۳ فروردین ۱۳۹۵

پنج شنبه 10 آذرماه 72 تاپابان دفتر چهارم و پنجم....



پنج شنبه 10 آذر ماه 72
از وقتی سرکار نمی روم آخر هفته ها خانه هستم و زندگی خانوادگی را دوباره حس و لمس می کنم. مامان، بابا مثل همیشه اند، مامان دعوا بکند و بابا اخم کند. مامان ناز کند و بابا کیف کند،  اما در مورد منیژه اوضاع فرق کرده است، رابطه ما بهتر شده، خیلی به من می چسبد و حتی احساس می کنم خیلی سعی می کند کارهایش را از من تقلید کند. اهل شعر و ادبیات شده. داستان کوتاه می نویسد. اما خوشگلی است دیگر، خیلی هم کشته و مرده دارد. روی هم رفته از من و تهمینه  راحت تر برخورد می کند. آن خشونت و زمختی و گاهی خریت که ما داشتیم را ندارد. فکر می کنم خیلی عاقل تراز ماست اگرچه مامان را به ستوه آورده. تاحدی که پایش را کرده توی یک کفش و می گوید باید از مهرشهر برویم. باید برویم قزوین تا منیژه دریک مدرسه خوب و زیر نظر سودابه دبیرستان برود. من از همین حالا عزا گرفته ام. چرا مدام از من دور می شوید؟ البته واقعاً فکر می کنم برخلاف آن چیزی که مامان می گوید؛ بیشتر مشکل مامان، خود باباست. مامان می خواهد بابا را از کار جدید که هیچ منفعتی جز ضرر برایش ندارد، دور کند.
خیلی متاسف هستم که در این روزهای سخت نمی توانم به آنها کمک کنم. حتی نتوانستم پس اندازی که دلم می خواست را داشته باشم.
کاش می شد یک شرکت برای خودم داشته باشم. باید دنبال یک کار دیگر باشم. به هر حال دیگر باید بتوانم بدون آویزان شدن به آقای میم زندگی خودم را اداره کنم. وضعیتی که برای فامیل هامون پیش آمده من را مایوس کرده است. شرایط آنها نسبتاً چیزی بوده که خانواده ما تجربه کردند. قبل از انقلابی گری بابا و زندانی شدن و تنزل درجه اش در زمان شاه. ما حتی راننده شخصی داشتیم. داشتن دو خدمتکار زن و مرد که دیگر معمولی بود. من و سیاوش یک پرستار مخصوص به خودمان داشتیم یک ننه جان که جای مادر ما را بازی می کرد. برای ما معمولی شده بود که سربازها یا پلیس های سرچهار راه با دیدن بابا پا به زمین بکوبند و سلام نظامی بدهند. ولی بعد همه این ها آرام آرام از بین رفت و ما یاد گرفتیم نگاهی هم به دور و بر خودمان بیاندازیم و ببینیم که می شود بدون همه این ها زندگی شادی داشت.
جداً حد و حدود ثروت اندوزی و قدرت طلبی یک آدم چقدر است؟
چطور می شود که خیلی ها برای به دست آوردن پول و زندگی بیشتر تمام اصول اخلاقی و انسانی را زیر پا می گذارند؟
من هنوز دلم برای کارگرهای کارگاه کفاشی قدیم میم می سوزد. وقتی یک شبه همه چیز برایشان تمام شد. سیستم تولید ناگهان به سیستم واردات تغییرپیدا کرد. برای من خوب شد، من انباردار بودم ولی عذر همه آنها را خواستند. پول بیمه وحق کارگری و خیلی چیزهای دیگر هم،  پر.
یادم می آید همان روزها وقتی به آقای میم گفتم: کاری که می کند اشتباه است. به من گفت؛ بازار رقابت، ترحم و دلسوزی نمی شناسد.
کدام رقابت؟ رقابت با که؟ رقابت با چه؟ برای رسیدن به چه چیز و چه منافعی این کارها را می کنیم؟
بله زندگی بهتر خوب است، سفرخارج از کشور، رفاه عالی، پس انداز زیاد اما جدا حد و حدودش تا کجا و تا چه اندازه؟
شاید سیاوش راست می گوید که، شرایط اقتصادی ما و ورشکستگی بابا باعث شده است من نوعی نگاه سوسیالیستی به زندگی پیدا کنم. به طوریکه از پولدارها بدم می آید. یا از آدمهایی که برای رسیدن به ثروت بیشتر تلاش بیش از اندازه می کنند منزجرم. 
اما این طور نیست من فقط ولع سیری ناپذیر به قدرت و ثروت را منزجر کننده می دانم. این فاصله طبقاتی که در مملکت بوجود آمده من را آزرده می کند. علم و ثروت باید در بازار یک سان به همه عرضه شود. باید بین کسی که با هوش و توانایی پله ها را یکی یکی طی می کند با کسی که نمی تواند چنین کند تفاوت هایی وجود داشته باشد. همه آدم ها باید بتوانند ازیک موقعیت یک سان  برای کسب ثروت بیشتر استفاده کنند اما اینجا اینطور نیست. خیلی چیزها را ما نمی توانیم واردش شویم. در دست یک عده خاص است.
همین رابطه بازی و باند بازی برای گرفتن پروژه های بیشتر در شرکت آقای شکم گنده مثال خوبش است. کسی کاری ندارد که این شرکت توانایی انجام این پروژه را دارد یا ندارد؟ فقط آن رابطه مهم است و آن پارتی خاص که بتواند این کار را جور کند.

شنبه 11 آذر ماه 72
وای خدای من، جداً که محجوب ترین و خجالتی ترین پسرها وقتش که برسد خیلی جسور و دست و رو شسته می شوند. تازه معلومم شد همانطور که مارال می گفت پسر شیرازی ها خیلی پررو هستند. فکرش را بکن، امروز همین که وارد دانشکده شدیم چه دیدیم؟ این پسره افشین که ما برایش اشتباهی نامه نوشته بودیم تک و تنها رفته بود نشسته بود روی آن نیمکت زیر بید مجنون، آن هم سمت چپش! یعنی این که من می خواهم تو که اشتباهی به من نامه نوشته ای، به من زنگ بزنی و به شیوه صوتی معذرت خواهی کنی. ( خدارا شکر برای پذیرش معذرت خواهی، مورد معذرت خواهی دستی را پیشنهاد نداده  بودم وگرنه او درجا همان مورد لمسی را انتخاب می کرد و من فردا باید می رفتم جهت معذرت خواهی پک و پهلویش را می مالیدم! ) حالا این که چیزی نیست کاش فقط خودش رفته بود سمت چپ نیمکت، زیر بید مجنون نشسته بود. تقریباً بیست سی نفر از پسرهای باستان شناسی و هنرهای سنتی و مرمت بنا همه با هم نشسته یا ایستاده بودند روی نیمکت های  روبروی او  که دقیقاً روبروی در دانشکده است تا عکس العمل هر دختری که وارد دانشکده می شود و چشمش به افشین می افتد را زیر نظر بگیرند و ببینند که دقیقاً کدام دختر بوده که چنین نامه ای را برای افی افه نوشته است. 
خدا را شکر من و فرح با اطمینان این که افشین خجالتی و محجوب و ماخوذ به حیاست و چنین کاری را نمی کند بل کل روز شنبه ساعت 8 را یادمان رفته بود و تقریباً هیچ کدام عکس العمل خاصی نشان ندادیم و خیلی راحت از جلوی آنها گذشتیم بدون آن که توجهی به افشین کنیم، درحالی که  بخاطر خرابی اتوبوس با نیم ساعت تاخیر هم  به دانشکده  رسیده بودیم. یعنی این که این افشین محجوب با دار و دسته اراذل و اوباشش تا ساعت هشت و نیم، نیم ساعت تمام بیشتر از چیزی که باید باشند در مواضع خودشان استقرار پیدا کرده بودند که هیچ دختری از دخترهای دانشکده را رد ندهند و عکس العمل همه را زیر نظر بگیرند تا بفهمند  آن دختری که نامه اشتباهی به افشین نوشته که بوده و مال کدام رشته است؟
حالا مانده ام امروز ساعت 5 چه بکنم؟ اگر به پسره تلفن نزنم که باز دوباره مضحکه خاص و عام می شود. چون به نظرم آمد امروز را هم به اجبار دوستانش آن جا نشسته بود. اگرتلفن بزنم که خوب صدایم را چه کنم به سرعت شناسایی می شوم.
مارال می گوید: بیا زنگ بزنیم و صدای عرعر، خر در بیاوریم تا خیط بشوند.( یعنی از این دختر خنگ تر کسی پیدا می شود؟ بهش می گویم؛ احمق جان مگر می خواهیم خودمان را زیر سوال ببریم؟ واقعاً می خواهی  ثابت کنیم خیلی خر بوده ایم که به افشین نامه نوشته ایم؟ کاش حداقل می گفت؛ صدای میومیوی گربه.)
فرح می گوید: زنگ بزن و انگشتت را  بکن کنار دهنت و حرف بزن. اگر خواست ترانه بخوانی، یک توپ دارم قلقلیه را بخوان.
اما من فکر می کنم حالا که او این قدر بچه پرروست من هم همانطور بشوم و خیلی با شجاعت بدون میومیو کردن و انگشت در دهن کردن با صدای خودم معذرت خواهی کنم و اگر هم دلش خواست برایش یک ترانه ای چیزی بخوانم.

...حاشیه 11:47 دقیقه شنبه شب 11 آذرماه- خوابگاه دختران
ساعت 5 زنگ زدم به خوابگاه پسرها بوق اول که خورد، بلافاصله  یک پسری گوشی را برداشت و گفت: الو بفرمایید من افشین هستم. حالا افشین بود یا نبود هر کسی بود می دانست که دارد نقش افشین را بازی می کند وحتماً پیام مبارک من را به افشین می رساند. بدون سلام و خیلی سریع گفتم: بابت نامه اشتباهی که برای شما فرستاده شده بود معذرت می خوام. امیدوارم من روببخشید و از سر گناهم بگذرید. اینطوری خدای نکرده اگه بعد از صد و بیست سال خواستم بمیرم سر راحت زمین می ذارم و نفرین شما من را زمین گیر نمی کنه. 
پسرک پشت خط با شیطنت گفت: این طوری فایده نداره خانم، من خیلی ناراحت شدم. آبروی من پیش همه رفته، دیگه همه به من می گن افی افه. معرفت این بود که حضوری می اومدید عذرخواهی می کردید، حالا حضوری نشده تلفنی منم می گم باشه، ولی یه دهن آواز رو که باید برام بخونید.
گفتم: خیلی هم شلوغش نکنید آقا، من نامه را به نام شما نوشته بودم شما اگه خودتون تنتون نمی خارید که محتویات نامه شخصی رو برای دوستاتون نمی خوندید تا آبروتون اینطوری بره.
گفت: خانم من که ندادم بخونن. به زور این اتفاق برام افتاده. این چه فرمایشیه که شما می کنید؟ تو خوابگاه پسرا چیز مخفی وجود نداره، اصلا کفره،  همه، همه چیزشون در معرض دید همه هست.
خیلی زبان باز بود، انگار مسابقه گذاشته بودند سرزبان دارترین پسر را برای این کار مامور کرده بودند. اما من هم از رو نرفتم و گفتم: خوب اینطوری من دارم ضرر می کنم. دارم خسارت بی درو پیکر بودن اوضاع خوابگاه شما رو پس می دم. یه چیز خصوصی اشتباهی بود که به نام شما فرستاده شده بود. اگه شما هوار هوار نمی کردید و نامه خصوصیتون رو به همه نشون نمی دادید نامه معذرت خواهی که می رسید، می فهمیدید طرف نامه کیه، می بردید نامه رو می دادید به خودش. آبروتون هم محفوظ می موند. اما حالا که آبروی شما مثل کش شلوار می مونه و زود در می ره معذرت خواهی هم لازم نداشت.
پسرک خیلی طلبکار گفت: خانم محترم پس یه باره بگید من بدهکار هم شدم. به من توهین شده، یه نامه ناجور برای من فرستاده شده، مورد خشونت هم خوابگاهی های نابکارم قرار گرفتم، یه دهن آواز فقط مرهم دوساعت روان خسته و روح زخم خورده منه.
گفتم: ای وای الهی بمیرم. می خواهید یه قناری براتون بخرم از طرف من نیم ساعت به نیم ساعت براتون بخونه روانتون آب بندی بشه؟
پسرک خندید و تو مایه خر کردن  گفت: حالا جان من نمی خوای بخونی؟ خودت نوشته بودی، من کلی به شکمم صابون زده بودم.
من هم خیلی با اشتیاق و شیفتگی گفتم: دروغ چرا من که از خدامه برات بخونم. ولی اینجا بچه ها ایستادن می گن، این خیلی نامردیه. هم نامه فدایت شوم و معذرت خواهی کتبی، هم معذرت خواهی صوتی، هم یه دهن آواز؟ تعریف از خود نباشه اونم چه آوازی! لااقل از طرف شما هم یه حرکت مثبت نشون داده بشه، ما راضی هستم من یه دهن براتون بخونم عوضش، برای دو نفرمون تا یه هفته ژتون غذای آشغال دانشگاه رو بخرید و همه چیز ختم به خیر بشه.
آن طرف پسرک غش غش خندید و گفت: باشه خوب شما بخون ما می خریم.
گفتم: ما هم باشه خوب، ولی اول باید غذا رو تو دهنمون مزه مزه کنیم.
پسرک گفت: بابا غذای دانشکده این همه ارزش داره؟ شما دارید در مورد صدای روح نواز خودتون صحبت می کنید. اگه غذای دانشکده رو بخورید دو روز دیگه صدا براتون نمی مونه.
من گفتم: افشین جان تو نگران نباش. من آماده شدم اول پنیرم رو بزنم زیر بغلم بعد یه دهن آواز بخونم. ژتون غذا رو چه جوری به دستمون می رسونی، بچه ها اینجا منتظر جوابن؟
پسر( که نه البته پسرهای آن ور خط در حال  غش و ریسه رفتن بودند) افشین تقلبی گفت: باشه باشه فردا براتون تهیه می کنم، فقط بگید چه جوری برسونم به دستتون؟ خودم بیام حضوراً تقدیم کنم؟
با شیطنت گفتم: نه آخه چرا این همه به زحمت بیفتید؟ کافیه به مسئول مربوطه بگید فردا به تعداد 14 نفر از دخترهای دانشکده ژتون مجانی توزیع کنه. این، هم خدا پسندانه است هم ارزش یه دهن آواز رو داره.
پسر گفت: بعد اگه ما دادیم و شما نخوندید چی؟
من گفتم: این دیگه پنجاه پنجاست! من یه ساعت دارم برای شما یاسین می خونم همین طوری هم دینم رو ادا کردم. می تونم همین رو سر خوندن به حساب بیارم و پرونده رو ببندم.
گفت: نامردیه!
گفتم: کی گفته ما مردیم؟
همچنان صدای خنده و قهقهه بلند بود. آخرش قبول کرد. اما یک مبارزه نابرابر  بود. در حالی که من و فرح مجبورم بودیم برای تلفن کردن به خوابگاه پسرها برویم توی خیابان و از جلوی بیمارستان آراد ازتلفن عمومی با کارت زنگ بزنیم. یک کرور پسرتوی خوابگاه گرم و نرم نشسته بودند کنار افشین تقلبی تلفن کننده و با ما کل کل می کردند و چانه می زدند.

یک شنبه 12 آذرماه 72
امروز که رفتیم برای گرفتن غذا، دخترها می گفتند: همان اول بسم الله آقای رستورانی گفته یکی از پسرها نذر کرده غذای 14 نفر از دخترها را بدون ژتون و مجانی می دهند. من و فرح و مارال و مهری و مریم جزو آن چهارده نفر نبودم. به ما نرسید. همین نذر کردن یکی از پسرها آن قدر سوژه خنده و تفریح دخترها شده بود که نگو و نپرس. کاملا معلوم است که پسرهای خوابگاه دارند تلاش می کنند ببینند، کی به افشین نامه نوشته است؟ حتی بحث مهر کردن جعلی نامه و گذاشتن نامه میان نامه های پستی دفتر آموزش همه جا پیچیده. بخشی از اینها اطلاعاتی است که میترا به ما می دهد. خودش هم اول به ما شک کرده بود اما من خیلی جدی شدم و اخم و تخم کردم و گفتم: این لوس بازی ها واقعا در شان یک دختر دانشجو نیست و نه تنها انجام دادنش بلکه پرسیدنش هم قبح مساله را ریختن است و خیلی زشت!
(به خدا که ما دشمن خانگی داریم هم باید حواسمان به داخل خوابگاه باشد و هم مراقب باشیم که پسرها از این جریان بویی نبرند.)
فرح و مهری هم خودشان را زدند به کوچه علی چپ که یعنی روحشان از این موضوع خبردار نشده و از این کارها بدشان می آید.
به هرحال کافی است میترا یک خط از این ماجراها را بداند آن وقت دیگر همه دانشکده خبردار می شوند.
فکر می کنم از امشب افشین جعلی هی می نشیند دم تلفن که مگر کسی که نامه نوشته زنگ بزند و برایش یک دهن آواز بخواند. من که دیگر بهش تلفن نمی زنم ازخدا هم می خواهم که خدا خودش نذرشان  را ادا کند.

سه شنبه 14 آذر ماه 72
امروز پیمانه به دانشکده ما آمده بود، پیمانه یکی از دوست های خوب دوران دبیرستان است. در دوران دبیرستان تحت شرایط خاص ناگهان از این رو به آن رو شده و رفته بود توی خط چادر چاقچور و نماز و دعا مثل همان کاری که من می خواستم برای خانم رمقی انجام دهم. اما الان کاملا دچارسانتی مانتالیزم شده و جور بخصوصی احساسات اغراق شده غیرمذهبی از خودش بروز می دهد، با تمام این اوصاف خیلی دوست داشتنی است و برای من به عنوان یک دوست قدیمی یادآور بخش خوب خاطرات دوران دبیرستان است. در کمال ناباوری برایم یک کارت دعوت عروسی هم آورده، باور کردنی نیست، مریم قرار است ازدواج کند با یک تاجر فرش.  مریم، خواهر منصور، همان که هم سن و سال خودمان بود! گفت: خواهرش مهین هم نامزد کرده خانم دکتر (بعد از این) با یکی از دوستان منصور که او هم پزشک است نامزد شده.( خدا بدهد شانس، آن وقت دوستان داداش های من یا عمله اکره هستند! یا بسیجی و سپاهی). قرار شد با هم دو نفری برویم عروسی. به نظرم خیلی خوش می گذرد. گفت: مریم خودش هم می خواسته بیاید دانشکده تا رسماً من را دعوت کند اما چون جمعه عروسی اش است و خیلی کار دارد نتوانسته. شماره تلفن من را هم نداشته، ولی دست خط مریم را نشانم داد که از من خواسته بود حتماً به خاطر او هم که شده به عروسی اش بروم و حتماً از عقد کنان. حالا بگو جشن عقد کنان کجاست؟ خیابان فرشته! همان آدرسی است که منصور می خواست خانه بخرد، احتمالاً این خانه ای است که با مژگان در آن زندگی می کند. همان خانه ای که من خوشم نیامده بود و اصلا برایم جاذبه ای نداشت! یا شاید زیاد جدی اش نگرفتم.
بگذریم زیاد برایم مهم نیست.
یک اتفاق جالب هم افتاد. با فرح اینها و پیمانه رفتیم پارک نیاوران که کمی خوش بگذرانیم و راحت باشیم. من کفشهایم را درآورده بودم و بندهایش را بهم گره زده و انداختم بودم گردنم تا بتوانم پابرهنه روی چمن ها راه بروم، بس که عاشق خیسی و خنکی سبزه ها هستم. بعد یک پسره شانزده هفده ساله پیدایش شد که همه اش ما را تعقیب می کرد و یک چیزی می گفت.
آخرش به من گفت: خانوم خانوم اون دوربینه  گردنت انداختی؟
من هم خیلی جدی گفتم: آره، تو از کجا فهمیدی؟ همه اولش که می بینن فکر می کنن کفشامه.
پسره گفت: برو بابا ما رو گرفتی؟
گفتم: نه به خدا واقعاً دوربینمه، خودت که گفتی، می خوای باهاش ازمون عکس بگیری؟
با خنده و خوشمزگی شانه بالا انداخت و گفت: آره بده ببینم.
من هم یکی از کفشهایم را باز کردم ولنگه کفش  را بردم دادم دستش و بهش یاد دادم کجایش را فشار بدهد و تیلیک تیلیک از ما عکس بگیرد. پسرک بازیگوش هم برای این که کم نیاورد شروع کرد به عکس گرفتن از ما، من هم هی خرده فرمایش می آمدم که افقی بگیر، عمودی بگیر. خیلی بالا نگیر، خیلی پایین نیا، حالا نگو آقای دوست بابا و چند نفری از دوستانش یک گوشه نشسته اند و در کمال تعجب دارند؛ مسخره بازی های ما را می بینند. از طرفی فرح و پیمانه و مهر و بقیه بچه های ما هم  خیلی حس گرفته بودند و جدی ژست می گرفتند و ادا در می آوردند و باهم عکس الکی می انداختیم. حتی یکی دو بار مهری گفت من چشمهایم را بسته بودم و دوباره بیانداز. آخرش پسرک خسته شد و گفت من دیگر عکس نمی اندازم ویک هو به سرش زد که دوربین من را بردارد و پا بگذارد به دو. ولی مگر من از رو رفتم. من هم دویدم دنبالش و دقیقا یک گوشه ای که از نفس افتاده بود گیرش انداختم و رفتم سراغش هر دو به شوخی گرفته بودیم و می خندیدیم اما او هی خودش را لوس می کرد و کفش را نمی داد و هی این دست و آن دست می کرد. واقعاً کم مانده بود، با او وارد فاز کشتی فرنگی بشوم که یکهو آقای دوست بابا پیدایش شد و بچه مردم را گرفت، یکی زد پس کله اش و کفش من را ازش گرفت. پسر بیچاره خواست یک کمی شاخ و شانه بکشد که بقیه دوستهای آقای دوست بابا هم رسیدند و بیچاره را تار و مار کردند و با اردنگی فرستادنش برود. من خیلی ناراحت شده بودم. اصلا به آنها چه؟ من خودم می توانستم کفشم را بگیرم، تازه بچه جداً شوخی می کرد و فقط دلش کمی بازی و خنده می خواست. همین را به آنها گفتم که چرا بچه را اذیت کرده اند و من خودم می توانستم از پسش بربیایم و اگر کفشم را نمی داد هم مهم نبود. اما آقای دوست بابا ناراحت شد و بدون این که به من چیزی بگوید، با اخم و تخم راهش را کشید و رفت، خوب یعنی چه در کار من فضولی می کنند؟ لابد انتظار داشت ازش تشکر کنم.

