرون.  لو داد که با یکی از پسرهای دانشگاهشان دوست شده و یکی دوبار هم دزدکی با هم رفته اند سینما و یک بار هم خیلی کم و ناچیز در حد یک لمس چند ثانیه ای اجازه داده که دستش را بگیرد و قلبش لرزیده و حالا هم هر وقت یاد آن روز می افتد قلبش فرو می ریزد. خیلی برایم جالب بود تصورش را کنم وقتی فاطی با یک پسر دوست شود چه حرفهایی با هم می زنند. اصرار کردم بگوید چه چیزهایی به هم می گویند و چه کارهایی می کنند.  با خجالت گفت که بیشتر در مورد درسهای دانشگاه و استادها حرف زده اند. کاملا می شد فهمید که از پسره خوشش آمده است و دلش میخواهد این دوستی ادامه داشته باشد. فاطی برق و الکترونیک دانشگاه آزاد می خواند و از اول مهر ثبت نام کرده است.
من هم به او گفتم: دیگر آن طور وحشتناک مشکلی با مردها ندارم. ماجرای دفتر آقای میم را هم برایش تعریف کردم. کلی تعجب کرد و گفت: اصلا فکر نمی کرده تا صد سال آینده هم بتوانم از چنین چیزی خوشم بیاید. به او گفتم: شاید باورش نشود اما من برای اولین بار توانسته ام بوی واقعی یک مرد را حس کنم. همیشه این بوی زنها بود که می توانستم حسش کنم و با آن بیگانه نباشم. بویی شبیه مخلوط میوه ها سیب و انگور و هلو و به و زردآلو .  اما بوی مردها فرق می کند. بویی مثل بوی بوته ها و گیاهان وحشی جنگلی و کوهستانی است در اول بهار، بوی کاکوتی، آویشن، اورانوس، ریواس، ریحان وقتی با هم مخلوط می شوند.
 بیچاره سیمین این حرفهای من را که می شنید چشمهایش از تعجب گرد می شد بعدش همانطور که خیارش را گاز می زد  گفت: جمعش کنید بابا، مردها که بو ندارن ، من که از 12 سالگی ازمردها فقط یه بو به دماغم خورده اون هم بوی.... بوده.
بعد خودش زد زیر خنده اما من و فاطی با دلسوزی نگاهش کردیم.
به  فاطی گفتم احساس می کنم مشکلم با مردها رفع شده، آخرش هم بیشتر خودم توانستم خودم را درمان کنم. چیزی که می خواستم با ارتباط با منصور و بوسیدن آرش درمانش کنم یا ازنامزدی با شاهرخ انتظارش را داشتم. به دست خودم صورت گرفت آن همه کتابهای مدتیشن و تلقین به نفس و صحبت کردن با حمیده در کانون سلمان ( که لیسانس روانشناسی داشت و خیلی در این مورد می دانست) و البته آن حس محبت عجیب وغیرشهوانی منصور در بغل کردن من که خیلی برایم دلنشین بود و بیشتر من را یاد آقای آلپاچینو می انداخت، تا خودش آخرش موثر واقع شد.
گفتم: احساس می کنم دیگر نسبت به این موضوع که مدام ناخواسته مامان و بابا را در یک وضعیت ناجور تصور می کردم و از با هم بودنشان متنفر می شدم، عبور کرده ام. حتی در مورد این که میم با زنها چطور بوده یا آلپاچینو با مرجان  و یا هر مرد دیگری با هر زن دیگری در همه ی دنیا و دنیاهای دیگر، دیگر اصلا روابط پایین تنه زن و مردها برایم ناخوش آیند نیست. به نظرم چیز زشتی نمی آید. البته اگرچه من هنوزاز تصور دستمالی شدن توسط مردها تصویر زیبایی ندارم اما این به این معنا نیست که دیگر از مردها به این خاطرکه می توانند در زندگی ام باشند متنفر هستم. به او گفتم من هیچ وقت از مردها بدم نمی آمد و خوب می توانستم مثل یک دوست با آنها ارتباط برقرار کنم ولی حالا می خواهم بتوانم عاشق یک مرد شوم یک عشق واقعی یک عشق زمینی، چیزی  که بتوانم تجسم عاشقانه از با یک مرد بودن را داشته باشم. گفتم می خواهم مطمئن شوم که بهتر شده ام و برای همین تصمیم گرفته ام دوباره با شاهرخ طرح دوستی بریزم.
سیمین عاروقی زد وبه من اشاره کرد و به فاطی  گفت: بابا این که دیگه از ما بدتره، مردها رو حب می کنه می خوره تا حالش خوب شه.
از خنده مرده بودیم، خدا را شکر هنوز بعضی جاها، عقلش خوب کار می کند.
آخرش هر دو به این نتیجه رسیدیم که با این شرایط ادامه دادن به وضعیت  "قرمز و خاکستری" به صلاحمان نیست. هر دومی دانستیم که وارد شدن ما به انجمن بیشتر برای انتقام گرفتن از خانم رمقی بود اما بعدش معصومه ما را گرفتار کرد و هی داستان های جدیدی جور شد، وقتی در یک گروه هم سن های خودت هستی خودت را تابع جمع می دانی و کنجکاوی و تلقین بیشتر در تو موثر می شود.الان اما  حسم این است که متنفر بودن از برقراری رابطه با یک مرد به معنای متمایل بودن به رابطه با زنها نمی تواند باشد.
سیمین بسته سیگار کوچولوی اشنواش را درآورد و یک جور خیلی باحالی تهش را روی پشت دستش کوبید و سه نخ درآورد، یکی یکی به ما داد و یکی هم خودش گذاشت کنار لبش. بعد هر سه با هم تکیه دادیم به دیوار توالت  پاهایمان را دراز کردیم و در حالی که در مورد مردهای جورو واجوری که سیمین با آنها خوابیده  شوخی می کردیم غش و ضعف رفتیم.  اما هنوز کیفمان کوک نشده بود که  یک هوصدای "صفدرنعره"  باغبان پارک آمد که محکم به در می کوبید  و  نعره می زد که زودتر در را باز کنیم. اولش فاطی مقاومت کرد و گفت: برود گم شود. سیمین هم شیر شد و گفت:   صفدر لنگ بنداز از این جا برو به خدا الان می آیم ... را گره می زنم از همان گره آویزانت می کنم به درخت. اما همین حرف ها  باعث شد که آن کثافت عصبانی بشود و شلنگ آب را از زیر در بگیرد داخل توالت، آب با فشار پاشید داخل و تمام جانمان خیس شد. فاطی هم مثل برق و باد پرید دسته تی را از روی در برداشت و در را باز کردیم و پیرمرد احمق را هلش دادیم عقب، من هم  شلنگ را از دست پیرمرد پیزوری گرفتم و تا فاطی سیمین را فراری دهد، یک آب حسابی به صفدربیچاره دادم.
"چه شود که یک روزسبز بشود؟"
عجب روزی شد امروز، محال است من و فاطی باهم باشیم و یک گند اینچنینی نزدنیم.

دو شنبه 19 مهرماه 71
امروز وقتی برای گرفتن قراردادم پیش آقای افتخاری حسابدار شرکت رفته بودم.  وقتی برگه قراردادم را داد و گفت که حقوقتان 5000 تومان است و این را اول هر ماه دریافت می کنید و من هم خیلی خوشحال و راضی برگه را گرفته بودم و داشتم برمی گشتم. خیلی محترمانه و دوستانه گفت: دخترجان امیدوارم به اندازه ای که حقوق می گیری کار کنی، آقای ملک حتماً در شما توانایی خاصی دیده اند که برای شما چنین حقوقی در نظر گرفته اند، پس حتماً باید کارکردتان از خانم تهرانی ( منشی بالابلند) و آقای حبیبی که دقیقاً نصف شما حقوق می گیرند بیشتر باشد.
باورم نمی شد؛ اصلا به فکرم هم نمی رسید که ممکن است حقوق من اینطور بیشتر از این ها باشد.
برای آبغوره ریختن بهترین جا توی دستشویی توالت است و من آن قدر یک هو غمگین شدم و گریه ام گرفت که زودی رفتم آنجا و تا یک ساعت هم دستشویی توالت در اشغال من بود چون نیم ساعت گریه کرده بودم و نیم ساعت هم منتظر بودم که سرخی چشمها و سر دماغم خوب شود و بتوانم بی حرف و حدیث بیایم بیرون  و اتفاقاً خیلی هم قوی باشم، طوری که دلم نخواهد عصبی به نظر برسم.
چرا آقای میم این کار را کرده؟ خانم تهرانی و آقای حبیبی هم این را می دانند؟ این که من دو برابر آنها حقوق می گیرم. یعنی فقط بخاطر آن دوستی قدیمی؟ کسی که او را می شناسد می داند اصلا اهل این جور بریز و بپاش ها نیست و مو را از ماست می کشد. بدترین چیزی که می توانم فکرش را کنم این است که شاید فکر کرده می تواند با پول بیشتر من را تحت تاثیر قرار دهد و بتوانم جای خالی لوند را برایش پر کنم. (احساس سیمین بودن به من دست داده است) و متوسط ترین چیزی که می توانم فکر کنم این است که احساس کرده وضع مالی من خیلی بد است و این کمک به یک آشنای قدیمی جای دوری نمی رود.
( این متوسط بدتر از آن بدترین دلم را سوزاند و غرورم را جریحه دار کرد)
در هر دو صورت باعث ناراحتی ام شد. به خدا من خیلی خل و چل هستم آدم در این طور شرایط گل از گلش می شکفد و بشکن و بالا می اندازد.  اما من احساس حقارت کردم. از این امتیاز ویژه ای که من دارم ولی حبیبی و تهرانی ندارند حالم بهم خورد.
بعدازظهر وقتی آقای میم آمد سریع خودم را به منشی بالا بلند رساندم و اجازه خواستم بروم تو. آن بیچاره هم که تازگی ها فکر کرده من لوند میم هستم. زودی اجازه داد بروم داخل.
منصور رسیده بود و داشت کتش را در می آورد. سلام کردم خیلی معمولی جوابم را داد، حتی برنگشت نگاهم کند، از بعد رستوران چینی با من سرسنگین شده است. حرفی نزدم ایستادم تا کارش تمام شود و برگردد نگاهم کند. کیفش را گذاشت روی میز درش راباز کرد یکی دو پوشه و پرونده درآورد گذاشت روی میز، سرش را خاراند، خودکارش را برداشت، کیفش را گذاشت روی زمین، خمیازه کشید، بعد برگشت ببیند من چرا ساکت ایستاده ام؛ با تعجب نگاه کرد و سرش را تکان داد ( که یعنی چه مرگت است؟ بنال دیگر!)
خیلی مودبانه و ادیبانه! گفتم: خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرین به خدمت بستن.
به دست آهک تفته کردن خمیر//  به از دست بر سینه پیش امیر
عمر گرانمایه درین صرف شد// تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
ای شکم خیره به تایی بساز// تا نکنی پشت به خدمت دوتا
باتعجب نگاهم می کرد و لبخندی هم روی لبهایش نشسته بود گفت: معلومه خیلی هم بچه تنبل نبودی تو مدرسه یه چیزهایی حفظ کردی.
گفتم: آن کس که توانگرت نمی گرداند// او مصلحت تو از تو بهتر داند.
یخش آب شد، خندید و گفت: چی شده، مشاعره است؟ دال بدم.
گفتم: نه چندان بخور کز دهانت برآید// نه چندان که از ضعف جانت برآید
بلند بلند خندید و نزدیک شد و گفت؟ رادیو قورت دادی؟ دگمه خاموشت کجاست؟
گفتم: چو کم خوردن طبیعت شد کسی را// چو سختی پیش آید سهل گیرد
وگر تن پرورست اندر فراخی// چو تنگی بیند از سختی بمیرد.
( این ها را همه را از آن پروژه حفظ کردن و حفظ کردن های خانه استاد اخوت یاد گرفته بودم و ار روخوانی های گلستان در فضیلت قناعت و حالا می دیدم که دارد نتیجه می دهد، این طوری هم تحت تاثیرش قرار می دادم . هم میفهمید خیلی هم خل و چل نیستم)
ایستاد روبروی من و سرش را پایین آورد و توی صورتم نگاه کرد و گفت: هیبنوتیزم شدی؟ بیداری یا خواب؟
بدون وحشت به چشمهایش نگاه کردم و گفتم: امروز فهمیدم خانم تهرانی و  آقای حبیبی حقوقشون 2500 تومنه، فکر نمی کنم بتونم اندازه این دوتاکار کنم بنابراین ازتون خواهش می کنم قبل از این که اولین حقوق من رو بدید و شیرینی 5000 تومن رو زیر دندونم احساس کنم، حقوقم رو براساس حقوق کارکنان شرکتتون تعیین کنید تا احساس نکنم خدمت بیشتری از من انتظار دارید.
تعجب کرد و با حیرت سرش را عقب کشید. این اولین باری بود که می دیدم اینطور با این نگاه عجیب و عمیق و پرسشگر به من نگاه می کنه، مدتی نگاه کرد و بعد ابرو بالا انداخت و گفت: همه اینها رو گفتی که حقوقت رو کم کنم؟ راست می گی ها چرا این قدر زیاد شده حقوق تو؟ حالا  از کجا فهمیدی که دقیقاً این قدری هست که گفتی؟
گفتم: امروز وقتی برگه قراردادم را از آقای افتخاری گرفتم فهمیدم.
گفت: حتماً اشتباه کرده، قرار ما 5000 تومن بود؟
( بله بود خودش گفته بود، خودش به من گفته بود. آن وقت که من نمی دانستم بقیه چقدر می گیرند. داشت می زد زیرش مثل گاو می زد زیرش.  ولی به رویش نیاوردم)
گفت: پیگیری می کنم ببینم موضوع چیه؟ حالا بگذریم خودت چطوری؟
خندیدم و گفتم: خوبم. بیژن داره برام مدارک و پرونده های قدیمی تولیدی رو می آره ببینم به کجا ها کفش می فروختید و درخواست های خرید جدید از کجاست؟
سینه ای صاف کرد و گفت: خوبه ولی باید به مهرجو( بیژن) بگم زیاد هم همه ی زار و زندگی ما رو تو دست و پای تو نریزه هیج معلوم نیست بعدش بخواهی از این ها چطور برضد خودمون استفاده کنی؟
جا خورده بودم با ناراحتی وتعجب نگاهش کردم ولی چیزی نگفتم.
(فکر کنم یاد گاوصندوقش افتاده بود)
منتظر بود جوابش را بدهم اما حرفی نزدم و فقط ایستادم و نگاهش کردم. وقتی دید حرف نمی زنم گفت: این شعرهایی که خوندی رو امروز حفظ کرده بودی؟ برای این که بیایی به من بگی حقوق بیشتر نمی خوای؟
گفتم: نه، حفظیات گذشته بود امروزکاربردشون رو پیدا کردم.
مدتی نگاهم کرد. لبخند زدم. اما خودش را با کاغذهای روی میز مشغول کرد و آرام گفت: خیلی خوب می تونی بری.
( واقعاً که موجود جالبی  است این منصورولی آن قدر گرفتارم که دل و دماغ کشف کردنش را ندارم)

چهارشنبه 21 مهرماه 71
و من به خدا نزدیک تر می شوم و من تکامل می یابم. و من انگیزه پیدا می کنم، امروز شروع آغاز است. آغاز یک حیات، زندگی بخشیدن به اندیشه و فضا دادن به آن. باید برای آشتی کنان با خداو توبه به درگاه او یک گام عملی بردارم.
این اتاق به قدری دنج و راحت است که حیف است آدم شب ها کتاب خواندن و چیز نوشتن و رادیو گوش دادن را بگذارد و برود توی رخت خواب، تصور جالبی داشتم وقتی امروز با مینی بوس از تهران به مهرشهر برمی گشتم. فکر می کردم روح سرکش و نافرمان و نفس خیر سر و اماره ام که چرک و کثافت از سرو رویش می بارد و همه وجودش را آلودگی گرفته و از قضا فربه هم شده است با روح خدایی و نفس لوامه من به جنگ و مبارزه برخواسته و خوب هم معلوم است که وجود الهی ام در حال نابود شدن بود. من سر رسیدم.
( من هیچ کاره ام اینها خودشان با هم دعوا می کردند. این را هم بنویسم دیروز تهمینه خیلی جدی به من گفت: فکر نکن من نمی فهمم تویک زندگی دو گانه داری. یک زندگی که خیلی ساده و معمولی و دختر خوب و عاقل مامان و باباست و همه ی فامیل و خانواده این را می بینند و یک زندگی خیلی جسورانه با تجربه های مختلف خوشگذرانی و کارهای بد و ناجور. خیلی صاف و ساده تو رویش ایستادم و گفتم: من فقط یک بار یک تجربه جنسی با یک دختر داشته ام و یک بار هم حشیش کشیده ام.  اگر سیگار کشیدن گاه و بی گاه بد است بگو این را هم بنویسم به حساب خودم، بیچاره تهمینه نزدیک بود چشمهایش از حدقه بزند بیرون. با تعجب به من نگاه کرد و به التماس افتاد و گفت: آفرید خواهش می کنم کار خطرناک نکن، جان من نکن، تو را به خدا این چیزها چیست که تو درگیرش شدی؟ گفتم: نگران نباش افسردگی بعد از نامزدی با شاهرخ بود، دلم می خواست با یک چیزی خودم را آرام کنم. دهنم را کج کردم و با بی خیالی گفتم: بی خود من را مقصر ندان همه اش تقصیر اوست و با خنده مسخره ادامه دادم: من بی تقصیرم من مثل آب پاکم ، نگاه کن به من ببین می توانم آدم کش و جنایت کار باشم؟ اصلا از من بر می آید به یک گنجشک سنگ بزنم. من  فقط همین چند کار کوچک و ناچیز را کردم و به کسی ضرر نزدم. می خواهم به تو بگویم زندگی دو گانه ندارم و یک زندگی یک گانه است اما متاسفانه چون شما هنوز من را نشناخته اید فکر می کنید دوگانه است. بنابراین بی خود شاخ  و برگ به زندگی من نده و خودت را اذیت نکن. حتی خود خدا هم می داند که من بی تقصیرم. سرش را گرفت و از اطاق رفت بیرون . خوب شد که به تهمینه گفتم: حالا خیالم راحت شد انگار بارم را از دوش خودم برداشته ام و حالا قرار است هر دو با هم حملش کنیم. هه بیچاره فکر می کرد یک چیزهایی در مورد من کشف کرده  به هر حال دلم نمی خواست که بی خود خودش را معطل کشف اعماق بی انتهای دانستن من کند)
به هرحال بگذریم. در مورد روح الهی و نفس لوامه می نوشتم. بلاخره من سررسیدم. منی که خودم بودم و جسم بودم و کمی هم شعور و نمی خواستم که روحی الهی ام از بین برود و با چه بدبختی او را از زیر مشت و لگد نفس لوامه بیرون کشیدم و فرار کردم در حالی که نفس اماره به دنبالم می دوید. گذشتم از پستی ها و بلندی ها و او بلند می خندید و ما را تعقیب می کرد. دویدم تا به دریا رسیدم. و در تمام مدت روحی الهی ام را روی سینه می فشردم و چون مادری نوازش می کردم. به دریا رسیدم. و به آب زدم. و فرو رفتم درحالی که مغروق بودم و دریا مانع بود تا نفس اماره بتواند روح الهی  را از من بگیرد. پس من از شر او راحت شدم در حالی که عمیقا متاثر بودم زیرا آن روح کوچک بی اندازه. ناچیز  شده بود و من از این که امانت دار خوبی نبودم گریستم آن قدر گریستم و فرو رفتم تا در اعماق آب به جایی رسیدم که افراد بی زیادی شبیه من اجتماع کرده بودند. جایی که عملا ورود همه به آن ممنوع بود. بعد انگار زمزمه ای را زیر گوش خودم شنیدم که می گفت: تو هنوز از دستش نداده ای، تلاش خودت را کرده ای، پشیمان نباش با او یکی شو با او یکی شو ... و ما با هم یکی شدیم با همان روح کوچک ناچیز که شعله ی ضعیفی بیشتر نبود و من وارد آن منطقه ممنوعه شدم. جایی که هیچ چیز نبود و همه چیز بود.

شنبه 25 مهرماه 71
هنوز درد دارم، تمام بدنم کوفته است. اما به خدا وقتی داشتم از مصی کتک می خوردم. انگار بهشت را به من داده اند. خیلی وقت پیش باید چنین دردی را می کشیدم. خیلی وقت پیش انتظار کتک خوردن سیر را داشتم. این که درد در تمام وجودم بپیچد و نفسم بند بیاید و دلم بخواهد که باز هم بیشتر مرا بزند تا بیهوش شوم.
حتی امروز که با این درد بیدار شدم، آن قدر شیرین و دلنشین برایم آمد که انگار کن تازه متولد شده ام. با همان دردی که یک نوزاد می تواند بعد از بریدن بندناف و جدا شدن از آن خانه گرم و تنگ داشته باشد. انگار دوباره به دنیا آمده ام دریک ناکجای بی درو پیکر بی زمان و مکان.
با فاطی قرار و مدارهایمان را گذاشتیم و رفتیم خانه توکلی، مصی هنوز نیامده بود من با سپیده حرف زدم. خیلی صریح و سریع به او گفتم که نامه ها و عکسهایمان را می خواهیم به اضافه آن رمزنگاری که من برای خط اختراعی ام نوشته بودم و الان پیش مصی است. با صراحت به او گفتم که ما دیگرنمی توانیم به این خانه بیایی و این به معنی دیگر دوست نبودن با تو نیست. ما با هم دوست هستیم ولی دیگر این مسخره بازی ها را نمی پسندیم. دوره این کارها برای ما تمام شده. سپیده شروع به گریه و زاری کرد. گفتم: دیوونه یه نگاهی من بکن، ببین اصلا من آن چیزی که تو از من می خواهی هستم؟ من فقط می تونم دوست تو باشم. با هم بگیم و بخندیم و شلوغ کاری راه بیاندازیم. همانطور که با فاطی دوست هستم. من می توانم یک گوشه تنهایی تو را پر کنم ولی همه اش را نه. من نمی توانم به تو کمک کنم. من حتی نمی توانم به خودم کمک کنم.
باز هم گریه و زاری کرد. گفتم: بگذار خاطره خوبی از این دیدارمان داشته باشیم. بگذار اگر رفتنی شدیم دوباره بتوانیم همدیگر را ببینیم.
گفت: اگر این چیزها را به ما بدهد. من برای همیشه تنهایش می گذارم. می داند که من می روم و دیگر بر نمی گردم.
گفتم: اگر برنگردم هم اتفاقی نمی افتد. من هیچ گره ای از زندگی تو نمی توانم باز کنم. همین که بنشینیم مثل خاله زنک ها درد و دل کنیم تو از غصه هایت برای من بگویی و من از خریت هایم برای تو بگویم به اندازه کافی خاکستری هست مسخره تر از اینش نکن. گفتم این وابستگی تو به من ادامه پیدا کند من از تو متنفر می شوم حتی از خودم متنفر می شوم. همین الان هم از خودم بدم آمده است. بعد گردن بندم را باز کردم و گذاشتم کف دستش و گفتم: ببین این رشوه نیست، این گردن بند برایم آن قدر عزیز است که حتی به عنوان رشوه به کسی نمی دهمش. اما اندازه همان محبتی است که تو به من داشتی و من واقعاً هیچوقت نمی توانم درکش کنم و اصلا هم نمی دانم برای چه. این برای این است که تو هر وقت نگاهش می کنی بدانی من با خاطره بدی تو را ترک نکرده ام.
یک چیزهایی گفت، التماس کرد حتی دلیل و بهانه آورد و آخرش قبول کرد، مدارک را بهمان بدهد. اما مصی آمد و همه چیز بهم خورد. گفتیم: آمده ایم ببینیمشان چون دلمان برایشان به اندازه یک عدس کوچولو شده! و برای آن که نشان دهم ماندنم آن جا یک دلیلی دارد. تا فاطی بتواند دزدکی برود زیر زمین مدارک را از سپیده بگیرد. شروع کردم به چیدن شطرنج. می خواستم کاری کنم که مضطرب نباشم. خیلی خسته کیف دانشگاهش را پرت کرد یک گوشه و مانتو و شلوارش را هم درآورد و انداخت روی جالباسی و با همان تاپ  و شورت نشست پشت میز برای بازی کردن.
خندیدم و گفتم: لابد خیلی هم عجله داری من رو کیش و مات کنی و بری یه آبی به دست و روت بزنی؟
شانه بالا انداخت و گفت: خفه شو مهره هات رو بچین. خسته ام حال و حوصله تو یکی رو ندارم.
با مسخرگی گفتم: چی شده رفته بودی تو خط یکی از استادهای خانم بهت محل نداده اومدی تلافیش رو سر ما در بیاری؟
با کینه توزی نگاهم کرد چشمهایش مثل گرگ وحشی می ماند که توی زمستان برفی از راه دورایستاده و چشم در چشم مسافر راه گم  کرده ای شده است که بی پناه وسط برف گیر کرده. وقتی نگاه می کند تیزی دندانها را روی گردن و توی پهلویت احساس می کنی. وقتی عصبانی است، نگاهش خیلی عمیق نفوذ می کند و حتی آدم زخمی می شود.
گفت: آشغال کثافت. می خوای بازی کنی یا مدام می خوای زر بزنی؟
دلم کتک می خواست، نمی دانم چرا نمی توانستم جلوی زبانم را بگیرم. گفتم: ببینم تشریح مشریح و اینها رو تو ترم های چندم براتون می ذارن؟ بیچاره مرده های زنی که می اندازن زیر دست و بال تو، سه بار تشریحشون می کنی. یه بار از رو یه بار از تو یه بار از زیر. اما مرده کراهت داره ها مواظب باش.
(این به تلافی آن روزی بود که توی سیگار حشیش ریخته بود و ما هم با تعجب دودش می کردیم و نمی دانستیم این دیگر چه کوفتی است و بعد...)
یک دفعه و ناغافل دستش را مثل شلاق خواباند توی  صورتم. بلافاصله احساس کردم خون توی دهانم پاشید.
بعد پرید از پشت میز آمد این ور مرا گرفت و پرت کرد روی زمین و  با مشت و لگد به جانم افتاد. نمی تواستم از خودم دفاع کنم. اصلا نمی خوانستم از خودم دفاع کنم. یعنی چه کار می توانستم بکنم در مقابل او، نمی خواستم مثل دیوانه ها لگد بزنم و فحش بدهم و مشت بکوبم. نه زورم به او می رسید، نه دلم می خواست از کتک زدن من غافل بشود. افتادم روی زمین و فقط سرم را گرفتم که لگدهایش توی صورتم نخورد و چه جالب که اصلا احساس بدی نداشتم. دوست داشتم این درد را،  حس می کردم باید زودتر از این ها این کتک را می خوردم. باید زودتر از این ها این تجربه درد رامی داشتم.
بعدش هم که معلوم است سپیده و فاطی آمدند و من را از زیر دست و بالش نجات دادند. سپیده بیچاره مدام گریه می کرد و جیغ می کشید. فاطی زیر بغلم را گرفت به زور لباس تنم کرد و باعجله زدیم بیرون. اولین چیزی که پرسیدم این بود که توانسته چیزهایمان را از سپیده بگیرد؟
بله توانسته؛  دیگر آتویی پیش مصی نداریم.
طحالم آسیب ناچیزی دیده، مچ دستم در رفته و چند جای کبودی روی صورت و بدنم دارم. وقتی حالم بد شده بود و توی خیابان از حال رفته بودم. فاطی زنگ زده بود به شرکت ومنشی شرکت گفته بود که حالم بد است.
 مرا که درمانگاه رساند آقای میم هم آمد.
 الان آقای میم یک علامت سوال بزرگ واقعی است که بفهمد چه بلایی سر من آمده؟
 من که حال حرف زدن نداشتم ولی فاطی به دروغ به او گفته بود: می خواسته اند کیفم را بگیرند و من مقاومت کرده ام و آنها هم مرا زده اند.
ازمن چیزی نپرسید اما به نظرم نگران من شده بود. یا این که خوب ادای نگران ها را در می آورد.
همان دیشب از درمانگاه مرخص شدم به مامان اینها زنگ زدم که شب را تهران خانه فاطی اینها می مانم نگران نباشند..