چهارشنبه 15 آذرماه 72
از مامان اجازه گرفته ام که ابروهایم را رنگ کنم. کمی شکلاتی، اجازه داد. می توانم برای عروسی آن پیراهن گلدار آبی فیروزه ای یقه هفتم را بپوشم با آن کفشهای نقره ای- فیروزه ای، پاشنه هفت سانتی معروف که مامان برایم از سلدا خریده بود. عروسی مریم حتماً خیلی خوش می گذرد. یک دوست دبیرستان را در لباس عروسی دیدن خیلی هیجان انگیز است.

جمعه 16 آذرماه 72
وای عجب عروسی وحشتناکی شد این عروسی مریم. مادرمریم و محبوبه خواهرش حاضر نشدند برای عقد کنان بیایند خانه منصور و مژگان، یعنی اینها ظاهراً اولش راضی می شوند بیایند ولی در آخرین دقایق پشیمان می شوند و هر چه فامیل می روند اصرار می کنند که بیایند هم نمی آیند. پدرش ولی آمده بود، بیچاره پیر و درب و داغان و من فکر می کنم اصلا بخاطر رودرواسی با منصور و ناراحتی و گریه و زاری مریم، آمده بود. البته منصور هم عین خیالش نبود و هر چه همه می گفتند که برود خانه شان و مادر و خواهرش را بیاورد زیر بار نرفت. مژگان اما، خودش را زده بود به موش مرده بازی و ادای آدم های خیلی ناراحت را در می آورد اما به خدا که اگر یک ابسیلون ناراحت بود و اتفاقاً به نظرم خیلی هم خوشحال بود. یعنی چطور کسی می تواند درعین ناراحتی آن ادا اصول و مسخره بازی ها را برای من در بیاورد. فکر می کنم تازه مژگان دوزاری اش افتاده تا به من به چشم یک رقیب نگاه کند. یا شاید چون رفته بودم خانه شان آن طوری شده بود. یعنی حتی جواب سلام من را هم نداد. من زیاد برایم مهم نبود که سلام نکند. ولی بعد که نوع رفتارش را با خودم دیدم. چطوراستقبال کردن؟ اخم و تخم کردن و رفتار هیستیریک، تعجب کردم.
 مثلا یک بار عملا وقتی از نزدیک من رد می شد گفت: پتیاره!
من چشمهایم گرد شده بود به پیمانه نگاه کردم او هم تعجب کرده بود. این حرف را به من زد؟ بله حتماً به من بود، قشنگ چشم دوخت توی چشم من و خیلی آرام گفت.
به هر حال برای من هیچ وقت مژگان مهم نبود من می توانستم به سه سوت دیوانه اش کنم. با حال و روزی که مریم داشت و مدام گریه می کرد با خودم گفتم عیبی ندارد کمی دیگر می مانم و بعد می روم. اما بی احترامی بیشتر و بیشتر شد. من رفته بودم دستشویی،  این دستشویی بود که همه از آن استفاده می کردند. اما هنوز دو دقیقه برای شستن دستها نگذشته بود که یکهو دیدم یک نفر انگار کن که به در قلعه می کوبد محکم با مشت به در می زند. در را باز کردم. مژگان بود، عملا و برای اولین بار با من، هم صحبت می شد آن هم با چه ادبیاتی تقریبا با نفرت و حرص گفت: اینجا دستشویی عمومی نیست خانوم جون، پاشو برو اونطرف، تو اون یکی راهرو دستشوییت رو کن! ( دقیقاً با همین لفظ مسخره و زشت دستشوییت را کن.)
 گفتم: مگه پارک هستین! که دستشویی عمومی داشته باشین، اگه نمی خواستین کسی ازش استفاده کنه روش می نوشتین غیر قابل استفاده. من همین الان دیدم بقیه هم از همین جا استفاده کردن.
بعد او با یک نوع حالت عصبی خاصی گفت: اون بقیه بودن عزیزجون شما با بقیه فرق داری. نجس می شه همه جا، بفرما برو اون وری.
خیلی با خونسردی گفتم: حالا می فهمیم فرق دارم یا نه و در را محکم توی صورتش بستم وهمانجا ایستادم.
من واقعاً خیلی  از رفتارش نارحت نشده بودم فقط خیلی برایم جالب بود. زنی با آن سن و سال اینطور ضعف بچه گانه از خودش نشان می داد. شاید بخاطر این که من را دقیقاً توی خانه و زندگی خودش و این قدر نزدیک به زندگیش می دید احساس ناراحتی می کرد؟ شاید هم بی توجهی خانواده منصور به خودش تضعیفش کرده بود؟ به هر حال نیم ساعت بعد با خنده از دستشویی بیرون آمدم  ورفتم توی اتاق تا کسی نفهمد که چقدرحالم بد است ( دل درد داشتم و حس می کردم نزدیک پریودم است) خیلی بی سرو صدا وسایلم را برداشتم ومانتویم را پوشیدم. فقط از پیمانه خداحافظی کردم و گفتم که حالم خوب نیست و باید زودتر برگردم خانه. آن قدر برای رفتن از آن خانه عجله داشتم که حتی نخواستم  به تاکسی تلفنی زنگ بزنم. با همان کفشهای پاشنه هفت سانتی از خانه زدم بیرون. مژگان حتی بیرون رفتن من از ساختمان را دید و مطمئن هستم که خیلی خوشحال بود که من را دک کرده است.
.... الان در آپارتمان میم در خیابان به آفرین هستم. مجبور شدیم برویم درمانگاه تا من آمپول بزنم؛ حالم خیلی بد بود، احساس می کردم نزدیک است پریود شوم (هرچند هنوز چیزی شروع نشده) دردهای وحشتناک به سراغم آمده بود. می ترسیدم دوباره همه جار را به گند بکشم. او من را به اینجا آورد. هنوز از در حیاطشان بیرون نیامده بودم که با ماشین آمد و من را سوار کرد.
به خدا نگفتم که زنش با من چه رفتاری داشته. حتی گله نکردم. اما ظاهراً خودش فهمیده بود. من فقط گفتم چون حالم بد است باید حتماً بروم درمانگاه تا آمپول مسکن بزنم. آمپول را که زدم من را آورد اینجا، چون خسته بودم و گریه ام می آمد و دلم یک جایی را می خواست که تنها باشم و خودم را گرم کنم. خودش رفت عروسی، بلاخره بعد از عقد کنان مجلس عروسی را که باید می رفت، حالا او رفته است و من مانده ام.  این هم از عروسی مریم خانم، دوست دوران دبیرستان.

شنبه 17 آذرماه 72
این را فهمیدم که دیگر آن شرو شور نوجوانی برای بودن با منصور را ندارم. دیگر در بیست و چهار سالگی آن دختر چشم و گوش بسته نوجوانی نیستم. دنیا از نگاه من به اولین مردی که با او هیجان زده شده ام خلاصه نمی شود. آدم های زیادی در زندگی ام آمده اند و رفته اند. دوستان زیادی پیدا کرده ام، با پسرهای زیادی حرف زده ام. بعد از مرگ هامون احساسم این است که دیگرعلاقه سیری ناپذیر تنانه ای به مردها ندارم. بلوغ از من گذشته است! شاید حالا دیگر فقط یک بازیگوشی ساده است برای جستجوی مردی که روحم را تسخیر کند. سرد شده ام، رو به خاموشی هستم. اما هنوز یک گربه وحشی در درونم کمین کرده است تا به وقت بیرون بپرد، چنگ بزند و فیف بکشد.
با همان لباس مهمانی نشسته روی مبل خوابم برده بود که میم آمد. آخرهای شب نزدیک ساعت 12. چرا راضی شده بودم بیایم اینجا به خانه شخصی اش؟ شاید برای آن که من هم به نوبه خود ضرب شصتی به مژگان نشان داده باشم. حتماً شوهرش را وقتی دنبال من آمده بود بیرون، دیده است. همین برایم می توانست کافی باشد، اما کافی نبود. می خواستم توجه او را به خودم ببینم. باید می دیدم جنس این توجه، چطور بوده که مژگان را آن طور بهم ریخته است؟ از طرفی وضعیتم بهم ریخته بود، دل درد داشتم می ترسیدم اوضاع غیرقابل کنترل شود. باید درمانگاه را می رفتم. بله می توانستم خانه اش نیایم اما وقتی اصرار کرد من را ببرد آنجا تا استراحت کنم قبول کردم. گفت: خودش مجبور است برگردد و من تنها می مانم و جای نگرانی ندارد.
اما ساعت نزدیک به 12 دوباره برگشته بود من همانطور نشسته روی مبل خوابیده بود. چشمم را که باز کردم دیدم  کتش را درآورده و با همان پیراهن و شلوار میهمانی نشسته کنارمن و سرش را گذاشته روی پشتی و تماشایم می کند. آرام موهای توی صورتم را کنار زد. می شد که من را ببوسد و بوسید. آن قدر زیاد و آن قدر طولانی که فکر کردم نزدیک است خفه شوم. در تمام مدت قیافه عصبی و منزجر مژگان را پشت سر میم می دیدم. وقتی رها شدم  انگار از کف اقیانوس بالا آمده باشم نفس بلندی کشیدم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. فکرمی کردم این همه حساسیت من برای نبودن در کنار این آدم برای چیست؟ الان که خوب هستیم، می خواهم در کنارش باشم.  یک آغوش محکم و گرم دارد. صورتش را میان موهای من کرد و به جستجو در اطراف گوش و گردن ادامه داد. نه؛  حس بدی نداشتم. همه چیز خوب بود حتی کمردرد و دل درد آرام شده بود. انگار این آغوش می توانست درمان کننده باشد. هورمون ها منظم شده بودند.  گردنم را بوسید و توی گوشم گفت: خیلی خوبی، هیچ وقت چنین تجربه خوبی نداشتم.
با خودم گفتم دروغگو؛ ولی عیبی ندارد دروغ شیرینی است باز هم بگو.
دوباره گفت: چه بوی خوبی می دی، بوی سیب می دی.
من حرفی برای زدن نداشتم، زبانم گره خورده بود. جوابم نمی آمد. دوباره بوسید و جستجو کرد و باز زمزمه های عاشقانه شروع شد. مدام گفت و گفت حرفهایی که لذت بخش بودند. خیلی شیرینی، دوستت دارم. خوابم گرفته بود؛ هیچ مسکنی مثل زمزمه های عاشقانه زن را آرام نمی کند.
باز هم آغوش و بوسه بود: " تنها دختری هستی که فقط مال منی"، پرت شدم وسط اقیانوس منجمد شمالی؛ "از اولش هم مال من بودی". منجمد شده بودم؛  "مال هیچ کس دیگه نیستی". خواب از سرم پرید. آرام و به زور خودم را کنار کشیدم و گفتم: تنها دختر یعنی چی؟ خندید و گفت: ولش کن بابا و دوباره  مرا بوسید. خودم را با قدرت کنار کشیدم و خیلی جدی گفتم: واقعاً می خوام بدونم تنها دختر یعنی چی؟ گفت: ای بابا ولش کن یه چیزی گفتم، قیافه مصمم را که دید گفت: خوب مژگان که اولش ازدواج کرده بود بعد ما با هم عروسی کردیم. یکی دو تا قبلی ها هم که اصلا دختر نبودن.
فاصله ام را با او بیشتر کردم و گفتم: یعنی تو بخاطر این که من دختر هستم دوستم داری؟ خندید و گفت: نه، ولش کن چقدر همه چیز برای توبا جزییاته،  فکر می کنی اگه من می خواستم با یه دختر ازدواج کنم یا باشم نمی تونستم؟ من تو رو می خوام خره، تو باهمین وضعیتی که داری. کینه توزانه نگاهش کردم، گفتم: هه، جالبه من برای این که با تو باشم نمی خواستم از اولش خیلی آفتاب مهتاب ندیده باشم. دلم می خواست تجربه اولم با کسی دیگه باشه. آن وقت تو...
بی حوصله گفت: این برای اینه که تو لجبازی، با خودت هم لجبازی می کنی. همیشه گفتم تو تکلیفت باخودت روشن نیست.
حرف خودم را ادامه دادم گفتم: برای این که تو هم خیلی معصوم نیستی، تو هم تجربه اولت نیست، چرا من باشم؟ چرا باید برات مهم باشه دختر بودن من؟
اخم کرد و گفت: برام مهمه چون می خوام کسی این تجربه ای که من با تو دارم رو نداشته باشه.
بلند شدم از روی مبل و کنار رفتم. نفرت انگیز بود. گفتم: چرا نباید برای من مهم باشه؟ چون فکر کردی پولداری و همه چیز داری پس دنیا باید به کامت باشه؟ دست اول همه چیز رو می خوای؟ خونه تو خیابون فرشته، ماشین بالاترین مدلش، زن کسی که آفتاب مهتاب ندیده باشه، هیچ تجربه ای نداشته باشه تا به به تو برسه؟ هر چی می خوای و اراده کنی باید مال تو باشه؟ فکر کردی در مورد من هم می تونه اینطوری باشه؟
آه ............... و آن گربه وحشی بیرون آمد. دعوا کردیم، گفتم؛ دیگر تحملش برایم سخت است. گفتم، لیاقتش همان زنی است که گرفته. گفتم دیگر دوستش ندارم و دیگر با او بودن برایم جاذبه ای ندارد. او هم به من گفت: یک دختر لوس دمدمی هستم، ناپخته و خام وعجولم گفت: دفتر خاطراتم را همه جا راه می اندازم و تمام جزییات زندگیم را بطور خیلی مشوش و احمقانه ای در دفترم می نویسم. یادم انداخت آن روزی که دستم را گرفته بودم تا ببوسد و او به جایش انگشتم را گاز گرفته بود. گفت همین را با چه کلمات محیرالعقولی در دفترم نوشته ام. این را یادم انداخت که حتی نسبت به معمولی ترین تغییرات مردانه ناآگاه بوده ام و چطور آنها را را در دفترم نوشته ام.( آه اگر ما تصادف نکرده بودیم و زندگی من به دست او نیفتاده بود؟ خجالت آور است. از خودم بیزار شدم)  گفت باید کنار او باشم تا زندگی کردن را یادم بدهد، دفترها را بیاندازم دور و وارد زندگی شوم با شوخی گفت: کار سختی هم در پیش دارد چون باید مرا بشکند و دوباره از نو بکارد. من خندیدم و گفتم: کسی که باید از نو کاشته شود زنت است. گفتم: تو یک هرزه، کثیف، قدرت طلب و بی رحم هستی، گفتم: اگر بمیرم هم چیزی که تو به من دیکته کنی را انجام نمی دهم. گفتم: از این به بعد دیگر هیچ تماسی، هیچ ارتباطی، هیچ دوستی بین ما وجود نخواهد داشت. از همین لحظه از همین الان برایم فراموش شده ای. من را به زور بغل کرد بوسید، نمی خواست بیشتر از این حرف بزنم. حتی با بوسیدن و بستن لبم می خواست من را ساکت کند، تاعقایدم را نگویم. می خواست دوباره جریان را به روال قبل بیاندازد اما من وحشی شده بودم. لگد زدم، چنگ انداختم. حتی سیلی زدم و از او فاصله گرفتم. نفرت انگیز بود. نفرت انگیز شده بود. دیگر او را نمی خواستم. دیگر او را نمی خواهم، هیچ وقت این قدرمطمئن نبودم. اما حالا مطمئن هستم. می خواستم از خانه اش بزنم بیرون. اما خودش رفت تا من بمانم. ساعت 6 صبح تاکسی تلفنی گرفتم و به مهرشهر برگشتم.الان مهرشهر هستم و امروز دانشگاه نمی روم. به مامان گفتم: عروسی تا دیروقت بوده و من را هم یکی از دوستان دختر مهرشهری ام که در مهمانی بود به خانه رسانده.
........... پایان دفتر چهارم و پنجم  ......................

۱ فروردین ۱۳۹۵

از 3 مهر ماه 72 تا سه شنبه 9 آذر ماه 72


شنبه 3 مهرماه 72
سرم درد می کند، از دانشکده چهار روز می گذرد. اما هنوز حالم زیاد خوب نیست. دهنم زیادی خشک می شود. خودم فکر می کنم عضله گوشه چشم چپم مدام منبسط و منقبض می شود، کسی چیزی نمی بیند اما من احساسش را دارم. نور زیاد اذیتم می کند.  تازه دیروز دفترخاطراتم به دستم رسید. دو ماه گذشته است اما هنوز نمی توانم تمرکز حواس داشته باشم. به سختی می نویسم.

چهارشنبه 7 مهرماه 72
احساس غریبانه ای دارم. جای خالی کلیه سمت چپم را احساس می کنم. در ناحیه سینه سوزش عجیبی دارم. خودِ قلبم، یا پشت قلبم می سوزد. پشت قلب می تواند چیزی باشد؟

شنبه10  مهرماه 72
از فردا می روم خوابگاه، ماندن در خانه  سهراب و عموها  را طاقت ندارم. دلم مراقبت نمی خواهد. دلم تنهایی می خواهد میان شلوغی، شلوغی می خواهد و فراموشی. پهلوی چپم درد می کند.
دکتر گفت: هنوز بدن تلاش می کند خودش را به جای خالی کلیه عادت بدهد.
 امروز دیگر خسته شده بودم. فردا می روم برای گرفتن نوار قلب. آقای میم اصرار داد که خودش بیاید من را ببرد پیش دکتر جعفرزاده که آشناست و او قبولش دارد.

دوشنبه 12 مهرماه 72
تمام مدت توی ماشین گریه کردم. گذاشت خودم را خالی کنم.
گفت: هیچ کس اهمیت ندارد، اصلاً مهم نیست دیگران چه فکر کنند. زندگی خودت است و هر طور بخواهی می توانی رفتار کنی. گور بابای همه.
هامون، دلم برای هامون می سوزد. دلم برای هامون تنگ شده است. 
هق هق کردم و گفتم: تقصیر من بود، اگر من با او نمی رفتم، اگر نگران نبودیم که توی جاده ما را با همدیگر بگیرند. اگرعجله نمی کردیم برای این که به یک جای امن برسیم او زنده می ماند.
گفت: اگر ماشین نبود، اگرجاده نبود، اصلا اگر انسان حیات جاودانه داشت، الان خود آدم و حوا هم زنده بودند ما هم داشتیم دادگاهی شان می کردیم که چرا سیب یا انگور یا گندم را خشک خشک خورده اند و باعث رانده شدن خودشان از بهشت شده اند.
من گریه کردم.
گفت: دو ماه گذشته است بهتر است کم کم کارت را شروع کنی. بیایی سرکار حالت بهتر می شود.
گریه کردم و گفتم: اصلاً اصلاً دیگر نمی توانم درآن شرکت کار کنم. جای خالی هامون آزارم می دهد. نمی خواهم، نمی توانم.
(دردناک است، اینطور سوختن، این طور آتش گرفتن. قلبم آتش گرفته است.)
گفت، برایت یک جای دیگر کار پیدا می کنم، یک جای مطمئن.
گفتم: فعلاً دیگر نمی خواهم جایی کار کنم.
بعد رفتیم مطب دکتر جعفرزاده نوار قلب گرفت و مطمئنمان کرد مشکل خاصی ندارم. کمی تپش قلب دارم که بخاطروحشت تصادف است که هنوز برایم تازگی دارد. بعد هم بخاطر برداشتن یکی از کلیه ها سیستم ایمنی بدنم ضعیف شده و کل اعضاء دارند خودشان  را با شرایط جدید تطبیق می دهند.
وقتی برمی گشتیم گفت: کم پیش می آید دختری هم طحال نداشته باشد و هم کلیه.
می خواست شوخی کند و من را از آن حال و هوا در بیاورد. حتی غش غش خنده را سرداد و گفت: خدارا شکر هنوز بقیه چیزهایت سرجای خودشان هستند.
می دانم برای چه می خندید! بخاطر تلاشم برای آن موضوع. الان هنوز بکارت را دارم اما نه طحال دارم و نه کلیه و نه هامون را.
بلند بلند گریه کردم و گفتم: خواهش می کنم نگو، نخند، خجالت می کشم.
با این که قسم خورد دفتر خاطراتم را نخوانده اما مطمئن هستم که خوانده. از خدا می خواهم آن قدر دغدغه داشته باشد که دیوانگی های من را نخوانده باشد. او اولین کسی بود که بعد از تصادف به محل حادثه رسیده و ماشین را درآن وضعیت دیده بود. لابد وسایل ما را همانجا به او تحویل داده بودند اما او تازه چند روز پیش کیف را به من پس داده. تا قبل از این فکر می کردم کیفم را در همان محل تصادف از من دزدیده اند. پول زیادی که تویش نداشتم فقط دفترخاطرات و چند کارت دانشجویی و خوابگاه مهم بود. با آن شرایط چه می توانستم بگویم. با آن بی آبرویی. هیچ کس فکر نمی کرد من و هامون با هم رفته باشیم شمال. چه خوب که من به کما رفتم.شاید هم عمداً چشمهای خودم را بسته بودم.
با اینحال به او گفتم: باور کن، حاضر بودم که او زنده می ماند و آبروی من می رفت. آبروی آدم ارزش یک زندگی را ندارد؟
مرا نگاه کرد و خیلی جدی گفت: بعضی وقتها بله بعضی وقتها نه!

پنج شنبه 15 مهرماه 72
کُما فقط یک بیهوشی ساده نیست. یک خواب عمیق نیست. کُما گاهی بیداری شبانه روزی با چشم های بسته است، انتظار کشیدن برای شنیدن یک آوای  آشناست، وقتی در ظلمات تنهایی گم شده ای.

جمعه 16 مهرماه 72
ما تصادف کردیم، یک تصادف سخت، یک تصادف بی بازگشت. من می توانستم مرده باشم. سه شب و چهار روز در کُما. من تجربه بیرون ریختن امعاء و احشاء از بدنم را پیدا کردم. من لمسشان کردم. چیزی که درون بدنم بود. لزج، گرم، خیس، مال خودم بود، احساس تمام شدن میان آهن قراضه های ماشین که بهم پیچیده شده بود. فقط 5 کیلومتر مانده به آمل،  خودم تابلو را دیدم و خواندم و بعد کامیونی که از روبرو می آمد. بیشتر از آن که وحشت زده شوم، تعجب کرده بودم، چرا کامیون از این طرف حرکت می کند؟ چرا این قدر نزدیک است. آن قدر تعجب کرده بودم که فکر می کردم تصویر کامیونی که از پشت می آید اینطور واضح و روشن روی شیشه جلو افتاده است. برگشتم تا ازپنجره عقب ماشین کامیونی که می آید را ببینم و بعد....
هیچ چیز نشنیدم. همه چیز در لحظه اتفاق افتاد. فقط یادم می آید یک لحظه هوشیار شدم، هنوز توی ماشین بودم و هیچ حسی نداشتم جز یک رشته متصل بهم سوزش عمیق که از پهلوی چپ بالا می آمد از شکم  و سینه رد می شد و به پشت گردنم می رسید. احساس کردم قسمتی از بدنم بیرون ریخته است و نبض دارد. انگار تازه بود، گرم ِگرم . با دست لمس کردم. صدای همهمه را از بیرون ماشین می شنیدم. صدای مبهم آژیر، پلکهایم بسته می شد و باز می شد. انگار دنیا را خاموش و روشن می کردند. یادم رفته بود کجا هستم. باخودم تکرار می کردم چرا اینجا؟ نکند دارم خواب می بینم؟ هامون را یادم رفته بود. سفرشمال را یادم رفته بود. چرایی سفر را یادم رفته بود، تمام وحشتی که در تمام سفر داشتم را یادم رفته بود. اسمم را یادم رفته بود. فقط صدای مامان توی گوشم بود خیلی واضح انگار همین الان دارد با من حرف می زند  می گفت: آفرید آخر هفته بیا خونه مامان،  دلم شور می زنه. نکنه بلایی سربابات بیاد. فکرمی کردم این جسمی که اینجا افتاده خودم نیستم،  چرا رفته ام توی جسم بابا؟ چرا بابا این طور توی ماشین گیر کرده است. چرا بابا افتاده است و دنیا برایش خاموش و روشن می شود.

شنبه 17 مهرماه 72
سه شب و چهار روز در کُما بودم. تجربه عجیبی بود. اگر بگویم تمام این سه شب و چهار روز در کُما بودن را کاملا بیدار بودم و همه چیز را می شنیدم باور کردنی است؟ هیچی حس نداشتم. هیچ چیز را حس نمی کردم، این که بدنم را لمس می کنند. به دستم سوزن می زنند، گرما و سرما را حس نمی کردم. درد را حس نمی کردم. ولی تمام صداها را می شنیدم. شبانه روز برایم بهم ریخته بود بدون هیچ حسی مدام بیدار بودم. در هوشیاری کامل مغزم فعال بود. در همان حالت کُما بود که فهمیدم هامون مرده است. شنیدم که دوتا پرستار بالای سرم حرف می زنند. یکی به آن دیگری گفت: بیچاره ها تازه نامزد کرده بوده اند و توی جاده تصادف کرده اند. آن قدرهوشیار بودم که حدس زدم این هم یکی از ابتکارات مامان بوده که بلافاصله یک عذر شرعی برای باهم بودنمان برای جماعت دکتر و پرستار تراشیده است. حتی وقتی گفت: پسره دیروز مرد! و آن دیگری که دلش سوخت و گفت: آخی الهی. 
برای بازکردن چشم، برای جیغ کشیدن، برای بلند شدن و تکان دادن دست، برای اشک ریختن حتی،  برای همه اینها خالی خالی بودم. نمی توانستم، می خواستم اما نمی توانستم. . 
می شنیدم که مامان کنارم نشسته و با صدای بغض کرده لالایی می خواند. آن لالایی غمگین کودکی را می شنیدم که هیچ وقت خوابم نمی کرد و همیشه دلخور بودم و مدام می پرسیدم: چرا باباش رفته تنگستون؟ چرا مامانش گریه کرده تنگ پستون؟  
آه مامان، دیگر امام یا  پیامبر یا آدم  خوبی نبود که به آنها متوصل نشود و با طلبکاری از آنها نخواهد  تا مرا برگردانند.
می شنیدم که بابا می گوید: دخمل جان، دخملم، جیگر بابا، چشمای قشنگت رو برای بابا باز کن دخملم. بلند شو خوشگلم.
می شنیدم که سیاوش با آن صدای گرفته و مردانه می گوید: آفرید؟ آفرید؟ می دونم که خیلی قوی هستی، می دونم که زود خوب می شی، مقاومت کن.
صدای سودابه را تهمینه را سهراب و نازنین و منیژه را که تک تک می آمدند و می خواستند که برگردم، می شنیدم.
و صدای میم را که بالای سرم از دکتر توضیح می خواست که چقدر پیشرفت کرده ام و تا کی باید منتظر باشند.
حتی یک بار صدایش را توی مغزم شنیدم  که گفت: دوست دارم دختر، دوست دارم آفرید. چقدر به من نزدیک شده بود که دهنش را توی کله ام احساس می کردم؟
و بعد در تنهایی شبها در سکوت بخش مراقبتهای ویژه چه خاطراتی که در من زنده نشد. چه روزهایی که به یادم نیامد. درخت شاتوتم را به یاد آوردم. پناهگام را،  دوستان دوران کودکیم را، چقدر دلم می خواست که شب زودتر صبح شود و آدم ها دوباره بیایند. دوباره از من بخواهند که بیدار شوم. دلم لوس شدن می خواست. دلم یک موسیقی ملایم می خواست. دلم رها شدن در دل امواج را می خواست. دلم یک خدای گرم می خواست که مرا درآغوش بگیرد و هی نوازش کند.
و بعد عصرروز چهارم ناگهان فهمیدم از لای پلک چشمم نور ملایمی می بینم. پلکم را کمی باز کرده بودم بعد توانستم انگشتم را تکان دهم و حتی فهمیدم که می توانم دوباره اشک بریزم.

دوشنبه 19 مهرماه 72
یک استاد تبلیغاتی داریم به نام قربانعلی پورمرادیان من فقط با اسم کوچک صدایش می زنم، چون تاکید بیشتری روی آن کرد. چقدر دوست داشتنی و قوی و با اعتماد به نفس است. چقدر محکم و عالی حرف می زند.
حاشیه:
.... کاش هیچ وقت دلم نخواسته بود که فقط یک باردر طول زندگی ام با یک پسر باشم و بعدش در تمام عمر مجرد بمانم.
شاید اگر این طور نمی خواستم هامون الان زنده بود. یک لحظه فراموشش نمی کنم.
"آه، تو ای سست عهد ناپایدار، زنت باید نامید؟ همه و همه یک ماه؟...خداوندا یک حیوان بی تمیز بیش از این به ماتم می نشست" هملت

پنج شنبه 13 آبان 72
مامان امروز با دلسوزی نگاهم کرد و گفت: آفرید این پسره رو دوست داشتی؟ عاشق هم شده بودید؟ الهی بمیرم برات، چرا زودتر به من نگفتی؟ به خدا اگه به من می گفتی با هم می خواهید برید شمال من هیچی بهت نمی گفتم. چرا من رو محرم خودت ندونستی؟

خیلی دلم سوخت. چرا اینطور دیوانه شده بودم؟ چرا آن طور بهم ریخته بودم؟ چرا فکر کرده بودم می توانم آن کار را کنم؟ من هنوز از تهران بیرون نرفته پشیمان شده بودم. شاید بخاطرعشق میم بود، می خواستم هر طور هست فراموشش کنم. می خواستم از خودم و از بدنم و از فکرم که عاشق او بود نجات پیدا کنم.
بغلش کردم. نگفتم عاشقش نبودم. نگفتم مثل یک دوست معمولی دوستش داشتم. مامان را سفت بغلش کردم و گریه کردم. مثل وقتی که بچه بودم محکم در آغوشم گرفت و با کف دست شروع کرد روی شانه ام زدن . سرم را روی ممه های بزرگش گذاشتم و بو کشیدم، بوی عرق تنش بوی همه زندگی من است، بوی گل یاس، بوی کتلت، بوی سیب زمینی سرخ کرده، بوی خورشت قیمه با زعفران زیاد. بوی پلوی کته ای،  موهایم را نوازش کرد و پیشانی ام را بوسید: نترس دختر خوشگلم، دوباره یه نفر دلت رو می بره، چیزی که زیاده پسر آماده عاشق شدن، دخترای من خوب و فهمیده هستن بازم عاشق دلخسته پیدا می کنی. من ولی دخترم رو به هر کسی نمی دم، به مرد کورش نمی دم، به راه دورش نمی دم، به کسی می دم که کس باشه قبای تنش اطلس باشه، شاه بیاد با لشکرش شاهزاده ها پشت سرش آیا بدم آیا ندم؟
وسط گریه و بغض، خنده ام گرفت، گفتم: مامان اگه هی بهانه بیاری و نخوای من رو به مرد کور بدی، بازم فرار می کنم می رم شمال ها.
با عصبانیت ساختگی با دستش به کمر و باسنم زد و گفت: تو غلط می کنی، تو غلط می کنی بازم دیگه از این کارها کنی، تو غلط می کنی بری شمال. این بار من رو هم باید با خودتون ببری.
مامان و بابا بزرگوارانه من را بخشیده اند. نذرشان شاید این بود که من زنده باشم و چیزی به من نگویند. بیش از همه دنیا دوستشان دارم.بعد از تصادف و خوب شدن و برگشتنم به خانه حتی یک بار هم سعی نکردند به روی من بیاورند که چرا و چطور با یک پسر غریبه توی جاده شمال در یک ماشین تصادف کرده ایم؟
 البته از حق نگذریم آقای میم هم معرفت به خرج داده و به همه گفته بود در آخرین دقایق با او هماهنگ کرده ایم و او بوده که گفته من هم بروم تا برایش اطلاعاتی در مورد بازارهای جدید، جمع آوری کنم. چیزی که شاید هر دو خانواده دوست داشتند باورش کنند.


یک شنبه 16 آبان ماه 72
امروز این اتفاق افتاد. هیچی!

سه شنبه 18 آبان ماه 72
در اتوبوس شرکت واحد در حالی که از دانشکده می آییم و رویا بالای سرمان ایستاده است، نشسته ام و دارم این مطالب را می نویسم.

چهارشنبه 19 آبان ماه 72
مثل اینکه همیشه مساله ای پیش می آید که نتوانم بنویسمش. هفدهم سرکلاس آقای عشقی استاد زبان تخصصی، صحبت از تصادف من پیش آمد. این که در تابستان تصادف بدی داشته ام و چند روزی در کما بوده ام. استاد علاقه داشت در مورد تجربه ام از کما در کلاس صحبت کنم. البته دوست داشت به زبان انگلیسی بگویم اما من با شجاعت تمام به زبان سلیس پارسی دری برایشان چیزهایی گفتم، همه خوششان آمده بود. بخصوص آن بخشی که من می شنیدم همه چه می گویند و چه می خواهند و بخشی که در همان حال فهمیدم همسفرم از دنیا رفته است. حتی قسمتی که یک نفر به من ابراز علاقه کرده است. این قسمت را با من و من و تردید گفتم که ظاهراً بهترین قسمتش بود و مورد علاقه دخترهای کلاس قرار گرفت،  پسرها هم تایید کردند که یک زن به کما رفته بهترین کیسی است که می شود به او ابراز علاقه کرد.
بعد از کلاس وقتی رفتم توی کتابخانه تا کتاب امانتی را پس بدهم. آقای دوست بابا آمد، جلو آمد و دوستانه خیلی ابراز ناراحتی کرد و گفت: اگر می دانسته این اتفاق برای من افتاده حتماً به عیادتم می آمده. همینطور که سرم پایین بود و مشغول پیدا کردن کتاب بودم از او تشکر کردم. کتاب را به متصدی کتابخانه دادم و برای پیدا کردن کتابی در مورد خطوط و کتیبه های باستانی مشغول گشت و گذار شدم. توی یکی از راهروهای کتابخانه که دوطرفش کتاب چیده شده دوباره او را دیدم که از طرف روبرو می آید، خودم را مشغول جست و جو نشان دادم. کنارم ایستاد و گفت: وقتی باهاتون صحبت می کنم به من نگاه نمی کنید. سکوت کردم و حرف نزدم.
با خنده گفت: دوحالت می تونه داشته باشه، یا از من جداً بدتون می آد، یا این که از من خوشتون اومده و شرم و حیای دخترونه نمی ذاره به من نگاه کنید.
با تعجب و حیرت نگاهش کردم و گفتم: چقدر از خود متشکرید.
خندید و گفت: لااقل باعث شدم که نگاهتون رو از من دریغ نکنید.
سرم را برگرداندم و گفتم: می تونه یه حالت دیگه هم داشته باشه!
با سماجت گفت: چه حالتی؟
گفتم: حالت بینابین، ازتون بدم نیاد و دلم هم نخواد که ازتون خوشم بیاد.
گفت: این بهترین حالته از نظر من!
گفتم: چطور؟
گفت: اگه دلتون نخواد که خوشتون بیاد! یعنی یه کورسوی امیدی هست.
با تعجب نگاهش کردم.
با خنده گفت: کم پیش می آد آدم شانس این رو داشته باشه که به یه دختر به کما رفته ابراز علاقه کنه، حتماً باید به مردی که این شانس رو داشته تبریک گفت.
با دقت بیشتری نگاهش کردم و گفتم: شما تا به حال این شانس رو داشتید؟
شانه بالا انداخت و گفت: همین تابستون گذشته می تونستم فرصتش را داشته باشم اما، ظاهرا شانسش رو نداشتم.
با عجله کتابی که انتخاب کرده بودم را توی قفسه گذاشتم و از کتابخانه بیرون آمدم.
دیگر باید احمق باشم که این صراحت کلام را چیز دیگری تفسیر کنم.
این اولین بار نیست که قلبم اینطوری به طپش در می آمد. اما جور بخصوصی است که هیچ وقت نبوده.
آه خدایا کاش آخرین روز امتحان ترم پیش می گذاشتم حرفش را بزند. احساس می کنم اگر این فرصت را به او داده بودم شاید خیلی چیزها الان اتفاق نیفتاده بود. شاید هم فقط خیالات من است. شاید هم نه آن قدر جدی که من فکر می کنم.
آه ههه چقدر من احمقم دوباره رویایی شده ام.



شنبه 22 آبان ماه 72
خدای من امروز بعد از تمام شدن کلاس وقتی ساعت 5 بعدازظهر از دانشکده بیرون می آمدیم. ماشین آقای میم سرکوچه دانشکده ایستاده بود. می خواستم خودم را پنهان کنم یا دوباره برگردم اما من را دیده بود. با فرح و مارال و بقیه بودیم. از همه خداحافظی کردم و رفتم. بچه ها با تعجب من را نگاه کردند، چه می توانستم بکنم، بعد از آن همه محبتی که به من داشت. آمدن و رفتن و دکتر بردن و... . خیلی بی ادبی بود اگر نادیده می گرفتمش. سوار ماشین شدم . فقط در حد سلام واحوال پرسی و بعد دیگر چیزی نگفتم. سکوت را شکست و گفت: ناراحت شدی از این که اومدم جلوی دانشکده؟ انتظار نداشتی بیام؟ نه تلفن تماسی ازت دارم و نه دیگه می آی سرکار. اگه می خواستم ببینمت باید چیکار می کردم؟
با صدایی که حتی برای خودم هم ناآشنا بود و انگار از قعر چاه می آمد گفتم: شاید بهتر باشه که یه مدت همدیگر را نبینیم.
خیلی حق به جانب گفت: یه اشتباه بزرگ این وسط کردی که نباید می کردی. همه اش هم بخاطر نادیده گرفتن احساست بوده. تو من رو دوست داری آفرید، من هم دوستت دارم. چرا با احساس خودت روراست نیستی؟
دهنم خشک شده بود. آه اگه من با احساس خودم روراست بودم.
اما الان نمی دانم که واقعاً دوستش دارم یا نه؟ الان باز هم می ترسم. فقط می دانم که بودن با او برایم دلنشین است. کنارش آرام می گیرم. این می تواند عشق باشد؟ اگر با او باشم او از من تن می خواهد، من می توانم؟
او ازدواج کرده است. من با این کنار می آیم؟
او قبل از ازدواج مرا خواسته بود و من به او جواب نه داده بودم. آیا تا حدودی حق دارد که من را مقصر بداند؟
 اما مغزم این را قبول نمی کند. با این کنار نمی آیم که معشوقه یک مرد زن دار باشم.
می ترسم به او بگویم که مانع من مژگان است. اگر زنش را طلاق بدهد و اگر من هم زندگی کردن با او را نتوانم چه؟
اگر با کس دیگری باشم و اگر با آن دیگری هم نخواهم چه؟ اگر اشتباه کرده باشم و دوباره عاشق او باشم چه؟
چرا نمی توانم تصمیم بگیرم؟ با هم شام خوردیم و گشتی در خیابان ها زدیم. دیگر مطمئن هستم که دفتر خاطرات من را خوانده وقتی با هم شام می خوردیم وقتی خیلی جدی و ماشینی چشمهایم را روی بشقابم متمرکز کرده بودم و می خوردم. گفت: دیگه برای من ناز نمی کنی؟ آفرید اشتباه می فهمی وقتی برام ناز می کردی دوست داشتم. بهت گفتم که بدونی تو هم من رو دوست داری و اشتباه نکنی. چون تو هیچ وقت تکلیفت با خودت روشن نیست. می ترسی به من نگاه کنی؟
یادم بماند حالت ترسیدن را باید به حالت های نگاه نکردن دخترانه اضافه کرد؛ می ترسم بله می ترسم.
قرار شد چهارشنبه باز هم بیاید و همدیگر را ببینیم. این بار دیگر از او خواستم  جلوی دانشکده نیاید. همانجا سرخیابان پاسداران قرار گذاشتیم نزدیک پارک نیاوران.