یک شنبه 26 آذر ماه 71
حالا که رمزنگار خط رمزی ام را از سپیده گرفته ام تا حدودی خیالم راحت شده است. البته نه برای آن که کسی می توانست این خاطرات را بخواند، چرا که برای رمزنگاری از این خطوط هم قواعد و قوانینی گذاشته بودم که در هر خاطره حروف جابجا می شد و برای همین هر خاطره با خاطره دیگر رمز متفاوتی داشت. بنابراین آدم های کم حوصله و بی هوش و حواسی که دور و بر من هستند امکان رمز نگاری از نوشته های من را پیدا نمی کردند.  بیشتر حساسیتم برای باز پس گرفتن این رمز نگار نه دسترسی به  قوانین و خاطرات انجمن، بلکه بیشتر  برای آن بود که زندگی خودم را تحت کنترل بگیرم، من بخشی از خاطرات خودم را نیز با این رمز نگار نوشته بودم و رمز نگار اول را باید می داشتم تا می توانستم از بقیه خاطرات رمز گشایی کنم.
بعضی وقت ها بعضی چیزها برای آدم آن قدر راز محسوب می شود که دلش نمی خواهد آن را از اعماق سینه اش بیرون بریزد. نکند کسی بویی ببرد که چه پلیدی ها و ضعف ها در نهاد ماست. همه آدمها از این رازها دارند، من و تو و ما ندارد. برای همین تصمیم گرفته بودم که برای بیان برخی خاطراتم مثل قوانین انجمن، خاطره نامزدی احمقانه ام و بعضی احساسات بی پرده و هیجان انگیز ازخط رمزی مخصوص خود استفاده کنم. مثل حساب ابجد.  در واقع از ترس آن که آن را هم کشف نکنند. تغییراتی به آن  دادم. شکل کلمات را از حالت اعداد خارج کردم و آن ها را به صورت علائم درآوردم.
نه من آدم ترسویی نیستم. من برای نوشتن هر اراجیفی خجالت نمی کشم. راز و رمز مخصوص آدم های ترسوست. من ترسو نیستم! یک دلیلششاید جزاندن آدم های فضول و چشم چران بود که سرک می کشیدند به دفتر خاطرات من و بعدش با دیدن این علائم و اشارات پاک دمغ می شدند و جزجز می کردند تا ببینند که خوب این چیزها چه معنی می تواند داشته باشد؟
البته عجیب نبود اگر دلم نمی خواست کسی بداند  قوانین ما در انجمن مخفی مان چیست؟ همانطور که از اسمش بر می آید این یک انجمن مخفی بود. ماجراهای انجمن مخفی را نمی شود همه جا جار زد. عجیب نبود که  دلم نمی خواست کسی بداند خاله حمیده سال های سال مورد سوء استفاده جنسی دوست شوهرش بوده است. عجیب نبود که دلم نمی خواست این را همین طور توی دفتر بنویسم. دلم می خواست این رازی بماند میان من و دفترم.

آخخخخخ زیر قفسه سینه ام در سمت چپ درد می کند، فکر می کنم مشکل طحال جدی باشد. نزدیک است که از حال بروم.

شنبه 2 آبان ماه 71
یک هفته را بخاطر جراحی کوچکی! که مجبور شدند برای برداشتن طحالم انجام بدهند نرفته ام شرکت. یک روز برش داشتند یک روز بیمارستان بستری بودم و پنج روز هم در خانه، واقعاً باور کردنی نیست، برداشتن طحال فرقی در زندگی من ندارد، یعنی ببین ما چه چیزهای زائدی در خودمان داریم که بود و نبودش هم فرقی برایمان نمی کند. آپاندیس، لوزه، طحال و شاید چیزهای دیگر، وظیفه مهمی که به طحال داده اند این است که در دوره جنینی گلبول های قرمز و سفید خون را بسازد. بعد از تولد همه این کاری که طحال می کند به عضو دیگری منتقل می شود و طحال خاموش می شود و تقریباً بدون استفاده. دنیا را چه دیدید شاید بعدها دانشمندان بفهمند مغز هم کار مهمی انجام نمی داده، یعنی قابلیت  انتقال وظایف داشته  به قلب و شکم و زیر شکم.
آقای میم یک روز در بیمارستان آمد ملاقات من، با آن حال و روز رنگ پریده و زشت و درب و داغان فکر کنم یک ذره امیدی هم که به من داشت به فنا رفت. از یک فرصت خوب در نبود مامان و بابا استفاده کرد و موهای من را که روی پیشانی عرق کرده ام چسبیده بود کنار زد و گفت: زود خوب شو، باشه؟
من هم لبخند زدم و گفتم: همین الان هم خوبم، بقیه دارن شلوغش می کنن.
بعد مامان آمد و شروع کرد به تعریف کردن ماجرای تصادف کردن من با یک موتور سوار ناشی  و گند زد! چون داستانی که فاطی برای میم تعریف کرده بود، با داستانی که من برای مامان و بابا تعریف کرده بودم فرق داشت و حالامامان داشت برای میم تعریف می کرد که چه اتفاقی برای من افتاده و دقیق و با جزییات این که، سر کدام کوچه وخیابان و دقیقاً جلوی کدام مغازه بوده که البته تعطیل بوده و و کسی هم توی خیابان نبوده ونتوانسته موتور سوار پدر سوخته ای که من را زده و رفته ببیند و بگیرد. مامان حتی رنگ کفش موتور سوار و قرمزی رکاب موتورش را هم گفت.
آقای میم در تمام مدت با قیافه ی ناامید  به من نگاه می کرد و من با توجه به شرایط بعد از عمل معلوم است که ترجیح دادم خودم را بزنم به خواب.
مامان نگران است و گفته است دیگر حق ندارم برای کار بروم تهران. اما با توجه به شرایط خانه و وضعیت کار بابا، که دارد بدتر و بدتر می شود و با توجه به اینکه مامان مدام دارد تکه تکه زمین های موروثی اش را می فروشد تا زندگی ادامه پیدا کند. فکر می کنم بی توجه بودن به این شرایط را نمی توانم تحمل کنم. فردا دوباره می روم شرکت و فقط باید یک جواب قانع کننده برای دروغی که میم گفته ایم، پیدا  کنم.

حاشیه: چگونه امواج رادیویی از فرستنده های مرکزی از دیوارها و پنجره های بسته عبور می کنند و به گیرنده های ما می رسند؟ امواج در خلقت چه نقشی بازی می کنند؟ آیا کائنات بر پایه موج و ارتعاش آفریده شده؟ همه جهان حرکت و ارتعاش دارد. دنیا  را موج می سازد. امواج غوغا می کنند..

۳ اسفند ۱۳۹۴ ه‍.ش.

پوزش

متاسفانه وقتی با گوشی، پیغام های وبلاگ را می دیدم، متوجه شدم  یک سری از داستان های آقای آلپاچینو را تکراری فرستاده ام. خلاصه نشستم به سرصبر همه داستانها را حذف کردم. نگو که این ها داستانهای تکرار نبوده و همان داستان هایی بوده که من با آن همه بدبختی و گرفتاری اینجا هم منتشرشان کرده ام  و فقط به خاطر اشکالات خود بلاگر به صورت پست های تکراری با یک عنوان ثابت خوانده می شده!
بنابراین به لطف مشکلات بلاگر و عجله خودم بخش عمده ای از پست ها را پاک کردم.
هرچند جز یکی دو نفر خواننده های دائمی و همیشگی اینجا را نمی خوانند و این پست ها در کانال telegram.me/noone_ezafe
با عنوان" آقای آلپاچینو با نون اضافه" قابل دسترسی و به روز شدن می باشد..
با این حال به خاطر اشتباه پیش آمده از همان معدود خواننده های وفادار همیشگی عذرخواهی می کنم.
متاسفانه دنیای عجیبی است اینها را باید می توانستم چاپ کنم اما بعید می دانم شدنی باشد و حالا اینطور منتشر کردنشان هم خواننده را دچار سردرگمی می کند و هم خودم را.

از پنح شنبه 9 مهر ماه 71 تا جمعه ...

پنج شنبه 9 مهرماه 71
امروز امتحان تخصصی مرمت آثار را دادم و حتماً قبول می شوم. مسخره است با این که گروه هنر شناور است و از همه رشته ها می توانستند در آن شرکت کنند رتبه من 115 شده است و ازمیان تمام رشته های هنر سهم من فقط فوق دیپلم است. مگر چند رشته با مدرک لیسانس درهنر داریم و هر کدام چند نفر می گیرند که من با رتبه 115 فقط فوق دیپلم قبول شده ام؟ آن جا، آن پشت چه خبر است؟  پرس و جو کرده ام اگر در آینده بخواهم مدرک لیسانس بگیرم باید دوباره در کنکور سراسری شرکت کنم یعنی دوباره این مسیر پرفراز ونشیب را بروم که آیا قبول شوم آیا نشوم!  به هر حال به نظر می رسد در این مملکت چیزی به نام استعداد بهایی ندارد وپایه و اساس در همه رشته ها برمبنای محفوظات است. یک ذره دلم برای خودم سوخت. مدام می شنوم که در کنکور تقلب می شود و بعضی رشته ها سهمیه جداگانه خودشان را دارند. بخصوص در رشته های هنر دنبال دانشجوهای متعهد می گردند نه مستعد. خدا به داد برسد سرنوشت هنر در مملکت ما چه می شود؟ به هر حال سکوت می کنم و به آنچه برایم پیش آمده راضی هستم اما متوقف نمی شوم. #صدچهل3
https://telegram.me/noone_ezafe
جمعه 10 مهرماه 71
فردا اولین روز کاری من است در به آفرین، نگران هستم! وفکر می کنم خون زنهای خانواده پدری دارد در رگهای من به جوش می آید، چرا باید به خود اجازه بدهم مثل یک هرزه درمسیر خوش آمدن یا نیامدن میم قراربگیرم؟ با این احتمال که ممکن است من بیشتر از او خوشم بیاید تا او از من.
حاشیه ساعت 12 نیمه شب: تاثیر خون زنهای خانواده مادری بیشتر است، هیجان زیادی برای این نمایش دارم. احساس می کنم نمی توانم از این بازی صرفنظر کنم. و مدام از بیاد آوری این موضوع که فردا قرار است کجا کارم را شروع کنم و بازیگر چه نقش هایی باشم قلبم فرو می ریزد.   #صدچهل4
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 11 مهرماه 71
امروز، روز اول کاری ام را در به آفرین شروع کردم، فکر می کنم دیگر زندگی ام پیچیده نخواهد بود و من با خودم روراست تر می شوم.
اولش که پایم را توی  شرکت گذاشتم رفتم پیش منشی که برعکس لوند،  قد بلند و ترکه ای و با هوش تر به نظر می آمد، قیافه اش هم خوب بود. ولی یک جوری نبود که بشود گفت لوند است، یعنی باید بیشتر او را بشناسم. خودش می دانست من که هستم، گفت: صبر کنید الان آقای مهرجو ( مهرجو همان بیژن خودمان است بعد از ارتقاء درجه!) می آیند شما را می برند اطاقتان را نشانتان می دهند.
زنگی زد و چند دقیقه بعد بیژن خودش را رساند، با هم راه افتادیم. رفتیم توی یکی ازاتاق های  بزرگ ساختمان که با یک در کوچک بر روی دیوار سمت چپ به اتاق آن کارمند جوان که بار اول دیده بودمش و اتفاقاً پسر تقریباً خوش قیافه ای هم بود وصل می شد. معلوم بود تازه برای آن اتاق صندلی و میز و کمد خریده اند، چون همه چیز تمیز و دست نخورده به نظر می آمد. بیژن اتاق را نشانم داد و گفت: آقای ملک گفته اند شما از حالا به بعد مسئول ثبت سفارشها و بازاریاب فروش هستید.
مسخره ترین چیزی بود که تا به حال شنیده بودم. اصلا چنین چیزی را نمی دانستم و چند و چونش را بلد نبودم. با تعجب نگاهش کردم و ابرویم را که خارش گرفته بود خاراندم و گفتم: باشه من مسئول ثبت سفارشها ولی یکی باید باشه بیاد به من یه چیزی یاد بده.
بیژن گفت: حتماً یکی میاد، منتهی ما چون تا حالا یه همچین چیزی نداشتیم فکر کنم خودت باید بگردی ببینی چکار باید بکنی.
با تعجب نگاهش کردم، او راه افتاد از جیبش کلیدی بیرون آورد و شروع کرد به قفل کردن در کوچکی که اتاق من را به اتاق آن همکار دیگر وصل می کرد.
با ناراحتی جلو رفتم و گفتم: لابد می خواهی در اصلی را هم قفل کنی؟
نیشش را باز کرد و گفت: نه بابا  آقامنصور یعنی آقای ملک گفته فقط این در رو ببندم.
کلید را با زور از دستش بیرون کشیدم و گفتم: لازم نکرده این در رو ببندی. دوباره شروع شد؟  آفتاب مهتاب نیاد تو این اتاق؟ مگه من جذام دارم که من رو از همه دور می کنید؟.
بیژن دوباره خندید و گفت: بابا برای راحتی خودتون می گن.
گفتم : نخیر به من اعتماد ندارن. و کلید را انداختم و در را باز کردم. به بیژن گفتم: این در باید باز باشه، کسی هم نترسه.
بیژن با تعجب من را نگاه کرد و بعد برگشت و بیرون رفت.
چند دقیقه توی اتاق ایستادم و به در و دیوار نگاه کردم و بعد رفتم پیش آن کارمند محترم اتاق کناری که هنوز از چند و چون جریان خبر نداشت. من رفتم تا از او بپرسم اوضاع چیست و او می داند بازاریابی و ثبت سفارش چطور است؟
جوان خیلی با خوشرویی و کم و بیش با شرم وحیا گفت: بازار یابی یه سری مقدمات داره که چون این کار جدید شرکت تجربه اول است، شما باید خودت دنبالش بروی و ببینی چطور است.  یا سفارش های قبلی تولیدی را در بیاوری و ببینی  قبلاً اجناس تولیدی به کجا فروخته می شده؟ و روش فروش چه بوده؟
خلاصه مشغول حرف زدن بودیم که یک هو دیدم بیژن آمد و به پسر جوان گفت؛ حبیبی جان، آقای ملک کارت داره یه سر برو پیش ایشون.
حبیبی هم  خیلی سلانه سلانه راهش را گرفت و رفت. با تعجب به بیژن نگاه کردم خیلی آرام طوری که حبیبی نشنود به من گفت: فکر کنم می خواد اخراجش کند.
نزدیک بود شاخ در بیاورم. چیزی که به ذهنم رسید این بود که قبل از حبیبی خودم را برسانم به اتاق میم همین کار را هم کردم  و درست در لحظه ای که حبیبی چند قدم مانده بود وارد دفتر میم بشود من جلو افتادم وبدون این که به تذکر منشی گوش بدهم با معذرت خواهی زودتر از حبیبی  پریدم تو و در را بستم( ادامه دارد....). #صدچهل5
https://telegram.me/noone_ezafe
( ادامه از بالا...) میم خیلی جدی و اخمالو نشسته بود پشت میزش. من را که دید لبخندی زد و گفت: اِ اومدی؟ مستقر شدی؟  دادم اتاقت رو برات مثل دسته گل کردند.
با عصبانیت نگاهش کردم و خودم را جلوی میزش رساندم و گفتم: این چه کاریه که داری می کنی؟
خیلی با تعجب گفت: چه کاری عزیزم!
گفتم: این پسره را داری می اندازی بیرون چون من نگذاشتم بیژن درِ وسط اطاق رو قفل کنه.
گفت: کی گفته این حرف رو؟
گفتم: جوابم رو بده تو نمی خوای بیرونش کنی؟
خیلی حق به جانب گفت: چراااا؟ ولی این ربطی به موضوع تو نداره. خیلی وقت بود می خواستم بندازمش بیرون، کارش رو خوب انجام نمی ده. فعال نیست.
با ناامیدی نگاهش کردم گفتم: فکر می کنم اشتباه کردم پیشنهادت رو قبول کردم. باشه من می رم. اینطوری نمی تونم باهات کار کنم. بلند شد ایستاد و گفت: جا می زنی نه؟
گفتم: جا نمی زنم،  ولی این کاری که تو میکنی اصلا درست نیست. این که من رو محدود کنی مثل اوایل کارم توی انبار تولیدی.
با دلخوری گفت: محیط مناسبی نبود. اونجا همه کارگر بودن تو توی یه  انبار بی در و پیکر و دور افتاده بودی. نباید نگرانت می شدم؟
گفتم: الان چی؟ این پسره هم کارگره و اون اطاق هم انبار دور افتاده است؟ و ادامه دادم از اولش هم اشتباه کردم چنین ریسکی کردم بازم با تو کار کنم نمی دونم چرا این کار رو می کنم. نمی دونم چرا هی بهت اعتمادی می کنم. هی برمی گردم اینجا.  از این کارات بدم می آد. دستم را روی میز گذاشتم تا تعادلم را حفظ کنم  و درحالی که سعی می کردم به چشمهایش نگاه نکنم گفتم، نمی تونم با این وضعیت ادامه بدم؟  می خوام قبل از این که کارم رو شروع کنم ازت خداحافظی کنم.
چند ثانیه ای گذشت و من منتظر عکس العملش بودم( ادمه دارد....)#صدچهل6
( ادامه از بالا....) آرام دستش را روی دستم گذاشت و گفت: نکن این کار رو.
احساس می کردم ناگهان در تمام بدنم  یک جریان خون داغ منتشر شده است. با تعجب به دستی که روی دست من گذاشته بود نگاه می کردم و نمی توانستم عکس العملی نشان دهم. مبهوت بودم. چطور ممکن است یک لمس ساده بتواند این اندازه حس متفاوتی را در آدم بوجود بیاورد ولی آن معاشقه های پرسوز و گداز با شاهرخ جز نفرت و انزجار و حس چندش آور چیزی نداشته باشه؟ با تعجب به دست او نگاه می کردم، کم کم دستم زیر دستش به لرزه افتاد و من از کشف بزرگی که کرده بودم وحشت زده شدم. دستم را کشیدم و عقب عقب به سمت در رفتم. اما منصور بااضطراب جلو آمد و سریع بازوهای من را گرفت و به سمت دیواربرد و در حالی که من از وحشت می لرزیدم ونفسم بالا نمی آمد و حس می کردم در حال خفگی هستم. محکم بغلم کرد و با  دلواپسی گفت: خیلی خوب،  خیلی خوب، آروم باش، آروم باش. نفس بکش نفس بکش. اما نفس من از سینه بیرون نمی آمد. انگار از یک خواب عمیق پریده باشم. قلبم به شدت شروع به طپش کرده بود احساس می کردم برای دقایقی  درک درستی از فضا و زمان نداشتم. چشمهایم را محکم بستم و سرم را توی سینه اش فشار دادم. او همانطور که مرا محکم در آغوش گرفته بود آرام آرام شروع به نوازش سرم کرد. درست مثل بچه وحشت زده ای که به آغوش مادرش پناه برده باشد تا ازکابوس های وحشتناک شبانه فرار کند. به او پناه برده بودم. چند دقیقه طول کشید تا نفس های وحشت زده و بریده بریده به نفسهای آرام و بلند تبدیل شود. باورم نمی شد همه این اتفاقات درهمان جلسه اول قرار و مدارمان بیفتد. دلم نمی خواست سرم را بلند کنم و از این آغوش بیرون بیایم.  اصلا مهم نبود من چه چیز به او می دادم. او ناخواسته مرا از کابوس وحشتناک لمس یک مرد نجات داده بود. همان  وحشت و وسواس و تنفری   که یک بار خودش در شانزده سالگی ام از نزدیکی با یک مرد برایم  بوجود آورده بود حالا در بیست و دو سالگی درمان کرد.  ریه هایم را از بوی تنش و بوی خوب عطری که زده بود پر کردم و آرام از او فاصله گرفتم. مثل آن که از خواب بیدار شده باشم. با دستهایم به عقب هلش دادم و خودم به دیوار تکیه دادم. چشمهایم را بسته بودم.
صدای در اتاق آمد میم با عجله خودش را به جلوی در رساند و با منشی که با او کار داشت صحبتی کرد و با گفتن این که کسی را داخل اتاق راه ندهد دوباره در را بست.  من هنوز به دیوار تکیه داده بودم. اما چشمهایم را باز کرده بودم و احساس می کردم همه چیز روشن تر از گذشته شده اند. این همه سال آمدن و رفتن و دنبال کارهای الکی پیش او آمدن فقط برای آن بود که بتوانم آن تصویر خودم را درمان کنم. هر بار آمدم و بی نتیجه بازگشتم در حالی که بیماری ام درمان پیدا نکرده بود زخم بدتری هم بر جانم  می نشست.میم دوباره آمد جلو و با دلواپسی و نگرانی نگاهم کرد. گفت: بهتر شدی؟ چه ات شد تو؟ ترسوندی من رو!؟ چرا اینطوری شدی تو، نزدیک بود سکته کنی؟
همانطور که به دیوار تکیه داده بودم با اشتیاق چشمهایم  را محکم بستم و در حالی که نمی توانستم جلوی لبخند از سر کیفم را بگیرم صدایش را می شنیدم که از حالم می پرسید. آه بلندی کشیدم و گفتم: خوبم الان.
گفت: یه کم؟ داشتی می مردی؟ نفس نمی تونستی بکشی،
از دیوار فاصله گرفتم و گفتم: پس شما بیرونش نمی کنید.
با تعجب دوباره به من خیره شد و خیلی با تردید گفت: نه. تو که نمی خوای بری؟
گفتم: نه
دوباره به چشمهایش نگاه کردم با تعجب به من نگاه می کرد.  راه  افتادم و از اطاق آمدم بیرون . فکر کنم می توانم تا وقت رفتن به دانشگاه در شرکت کار کنم.
سهراب راست می گفت: برای آن که از آتش نترسی باید بپری داخلش.#صدچهل7
https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 13 مهرماه 71
خودکار آبی، خودکار آبی تو جانت را بر سر آن چه ندانستی چه بود گذاردی. من بی رحمانه شیره جانت را بر صفحه سپید خاطراتم چکاندم، تو آبیت را دادی و من به سیاه روی آوردم. عاشقانه ایستادی تا تمام شوی و دیگر وقتی جانت به لبت رسیده بود سپید گشتی. ندانسته چه چیزها نوشتی، چه رازها دانستی و دم نیاوردی. چه حقایق را ندانستی و ندانسته جان دادی. خودکار آبی، خودکار آبی برای دوستان چه درد و دلها کردی که هیچ به مقصد نرسید، برای خدا چه لابه ها کردی، شکایت ها نمودی، که گوشش نشنید. خالصانه هرچه گفتم نوشتی. و من هر چه کردم، کردم. و تو مانع نشدی. خاطراتم با تو تکوین یافت، از تو جان گرفت و بدون تو به راه خود ادامه داد. خودکار آبی چه شبها که با تو بودم و تو در لابه لای دفتر زندگی ام خفتی و اکنون در بایگانی" چه کنم" از خاطره ام محو می شوی ولی یادگارت می ماند، اگرچه تو جان خود را برسر نگارشش دادی.
هنوز دلم برای خودکار آبی قشنگم تنگ است. نوشتن با خودکار سیاه اعصابم را بهم می ریزد  و مرا یاد قوانین انجمن! می اندازد. دوباره باید برای نوشتن در دفتر خاطرات یک خودکار آبی دیگر بخرم. واقعاً نمی دانم اسم این بازی سرنوشت را چه بگذارم، فکرش را بکن، درست در روزی که خودکار آبی من تمام شد و بالاجبار ناچار به نوشتن با خودکار سیاه شدم. درست در چنین روزی، تصمیم گرفته ام از انجمن جدا شوم. در واقع بخاطر آن قوانین سختگیرانه ای که خودمان و حتی من، برای انجمن " نوشتن با خودکار سیاه"  گذاشته بودیم. نوشتن با خودکار آبی ممنوع بود. هرچند من خیانتکارانه با وجود آن که یکی از روسای انجمن به حساب می آمدم و روی قوانین وضع شده حساسیت داشتم. پنهانی در دفترخاطراتم با خودکارآبی می نوشتم. یک جور لجبازی و پنهانکاری تعمدی برای مقاومت در برابر قوانینی که توسط خودمان نوشته می شد. هر چه از آن منع شویم، انجام دادنش شیرین تر می شود. حتی اگر آن محدودیت  توسط خودمان ایجاد شده باشد. ما معمولا محدودیت را برای زیردستان بوجود می آوریم. چرا که شیرینی انجام دادنش را چشیده بودیم ودیگر  نمی خواستیم کسی از زیردست همان لذتی که ما برده ایم، ببرد.
 قسم هایی که شکستیم و خوردیم مثل گردو.
 نمی دانم اگر بچه های انجمن بدانند که من برخلاف قوانین همیشه در دفترخاطراتم با خودکار آبی نوشته ام چه می کنند؟ هرچند مطمئن هستم دیگر روسا و معاونین  خودشان هم هیچ وقت همه قوانین را همانطور که به رده های پایین تحمیل می کردند انجام نمی دادند.  به هرحال فکر می کنم با توجه به تغییراتی که در خود احساس می کنم وقتش شده از انجمن کناره گیری کنم. الان احساس بدی نسبت به مردها ندارم، دنیا را چه دیدی شاید حتی یک روز بتوانم  با یکی از آنها بخوابم. اما مشکل اینجاست که چطور برای بچه ها دلیل و مدرک بیاورم که یک شبه از مردها خوشم آمده است و دیگر از آنها متنفر نیستم و نمی خواهم که دیگر انتقام گرفتن از آنها یکی از اصول زندگی ام باشد؟
حالا که فکرش را می کنم می بینم چقدر کودکانه و رذیلانه بود افکار پوچی که ما در انجمن پایه ریزی اش کردیم. اگرچه توانستیم انتقام خوبی از بعضی افراد بگیریم اما، روابط ناخوشآیند احساسات کنترل نشده ای در ما بوجود آورد.#صدچهل8
https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 14 مهرماه 71
از این خانه ی بزرگ قدیمی که شرکت جدید میم در آن قرار دارد خوشم می آید. ورودی ساختمان یک نقشه مربع شکل بزرگ دارد و دور تا دور اتاق ها قرار گرفته اند. سمت چپ آشپزخانه و داخل سالن آشپزخانه، سمت راست،  یک فضای دیگر جدا شده که توالت ها و حمام در آن قرار گرفته .
اتااق آقای میم سمت چپ ساختمان و در قسمت شمال شرق قرار دارد. در قسمت شمالی هم اطاق کوچک منشی که به اطاق مدیر راه دارد قرار گرفته. قسمت جنوبی ساختمان هم اتاق های ماست. من و آقای حبیبی و آقای حسابدار، همه  در قسمت شرقی ساختمان.....
چرا باید به این دقت همه چیز را تشریح کنم؟
واقعا دیگر حوصله نوشتن جزییات به این اندازه  را ندارم اما انگار به نوعی معتاد نوشتنش شده ام.
حاشیه : پووووف همین الان آقای میم آمد توی اتاقم؛ من زود دفتر خاطرات را از روی میز کشیدم و گذاشتم زیر میز روی پاهایم. اما فکر کنم دید ولی چیزی نگفت؛ به هر حال موضوع مهمتراست آرام به من گفت: یه رستوران ژاپنی تو همین خیابون ولیعصر می شناسم. میای برای نهار بریم اونجا یه چیزی بخوریم؟
 من هم خیلی با خوشحالی گفتم:  ژاپنی؟ بله که می آم. یعنی تا نیم ساعت  دیگربا میم می رویم غذای ژاپنی بخوریم. چقدر تجربه جالبی می تواند باشد. من در عمرم غذای ژاپنی نخورده ام!  توی  اوشین که بیشترکوفته برنجی می خوردند و انواع  ماهی و تربچه و هشت پا. خدایا بین این همه غذای خوشمزه چی چی سفارش بدهم؟#صدچهل9
https://telegram.me/noone_ezafe
چهارشنبه 15 مهرماه 71
ووووای اولاً این که رستوران ژاپنی آقای میم چینی از آب درآمد، ثانیاً این که از کوفته برنجی و تربچه نقلی و هشت پا خبری نبود. سفارش من یک بشقاب برنج بی نمک بود که صد رحمت به برنج های شفته خودمان، مرغ هم که آب پز، درازبه دراز بریده بودند و حتی خیلی خوب هم پخته نشده بود و بوی بدی می داد. البته خیلی خلاقیت به خرج داده بودند و یک دسته پیازچه روی این منظومه حال بهم زن، کود کرده و گذاشته بودند. از سوپشان هم که دیگرچیزی نمی گویم به نظرم تویش خیار آب پز ریخته بودند و ماکارونی رشته ای که خیلی بد و بی مزه بود. یک بشقاب هم برایم سبزی پخته شده آوردند و چند تا بادام هم گذاشته بودند سرش. سبزی های سرخ شده کلا مزه خزه سوخاری می داد با طعم سیر. در واقع ترجیح دادم به جای خوردن فقط تماشا کنم.
ما روی میز و صندلی چوبی قشنگی نشستیم و از آن میزهای کوچک  ژاپنی و چینی  و تشک های سفید و رنگی خبری نبود. ولی در عوض سرتاسر سالن پذیرایی با لوسترهای توپی شکل رنگارنگ کاغذی، نورانی شده بود. یک زنگوله هم داشتند که دم در ورودی گذشته بودند و گاه و بی گاه صدای جیلینگ جیلینگ قشنگی می داد.  ظرف و ظروفشان هم خیلی قشنگ بود. کاسه ها با زمینه سفید شیری  ونقش و نگارهای آبی رنگ، روی همه ظرف ها یا نقش منظره و کوه و دریای محو مه گرفته بود یا اژدها و جک و جانورهای افسانه ای دیگر.
تمام مدت من با هیجان همه چیز را تماشا می کردم و باعث شرمندگی آقای میم شده بودم. طوری که مدام به من می گفت: مثل ندید بدید ها به همه چیز خیره نشو!
اما من نمی توانستم دل بکنم از تماشا، حتی آدمهایی هم که آمده بودند آنجا خاص و بالای شهری و باحال بودند.
به میم گفتم: اگه می خوای یه دختری رو ببری یه جایی بهش نهار بدی که  وقتی قاشق رو می کنی تو حلقومت مدام بهت خیره بشه، باید نیاریش یه جایی که خیلی جالبه و چیزهای جدید داره. بهتره ببریش حموم عمومی مردونه و اونجا بهش نهار بدی اون وقت می تونی امیدوار باشی که طرفت از ترسش فقط خیره بشه به تو و جرات این ور و اون ور نگاه کردن نداشته باشه.
خندید و گفت: چرا؟  مگه ما مردها چمونه، شما زن ها ظرفیت ندارید دیگه، قدر زیبایی ها رو نمی دونید؟ الان تو بیا من رو ببر حموم زنونه بهم نهار بده، می بینی که من به جای غذای خوردن محو اطراف می شم و غذا خوردن از یادم می ره و بلکه هم دست و بالم را با قاشق و چنگال زخمی کنم.  همین کاری که تو الان داری می کنی.
کلی از این حرفهای بیخود زدیم و وقت گذراندیم. من احساس خوبی با او داشتم انگار با یک دوست خوب و پولدار آمده ام یک جای شیک خیالم راحت بود  که پولم را او حساب می کند و تا می توانم می شود بریز و بپاش کنم. بعد یک جایی  که من داشتم رشته های توی سوپم را توی پیشدستی می چیدم و باآنها کوه و رودخانه می کشیدم، دیگر نتوانست جلوی کنجکاوی خودش را بگیرد و پرسید: آخرش بهم نگفتی ماجرای نامزدی چی بود؟ نامزد نداری دیگه، آره؟ خالی بندی بود؟
گفتم: چرا اتفاقاً داشتم،  ولی بهم خورد.با خنده گفت: چطور؟ ازش خوشت نیومد؟ بعله دیگه من رو دیدی هر کسی به چشمت نمی آد. تقصیر خودمه نباید این قدر جذاب باشم.
برایش شکلک درآوردم و گفتم: جداً که عجب اعتماد به نفسی داری؛ ولی در مورد من کاملا برعکسه، راستش رو بخوای  اون از من خوشش نیومده بود.
تعجب کرد و گفت: چرا؟ چی می کردی مگه باهاش؟ گازش می گرفتی!؟
دستش را زد زیر گونه  و خیره شد به من  و منتظر شد تا جوابش را بدهم. دلم می خواست برایش حرف بزنم و چیزهایی که نمی توانستم به کسی بگویم به او بگویم. احساس می کردم  به عنوان یک دوست بزرگتر می تواند کمکم کند.
گفتم: نمی دونم یه احساسی داشتم اون موقع دوست نداشتم زیاد به من نزدیک بشه. یعنی می ترسیدم. یعنی اونجوری ترس معمولی نه ها. یه جور دیگه، حالم ازش بهم می خورد اصلا. #صدپنجاه
https://telegram.me/noone_ezafe
(ادامه از بالا) خیلی آرام گفت: مثل همون روز، توی دفتر من!؟
سرم را تکان دادم و گفتم: خیلی بدتر، حتی نمی ذاشتم بهم دست بده. یا اگه تصادفاً دستش بهم می خورد، دقیقاً همون جایی که بهم دست زده بود تا دوساعت خارش می گرفت من آن قدر می خاروندم اونجا رو که حتی خون می اومد.
سعی کرد بخنده و گفت: عجب جونوری هستی تو، چه فیلم هایی بازی می کنی.
من هم الکی  اخم کردم به او  و  گفتم: می دونی که یک قسمت این احساس ها تقصیر تو بود؟
با تعجب نگاهم کرد و توی فکر رفت.
 دوباره لبخند زدم و ادامه دادم: ولی من ازت ممنونم؟
تعجب کرد ابروهایش را بالا انداخت و سرش را تکان داد که یعنی چرا؟
گفتم: فکر می کنم اون روز تو دفترتو مشکلم حل شده . یعنی یه اتفاقی افتاده  با تو که یه دفعه انگار دیگه نمی ترسم از مردها و برام چندش آور نیستن.
لبهایش را کجکی کرد و با مسخرگی و  لودگی خاصی گفت: والا من نمی فهمم یه علف بچه بیعرضه نتونسته وظایفش رو نسبت به تو درست انجام بده و تو رو حساس کرده چرا باید پای من وسط کشیده بشه؟ ولی با این حال  باشه گردن می گیرم. حاضرم هم سهم خودم رو جبران کنم و هم جبران حماقت طرفت رو داشته باشم و خیلی بیشتر از اینها باعت درمانت بشم و کاری کنم که کاملاً خوب خوب بشی و دیگه عوارض بعدی هم نداشته باشی.
خندیدم و ابرو بالا انداختم و با شیطنت گفتم: نه با تو دیگه مشکلم حل شده  ولی می خوام مطمئن بشم احساسم نسبت به شاهرخ  همونه یاعوض شده.
اخم کرد و گفت: شاهرخ نامزدت بوده؟ مگه بهم نزدید؟
گفتم: چرا، خیلی وقته  یک سال هم شده، ولی اون هیچ وقت انگشتر من رو پس نداد.  فقط من انگشترش رو پس دادم. حالا می خوام یه فرصتی بشه که برم پیشش و ببینمش. می خوام مطمئن بشم دیگه با اون مشکلی ندارم.
جدی شد و گفت: این حرفی که می زنی مسخره است. یعنی چی؟ بهم زدی تموم شده رفته دیگه، یه رابطه تموم شده رو بری از اول شروع کنی که چی بشه؟ مگه عاشقشی؟ می خوای باهاش ازدواج کنی؟ دوستش داری هنوز؟
با عجله گفتم: نه نه اصلا، تو بذار به حساب این که می خوام یه جوری ازش معذرت خواهی کنم. بیچاره خیلی دلش می خواست مثل  بچه آدم باهاش رفتار کنم. ولی الان که فکر می کنم می بینم واقعاً باعث آزارش شده بودم.
نچی کرد و به گارسونی که نزدیک بود سفارش چای داد. بعد گفت: منظورت رو نمی فهمم، اینا همه اش بچه بازیه و درگیر کردن خودت تو رابطه ای که تموم شده مسخره است.
سرم را تکان دادم و گفتم: نه اتفاقاً می خوام کاملا بهش نشون بدم که خوب شدم و دیگه مشکلی ندارم و اگه یه کمی صبر می کرده و با من مهربون تر می شده ما هم مثل همه نامزدهای دیگه می تونستیم تا آخر ادامه بدیم.
اما دروغ می گفتم، شاهرخ واقعاً باعث آزار من شده، نه بخاطر اون که من چیزهایی رو ازش دریغ کردم بخاطر اون زخم زبونها و توهین هایی که به من کرده. رفتارش با من مهربانانه نبود، خیلی خشن، زمخت و وحشی!  من می خواستم با او،  خوب شوم، احساس معمولی زن بودن داشته باشم احساس زیبا بودن و غرور کنم.  فکر می کردم او می تواند مشکل من را حل کند. اما او من را بدتر کرد. هر روز بدتر و بدتر شدم آن قدر بدتر که مدام باعث آزار خودم می شدم. در واقع دلم می خواهد اگر یک روز هم از عمرم باقی مانده باشد یک جوری تلافی اش را سرش در بیاورم.
میم اما گفت: ایده ام احمقانه است و زندگی را جدی نمی گیرم و فکر می کنم زندگی فیلم نامه و نمایش نامه است. گفت: به جای این کارهای لوس بچسبم به کارهای شرکت و چیز یاد بگیرم. آخرش هم که دید من حرف خودم را می زنم و گوشم بدهکار نیست و پیله کرده ام که حتماً باید شاهرخ را دوباره ببینم.  با من سرسنگین شد و دیگر زیاد تحویلم نگرفت.
مردها همه شان همینطور هستند. خیلی از نمایش دادن و نقشه چیدن اینطوری خوششان نمی آید. زندگی ساده و بی شیله پیله را دوست دارند. دقیقا مثل بابا او هم همه اش به ما می گوید: فیلم بازی می کنیم و زندگی را جدی نمی گیریم. اما من دوست دارم سناریوهای زندگی خودم را خودم بنویسم. #صدپنجاه1
https://telegram.me/noone_ezafe
جمعه 16 مهرماه71
ساعت نه و نیم است وهمه رفته اند توی رخت خواب! دیروز با فاطی تماس گرفتم و گفتم باید حتماً قرار بگذاریم تا با هم صحبت کنیم. به او گفتم که می خواهم از انجمن بیایم بیرون و می دانم باید حتماً چند نفر را با خودم همراه کنم تا قدرتمان زیاد شود وگرنه مصی دوباره ما را دچار دردسر می کند و بیرون آمدن برایمان مشکل می شود.
او گفت: ما الان فقط مشکل نامه ها و عکسهای خودمان را داریم که دست مصی است  وگرنه بیرون آمدن از انجمن چندان هم سخت نیست.
فاطی گفت، فکر می کند من بتوانم سپیده را راضی کنم که این ها را به دست ما برساند.
راست می گوید. یعنی با توجه به آن پنج شش سال عشق دیوانه واری که سپیده  از دوره دبیرستان نسبت به من داشته، همه می دانند هر وقت ازاو کاری بخواهم با دل و جان انجام می دهد.  می شود از او خواست دور از چشم مصی این ها را برای ما بیاورد. اگرچه من هیچ وقت از او چیزی نخواسته ام.
الان این دوتا در خانه توکلی با هم زندگی می کنند. بنابراین سپیده حتماً می داند مصی اینها را کجا می گذارد و اگر او این چیزها را به ما بدهد او می فهمد که سپیده این کار را کرده است و من فقط نگران عواقبش هستم.
از دو سال پیش که مادر و پدر سپیده در تصادفی در جاده شمال کشته شدند و بعد خواهرش ازدواج کرد او در خانه تنها بود. مصی هم که از دوران دبیرستان او را می شناخت بعد از قبول شدن در دانشگاه از خدا خواسته رفت پیش او و حالا با هم زندگی می کنند. درحال حاضر خرج و مخارج خانه را مصی می دهد و سپیده هم مثل یک زن خانه خوب، برایش خانه داری می کند!
من همیشه احساس متفاوت و متناقضی نسبت به مصی داشته ام. از یک طرف به خاطر آن که او یکی از باهوش ترین آدم هایی است که تا به حال دیده ام برای او احترام زیادی قائل بوده ام و گاهی حتی به او حسادت می کرده ام و از طرفی بخاطر رفتار عجیب و مردانه اش از او می ترسم و گاهی متنفر می شوم. یعنی این را می خواهم بگویم که با توجه به تجربه ام  من دقیقاً همان احساسی را که به مردهای دیگر داشته ام نسبت به او داشتم در حالی که ظاهر او چیزی را نشان نمی دهد ولی در ناخودآگاه من او کاملا یک مرد است . یعنی این  را مطمئن هستم اگر بابا و سیاوش و سهراب روی همدیگر 50 درصد مرد باشند، مصی حتما 100 درصد مرد است. ولی در جلد یک زن. #صدپنجاه2
https://telegram.me/noone_ezafe
( ....ادامه از بالا)  او تنها کسی از دانش آموزان چهارم ریاضی دبیرستان ما بود که همان سال اول در کنکور تجربی شرکت کرد و با وجود نفرتی که تقریباً همه معلم ها و حتی مدیر از او داشتند و توجهی که به او نمی کردند و انزوایی که همیشه داشت، یک ضرب دانشگاه قبول شد. آن هم در رشته پزشکی دانشگاه تهران و به همین واسطه باعث افتخار و سربلندی مدرسه شد. البته او هم مثل من دوسالی از بچه های دیگر بزرگتر بود. خودش همیشه می گفت بخاطر آن که پدرش در زمانی ماموریت کاری به بیروت داشته و به آنجا رفته ، به همین خاطر مدتی از مدرسه عقب مانده و برای همین سنش از همه بالاتر است.
  به هر حال مصی کسی است که اصلا نمی شود با او شوخی کرد. همه از او حساب می برند. کمربند سیاه کاراته دارد. زبان انگلیسی و عربی را مثل بلبل حرف می زند. شطرنج باز خوبی است، البته من همیشه در شطرنج از او سر بوده ام چیزی که او را دیوانه می کند به هر حال من و او همیشه ناخواسته مثل دو رقیب بوده ایم. یعنی با وجود آن که او خیلی چیزهای ممتازی نسبت به من داشته  ولی نسبت به من احساس حسادت می کرد و شاید هم می کند. یکی بخاطر سپیده که سالهاست عاشق و کشته مرده من است در حالی که مصی به شدت او را دوست دارد. دیگرآن که آنقدر احمق بود که همیشه فکر می کرد من هم مثل خودش هستم و دقیقاً شرایط او را دارم. یعنی یک پسر هستم و به همین دلیل با من رقابت می کرد. او فکر می کرد دخترها به دلیل شرایط پسر بودن محض، من را دوست دارند. در حالی که علاقه دخترها به من بیشتر بخاطرآن بود که  من کتاب خوان و اهل هنر و رک و راست و شجاع بودم و  این باعث شده بود آنها من را متفاوت از خودشان و شاید یک پسر بی خطر ولی  شیطان و بازیگوشی بین خودشان ببینند که می شود با او دوستی کرد ولی خطری هم نداشته باشد. اما مصی واقعا یک پسر بود، یک پسری در جلد یک دختر، زمخت و عصبی و جنگجو و منزوی و به شدت افسرده. برای همین دخترها خیلی بااو دمخور نمی شدند و جور عجیبی از او می ترسیدند و دوری می کردند و همین باعث می شد که مصی از من بدش بیاید. خوب یادم می آید یک بار که موهایم را کوتاه کوتاه کرده بودم و خیلی مورد توجه عشاق سینه چاکم!  قرار گرفته بودم  مصی نزدیک بود، دق کند و برای همین یک بار در اجتماع خرتوخری بچه های کلاس دم در راهرو با مشت چنان توی شکم من زد که تا دوروز خونریزی می کردم.
راستش اگر بخاطر انتقام گرفتن از خانم رمقی نبود محال بود که من و او بتوانیم روی یک نیمکت بنشینیم و حرف بزنیم. در واقع دوستی ما بیشتر بواسطه سپیده برقرار است او خوب می داند که اگر بخواهد من را طرد کند یا به من آسیب بزند تنها دختری که حاضر شده با او دمخور باشد را از دست می دهد.
من یک بخشی از  خاطراتم را بخصوص در مورد انتقام گرفتن های انجمنی مان از خانم رمقی و دوست پسرمنیره و حتی منصور و ...  بصورت خط رمزی که خودم اختراعش کرده ام نوشته ام اما رمزنگار را هم قاطی خیلی چیزها به مصی داده ام.
(این جزو قوانین انجمن است که چیزهای سری مان را در انجمن بگذاریم تا بعدا کسی نخواهد دبه در بیاورد یاچیزی را لو بدهد یا مشکلی بوجود بیاورد فکر می کردیم باید یک چیزی باشد که در مواقع لزوم بر علیه خائنین استفاده کرد و حالا همان قوانین گریبان خودمان را گرفته است.)
چه حماقتی کرده ام من. پس گرفتنش کار حضرت فیل می شود.#صدپنجاه3
https://telegram.me/noone_ezafe