یک شنبه 23 آبان ماه 72
به همه دوستان دانشکده گفتم این آقای  خوش قیافه ای که دیروز آمده بود دانشکده دنبالم دایی کوچکم است، درکمال تعجب این جور خالی بندی ها در میان قشر دانشجو مطلقاً باور کردنی نیست. یعنی حتی اگر شناسنامه بیاوریم  با عکس خانوادگی و حتی ارتباط خونی و سببی را با شجره نامه مهر و امضاء دار و اسناد معتبر آزمایشگاهی نشان دهیم، باز هم کسی باور نمی کند یک دایی خوش قیافه با ماشین شیکش بیاید دم در دانشکده برای بردن خواهرزاده نازنینش. به فرح کمی از ماجرا را لو دادم. گو این که خودش حدس زد کسی که در کما به من گفته  دوستم دارد خود این آقا باشد.
ماجرای زن داشتنش را لو نداده ام واقعاً باعث شرمندگی ام است. اگر این موضوع بخواهد از همین حالا این طور من را بهم بریزد بعدش معلوم است که چه از من باقی می گذارد.

دوشنبه 24 آبان ماه 72
یکی از دخترهای دانشکده از یکی از پسرهای دانشکده شکست عشقی خورده است. الان یک هفته است که شب به شب می آید توی راه پله می نشیند و اشک می ریزد. گاهی وقتها من هم می روم پشت در طبقه خودمان و به صدای  هق هقش گوش می دهم.
 فرح پیشنهاد داد بیا این پسره را اذیتش کنیم.
گفتم: حرفش را نزن من دیگر برای این جورکارهای دخترانه خیلی پیرشده ام. بعد با هم نشستیم یک ساعت گریه کردیم. بعد به همدیگر نگاه کردیم که چقدر زشت شده بودیم کلی خنده مان گرفت. به بچه های اتاق قول دادم که دیگر افسرده نباشم. که دوباره زندگی را شروع کنم. که یادم بماند روزگار به سرعت می گذرد و ما هر روز یک روز از جوانی مان را سپری می کنیم. به بچه ها قول دادم سعی کنم دوباره شاد باشم. وقتی یک نفر در این اتاق غمگین است همه با هم غمگین می شوند. من همیشه از همه شادتر بودم و کلی شیطنت توی آستینم داشتم و روحیه همه مان همیشه خوب بود. اما از وقتی ترم جدید شروع شده است با آن مشکلی که برایم پیش آمده دل و دماغ ندارم. گاهی درد می کشم، هم در روحم هم در جسمم و حالا می بینم که همه بچه های اتاق با هم افسرده شده اند. به خودشان قبولانده اند که هر کدام بخاطر یک مشکلی درد بکشند و غصه  بخورند. به همدیگر قول داده ایم که دوباره شاد باشیم. از حالا به بعد دیگر غصه نمی خورم. زندگی ام باید توی دستهای خودم باشد نه در دل غصه ها.
قرار شد اگر بتوانم برای آن پسرک که فریبا را شکست عشقی داده یک نامه فدایت شوم مسخره بنویسیم از طرف یک شخصیت مجعول و بفرستیم به خوابگاه پسرها، طوری که نامه بیفتد به دست پسرهای دیگر نامه را بخوانند و آبروی او برود. یعنی نامه باید آن قدر مسخره باشد که باعث مضحکه او شود.
اوه خدایا چقدر مسخره! به بچه ها گفتم: بابا به خدا این کارها مال دوران دبیرستان من بود ( من خاطره نامه نگاری هایم را برایشان تعریف کرده بودم) و نگفتم که با همین دایی الکی از این نامه نگاری ها می کردیم. به هرحال من الان پروژه های سنگین تر و خطرناک تری در دستور کار دارم. مثل همان رفتن به شمال است ممکن است تصادف کنم و این بار مغز و قلبم را از دست بدهم.

سه شنبه 24 آبان ماه 72
کلاس مرمت داریم استاد دارد توضیحاتی برای تحقیق می دهد و من اصلاً حوصله ندارم. نوع خط، نویسنده، دوره، ابزارکار، موادی که آن خط را با آن بوجود آورده اند و غیره...
من خرم، آره من خرم، برای این که می ترسم، می ترسم و مثل دختربچه ها نگرانم. مثل دختر بچه های هیجان زده زود قضاوت می کنم. ادای قدیسه ها را در می آورم و وکیل وصی دیگران شده ام. با حرفهای کوته فکرانه سعی در پنهان کردن عقده های درونی دارم. خودم را عقل کل میدانم با این که می دانم، نمی دانم.
خودم این را می دانم کسی که بیشتر انکار می کند. بیشتر در معرض خطر است. چون خودش را برای خطر آماده نکرده. بیشتر دخترهایی که توی خوابگاه یا دانشکده ادعایشان عرش آسمان را سوراخ می کند و ایش و اوش می کنند، وقتش که برسد گندش را در می آورند. بس که نمی دانند چه باید بکنند. بس که از خودشان مطمئن بوده اند.
 من نمی خواهم سریع واکنش نشان دهم. من باید فکر کنم. هیچ چیز نشدنی برای من وجود ندارد.
هنوز هم متاسف نیستم که می خواستم با هامون باشم. او را دوست نداشتم ولی انتخاب ارزشمند من بود ومی توانستم روزی دوستش داشته باشم، من برای فرار از یک مصیبت به او پناه برده بودم. او خودش می دانست. به او گفته بودم.
 فقط باید با خودم کنار می آمدم و سبک سنگین هایم را می کردم که تا کی و تا چه وقت؟ اصل با یک مرد بودن و ماندن تا زمان نامعلوم برای من مساله دارد. من نمی توانم، من نمی دانم، من نمی فهمم چطور یک زن و مرد می توانند مدام زیر یک سقف با هم زندگی کنند و از هم خسته نشوند ودلشان برای تنهایی خودشان تنگ نشود.
 شب ها بعضی وقتها به هامون فکر می کنم. تنها آرزویم این است که ای کاش وقت برگشت تصادف می کردیم تا با خاطره بهتری از من جدا می شد.
هرچند با شناختی که از خودم دارم شاید هم خاطره بدتری بود.

چهارشنبه 25 آبان ماه 72
وقتی از جلوی کلاس مرمت بنایی ها می گذشتم دوست بابا را دیدم. نشسته بود روی یک صندلی و پایش را دراز کرده بود روی صندلی جلویی و کتاب می خواند. روی هم رفته پسر خوش قیافه ای است، فکر کنم هفت هشت سالی از میم جوانتر باشد. خم ابروهایش بی نظیر است همینطوری بدون اخم کردن هم شرق شرق می زند توی گوش آدم.
حاشیه: بعدازظهر نیم ساعتی زودتر از کلاس بیرون زدم تا خودم را برسانم سرقرار. دوست ندارم بچه ها دوباره مشکوک شوند که با دایی جانم قرار گذاشته ام. مدتی توی پارک نیاوران پرسه زدم تا آمد. فکرش را بکن یک دختر دانشجو با یک مرد گنده زن دار، چه نفرت انگیز! اوه قدقدقدا یک مرغ چاق افتاده توی گودال آب!
با خنده سوار ماشینش شدم. او هم خندید و گفت؛ خوبه که  امروز روحیه ات عالیه. راه افتادیم.
گفتم: روحیه ام خوبه چون امروز یکی از پسرخوشگل های دانشکده بهم ابراز علاقه کرد.
زیرچشمی نگاهی به من انداخت و باخنده گفت: پس منت سرم گذاشتی که الان توی ماشین منی.
با خنده گفتم: خوب چون اون پسره ماشین نداره وگرنه با اون می رفتم شام می خورم، پیاده خسته می شم.
اخم کرد و گفت: واکنشهات همه قابل پیش بینی شده آفرید، الان دنبال اینی که من رو وادار به حسادت کنی.
( خیر آقای محترم الان دنبال این هستم که تو را بینابین نگه دارم. اگه یک آن دست از تو بکشم، می روی دنبال یک زن دیگر، یک دختر دیگر، نمی خواهم بگویم خیلی دلم برای مژگان سوخته، یا خیلی پرپرعواطف مژگان هستم. من حالم از امثال مژگان بهم می خورد اما می خواهم یک عشقی به تو نشان بدهم که بفهمی باید مژگان را حلوا حلوا کنی بگذاری روی سرت.)
با خنده گفتم: باشه اینطوری فکر کن،
با همان حالت اخم گفت: فقط خدا کنه این یکی پسره عمرش به دنیا باشه.که بتونی بری یه چیزی بهش هدیه بدی؟
تیر تیز طعنه ای که زد قلبم را سوراخ کرد. خط به خط دفتر خاطراتم را خوانده است. کثافت، هامون بهم گفت، به تو شک کرده که با آن خانم مهندس باشی. من فکر نمی کنم تو سیرمونی نداشته باشی.من بیشتر فکر می کنم تو درگیر منافع کاری هستی. تو اتفاقاً به عشق پایبند هستی خودت خبر نداری. وگرنه الان نه دوباره سراغ مژگان می رفتی و نه همچنان من را می خواستی. تو همیشه دنبال عشق گمشده ای.
شانه بالا انداختم و گفتم: آره من یک دختر آفتاب مهتاب ندیده نباید باشم وقتی به تو می رسم. باید مثل خودت از هر باغی یک گلی چیده باشم.
خنده تحقیر آمیزی کرد و گفت: تو مگه مردی؟ این حرف رو مردها می زنن.
با تعجب گفتم: واااا مگه فقط مردها می تونن از باغ گل  بچینن؟ فکر کردم زنها گل بیشتر دوست دارن. و بعد هیجان زده گفتم: راستی باورت می شه من دوبار از پسرهای دانشکده گل گرفتم، برای اولین بار در زندگیم؟ باور کن با این که دختر یک تولید کننده گل هستم اما چنین تجربه ای برام عالی بود. بعد با ناراحتی گفتم، البته گل ها رو از حیاط دانشکده چیده بودند.
لبخندی زد و گفت: اون پسر خوشگله بهت گل داده بود؟
هنوز درگیر آن پسر خوشگل است نه گل، ای حسود.
ابرو بالا انداختم و گفتم: خیر دوتا پسر دیگه!
زد زیر خنده و گفت: پس یه دفعه بگو کل پسرهای دانشکده خاطرخواه تو شدن؟
من هم زدم زیر خنده و گفتم: طبیعیه همون طور که دخترها جذب پسرهای باحال می شن چندتا چندتا. پسرها هم جذب دخترهای نترسی می شن که باهوش و یه کمی جذاب هستن مثل من.
اعتقاد ندارم که دایی میم مرد عوضی است. اعتقاد دارم فقط وقتی شرایط ایجاب می کند خیانتکار می شود. به هرحال به عنوان یک زن، نسبت به آن مژگان بی عرضه احساس تعهد می کنم. بعد از اتفاقی که برای هامون افتاده نمی توانم به خودم اجازه بدهم نسبت به میم عواطف عاشقانه ای داشته باشم. من هنوز هر شب رویای آن پسر را دارم. با هم می نشینیم گپ می زنیم. می خندیم. چای و شکلات می خوریم.
تمام مدت با میم بودن دوباره خودم شده بودم. نترسیدم، پا به پای او طعنه زدم و شیطنت کردم. رفتیم شام کوچکی خوردیم بعد اصرار کردم برگردم خوابگاه برای کارهای تحقیقم، مرا رساند. خودم می دانم چه کار خطرناکی می کنم.

شنبه 29 آبان ماه 72
یک نامه مسخره ای برای این پسره افشین که فریبا را شکست عشقی داده بود نوشتم. من فقط نامه را نوشتم، ولی یک تیم زبده و عالی از دخترهای اتاق خودمان، حتی تا مهر اداره پست را درست کردند و نامه را برای پسره فرستادند. نفرستادند که، دزدکی بردند گذاشتند توی دفتر دانشکده میان نامه های بچه ها. به فریبا نگفتیم که چنین کاری برایش کرده ایم. کار خیر را که نباید هی بوق کرد و همه جا جار زد!
کلاس های مشترک من و آقای دوست بابا خیلی کم شده، یه کمی باعث دلتنگی است بخصوص با آن حرفهای جالبی که توی کتابخانه به من زده بود.موضوع جالبی در مورد او هست که توجهم را خیلی جلب کرده. آن روز با وجود آن که من توی کلاس مطرح کردم شنیده ام یک نفردر حالت کما به من ابراز عشق کرده است، اما او مایوس نشد،  حتی آمد و احساسش را به من گفت شاید برای آن که به نحوی پیشنهاد خودش را هم به من داده باشد.  الان احساسم این است که دلیل جلو نیامدنش بیشتر بخاطر این است که بگذارد من تصمیم بگیرم، یا آن پیشنهاد دهنده کمایی،  یا او،  هر چند هر وقت من را توی راهرو یا سلف سرویس دانشکده می بیند، خیلی پرسشگرانه نگاهم می کند و محترمانه سلام می دهد. خودم فکر می کردم بعد از آن ابراز علاقه شیرین خیلی سریع تر بیاید و بقیه اش را ابراز کند اما مثل این که چنین قصدی ندارد. صبرو حوصله او و بی حوصلگی من یک جا جمع نمی شوند.
دیشب یک خواب خوب در مورد هامون دیدم ولی چیز زیادی از خوابم یادم نمی آید فقط یک قسمتی بود که با هم مشغول گل یا پوچ و خندیدن بودیم. حتی یک بار هم همدیگر را بوسیدیم. کاش این اتفاق قبل از مرگش افتاده بود.حس خوبی ندارم از این که آدم بمیرد ولی حتی یک بار زنی را عاشقانه نبوسیده باشد. به هرحال فکر می کنم زن و مرد ندارد. چرا دروغ بگویم در مورد این که زنی بمیرد و آخرش نتواند عاشقانه مردی را ببوسد هم همین حس را دارم.

یک شنبه 30 آبان ماه 72
اوه وای باورم نمی شود! درست یک روز بعد از آن که خواب هامون را دیدم. امروز باید خبری از طرف آنها بشود. آقای شکم گنده دایی هامون امروز به خوابگاه ما زنگ زد، یعنی اولش خانمش زنگ زده بود. بعد گوشی را داد به آقای شکم گنده. خودش هم خیلی خوب و مهربان با من سلام و علیک کرد و من را برای فردا دعوت کرد خانه شان. بعد نوبت آقای شکم گنده بود که با من حرف زد و از من گله کرد چرا نمی روم شرکت. من بهانه های خودم را آوردم.
می خواهند من را ببینند.
چه انسان های خوب و مثبتی هستند. با این که آن اتفاق برای هامون افتاده اما اینها ...
البته شاید هم بحث محاکمه و بازخواست باشد. این که من پسرشان را کشته ام، چون با او رفته ام، شاید فکر می کنند من پسرشان را از راه به در کرده ام و کشیدمش توی جاده، وای خدایا دلم هزار راه می رود. تحملش را ندارم.
گفتم: چهارشنبه کلاس ندارم. زن دایی اش هم گفت پس چهارشنبه از ظهربیا اینجا!
به خدا اینها می خواهند من را بکشند و تکه تکه کنند و بگذارند داخل گونی وقت زیادی می گیرد برای همین گفته اند از ظهر بیا.

سه شنبه 2 آذر ماه 72
استاد سرکلاس است و بچه ها دارند مطابق معمول وقت تلف می کنند. این پسره فتح الهی که تبریزی الاصل است دارد به جای کنفرانس دادن شعر می خواند: یاس، بوی مهربانی می دهد. عطر دوران جوانی می دهد.
یاس یک شب را گل ایوان ماست، یاس امشب تا سحر مهمان ماست.
(آه یاس، واقعا که یاس بوی خوشی دارد عطر بهشت می دهد. چقدر دلم برای .... ولش کن بابا دلتنگی دلتنگی دلتنگی، دلم برای همه چیز تنگ شده است گلدان های یاس خانه آقاجان و گردن بندهای گل یاسی که برای خودم درست می کردم فقط یکی از آنهاست. دلم حتی برای آقای آلپاچینو وقتی می نشست و طراحی می کرد تنگ شده است. خیلی زود باید بروم سری به آقای اخوت بزنم.)
فرهاد ابراز احساسات می کند و شاهین خوشش آمده.
عشق پیوند عجیب روح ماست.
اما این عشق عشق کردن فتح الهی عجیب غلیظ است. آن قدر که فرکانس صدای عشقیش همه را گرفته به حدی که همه نزدیک است منفجر شوند.
فکر کنم حال خوشی پیدا کرده.
مهربانی سهم انسان است و بس.
"یادم بماند شگایگ مذهب، یعنی همان شقایق مذهب"

چهارشنبه 3 آذر ماه 72
بلاخره با مادر هامون آشنا شدم. یعنی باخواهر آقای شکم گنده. که درواقع با برادرش در درصد قابل توجهی از شرکت سهیم است. این را هم باید یکی از خصوصیات جالب هامون بدانم که هیچ وقت پز نداد که خودش هم به نحوی در شرکت دایی اش سهم دارد.
حالا فهمیدم شرکت دایی هامون در اصل شرکتی بوده که پدر هامون تاسیس کرده، پدر هامون یکی از معمارهای قدیمی و تحصیل کرده دانشگاهی  بوده واز همان اول شرکت را بر مبنای یک شرکت معماری درست و درمان ایجاد کرده، نه یک شرکت بساز و بفروش. اما وقتی پدر هامون فوت می کند. دایی اش که او هم در دانشگاه تهران معماری خوانده می شود مدیرعامل شرکت.
مادر هامون با دوسه خال موی سبیل کمتر،عیناً شبیه مهد علیا مادر ناصرالدین شاه بود، دقیقاً با همان حال و هوا یک انگشتر سلطانی سیصد قیراتی! یاقوت سرخ هم انداخته بود توی دستش و دستش را هم گذاشته بود روی آن یکی طوری که انگشتر کاملاً در معرض دید باشد. من مثل یک بچه کبوتر آسیب دیده و غمزده به خانه شان رفتم. اولش فکر کردم می خواهند مرا بازخواست کنند که چرا با هامون رفته ام و حواسش را پرت کرده ام و من خودم را آماده کرده بودم که دست روی قرآن بگذارم و قسم بخورم که من در تمام طول سفر نه زیاد حرف زدم و نه لپش را کشیدم و نه با سکوت معنا دار خود او را تشویق به خوابیدن و گذاشتن ماشین  روی دنده به امان خدا کرده ام.
اما بازخواستی در کار نبود، بیشتر می خواستند بدانند چرا آقای میم من را همراه هامون فرستاده است ماموریت.( یک آن حس کردم این را دسیسه میم برای سربه نیست کردن هامون می دانند.) بعد فهمیدم که نه علتش، بسیار حیاتی تر از این حرفهاست. در واقع میم دارد تلاش می کند که چند سهم دیگر از شرکت را هم بخرد. اینطوری توازن قدرت به نفع خودش را بالا می برد. یعنی اگر بیش از پنجاه درصد شرکت را خریداری کند. با توجه به آن که وضعیت اقتصادی آقای شکم گنده چندان مناسب نیست. بنابراین ای بسا به سرعت مدیرعاملی را هم از آقای شکم گنده بگیرد و خودش بشود همه کاره شرکت. که با توجه به شناختی که از میم دارم حتماً می خواهد همین کار را بکند.
من هم صادقانه گفتم که به خدا آقای میم فقط برای آن که برای ما دوتا حرف و حدیثی پیش نیاید، (چون بی اجازه با هم رفته بودیم مسافرت) این را گفته.
ولی مادر هامون خیلی شاکی شد و عیناً مثل خانوم جلسه ای ها، یک سخنرانی قرایی کرد در این باب که بی اجازه نبوده و هامون هیچ وقت از این کارها نمی کند و قبلش در مورد این که می خواهد با شما برود شمال صحبت کرده، حتی زن دایی اش هم گفت که به او هم گفته بوده. یعنی این وسط من فهمیدم تنها آدم شرور داستان که قصد واقعاً ناصوابی داشته، فقط و فقط خودم بوده ام که بی خبر از همه با یک مرد غریبه راه افتاده ام بروم شمال به قصد شر!
در خلال صحبت هایشان فهمیدم، هامون یک دوره افسردگی شدید داشته و حتی تا همین اواخر تحت درمان بوده. هم به خاطر مشکلات شرکت  و هم بخاطر این که نامزدی اش با دختر عمه اش بهم خورده، درحالی که با هم عقد هم کرده بودند، (چشمم روشن پس هامون خیلی هم چشم و گوش بسته نبوده.) من که چیزی از افسردگی اش نفهمیدم. یعنی کاملا نرمال به نظر می آمد و اتفاقاً خیلی هم نرمال تر از خیلی آدمهای دیگرچه می دانم والا شاید چون؛ "افسرده چو افسرده ببیند خوشش آید."
در نهایت آقای شکم گنده به من گفت که می توانم دوباره برگردم و در شرکت کار کنم. اما من گفتم: که واقعاً کار کردن آنجا دیگر برای من سخت است. همین جمله هم باعث شد که مادر هامون بیشتر به من ابراز محبت کند  و رخصت دهد که من بروم کنارش بنشینم تا دست نوازش برسر من بکشد.
بگذریم؛ حقیقت این است که مجلس سنگین و سختی برایم بود. من هنوز نسبت به هامون احساس عذاب وجدان دارم و دانستن این که قبلا با دختری عقد کرده بوده احساس عذاب وجدان من را کمتر نکرد. بدتر از همه وضعیت شرکت برایم تاسف آوراست. فکرش را بکن چنین شرکتی با این سابقه کاری حالا براثر بی عرضگی یا هرچیز دیگر در حال هاپولی شدن است. به نظر می رسد در بازار معماری و ساختمان سازی تهران کسی برنده است که بتواند بهتر دلال بازی در بیاورد و با شهرداری زد و بند کند، ظاهراً میم این ابزار را در دست دارد، خودش با آن ولع سیری ناپذیر و زنش با آن روابط فامیلی. بیشتر از همه دلم برای زن آقای شکم گنده سوخت که به شدت از وضعیت فعلی خودشان نگران است و از این که مدام این همه طلبکار به سراغشان می آید دل تو دلش نیست. من که کاملا شرایطش را درک می کنم و می فهمم چقدر غصه می خورد.
وضعیتشان را که از زبان زن دایی هامون شنیدم، شک ندارم تاچند ماه دیگر مجبورهستند ده دوازده درصد دیگر سهامشان را به میم واگذار کنند..


شنبه 6 آذر ماه 72
ما یک گند تاریخی زده ایم و از این گندتر دیگر امکان ندارد و آن اینکه این افشین فرزاد که ما برایش آن نامه ناجور را نوشته ایم، با آن کسی که ما فکرش را می کردیم زمین تا آسمان و آسمان تا زمین فرق می کند و این مارال هالو ما را انداخته توی هچل و بل کل گمراه کرده است. یعنی این که،  این پسره اصلا هیچ ربطی به فریبا ندارد و شاید اصلا فریبا را هم نشناسد چه برسد به این که باعث شکست عشقی او شده باشد. خدای من این  بیچاره چقدر شوکه شده است وقتی آن نامه مسخره را دریافت کرده! ما این نامه را شنبه برای افشین گذاشته ایم در دفتر دانشکده و گویا او یک شنبه نامه را دریافت کرده و تا سه شنبه به گوش همه پسرهای خوابگاه رسیده به طوریکه آنها مدام او را با اسم "افی افه" صدا می کنند،(اسم مستعاری که من برایش گذاشته بودم.) دخترهای دانشکده هم کم و بیش با خبر شده اند، ما از خبرگزاری خودمان میترا فهمیدیم. امروز آمد و گفت: یکی از دخترها برای یکی از پسرهای خیلی سربه راه و خوب هنرهای سنتی ترم 4 یک نامه ناجور نوشته و باعث شده که همه پسرهای خوابگاه برای او دست بگیرند و مسخره اش کنند و در خوابگاه پسرها قلقله به پا شده که این کار کدام دختر بوده . 
وای چقدر بد شد من در نامه کلی مسخره اش کرده بودم . حتی نوشته بودم اگر می خواهد تا دوسه سال دیگر به مشکل بیرون زدگی حدقه چشم دچار نشود این قدر به دخترها زل نزند و کلی چرت و پرت های دیگر.
امروز پسره را دیدم. به خدا دل و جگرم کباب شد، یعنی اگر یک پسر خوب و سربه راه و آقا  و بی حاشیه در دانشکده ما باشد خود اوست. یک پسر شیرازی خوش چشم و ابرو با ابروهای پرپشت مشکی و سبیل کلفت.  مارال البته به من امیدواری می دهد که پسر شیرازی خوب و سربه راه و آقا تا به حال متولد نشده است و بی خود وجدان خودم را دچار تشویش نکنم. اما من نمی توانم، من خودم او را دیدم، این بچه آن قدر محجوب است که به نظر می رسد حتی آزارش به یک مورچه هم نرسد.
نمی توانم نادیده بگیرم، یا باید رسما و حضوراً بروم از او معذرت خواهی کنم. یا دوباره برایش نامه بنویسم و کتباً عذر خواهی کنم و بگویم که اشتباه کرده ام و منظورم کسی دیگر بوده و اسم آن طرف را هم بیاورم. در این صورت دوباره بچه های خوابگاه پسرها می فهمند منظور اصلی نامه دقیقاً چه کسی بوده است و دست از سر این بیچاره بر می دارند.

سه شنبه 9 آذر ماه 72
برای افی  نامه نوشتم و معذرت خواهی کردم.  گفتم که اشتباهی نامه را به اسم او فرستاده ایم و گیرنده نامه در واقع فامیلش افشین است نه اسمش! که از ناجورترین و بی صفت ترین پسرهای دانشکده است و نوشتم این بابا، روشش این است که مدت مدیدی با یک دخترقرار و مدار بگذارد و گشت و گذار کند و بعد که حوصله اش سر می رود و دلش جای دیگری بند می شود، زودی حلقه دست می اندازد و ادا واصول می آید که یعنی من نامزد کرده ام و دیگر نمی توانم با تو باشم. گفتم: این جور کارها یه بار دو بار سه بار، وقتی این بازی خیلی تکرار می شود یعنی با یک آدم بیمار طرف هستیم که برای شکستن دل آدم ها حد و حدود نمی شناسد.
ضمناً از خودش هم کلی تعریف کردم و نوشتم که شما با این وجنات و کمالات و رفتار حیف که اسم قشنگتان با فامیل آن پسره لاشخورِ دختر باز یکی است.  
برایش نوشتم جهت معذرت خواهی حاضر هستم تا یک هفته ژتون غذای شما را بدهم. نمی خواهم از من کدورتی به دل داشته باشید. اما گراحساس خیلی  بدی دارید که با ژتون غذا خوب نمی شود. به شما زنگ می زنم معذرت خواهی صوتی می کنم. اگر باز هم قبولتان نشد بگویید، یک دهن آواز هم برایتان می خوانم.
به هر حال برای این که بفهمم با این معذرت خواهی مکتوب قلبتان از من آرام گرفته است، روز شنبه صبح ساعت 8 بنشینید سمت راست نیمکت طرف راست محوطه ورودی حیاط زیرآن درخت بید مجنون، اما اگر معذرت خواهی من را قبول نکرده و مشکل با ژتون غذا  برطرف نمی شود،  بنشینید سمت چپ نیمکت. این طوری من می فهمم که باید بهتان زنگ بزنم، بنابراین ساعت 5 بعداز ظهر شنبه نشسته باشید کنار تلفن خوابگاه و گوشتان به زنگ باشد،تا به شما زنگ بزنم. این را هم بگویم اگر قبول نکردید و من ناچار شدم بهتان زنگ بزنم و برایتان یک دهن آوازخواندم  از ژتون غذا خبری نیست و این امتیاز از کفتان می رود.
(اینها دیگر سیاه بازی بود می خواستم کمی نمک و فلفل قضیه را زیاد کنم تا او سرذوق بیاید و همه چیز به شوخی تمام شود. چون مطمئن هستم پسری که من دیدم نه ژتون غذا می خواهد و نه عقده این را دارد که من زنگ بزنم و معذرت خواهی کنم، کلاً و اصلاً اهل این حرفها نیست و ای بسا از این لوس بازی های دخترانه هم زیاد خوشش نیاید.)

۲۵ اسفند ۱۳۹۴

از شنبه 25 اردیبهشت تا 30 تیرماه 72


شنبه 25  اردیبهشت ماه 72
من آمده ام اینجا توی محوطه نشسته ام، کنفرانس اخلاق دارم و می خواهم مطالعه کنم. ساعت حدود9:15 است جز چند پسر و باغبان که مشغول چمن زنی است کسی اینجا نیست. آقای الهام سرکلاس تشریف دارند و در حال درس دادن جهان بینی. ووووا خدای من آقای دوست بابا، که هفته پیش می خواستم دفترش را کش بروم و بخوانم هم آمده توی حیاط. ( دفتر یادداشتش را روی صندلی توی کلاس خودشان جا گذاشته بود، متاسفانه تقریباً بو برد که من می خواهم دفترش را کش بروم. یعنی برداشته بودم و داشتم می خواندم. از همین روزنوشت های کوچک دانشگاهی و شعرواره هایی که  ظاهراً خودش گفته بود. خیلی جالب بود نشستم روی دسته صندلی و با علاقه چند صفحه خواندم، "آدم عاقل که دفتر خاطراتش را روی صندلی کلاس نمی گذارد نامحرم می آید می خواند،"  بعد هم که آمدم خیلی راحت دفتر را بگذارم توی کیفم که بروم خوابگاه با سر صبر بخوانم دیدم ایستاده دم در و دارد با تعجب من را نگاه می کند. خیلی معمولی دفتر را گذاشتم روی صندلی و گفتم: مال شماست؟ ای وای ببخشید فکر کردم دفتر خودمه. 
و بعد بدون معذرت خواهی راه افتادم و از کنارش رد شدم و رفتم بیرون. حالا بماند که تا قدمم را گذاشتم بیرون از کلاس  دو دستی زدم توی سرم! یعنی واقعاً گندش را من درآورده ام. (به خدا بعدش می خواستم دوباره دفترش را  برگردانم بگذارم سرجایش)
خلاصه الان توی حیاط است چند قدم آمد جلو به طرف من احساس کردم می خواهد حرفی بزند. اما من رویم را کردم آن طرف که یعنی تو را ندیده ام یا تمایلی به دیدنت ندارم.  دستگاه چمن زنی قرو قرو می کند و من اینجا نشسته ام، نسیم ملایمی می وزد که حال آدم را جا می آورد.
آفرید، آفرید، تو را چه می شود از کنفرانس که نمی ترسی،  ها؟
بوی غذای نامطبوع دانشکده می آید.
آخ آخ آخ آن پسر کوچلوی رشته باستان شناسی هم که مدام به  همه دخترها سلام می دهد توی حیاط است، الان می آید جلو برای سلام دادن.
این فرهنگ سلام دادن خیلی خنده دار است که بین ترم بالایی های آن رشته های بدون دختر جا افتاده به خدا بعضی وقتها روزی سه چهار بار باید فقط به یک نفر جواب سلام بدهیم. خیلی هم با مرام هستند به همه دخترها زشت و زیبا سلام می دهند. به هر حال سرم را انداختم پایین و مشغول مطالعه که یعنی دارم درس می خوانم.
پوووووف آمد سلام کرد و رفت.
حاشیه:
کنفرانسم را دادم. کنفرانس "اخلاق"  درباره کتاب (انسان و خدای دکتر چمران،)  یک کنفرانس همراه با خنده و شوخی و شیطنت، همه خوششان آمده بود. البته اولش کمی مضطرب بودم و دست و پایم می لرزید ولی خیلی سریع خودم را پیدا کردم. آن تجربه های بازیگری عروسکی به نجاتم آمد. استاد آن قدر از من خوشش آمد که اسم و فامیلم را چند بار تکرار کرد و کلی هم مرا تشویق کرد.  و یک چیز دیگر، یکی از پسرهای رشته باستان شناسی آمده بود سرکلاس ما با یک ضبط کوچک وقتی کنفرانس می دادم صدایم را ضبط کرد، اول می خواستم نگذارم ولی بعدش گفتم عقده ای بازی است بگذار کارش را بکند. فکر می کردم این یک کار معمول است. هرچند قبلا ندیده بودم کسی صدای یک دانشجو را ضبط کند. اما بعد فرح گفت دیده که یارو وقتی رفته بیرون ضبط و نوار را داده به آن پسره دوست بابا! وای خدای من این آدم کنفرانس من را دیگر می خواهد چکارش کند؟ یعنی این قدر موضوع مهمی داشت؟
صبح وقتی سر کلاس استاد الهام  نبودم ظاهراً یک کتاب معرفی کرده اند برای خریدن و مطالعه کردن اسمش" شناخت جهان بینی و ایدیولوژی"!

سه شنبه 28 اردیبهشت ماه 72
در گروه داستان نویسی دانشکده عضو شده ام. مسئولش یک پسری است از بچه های مرمت بنا به نام جهان پیما. من  اسمش را گذاشته بودم " پری مو بلنده " و بیچاره همین رویش ماند. برای این که موهای خیلی بلند خرمایی روشن مواج دارد البته وضع نوک موهایش واقعاً افتضاح است به شدت موخوره گرفته و یکی هم نیست که به او مشورت دهد اینطور نازک شدن و شاخه شاخه شدن موها بخاطر همین موخوره است. اگر فقط چند سانت پایین موهایش را کوتاه کند و بعضی وقتها هم چربش کن خوب می شود. یکی دیگر از کله گنده های گروه داستان نویسی باز یک پسر دیگری است از بچه های مرمت بنا. به نام پرتوی که ظاهراً نسبت فامیلی با یک  کارگردان معروف دارد. ضمن این که خودش هم کاریکاتوریست مجله "گل آقا" است و برای همین ما هم اسم خودش را گذاشته ایم " گل آقا" شکل و قیافه خودش عیناً مثل کاریکاتور است. خلاصه امروز طلسم شکست و  فرصت شد با هم صحبت کنیم. خیلی دلم می خواست ببینم چطور پسری است و حد و حدود معلوماتش چطور است، دیدم؛  خیلی عالی است، خیلی خیلی خیلی سرش به تنش می ارزد. معلوماتش بی نظیر است. ولی الحق و الانصاف  که.....  پسرهای عاقل به درد همصحبتی نمی خورند. خیلی حرف می زنند،  ضمناً مدام می خواهند ثابت کنند که عاقل تر از چیزی هستند که واقعاً هستند.

چهارشنبه 29 اردیبهشت ماه 72
واااااای هامون گفت که فردا میم می آید شرکت، قرار است با همکاران آشنا بشود و با هم نهار بخوریم. ضمن این که با دست پر هم می آید با پیشنهاد یک پروژه ترک تشریفات عالی و پیش پرداخت بی نظیر، خدمت جدیدی است که به محض سهم دار شدن در شرکت انجام داده.
 یک هو بند دلم پاره شد. مانده ام چه کنم؟ نباید بترسم و جا بزنم. حالا که از آن شرکت زده ام بیرون و آمده ام اینجا باید شجاعت مواجه شدن با او را داشته باشم. اصلا فردا معلوم می شود که چقدر از دست من عصبانی است. من مدام لبخند می زنم و می چسبم به هامون، اینطوری خطر این که من را بگیرد و تکه پاره کند کمتر است.

پنج شنبه 30 اردیبهشت ماه 72
خیلی بی اهمیت، واقعاً برایش یک دختر کوچولوی بی اهمیت بودم، دختری که شاید لحظاتی در زندگیش درخشیده ام. مرا دید، حتی سلام کرد و سلام کردم. لبخند زدم و لبخند زد ولی خیلی عادی خیلی معمولی و بی اهمیت از من گذشت. نه این که چیز غیر طبیعی در رفتارش باشد. مثلا حرصش آمده باشد یا به نظر بیاید دارد تظاهر می کند. بطور کاملا معمولی من برایش بی اهمیت بودم. نمی خواهم بگویم که حق ندارد، کاملاً طبیعی است که من برایش مرده باشم. چقدر می تواند جلو بیاید و هی عقب رفتن من را تحمل کند؟ مگر من که هستم؟ چه چیز متفاوتی دارم؟ چقدر می تواند هیجان به خرج دهد و اشتیاق نشان دهد و هی فرار کردن من را تاب بیاورد؟ آن بار آخر واقعاً من را می خواست، اما من نتوانستم تحمل کنم. نمی دانم چطور می شود آدم هم عاشق کسی باشد و هم از او وحشت داشته باشد؟ وقتی می خواستم از او فرار کنم فکر اینجایش را هم کرده بودم. نمی شود میان ما چیزی باشد.
من می توانم با خیال تو لرزش های عشق را در سینه ام احساس کنم اما با خود تو! اصلا نمی شود. فقط این خیال توست که می تواند تو را برای من زیباتر کند. من این احساس نبودن در کنار تو را تحملش می کنم. این تلخی عشق نافرجام را مقدسش می دانم. اما نزدیک شدن به تو را هرگز تاب نمی آورم. تو مثل همان آتش هستی حتی کنار تو نشستن بال و پر مرا می سوزاند. تو مثل دریایی و من شنا نمی دانم در آغوش تو بودن مرا غرق می کند. من تو را مثل یک شوهر فردای روز عروسی نمی خواهم.
من سعی کردم تمام مدت لبخند بزنم و خیلی عادی نقش یک کارمند جابجا شده خوشحال را بازی کنم. فقط شاید یک لحظه یک بارقه ای از توجه درنگاه او دیدم. آن هم  وقت  خوردن نهار  بود در یک فاصله مناسب از او جایی که می توانست ما را بخوبی ببیند. کنار هامون نشسته بودم و کنار من یکی از خانم مهندس های خوشگل و کنارترش هم آن دیگری. غذا را که آوردند هامون مدام برای من لیوان می گذاشت و نوشابه و بشقاب، کاری که برای همه کمابیش انجام می داد و دست به دست می گشت. تا این که برای خودش نوشابه مشکی گذاشت و برای من نوشابه نارنجی و من فقط برای بازیگوشی، وقتی حواسش نبود با لبخند شیطنت نوشابه ها را عوض کردم. همین جا بود که سرم را بالا گرفتم و دیدم نگاهش روی صورتم پیچ شده است. نه غمگین، نه متاسف، نه خشمگین، نه هیچ چیز دیگر، فقط یک نگاه عمیق سوراخ کننده پیچ شده رفت صاف توی چشم سومم. یک لحظه بود اما برای من طولانی گذشت. قلبم به درد آمد، احساس خفت و خاری کردم. سرزنش آمیز نبود اما سرزنش آمیز احساسش کردم. حقارت آمیز نبود اما حقارت آمیز احساسش کردم. غمگین نبود اما غمگین احساسش کردم. نگاه دردناکی بود برای من. حس این که با خودش چه فکرهایی می کند و اینها را ناز و ادا درآوردن های من برای هامون می  داند و فکر می کند دختر هرزه ای هستم که از او گذشته و حالا به این پسر متمایل شده ام رنج آور بود.
آه ...
ولش کن بابا او که ناز و ادا نمی خواست بگذار یک نفر دیگر را بی نصیب نگذارم.

شنبه 1خرداد ماه 72
ساعت 2:35 دقیقه  
حسابی خوابم می آید، سرکلاس آقای مهرپویا نشسته ایم مشغول درس دادن است راستی که عجب دماغ با پدر و مادری دارد.
یک بی معرفت هم برداشته کاریکاتوری که از دکتر رفیع فر کشیده بودم کپی کرده و تکثیر کرده و بین دخترهای خوابگاه پخش کرده. با این که  به عادت همیشه اسمم را زیرش ننوشتم، اما تقریباً همه بچه های دانشکده امروز به من نگاه های مشکوک می انداختند. پسر و دختر؛ و من تعجب می کنم پسرها از کجا موضوع کاریکاتور را فهمیده اند؟ کارم درآمده است،  فکر کنم کسی که این را از من کش رفته میترا باشد و برای خودشیرینی به چند نفر از پسرها گفته که کاریکاتور را من کشیده ام. نگران هستم کاریکاتور به دست خود دکتر هم برسد.
ساعت 4:38 دقیقه
روی صندلی من در کلاس بچه های هنرهای سنتی نوشته شده، " بوسه مگر چیست فشار دولب؛ این که گنه نیست چه روز و چه شب" ( اوا خوب بچه راست می گه دیگه!)
استاد می گوید: هرچقدر این مثلثهای خاتم کوچکتر باشد کنار هم قرار دادنش مشکل است و پیچیدنش مشکل است. نخ دورش بستن مشکل است و به همین دلیل کلاً مشکل است.
مارال آهسته می پرسد: پنج شنبه اینجایی؟
آفرید: نه، می خواهم بروم خونه پیش مامان بابام.
مارال: چقدر بد یکی از دوستام می خواهد بیاد اینجا که ماماست.
من با تعجب: ماما؟ چه بد اگر بودم بچه ام را می دادم او برایم بزاید.
قرار شد سه شنبه برویم دانشکده سعیده برای کار تئاتری که مارال می خواهد در آن بازی کند. همان کار بچه های تولید صدا و سیما بلاخره راضی شدند مارال نقشی در آن داشته باشد و البته قرار شد من هم به عنوان یک بیننده بی طرف کارشان را نقد کنم.