۲۹ بهمن ۱۳۹۴ ه‍.ش.

از یک شنبه 16 تیرماه 70 تا دوشنبه 6 مهرماه 71


یک شنبه 16 تیرماه 70
تهمینه از آمدن بابا به محل کار من استقبال نکرد، یعنی گفت: خاک برسرت از حالا به بعد تمام پسرها یا مردهای به دردبخوری که آنجا بابا را دیده باشند فکر می کنند بابا خودِ " اتورخان رشتی" است و تو هم دخترش هستی و دیگر می ترسند بیایند جلو و پیشنهادی بدهند. من حالی اش کردم که آنجا اصلا پسر به درد بخوری ندارد یعنی جز خود میم که الان تکلیفش مشخص است و به نیت دوازده امام هر ماه با یک نفر روی هم می ریزد و بیژن که مدتی است با دختر عمویش  نامزد کرده و اصلا به درد من نمی خورد.  انگار کن من آنجا در کویر لوت باشم.
اما تهمینه اصرار دارد که هیچ وقت بابا را نباید دعوت کنیم  جایی که می خواهیم آنجا کمی گرد و خاک به پا کنیم و شیطان باشیم چون بابا دقیقاً مثل آبی است که روی آتش بریزند. آن قدر قیافه #جنتلمن و مبادی آداب و #اشرافی دارد که پسرهایی که ممکن است جذب ما بشوند را می ترساند. از طرفی با توجه به آن که وضعیت خانواده ما تقریبا ورشکسته است،ما باید دور ازدواج سنتی با پسرهای معمولی را خط بکشیم و برویم دنبال مردهای خودساخته ای که جرات عاشق ما شدن را داشته باشند! در عین حال باید مواظب باشیم که خودمان به هیچ وجه عاشق نشویم چون پسرهای این دوره و زمانه حتی ارزش عاشق شدن ندارند!( فکر می کنم تجربه نامزد گذشته تهمینه را بدجوری درگیر کرده است)  تهمینه می گوید تلاش کن کسی عاشقت شود که ثروتمند باشد و کاری نداشته باش که چه گذشته ای دارد، چون ثروت آنها  وهوش ما می تواند آیندمان را تعمین کند. اما اگر با پسرهای معمولی و فقیر ازدواج کنیم فشار زندگی می تواند بسرعت گند بزند به ضریب هوشی ما و ما را به زنهای معمولی تبدیل کند که فقط کون بچه را می شورند و سبزی پاک می کنند.
احساس می کنم با بهم خوردن نامزدی، خون یک زن نقره کار واقعی در تهمینه جریان پیدا کرده و او تبدیل شده است به بدل ایرانی شده خانم هاویشام.
اما من زیاد به ازدواج با یک مرد خودساخته پولدارکه مهم هم نیست چه گذشته ای داشته است، خوشبین نیستم. من از مردی که تجربه زنهای دیگر را داشته باشد خوشم نمی آید. من می خواهم اولین تجربه باشم. من می خواهم با مردی ازدواج کنم که احساسش از بودن با من، هیجانش از بودن با من، اشتیاقش از بودن با من در اولین باهم بودن؛ همان چیزی باشد که من تجربه می کنم.
این احساس که همسر آینده من مردی باشد که در هر لحظه با من بودن، در ذهنش و در خاطراتش من را با زنهای دیگر مقایسه کند برایم غیرقابل تحمل است، من حسود نیستم اما دلم می خواهد با مردی ازدواج کنم که وقتی برای اولین بار تجربه می شوم و تجربه می کنم، هیجان کشف بدن یک زن و بدن یک مرد، بر هیجان و اشتیاق جنسی بچربد،  دلم می خواهد این کشف برای من، خاطره ماندگار بشود نه چیز دیگری!
تهمینه اما به من می گوید: احمق هستم و دنیای ذهنی ام را نمی توانم به دنیای واقعی تحمیل کنم.
به هر حال من احساس می کنم ما هر دو به بیماری زنهای خانواده پدری گرفتار شده ایم و هر کدام به ترتیبی از عاشق شدن فرار می کنیم. آخرش به همدیگر قول دادیم چون وضعیت فعلی خانواده مان از دور دل مردم را می برد و از نزدیک زهره خودمان را همان بهتر که دور عشق و عاشقی و شوهر کردن را خط بکشیم و فقط خوش بگذرانیم.

سه شنبه 18تیرماه 70
فکر کنم تهمینه راست می گفت؛ امروزمیم من را به دفترش خواست. نحوه صحبت کردنش با من به کلی فرق کرده خیلی محترمانه حرف می زد و از آن شوخ و شنگی گذشته خبری نبود.
خبر این که؛ می خواهد تا چند روز دیگر برود خارج از کشور، #ویتنام، #چین، #اندونزی و....فکر می کردم می خواهد برود برای وارد کردن ماشین آلات جدید برای ساخت کفی و و برش وچرم و این چیزها اما گفت: با توجه به وضعیت فعلی و اوضاع سازندگی و باز شدن مرزها، در واقع می رود برای واردات خود کفش اقدام کند! چون آنجا کارگر ارزان قیمت است و قیمت تمام شده کفش در آن کشورها خیلی ارزان تر از ایران است.
با تعجب پرسیدم: سازندگی یعنی این که شما خودتان تولید کننده باشید و صادر کنید نه این که وارد کنید.
گفت: اینها همه اش کشک است و الان وقتی است که با یک بشکن در مجلس چیزی تصویب می شود و لایحه ای می دهند تا یکی از فامیل خودشان، برود خارج از کشور چیزی را بیاورد. بعد بشکن دوم را می زنند تا واردات همان چیز ممنوع شود تا این فامیل بتواند یکه تاز باشد و در داخل کشور چیزی که وارد کرده بفروشد. با این حساب تولیدی های خرده پا که مثل ما هستند رو به نابودی اند. چون به مرور نمی توانند با اجناس ارزان قیمتی که وارد بازار شده رقابت کنند. بنابراین بهترین کار این است که ما بشکن ها را بشنویم و خودمان هم بخشی از این بدنه فامیلی بشویم، بچسبیم به همین آدمها  و کار همان ها را بکنیم. همزمان با آنها برویم خارج از کشوربازارها را ارزیابی کنیم و وارد کنیم.
با تعجب به میم نگاه کردم و گفتم: پس کارگرهای خودمان چه می شوند؟
خندید و گفت: تو نگران انبار خودت باش که از این به بعد کارت زیادتر می شود. کارگرها می توانند بروند دنبال خدمات جانبی و در کارهای دیگر تخصص کسب کنند. فقط زنباره نیست، پلید هم هست!
پنج شنبه 28 تیرماه 70
امروز بیژن آمد گفت:آقا منصور زنگ زده اند گفته اند چند نسخه را برایشان فکس کنید؟
گفتم: مگر خانم امیری( لوند خودمان) نیستند؟
گفت: نه گفته اند شما بروید بالا از توی گاوصندوق بردارید و برایشان بفرستید.
بالا کجاست؟ خوب معلوم است دیگر خانه خودش همان جایی که این همه وقت دلم می خواست بروم ببینم آنجا چه خبر است اما نمی شد.
گفتم: رمز گاوصندوق؟ شماره ای؟ چیزی؟
گفت: گفته اند راس ساعت 12  توی اطاقشان باشید تا تماس بگیرند رمز و اینها را به شما بگویند و شما درش را باز کنید و چیزهایی که می خواهند برایشان فکس کنید.
یک جورهایی احساس خوبی است. این که میم به من این اندازه اعتماد دارد و هنوز به لوند ندارد. حالا کاری نداریم که اعتمادش درست است یا نه؟ یعنی محال است که من بروم آن تو و همه جا را خوب نجورم به من چه،  می خواست به من اعتماد نکند.