سه شنبه4 خرداد ماه 72
نشسته ایم  در آمفی تآتر دانشکده صدا و سیما و دارم یک تمرین ضعیف از یک نمایش ضعیف را تماشا می کنم. در واقع سعیده من را دعوت کرده که کار را ببینم و نکات منفی کارشان را به آنها بگویم. نه این که من متخصص باشم اما من تجربه نویسندگی تآتر را دارم و اصلا به عنوان یک شخص خارج از گود بهتر می توانم اشکالاتشان را گوشزد کنم.
خودم را به بی تفاوتی زده ام ولی واقعاً حال بهم زن است. آینده صدا و سیمای ما هم معلوم شد. اینها قرار است برایمان برنامه سازی کنند.
حلوایی کارگردان تآتر که خودش بازیگر مرد نقش اصلی است: مادر فلان....آی خدا من چقدر بدبختم، چرا؟چرا ؟( با جیغ و داد گوش خراش)
تا اینجا که کار را خیلی سطحی و پیش و پا افتاده می بینم. خیلی احمقانه است. بحث رسیده است سر عرضی کردن میزانسن ها، نوبت جمع بندی است.
یکی از بازیگراشون خیلی موشه، موخرمایی است. سرش را گذاشته روی پشتی صندلی و مثل عاشق ها چشمهایش را بسته.
چقدر صحنه ها کش دار هستند.
حلوایی: من  خدا شاهده می ترسیدم هر حرفی را بزنم. من نمی تونم بگم! من می ترسم اینها ممنوعیت داشته باشد.
(آه چه خوب که خودم را هیچ وقت در قید و بند این خودسانسوری ها نمی کنم. با ریاضت زندگی می کنم اما اگر به من بگویند این را ننویس و این را بنویس راهم را عوض می کنم. من چهارچوب نمی خواهم. )
فعلا به هم پریده اند، عین بچه های لوس بهم افتاده اند و هر کس دیگری را متهم می کند به کم کاری. چقدر احمق هستند جلوی منتقد خودشان از کار خودشان انتقاد می کنند. وقتی کارشان این قدر مشکل دارد که خودشان می فهمند دیگر چرا من را علاف کرده اند.
حاشیه: چند روز است فرح دارد سعی می کند به من حیدر بابا به زبان آذری با لهجه اردبیلی، یاد بدهد.  بلاخره به خاطر آن رگ و ریشه آذری  که در خانواده پدری و مادری هست باید یک چیزی ازترکی ، نه نه آذری (فرح،  می گوید: باید بگویی آذری) یاد بگیرم. مامان بزرگ یعنی مامانِ بابا،  تبریزی بوده و همراه مادر و خواهر و برادرهایش بعد از انقلاب مشروطه و بعد از این که پدرش در جریان انقلاب کشته می شود از تبریز فرار می کنند و به تهران می آیند. از تاریخی که مامان بزرگ با آقاجون ازدواج می کند. آقاجون آذری صحبت کردن مامان بزرگ را قدغن می کند. یعنی حتی اگر مامان بزرگ یک کلمه به زبان آذری صحبت می کرده از طرف آقاجون تنبیه می شده. فکرش را بکن به چنین زنی با این خاطرات وحشتناک کودکی و آن ترک اجباری زادگاه بگویند دیگر حتی نباید به زبان مادری حرف بزنی؟
 هر وقت این را به یاد می آورم با تمام احترامی که برای آقاجون قائل هستم ( که نیستم، چون مرد خشن، قدرتمند و بی رحمی بوده است) حالم از او بهم می خورد. به هر حال من برای رو کم کنی از روح بزرگوار آقاجون این شعر را حفظ می کنم و تقدیمش می کنم به روح لطیف و آزرده مامان بزرگ  مدام تکرار می کنم. " حیدر بابا دنیا یالان دنیا دی// سلیمان نان نوح دان قالان دنیا دی// هرکیم سیه هر نه وریپ آلیپ دو// افلاطون نان بیرگوری آد آلپ دو
فرح به من می گوید: این نامردی است من دارم این را به لهجه خودمان به تو یاد می دهم اما تو داری به لهجه تبریزی ها این را می خوانی، تو که آذری بلد نیستی چطور اینها را به آن لهجه می خوانی؟
می گویم: حنجره من چند سیم  تبریزی دارد خانم،  من حتی از طرف خاندان مادری رگ و ریشه 400 ساله تبریزی دارم، اجداد مادری ام به یک روحانی والامقام تبریزی منتسب هستند. مرقد پدر بزرگم میرحسینای تبریزی الان در قزوین زیارتگاه تمام دختران دم بخت فامیل است.
فرح معترض می شود می گوید: خوبه خوبه پز نده من هم به شاه اسماعیل صفوی نسبت دارم.
چه می توانم بگویم؟  اگر تعدد زوجات نبود الان نصف بیشتر ما ایرانی ها نمی توانستیم ادعا کنیم که به یک شاخه پادشاهی نسبت داریم. این هم یکی دیگر از محسنات تعدد زوجات!

چهارشنبه 5 خرداد ماه 72
بعد از ظهر با هامون رفتیم انقلاب برای خرید کتاب اما کتاب نخریدیم، در عوض از این شیرینی خامه ای بزرگ های زیر پل عابر پیاده میدان انقلاب خریدیم خوردیم. از آن طرف میدان هم آش شله قلم کار خوردیم. شکلات و آدامس بادکنکی هم خریدیم که من خوردم و جویدم و هامون به جایش یک نخ سیگار خرید و کشید.
اولش خیلی احساس خوبی نداشتم از این رفتن، یعنی احساس خیانت کار بودن و نامردی کردن در حقش را داشتم. این که می خواهم با او جدی باشم یا فقط برای بازی دادنش این کار را می کنم؟ خوب خیلی بدجنسی است اگر بخواهم با او این کار را کنم. اگرچه راستش اصلا پسر قشنگی نیست اما خیلی مهربان و صمیمی است و تازه بین پسرهایی که دیده ام خیلی شجاع و مودب است.
اولش او پیشنهاد داد که برویم کتاب بخریم اما  به نظرم اصلا دنبال کتاب خریدن نبود فقط دلش می خواست با هم برویم بیرون که رفتیم. همه پاساژها و کتاب فروشی ها را دیدیم هی کتاب برداشت و هی نگاه کرد و هی گذاشت و هی الکی گفت: کتاب جدید چه آورده اید؟ و آنها هم هر کتابی معرفی کردند مقبولش واقع نشد.
یک جایی که با هم رفته بودیم و نشسته بودیم توی نیکو صفت برای خوردن آش شله قلم کار خیلی بی مقدمه و ساده از من پرسید: قبلا با آقای ملک دوست بودی؟
خیلی عادی پرسید، اصلا انگار کن یک دوست از یک دوست دیگر چیزی  بپرسد.
من هم خیلی عادی گفتم: بله و گفتم؛ از خیلی قدیم ملک  را می شناختم. برادر خوشگل دوست دوران دبیرستانم بود و همه دخترهای دبیرستان عاشقش بودند.
خندید و گفت: چه جالب! تو چی؟ تو هم عاشقش بودی!؟ حتما با هم  یک دوستی عاطفی داشتید.
خیلی بی خیال گفتم: من از برادرش خوشم آمده بود. بعد از خودش خوشم آمد، می توانستم از برادرهای دیگرش هم خوشم بیاید ولی دم دستم نبودند. و خندیدم و پرسیدم: راستی منظورت از دوستی عاطفی یعنی چی؟ مگه آقای ملک زن نداره؟
گفت: آخه اون روزی که با هم اومده بودید مهمونی تو رو با خودش آورده بود.
قیافه گرفتم و گفتم: من توی همان مهمانی بیشتر وقتم را کنار تو نشستم و در مورد کتاب حرف زدیم. الان هم با تو نشسته ام و آش شله قلم کار می خورم. به نظرت الان با تو دوستی عاطفی دارم؟
خندید و گفت: آره خوب این هم یک حرفیه! البته می بخشید که پرسیدم ها اگه دوست نداری جواب نده.
شانه بالا انداختم و گفتم: نه اشکالی نداره، اگه دوست نداشته باشم بهت نمی گم. به هر حال آقای ملک الان همسر داره و خودت که می دونی دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند.
خندید و گفت: خانم اعتضادی رو می گی؟ البته من شنیدم که آقای ملک تازگی ها ازدواج کرده.
بعد ظاهراً کمی فکر کردو خیلی ناشیانه پرسید: صبر کن ببینم نکنه تو هم بخاطر همین از شرکتش اومدی بیرون.
خیره نگاهش کردم و گفتم: بله متاسفانه نتونستم دل آقای ملک رو ببرم خیلی تلاش کردم ولی نشد. ایشون از همون زمان همسر فعلیشون رو انتخاب کرده بودند و خیلی دوستشون داشتن  و من ناچار فقط نقش یک دوست معتمد را بازی کردم.
حس کرد از سوالش خوشم نیامده؛ معذرت خواهی کرد.
یک قاشق شله قلم کار توی دهنم گذاشتم و قورت دادم بعد نگاهش کردم و لبخند زدم و گفتم: من از آقای ملک خوشم می آد ولی نه برای دوستی عاطفی، از تو هم خوشم می آد، ولی برای بیرون آمدن و آش شله قلم کار خوردن.
خندید و نگاهم کرد.
بعد من از او سوال کردم پرسیدم: همسر آقای ملک برای چی اون روز تو جشن معرفی شرکتهای شما حضور داشت.  به نظرم زن پر قدرتی می آد؟
گفت: نه بابا، خودش که چیزی نیست. عموی خانم اعتضادی کارچاق کن شهرداریه  و رابط بین بعضی ازارگانهای بزرگ و حساس با بعضی کارفرماها. خانم اعتضادی پیش عموش کار می کنه دیگه، مثل من که پیش دایی کار می کنم. اون مهمونی هم در واقع مهمونی آقای اعتضادی دلال بود. شرکت های مختلف رو دعوت کرده بود که ببینه با کدوم شرکت بهتر می تونه کنار بیاد.
لبخند زدم و نگاهش کردم و گفتم: عجب تیکه ای برای خودش تور کرده آقای ملک برای همین نونش تو روغنه و تونسته سهام شرکت شما رو هم بخره.
گفت: نه فکر نمی کنم این قدر وابسته به زنش باشه، ملک ارتباطات خودش رو پیدا می کنه. شرکت ما رو هم چند ساله که می خواد بخره، اما وضع ما هیچ وقت به این بدی نبوده که بخواهیم چوب حراج بزنیم بهش و سهامش رو تا این حد زیاد بفروشیم. 
خلاصه کلی با هم حرف زدیم. حرف های معمولی و دوستانه فکر نمی کنم خیلی قصد عاشق و دیوانه هم شدن را داشته باشیم. برای من فقط همین جالب است که او یک پسر است و خیلی راحت  با هم می نشینیم و در مورد کار و زندگی حرف می زنیم.

پنج شنبه 6خرداد ماه 72
در شرکت یک سری پرونده مربوط به پروژه های گذشته را تنظیم می کنم. نقشه ها و نوشته ها را روی هم ریخته اند و کسی حوصله نکرده اینها را مرتب کند. من مشغول ساماندهی اینها شده ام، برای سابقه کاری و انجام کارهای پژوهشی لازم است. کارسختی نیست اما حوصله ام را سر می برد.
طرح های معماری و پروژه های ساختمانی بزرگ و کوچک. از خیلی نقاط کشور. ظاهراً سالهای گذشته شرکت برای خودش بیا و برویی داشته است و اعتبار خوبی کسب کرده اما به مرور همه چیز رو به زوال و نابودی رفته و کار شرکت سخت شده است. از دستمزدی که به من می دهند معلوم است. البته دو روز بیشتر سرکار نمی آیم ولی باز هم با همین دو روز در شرکت میم 1000 تومان بیشتر می گرفتم.
هامون آمد و گفت؛ زود راه نیفتم بروم خانه او می آید و من را می رساند.
قبول نکردم، گفتم نه ممنونم کارهایی دارم که باید انجام دهم و نمی خواهم شما معطل شوید.
اصرار کرد، خیلی قاطع گفتم: نه، ممنونم خودم می روم خانه.
اصلا دوست ندارم کنترلی که روی زندگی ام دارم را از دست بدهم. دلم نمی خواهد کسی چیزی را به من تحمیل کند. در مورد هامون با این که پسر خوبی است و از با او بودن بدم نمی آید اما بهتر است جواب نه را هم بشنود. ( مدام جواب مثبت شنیدن گاهی مصائب دختری مثل من را بیشتر می کند)

شنبه 7 خرداد ماه 72
آقای الهام امروزهمین که سر کلاس آمد از همان اول بسم الله  با این شروع کرد پسرها را فرستاد بروند صندلی های جلو بنشینند. و بعد گفت که از نظر روانی اینطوری بهتر است. ما دخترها همه از صندلی های جلو بلند شدیم و جابجایی صورت گرفت. چند دقیقه بعد میترای از همه جا بی خبر آمد کلاس و صاف رفت روی یکی از صندلی های جلو کنار پسرها نشست.  استاد معترض شد و گفت: بری عقب بنشینی بهتر است چون من خودم در دانشکده همیشه وقتی یک دختری کنارم می نشست یک طوری می شدم و تمام وجودم را هیجان و اضطراب می گرفت.
همه بچه ها با هم گفتند: اووووووه
ابراهیم گفت: استاد اگه زیاد می نشستید عادت می کردید. اولش ما هم هیجان و اضطراب داشتیم ولی حالا خوب شده الان که ما رو آوردید جلو اضطرابمون بیشتر شده چون همه اش فکر می کنیم دخترها آن عقب چه آتیشی می سوزانند و نکند بلایی سرما بیاورند.
همه زدیم زیر خنده اما استاد توجهی نکرد و شروع کرد به درس دادن جهان بینی اخلاقی!
ساعت 11:20 
"چقدر زندگی در نظرم زشت و ملال انگیز است" ( هاملت)
اگر این میترا به اطاق ما نیامده بود بهتر بود. اصلا از این دختر خوشم نمی آید. به هیچ اصولی پایبند نبست حالا فهمیده ایم که برای خودشیرینی هر اتفاق کوچک و بزرگی را که در خوابگاه یا بدتر از آن در اطاقمان می افتد، می رود می گذارد کف دست پسرهای دانشکده وبه این ترتیب باعث انتشار یک سری اطلاعاتی می شود که قرار نبوده منتشر شود.
پکرم، خیلی پکرم، چیزی روی قلبم سنگینی می کند، بهتر نیست هر کس را که بیشتر از من متنفر است، دوست تربدارم؟

یک شنبه 8 خرداد ما ه 72
آه خدای من قلبم دارای جراحتی سخت غیر قابل درمان شده است.
 از یکی از پسرهای دانشکده خوشم آمده بود باستان شناسی می خواند و اهل کردستان شاید سنندج!  امروز که داشتیم از کوچه شیب دار دانشکده به طرف بالا می آمدیم روی تراس خوابگاه که از جایی که ما می آمدیم کاملا قابل دید بود ایستاده و داشت با یکی از دانشجوهای پسر که توی حیاط خوابگاهشان بود و ما نمی دیدیم دعوا می کرد. درواقع طوری ایستاده بود که ما را نمی دید. بعد خیلی واضح و آشکار و بدون پرده پوشی با صدای نکرده و نعره مانندی به طرف مقابل گفت: تو غلط کردی این حرف رو زدی، گوه خوردی، ک...رم تو دهنت!
همه ما شاخ درآورده بودیم. از خجالت دویدیم رفتیم در پناه دیوار وبرای این که نبیند ما دیدم و شنیده ایم که چه گفته است. همینطور چسبیده به دیوار چهارچنگولی کوچه را به سمت بالا طی کردیم.
 چرا چنین حرفی باید بزند؟ اصلا مگر می شود؟ به مایوسانه ترین صورت از چشمم افتاد. چه خواب و خیال هایی برایش دیده بودم. در حالت عادی چقدر خوش تیپ و با نزاکت به نظر می آید. این مردهای پلید در درون خود چه دیو نکبتی پنهان داشته اند.
مارال احمق دارد افاضات می کند و می گوید: آدم به دشمن خودش چنین چیزی بگوید؟  اگر دشمن بخواهد چنین چیزی را گاز بگیرد که نابود می شود.
همه با هم ریختیم روی سرش تا دهنش را ببندد.
این بحث تمام نشدنی است و هنوزدخترهای اطاق دارند در موردش صحبت می کنند و تا  الان که نزدیک ساعت 12 است همچنان "مورد"  پسر دانشجوی  مورد نظر  و محلی که حواله اش داده است بحث داغ محفل می باشد. تا این ساعت تمام جوانب قضیه بررسی  شده است و تازه این که چیزی نیست قسمت بود امروز یک چیز دیگر هم در مورد مردها یاد بگیریم.
 میترا کمی از فیزیولوژی مردها برایمان تشریح کرد. این که .... 
یعنی اگر بچه های دیگر این موضوع را نمی دانستند حق داشتند اما من! من احمق که یک مدتی هم نامزد داشتم. چطور متوجه این موضوع نشده بودم؟ آن قدر با تعصب و غیرت شاهرخ را از خودم دور کرده بودم که نفهمیدم چه تغییری در او رخ می دهد و حتی این اواخر که تجربه نزدیک تری با میم داشتم و مرا بغل کرد. واقعاً فکرکردم این توانایی بالقوه ای است که خداوند رحمان و رحیم فقط در مردی مثل او قرار داده  و بقیه مردها از انجام دادنش  بی بهره اند.
 الان از حماقت خودم آن قدر عصبانی  و شرمنده ام که نمی دانم چطور احساساتم را بروز دهم. چقدر من احمقم، چقدر باعث تعجب و انزجارم شد.
به بچه ها گفتم: یک چیز را مطمئن هستم با کشف این موضوع  دیگر ناموس هیچ مردی از تیررس نگاه شما درامان نیست.  چون شک ندارم شدت کنجکاوی درهمه  شما ندید بدیدها  به قدری زیاد شده که  از امروز به بعد تمام توجه ما نسبت به مردهایی که می بینیم و پسرهای دانشکده ناخودآگاه فقط  روی یک نقطه متمرکز می شود.

دوشنبه 9 خرداد ماه 72
ساعت 5:34 دقیقه
در کلاس به قول جهان پیما "پرواز اندیشه ها" نشسته بودیم.  آقای دوست بابا هم دقیقاً روبروی من نشسته بود. آقای جهان پیما داشت داستان می خواند، پسرهای دیگر و دو سه دختری که در کلاس هستند هم به ظاهر گوش می دادند.
به به داستان کم کم عاشقانه می شد. عشق، جنگ، توبه. دستهای آقای جهان پیما به شدت می لرزید. من به فرح و مارال نگاه می کنم هر دو فقط به یک نقطه متمرکز شده بودند و به دقت زیر نظر داشتند. من دیگر نمی توانستم جلوی خنده خودم را بگیرم. در حالی که سعی می کردم ادای سرفه در بیاورم از کلاس رفتم بیرون.
 توی راهرو نشسته بودم با یک دست دلم را گرفته بودم و با دست دیگر جلوی دهنم را و در حالی که از خنده ریسه می رفتم. یک هو دیدم که یک دست با یک لیوان آب آمد جلوی من، سرم را بالا گرفتم آقای دوست بابا بود. همانطور که می خندیدم لیوان را از او گرفتم و بدون تشکر در حالی که باز هم نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم چند قلپ آب خوردم.
این پسره خیلی خوش قیافه است اما لاکردار من می ترسیدم سرم را بالا بگیرم  چون وحشت داشتم نگاهم  فقط روی یک نقطه متمرکز شود. بعد دیگر آن قدر خندیدم که روی زمین ولو شده بودم. با تعجب من را نگاه می کرد و با خنده و شگفتی می پرسید: چی شده؟ قرص مرصی چیزی مصرف کردی. چقدر تو خوش خنده ای!
غش غش می خندیدم و سرم را بلند نمی کردم. یک هو در کلاس باز شد و مهری و فرح هم بیرون دویدند با همان حال غش و ضعف هر سه تامان مثل ندید بدید ها وسط هال دانشکده نشسته بودیم و بلند می خندیدیم.
بیچاره آقای دوست بابا با تعجب و حیرت ما را نگاه می کرد.
وای خدای من باید برویم یک جوری از دل جهان پیما در بیاوریم الان فکر می کند به او می خندیدیم.
بعید می دانم دیگر ما را سرکلاس های داستان خوانی راه بدهند.