حاشیه 28 تیرماه 70:  طبقه بالا یک هال کوچک دارد با پنجره رو به حیاط که  با یک راحتی  پنج نفره زرشکی  ومشکی  با تلویزیون و ضبط و میز و یک کتابخانه کوچک و ...  پر شده است . یک آشپزخانه نقلی تمیز با کابینت های مرتب و سرامیک های سبز کمرنگ و سفید، یک دستشویی توالت و حمام با سرامیک های سبز پررنگ و سفید و  یک اطاق خواب بزرگ رو به حیاط با پنجره های قدی بزرگ و پرده های قرمز جگری،  اووووف، کاملا اطاق خواب عروس،  می توانم حدس بزنم چه ماجراهایی هر شب اینجا اتفاق می افتد. تخت خواب دو نفره، میز توالت، حاشا و کلا این اتاق خواب  یک مرد مجرد باشد. تازه به قول مامان بوی زن هم توی خانه می آید، به جان خودم حتی بوی عطر زنانه توی خانه استشمام می کردم (هیف هیف هیف بوی آدمیزاد می آید!) همین بوی عطر لوند خودمان، همه چیز از تمیزی برق می زند و همه جا مرتب است.
آدم کنیز برای چه می آورد؟ هم برای آن که برای آدم کار کند و هم برای آن که با آدم بخوابد دیگر! خدا بدهد شانس بعضی ها چه امکااناتی دارند. البته لوند از این که میم این قدری به او اعتماد نکرده بود ناراحت به نظر می آمد، این که چرا من باید بروم بالا ودر گاوصندوق را باز کنم برایش سخت بود، با چشمهای مضطرب من را می پایید( می خواستم به او بگویم: نترس لوندجان، من رقیب تو نمی شوم.) یک کوچولو دلم برایش سوخت، یعنی فکرش را بکن آدم این قدر سرویس بدهد بعد این قدری اعتماد نداشته باشند که رمز گاو صندوقشان را به آدم بدهند. البته یک چیزهایی توی گاو صندوق بود که فکر می کنم شاید میم نمی خواست لوند بداند، چیزهایی که برای او خریده بود. حدسم این است که به زودی بدو بدو مبارک داریم. احتمالاً لوند هم یک بوهایی برده است و برای همین است که دوری از میم برایش سخت شده. از وقتی میم نیست خیلی بی حال و حوصله است و اصلا آرایش نمی کند، تیپ و قیافه ی مریض احوال ها را گرفته.
 آه ای عشق ای عشق تو از جان ما دختران حوا چه می خواهی؟
نیم ساعت زودتر از ساعت دوازده رفتم بالا، با دقت یک کارآگاه زبده همه جا را جستم،  دیگر جایی نبود که نگشته باشتم حتی درز و دورز پنجره ها را هم از نظر دور نگه نداشتم. (خودش دلش خواسته بود من بروم، من که التماسش نکرده بودم.)  زیرتخت، روی تخت، توی کمد، توی کابینت ها، سرساعت دوازده، میم جان زنگ زد، گوشی را برداشتم و خیلی بی حال گفتم: بفرمایید!
با خنده، سلام احوال پرسی کرد و با نامردی گفت حالا که همه جا را گشتی و خوب خیالت راحت شده با دقت گوش بده ببین چه می گویم؛ شماره گاوصندوق این است که هیچ جا نمی نویسی و هیچ جا یادداشت نمی کنی فقط حفظ می کنی، درجه را اول به سمت چپ  این اندازه و و بعد به سمت  راست این قدر می چرخانی و بعد که صدای تیک داد، کلید را این طور داخل قفل می گذاری  و در را باز می کنی، پوشه آبی رنگ را بر می داری، داخلش پنج برگه است هر پنج برگ رابرایم به شماره ای که خانم امیری دارد، فکس می کنید. گفتم: چشم .... گفت: یادت ماند چه گفتم؟ گفتم بله وخداحافظی کردم و  دِ برو که رفتیم، پریدم در گاو صندوق را با رمزی که گفته بود باز کردم، پوشه آبی همان رو در طبقه سوم از پایین بود، برش داشتم و بعد شروع کردم به دید انداختن توی گاو صندوق، چهار طبقه بیشتر نداشت. طبقه اول و چهارم خالی بود در طبقه سوم یک سری کاغذ و سند و پوشه  که زیاد علاقه ای به دیدنشان نداشتم ولی در طبقه دوم؟  و تو چه می دانی که طبقه دوم کجاست؟ و تو چه می دانی که در طبقه دوم چه بود؟ یک شیشه عطر زنانه کنزو آک بند، یک جعبه سرویس جواهرات  زنانه خیلی ظریف و قشنگ با گلهای ریز پنج پر و سنگهای الماس که واقعا زیبا بود و حدس می زنم اینها حتما برای لوند جان خریده شده اند و چیز مهم دیگری که زبان از بیانش قاصر است و دلم می تپد وقتی اسمش را به زبان می آورم، گردن بند عزیزم بود که داخل یک جعبه مخمل انگشتری  کوچک گذاشته بودش.  باباجان به پیر به پیغمبر این گردن بند حق منه، سهم منه، ( به قول خسرو شکیبایی در هامون) بدون آن که بفهمم چطور و چرا؟ گردن بندم را هم برداشتم از اولش هم اشتباه کردم گردن بند را به تو دادم.  به من چه می خواست من را نفرستد بالا برای انجام این کارهای مهم. اگر من نبودم به کی می خواست اعتماد کند؟
یادداشت های پراکنده جمعه4 مرداد ماه 70
هنوز میم برنگشته است، در جریان اتفاق ناجوری قرار گرفته ام.  لوند باردار بود، به نظر می آید که دیگر نیست. امروز تصادفاً فهمیدم، بیژن نبود من رفته بودم که فلاکس چایم را پرکنم. لوند توی توالت حالش بد شده بود. کمکش کردم بیرون بیاید و توی آشپزخانه بنشیند تا برایش آب قند درست کنم. گریه می کرد و خیلی خیلی وحشت زده بود. وقتی برگشتم که شیرتوالت را ببندم، چون همینطور بازمانده بود. لکه های خون دیدم، سیفون را کشیدم و برگشتم هنوز توی اتاق نرفته بودم که  شنیدم، لوند با تلفن صحبت می کند و با گریه می گوید: سقط کرده است. ظاهراً از آن طرف دعوایش می کردند چون او قسم می خورد که چیزی نخورده و همینطوری سقط شده و او نمی خواسته که بچه سقط بشود. بعد در مورد صیغه و این که یک ماه از موعدش گذشته بوده و حتی اگر می خواسته بچه را نگه دارد باز هم مشکل پیش می آمده حرف زد.
چه می توانستم بگویم؛ مات مانده بودم. پس خیلی خیلی هم غیرشرعی نبوده. آقای میم، آقای میم، آقای میم.
هنوز نتایج کنکور را نداده اند، قلب خودم روشن است با این که می دانم خوب امتحان نداده ام، یعنی فکر می کنم اگر من قبول نشوم پس که می خواهد قبول شود؟ یادش به خیر در کلاس های حوزه هنری استاد ندایی همیشه من را به همه نشان می داد و می گفت: یادتان باشد با چنین کسی باید رقابت کنید، در طراحی و نقاشی که کارم خوب بود در درک تصویر و اطلاعات عمومی هنر هم که خیلی خوب بودم. فقط حیف که وضع درس های  عمومی ام افتضاح بود و همین نقطه ضعف من شد.  به هر حال فکرمی کنم اگر قبول نشوم ظلم بزرگی به عالم بشریت شده است. یعنی ظلم بزرگی به خودم شده است.
آه چه می گویم؛ اصلا حواسم سرجایش نیست. از ماجرای میم و لوند خیلی ناراحت هستم، نمی دانم چرا؟ من که زیاد از میم خوشم نمی آمد؟ من که در آن دفتر خاطرات توی انبار تا آنجا که می شود از او انتقاد می کنم و سعی می کنم تحقیرش کنم؟ سعی می کنم نشان دهم که برایم مرد محبوبی نیست. حال بهم زن است یک زنباره پست فطرت! پس چرا این موضوع این قدر برایم دردناک است؟ شاید یادآوری آن اتفاقی است که باعث شد از آقای آلپاچینو این اندازه دور شوم. شاید به خاطر آن که در پس ذهنم دوست ندارم که او این اندازه حریص و خوشگذران باشد. به هر حال ظاهراً برادرها همه مثل هم هستند.
دوشنبه 14 مرداد ماه 70
فردا آقای میم می آید، یعنی در واقع امشب می آید و فردا حتما او را توی شرکت می بینم. فکر این که در این مدت بروم گردن بند را بگذارم سرجایش احمقانه بود. یعنی اصلا از این که به بیژن رو می انداختم تا بروم #گردن_بند را بگذارم سرجایش امکان نداشت. مطمئن هستم بیژن به میم می گفت، که من دوباره در گاوصندوقش را باز کرده ام و این ماجرا را خیلی بدتر می کرد.
وای خدایا ببینم چقدر می توانی خدایی کنی در حق من، آخر این چه گندی بود که زدم؟
 یک راه حل خوبی باید پیدا کنم، اگرچه اگر تهش را ببینیم، میم لیاقت این که بنشینم #فسفر بسوزانم و فکر کنم چطور باید از مخمصه گردن بند نجات پیدا کنم را ندارد. ولی این وسط بحث شرافت خودم است که لکه دار می شود. این آدم بی معرفت، نامرد، کثافت، احمق، زنباره، اصلا یک کامیون فحش، به من اعتماد کرده است و به هر دلیلی رمز گاوصندوقش را به من داده. بعد من چه می کنم؟ در اولین فرصت که دستم به گاو صندوقش می رسد، رشوه ای که خودم به او داده ام تا مرا دوباره استخدام کند برمی دارم.
فرم های انتخاب رشته کنکور را هنوز نداده اند، پاسش داده اند به فردا، یعنی که فردا باید بروم بگیرمش،
امروز سری به استاد اخوت زدم. خوب بود، دوباره شعر خواندیم، نامه خواندیم، عکس های قدیمی و جدید دیدیم. آخرش به او گفتم که در تولیدی منصور کار می کنم. با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چطور راضی شده ای بروی آنجا؟ چرا وقتی به کار احتیاج داشتی پیش خودم نیامدی؟
نمی دانستم چه توجیهی برایش داشته باشم، همین طوری با شوخی و خنده به او گفتم: شما فرض کنید یک چیزی آنجا من را یاد گمشده ای می اندازد، اگر بدترین جای دنیا باشد و اگر بدترین تصویر باشد من می روم و تماشایش می کنم.
خیلی احساساتی سرش را تکان داد و گفت: علت عاشق ز علت ها جداست// عشق #اسطرلاب اسرار خداست. شاید دلت نمی خواهد ارتباطت با این احساس قطع شود.
گفتم: بله شاید،  یادآوری یک عشق کودکانه است، وحشتم از این است که مدام بزرگتر و بزرگتر می شوم و فراموش می کنم عشق چیست؟
آهی کشید و گفت: فقط مواظب خودت باش این منصور تاجایی که من شنیده ام خیلی هم شیرپاک خورده نیست.
تایید کردم و گفتم: می دانم، اما با این حال یک صداقت خوبی در وجود این آدم است که هیچ وقت تلاش نمی کند چهره منفور و زشت خودش را پنهان کند. از این صداقت خیلی خوشم می آید، دلم می خواهد مثل او باشم، این قدر شجاع باشم، نترسم از این که خودم را به همه نشان بدهم با تمام بدی هایم.
خندید و به پشتم زد و باز هم تاکید کرد، مواظب خودت باشم.
صدای خواننده از رادیو به گوش می رسد، می خواند؛ به دنبال محل سبکتر قدم زن، مبادا نشیند غباری به محل
نوایی، نوایی، نوایی، نوایی الهی برافتد نشان از جدایی
خلد گر به پا خاري، آسان برآرم
چه سازم به خاري كه در دل نشيند؟
چهارشنبه 16 مرداد ماه 70 
واااای روز استثنایی زندگی من در بیست و یک سالگی.
دیروز اصلا برای خیر مقدم به آقای میم نرفتم، واقعاً هنوز نمی دونستم چه جوری باید باهاش روبرو بشم و موضوع گردن بند رو چطوری مطرح کنم. اما امروز رفتم، بار اول که رفتم،  لوند بازم خوشگل و خوش ادا و آرایش کرده نشسته بود هرچند خیلی هم با من غریبگی نکرد. اجازه خواستم بروم تو گفت: آقای ملک مهمون دارند، نیم ساعت دیگه بیا.  برگشتم یک ربع دیگه خودش بهم زنگ زد که زود باش بیا.
وقتی رفتم توی اتاق میم، خیلی سرزنده و با اشتیاق از من استقبال کرد حتی بلند شد و آمد جلو و کم مانده بود با من دست هم بدهد. اما من دستم را گرفتم پشتم و فقط به سلام علیک گرم اکتفا کردم. نشستیم و خیلی سریع شروع کرد به پرس و جو که چه کرده ایم و چه شده و تولید چطور بوده و چند جفت وارد انبار شده و چقدر خارج شده؟
من هم تند تند جوابش را دادم. بعد مکث کرد و مثل این که فهمیده باشد که حالا نوبت من است گفت: خوب تو چه خبر؟
( شک ندارم سی صد بار گاوصندوقش را دیده بود و فهمیده بود که من گردن بندم را برداشته ام)
خیلی معصومانه و باوقار دخترانه ای گفتم: ببخشید یه کار اشتباهی کردم اومدم اعتراف کنم.
با خنده گفت: به به من عاشق اعتراف شنیدنم، اصلا من کشیش و تو گناهنکار، اما  به شرطی که اون قسمت های خوبش رو سانسور نکنی همه اش رو بگی.
گفتم: نه قول می دم بگم. ولی فکر نمی کنم از اون جور اعترافاتی باشه که شما خوشتون می آد.
گفت: تو از کجا می دونی من از چه جور اعترافی خوشم می آد؟
نگاهی به چشمهای هیزش کردم و گفتم: با دونفر از گناهکارهایی که پیش شما اعتراف می کنن آشنایی دارم.
کمی مکث کرد و فکر کرد که منظورم از دو نفر چه کسانی هستند. بعد مثل این که خوشش نیامده باشد و بخواهد تلافی کند گفت: خوب من هم انتظار نداشتم تو توی روز روشن بخوای از اون اعترافهایی بکنی که بعضی ها تو اتاق تاریک می کنند.
یخ کردم، اصلا انتظار نداشتم این طور صریح جواب من را بدهد.
کمی از روی مبل بلند شدم و  برگه استعفانامه را از جیب سمت راستم درآوردم و روی میزش گذاشتم و گفتم: این استعفانامه منه
بعد همانطور از جیب سمت چپ جعبه مخملی کوچک را درآوردم و گذاشتم روی استعفا نامه و با شرمندگی  گفتم: اینننن  هم،
(خیلی با سختی ادامه دادم.) این رو از توی.... امممم گاوصندوقتون برداشتم. وقتی که بهم اعتماد کرده بودید. اون لحظه خیلی سریع برداشتم و خیلی به عمق مساله فکر نکردم. راستش از اولش هم فکر می کردم اشتباه کردم این رو به شما دادم و پشیمون بودم. البته نه این که ارزشش رو نداشته باشید، بلکه بیشتر به خاطر این که دلیلی نداشت که اون رو به شما بدم. ( در تمام مدت سعی می کردم نگاهش نکنم به دستاش خیره شده بودم که آرام روی پاش ضرب گرفته بود.) در واقع این یه گردن بند احساسی  خیلی عزیزه که باید؛ که نباید اون رو به هر کسی می دادم.
سکوت کردم، سکوت کرد، نگاهش کردم، به من خیره شده بود، بعد از یک سکوت مرگبار گفت: دیشب متوجه شدم نیست، تعجب کردم چرا برش داشتی؟ خیلی دل و جرات می خواد از گاوصندوق من چیز برداشتن.
با شرمندگی نگاهش کردم.
ادامه داد: استعفانامه یه جور معذرت خواهیه؟ یا یه جور زرنگی؟
گفتم: یعنی شما فکر می کنید جدی نیستم!؟ دارم بلوف می زنم؟
شانه بالا انداخت و گفت: فکر می کنم داری زرنگی می کنی.
من هم شانه بالا انداختم: هر جور فکر می کنید، به هر حال من اگه قبول کنید از این جا می رم.ا
چهارشنبه 16 مرداد ماه 70 
سینه ای صاف کرد و خیلی جدی گفت: چون رفتی سر گاوصندوق من این رو برداشتی عذاب وجدان گرفتی ومی خوای با این کار خودت رو مجازات کنی؟
یک دفعه ناگهان ذهنم باز شد و چیزی به فکرم رسید خیلی راحت بهش خیره شدم و گفتم: عذاب وجدان ندارم، یه بهانه ای می خواستم که ازاینجا برم، من اصلا آدم قابل اعتماد شما نبودم و نیستم که بخواهید من رو بفرستید تو خونه خودتون و رمزگاوصندوقتون رو بهم بدید. من دوست ندارم این قدر به من احساس نزدیکی بکنید. اگه می خواهید به من احساس نزدیکی کنید باید تاوانش رو پس بدید.
اول با تعجب و بعد هم خیلی با شگفتی و شیفتگی گفت: خیلی عالیه نمی دونستم جواب اعتماد رو اینطوری می دی؟ پس خیلی با انصاف بودی تاوان کمی پس دادم فقط گردن بند خودت رو برداشتی. حقش بود اون سرویس جواهرات رو هم بر می داشتی؟
گفتم: نه سهم من گردن بند خودم بود؛ اون سرویس جواهرات مال کسیه که بیشتر بهش نزدیک شدید. ( توی ذهنم لوند بود)
نگاهش کردم خیلی مطمئن سرش را تکان داد و گفت: حاضرم!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: به چی؟ استعفا رو قبول می کنید؟
گفت: نه، اصلا، استعفا که اصلا، الان دیگه به جونم بسته ای،  حاضرم همین طور نزدیک بشم تاوانش رو هم پس بدم.
نگاهش کردم، لبخند می زد ولی شوخی نمی کرد، این اعتراف او بود یا اعتراف من؟ جدی می گفت؟ یا شوخی می کرد؟ داشت با من بازی می کرد؟ از لوند خسته شده یک صیغه ای دیگر می خواهد؟ قلبم به تپش افتاده بود، باورم نمی شد، دوست نداشتم در این بازی جا بزنم.
گفتم: منظور من از نزدیک شدن، اعتماد کردن بود، به هر حال من اهل تمیز کردن خانه شما و بشور و بساب و صیغه و سقط جنین نیستم.
اولش با تعجب وبرافروختگی و بعد با کنترل خود گفت: باشه همین که تو می گی، اعتماد، الان تاوان این که به من اعتماد کنی و یه شب بریم بیرون باهم شام بخوریم چیه؟
تپش قلبم بیشتر شده بود، ای ناقلا، چقدر زود رنگ عوض می کند و تصمیم می گیرد و برنامه ریزی می کند.
با لبخند گفتم: تاوان یه شام بیرون رفتن با من براتون سنگین تموم می شه ولی یه ظهر و نهار فکر کنم با هزارتومن روی حقوق این ماهم سربه سر می شه.
زد زیرخنده و گفت: هزااااارتومن؟ اشتهاتم خوبه، نهارم هم دارم بهت می دم عزیزمن. دویست تومن هم روی حقوق این ماهت قبوله، ولی فقط این ماه.
باورم نمی شه، یعنی این قدر براش جالبه که با من نهار یا شام بخوره؟ شایدم ترفندش این طوریه؟ برای همه از این کارها می کنه؟ دون می پاشه، اعتراف می کنم یک جورهایی دارم کیف می کنم از این موضوع، خوب بذار یه ذره برای من خرج کنه، البته باید مواظب باشم دم به تله ندم اگه زیاد بهش نزدیک بشم دیگه براش جذاب نیستم بعد همه اش باید من تاوان پس بدم. قبول کردم. اما گردن بند و استعفانامه را برداشت و باز هم بهم نداد. گفت: دوباره این ها را به من برگردانده ای و اگر می خواستی به عنوان تاوان برداری نباید دوباره می دادی. با ناراحتی گفتم: من گردن بندم رو می خوام این جای تاوان بود، اگه زیرش بزنید به صداقتتون شک می کنم.
گفت: من هم به صداقت تو شک دارم، حالا که دیگه بیشتر، از تو سلب اعتماد کردم، باید از اول شروع کنیم به اعتماد سازی.
به هر حال قرار شد پنج شنبه همین هفته برویم نهار بیرون بخوریم، یک رستوران معروف و دم دست و نه یک جای تنگ و تاریک و متروکه! 
یادداشت های پراکنده چهارشنبه 16 مرداد ماه 70
نمی رم، نمی خوام، هاهاها، مگه عقلم پاره سنگ برمی داره. یه بهانه مسخره خیلی آبکی که کاملا معلومه چاخان پاخانه جور می کنم و می گم: ببخشید نمی تونم بیام، باورکنید که از اعماق ته ته ته قلبم می خواستم بیام ولی نشد. چطور که اون حاضر نشد گردن بند من رو پس بده؟ کاملا معلومه که بعداً مدام می خواد از من امتیاز بگیره. نباید به خودم خیلی مطمئن باشم. به هر حال اون یه تجربه هایی داره که من ندارم. من همه اش دارم با وزیرم بازی می کنم ولی اون تا حالا فقط با سرباز این ور و اون ور رفته. نباید خیلی ریسک کنم. حتی زنان خاندان مادری هم خیلی مفت دم به تله ندادن که من دومیش باشم.
 از طرفی که دوست دارم اون واقعا به این اندازه که ظاهرش نشون می ده از من خوشش اومده باشه ( کدوم زنیه که خوشش نیاد مردی عاشقش بشه)  ولی باز یه حس هایی دارم که این آدم خیلی زیاد هم عاطفی نیست. بلایی که می خواد سرکارگرهاش بیاره. اتفاقی که برای لوند افتاده. یه جوریه داستان، شاید من فقط براش تازگی دارم دلش می خواد ببینه که کی عاشقش می شم. می خواد ببینه کی رام می شم. با تهمینه هم مشورت کردم، نظرش همینه، می گه مردای اینجوری خطرناکن و باید خیلی محتاط بود.
باشه من هم وزیرم رو می کشم عقب و حالا حالا ها یه خونه یه خونه با سربازهام می رم جلو. اصلا دنبال حمله و کیش و مات کردن نیستم. فقط بازی می کنم.
دوشنبه  21 مرداد ماه 70
امروز بیژن گفت: آقامنصور عذر لوند را خواسته و لوند هم دارد گریه و زاری می کند. چه می توانم بکنم؟ شاید بهتر بود خیلی وقت پیش عذرش را می خواست، قبل از آن که آن بلا سرش بیاید. بیچاره لوند با خودش فکر کرده اگر بچه دار بشویم شاید زندگی ام با میم جدی بشود؟ از این سادگی و بلاهت زندگی بعضی دخترها تعجب می کنم. چرا باید خودش را با یک بچه آویزان یک مرد کند؟ گیرم که او بخاطر یک بچه با او ازدواج  می کرد، زندگیشان فردا چه می شود؟ این وابسته شدن زورکی برای مردی مثل میم باعث می شود که زندگی را جهنم کند. چرا فقط ازدواج؟ چرا فکر کرده با ازدواج همه چیز خوب می شود؟ شاید فکر کرده همه چیز قانون مند می شود و از تحقیر زن صیغه ای بودن در می آید.
وای خدایا چقدر از مردهایی که صیغه می کنند متنفرم، آدم یاد صدسال پیش می افتد. حتی به نظرم از مردهایی که با یک زن همینطوری رابطه برقرار می کنند چندش آورتر هستند. 
به هرحال من کاری نمی توانم برای لوند بکنم، میانه من و آقای میم، همینطوری هم به خاطر آن ماجرای سردرد و سرگیجه ناگهانی و نرفتن برای نهار خوردن خراب است. هر چند اگر خراب نبود هم نمی رفتم.
آخرش ناچار شدم به مامان بگویم گردن بندم را گم کرده ام. حیف شد، فکر نمی کنم دیگر بتوانم داشته باشمش. بل کل از گردن بند دل کنده ام.
یک شنبه27 مرداد ماه 70
قرار است یک خواستگار برایم بیاید، مامان جدی گرفته و خیلی اشتیاق دارد. با مامان حرفم شد، جر و بحث، تو بگو و من بگو. دست آخر خودم خودم را بایکوت کردم، پناهنده شدم به اطاقم، حمام سونای معروف، سودابه اینها آمده اند هیییی وایییی چقدر دلم برایشان تنگ شده بود.
دیشب خواب زیبایی دیدم، مثل این که موقع خواب ناخودآگاه آن چند آیه یاسین را که از بچگی مامان یادم داده بود به ذهنم آمد. یادم می آید که در آیه ای گیر کرده بودم، بلند شدم آمدم قرآن را باز کردم و خواندم و بعد برگشتم سرجایم و خوابیدم، اتوماتیک وار بدون اراده مثل یک ماشین که فرمانش دست دیگری باشد. خوابیدم و شب خواب مردن را دیدم. مردن و باز مردن، خواب دیدم که روحم از بدنم جدا شده است، مثل این که هاله ای دورو بر بدن ما بود که ما بعد از مردن از توی آن هاله یا بخار به دنیا می آمدیم. یا شاید هم برعکس بعد از مردن هاله ای دور و بر ما را می گرفت، درست یادم نیست، از هاله به دنیا می آمدیم یا در هاله به دنیا می آمدیم؟ فقط می دانم که بعد از این مردن دوباره می مردیم و باز زنده می شدیم و در هر بار مردن و زنده شدن حصاری از اطراف ما برداشته می شد و دنیای ما بزرگتر و بزرگتر می شد. دنیا بزرگتر می شد ولی ما به مقصدی نزدیک تر می شدیم و در آخرین مردن بسته به کیفیات روحی مان  که آدم خوبی بوده باشیم یا بدی، زمانی بود که باید به یک نقطه نهایی می رسیدیم و آن نقطه خدا بود. یادم نمی آید که من به آخرین مردن و زنده شدن رسیدم یا نه، فقط احساس می کنم بعد از یک حصار ناگهان در دریاچه ای غوطه ور شدم سکر آور و سحرانگیز، خلسه ای شیرین و خواب آلود تمام وجودم را گرفته بود در همان خواب و بیدار سحر انگیز  و احساس  خلسه اعجاب انگیز دنبال آن نقطه بودم. اشتیاق عجیبی برای رسیدن به او داشتم،  یک چیزهایی حس می کردم، شاید بویش را احساس می کردم، یا شاید صدایش را، یا شاید سایه اش را می دیدم. نمی دانم یک چیزی بود ولی هیچ چیز نبود. چون نرسیدم،  فقط می دانستم که آخرین بار که بمیرم و زنده شوم می رسم و تمام حصارها برداشته می شود.
چهارشنبه 30 مردادماه 70
من در این تاریکی، پی یک بره روشن هستم که بیاید علف خستگی ام را بچرد.
من در این تاریکی امتداد تر بازوهایم را زیر بارانی می بینم که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.
من در این تاریکی در گشودم به چمن های قدیم، به طلایی ها که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.
من در این تاریکی ریشه را دیدم و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم.
"#جلال_آل_احمد" کتابی نوشته است راجع به "#روشنفکری"، از میان کتابهای سودابه و محمود است که برای من آورده اند. چند صفحه ای را خواندم در باب معنای لغوی آن و ریشه تاریخی اش،  حوصله ام را سر برد، احتمالاً خود جلال روشنفکر نبوده؟
فردا بعدازظهر برایم خواستگار می آید، نتوانستم مامان را منصرف کنم که دست از سر من بردارد، خیلی امیدوار است و قصد کرده حتما یکی از ما را امسال شوهر بدهد. آه چقدر برایم سخت و دردآور است اولین تجربه خواستگاری،  پسری که من را ندیده و نمی شناسد و من که او را ندیده و نمی شناسم.  جور بخصوصی احساس غم و اندوه می کنم. گیج، سردرگم، بلاتکلیف، و از همه مهمتر تنگ حوصله، نه کارکردن، نه سینما رفتن، نه کتاب خواندن، نه دیدن دوستان، این روزگار بد با هیچ چیز خوب نمی شود
پنج شنبه 31 مردادماه 70
نیم ساعت پیش بیژن برایم یک پاکت نامه بزرگ آورد، از این هایی که مقوایی هستند و خیلی کلفت، گفت: آقا منصورداده ببینید و  رسیدگی کنید. در پاکت بسته بود، حسابی چسب کاری شده بود. تعجب کردم بازش کردم. داخل پاکت بزرگ یک پاکت کوچک نامه بود و داخلش................ گردن بندم.
جمعه 1 شهریورماه 70
خواستگارها آمدند و رفتند. همان بازی های مسخره ای که من همیشه سر سودابه و  تهمینه آورده بودم، حالا منیژه و تهمینه با هم سر من آوردند. مادر، پدر، خواهر بزرگتر و خود پسر با هم آمده بودند. خانواده امروزی و خیلی شیک و پیکی بودند. من دامن کوتاه مشکی پوشیده بودم به اصرار مامان، با پیراهن دکمه دارکمر کرستی سبز پررنگ به اصرار مامان( چرا مامان دست از سر پوشاندن لباس سبز به تن من برنمی دارد؟ این ست کردن خیلی چیپ و مسخره است. ای کاش رنگ چشمهای من مشکی بود!)  و کفش پاشنه بلند مشکی به اصرار مامان، موهایم را هم باز کرده بودم به اصرار مامان. خلاصه عروسک مامان بودم. به جز آن که قرار شد من چای نیاورم و کل خانواده به اتفاق آراء قبول کردند که چنین ریسکی را انجام ندهم . سودابه مسئولیت چای آوردن را به عهده گرفت بیچاره ده سال بعد از خواستگارهای خودش به عنوان خواهر بزرگ خانواده همیشه مسئولیت چای آوردن در خواستگاری ها تهمینه به عهده او بوده است.  و حالا با آوردن چای در خواستگاری من دیگر این چای  خواستگاری آوردن برای خواهرهایش روی پیشانی اش حک شد. پسر "شاهرخ"  قد متوسط، چشم و ابروی مشکی ومو مشکی و سبیل سیاه مشکی با کت و شلوار سرمه ای،  خیلی هم از خود راضی به نظر می آمد و اصلا هم خجالتی نبود. دانشجوی رشته ژنتیک دانشگاه تهران. چهره پسر از همان اول به نظرم آشنا آمد که بعداً معلوم شد در خیابان خودمان زندگی می کنند.  از همان  اول مهمانی، حرف های معمول خاله زنکی و تعارفات خسته کننده شروع شد. بدتر از همه این که مادر پسر هی به من می گفت: عروسم عروسم و من هی به مامان چشم غره می رفتم و مامان هی برای من ابرو بالا می انداخت و اخم می کرد که تحمل کنم. و بعد آن اتفاقی که نباید بیفتد افتاد، اصرار به اصرار که من و پسر برویم با هم صحبت کنیم. به بابا نگاه کردم که بگویم نگذارد مامان تا این جاها پیش برود اما بابا یک بحث خسته کننده در مورد حکومت عدل با پدر پسرِ شجاع!  شروع کرده بود و حواسش اصلا به جزییاتی مثل من نبود!  من وپسر زیر هجوم فاجعه بار احساس مسئولیت  منیژه برای کسب اطلاعات بیشتر که کاملا محسوس و مزاحم بود رفتیم توی اطاق قدیم سیاوش که با هم صحبت کنیم. طلفک منیژه پشت پنجره کوچک اطاق خودش را هلاک کرد!
همه چیز به همان مسخرگی که همیشه فکرش را می کردم شروع شد، نه شما بگید؛ نه شما بگید، نه اول شما ، نه تورو خدا شما و در همین بگیر و ببندها بودیم که صدای پسر به نظرم آشنا آمد. قسم میخورم این پسر همان مزاحم تلفنی معروف است بیش از چهل  بار با او پشت تلفن سرو کله زده بودم. کل کل کرده بودیم؛ شوخی کرده بودیم، دعوایمان شده بود. مزاحم تلفنی که سیرتا پیاز خانواده ما را می دانست، چند تا دختر هستیم، هر کدام چکار می کنیم، من چندمی هستم. کی از خانه بیرون می آیم. کی برمی گردم. به خدا من تمام تابستان تقریباً یک روز در میان صدایش را شنیده بودم و خوب با زیر و بم صدایش آشنا شده ام.
این را بهش گفتم: زیرش زد.
هول هولکی و  با عجله گفت: اصلا من وقت تلفن کردن ندارم. شماره  تلفن  شما را ندارم. حوصله این کارها را ندارم واصلا چرا ما مزاحم تلفنی  داریم؟ و چه کسی است که این کار را می کند؟ عجب آدم بیکاری و پیگیری می کند ببیند چه کسی این کار را می کند( در نقش پلیس محله برود مچ خودش را بگیرد، ترسو)  و از این حرفها و عجبا که او هر چه بیشتر انکار کرد من مطمئن تر شدم.
به هر حال ای کاش زیرش نمی زد. اگر زیرش نمی زد اگر با شجاعت پای کاری که کرده بود می ایستاد و می گفت: بله من بودم. برایم جذابیت بیشتری داشت ولی حالا.
قرار شد فکر کنیم و جوابشان را بدهیم. مامان که از همین حالا توی ابرهاست. بابا خیلی معقول تر است ومی گوید: هر چه آفرید بگوید. سودابه و تهمینه و منیژه هم می گویند: پسره هم خوشگل است و هم رشته خوبی درس می خواند و هم دانشگاه خوبی می رود.
( ژنتیک؟ اگر جانور شناسی می خواند بیشتر به درد خانواده ما می خورد.)
پنج شنبه 7 شهریورماه 70
نمی دانم چطور جلوی این اتفاق را بگیرم. مامان مدام خواب و خیال می بافد و می گوید: بهتر از این پسر برای تو پیدا نمی شود و الان هم راهشان را گم کرده اند و آمده اند خواستگاری تو، می گوید وضعیت بابا طوری نیست که چند سال دیگر سگ هم در خانه ما بیاید برای خواستگاری شما و مدام به جان من غر می زند، که اگر من،  این به قول خودش همای سعادت را از سر دیوار خانه امان بپرانم، دیگر باید خوابش را ببینم که چنین خواستگاری نصیبم شود و اگر من یک ازدواج خوب و شوهر عالی داشته باشم راه را برای منیژه هم باز کرده ام و اگر بخواهم مثل تهمینه مدام به همه جواب رد بدهم و همه چیز را بهم بزنم، آخر و عاقبت منیژه را سیاه می کنم و حتی باعث بدبختی تهمینه می شوم و بلکه هم خانواده و همه شهر و کشور و کل خاورمیانه سیاه بختی شان گردن من می افتد.
 این چیزها خیلی باعث توهین به من می شود. این که مامان وضعیت بابا را هی چوب کند و توی سرما بزند. من را از خودم دور می کند. احساس می کنم تلاشم برای مستقل شدن هیچ فایده ای نداشته است.
این روزها  آقای میم هم یک تمایلاتی از خودش نشان می داد که مرا مشکوک می کرد. پس دادن گردن بند، سرکشی هر روزه به انبار، هی حال و احوال پرسی و هی دعوت به این که برویم یک جایی نهار بخوریم. خیلی با احتیاط جلو می آمد و دلش می خواست توپ را توی زمین من بیاندازد، فکر می کردم بخاطر آن چیزهایی است که توی دفتر خاطرات در موردش نوشته بودم.  اما دیروز فهمیدم اصلا این طور نیست، یعنی علاقه ای وجود ندارد. بیشتر یک دل نگرانی دوستانه است تا چیز دیگری. من او را سرزنش نمی کنم، چون من هم او را دوست ندارم و فقط می توانست انگیزه ای باشد برای آن که بتوانم دلیل نسبتاً منطقی برای رد کردن این خواستگار داشته باشم. بعدش هم می توانستم سر میم را به سنگ بکوبم.
دیروزآمد انبار، نشسته بودم و کتاب می خواندم،  همان جعبه عطر کنزویی که توی گاوصندوقش دیده بودم را آورد.  بی مقدمه گذاشتش روی کتابی که می خواندم و گفت: بیا این دیگه قسمت خودت شده، فرض کن از اولش هم برای تو خریده بودم. خوشبختانه طرف مورد نظرهمچین مالی هم نبود که چنین کادویی از من بگیره و سهم تو شد.  بعد خودش بلند خندید.
جعبه را از روی کتاب برداشتم و کنار گذاشتم و خیلی عادی نگاهش کردم. انگار نه انگار که چنین توهینی به من شده باشد. این روزها به توهین شنیدن عادت کرده ام.
قهقهه اش را که زد سینه ای صاف کرد و پرسید: چه خبرها، خبرهای جالبی شنیدم؟
خیلی خونسرد گفتم: خبرهای جالبی شنیدین؟
با خنده گفت: خوندم، تو دفترخاطراتت،  مگه اینجا نمی ذاری که من بخونم؟
چه می توانستم بگویم؟ مگر غیر از این بود؟ و تازه اگر به دروغ اعتراض می کردم که چرا اینطور بی فرهنگ بوده ودفتر خاطرات یک نفر دیگر را خوانده، او هم می توانست من را بخاطر دستبرد به گاوصندوقش سرزنش کند.  از این که بدتر نبود.
خیلی بی تفاوت گفتم: چه خوب! من فکر کردم، وقتتون رو اینطوری تلف نمی کنید.
باز هم خندید و نشست روی لبه میز  و گفت: وقت تلف کردن نیست، خیلی لذت می برم وقتی درمورد احساسات عاشقانه تو در مورد خودم می خونم. اون همه الفاظ عاشقانه که یک روز در میون در مورد من می نویسی وبا یه کامیون هم نمی شه جمعش کرد؟  تیکه کلامت چی بود در مورد من؟ زنباره؟
خیلی بی احساس نگاهش کردم و گفتم: برداشت دیگه ای از خودتون دارید؟
ابرو درهم کشید و با عصبانیت ساختگی گفت: تو فکر کردی خیلی از من بهتری؟ خوبه من هم به تو بگم مردباره؟ چون می رفتی بالای پشت بوم با پسرهمسایه سیگار می کشیدی؟ تعجب می کنم چرا این چیزها رو از دفتر خاطراتت نکنده بودی!  وای وای وای وای یک بار هم اجازه دادی که بوست کنه؟ کدوم دختر خانواده داری به سن و سال تو این کارها رو می کرده؟ می دونی خانم کوچولو تصورمن اینه،  وقتی یه دختر خیلی تو زندگی خصوصی یه مرد سرک می کشه و براش مهمه که چیکار می کنه یه جورایی درگیر اون مرد شده.  از این که روی صندلی نشسته باشم و او بالاتر از من روی میز اینطور از بالا به من نگاه کند و این جور من را تجزیه و تحلیل کند خوشم نمی آمد. بلاخره من می دانستم که اودفتر را می خواند و شاید هم دلم می خواست که بدانم نظرش در مورد من چیست؟ حالا فهمیدم که می شود به من گفت، مردباره !؟ هه، 
خیلی بی خیال کتابی که می خواندم بستم و کنار گذاشتم وسرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و بدون آن که زیاد خودم را درگیر مزخرفاتش کنم گفتم: شما کارفرمای من هستید، همه رییس ها برای کارمندها جالب هستند. فکر نکنید خیلی تو زندگیتون سرک کشیدم چون عاشق شما بودم.
گفت: ولی از قبلش هم یه چیزهایی می خوندم، قبلا که رییست نبودم؟
بلند شدم و ایستادم و همانطور با خونسردی گفتم: فکر می کنید قبلا برای چی در مورد شما می نوشتم؟ چه خوبه که فکر می کنید مثل یک فرشته تو زندگی من پیداتون شده. چه اعتماد به نفسی!
همانطور که نشسته بود و من را مثل یک شکار نگاه می کرد گفت: مثل یک فرشته نبودم. ولی مثل یک شیطان هم نبودم. به هر حال معلومه مورد اعتمادت هستم چون توهر وقت کار خواستی اومدی سراغ من و من هم با میل و رغبت استقبال کردم.
شروع کردم به جمع کردن وسایلم برای رفتن. ساعت کاری تمام شده بود.
گفت: می خوای بری؟
سرم را تکان دادم و جوابش را دادم، می اومدم سراغ شما، چون شما راحت ترین گزینه بودید نه بهترین گزینه.  من حوصله دنبال کار گشتن نداشتم. شما هم به من احساس ادای دین می کردین برای همین جواب رد بهم نمی دادید. این برای من کافی بود.
ایستاد و خیلی جدی گفت: من نسبت به هیچ کس ادای دین نمی کنم. حتی تو، چکار کردم که باید نسبت به تو ادای دین کنم؟
کیفم را روی دوشم انداختم و گفتم: کار خاصی نکردید لطف کردید باعث شدید از مردها متنفر بشم. اصلا ببینم پس برای چی قبول کردید که بیام اینجا کار کنم؟
گفت: برای این که لذت می برم، من بزرگ شدنت را می بینم و کیف می کنم. خیلی دوست داشتنی هستی، قبلا هم خیلی بامزه بودی، چهارتا کتاب می خوندی و فکر می کردی خیلی عقل کلی. ولی راه درازی در پیش داری که خودت تجربه کنی. ضمناً من باعث نشدم که تو از مردها متنفر بشی، ناآگاهی تو باعث شد.
(چطور می توانست این حرفها را به من بزند؟ این قدر روی مرز که آدم نداند بلاخره خوشش می آید یا بدش می آید؟ اینطور که نه من را طلبکار کند و نه خودش بدهکار باقی بماند؟)   اخم کردم و راه افتادم و گفتم: چه خوب، ولی مطمئن باشید برای تجربه کردن و دانستن، راهی که شما پیش پام بذارید رو نمی رم.
کیفم را گرفت و کشید و گفت: گوش کن! (با تعجب ایستادم،) خیلی آمرانه ادامه داد، قبلا هم بهت این رو گفتم، من هیچ وقت در زندگیم این قدر که برای تو خودم رو توضیح دادم برای کس دیگه ای ندادم،  فکر این که من عاشق دلخسته ات  باشم رو هم نکنم. ولی تو رو هم مثل زنهای دیگه ای که باهاشون رابطه داشتم نمی بینم، نه این که نمی بینم، اصلا نمی خوام اونطوری باشی. یعنی حالا نمی خوام، هر چیز تابع  زمان و مکان خودشه. ولی الان  اگه اونطوری باشی از چشمم می افتی. من همین که با روح سرگشته و عاصی و کنجکاو تواز میون این چیزهایی که می نویسی ملاقات می کنم و باهاش عشق بازی می کنم برام خیلی جذابه.
اخم کردم و خواستم کیفم را بگیرم و راه بیفتم ، اما کیف را محکم گرفته بود، ادامه داد: مگه همین رو دلت نمی خواست؟ همین که من زندگیت رو بخونم و ببینم چی تو ذهن تو می گذره؟
کیف را کشیدم و از دستش بیرون آوردم. ولی او باز ادامه داد: اما اگه موضوع خواستگاری جدیه؟ یعنی خالی بندی وچاخان پاخان نیست که من رو تحت تاثیر قرار بدی، بیشتر فکر کن. برای دختری با خصوصیات  تو ازدواج تو این سن با این خلق و خو خیلی خطرناکه. یا تو رو نابود می کنه، یا اگه خیلی خوشبین باشیم تبدیل می شی به یکی مثل همین زنهای ازدواج کرده ای که دور و بر خودمون می بینیم.
برگشتم دفتر خاطراتم را ازروی  طبقه کنار میز برداشتم و گذاشتم توی کیفم و  گفتم: خواستگاری جدیه آقای ملک، برای برانگیختن احساسات شما نیست. خاطراتم رو طوری ننوشتم که برای شما تور پهن کنم. اگه اینطور بود چیزهای زیادی برای حذف کردن داشت.
شاید دوست داشتم که شما می خوندینش، اما برای تورپهن کردن نبود. فقط برای این که شما رو خواننده جالبی می دیدم. فقط برای این که عکس العملتون رو ببینم. فقط برای این که دنیای خصوصی زنی رو خارج از جایی که همیشه دوست دارید ببینید. فقط همین.
احساس می کنم منتظر بود چیزهای دیگری بگم یا شاید تحت تاثیرحرفهایم قرار گرفته بود. واضحاً جاخورده بود. اینرا گفتم و راه افتادم
از پشت سر گفت: تو چرا مثل ماهی می مونی دختر؟ همه اش لیز می خوری؟ حالا چرا دفترت رو می بری؟ من عادت کردم به خوندنش؟ این نامردی رو در حق من نکن، نبرش؟  یعنی قهر کردی؟  فردا برمی گردی دیگه؟
جوابش را ندادم فقط همانطور که می رفتم دستم را برایش تکان دادم و خداحافظی کردم.
سه شنبه 26  شهریور ماه 70
انگار چیزی روی سینه ام سنگینی می کند و  دلم هوای گریه دارد. ولی بغضی نیست. نمی دانم بلاخره چه ام شده است؟ حوصله هیچ کاری را ندارم و اختیاری هم بر افکارم ندارم. برایم می برند و می دوزند و من سکوت کرده ام. هرچیزی که بنویسم اراجیف است. از بعد خداحافظی با آقای ملک دیگر سرکار نرفته ام .خودشان چند بار تماس گرفتند، مامان یا بابا جواب دادند، عذر خواهی کردند و گفتند: قرار است نامزد کنم و دیگر سر کار نمی روم. من هیچ وقت نخواستم با او صحبت کنم تا بگویم برای همیشه خداحافظ.
فردا روز نامزدی من است.
فردا ...
پنج شنبه 20 فروردین ماه 1371
مدت هاست نوشتن را کنار گذاشته ام، حتی دفتر خاطرات از نوشتن های من بی نصیب مانده است. شاید فراموش کرده ام که چگونه بنویسم ؟ این برای من بدترین شکست است. زیرا من تنها به نوشتن دل خوش بودم و حالا نوشتن را هم فراموش کردن یعنی فراموش کردن همه دل خوشیها. باید از نو شروع کرد. احساس می کنم خیلی مبادی آداب شده ام. درست به موازات آن که در زندگی شخصی تجربه های نو و خصوصی تری را کسب کرده ام به همان نسبت مبادی آداب شده ام و همین مبادی آداب بودن، آزادی عمل را به بند کشیدن است. باید آزاد بود، نوشتن، فکر کردن نمی خواهد. باید دوباره عادت کنی به نوشتن آن وقت بی تفکر بروی جلو. مثل راه رفتن، مثل دویدن، باید قصدش را کنی و آن وقت از جوی بپری، باید بخواهی تا دهان بازکنی و حرف بزنی. مهم نیست چه می گویی ولش کن.  با خودت رو راست باش. می خواهم نوشتن را فراموش نکنی.

( ادامه پنج شنبه 20 فروردین ماه 1371)
قرار بود برویم ویلای مهرشهرشان. اما نشد، نرفتم، برگشتم.
توی ماشین با هم حرفمان شد. اولش نمی خواستم ماجرا پیچیده شود اما بعد خسته شدم، دیگر حوصله اش را نداشتم.  او هی دور گرفته بود و باز پز می داد! این که فلان دختر دانشکده شان چقدر خاطرش را می خواسته و الان  دیگر پسرهای دانشکده همه با دخترهای هم کلاسی ازدواج می کنند و او اشتباه کرده که دنبال دلش رفته و با یک دختر دیپلمه ازدواج کرده است.
توی اتوبان تهران_کرج می رفتیم و ماشین ها از کنار ما می گذشتند و من برای آن که به حرفش گوش ندهم، ماشین های سفید و سیاه را می شمردم.
دوباره شروع کرد به این که: چیه؟ توی ماشین ها خبریه؟ پسر مسرهای خوشگل رو دید می زنی؟
برگشتم و روبرویم را نگاه کردم و از خیر شمردن ماشین های سفید و سیاه  گذشتم.
گفت: خوب خری روبرای خودت تور کردی. مدام دارم به ساز تو می رقصم. این همه راه داریم می ریم. شب دوباره باید برگردیم!؟ مگه چه خبره؟ مگه می خوام بخورمت!؟ چرا ننه بابات اینطوری می کنن؟ این قدر عقب افتاده دیگه نوبر بهاره!
با بی حوصلگی گفتم: بابا دوست نداره تا وقتی نامزدیم شب خونه شما بخوابم.
عصبانی شد: جدی؟ اگه این قدر نگرانه که نکنه بلایی سرتو بیارم چرا نذاشت عقد کنیم؟ اینطوری که سفت ومحکم بود ترس نداشت؟
نفس بلندی کشیدم و با بی خیالی گفتم: برای تو سفت ومحکم بود. برای من هیچ چیز سفت و محکمی وجود نداره!
ماشین را کشید توی شانه خاکی و ترمز کرد و برگشت با عصبانیت نگاهم کرد. گفت: بله کاملا معلومه که تو به هیچ چیز پایبند نیستی؟ نامزدی و عقد و عروسی برات فرق نمی کنه هر وقت دلت بخواد می بری و میری.
خیلی آرام گفتم: برای تو که بد نمی شه، می تونی بری با یکی از همکلاسی هات عروسی کنی. مگه اشتباه نکرده بودی؟
پوزخند زد و گفت: عقده ای بازی دیگه؟ نه؟ یه چیز جدید از خودت بگو این رو که من گفته بودم. تو چیکار می کنی؟ لابد با آرش روهم می ریزی یا یه نفر دیگه رو برای خودت تور می کنی؟
سرم درد گرفته، آن قدر در این مدت هر روز و هر روز به هر بهانه حرف آرش را پیش کشیده بود که دیگر برایم عادی شده.
نگاهش کردم، دیگر این رفتارها و توهین های کلامی برایم قابل پیش بینی است، هر وقت هیجانات جنسی بالا می زند، سعی می کند جور زننده ای آنها را به من منتقل کند. وقتی به حد کفایت متاثر و ناراحتم می کند،  آن وقت نوبت از دل درآوردن است که این هم برای خودش داستانی دارد. چون در گیرو دار آن تشنگی سیری ناپذیر من باید مواظب گوهر عفت خودم باشم و او هم باید سعی کند چیز بیشتری به دست آورد. یک جنگ تمام عیار. نشد که او یک بار با خیال راحت من را ببوسد، دلم برایش می سوزد اما دوستش ندارم.
نگاهش کردم و مطمئن شدم این نامزدی به سرانجام نمی رسد. متاثر نیستم، درست در گیرو دار زمانی که احساسات فروخفته ام بیدار می شد و دلم تجربه های بیشتری می خواست و می ترسیدم که دچار لغزش شوم یا ارتباط نامتعارفی را شروع کنم. به این نتیجه رسیدم که باید دختر حرف گوش کنی باشم. احساس کردم که برطرف کردن نیاز جنسی می تواند من را کمی آرام کند. اما حالا به این نتیجه رسیده ام که چه بهتر،  این محدودیت برای در هم تنیدن تن ها در همدیگر، باعث شده است بفهمم طرف مقابلم چقدر در برقراری ارتباط ضعیف است و چقدر حماقت بار، ضعف خودش را با سرکوب مداوم و مداوم من پنهان می کند.
دوباره شروع کرد به دری وری گفتن و ماشین را روشن کرد و راه افتادیم. به مقصد که رسیدیم همین که ایستادیم از ماشین پیاده شدم و راه افتادم به سمت طرف دیگر خیابان. دنبال من دوید که کجا می روی احمق جان ویلا اینجاست؟
گفتم: دارم بر می گردم خانه ی خودمان، دیگر نمی خوام به این ارتباط ادامه بدم.
بدو بیراه گفت، التماس کرد، مانعم شد  و حتی با مشت توی صورتم زد.
ولی نتوانست جلوی من را بگیرد.
خانه استاد هستم. مهجبین خانم با چشمهای اشکبار برایم کیسه یخ آورده.
من اما سهراب زمزمه می کنم:
من در این آبادی، پی چیزی می گشتم شاید، پی خوابی شاید، پی نوری، ریگی، لبخندی.
پشت تبریزی ها، غفلت پاکی بود که صدایم می زد. پای نی زاری ماندم، گوش دادم، چه کسی با من حرف می زد؟
یک شنبه 23 فروردین ماه 71 ساعت 10:49
صدای جیرجیرکها مثل موسیقی متن یک فیلم سرشار از عاطفه و حس درمتن زندگی این ساعت من در جریان است. نشسته ام به انتظار بابا و مامان که رفته اند خانه پدر و مادر شاهرخ، بیچاره سهراب هم با پای شکسته رفته است، شاید قرار باشد لگدی هم او بزند! اما سیاوش عزیز دلم نرفت. او از اول هم مخالف نامزدی من بود. اصلا مخالف بود که مامان بابا هم بروند. گفت: نمی خواهد انگشتر را پس بدهید، نمی خواهد بروید ببینید چه شده؟ مگر شما به آفرید اعتماد ندارید او می گوید دیگر نمی خواهد با این پسر ادامه دهد! همین کافی است، گور بابای همه شان. اما بابا گفت: حتی برای تمام کردن یک قرار داد نانوشته هم باید تابع قانون بود. باید رفت و بهم زد. منیژه به خواب ناز فرو رفته و فارغ از هر گونه اضطراب حس بودن را با تمام وجود لمیده است.
تهمینه روی تخت دمر افتاده و با من حرف می زند. می گوید: اصلا نگران مامان نباش که غصه بخوره، مهم خودتی خوب کاری کردی مرتیکه کثافت چه جوری زد زیر چشم تو!؟ وای چقدر سیاه شده. تو چرا واستادی که کتک بخوری؟ باید با چنگ و دندان می افتادی به جانش. وای خدا اگه بابا اجازه می داد منم امروز باهاشون برم!
سودابه برایمان بستنی چوبی می آورد. من را می بوسد. من احساس بچه بودن می کنم دلم می خواهد گریه کنم. با عصبانیت به من می گوید: گریه کنی کتکت می زنم ها! گریه نکن. تا بوسش می کنن لوس می شه.
و در حالی که پوست بستنی را برای من می کند و به زور آن را توی دهنم فشار می دهد می گوید:من به تو چی گفته بودم؟ نگفته بودم چشم و گوشت را باز کن. اون روز آخر بهت نگفتم، فکر نکن مامان عقل کله!  نگفته بودم این راهیه که نصف بیشتر زنهای فامیل بابا رفتن تو دیگه نرو.
تهمینه غلت می زند روی تخت و به پشت می خوابد وغش غش می خندد ومی گوید: به خدا! عجب خونواده قروقاتی داریم ما، نکنه جدی بخت ما رو بسته باشن؟ قرار نباشه که ما با کسی که دوستش داریم ازدواج کنیم؟ مامان چهل دفه رفت قزوین پیش قافله باشی دعا گرفت که آفرید دیگه نامزدیش بهم نخوره .
سودابه بستنی اش را گاز می زند و می گوید: جالبه عمه ها هردوشون اول یک بار نامزد کردن و بعد از بهم خوردن با یه نفر دیگه  ازدواج کردن. هر دو هم فقط بخاطر لجبازی با عشق اولشون تن به ازدواج دومی  دادن. تهمینه تو هم یه جورایی همین طوری الکی نامزد کردی با اون پسره ها، به خدا اصلا دوستش نداشتی.
تهمینه گفت: من که فقط به خاطر مامان نامزد کردم. همش همینطور مثل آفرید من رو هم اذیت می کرد. می خواستم یه جوری ساکتش کنم دست از سرم برداره. من عشق اول ندارم عشق اول من مرده من دیگه هیچ طلسمی بهم سازگار نیست. بچه ها من آزادم.  خودت هم همینطور اول عاشق سعید شدی بعد برای این که بهش دهن کجی کنی رفتی با محمود عروسی کردی بدون عشق و فقط از روی اجبار.
سودابه چوب بستنی اش را لیسید و گفت: از روی اجبار، بابا مجبورم کرد. بابا رو اینطوری نگاه نکنید پشم و پیلی هاش ریخته. زمان من وقتی می گفت با این باید عروسی کنی همین که گفتم،  باید سریع می گفتم چشم. من با سعید قهر کرده بودم، بابا هم از سعید خوشش نمی اومد، برای همین معطل نکرد به اولین خواستگاری که اومد رضایت داد.
ساعت سه دقیقه به ساعت یک نیمه شب یک شنبه یا شاید دوشنبه است.همه خوابیده اند من در تاریکی نشسته ام چیز می نویسم. از فردا یک برنامه مرتب می ریزم برای درس خواندن. سال 71 باید بروم دانشگاه.
29 فروردین 71
صبح است، باران می بارد. صدای چک چک باران از روی محفظه کولر به گوش می رسد. آهنگ موزونی دارد، دوتا کلاغ سیاه روی سیم برق نشسته اند و حیرت زده به ناکجای آسمان خیره شده اند. از کار تو مانده اند یا کار آسمان؟ خودت می دانی، امروز خواب را خدایی کردم و تو را از یاد بردم. ثانیه ها پشت هم می گذرند وتو فقط تو می دانی که من در این نبرد پیروز می شوم یا نه؟ آیا می توانم با تو با صداقت سخن بگویم؟ باران قطع نمی شود لاینقطع می بارد. آسمان تیره است. می شود تو را توی حیات جست. کارهای گره خورده ام را خودت با سرپنجه قدرتت بگشا، مگر من ازکسی دیگر می توانم چنین توقعی داشته باشم؟
حاشیه: 5000تومان داده ام و اسمم را در کلاس عکاسی، انجمن سینمای جوان نوشته ام.
یک شنبه 30 فرودین 71
سر شب است و من سهم ادبیات امروزم را خوانده ام و می خواهم به سراغ عربی بروم.واییی هنوز هیچ نشده چشمانم سنگین است. دلم می خواهد بخوابم. پس برای چه بعدازظهر این همه خوابیدم؟
شاهرخ برای هزارو سیصدمین بار زنگ زد..................دروغ گفتم: اصلا زنگ نزده، فکرش را بکن تو با یک دختری نامزد بشوی، پیش پدر و مادر دختر آن قدر تیپ و قیافه ی عاشق های دلخسته را بگیری که حاضر نباشی حلقه ات را پس بدهی. بعد این همه  روز بعد از بهم خوردن نامزدی، حتی حاضر نشوی به او زنگ بزنی؟
البته مامان برای آن که دل خودش را آرام کند( چون من زیاد هم روی معرفت شاهرخ حساب باز نکرده بودم که منتظر تلنفش باشم) دیروز نشسته بود و می گفت: یه کمی هم به پسره حق بدیم ها که هنوز جرات نکرده زنگ بزنه.  نمی دانی آن شب که رفتیم نامزدی را بهم بزنیم بابا چه چیزهایی بهشان گفت؛ از بی غیرت و دون پایه و تازه به دوران رسیده بگیر تا این که پسر شما هنوز سربازی هم نرفته و دهنش بوی شیر می دهد و بچه است و وقت ازدواجش نشده.
تهمینه اما پرید و گفت: وایییییی مامان نگو تو رو خدا، جدی؟ چقدر خشن! مردم از این حرفهایی که بابا بهشون زده. مامان جان بشر خواهر جنده و مادر جنده را برای این روزها خلق کرده. مگرنه که الزاماً مادر و خواهرهمه دیوث های عالم این کاره نیستن که، ایراد از خودشونه ولی پای مادر و خواهرشون رو می کشن وسط که تا فیها خالدونشون بسوزه. خشتک خودشون پاره است ولی اینا رو می گن که شاید سرغیرت بیان. حقش بود می ریدید بهشون و می آمدید بیرون!
من با تعجب به تهمینه نگاه کردم و گفتم: جداً این چیزها رو تو دانشگاه بهتون یاد دادن؟ چه خوب! دارم بال بال می زنم برم دانشگاه.
تهمینه چشمکی به من می زند و می گوید: آره بابا همه اش رو تو دانشگاه یاد گرفتم، دانشگاه آزادی ها از همون بدو ورود دو واحد بدو بیراه پاس می کنن که بتونن نثار این مرتیکه "جواسبی" کنن. با این کیسه ای که با پول دانشجوها برای خودشون دوختن،  تا تو هر کوره دهاتی دانشگاه آزاد بزنن و  هر ترم شهریه ها رو زیادتر کنن.
مامان که انگار داغ دلش تازه شده باز دوباره برایمان تعریف می کند که چطور در خلال صحبت های متین و منطقی بابا،  یک هو از کوره در رفته و عصبانی شده و بهشان گفته است که خانواده ما را اینجوری نگاه نکنید. اصلا ما ککمان هم نمی گزد که این نامزدی را بهم می زنیم،  دخترهای من شاهزاده هستند و "خون چیزالسلطنه " در رگهایشان جریان دارد و اگر صد سال پیش بود ما  شما را رعیت خودمان هم به حساب نمی آوردیم و بهتان  اعتماد نمی کردیم حتی  چوپانی یک گوسفندما را هم بکنید.  چه برسد به این که دختر به شما بدهیم. ( و لابد چون صد سال گذشته است دیگر می شود دختر داد و گوسفند رعیت را گرفت)
من و تهمینه هر دو گوشمان از این حرفها پر است و هر دوبا هم یک اَه کش دار می گوییم. من مامان را قسم به جد مطهرش! دادم که دیگر دست از این شاخه فامیلی پادشاهی ما بردارد و شاهزادگی ما را به رخ هیچ پسر یا خانواده پسری نکشد چون بیشتر مایه مضحکه است.
حالم از این حرفهای طبقه خرده بورژوای فراموش شده بهم می خورد.
3 اردیبهشت 71
در خانه سهراب و نازنین هستم و منتظرم تا موعد مقرر برسد و بروم برای امتحان! چه خوانده ام؟ نمی دانم.
نازنین رفته است برای امتحان، من و سهراب توی خانه هستیم، نوار منیژه توی ضبط است و دارد شعر "دوماد" را می خواند. چه عرض کنم ترتر می کند. نمی توانم درست فکر کنم. من دو روز درس خوانده ام یک ساعت هم باید تمرکز بگیرم و بعد بروم سرجلسه امتحان کنکور. کمی اضطراب امتحان گریبان من را گرفته  و دارد می چلاندم. صدای ضبط بلند است؛" یه معشوقه می خواستم!"
از این بی تکلف تر می شود آدم خودش را معرفی کند؟ به قول سودابه که هر وقت این را می شنود می گوید حداقل می گفتی، یه زن می خواستم، شاید می شد برایت کاری کرد. تهمینه اما نظرش این است که، نمی شود قافیه را بهم زد و قافیه با معشوقه جور در می آید که کم دردسرتر است.
ساعت 11:45  است و من در خانه سهراب و نازنین هستم و نازنین رفته امتحان بدهد و من و سهراب توی خانه هستیم و نوار منیژه توی ضبط است و نمی خواند. چون تمام زورش را زد تا معشوقه پیدا کند اما من خاموشش کردم.
20 اردیبهشت 71
بابا یک جایی در پاکدشت شرق پایتخت و یک جایی در مهرشهر کرج غرب تهران دوباره زده است به کار تولید گل و گیاه، یعنی این برنامه ریزی های بابای من  به عقل جن هم نمی رسد. چطور باید یک لنگش در شرق تهران باشد، یک لنگش غرب تهران؟
بابای عزیز ما که یک عمر شاشیده است به بخت خودش. چند صباحی هم بشاشد به تهران بزرگ مگر چه عیبی دارد؟ اما بدترین قسمتش این است که حالا گیرداده برویم مهرشهر کرج زندگی کنیم! مهرشهرکرج؟ وای خدا به دور اسمش را هم که می شنوم لرز می کنم. یعنی حاضرم بروم "مورموری" ( فکرکنم یک جایی باشد در استان ایلام)  زندگی کنم ولی مهرشهر کرج هرگز.
بابا حتی رفته است یک خانه ویلایی و به قول خودش خیلی خوب در فاز4 دیده است.
 ویلای شاهرخ اینها هم مهرشهر بود نزدیکی های  کاخ شمس، این قدر هم پزش را می دادند. از یک درباری بدبخت از ایران فراری شده فرصت طلبانه بالا کشیده بودندش. آجر به آجر آنجا را شاهرخ روزی هزار بار توی سرمن کوبید. فکر می کرد بابا هم درباری زمان شاهی است و حتماً پول و پله ای جایی قایم کرده. نمی دانست که ما چوب نداریم تا به سرسگ بزنیم. وایی سگ،  بیچاره سگ، یک چیزی یادم آمد مامان رفته بود گلخانه های مهرشهرو خبر مردن سگمان را برایمان آورده بود.
این صحنه عجیب آب خوردن سگ بابا در اوج بیماری آن طور که مامان تعریف می کرد چقدر توی ذهن من نقش بسته، انگار مولکول مولکول آن آب پر از خدا بوده، احساس می کنم سگ بیچاره فقط آب نمی خورده ستایش می کرده، نیایش می کرده، بلکه به زیباترین و دردناکترین شیوه عبادت می کرده. حیوان بیچاره! آب آب آب در هر نفس چقدر وجودش را می خواسته با آن آب استحاله بدهد. کاش من به جای آن سگ بودم. چقدر آب خوب است. چقدر خوب است که وقت مردن آدم آب بخورد. آب بخورد آن قدر که وجودش را از داخل بشوید. چرا این تصویر در ذهن من این قدر تاثیر گذاشته؟ چرا فکر می کنم آب خوردن او فقط یک آب خوردن معمولی نبوده؟ شاید یک حس خارق العاده واقعی بوده باشد. حیوان زبان بسته. خدایش بیامرزد.
اصلا چرا خدا او را بیامرزد؟ من او را می آمرزم. خدا کیست دیگر؟ پیغمبر کیست؟ دین چیست؟ من این چیزها را دیگر نمی فهمم. اصلا مهم نیست که دیگر چه بشود. خدا مرا نمی بیند، من هم اورا نمی بینم.
 صدای جیرجیرکها مرا از تنهایی بیرون می آورد. حالا دلم چه بخواهد و چه نخواهد شیطان شده ام، شیطان مرا وسوسه نمی کند. من هر وقت بخواهم شیطان به سراغم می آید. من شیطان را وسوسه می کنم که بیاید مرا وسوسه کند. من به چه زحمت برای شیطان تور پهن می کنم که بیاید به دام من بیفتد. فردا می روم خانه استاد اخوت.
چهارشنبه 23 اردیبهشت 71
در یک ماهنامه کاری پیدا کرده ام. تهیه رپرتاژ و یک قسمتی هم خبرنگاری.
بگویم هر چه خدا بخواهد می شود؟
یا بگویم از خدا می خواهم که بهترین تقدیر برایم رقم بخورد؟
آن وقت نمی گویند طرف عقاید معتزله دارد؟ مگر تقدیر بر سرنوشت ما حاکم است و جبر بر کار ما حکم فرماست؟
نه در این مورد بخصوص من به انتخاب خودم کاری را که دوست داشتم انجام دادم.
با دوستان قدیم و چند نفر دیگر هم قرار است یک گروه هنری تشکیل بدهیم، برای اجرا کردن برنامه برای کودکان. بیشتر موسیقی و کار عروسکی و برنامه های شاد. آقای یامی هم می آید قرار است مدیر گروه ما باشد. این آقای یامی یک جوانی است با استعداد موسیقی عجیب با او در کانون سلمان آشنا شدم. من باید نقش خودم را داشته باشم نمایشنامه بنویسم برای کارهای عروسکی و شاید هم  گاهی جای عروسک ها حرف بزنم. اما حوصله عروسک گردانی و بازیگری و کارهای دیگر را ندارم.
3 خرداد ماه 71
ساعت 2:35 دقیقه نصف شب است در یک خلسه شیرین یک لحظه خوابیدم و بیدار شدم 3 ساعت گذشته بود. وقتی بیدار شدم کسی می خواست من را بیدار ببیند. کسی را مشتاق خود یافتم و خود را مشتاق کسی در حالی که سراپا اشتیاق بودم و افکار قرمز و خاکستری احاطه ام کرده بود و حالا چه دم شیرینی است حضور حضرت دوست در این اتاق خالی قرمز و خاکستری!
شاید برایم گشایشی باشد، ای نور، ای وجود، ای همه هستی، چراغ کم سوی خانه دلم را با گرمای وجودت بیافروز و تاریکی قلب سیاهم را با وجودت نورباران کن. تو را صدا زدن چه شیرین است. تو را صدا زدن و پاسخ شنیدن!
ساعت 4:12
هوای خوبی است، نزدیک سحر است و بوی بهشت توی هوا پخش شده، از پنجره اطاق به میلیارد ها ستاره توی آسمان نگاه می کنم. خیلی کوچکتر از آنیم که به حساب بیاییم. سلام برتوی ای سپیده که بوی عشق می دهی و عطر یاس های سفید خانه پدربزرگ را به یادم می آوری.
شنبه 6تیرماه 71
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است.
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه،
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ
می چرد گاوی در کرد.
گروه هنری را تشکیل داده ایم، فعلا( چرا همیشه می گفتم فیلا!؟ چرا هنوز هم در محاوره می گویم فیلاً؟ به هر حال آقای یامی مجبورم کرده که بنویسم فعلا و بگویم فعلا) آقای یامی مدیریت گروه را به عهده گرفته، همه جور موسیقی می تواند بنوازد. ولی تخصصش روی پیانوست. مجرد است بیست هفت هشت ساله، خیلی خوشگل نیست نسبتاً تپل با موهای لخت روشن.اما خیلی خودمانی و بی شیله پیله است و به من می گوید "گردی" با ضمه روی گاف.
امروز آرش را دیدم به کلی درب و داغان شده با حیرت نگاهش کردم. وقتی از کنارش رد می شدم حتی من را ندید. اما وقتی از همدیگر گذشتیم یک دفعه مثل این که مغزش به نتیجه رسیده باشد، برگشت و گفت: باشه رفیق، دیگه حتی وقتی ما رو می بینی به روی خودت نمی آری؟
برگشتم و نگاهش کردم، چقدر دلم برایش آتش می گیرد این چه بلایی است که سر خودش آورده.
با ناراحتی گفتم: این قدر تغییر کردی که نشناختمت!
لبخند تلخی زد و گفت: چند تا کفتر گرفتم بردم بالا پشت بوم، نمیای بریم ببینیمشون.
زدم زیر خنده و گفتم: این کلک جدیده؟ کفترات حرف نمی زنن؟ این دفعه اگه بیام بالا پشت بوم دیگه سیگار نمی کشم، با هم می شینیم دوتایی زرورق صاف می کنیم.
با برافروختگی گفت: من ترک کردم بابا، به خدا ترک کردم، مامان می دونه.
زیر لب گفتم: آره جون خودت.
دلم برایش می سوزد، اصلا قرار نیست چیزی را ببینم تا به من ثابت شود چقدر وضعش خراب شده. آن قدر بوی متعفنی می دهد که از چند قدمی هم می شود استشمامش کرد.
گفتم: ما داریم وسایلمون رو جمع می کنیم از این جا می ریم.
گردن کشید و با پز قلدری گفت: مرتیک دیوث این شاهرخ مادر قحبه رو ببینم لهش می کنم. بخاطر اونها دارید از اینجا می رید، نه؟ بهت نگفته بودم با این پسره عروسی نکن؟
با لبخند تلخ گفتم: چرا گفته بودی. اما که عروسی نکرده بودیم، فقط نامزد کردیم. حالا تو هم نمی خواد بری دعوا، برو به خودت برس.  بذار اونهایی که زدی از بیمارستان برگردن. یک باره که کل یه شهر رو نمی شه روونه بیمارستان کنی.
خوشش آمد و قول داد با شاهرخ دعوا نکند. وقتی می رفت طرف خانه شان برگشتم و رفتنش را تماشا کردم. چرا اینطور باید بشود؟ چقدر دلگیرم بخاطرش. ولی چه مسخره این بالای پشت بام رفتن من و آرش را کل خیابان که نه، کل شهر فهمیدند. باز هم این پسر می گوید: بیا برویم بالای پشت بام! فکر می کنم بالای پشت بام سیگار کشیدن با من یکی از خاطرات جالب توجه زندگیش باشد. برای من هم جالب توجه با همه  سرکوفتی که شاهرخ بابتش به من می زد. راستی چرا وقتی شاهرخ این پس زمینه ذهنی را در مورد من داشت باز هم به خواستگاری من آمد؟ چرا این قدر مردها عجیب می شوند گاهی؟
شنبه 20 تیرماه 71
از تاریخ 14 تیرماه من و مامان و که البته بعداً دیگران هم به ما پیوستند برای مراسم وفات یکی از بستگان مامان آقانصرالله به قزوین رفتیم و امروز و حالا دقیقاً شاید 20 دقیقه است که من و مامان و سیاوش و بابا برگشته ایم خانه مان در فاز 4 مهرشهر کرج.
دیشب شب تاسوعا، من وشهین و تهمینه و خاله حمیده و منیژه رفتیم مقبره خانوادگی مان و تا صبح میان امواتمان لولیدیم و بودیم. ما نشسته بودیم به شوخی و خنده و  داستان های وحشتناک در مورد زنده شدن مرده ها و اصلا متوجه نشدیم که چطور یک دفعه تمام دسته های سینه زنی و عزاداری دود شدند و به هوا رفتند و در یک چشم بهم زدن دیگر پرنده هم در خیابان پر نمی زد. بعد ما که با شجاعت دنبال دسته ها زده بودیم توی خیابان با این سوت و کوری عجیب خیابان  در این شهر غریب چطور می توانستیم برگردیم خانه؟ بنابراین همان جا ماندیم در مقبره خانوادگی.
از این طرف ناگهان فامیل متوجه شده بودند که انگار چیزی بینشان کم است و یکهو فهمیده بودند که بله 5 نفر کم شده اند! بعد همه افتاده بودند به حول و ولا! از جمله محمود بیچاره شوهر سودابه که ما را کنج قبرستان سر قبر امواتمان راس ساعت 5 صبح پیدا کرد و بعد با کلی اشک و آه و ناله از طرف دو گروه ذی نفع در این ماجرا حکایت به خوبی و خوشی تمام شد و پرونده را بستند. البته چه پرونده ای؟ که باعث برملا شدن بسیاری از رازهای مگوی خاله حمیده شد. این زن کم عقلِ مظلومِ ستم کشیده ی تنها و زیبا. در همان آرامگاه خانوادگی سر قبر اجدادش رازهایی را برایمان گفت  که داغ یاس و حرمان را بر دل همه ما گذاشت و تن امواتش را در گور لرزاند. خواهرهای نادان، برادرهای بی غیرت، خدایا نمی خواهم راز خاله را بگویم، من که برای گفتم رازهای خودم حتی در نوشتن توی دفتر خاطرات از استعاره و تشبیه استفاده می کنم. رازهای خاله را فاش نخواهم کرد. اگرچه غصه اش تا ابد بر دوشم سنگینی می کند.
سه شنبه 23 تیرماه 1371 برابر با 13 محرم 1413 قمری و 14 جولای 1992 میلادی
رفته بودم تا بتوانم نمایش نامه ای برای برنامه بعدی مان بنویسم. مثلا خلوتی تابه اندیشه ام جولان بدهم که هر جور دلش می خواهد هرزه باشد و هر جایی. امروز به روز نحص از نگاه سعد، در توبه باز بود و من مستعدِ پشیمانی.  اما ندامت روباهی است، که خدا هم سراز مکر و حیله اش در نمی آورد. خدایا سرت را کلاه نمی گذارم، پشیمانی ام برای این بود که جایزه ام دهی. اما جایزه ای که از گناه گرفتم بر پشیمانی چربید، تقصیر خودت است اینطور گناه را شیرین آفریده ای.
جمعه امتحان مرحله دوم کنکور است.
شنبه 24 مرداد ماه 71
زمان به سرعت می گذرد، یک ماه دیگر به نتایج کنکور مانده، یامی می گوید: اصلا در موردش فکر نکن، فکر کن اصلا دانشگاه شرکت نکرده ای. خودت را رها کن و بی خیالش باش و کمتر غصه بخور.
خودکار آبی من گم شده. با خودکار سیاه می نویسم. اما من از خودکار سیاه بیزارم.
امروز رفتم پیش استاد اخوت، عزیز دردانه اش باز هم برایش نامه نوشته، یک عکس گویا تر و درست و حسابی تر هم از خودش گذاشته، خدای من چقدر لاغر و سیاه شده! انگار کن توی معدن کار می کند. استاد با شک وتردید گفت: به جای من یک نامه برای آلپاچینوجان می نویسی؟ سه روز است نامه این پسر به دستم رسیده، هنوز جوابش را نداده ام فکرم خوب کار نمی کند.( سه روز اوووووه چه زیاد!) گفتم: می نویسم به شرطی که شما نبینید تا من هر چه دلم خواست از قول شما بگویم.
و گفتم: اگر شما ببینید که من از طرف شما چه چیزهایی برای او نوشته ام، خجالت می کشم. شاید بخواهم قربان صدقه اش بروم.
و استاد هم که از خدا خواسته برای این جور نامه نگاری هاست گفت: از خداهم می خواهم؛  تو بنویس من هم قول می دهم نخوانده بذارم توی پاکت و برایش بفرستم.
مهجبین خانم اما ناراضی بود؛ می گفت: تو را به خدا با این پسر از این بازی ها نکنید، شما دوتا هی می خواهید زخم او را تازه نگه دارید.
استاد گفت: پس رفته آن ور دنیا چکار کنه؟ دیگر باید بلد شده باشد بنشیند در تنهایی آن قدر زخمش را بلیسد که دردش التیام پیدا کند.
یک نامه محبت آمیز پدرانه برایش نوشتم و چند بیت شعر عارفانه هم ضمیمه اش کردم.
"باید بازگشت، باید کسی را پیدا کرد، کسی را که پشت خاطره گم شده است. باید او را یافت و دستهایش را گرفت و بیرون کشید از خاطرات، تف برمن مرده، مرده آری، مرده زنده، نه زنده مرده، من مرده ام، یک مرده مرده، باید رها شد از خود، باید به خود پیوست بدون خود، باید بلند شوم دستهایم را بیرون بیاورم از مرداب و اسیر مرگ بی خبر نشوم. باید دستهایم پی چیزی بگردند. باید ریشه ای بیابم  و آن را دستگیره رهایی ام سازم. باید فکرم را بشویم نه جسمم را، باید اندیشه ام را غسل دهم نه پیکرم را، باید از همه رنگ ها پاک شوم. تا بتوانم رهایی را دوباره بیابم. باید برخیزم تا نشسته نمیرم."
شنبه 17 مرداد ماه 71
بعضی وقتها حرفهایم مال خودم نیست. حرفهایم خیلی رساتر از چیزی است که در دل دارم.  احساس می کنم ما مدام  داریم عقوبت گناهان گذشتگان نافرمان و سیه کردار خود را پس می دهیم.
از صبح تا به حال این را با خودم تکرار می کنم: به تماشا سوگند و به آغاز کلام، واژه ای در قفس است که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
دیروز رفتیم شیرخوارگاه آمنه برای بچه ها چند برنامه شاد و موسیقی داشتیم. همه مان قبول کردیم که یک حق الزحمه بگیریم و دوبار برویم برایشان برنامه اجرا کنیم.
بچه ها خیلی دوست داشتنی و غمزده بودند. پسرهای کوچک عاشق دخترهای گروه شده بودند و دخترهای کوچولو دور و بر یامی و حسام می گشتند.  یکی از پسرهای سه چهار ساله به پای راست من چسبیده بود و من هر جایی می رفتم این هم  با من می آمد. خیلی بامزه و شیرین بود. این پسر بیست سال دیگر چطور می شود؟ سی سال دیگر؟ احساسش چطور است با این زندگی بدون داشتن کسی یا کسانی به اسم مادر یا پدر که علت همه بدبختی هایش را گردن آنها بیاندازد؟
سه شنبه 27 مرداد ماه 71
دو سه ماهی می شود که پریود نشده ام و اگر قرار بود لوند باشم لابد برایم حرف و حدیث هایی در می آوردند. ولی حالا که شوهر ندارم و تقریباً یک دختر پاکدامن هستم. لابد به زودی باید بزایم و شاید هوس کنم شعری بسرایم در مورد دختری که در شکمش درخت نارنج و ترنج رشده کرده بود و مجبور شد یک عالمه خروس را بسیج کند تا در حالی که چشمهایش را بسته اند عملیات زایمان را برایش انجام دهند و نارنج و ترنج هایش  را به دنیا آورند. حالا چرا خروس؟ چرا نارنج و ترنج، لابد از اسرار چرخ جادوست که دارد توی سرمن دور دور می زند و ستاره هایش را نشان کس و ناکس می دهد.
پولم را تمام و کمال از توی بانک درآوردم و حالا تاسف می خورم که چرا هزارش را بابت تفریح و خوشگذرانی مان با تهمینه انداخته ام دور و چرا همه اش را کتاب نخریدم. البته برای روز مبادا پس اندازی هم گذاشته ام کنار که تا وقتی کار دائمی و مطمئنی ندارم همان را خرج کنم. مگر چقدر توی بانک پول داشتم ده هزار تومان، که تمام پول سه چهار ماه کارکردن و سگ دو زدنم برای تهیه رپرتاژ ماهنامه ها و کار گروهی بود.
شب هنوز از نیمه نگذشته و خواب چشمهای من را گرم کرده و صد البته که آشپزخانه مکان خوبی برای یادآوری گذشته نیست و پشه ها دمار از روزگار آدم در می آورند.
و گیسوانش ریش ریش شده بود و دهانش پر از جوشهای ریز بود و تنش چاک چاک خارش های سخت.
چقدر چرت و پرت می نویسم بازم
جمعه 30 مرداد ماه 71
ندایی درونی مدام در من فریاد می زند که امسال دانشگاه قبول می شوم و این خارج از برنامه های تلقین به نفسی است که تهمینه مدام روی من انجام می دهد. حداقل جای خوشبختی است که از آن حالت سیب زمینی خارج شده ام و حالا قبول شدن در دانشگاه دوباره برایم مهم شده.
حاشیه: منیژه را بابا به دست من سپرد تا علومش را درس بدهم و من هم با سوء استفاده از این فرصت در صدد تلافی خرده حسابهایم با او برآمدم و کلی بچه را دعوا کردم و از او کار کشیدم. آیا این کار یک خواهر فرصت طلب و نازن(مرد) نیست؟
خلاصه تنبلی خودم را به حساب خنگی آن بیچاره گذاشتم. بعد بابا با من بحث کرد و من هم جوابش را دادم و باز هم فرصت طلبانه وقتی تهمینه به من اعتراض کرد، منیژه را پاس دادم به خودش و خودم را خلاص کردم. این بود داستان خواهری که نمی خواست خوب باشد و باعث شد که منیژه خوشگله چشم دیدن خواهرش را نداشته باشد و مجبور شود آبغوره بریزد. حالا پشیمان هستم ولی تهمنیه دارد برای رو کم کنی از من، از جان و دل برای منیژه مایه می گذارد.
نباید از یاد ببرم تهمینه این مریم مقدس ثانی، همان معلم خشن و بداخلاق عباس بیچاره است، پسر همسایه کم هوش و حواس و کند ذهنمان که قرار شد تهمینه به او ریاضی درس بدهد اما تهمینه در همان جلسه اول جا زد و پاسش داد به من و من کاری با پسرک کردم که به قول مامان صبح خروس خوان مثل سریش می آمد می چسبید به در خانه ما تا بیاید تو و من به او ریاضی درس بدهم. بس که برای به راه آوردن پسرک از جان مایه گذاشتم و از تمام ترفندهای نمایشی و طنازی های بصری ام استفاده کردم.
یک شنبه 1 شهریور ماه 71
یک برنامه تلویزیونی در مورد جراحی قلب باز پخش می شد. بدون تلاش برای آن که ما را وادار به قبول این حقیقت کند که پیشرفت جراحی با چه مشکلات و موانعی مواجه بوده . در تمام مدت برنامه سرتاسر وجودم از یک حس ناشناخته قدرشناسی لبریز شده بود. قدرشناسی از موجود عزیزی که همواره در کنار من و نزدیکتر از من به من بوده و کمک می کرده تا زندگی کنم. قدرشناسی از قلبم،  این مشت کوچک لبریز از احساسات و عواطف و عشق و به قولی جایگاه روح و محل نور ذات. ناگهان احساس کردم پر از وجود او شده ام. قلب من جان دارد، می فهمد، می طپد و حیات می دهد و متحیر است که من با زندگی ام چه می کنم؟ او بهتر از هر کسی می داند که من چه می کنم.
حاشیه: تمام زندگی دزیره در یک کتاب نه چندان بزرگ تک جلدی خلاصه شده و من وقتی خوب نگاه می کنم می بینم تا حالا سه تا دفتر پر و کامل و این یکی که الحق و الانصاف چیز قابلی است را نوشته ام و هنوز چیز قابل توجهی از آن بیرون نیامده. حالا بگذریم از این که دزیره را یک نویسنده خوش خیال به رشته تحریر آورده و تمام آرزویش چپاندن یک خروار دروغ و دونگ به تاریخ فرانسه بوده است. یک دلیلش هم شاید این است که من هنوز چیزی برای گفتن ندارم یا اگر دارم حال نوشتنش را ندارم یا اصلا صلاح نمی دانم که در این دفتر بنویسم.
یک شنبه 8 شهریور 71
نریمان را امروز بردم سینما، با گرگ ها می رقصد. برای من دومین بار دیدنش کمی کسالت آور بود اما از این که این بچه احساس می کند با خاله وسطی آمده بیرون و این قدر بهش خوش می گذرد خیلی خوشحال بودم. هرچند تمام سینما رفتنمان همراه شده بود با سردردی که هنوز پس مانده هایش در سرم هست.
حسابی پول خرج کرده ام و پس اندازم تقریباً صفر شده چقدر دلم می خواست کار خوبی پیدا می کردم که می توانستم کتابهای مورد علاقه ام را بی دغدغه بخرم. هرچند مامان واقعا مخالف است و گفته دیگر حتی اجازه نمی دهد یک کتاب بخرم. امسال برای جابجایی این همه کتاب خیلی بدبختی کشیدیم. پنج شنبه قرار است برای اجرای یکی از برنامه هایمان برویم سالن تاتر پارک لاله. امیدوارم کارمان خوب شود یامی خیلی روی این کار حساب باز کرده.
چهارشنبه 11 شهریور 71
بوسنی هرزگووین، یکی از جمهوری های تازه آزاد شده یا نشده یوگسلاوی سابق است که جمعیت کمی از آنها را مسلمان ها تشکیل می دهند. چیزی که من تا به حال اصلا نمی دانستم. یعنی یک اقلیت مسلمان وسط اروپای متمدن!؟ اینها در واقع اسلاوهایی هستند که در زمان اقتدار عثمانی ها برآن منطقه مسلمان شده اند. درست در قلب اروپای مسیحی!
حالا چند ماهی است که این قوم و طایفه، این اقلیت کوچک، درگیر جنگ شده اند. بعد تصاویر است که پشت سرهم از تلویزون پخش می شود که الحق و الانصاف جگرخراش و مصیبت بار است. صرب ها یعنی اکثریت مسیحی یوگسلاوی شروع کرده اند به پاکسازی نژادی این اقلیت مسلمان و دارند انتقام خودمختاری این جمهوری را از آنها پس می گیرند. آن هم به شیوه ای که حتی در تاریخ جنگ جهانی دوم چنین شیوه ای برای کشتار را نشنیده ام. از بریدن دست و پا و چشم درآوردن و پوست کندن و خوراندن خون فرزندان به پدر و مادر گرفته تا آتش زدن و سرزدن و کندن و  قطعه قطعه کردن اجزای بدن!