پنج شنبه 12 خرداد ماه 72
امروز نشسته بودم روی نرده های آهنی راه پله شرکت و سر می خوردم و می آمدم پایین. درست سر پیچ وقتی پریدم وسط پاگرد تا نیفتم زمین. آقای میم را که از پله ها بالا می آمد دیدم. ( دروغ گفتم از قبل  فهمیدم که او می آید و برای همین مثل بچه آدم پایین نیامدم می خواستم نشانش دهم هنوز سرزنده هستم) کیف به دست اخمالو، بی تفاوت، با تردید سلام کردم، خیلی بزرگوارانه سرش را برایم تکان داد. ( فکر می کنم دیگر این جور جنگولک بازی ها برای مرد گنده ای مثل او جذابیتی ندارد)   صدایش را هم از من دریغ می کند!  به من محل نداد، من اما ایستادم و بالا رفتنش را تماشا کردم، خیلی چهارشانه، خیلی خوش تیپ، خیلی محکم  امیدوار بودم شاید یه کمی هم که شده برگردد و نیم نگاهی بیاندازد ببیند من رفته ام یا نه؟ اما خیر، راهش را گرفت و بدون نیم نگاه رفت.
من حتی عطرش را بو کردم ببینم اثری از بوی خودش را در عطرش دارد یا نه، خیر بوی خودش نمی آمد، ظاهراً  برای استنشاق عطر کوهستان باید قشنگ به دل کوه زده.

شنبه 22خرداد ماه 72
ساعت 8:19 سرکلاس استاد الهام نشسته ایم. این پسره اصغری ریشش را زده، شده  عین پسربچه ها، چقدر هم بهش می آید. استاد دارد حاضر و غایب می کند.
 باید بروم پیش محب تا مگر اطلاعاتی به دست بیاورم در مورد کار تحقیقم" نقش چهره در مینیاتور" راستی کارهایم دارد راه می افتد. تحقیق اخلاق را دیشب تمام کردم. اصغری یواش یواش از کلاس زد به چاک، فرهاد دارد از مارال خوشش می آید، یک دختر یک پسر نماینده شدن این امتیازات را هم دارد.
همین الان استاد الهام گفت: "شوکه شد و قلبش را پیدا کرد" در حالی که دو دستی به سرش اشاره می کرد.
من گفتم: استاد اونجایی که نشون می دید سرشه، قلبش دو وجب پایین تره!
همین بهانه ای شد تا کلاس بل کل از هم بپاشد. یک ساعت خندیدیم و استاد را از وسط جهان بینی کشیدیم بیرون آوردیم وسط زندگی.
..امروز بعدازظهر  قبل از این که بروم سر کلاس جناب مهرپویا، درافشان را توی حیاط دیدیم. درحالی که دستش دوتا گل رزی بود که از باغچه کنده بود. من و فرح با هم بودیم. 
گفتم: ای بابا شما که همه گل های باغچه را کندید؟
او هم نه گذاشت و نه برداشت یکی از گل ها را به من تعارف کرد و گفت: برای شما کنده بودم خانم تو رو به خدا به باغبون نگید.
فرح قیافه گرفت و گفت: واییییی ش،  مسخره.
گل را ازش گرفتم و گفتم: ممنون به نظرم می آد اون یکی شاخه  رو می خواهید بدید به اصل کاری اما مواظب باشید همه دخترها به این راحتی گل قبول نمی کنند، باید ممارست داشته باشید.
خندید و گفت: ما توکل می کنیم، شما دعا،
گل به دست از هم که گذشتیم یک هو دوست بابا را دیدم که نشسته روی نیمکت وسط درختها در حال سیگار کشیدن دود توی دهنش را با یک  فوت محکم  بیرون داد و میان هاله ای از دود گم شد. ولی می شد دید با چنان نگاه سرزنش آمیزی به من و گلم خیره شده انگار کن با هم قول و قراری داشته ایم که من از کسی گل نگیرم و حالا  زیرش زده ام. 
استاد دارد درس می دهد و من حسابی خوابم می آید. تقریباً هر از چند گاهی چشمهایم روی هم می افتد. از بچه ها شنیدم که میترا و دار و دسته اش حسابی پشت سر من حرف زده اند. به او گفته بودم آخرین بارش باشد که آمارمن و کاری که انجام می دهم و چیزی که می کشم را این طرف و آن طرف برای هر کسی بگوید یا نشان بدهد. بدش آمده دارد واکنش نشان می دهد.
زنگ تنفس را که استاد اعلام کرد رفتیم بیرون برای نوشیدن چای، من همین که فرهاد را دیدم شروع کردم به لنگان لنگان راه رفتن. ( نیامده بود سرکلاس و ما را ندیده بود) با این که خیلی برای لنگ زدن مهارت به خرج دادم اما تقریباً گربه های دانشکده هم فهمیدند که دارم دروغ می گویم. و از آن جایی که فرهاد به من دستور داده بود که فردا بیایم دانشکده جزوه ها را بگیرم. گفت: خانم نقره،  بی خود آن طوری راه نروید. من دلم نمی سوزد فردا با همین پایتان  باید بیایید جزوه ها را بگیرید. (عوضی، بدجنس، ازکجا فهمید؟)  این همه راه را باید بیایم برای گرفتن جزوه ها، می شد که قرار بگذارند خودش و مارال بیایند جزوه ها را بگیرند کلی هم خوش می گذشت بهشان.  نشد که بتوانم این همه راه را نیایم.

یک شنبه 23خرداد ماه 72
شب ساعت 20:55
امروز من و فرح از کلاس زبان جیم شدیم و رفتیم سینما"عصر جدید" برای دیدن فیلم " زندگی و دیگرهیچ" . دیروز نزدیک پل چوبی شریفه خانم یکی از دخترعموهای پیردختر بابا را دیدم. کلی نان روغنی و خوراکی خریده بود و کشان کشان می برد خانه، اولش که من را نشناخت، ولی بعدش که آدرس دادم و شناخت کلی حال و احوال بابا را پرسید و از عموابراهیم پرسید و در مورد عموعلی جویا شد و یک خدا بیامرز برای عمومحمد فرستاد، زنهایشان هم که کلاً کشک! هیچ کدام ارزش یک حال و احوال پرسی نداشتند. حتی مامان خودم. فقط پسرعموها مهم وبودند. کمکش کردم و خوراکی ها را با هم بردیم خانه، هر چه اصرار کردم که بروم، نگذاشت من را برد توی خانه شان. نفیسه خانم خواهر کوچکتر شریفه خانم توی خانه بود این خواهر هم پیردختر است. این دو خواهر هیچ وقت ازدواج نکرده اند ودر کل خانواده پدری به اسوه های عفت و پاکدامنی و حفظ ناموس تا دم مرگ شناخته می شوند. برایم چای درست کردند و با نان روغنی آوردند. شریفه خانم پرسید: نامزد نکرده ایی؟ ازدواج مزدواجی در کاراست یانه؟
گفتم: نه هنوز الان که زوده، بعد از درسم یه فکری می کنم.
شریفه خانم گفت:  عزیز جان فکر نکن عمل کن، اگه پسر خوبی برات خواستگاری اومد معطل نکن، هی دل دل نکن، هی ایراد نگیر اینجاش کجه، اونجاش راسته ازدواج کن بره. این که کسی ازتو خوشش بیاد و تو از کسی خوشت بیاد یه دوره ای داره از یه سنی که بگذری، این دوره که تموم بشه یه دفعه خواستگارها تموم می شن. یه روز دور و برت رو نگاه می کنی می بینی همه ی هم سن و سالهای تو ازدواج کردن و بچه دارن. تو تنها موندی بی همدم و بی خونواده.
من خندیدم و با پررویی گفتم: من دوست پسر می گیرم، من شوهر نمی خوام.
شریفه خانم زد توی صورتش و گفت: خاک عالم، دختر جان دوست پسر چیه؟ نزن این حرفها رو! یعنی چی که شوهر نمی خوای.
و بعد در عین ناباوری من و تعجب شریفه خانم. نفیسه خانم خواهرکوچکتر پرید وسط حرف و گفت: بگیر مادرجان، دوست پسربگیر، بده بره اصلا، اگه نمی خوای شوهر کنی بکارت می خوای چیکار؟ بعد به یک جایی اشاره کرد و گفت بفرما بیا، من پنجاه و هشت ساله که اینو دارمش، چه تاجی به سرم زده؟ اون زمان که می تونستم از زندگی لذت ببرم، هی ملاحظه آبروی پدرم و غیرت برادرهام رو کردم برای ازدواج هم که همه پاشون رو کرده بودن تو یه کفش و می گفتن اول خواهر بزرگتر بره اول خواهر بزرگتر بره. من این وسط چرا زندگیم رو باختم؟ چرا با یکی دوست نشدم؟ اگه قرار نبود ازدواج کنم، اگه شرایطش نبود، اگه مرد زندگی طولانی مدت با من پیدا نمی شد. چرا حاضر نشدم به یه مرد شده حتی خیلی کوتاه مدت دوست باشم؟ طبیعت خدا را زیرپا گذشتم. تجربه نکردم، نفهمیدم، نمی دونستم باید چیکار کنم؟ سنم می رفت بالاتر و خرفت تر می شدم. تو این کار رو نکن. اگه می بینی شرایط ازدواج نیست دوست پسر بگیر و بده بره.
شریفه خانم هی لااله الا الله می گفت  و شروع کرده بود به تسبیح گرداندن و دعا خواندن و استغفرالله استغفرالله کردن.
گفتم: اتفاقاً من هم نمی خوام عروسی کنم. می خوام بیام پیش شما زندگی می کنم. هر سه تا با هم سفت و سخت می چسبیم به ناموس خانواده نمی ذاریم هیچ غریبه ای بهش چپ نگاه کنه.
شوخی کردم، خنداندمشان، حتی گفتم: ولش کنید بابا، بیایید بی خیال ناموس بشویم نیم قرن برای رضای خدا حفظش کرده اید. دیگر بس است. من الان می روم توی کوچه با سه تا مرد گردن کلفت بر می گردم گولشان می زنیم هر کدام یکی را بر می داریم. مجبورشان می کنیم یک شب را با ما باشند.
هر دوتا سر ذوق آمده بودند. شوخی کردیم و خندیدیم. من اما حالا توی دلم غوغا است. هیچ زندگی اینطوری را دوست ندارم اینطور بی تجربه  تا پایان عمر، ساکن روی یک خط صاف. می دانم که هیچ ازدواجی برای من متصور نیست. من از زندگی خانوادگی وحشت دارم. از شوهر داشتن می ترسم. می دانم که نمی توانم زن خوبی باشم. زن افسرده شدن توی خانه هستم.  زن غذا درست کردن و آرایش کردن و منتظر شدن برای آمدن شوهرنیستم. زن حامله  شدن و زاییدن، زن بچه داری کردن نمی توانم باشم. من از تعهد می ترسم. نمی شود فقط یک بار در تمام عمر این تجربه را داشته باشم؟ فقط با یک مرد برای یک شب در تمام زندگی؟  خیلی هرزگی خواهد بود؟ اگر کسی باشد که بی حرف و حدیث خیلی با ملاطفت و مهربانی و نه از روی انجام وظیفه محوله این مشکل را حل کند می توانم برای مابقی عمر خیالم راحت باشد.  بدون هیچ مردی می شود زندگی کرد. از تصور این که  یک پیردختر باکره پنجاه ساله باشم بیزارم. همیشه این تصور را داشته ام می دانم آخرش سرم می آید. تف

چهارشنبه 26 خرداد ماه 72
تعطیلات آخر هفته  است و من بعد از کلاس آمده ام خانه خودمان. دلم برای مامان و بابا و منیژه و تهمینه و بقیه و حتی روح سرگشته ی افسار گسیخته ی در عین حال مهربان خانه خودمان تنگ شده بود. دلم برای خانه تنگ شده بود اما مشکلات زیادی که بخاطر کار بابا و گرفتاری های مالی همیشه و همیشه توی این خانه بوده مرا دلزده می کند. نشد که بنشینم سر سفره و حرف از بدبختی و بیچارگی و قرض و قوله  جدید نباشد. تهمینه چند روزی را آمده است اینجا و دیدنش آن قدر خوب است که تقریباً تحمل می کنم. بابا باز هم یک بدهی گنده به بار آورده است.
شب است یک تشک بزرگ انداختیم و با تهمینه کنار هم خوابیدیم. یک ملافه رویمان کشیدیم به شرط آن که او نصف شب ملافه را نپیچد دور خودش. هر دو به سقف خیره شدیم.
 با آرنج به پهلویش زدم و گفتم: کلک چه خبر؟
گفت: هووووم چی و چه خبر؟
خندیدم و گفتم: خوش می گذره؟ حسام خوبه؟ تا حالا همدیگه رو بوس کردین؟ چطوری بغلت می کنه هان؟ و شروع کردم به قلقلک دادنش.
نخندید، حتی تکان هم نخورد که خودش را از قلقلک دادن فراری بدهد. گفت: هووووم خوبه!
روی دستم بلند شدم و با تعجب نگاهش کردم داشت گریه می کرد. تکانش دادم و گفتم: چی شده؟ تهمینه چه مرگته؟ چه خبر شده باز؟ حسام اذیتت می کنه؟
گفت: نه نه حسام خوبه،  نگران مامان بابام، از دست خودم عصبانیم تو این وضعیت،  تو این گرفتاری دارم می ذارمشون و می رم. خیلی از خودم بدم اومده همش می خواستم از خونه و گرفتاری های مامان و بابا فرار کنم. تحمل نداشتم دیگه، طاقت این همه مشکل را نداشتم. دلم نمی خواد تو این وضعیت شماها رو تنها بذارم. باز هم گریه کرد.
زدم توی سرش و با آسودگی دوباره خوابیدم کنارش و گفتم: گوش کن دیوونه،  خوب کاری کردی با کسی که دوست داری عروسی می کنی. مامان بابا همیشه گرفتاری داشتن. تو این خونه همیشه مشکل بوده. اگه ما این همه بالا و پایین نداشتیم  که این همه با حال نبودیم. تو بلاخره باید می رفتی! نگران نباش اونها همیشه تونستن از پس مشکلات بر بیان، بازم بر می آن. تازه مگه من مرده ام، من هستم، مواظبشونم، نمی ذارم غصه بخورن.
گفت: تو می خوای چیکار کنی؟ تو هم باید عروسی کنی یه روز. تو هم از این خونه می ری. راستی با اون مرتیکه ملک به کجا رسیدی؟
گفتم: بهش جواب نه دادم،  نمی خوام باهاش باشم. نمی خوام با هیچ کس دیگه ازدواج کنم، ازدواج کردن کابوس منه. من برعکس تو اصلا دلم نمی خواد یه نفر رو بیارم تو خونواده خودمون و این همه آشفتگی و بهم ریختگی و این همه گرفتاری رو ببینه. غرورم اجازه نمی ده پادشاهی فروپاشیده ما مضحکه کسی بشه. من شاهزاده خانم بی تاج و تختم.  یه تجربه شاهرخ برای هفتاد پشت من بس بود. الان دیگه می خوام روی پای خودم باشم و زندگی خودم را داشته باشم.
کلی با هم حرف زدیم و کلی دل خودمان را باز کردیم.
.... ساعت 12:35 دقیقه است آخرش ملافه را دور خودش پیچید و خوابش برد. در تاریکی می نویسم با نور مهتاب کنار پنجره.
هامون من را برای فردا شب به مهمانی کوچک خانه دایی اش دعوت کرده است. خیلی ویژه، چند نفر دیگر از بچه های شرکت هم هستند و البته آقا و خانم میم! ظاهراً آقای شکم گنده ضمن این که می خواهد ورود میم به شرکت را خوش آمد بگوید بلکه می خواهد طوری که خیلی ملموس باشد موقعیت خودش را هم به میم نشان بدهد. به هامون گفتم خبرش را فردا صبح سر کار بهتان می دهم باید ببینم توی خانه کاری نداشته باشم. ( چه کار می توانم داشته باشم؟ البته از این که خانم و آقای میم با هم به مهمانی می آیند کمی سرگشته هستم. اما دلم نمی خواهد تاثیری که آنها در زندگی من می گذارند آن قدر زیاد باشد که من حتی از رفتن به مهمانی بخاطر حضور آنها اجتناب کنم) دوست دارم بروم مهمانی و می روم.  شاید تصمیم گرفتم ارتباطم را با هامون جدی تر کنم. البته ممکن است  او هنوز برای دوستی جدی تر با من برنامه ای نداشته باشه، اما من برای دوستی با او برنامه ای دارم و فردا می روم.