باورکردنی نیست! واقعاً چنین شقاوتی وسط اروپای با کلاس و متمدن توسط مسیحی های خداپرست و مومن فاجعه است من هم قبول دارم.
حالا اینها به کنار این همه اطلاعاتی که من از این کشور در این چند روز به دست آورده ام واقعاً شاهکار است. چیزی که  خداشاهد است بعید می دانم یک نفر از آنها در زمان جنگ ایران و عراق در مورد ما فهمیده بودند. یعنی الان اگر از این ها بپرسی شاید حتی ندانند آسیا کجاست؟ چه برسد به این که بدانند ایران چیست؟ در حالی که  رادیو و تلویزیون ما شده است کاسه داغ تر از آش  و  مدام از صبح تا شب تا پیچشان را می پیچانی  عکس و فیلم بوسنی را پخش می کنند و هی می خوانند: کودک معصوم؛ یا خواهرم  ای مادر بی پناه، یا ... خلاصه هر چیزی که بشود احساسات این مردم بدبخت و تازه از مصیبت جنگ رها شده را تحریک کرد به کار بسته اند که به ما ایرانی ها یک کشور بدبخت دیگر را نشان دهند. انگار کن ایرانی ها مکلف هستند سنگ صبور تمام بدبختان عالم باشند. چه کسی گفته ما باید وارث تمام خون دل خوردنها و بدبختی ها و بیچارگی های تمام ملل ستم دیده در تمام دنیا باشیم؟
وقتی ما در بدبختی و بیچارگی و جنگ به سر می بردیم بقیه دنیا کجا بودند؟ همه، جنگ ما را بی تفاوتی نگاه کردند و بلکه هم با فروش اسلحه و حمایت از صدام اور ا جری تر کردند.  در همان زمان جنگ هم ما کوتاه نمی آمدیم و باز هم برای فلسطینی ها، آفریقایی ها، لبنانی ها، و بقیه ملل بدبخت دیگر دل می سوزاندیم. در حالی که خودمان تا خرخره در بدبختی فرو رفته بودیم. چیزی که من فهمیده ام این است که عذاب های مردم کره زمین بیش از خوشی هایشان به چشم ما می آید و نانمان در تنور بدبختی دیگران پخت می شود.
حاشیه: تا فردا قرار است یک مقاله در مورد شرایط بوسنی هرزگوینی ها برای ماهنامه مان بنویسم. اینطوری نان من از تنور بدبختی بوسنیایی ها گرم می شود.
پنج شنبه 12 شهریور ماه 71
اجرای سالنی برنامه های کودکانه و شاد مان خیلی خوب از کار درآمد. یامی خیلی راضی است. آه چقدر خسته ام جداً این چند روز خیلی سخت کار کردم.
چند روز است مدیر ماهنامه ازمان خواسته چند تا رپرتاژ خوب تهیه کنیم در معرفی چند کارگاه تولیدی، یکهو یادم به تولیدی میم افتاد، عجب رویی دارم من.
 با این حال چیزی که حال من را خوب می کند این است که لااقل میم بعد از دیگر نرفتن من به تولیدی چندین و چند بار با خانه مان تماس گرفت تا با من صحبت کند اما شاهرخ از بعد بهم خوردن نامزدی حتی یک بارهم با من تماس نگرفته. هووووم فردا یک سرو گوشی آب می دهم ببینم تهیه رپرتاژ از آنجا چطور است. دیدن میم بعد از این همه مدت می تواند خیلی مفرح باشد. یا گوشم را می گیرد و از دفترش پرت می کندم بیرون. یا با هم می رویم بیرون شام می خوریم.
یک شنبه 15 شهریور ماه 71
تمام دیروز اشک ریختم، آن قدر دلشکسته و غمگین هستم و آن قدر خاطره های خوب با مردن این بچه در من شرحه شرحه شده اند که حد و حساب ندارد. آه عزیز کوچولوی من، فاطمه کوچلوی من، مرده است. من چقدر این بچه را دوست داشتم. موهای خرمایی نرمش را، آن صداقت توی نگاه و آن خنده های بی تکلف شاد، آن قلب تپنده مهربان و آن دستهای کوچولوی گرم. خدایا اصلا نمی توانم جلوی غلیان احساسم را بگیرم. نمی توانم بفهمم  که چه می گویم. احساس می کردم این روزها چیزی مرا به سمت آن خاطره نافرجام نوجوانی می کشد اما نمی دانستم چیست. فکر می کردم نیاز به دوباره دیدن انباری خودم و منصور را دارم، اما این نبود.  شاید آن روح کوچولوی مهربان بود که مرا به سمت خودش می خواند.
دیروز رفتم تولیدی منصور، همه چیز تغییر کرده بود، کارگاه کوچک تبدیل شده بود به یک بازرگانی بزرگتر. منصور نبود به جایش کسی دیگر نشسته بود، پرس و جو کردم، معلوم شد دفتر اصلی که آقای ملک  در آن کار می کند. منتقل شده به خیابان به آفرین نزدیک میدان ولیعصر، اما کسی که آنجا نشسته بود گفت: امروز نمی توانید بروید آقای ملک را ببینید متاسفانه خواهرشان تصادف کرده و فوت شده اند و ایشان هم رفته اند برای مراسم خواهرشان، حیرت کرده بودم، کدام خواهر، چطور؟  کجا؟ وقتی گفت: ظاهراً ماشین عقب عقب می آمده و او را ندیده و زیر گرفته حدس زدم خودش است. فاطمه از دست رفته است. چطور خودم را به خانه شان رساندم، خدا می داند. بعد از این همه سال، بعد از این همه تلخ و شیرین، بعد این روزهایی که رفته بودند، بعد این خاطراتی که گذشته بودند. خانه همان خانه قدیمی بود ولی  مرتب تر، دیوارهای آجری ساده بدون نما، با روکش سیمان کرم رنگ پوشیده شده بودند، درها و پنجره ها رنگ سفید تمیزی گرفته بود، آن پنجره کوچک آشپزخانه حتی!
 وسایل خانه رنگ و بویی دیگر گرفته بودند. دیگر آن سادگی و بی تکلفی گذشته رفته و جایش مبل و صندلی  و بوفه نشسته است هرچند بوی حزن آلود مرگ از همه جا به مشام می رسید، خانه شلوغ و پلوغ و پررفت و آمد بود در آشپزخانه حلوا می پختند. مادرشان نشسته بود روی یک صندلی چوبی کنار در ورودی اطاق اصلی  با ریتمی منظم، آرام خودش را به جلو و عقب تکان می داد. دخترها مریم، مهین، محبوبه با لباس های سیاه میان جمعیت می آمدند و می رفتند. نمی دانستم بعد از این همه سال در چنین روزی باید بروم جلو چه بگویم؟ ایستادم یک گوشه به راه پله ی طبقه بالا خیره شدم و اشک ریختم. یادم به این آمد که یکی از آرزوهای نوجوانی من این بود که یک روز آلپاچینو همانطور که موهای فاطمه کوچلو را باز می کند و شانه می زند، موهای من را شانه بزند. این تصویر عاشقانه و معصومانه نوجوانی ام هجوم خاطراتی را در من زنده کرد که مهم ترینش رنج از دست دادن خانه پدربزرگ بود. کنار پله ها ایستاده بودم و گریه می کردم که عاقبت مریم مرا دید و جلو آمد. چقدر بزرگ شده بود، چقدر بزرگ شده بودیم. همدیگر را بغل کردیم و گریستیم. انگار تمام نوجوانی ام را در آغوش گرفته بودم و روزهای عاشقی ام را می بوییدم. مریم بوی خوب خاطراتم را می داد. بعد تک تک آدم هایی که می شناختم جلو آمدند محبوبه، مهین همدیگر را بغل می کردیم و می گریستیم. عاقبت مرا بردند پیش مادرشان. مادر پیرتر و سپید موی تر از آن روزها با نگاهی مات و مبهوت  به من خیره شد و بعد ناگهان مرا سفت در آغوش گرفت و شروع به زبان گرفتن در گوشم کرد. دیدی چه بلایی سرمان آمد؟  دیدی نیامدی فاطمه من را ببینی؟ چقدر فاطمه تورا دوست داشت؟  چقدر یاد تومی افتاد؟  همیشه یاد تو می افتاد؟ همیشه منتظر تو بود، همیشه منتظر مجیدم بود آه مجیدم مجیدم کجایی؟  من چطور به تو بگم چه خاکی به سرمون شده؟ و بعد آرام تر در گوشم گفت: تو عروس من بودی، چرا نیامدی بچه من را ببینی؟ چرا نمی آیی به خانه ات سر بزنی؟
مراسم خاک سپاری فاطمه همان روز صبح در بهشت زهرا انجام شده بود و من دیر رسیده بودم برای آخرین دیدار.
و شاید بهتر آن تصویر شاد کودکی نباید مخدوش می شد.
 شب اندوه را خانه مریم اینها ماندم.
منصور آشپز خوبی گرفته بود و در خانه کناری که تازگی ها خریده است، بساط پخت و پزشام و مجلس مردانه به راه بود.
روی پله های خانه خودشان نشسته بودم و با مریم حرف می زدم که منصور را بعد از این همه ماه ندیدن دوباره دیدم. آمده بود توی خانه دستوراتی به خواهرهایش بدهد تا برای شام آماده باشند. من را که دید تعجب کرد سلام سردی کردیم و تسلیت گفتم. مغرور و بداخلاق سرش را تکان داد، همانطور که به مریم خرده فرمایش هایی برای پذیرایی می داد. گاهی هم به من نگاهی می انداخت. من بی حس تراز آنی بودم که به او توجهی، بیشتر از در و دیوار و آدم هایی که می آمدند و می رفتند نشان دهم.
حالا دیگر حتماً به من، به چشم یک زن شوهردار نگاه می کرد و این فکر برای من که همیشه به او در مورد شوهر دار بودنم دروغ می گفتم. جاذبه خاصی داشت.
شب خانه مریم اینها ماندم، خانه ی ماتم زده ای که صبحش برای همیشه با کوچکترین فرزند خانواده خداحافظی کرده بودند. توی اتاق های تو در تو نشستیم، من یک بلوز مشکی تنگ ناجور از مریم گرفته و پوشیده بودم که یا باید مواظب می بودم سینه هایم از بالا دیده نشوند یا نافم از پایین. (شاید هم لباس خود فاطمه را به من داده بود برای پوشیدن) چند عمو و خاله، مانده بودند تا خانواده عزادار تنها نباشند. یک عمو با پدرشان نشسته بود توی اطاق جلویی، با همدیگر سیگار دود می کردند. دو خاله آن طرف تر جانماز پهن کرده و مدام نماز می خواندند. از ضبط صوت قدیمی قرآن پخش می شد که در تمام مدت یک در میان محبوبه می رفت روشنش می کرد. حامد می آمد خاموشش می کرد.( این دو برادر و خواهر هنوز با هم کارد و پنیرهستند.) البته توفیقی شد!  که عاقبت حمید برادر معتادشان را هم که هیچ وقت ندیده بودم، دیدم. شباهت عجیبی به موسی برادر شهیدشان داشت خیلی خیلی لاغرتر و تا حدودی قد بلندتر. سرشب آمد مدتی هم نشست اما خیلی زود رفت، لابد تا نشئگی اش را برطرف کند.  من کنار مادرشان نشستم و محبوبه و مهین و مریم هم کنار من. حامد نشسته بود روبروی من هیز و بد چشم نگاه می کرد و با تسبیح شاه مقصود ور می رفت ( آخرش هم  آن قدر پپیچاند و کشید که تسبیح پاره شد) مریم و خانواده اش ماجرای نامزدی من را می دانستند اما از بهم خوردنش خبر نداشتند. من هم چیزی بروز ندادم. یعنی نه گفتم بهم زده ام و نه گفتم که هنوز نامزد هستیم. گفتم نامزده کرده بودم.  فکر کردم حالا که مادرشان برای آرام کردن خودش چنین توهماتی دارد (که من عروسشان هستم) و از آنجا که محبوبترین پسر خانواده فعلا در دسترس نیست و من هم شانس درست و حسابی ندارم. نکند  همانجا برای دلگرمی مادر صیغه ای بین من و این پسر لات و لوتشان بخوانند و جدی جدی عروسشان شوم (آن هم با حامد که معلوم است از دوسالگی به جای پستانک تیغ و تیزی می مکیده. )
منصور خیلی دیر وقت برگشت. وقتی که همه مشغول تعریف کردن خاطرات فاطمه برای همدیگر شده بودند و من داشتم ماجرای آن قایم موشک بازی هایی را تعریف می کردم که  فاطمه عاشقش بود. همیشه می رفت پشت پرده قایم می شد و همیشه پاهای کوچولویش از آن زیر مشخص بود و من که هیچ وقت نمی توانستم او را پیدا کنم چون اگر پیدایش می کردم چشمش را می بست و می گفت: نه تو من رو نمی بینی، ( چون خودش من را نمی دید). منصور با دقت و با نوعی مکاشفه نگاه می کرد ( چقدر راضی بودم از این که  همه وجودش سوال بود و دیگر نمی توانست چیزی بداند.) برایشان گفتم که چقدر دوست داشتم فاطمه موهایش همیشه بلند بود و همیشه بازش می گذاشت که ناگهان مادرش به گریه افتاد و گفت: تو که نیامدی ببینی از بعد رفتن مجید دیگر موهایش را کوتاه می کردیم چون از حمام رفتن خوشش نمی آمد و موهایش هم به شدت می ریخت. گریه کرد و گفت بچه ام فاطمه، فقط از مجید حرف شنوی داشت و به حرف او حمام می رفت و فقط به او اجازه می داد که موهایش را شانه کند. بعد زنها شروع کردند دوباره به گریه کردن و همانجا قرار گذاشتند که تا مدتی به مجید در مورد این مصیبت چیزی نگویند.  با این که در خانه شان احساس غریبگی نمی کردم اما تنها مورد تنفرانگیزی که حالم را بهم زده بود.  خیره شدن حامد و نگاه های وقیح و فرصت طلب ولبخندهای چندشش به من بود که خوشبختانه آخرش از دید منصور پنهان نماند و طوری او را دنبال نخود سیاه فرستاد که دیگرتا آخر شب  پیدایش نشد. البته خودش هم نماند و رفت بدون آن که  آن شب حرفی بین ما زده شود.
دوشنبه 16 شهریور ماه 71
صبح زود از خانه مریم اینها راه افتادم. سحر از صدای هق هق  پدر فاطمه از خواب بیدار شده بودیم. پیرمرد هر چقدر دیروز  خویشتن داری کرد و خودش را گرفت،  سحر تلافی اش را درآورد  طاقتش طاق شد و با صدای بلند زده بود زیر گریه. خیلی سخت است صدای گریه مردی را شنیدن، آن هم صدای از ته دل هق هق با  آه های سوزناک، بعد هم شروع کرد توی سرو کله خودش زدن و گفتن این که : بچه ام در زندگی خیر ندیده ومقصر همه بدبختی هایش من بودم.
من دستپاچه شده بودم، فکر می کردم الان است که پیرمرد خودش هم تلف بشود. مریم سریع به منصورشان زنگ زد و حال و احوال پدر را گفت، این بی تابی و آشفتگی پدرشان من را خیلی مضطرب کرده بود. مهین گفت: چون پدر و مادرم در سن بالا فاطمه را به دنیا آورده اند و او سندروم دان داشته خودشان را در وضعیت او مقصر می دانند. بدتر از همه این که بچه های بزرگ خانواده  همیشه بخاطر این موضوع به آنها سرکوفت زده اند. برای همین بابا اینطوری می کند.
دلم برای پدرش سوخت، منصور نیم ساعت بعد آمد پدرش را برد درمانگاه و یک ساعت بعد سرم به دست او را برگرداند و به مهین سپرد که هوای او را داشته باشد آرام شده بود او را خواباندند همان جا توی اطاق پشتی.
ساعت حدود 7 صبح بود که من هم راه افتادم، گفتم:  باید برگردم خانه مان. اصرار کردند بمانم اما مجبور بودم بروم مهرشهر مقاله هایم را بردارم و برگردم تهران، بروم بدهمشان به آقای زند و بعد بروم فرهنگسرا پیش بچه های گروه، تمرین کنیم برای اجرای جدیدی که داشتیم. برای همین فقط یک صبحانه سردستی خوردم و راهی شدم. به خیابان آذربایجان که رسیدم هنوز به قصرالدشت نرسیده صدای بوق ماشینی را شنیدم. توی خیابان منصور سوار ماشین پژوی متالیک شیکش نشسته بود و برای من بوق می زد.( به خدا حدس می زدم که نمی تواند تحمل کند و یک جوری من را تنها گیر می آورد تا سوال پیچم کند) اولش کمی تعارف کردم و بعد سوار شدم. چند دقیقه هیچ کدام هیچ چیز نمی گفتیم. انگار حرفی برای گفتن نبود یا پیداکردنش غیر ممکن شده بود. آخرش سکوت سنگین را خودش شکست، گفت: کجا باید برم؟
گفتم: یه جایی نزدیک آزادی!
گفت: نزدیک آزادی؟ خونه ات همونجاست یا می ترسی آدرس دقیق بدی؟
گفتم: نزدیک آزادی پیاده می شم با سواری های مهرشهر می رم خونه مون.
گفت: هوووم خوب پس بعد از ازدواج  رفتی مهرشهر؟
او که از ماوقع زندگی ما خبر نداشت فکر می کرد تغییر محل زندگی ام بخاطر ازدواج باشد. چه بهتر از این، سکوت کردم. وارد خیابان آزادی شدیم و به سمت میدان حرکت کرد.
گفت: خوشگل شدی ازدواج کردی،  آبی زیر پوستت رفته؟
 پوزخند زدم و گفتم: شانس دخترهای خانواده ماست همه بعد از ازدواج تازه خوشگل می شن.
خیلی سریع گفت: از اولش هم خوشگل بودی اما بیشتر حال و هوای پسربچه های شرور را داشتی ولی حالا معلومه طرفت خوب تونسته روح زنانه تو رو بیدار کنه. خوش به حالشه.
خنده ام گرفته بود، کدام طرف؟ کدام روح زنانه؟ جدا حالم خوب می شد از این که می دیدم یک بار شده است  که میم گول خودش را بخورد. سکوت کردم، او هم.
به میدان آزادی رسیدیم گفتم، همین جا پیاده می شوم ممنون.
با یک جور من و من و تردید گفت: می تونم برسونمت.
(از نظر من جواب چه بهتر از این بود ) اما گفتم: مزاحمت نمی شم، می دونم سرت شلوغه.
لبخند زد و گفت: یک بار با هم اینطوری خلوت کردیم در یه همچین موقعیت گندی با یه همچین وضعیت خاک برسری که من خواهر مرده هستم و تو هم شوهر دار، مگر می شود چنین فرصت مغتنمی  را از دست داد؟
نگاهش کردم و لبخند زدم و گفتم: نه نمی شود. ( اما دلم لرزید این همه مسیر را توی ماشین با هم تنها، من یک زن شوهر دار! او یک مردِ  خواهر مرده، شانس هم که ندارم توی اتوبان داریم می رویم یک هو می بینیم سیاوش یا بابا از کنار ماشین ما رد می شوند و مستقیم چشمشان به چشم من می افتد با این مرد لندهور زنباره!)
 دوباره سکوت کرده بودیم خودش سکوت را شکست: از زندگیت راضی هستی؟
گفتم: از آبی که زیر پوستم رفته نمی شه تشخیص داد؟
گفت: خیلی جسور شدی می دونستی؟ وقتی شوهر نداشتی حاضر نبودی بریم باهم شامی یا نهاری بخوریم. ولی حالا شوهر داری و با منی که می شناسی چه زن باره ای هستم  حاضر شدی تنهایی بری مهرشهر.
گفتم: منم مردباره بودم یادت رفته؟ شوهر کردم مردباره تر شدم.
خنده سرفه مانندی کرد و گفت: دیشب وقتی داشتی در مورد فاطمه حرف می زدی.. .. ساکت شد.
نگاهش کردم منتظر بودم ادامه بدهد اما چیزی نگفت، گفتم: خوب؟
آه بلندی کشید و گفت: خیلی شیرین بودی، اولین بار بود که احساس می کردم این بچه می تونسته این قدر دوست داشتنی باشه. وقتی موهات رو از توی پیشونیت کنار زدی گذاشتی پشت گوشت، نگاه کردی به پایین پرده که شاید دوباره پاهای فاطمه را ببینی،  نگران بودی که یقه لباست زیادی باز نباشه هی دستت رو می ذاشتی روی یقه لباس می کشیدی بالاتر. خیلی متاسف شدم برای خودم.
باور نمی کردم چنین حرفهایی را از میم، با تعجب نگاهش کردم گفتم: چرا متاسف شدی؟
با ناراحتی واقعی گفت: خیلی دست دست کردم. زمان رو از دست دادم.
آه آقای میم بیچاره واقعا وقت زن گرفتنش شده، چقدر می توانست برایم هیجان انگیز باشد این حرفها یکی دو سال پیش اما حالا وقتی این حرفها را می زد هیجان انگیز تر برایم آن بود که می توانستم خیلی راحت شنیدن این حرفها را تحمل کنم و از خوشحالی با سر نروم توی شیشه. یعنی درواقع انگار سالهاست او ستایشگر من است. چرا دروغ بگویم  من این چیزها را بارها و بارها از او شنیده بودم  توی خیال و رویا او آن قدر در خیال از من تعریف کرده است که الان دیگر شنیدین آنها از زبان خودش چنگی به دل نمی زند. شاید یک سال پییش قبل از آن نامزدی لعنتی چرا؟ ولی درآن مدت نامزدی حماقت بار از شاهرخ خوب یاد گرفتم که مردها دوچهره دارند. یک چهره ای که در موقع نیازجسمی از خودشان نشان می دهند و یک چهره وقتی که سر عقل می آیند و شروع به محاسبه می کنند. آن همه تحقیر و توهین که شاهرخ در مورد شرایط بابا و اخلاق مامان و وضعیت خودمان هر روز و هر ساعت برای من قرقره می کرد. آن دروغ هایی که به من می گفت: اما من برخلاف او برای آن که شخصیتش را خرد نکنم به رویش نمی آوردم. فوق دیپلم می گرفت می گفت: دانشجوی لیسانس هستم. زیست شناسی می خواند می گفت: ژنتیک می خوانم؟
تمام اینها باعث شده است که من دیگر چیزی را که می شنوم باور نکنم. برای همین سکوت کردم. سرم را برگرداندم به سمت راست و شروع کردم به شمردن ماشین های سپید و سیاه.
تمام اینها باعث شده است که من دیگر چیزی را که می شنوم باور نکنم. برای همین سکوت کردم. سرم را برگرداندم به سمت راست و شروع کردم به شمردن ماشین های سپید و سیاه.
 گفت: تیر چراغ برق می شمری؟
گفتم: نه،  دارم پسرهای خوشگل و خوشتیپ توی ماشین ها را دید می زنم.
خندید: من رو نگاه کن، پس من اینجا چه کاره ام؟ خوشتیپ تر از من!
نگاهش کردم و خیلی جدی گفتم: الان نباید این حرفها را به یک زن شوهردار می گفتی، برای تو که اهمیتی نداره ولی شرایط من رو سخت می کنی.
گفت: هر چه ممنوع تر هیجان انگیزتر!
سرم را تکان دادم و نچ نچ کردم و گفتم: متاسفم برات، همون آدم لااوبالی هستی که بودی. خوشحالم از این که زمان رو از دست دادی. یک هیچ به نفع من.
نگاهم کرد و گفت: از اولش هم شانسی نداشتم، هان داشتم؟ تو یک تصویر خیلی کثیف در ذهنت از من داشتی، (پوزخندی زد): بهتر هم که نمی شد هیچ، هر روز خراب ترش می کردم.
گفتم: بیا دیگر در مورد گذشته حرف نزنیم.
گفت: آره همین بهتره، ببینم دنبال کار می گردی دوباره؟ شنیدم اومده بودی شرکت!
گفتم: نه، توی یه ماهنامه فرهنگی کار می کنم می خواستم یه رپرتاژ از شرکتت تهیه کنم ولی دیدم که همه چیز تغییر کرده.
گفت: گفت اشکالی نداره بیا به آفرین، آدرسش رو که داری؟
( به در و تخته می زند که باز هم من را ببیند، به نظرش می آید دیگر مسیر هموار است) سرم را تکان دادم و گفتم: آره اون آقاهه تو شرکت فردوسی بهم داد. ولی دیدم که  دیگه تولیدی ندارید ظاهراً کار خودت رو کردی همه اش وارداته.
گفت: حالا هر چی که داریم مگه تو رپرتاژ نمی خوای،  تا هزینه هاش رو از من بگیری و بدی به ماهنامه برای چاپ، باشه بیا منم می خوام شرکت را معرفی کنم.
نگاهش کردم و گفتم: ماهنامه های ما خیلی داغون هستن ها، اصلا شاید چهار نفر خواننده هم نداشته باشن. بعداً نگی چرا پول من رو گرفتی یه همچین جایی من رو معرفی کردی.
نگاهم کرد و گفت: تو من رو معرفی کن.  هر جایی که می خوای معرفی کن.  مهم معرفی کننده است.
به مهرشهر که رسیدیم همان ورودی فاز چهار پیاده شدم، بهانه آوردم که ممکن است شوهرم ما را با هم ببیند یا همسایه های فضول بروند چیزی بگویند و برایم بد شود. آخرش دوباره از من قول گرفت که بعد از هفتم فاطمه حتماً بروم پیشش برای گرفتن رپرتاژ.
آه آقای میم آقای میم یا من بزرگ شده ام و خوب در نقشم فرورفته ام یا تو پیر شدی و خرفت.
سه شنبه 17 شهریور ماه 71
هوا انگار از دیروز سردتر است و سکوت نیست. همه در رخت خواب هایشان خواب را مزه مزه می کنند ولی هنوز چشمهایشان گرم نشده. در مغزم زمزمه می کنم: ذوالجناحی آشفته یال، آشفته تر شد، فریاد زد، یاران، کو سواران!
مامان امروز به شنیدن خبر مرگ فاطمه آن قدر گریه کرد که ترسیدم. او همیشه منتظر شنیدن خبر مرگ است، همیشه حتی برای کسی که نمی شناسد و ندیده است اما خبر مرگش را به او داده اند شلوغ کاری راه می اندازد. آه بلندی می کشم. نمی شود خدا از من دور شده باشد! او به من نزدیک می شود من از او دور، بسیار تشنه تر از همیشه و بسیار غمگینم. چیزی از درونم فریاد می زند و می خواهد بشکافد سینه ام را و بیرون بیاید. به آسمان نگاه می کنم، شاید شاهدی بر مدعایم بیابم. مرگ چه زود می آید، آدم های خوب را چه زود می برد. شب را چه صدای زیبایی است، خطوطم می رقصند؛ دلم برای گریه کردن گرفته است. هوای اشک ریختن دارم بغضم با گلو دست و پنجه نرم می کند. دلم یک عاشق خوب می خواهد. یک عاشقی که حرفهایش به دلم بنشیند. دلم یک آغوش خوب می خواهد که گرم و امن باشد که دیگر نترسم، که مرا پناه بدهد. اشک می ریزم؛ ستارگان را نمی بینم و چراغ روشن است و سیاهی شب قاب شده است در تابلوی پنجره و ستاره ای پیدا نیست، همه شان گم شده اند. دلم برای آوازی که روح افزا باشد تنگ شده است و خدا را می خواهم دوباره همان خدای ساده و محجوب خودم را می خواهم.
پنج شنبه 19 شهریور ماه 71
با مامان و تهمینه و منیژه آمده ایم برای هفتم فاطمه، مسجد امام علی در خیابان آذربایجان کوچه مسجد، محله قدیم خودمان. ساعت دو نیم بعدازظهر.
شنبه 21 شهریور ماه 71
جواب کنکور آمد، نازنین در رشته زبان فرانسه قبول شده، گلناز در رشته ریاضی، مریم قدیری درتربیت معلم و من..... در.....................مرمت آثار تاریخی، این رشته خیلی به چیزی که من همیشه دوستش داشتم،  یعنی باستان شناسی نزدیک است. اما یک مرحله امتحان تخصصی و مصاحبه هم دارد که دو هفته دیگر است. اگرچه دیگر برای من تا ته خط رفتن کاری ندارد، مشکل دروس عمومی بود که من به هر ترتیب پشت سر گذاشتمش در دروس تخصصی بخصوص به اطلاعات عمومی و درک هنری و خواص مواد کاملا مسلط هستم و مطمئنم که قبول می شوم، مصاحبه هم که چیز چندان سختی برای من نخواهد بود.  اگر در این رشته قبول شوم کلاس هایم در نیمه دوم سال 71 شروع می شود که این برای من خیلی خوب است و می توانم کلی کارم را جلو بیاندازم و یک کمی پس انداز داشته باشم.
28 شهریور ماه 71
بی پولی گاهی اوقات باعث می شود که آدم فرصتی بدست بیاورد که بگذارد " احساس" هوایی بخورد، گل های یاس صفحه پیش نتیجه پاتکی بود که من به گلدان گل یاس زدم و دو گل یاس این صفحه را مامان به مناسبت تولد حضرت به ما هدیه داد و گلهای یاس صفحه بعد را معلوم نیست کی لای دفترم گذاشته ام؟ تا دفترخاطراتم را مثل حالا غرق بوی خوب یاس کنم. از نوزدهم تا بیست و هشتم را باید برای خودم یک دوران انتقالی بدانم. انتقالی از تمامی قدرت، تمامی امید، تمامی ایمان و تمامی عشق به یاس و ناامیدی و کفرگویی و بی دینی و لاقیدی و خدا می داند چه های دیگر.
دیروز عروسی پسر هاشم آقا بود، این هم یکی از خواستگارهای من بود که به علت بدحجابی( یعنی سرنکردن چادر و نداشتن حجاب در میهمانی های خانوادگی) از دست دادم. خدا به من رحم کرده است که خواستگارهای من را از بین احمق ترین آدم ها انتخاب کرده است. من نمی دانم این ها چطور خواستگارهایی هستند که تازه وقت عروسی شان که می شود من می فهمم این ها خواستگار بوده اند؟ کرمشان هم این است که وقتی می آیند کارت عروسی را بدهند مادر یا خواهر طرف می گویند: حیف آفرید خانم بود به خدا پسر ما یا داداش ما خیلی خاطرش را می خواست ولی اگر فقط یک چادر سرش می کرد ما حتماً می آمدیم خواستگاری!
فکرش را بکن؟ یعنی ما می آمدیم خواستگاری و همه چیز تمام می شد. یعنی دختر شما همین که پسر ما را می دید دست و بالش می لرزید و سریع السیر بله را می گفت. یعنی پسر ما اصلا لزومی نداشت که مورد پسند دختر شما قرار بگیرد همین که پسر ما پسندیده کافی است. یعنی من این وسط کشک.
خدایا این آدم های خل و چل را چطور در اطراف ما پراکندی؟ چرا رحمی به حال ما نکردی؟ 
چه بوی خوبی می دهند این یاس های لابه لای برگ های دفتر. امروز فرصتی کردم خاطرات جسته و گریخته ای را که در دفتر قدیمی ( مربوط به سال 69) نوشته بودم، بخوانم. درست بعد از قبولی در دانشکده فیلمسازی که با آن همه بگیر و ببند و امتحان و مصاحبه قبول شدم اما بخاطر تجدیدی نتوانستم بروم! چه نوشته های پر احساسی بودند و حالا چقدر نوشته هایم توخالی و پوچ و هرزه اند. آن روزها قلم به دست گرفتن هم حال و هوای دیگری داشت. این روزها چقدر عوض شده ام.  چقدر تغییر کرده ام. چقدر شاهرخ زندگی من را عوض کرده است. آه این نامزدی این نامزدی لعنتی چقدر برای من بدشگون بود. چقدر حس من را نسبت به زندگی و نسبت به خودم و نسبت به پسرها عوض کرد. چقدر اعتماد به نفس من کم شد.
چطور امکان دارد یک نفر آدم را لمس کند و فراموش کند؟ درآغوش بگیرد و فراموش کند؟ ببوسد و از یاد ببرد؟ چطور امکان دارد آدم ها این اندازه مادی باشند؟ این اندازه ماشینی؟  هنوز فکر می کنم چرا نتوانسته ام در قلب شاهرخ جایی باز کنم؟ من الویت چندم زندگی او بودم؟ برای چه از من خوشش آمده بود؟ چرا بعدش از من بدش آمد؟ چرا دیگر دنبال من نیامد؟
من روزهای اول او را دوست داشتم، روزهای بعد و بعد هم می توانستم او را دوست داشته باشم. اما او حتی در معاشقه هم لطیف و خوش آیند نبود. اعتراف می کنم از زمانی که احساس کردم او سهم بیشتر از آن چیزی که من می توانم به او بدهم از من می خواهد. دوست نداشتن او را شروع کردم و اصلا اجازه ندادم چیزی بیشتر از آن چه که من برایش تعیین می کنم از من طلب کند.
یعنی ممکن است چون خودم را بی دریغ در اختیارش نگذاشته ام این اندازه برایش نفرت انگیز بوده ام؟
شاید اصلا بحث بدن نبوده، او با ازدواج دنبال بزرگتر شدن، ثروتمند شدن یا متفاوت شدن بوده و بعد دیده که اینها را در خانواده "از ما بدتران"  ما نمی تواند پیدا کند؟
به هر حال من غمگین هستم، آرزو داشتم به همسر آینده ام چیزی را بدهم که هرگز به کسی تسلیم نکرده ام.
 و حالا،  اگرچه نگذاشتم رابطه به آن شوری شور پیش برود. ولی ای کاش همین چند آغوش و بوسه را هم می شد از حلقوم او بکشم بیرون و برگردانم سرجای خودش.
سه شنبه 31 شهریور 71
کلاس های عکاسی انجمن سینمای جوان خیلی خوب هستند. از صفر تا صد عکاسی را در این کلاس ها یاد می گیریم، حتی چاپ و ظهور و... منتهی اساتید هی عوض می شوند که این خوب نیست بیشترشان هم دانشجویان عکاسی دانشگاه هستند. خیلی دوست دارم که در یک مجله یا روزنامه جدی تری مشغول کار شوم. امروزیک اسم آشنا در مجله عکس دیدم. ویراستار مجله عکس دخترعموی مامان است. یعنی ممکن است بتواند برای من جور کند در همین مجله مشغول به کار شوم؟ این ماهنامه هایی که درشان کار می کنم اساس زندگی و گذرانشان وابسته است به پول آگهی یا رپرتاژهایی که می گیرند. وضعیت نشر و خواندن خیلی خوب نیست و مجله ها و ماهنامه های محلی کوچک محکوم به فنا هستند. مگر این که بتوانند مطالبشان را تخصصی، جذاب و با کیفیت کنند.
یک برنامه دیگرنمایشی قرار است با آقای یامی انجام دهیم. در حال نوشتن یک نمایش عروسکی هستم ( که توی یک انباری اتفاق می افتد) پرسوناژهایش هم یک کفش پاره، یک جاروی دسته بلند قدیمی، یک گربه آبی و... ناخودآگاه شخصیت خودم را توی گربه آبی متصور شده ام او خیلی رویایی و عاشق پیشه و عاشق نوشتن است.
الان چند روز است که دل دل می کنم برم پیش آقای میم برای رپرتاژ یا نه؟ بروم که حتماً رپرتاژ را می گیرم اما می ترسم وسوسه شوم و  بازهم...
پنج شنبه 2 مهرماه 71
امروز روز عروسی فرامرز است با زن دومش، زن اولش یک زن لوند بلا گرفته بود، که شش هفت سالی هم از فرامرز بزرگتر بود و در یک شب دم گرفته همدیگر را توی خیابان جسته وپیدا کرده بودند. زن اول هنوز شوهرش را داشت که به دام عشق آتشین فرامرز گرفتار شد و فرامرز هم به دام عشق آتشین او افتاد. بنابراین زن اول بی خیال شوهرش شد و آمد زرتی با فرامرز ازدواج کرد و تندی هم برایش دوتا بچه آورد به همین آسانی. تقدیر چنین بود که زن بلا گرفته چند صباحی مجبور شود پیش عمه خانم جان بزرگه باشد و در این مدت چنان بلایی بر سر او رفت( اینجای قضیه را من خودم تجربه اش را دارم و می دانم چقدر می تواند دردناک باشد) که زن بلا گرفته فی الفور آستین بالا زد و در یک شب دم گرفته دیگر توی خیابان برای خودش یک جوان دیگری جور کرد و به سرعت برق و باد هم از فرامرز طلاق گرفت و برگشت تهران.
یعنی فکرش را بکن عمه بزرگه با آن جبروتش پسری دارد که برایش تره هم خرد نمی کند و وقتی او دارد بچه های مردم را چوب می زند که روی خط صاف بروند وبیایند و حتی یک خط دوخت سبز توی کفش کتانی مشکی شان نباشد، پسرش توی خیابان شکار اینطوری تور می کند.
این که برایم این زن این قدر افسانه ای شده است و خیلی رویش تمرکز دارم برای این است که یک بار وقتی ما در خانه آقاجان زندگی می کردیم اینها آمدند خانه ما( حالا فرامرز فقط دو سال از من بزرگتر است و هم سن و سال سیاوش است و آن موقع باید فقط 18 سالش بوده باشد که با این زن ازدواج کرد) شب بود و همه می خواستند بخوابند و برای این دوتا جا نبود! یعنی عمه ها و دختر عمه ها و خانواده پدری لطف کرده بودند و  آن قدر گشاد گشاد خوابیده بودند که جایی برای اینها نماند تا مگر قسمت بشود مامان این دونفر را بفرستد بروند توی خرابه کناری بخوابند( بس که همه حالشان از این زن و فرامرز بهم خورده بود). مامان هم برای آن که آبرو داری کند و جای عروس و داماد جدید را یک جایی بیاندازد که اینها خیلی بهشان بد نگذرد و بتوانند به همدیگر ملاطفت کنند. برداشت جای اینها را انداخت توی راهروی کنار اطاق پذیرایی که آن وقت ها اطاق مطالعه ما بود و کتابخانه مان را سرتاسری تویش گذاشته بودیم و گاهی می رفتیم آنجا کتاب می خواندیم.
اینها رفتند آنجا و نامردها معطل هم نکردند شروع کردن به عملیات. بعد من هم که خیلی کنجکاو بودم بفهمم این زن با این سن و سال و این قیافه می خواهد چه بلایی سر پسرعموی هم بازی قدیمی ام بیاورد. از در حمام و رختکن بدون آن که آنها بفهمند رفتم داخل راهرو،  اینها جایشان پایین راهرو بود و من از بالا وارد شده بودم. از آنجایی هم که زردنبو همیشه پشت سرمن راه می افتاد ببیند چه می کنم و کجا می روم و مثل سگ وفادار من شده بود( بیچاره زردنبو هیچ وقت خانه آقاجان را ترک نکرد دلم برایش تنگ شد ای کاش عاقبت به خیر شده باشد) دنبال من آمد داخل راهرو. اینها رفته بودند زیر پتو و داستان پر هیجانی را آن زیر به اجرا گذاشته بودند که یک باره زردنبو دوید و رفت خودش را پرت کرد روی پتوی اینها ( آخر این بازی همیشگی من بود که یادش داده بودم، من همیشه می رفتم زیر لحاف یا پتو و ملافه و دستم را تکان می دادم که او بیاید بپرد و بازی کند.)  این بیچاره هم فکر کرده بود این حرکات و تکان های زیر پتوی اینها در واقع فقط محض خاطر او اتفاق افتاده واز او دعوت به مشارکت در بازی می کنند و برای خود شیرینی پیش من، چنان جست و خیزی را روی پتوی اینها شروع کردکه بیا و ببین. اما ناگهان زن فرامرز که جنبه بازی نداشت یک دفعه وحشت زده شد و با همان وضعیت بدون لباس از زیر پتو با جیغ  وداد پرید بیرون ! حالا من از یک طرف از حیرت زردنبو  و وضعیت زن لوند بلا گرفته  نزدیک بود از خنده غش کنم و از طرف دیگر بخاطر آن که  آن طور نزدیک بود لو بروم  به حال غش بودم. به هر ترتیب من خودم را کشیدم پشت دیوار و فرامرز هم زردنبوی بدبخت را با اردنگی پرتش کرد بیرون. و لطف کرد در را هم طوری بست که من هم دیگر نتوانم بروم بیرون. اما مگر من از رو رفتم صبر کردم و وقتی اینها بر هیجان اولیه پریدن گربه روی خودشان آرام گرفتند و دوباره بقیه نمایش را شروع کردند مثل برق و باد دویدم و در رختکن را باز کردم دوان دوان از محله حادثه دور شدم. بطوریکه فردایش همه فهمیده بودند یک نفر شب اینطوری مزاحم اینها شده اما ان قدر سرعت عمل من بالا بود که نفهمیدند آن یک نفر من بودم. هر چند راستش همه از آن یک نفر ممنون هم بودند که  زن بدبخت را آن طور ترسانده بود.

شنبه 4 مهرماه 71
برای نوشتن نمایشنامه جدیدم احتیاج دارم روحیه ام خیلی خوب باشد تا بتوانم مطالب شادی بنویسم چون ژانر نمایش کمدی  است و نباید غم و غصه تویش باشد. یا اگر هم غم و غصه هست باید یک جوری بیان شود که زیاد تلخ نباشد و تحمل دیدن و شنیدنش سخت نشود. بنابراین اگر بخواهم در مورد این که  دزد زده و کلی اجناس گلخانه های بابا را درپاکدشت دزدیده است و الان همه  حال و روز وحشتناکی داریم و بابا هم  کلی با سیاوش کل کل کرده و سیاوش هم انداخته و رفته است،  بنویسم.
بهتر است به جای آن که زاویه دید را روی وضعیت خودمان فوکوس کنم، دوربین را بچرخانم روی دزد که الان چقدر حالش خوب است و کلی هم ذوق کرده است.
به نظرم از اولش هم بهتر بود سیاوش راهش را می گرفت و می رفت خودش زندگیش را پیش می برد. متاسفانه سیاوش هم پسر باباست و اینها اصلا فکر اقتصادی خوبی ندارند یا نمی توانند برای رویاهایشان برنامه ریزی اصولی داشته باشند. در عین حال یک غروری دارند که نمی توانند استفاده مناسبی از موقعیت ها بکنند. هم بابا و هم سیاوش خیلی خوب می توانستند از موقعیت خودشان در جمهوری اسلامی استفاده کنند و بروند خودشان را به دارو دسته ای بچسبانند یا امتیاز بگیرند ولی هر دو به یک دلایلی که واقعا واهی است  دنبال امتیاز گرفتن نمیروند. بعد پرویز بخاطر آن که گلوله از کنار بازویش رد شده و پوست دستش را سوزانده رفته است چند درصد جانبازی گرفته و الان هم در دانشگاه سهمیه گرفته و هم در وزارت راه مشغول به کار شده است.
یک شنبه 5مهرماه 71
آخرش مجبور شدم که بروم!  دفتر جدید آقای میم در خیابان به آفرین نزدیک میدان ولی عصر است. یک ساختمان قدیمی خیلی بزرگ دو طبقه با حیاط بزرگ و عالی قدیمی با باغچه های پُردارو درخت. آقای میم دم ودستگاهی بهم زده و یک طبقه کامل از این ساختمان بزرگ را به شرکت خودش اختصاص داده ( احتمالا طبقه بالا را هم مثل همان تولیدی فردوسی برای زندگی خودش مبلمان کرده.  باید ببینم منشی از کجا وارد شرکت می شود تا مطمئن شوم.) تعداد کارمندهایش را هم زیاد کرده و حالا به غیر از بیژن چند نفر دیگر هم دارد. مطابق معمول یک منشی خوشگل( جدید) ، یک آبدارچی، یک حسابدار که مرد میان سال کوتاه قد و لاغری است و خیلی هم ظریف و مرتب و دقیق به نظر می آید، یک پسر جوان که شاید کارشناسشان بود و بیژن که دیگر آبدارچی نیست و به نظرم کارهای خدماتی و رتق و فتق امور کلی شرکت را انجام می دهد، روی هم رفته شرکت آقای میم خیلی بزرگتر از قبل شده و امکانتش هم بیشتر و شیک و پیک تر است.
از همان بدو ورود با دیدن بیژن کلی گل از گلم شکفت چون دیدن یک آشنا در یک فضای ناآشنا خیلی حس خوبی می دهد. حالا بماند از این که احساس کردم بیژن به همان نسبت که در کارش رشد کرده، اعتماد به نفسش هم بیشتر شده و با من خیلی خودمانی تر و صمیمی تر از قبل صحبت می کرد. در حالی که در گذشته با این که من کوچکتر از حالا بودم اما رفتارش با من خیلی از نگاه پایین وخجالتی بود. اما حالا دقیقاً انگار کن با هم در یک ردیف و یک موقعیت هستیم همانطور راحت با من سلام و علیک کرد و خیلی هم خوش و بش که کجا بودی؟ و چرا به ما سرنزدی و از این حرفها، واقعاً جالب است چطور موقعیت، آدم ها را متفاوت می کند، چه خوب که بیژن درعرض یک سال این قدر پیشرفت کرده است.( ضمناً موهای جلوی سر بیژن دارد خالی می شود.)
به هر حال لطف کرد و سریع رفت به منشی گفت که من از آشنایان آقا منصور هستم و منشی هم مثل این که آدم مهمی سفارش من را کرده باشد، سریع اجازه داد من بروم تو پیش آقای میم. من دوربین به دست! وارد دفتر آقای میم شدم. اولش که با تلفن صحبت می کرد، اما تا من وارد شدم لبخند زد واشاره کرد تا بنشینم و خودش هم به گفتگویش ادامه داد.  در تمام مدت در حالی که من را نگاه می کرد و لبخند می زد با تلفن صحبت می کرد، موضوع بحث در مورد کار ساختمان سازی بود و سفارش خرید تیرآهن و آجر می داد.
به هر حال صحبتش تمام شد و بلند شد و به استقبال من آمد. من هم بلند شدم. دستش را دراز کرد با من دست بدهد اما من دوربین را نشانش دادم و لبخند زدم یعنی خیلی دستم بند است. (منصور است دیگر باید مواظب باشم که زیاد هم با من احساس صمیمیت نکند چه معنی می دهد یک زن شوهر دار با یک مرد اینطوری رفتار آنچنانی داشته باشد؟)  انتظار نداشتم با این که هنوز کمتر از 40 روز از مرگ خواهرش گذشته لباس سیاهش را درآورده و ریشش را هم زده باشد و اینطور دستمال گردن مشکی با رگه های زرشکی تیره انداخته و خوش تیپ کرده باشد. اما خوب میم است دیگر برای تمام شدن، اهمیتی قائل نیست وبرای همین دلم برای فاطمه سوخت. جالب است آخرین بار که از مریم پرسیدم فهمیدم هنوز به آقای آلپاچینو نگفته اند فاطمه فوت کرده چون مطمئن هستند او خیلی متاثر می شود. یعنی چنین برادرهای  جور و ناجوری  هستند اینها.  به هر حال من سعی کردم با حفظ وقار یک زن شوهردار، خیلی معمولی و صمیمی و شجاع به نظر بیایم.  آقای میم همان اول بسم الله شروع کرد به گفتن این که: اگر همه روزنامه ها ومجلات خبرنگاری مثل تو داشته باشندکه تکلیفشان معلوم است. من یک هفته پیش منتظر بودم بیایی برای کار معرفی و تهیه رپرتاز و تو این قدر طولش داده ای.
من هم خندیدم و در مورد گرفتاری های دیگرم گفتم که باعث شده این قدر دیر به سراغش بیایم.
پرسید: الان چکار می کنی؟ بلاخره دانشگاه قبول شدی یا نه؟ و این را با یک لبخندی گفت که یعنی خودم که می دانم، نه.
خیلی خودمانی و دوستانه شروع کردم به تعریف کردن این که در دو ماهنامه اقتصادی و فرهنگی کار می کنم اما خیلی محدود و فقط در حد این که گاهی مقاله ای برای یکی بفرستم  یا آگهی و رپرتاژی برای آن دیگری بگیرم و گفتم، کلاس عکاسی انجمن سینمای جوان هم می روم و به زودی دوره ام تمام می شود و دیگر این که با یک گروه نمایش کودکان هم همکاری دارم به عنوان نمایشنامه نویس و منشی صحنه و  برای همکاری ساعتی 100تومان به من می دهند و برای آن که خیالش بابت پیش بینی اش راحت شود گفتم بله متاسفانه دانشگاه قبول نشده ام( درواقع پنج شنبه همین هفته امتحان تخصصی دارم)
چیزی که در مورد منصور فکر می کنم این است که نمی شود به او دروغ گفت، ولی برای این که واقعیت را به او نگوییم باید روی اشتباهی که خودش حدس می زند صحه بگذاریم و تاییدش کنیم تا گیج شود. از این بازی خوشم می آید که به او ثابت کنم می شود گولش زد.
زنگ زد و دستور آوردن خوراکی داد. یک آن از نگاه کردن به من دست برنمی داشت ولی من اصلا مثل گذشته بی تاب و دستپاچه نمی شدم. یک سال پیش وقتی نگاهم می کرد همیشه خجالت می کشیدم و سرخ می شدم و حتی دستپاچه و با این که سعی می کردم مغرور و تو دار و با اعتماد به نفس باشم اما احساس می کردم ذهنم را می خواند و وقتی به من نگاه می کند می فهمد که به چه فکر می کنم در عین حال همیشه سعی می کردم فاصله ام را با او حفظ کنم و از نزدیک شدن به او وحشت داشتم.
پرسید: خیلی کارمی کنی؟ چه خبره بابا؟ پس شوهرت چه غلطی می کنه  می شینه تو براش نون ببری؟
دلخوری کم رنگی نشان دادم وگفتم: من خودم دوست دارم کار کن، اون بیچاره بخاطر من کوتاه می آد و خودش زیاد هم راضی نیست.
آبدارچی شرکت آمد و برایمان در فنجان های سفید و لبه طلایی خیلی خیلی قشنگی چای آورد با یک کیک خوشمزه کاکائویی. اما چیزی که پیش بینی اش را نکرده بودم اتفاق افتاد. وقتی چای میخوردیم یک مرتبه نگاهی به دست من کرد و گفت: شوهرت برات حلقه نخریده؟ لبخند محوی روی لبهایش آمد اما بلافاصله فنجان چایش را بالا آورد جلوی دهانش و فقط از چشمهایش که ریز کرده بود و دوتا چین کوچک دوطرفش انداخته بود می شد فهمید که  شک کرده است.
فکرش را نکرده بودم خندیدم و گفتم: خیلی به ریزه کاری ها توجه می کنی. مدام می گی شوهرت شوهرت، در حالی که اصلا ضرورت نداره. من اومدم یک آگهی اقتصادی از شرکت بگیرم برای معرفی خودتون. اما احساس می کنم دیگه اون تولیدی قدیمی نیست. رپرتاژ من فقط باید متمرکز روی کارخانه های تولیدی و شرکت های تولید کننده ایرانی باشه.
به مسخره خنده ای کرد و گفت: خوب ما هنوز تولیدیمون رو داریم تو همون خیابون فردوسی که تو هم توش کار می کردی هر چند توسعه دادیمش و با واردات کم و کاستی هامون رو جبران کردیم. تا برامون مقرون به صرفه باشه.  سعی کردم قیافه جدی بگیرم تا موضوع را دوباره به شوهر و  حلقه و اینها نکشاند. گفتم: آنجا را هم دیدم، همانطوری که دلت می خواست بیشتر کارگرها را رد کرده ای رفته اند، آنهایی که من دیدم فقط برچسب و جعبه و از این چیزها می زدند و بیشتر به نظر می آمد آنجا کار توزیع انجام می دهند تا تولید.
با خنده گفت: یک دقیقه رفتی آنجا من را ببینی این همه چیز فهمیدی؟ انبار را هم دیدی چطور تا سقف پر از کفش شده؟
اخم الکی کوچکی کردم و گفتم: نیامده بودم شما را ببینم. برای کار خودم آمدم و تازه بعدش آن خبر را شنیدم.
حرف را عوض کرد و گفت: می خواهم بهت پیشنهاد بدم برگردی بیای پیش خودم کار کنی، تو حیفی هی این ور و اون ور نوک بزنی، خسته می شی، این کارهای الکی رو بذار کناروقت خودت رو تلف نکن، حقوق خوبی بهت می دم.
صدایم را پایین آوردم و همانطور که نگاهش می کردم گفتم: تو غیر قابل پیش بینی هستی( این اولین بار بود که به او تو می گفتم) این احتمال وجود داره که یکهو تصمیم بگیری شرایط کارت رو عوض کنی و بعدش دیگه نیازی به وجود من نداشته باشی  و عذرم رو بخوای. بنابراین بهتر اصلا وارد کار جدی با تو نشم.
خودش را روی مبل جلو کشید و او هم صدایش را پایین تر آورد و با یک جور عصبانیت ساختگی گفت: صبر کن بببینم، قبلا همیشه این من بودم که یک هو می گذاشتم و می رفتم و غیبم می زد؟ من غیر قابل پیش بینی هستم یا تو؟
من هم جلوتر آمدم و گفتم: این احتمال وجود داره که شرکت مهمتری از کار من خوشش بیاد و تو هم برای خود شیرینی من رو بفرستی اونجا کار کنم. یادت می آد چقدر اصرار می کردی من را برای برادرت جور کنی.
دوباره تکیه داد و قیافه جدی به خودش گرفت و گفت: اون روزها از من خوشت اومده بود؟
من هم تکیه دادم  و خیلی محکم گفتم: نعععع اون طوری که فکر کنی ولی داشتی  برام جالب می شدی. این که من را جدی می گرفتی با این که بچه بودم و برایم  نامه نگاری می کردی در حالی که سرت خیلی گرم کار و زندگی بود. ولی یک هو تصمیم گرفتی من زن برادرت شوم.
 ابروی راستش را بالا داد و با تاسف گفت: چه حیف، چه فرصتی از دست رفت و بعد ادامه داد ممکن بود اگه ادامه پیدا کنه از من خوشت بیاد؟
خنده ام گرفت گفتم: نمی دونم، شاید، به هر حال من تصویر جالبی از تو ندارم همیشه تو رو در حالتی دیدم که یا یکی روی پات نشسته. یا یکی آرایش کرده و با عجله از خونه ات میاد بیرون. من هیچ وقت نمی تونم به تو اعتماد کنم.
سینه ای صاف کرد و خیل جدی گفت: پیش من کار کن.
خندیدم و گفتم: واقعاً آدم ترسناکی هستی،  جراتش رو ندارم.
دوباره لبخند زد: فکر می کنی ممکنه عاشقم بشی؟
زدم زیر خنده و گفتم: وای خدای من چقدر اعتماد به نفست خوبه. بازهم خندیدم و گفتم: در واقع از این می ترسم که تو از من خوشت بیاد و برای من دردسر ساز بشی.
او هم خنده بلندی کرد و گفت: من برات دردسرساز بشم؟ مثلا بگیرمت و یه بلایی سرت بیارم؟ به زور و اجبار؟ مگه من عمله ام؟ مطمئن باش تو خودت جذب من می شی میای به من التماس می کنی. تازه من که بهت گفتم همین الان هم ازت خوشم می آد، دیگه بیشتر از این؟  لبخند زدم و گفتم: بله از این بیشتر و با در نظرگرفتن این که من از تو خوشم نمی آد. شاید این اذیتت کنه.
زد زیر خنده و گفت: چطوری اذیتم کنه؟
به دوربین اشاره کردم و گفتم: نمی تونم این حرفها رو تو رپرتاژ بنویسم. داریم از بحث اصلی دور می شیم.
با بی حوصلگی گفت: ولش کن اون رپرتاژت رو آخرش بگو ماهنامه کذایی چقدر می خواد، پولش رو می دم ببر بده بهشون. نمی خواد هم چیزی در مورد ما بنویسی. ولی جوابم رو درست بده. یک بار مثل بچه آدم جوابم رو درست بده. گفتی اذیت می شم، یعنی چی؟
کمی فکر کردم و نگاهش کردم و بعد گفتم: تو آدم تمامیت خواهی هستی، مدام داری به در و تخته می زنی تا چیزهایی که می خوای به دست بیاری. اگه جدی گفته باشی که از من خوشت میاد، حالا به هر عنوانی، برای خوشگذرونی، ازدواج؛ سرگرمی یا هرچی، از اون جایی که من در مورد احساسم نسبت به تو مطمئن هستم. نمی تونی چیزی به دست بیاری و این اذیتت می کنه.
خندید و گفت: نگران منی الان؟
سرم رو تکان دادم و گفتم: بله می تونی اسمش رو بگذاری نگرانی.
گفت: اگه نگران منی  پس می تونی از من  خوشت بیاد.
خیره به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: می خوای امتحان کنی؟ که ببینی می تونم خوشم بیاد یا نه؟
آرام و شمرده گفت: آره، می خوام کنارم باشی. می خوام به خودم ریاضت بدم اصلا، یه جور تست مقارمت سنجیه. می خوام ببینم می تونم کاری کنم از من خوشت بیاد.
گفتم: اگه موفق نشدی چی؟ اگه بخوای باعث ناراحتیم بشی؟
با ناراحتی گفت: هنوز می ترسی اذیتت کنم؟
گفتم: اگه بخوای به من خیلی نزدیک بشی می رم، واقعا می رم و دیگه هیچ وقت من رو نمی بینی.
لبخند زد: خیلی نزدیک شدن یعنی چی؟ یعنی این که بخوام به زور بلایی سرت بیارم یا مثلا به زور ببوسمت؟
گفتم: آره دیگه از همین کارهای خودت با زنهای دیگه.
گفت: اگه خودت خواستی چی؟
گفتم: اتفاق نمی افته.
دستش را بالای لبش گذاشت و پیشانی اش را خاراند و چند لحظه فکر کرد: آره می خوام امتحان کنم. ولی به شرطی که نخوای به زور لیز بخوری. الکی ول کنی و بری. نزدیک شدن برای تو این نباشه که با من نهارنخوری، شام نخوری و مهمونی نیای. تو نزدیک من باش ولی من با تو کاری ندارم می خوام بهت اثبات کنم می شه کاری کنم تو از من خوشت بیاد.
گفتم: اگه خوشم نیومد چی؟ شکست عشقی نمی خوری سر به بیابون بذاری؟
با خنده گفت: ناراحت می شم ولی اذیت نمی شم اونطوری که تو فکر کنی. به زور که نمی شه خودم رو بهت تحمیل کنم.
نگاهش کردم و گفتم: من منشی نمی شم.
لبخند زد و گفت: می تونم دستت رو بگیرم.
اخم کردم و گفتم: نه اصلاً، ببین داری دبه در می آری، من نیستم.
با خنده گفت: ای بابا دست دادن که نزدیک شدن نیست، هم پیمان شدنه.
گفتم: دست دادن با دستم رو گرفتن فرق می کنه، من نه دست می دم، نه می ذارم دستم رو بگیری. بدون این داستان ها باید امتحان کنیم.
قبول کرد، قبول کردم.
برای گرفتن رپرتاژ به آنجا رفتم ولی یک شغل ثابت گیرم آمد با ماهی 5000 تومان، کاری که باید انجام بدهم هنوز معلوم نیست. باید فکر کند من را کجا بگذارد که نقش منشی را بازی نکنم.
راستش امروز تعجب کردم از خودم چرا این همه سال فکر می کردم مردی به قشنگی و خوشتیپی او کم پیدا می شود. واقعا تافته جدا بافته ای نیست.