جمعه 27 خرداد ماه 72
مهمانی خانه آقای شکم گنده در باغ بزرگ و عالی زعفرانیه و ویلای بی نظیر با آن همه پذیرایی عالی و تدارکات  چشمگیر برگزار شد. البته تعداد مهمان ها زیاد نبود. به بیست نفر هم نمی رسید. مهمترین قسمتش این بود که خانم میم را از نزدیک دیدم. از نزدیک و با یک دید کاملا خریدارانه، مژگان قشنگ است، قد بلند و زیبا، با موهای بلند مشکی و چشم و ابروی مشکی خیلی زیبا با پوست مهتابی و اندام موزون. همه چیزش خوب است  اما یک جور بلاتکلیفی در نگاهش موج می زد. یک جور وابستگی شدید به آقای میم داشت. مدام خودش را به او آویزان می کرد و نگران نگاه او بود، خوب می دیدم که وقتی آقای میم با یکی از خانم مهندس های شرکت که اتفاقا از شانس او خیلی خوش تیپ است صحبت می کرد، چطور با نگرانی نگاه می کرد و سعی می کرد با مداخله خودش را  در صحبت آنها دخیل کند. چشم می دوخت به دهن میم و حرفهای او را روی هوا می قاپید. چیزی که به نظر من احمقانه می آمد، وقتی او شوهر توست دیگر دلیلی برای اثبات خودت به او نداری؟ اگر او تو را دیدنی ببیند چه بخواهی و چه نخواهی مورد توجه او هستی؟ و اگر برایش دیدنی نباشی خودت را بکشی به نظرش نخواهی آمد.  رفتارش به عنوان یک زن حرص من را در می آورد، خجالت می کشیدم. حال بهم زن بود، احساس می کردم همین کارها باعث شده است میم این قدراز خود متشکر و مغرور باشد، بدم آمد. اگر من جای او بودم در چنین موقعیتی  یک لحظه پیش میم نمی ایستادم. اصلا به حرفهایشان گوش نمی دادم. (من زمان زیادی برای هم صحبتی با شوهرم دارم چرا مهمانی را به خودم خرابش کنم)  می رفتم و خوش می گذراندم. یا اگر می خواستم مورد توجهش باشم خیلی زیرپوستی و مرموز این کار را می کردم طوری که فقط او ببیند و دیگران بویی نبرند. آه خدا این زن بدبخت و ترسو با این همه خوشگلی چقدر خودش را کوچک می کند، با این کارهافقط خودش را خسته می کند و حوصله میم را سرمی برد مطمئن هستم این التماس کردن برای توجه بیشتر به ضرر او تمام می شود.
به تلافی اش من حتی محل سگ هم به میم ندادم. نه این که دوست نداشته باشم ببینم که چه می کند، اتفاقا داشتم می مردم  ببینم به من نگاه می کند یا نه؟ یا رفتارش چطور است یا دقیقاً چه پوشیده؟ اما با خودم عهد بسته بودم نگاهش نکنم. "کور باد آن چشمی که به این مردک متفرعن نیم نگاهی بیاندازد." سعی کردم تمام مدت شاد و بی خیال باشم بخندم  و شوخی کنم و تمام حرکاتم را طوری طراحی کرده بودم  که بیشتر مورد توجه هامون قرار بگیرم.
من یک پیراهن سبز کله غازی با یقه گرد و آستین سه ربع، بالاتنه تنگ و دامن هشت ترک پوشیده بودم. با این که لباس ساده ای بود اما به من می آمد. موهایم را گرد کوتاه زده ام که مرتب کردنش برایم راحت تر باشد. هامون آمد دنبال من نزدیک خانه سهراب اینها و با هم رفتیم خانه دایی اش. ما جزو اولین مهمان ها بودیم. حواسم بود که هامون چقدر و چه جوری به من توجه می کند. من را به زن دایی اش معرفی کرد. احساس کردم احتمالاً زن آقای شکم گنده پیشتر در مورد من شنیده است. چون با یک نوع علاقه و توجه و خوشرویی خاص من را ورانداز می کرد. هامون همه جا جداً هوای من را داشت.
" آه خدا کند به عنوان مورد ازدواج به من فکر نکرده باشد. فقط بتواند از پس همان یک  کار کوچولو بربیاید کافی است! همین که به نحو احسنت بتواند انجامش دهد برنامه تمام است. ضرر نمی کند. قول می دهم دیگر مزاحمتی برایش ایجاد نکنم. به خدا فکر کردنش هم برای من ناخوش آیند است اما ناچار هستم یک جوری تمامش کنم. شاید هم؛ خودم نتوانم از پسش بر بیایم. خیلی چیزها به همان آسانی نیست که در موردش حرف می زنیم و فکر می کنیم."
بگذریم در تمام مدت مهمانی هامون مدام برایم خوراکی می آورد و نمی گذاشت که احساس تنهایی و غریبی کنم، کتابخانه را نشانم داد. زیرزمین و حوضخانه سنتی که آقای شکم گنده برای خودش درست کرده بود را نشانم داد. برایم از کتابهای جدید و نویسنده های تازه به دوران رسیده گفت. چیزی که لجم را در می آورد این است که هامون  برعکس آقای میم که اگر دستم را توی بینی ام می کردم فکر می کرد یک جورهایی دارم برایش  عشوه می آیم و ناز می کنم،  هامون هر چقدرمستقیم  وغیر مستقیم برایش ناز کنم فکر می کند اینها یعنی نخ دادن برای آن که  بنشیند کنارم و برایم متصل از ادبیات کلاسیک یا رئالیسم جادویی و اسماعیل فصیح و دولت آبادی وعلی محمد افغان بگوید، آن قدر حرف زد سردرد گرفتم. داشتم می مردم که دو دقیقه خفه شود و زبان به دندان بگیرد. بابا جان من زندگی وجوه دیگری هم دارد توجه کن! وقتی یک دختر تصادفاً  دستش به دستت می خورد یا عقب عقب می آید و ناخواسته می رود توی شکمت، معنایش این نیست که تو بدوی بروی برایش از کتابخانه آتش بدون دود بیاوری! "تقصیر خودم است که خودم را خیلی اهل کتاب نشان داده ام.  من کار خیلی سختی در پیش دارم تا به او حالی کنم به جای چسبیدن به این چیزها آن هم در چنین جایی می تواند رفتار سرزنده تری! داشته باشد.
جدا باید یک فکری برای خودم بکنم. نباید ناامید بشوم. روی پسرهای دانشکده که نمی شود حساب کرد. با یک نفر که بخواهی تجربه ای داشته باشی، بقیه هم فکرمی کنند اهل تجربه هستی و دیگر اتوبان می شوی، همه صف می بندند از عوارضی بگذرند. چاره ای ندارم  جز اینکه  روی همین هامون برنامه ریزی کنم بدبختی من این است که نمی توانم بفهمم، جدا از بیخ عرب است یا تعمداً دارد خودش را به  نفهمی می زند..

دوشنبه 31 خرداد ماه 72
الان توی اتوبوس نشسته ایم و به مقصد خوابگاه در حرکت، از فردا به مهرشهر می روم. تا برای مدت دوازده روز درس بخوانم و خودم را برای امتحانات که از دوازدهم با زبان شروع می شود آماده کنم. یک برنامه ریزی مرتب لازم است تا من بتوانم شاگرد اول شوم!

شنبه 12 تیرماه 72
امروز امتحان زبان داریم و برو بچه ها نشسته اند و مثلا درس می خوانند. وضع زبان آقای دوست بابا خیلی خوب است هم انگلیسی خیلی خوب می داند و هم فرانسه؛ فرانسه اش برای این خوب است که خودش می گوید: قرار بوده اصلا برود آنجا زندگی کند و درس بخواند اما در آخرین لحظات جور نشده است و همینجا ماندگار شده. الان که خوش به حالش شده همه دخترها دورش جمع شده اند جهت رفع اشکال! اوه اوه دختر شیرازی عجب عشوه ای برایش می آید!
من هم در سکوت و تنهایی  دارم سعی می کنم نشان دهم زبانم فول فول است و برای همین اصلا دلواپسی ندارم. برای اثبات ماجرا نشسته ام دارم یک جزوه درب و داغان از سگ وغ وغ ساهاب صادق هدایت را می خوانم . دقیقاً هم دارد جان می دهد برای تمدد اعصاب و آرامش خیالم در چنین فضا و زمانی.

سه شنبه 22 تیر ماه 72
فردا آخرین امتحان را می دهیم خدا می داند که تا به حال چند تا نمره ناپلئونی گرفته ام؟  یک کلام، از شاگرد اول و دوم و سوم شدن خبری نیست خدا کند درسی  را نیفتم! از کسی که همه درسها را شب امتحان بخواند جز این هم نمی توان انتظار داشت. هر چند کارهای عملی و تحقیقی ام را خوب انجام داده ام. کمک های کتابی و تحقیقی آقای هامون را هم نباید از نظر دور داشت. تمام مدت امتحان ها فقط یک بار شرکت رفتم ولی سه بار هامون را دیدم و با هم انقلاب قرار گذاشتیم و یک بار هم کتابخانه ملی خیابان سی تیر کنار موزه ملی، همدیگر را دیدیم. به نظرم هامون یه ذره یخش باز شده. اما لامصب خیلی پرهیزکار است. با خدایان دیده و نادیده تعهد بسته که به من به چشم خواهری نگاه کند. دلم می خواهد لپهای تپلش را دو دستی بگیرم و تکان بدهم و بگویم: مرتیکه خوب نگاه کن جان من بگو، من خواهرتم؟
قرار شد بعد از امتحانات در تابستان و تا شروع ترم جدید هر روز بروم سرکار. می خواهم کمی پس انداز داشته باشم،  برای کاری نقشه کشیده ام. اگرحساب و کتابم بهم نخورد و باز نخواهم که پس اندازم را بدهم به مامان. هیچ وقت روی حقوق من حساب باز نمی کند. اما وقتی می بینم شرایطش خیلی سخت است و می دانم که تحمل این وضعیت را ندارد به زور هم که شده کمکش می کنم. او هم در جا شروع می کند به بنده نوازی. به سیاق خودش شاهزاده خانم بازی درآوردن و به منش خودش رفتار کردن. درجا خدمتکار می آورد خانه راتمیز کنند حق الزحمه اش را که می دهد هیچ دوبرابر هم پاداشش می دهد. باغبان می آورد حیاط را گل وگیاه بکارد. باغبان می گوید 1000 تومان، ولی مامان 1500 تومان بهش می دهد تا سر راه برای بچه هایش شیرینی هم بخرد. خلاصه قبول کرده ام وقتی می خواهم به او کمک کنم این لذت های روی اعصاب بنده نوازی و رعیت پروری را از او نگیرم.

چهارشنبه 23 تیر ماه 72
امروز"فن شناسی آثار"  آخرین امتحانمان  را که دادیم، بدو بدو کیف و کتاب را جمع کردم که سریع بزنم بیرون و بروم سرکار توی حیاط مجموعه اما آقای دوست بابا ایستاده بود با یکی دو نفر از دوستانش. وقتی بیرون آمدم و با بچه ها خداحافظی کردم او هم ازدوستانش جدا شد آنها رفتند اما او بالای راه پله ها ایستاد. فکر کردم حتماً منتظر یکی از دوستانش است،  چون از بچه های کلاس ما هم با چند نفری دوست شده. با فرهاد و درافشان و یک دختر شیرازی خوش قیافه و با نمک به نام الهه، وقتی سریع از کنارش رد می شدم. با شیطنت گفت: خداحافظی نمی کنید؟
 با عجله صورتم را برگرداندم و گفتم: خداحافظ، خداحافظ و دوباره راه افتادم.
چند قدم دنبالم آمد و صدایم زد: آفرید!
با تعجب ایستادم و برگشتم، نشده بود که یکی از پسرهای دانشکده بخواهد من را با اسم کوچک صدا بزند.
آقای دوست بابا پسر جوانِ خوش قیافه، چشم و ابرو مشکی و تقریباً سبزه ای است. سبیل های مدل زورویی خوش فرمی دارد، چهارشانه  و میانه بالا.  روی هم رفته یکی از پرطرفدارترین پسرهای دانشکده است یک جور صبوری و خویشتن داری و رفتارمردانه دارد که او را قابل اعتماد و جذاب می کند. خودش را قاتی بازی های کودکانه و پسرانه بچه های دانشکده نمی کند.برای همین است که هیچ وقت فکر نمی کنم از دختری مثل من خوشش بیاید. همیشه احساس می کنم شیطنت هایم را با نوعی نگاه سرزنش آمیز زیر نظر دارد. لابد با خودش فکر می کند دختر جلف و لوسی و بچه ننه ای هستم. از حق نگذریم در مقایسه با دختر شیرازی با آن رفتار متین و سنگین من بیشتر شبیه یک وروجک کوچولوی دردسر ساز هستم.
گفت: می خوام باهاتون صحبت کنم.
به ساعتم نگاه کردم و گفتم: الان؟ ببخشید من خیلی کار دارم. اگه می شه زودتر بگید برم به اتوبوس برسم.
گفت: اگه اشکال نداره یه وقتی بذارید در موردش صحبت کنم.
با عجله گفتم: وقت نمی خواد، بیایید همینطور که می رم سمت ایستگاه اتوبوس بهم بگید و قال قضیه را بکنید.
(حتماً روز آخر دانشگاه را می خواست کوفتم کند، با خودش فکر کرده یک سری پند و اندرز در مورد  رفتار خوب یک دختر با شخصیت و نجیب به او می دهم تمام طول تابستان در موردش فکر کند. ببینم ترم بعد پیشرفتی کرده است یا نه!؟ )
ظاهراً از این که گفتم بیایید تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس حرفتان را بزنید و قال قضیه را بکنید خوشش نیامد.
با غرور سرش را بالا گرفت و گفت: خوب؛ باشه، اگه عجله دارید برید به کارتون برسید. شاید خیلی هم مهم نباشه.
بی خیال شانه بالا انداختم و سریع گفتم: پس اگه مهم نیست باشه تا ترم بعد، تابستون بهتون خوش بگذره.
نگذاشت حرفم را تمام کنم سرش را تکان داد و با اخم خداحافظی کرد و در جهت مقابل رفت.
چقدر مغرور! چه نازک نارنجی!  بدش آمد، ناراحت شد. یعنی باید بیشتر از این برایش وقت می گذاشتم؟ تمام یک ترم نگاه سرزنش آمیزش را روی خودم احساس کردم. حالا ناراحت هم می شود. خوب بشود. به جهنم.
الان توی اتوبوس هستم. باید خودم را زودتربه شرکت برسانم.

پنج شنبه 24 تیر ماه 72
هامون ساعت 10 دوتا لیوان چای آورد و با هم نشستیم با شکلات های من به خوردنشان. اولش هی من را با تعجب نگاه می کرد و من هم برایش لبخند می زدم و هیچی نمی گفتم. فکر کردم الان دارد من را شبیه اسکارلت اوهارا می بیند و لابد خودش را رت باتلر!
تا این که پرسید: یه چیزیه که خیلی ذهنم را مشغول کرده دلم می خواست ازت بپرسم ولی نتونستم. می خوام بدونم چرا اون روز تو مهمونی دایی اصلا درست و حسابی به آقای ملک سلام و علیک نکردی  و زیاد تحویلش نگرفتی؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: داری در مورد مهمانی یک ماه پیش صحبت می کنی؟ ولی تا جایی که من یادم می آد سلام کردم. چرا می گی سلام نکردم؟
گفت: کم محلی کردنت خیلی توی ذوق می زد.
گفتم: خوب یعنی چی؟ باید می پریدم باهاش روبوسی می کردم؟ بابا جون من از شرکتش زدم بیرون و اومدم اینجا فکر کن یه جورایی خجالت می کشم. وقتی من رو تو دارو دسته شما می بینه.
گفت: کدوم دار و دسته؟ الان که هر دوتا شرکت یکی شده. اینطوری فکر می کنه ما داریم یار کشی می کنیم.
نگاهش کردم الان وقتش بود که یک چشمه می آمدم. گفتم: نگاهش نکردم چون نمی خواهم زیاد بهش توجه کنم.
سرش را خاراند و گفت: این بخاطر این نیست که ازدواج کرده؟
با اعتراض گفتم: یعنی چه؟ یعنی این که من حسادت کردم که ملک ازدواج کرده؟
گفت: ممکنه اینطوری برداشت بشه.
و با ناراحتی صدایش را پایین آورد و ادامه داد: بخاطر همینه وقتی جلوی ملک هستی به من زیادی توجه می کنی تا به حساب خودت به اون کم محلی کرده باشی؟
با دهان باز نگاهش کردم. آه خدای من خیلی هم گاگول نیست.  سرم را جلو بردم و خیلی آرام گفتم: آقای محترم اگه من می خواستم با ملک ازدواج کنم تا حالا کرده بودم. من نمی خوام با کسی مثل ملک ازدواج کنم. چون اولاً احساس می کنم اصلا برای ازدواج آمادگی ندارم ثانیاً دلم می خواد بتونم از یه مرد ساده و صمیمی و مثل خودم بی شیله پیله خوشم بیاد.
خوشش آمده بود کمی خودش را جابجا کرد و گفت: ولی رفتارت یه جوریه که نشون می ده ازش خوشت می آد.وقتی به کسی کم محلی می کنی یه جورایی یعنی تمام فکر و ذکرت پیش اونه.
خندیدم و گفتم: خوب ازش خوشم می آد ولی تلاش می کنم فراموش کنم که اون می تونه مورد جدی برای من باشه. وقتی از کسی خوشم می آد دلیل نمی شه که بخوام باهاش ازدواج کنم. مثلا تو، راستش رو بگو از من خوشت می آد یا نه؟ تو رو خدا فکر بد نکن فقط می خوام نتیجه گیری کنم.
دستپاچه شد، اصلا فکر نمی کرد چنین سوالی کنم کمی فکر کرد و گفت: خووووب بدم نمی آد، حتی می تونه یه کم بیشترخوشم می آد. تو خیلی راحت و خوبی، ازبرقراری ارتباط نمی ترسی. مثل دخترهای دیگه رفتار نمی کنی. می شه بهت نزدیک شد. خیلی شجاعی، خیلی سخت کوشی، خیلی اهل کتاب خوندن و مطالعه هستی. چرا ازت خوشم نیاد؟
ساده و معمولی تاییدش کردم و گفتم: خوب ببین؟ همینجوری از من خوشت می آید، این به معنای این نیست که بخواهی با من ازدواج کنی. اگه بیشتر از من خوشت بیاد و یه جورایی حتی احساس کنی عاشق من شدی ولی شرایط ازدواج با من را نداشته باشی. چه کار می کنی؟
نگذاشتم او جواب بدهد ادامه دادم: در چنین شرایطی سعی می کنی من را فراموش کنی. یا شدت علاقه به من را کم کنی. یعنی خودت را در حدی برسانی که فقط من برایت یک آدم معمولی باشم. من با ملک چنین شرایطی دارم. ازش خیلی خوشم می آد ولی اون زن داره و من باید دنبال زندگی خودم باشم. الان دارم سعی می کنم شدت علاقه ام را به او کم کنم.
با ناراحتی سرش را تکان داد و گفت: پس این وسط من فقط نقش دست انداز را بازی می کنم؟
با دلسوزی نگاهش کردم و خیلی آرام گفتم: نه هامون جان نه؛  تو می توانی آتش باشی، من کنارت بنشینم و خودم را گرم کنم. می توانی دریا باشی من خودم را در آغوشت رها کنم بدون آن که بترسم غرق شوم.
بیچاره دستپاچه شده بود، سرخ شد. نمی توانست جلوی احساسات خودش را بگیرد. با استرس نفس بلندی کشید وگفت: چقدر قشنگ گفتی، این چی بود؟ شعری چیزی؟ از نوشته های خودته؟ به هر حال ممنونم. که چنین حسی در مورد من داری. فکر می کنم منظورت را کاملا درک کردم.
رفت، نیم ساعت بعد آمد و من را دعوت کرد با هم برویم بیرون گشتی بزنیم.  الان نه می توانم جلوی خنده خودم را بگیرم. نه به بخاطر استرسی که دارم سر جای خودم بند می شوم. فکر کنم با دو جمله نود و پنج درصت برنامه با موفقیت به انجام رسیده باشد..

شنبه 26 تیرماه 72
معادله رابطه بین من و هامون رشد سینوسی از خودش نشان داده است. آن قدر که آخر هفته قرار است با هم برویم شمال! البته او نمی داند که شمال رفتن با من قرار است  برای مقاصد خاصی صورت بگیرد. او می خواهد برای بازدید از یکی از پروژه های شرکت برود آمل و یکی دو شب را هم در ویلای محمودآباد دایی اش اطراق کند.  قرار بود تنها برود. خوب چرا تنها برود؟ من گفتم: من را هم می بری؟ من هم با تو می آیم.
اولش تعجب کرد و من و من کرد اما بعدش با خوشحالی  گفت: اگر از نظر خودت مشکلی نداشته باشد، می برم.
می دانم رابطه ما هنوزخیلی نافرم است. ما حتی هنوز دست همدیگر را هم نمی گیریم. چه برسد به این که قرار باشد با هم برویم شمال و بعضی بحث ها پیش بیاید!
من خودم هم الان دو به شک هستم که می شود یا نمی شود؟  وقتی فکر می کنم می بینم مساله به این سادگی ها هم نیست که به نظر می آید. یعنی یک فرآیند کاملاً عاطفی است ولی من دارم در موردش خیلی غیر احساسی و فقط دستورالعملی فکر می کنم.
منظورم این است که اگر احساساتم نتواند هم زمان با دیدگاهم نسبت به کلیت موضوع هماهنگ شود، چطور می توانم چنین کاری را انجام دهم؟ چطور می توانم تحمل چنین نزدیکی فیزیکی را داشته باشم؟
نه این که الان جا زده باشم. در واقع می خواهم بگویم. من احساس خاصی نسبت به هامون ندارم. واقعاً او مرا گرم نمی کند. اصلا تصور بغل کردن و بوسیدنش را ندارم. پس چطور می توانم انتظار داشته باشم که بشود آن کار را انجام داد؟
نه نه  فکر نمی کنم نامردی باشد. اگر به عمق موضوع نگاه کنیم او چیزی را از دست نمی دهد. نه این که اعتقاد داشته باشم خودم چیزی را از دست می دهم. من دارم چیزی را که دوست ندارم به او می بخشم. در حالی که او می تواند دوستش داشته باشد.  بنابراین او ضرر نمی کند.
 می کند یعنی؟ مطمئن هستم به محض این که این اتفاق بیفتد، من دیگر برایش آن آفرید قبلی نخواهم بود.
مطمئن هستم که خیلی زود من را فراموش می کند. من را دیگر دوست نخواهد داشت. خاطره من  را با رغبت خاک می کند.
وقتی این چیز را ببخشم و تعهدی وجود نداشته باشد که او را مقید کند. بنابراین دلیلی هم وجود ندارد که او خودش را پایبند من کند. همه مردها همین طور هستند. من متاسف نمی شوم. همین را می خواهم. او این هدیه را بگیرد و از زندگی من برود بیرون. احمقانه است چرا فکر می کنم هدیه باشد؟ چیزی که برای خودم این قدر نفرت انگیز و دردسر ساز است. برای او می تواند هدیه باشد؟
به هرحال او می تواند اولین و آخرین مرد زندگی ام باشد. احساس می کنم خودش هم یک چیزهایی بو برده است. از این که پیشنهاد دادم تا با او بروم شمال کمی هیجان زده است. ولی من سعی می کنم پشت قیافه بی خیال دلهره و اضطرابم را پنهان کنم. دیگر باید تمام شود. تصمیم خودم را گرفته ام حتی اگر قرار باشد از دلواپسی بمیرم.

چهارشنبه 30 تیرماه 72
ما فردا صبح با ماشین شرکت و فقط دو نفری می رویم شمال. همین.