دوشنبه 6 مهر ماه 71
توبه هایم را چقدر شکستم و خوردم مثل گردو،  نفس من مسموم است. وسوسه می شوم اما نگاه نمی کنم به تاریکی، دوباره توبه کرده ام نمی شکنم به این زودی و به وسوسه رو نمی کنم،
آه اگر دوباره سودایی بشوم چه؟
 این قلب آتش بگیرد و بسوزد. چراغها خاموشند و من در قاب پنجره خودم را می بینم در زیر بازوی زنی که می رقصد مثل شعله و در چشمم به جای مردمک، چراغ روشن است. لبهایم مدام زمزمه می کنند، من عاشق نمی شوم. عشق بر من حرام است.
 اگر سودایی بشوم چه؟ هوا گرم است و من در آرزوی برف  آتش گرفته ام.
وبعد: امروز صبح وقتی مامان خوابیده بود روی زمین و برای ورزش پاهایش را ضربدری می کرد( مامان علاقه عجیبی به ورزش های خوابیدنکی دارد) به مامان گفتم: مامان می خوام یه فیلم نامه جدید بنویسم، با موضوع عشق، مرد توی فیلم نامه خیلی پفیوزه و همه اش با زنهای مختلف رابطه داره، بعد با یه دختری دوست می شه ولی دختره بهش محل نمی داده. بعد این مرده می گه بیا پیش من کارکن و از این حرفها و بهش می گه اگه تو بیای پیش من، من یه کاری می کنم که تو عاشق من بشی و هی به دختره می گفته بیا نزدیک من باش. به نظرت یه مرد اینطوری می تونه راستی راستی عاشق بشه؟  یعنی دختره می تونه امیدوار باشه که مرد عاشق واقعیش شده؟ یعنی یه مردی که یه عالمه دختر زیر دست و بالش هستند و همه هم بهش جواب مثبت می دن. امکان عاشق شدنش هست یا نه خیلی تخیلیه؟ 
مامان پایش را زمین می گذارد و همانطور که به فکر فرو می رود پشت انگشت سبابه اش را مدام گاز می گیرد بعد به نتیجه می رسد و می گوید: آره امکان داره، مردهای اینطوری اتفاقاً تمایلشون اینه با یه دختری باشن که زود همه چیز تموم نشه. منظورمن رو می فهمی؟
سرم را چپ و راست می کنم  که یعنی، نه.
مامان بلند می شود می نشیند و می گوید: ببین مثل گربه ای که موش می گیره دیدی؟
با اشتیاق سرم را بالا و پایین می کنم  که یعنی، بله بله
مامان با هیجان می گوید: بعضی مردها اینطوری هستن با زنها. وقتی موش خودشون رو می گیرند، هی می اندازن بالا، هی می گیرن، هی می دوند، هی می نشینند، هی نگاه می کنند بعد تا موش تکان می خوره، اینها می پرند و دوباره می گیرند و بازی می کنند.  هیچ کس ندیده که گربه به موش مرده چپ نگاه کنه، موش مرده رو می خورند تموم می شه می ره ولی تا وقتی جون داره باهاش بازی می کنند.
( ای منصور نامرد) با چشمهای متعجب نگاهش می کنم و می گویم: خوب اینجا دختره باید چطوری باشه که مرده رو هلاک خودش کنه ولی مرده نتونه بازیش بده؟
مامان عاشق این جور سوالهاست، تمام استعداد زنانگی خانواده مادری در این نهفته است که چطور مردها را تشنه ببرند تا دم چشمه و برگردند ودر عین حال کاری کنند که آنها دلزده و خسته نشوند و جا نزنند.
مامان مبارزه جویانه چشمهایش را تنگ می کند و با دستش روی ران پا ضرب می گیرد و سرش را تکان می دهد و می گوید: مامان جان، اینجور مردها رو فقط باید تشنه نگه داشت.  اگه دختره زود وا بده تمومه! یعنی دیگه جاذبه اش برای مرده تموم می شه. ولی مرده هر چی تشنه تر بشه عاشق تر می شه، باید احساس می کنه که این دختره یه چیزی داره که اونهای دیگه ندارن. در عین حال نباید یه کاری کنه که مرده حوصله اش سر بره و دل ببره و جا بزنه.  باید هی براش یه چیز جدیدی رو کرد یه چیزی که زنهای دیگه ای که باهاشون رابطه داره، ندارن. مامان بدون خجالت اسم بعضی اعضای بدن را می برد و می گوید: اینها را که همه  زنها دارند، اما دختره باید باهوش باشه یه جور دلبری های خاص داشته باشه، شیرین سخت باشه، نکته سنج باشه، شاداب باشه، دلمرده نباشه، دختره باید تو نگاهش تو رفتارش تو حرکاتش یه فوتی داشته باشه که هی آتش مرده رو شعله ورتر کنه هی مرده کنجکاوتر بشه، مثل شهرزاد که هر شب یه قصه دنباله دار جالب می گفت و پادشاه کشتنش رو تا شب بعد به تاخیر می انداخت.
با تعجب به مامان نگاه می کنم و می گویم: اَه مامان حالم بهم خورد اصلا گور بابای مرده، چرا باید دختره هی براش نمایش بده؟ به درک که عاشقش نشد.
مامان ابرویی بالا می اندازد و دوباره دراز می کشد شروع می کند به بالا و پایین کردن پاها و می گوید: بلد نیستی نمایش نامه اینجوری بنویسی، ننویس، بذار وقتی باسواد تر شدی شروع کن به نوشتن.
 اصلا چنین کارهایی از من بر نمی آید، من نمی توانم هی فوت کنم هی شعله ورتر شود. من رگ و ریشه خانواده پدری دارم من خیلی هنر داشته باشم  می توانم کل کل کنم و فرار کنم.
من قرار است از شنبه هفته دیگر بروم شرکت به آفرین. یک ذره ته دلم خالی شده.https://telegram.me/noone_ezafe