۲۶ آبان ۱۳۸۸

...

سرعت اینترنت حالم را به هم میزند برای منی که دوست دارم ضرب العجلی چیزکم را بنویسم و بروم این یعنی شوک اندر شوک .
بابت پست قبل باور کنید زیاد ناراحت نبودم اتفاقا خیلی هم در عین سرخوشی بودم. اصولا من اینطوری هستم گاهی که خیلی حالم خوب است چیزهایی میگویم که اشک دیگران را در می آروم . شاید به قول دوستی چیز چیزک م می شود!
امیدوار بودم بعد از سه شب و سه روز آب ریزش از بینی و زدن عطسه های آنچنانی دکتر مرا به دلیل آنفولانزای خوکی به توان دو ، یکی دوهفته استراحت مطلق بدهد.
اما حساب کتابم غلط بود دیروزدکتررفتم و گفت : حالت زیاد بد نیست. فقط یک عفونت ویروسی است که با خوردن دارو خوب میشود . بور شده بودم بابت 900 تومانی که پول داده  و حالا مجبور بودم  رویش دارو هم بخورم بدون مرخصی استعلاجی !
(900 تومان داده بودم چون رفته بودم درمانگاه خیریه ی نزدیک محل کارم .با خیال اینکه دکترهای فقیر فقرا دست و دلباز تر باشند و مرا مدت طولانی تری  بخوابانند. )
امروزصبح  یک درجه به خودم ترفیع دادم و رفتم به درمانگاه غیر خیریه و 2000 تومان پول دادم ،  تازه این درحالی بود که تمام دیشب از شدت گلو درد نتوانسته بودم بخوابم و مدام با خُر خُر گوش خراش آقای خانه را وادار به تکان دادن خودم کرده بودم !
دکتر غیر خیریه یک دختر کوچولوی ناز بود که او هم عفونت ویروسی را تشخیص داد با این تفاوت که وقتی گفتمش : به خدا سرم هم درد میکند گفت :ممکن است سینوسهایت هم چرکی شده باشند . دست آخر آنقدر چُس ناله کردم که  حالم خراب است ،  تا راضی شد امروز و فردا را به من مرخصی بدهد .
شاید اگر گدا بازی را بگذارم کنار و بروم دکتر متخصص بتوانم با تجویز آنفولانزای خوکی  یکی دو هفته مرخصی بگیرم خدا را چه دیدید.
دیفن هیدرامین و آنتی هیستامین و آموکسی سیلین را وله له ! بچسبید به نون بربری که سر صبح آقای خانه توی حلقم چپاند و گفت به زور قورتش بده تا راه گلویت باز شود. و خدا وکیلی لوزهای به هم چسبیده را از هم باز کرد نشان به آن نشانی که هنوز باز هستند . حتی سوزش گلویم هم کمتر شده است .




حاشیه :ضرب العجل -- سوتی های از این دست در نوشته هایم همیشه خودم را هم متعجب میکند که در عین غلط بودنشان انگار از ناخودآگاه مقبولی بیرون افتاده اند .ضرب الاجل درست است که ناخودآگاه و به دلیل عجله ام در نوشتن ضرب العجل نوشته ام .

۲۴ آبان ۱۳۸۸

ستاره طلایی

دلم از آن پائیزهای بیست و سه چهار سال پیش می خواهد .
از آن پاییزها که فکر میکردی حتما باید در طول و عرضش یک اتفاق احساسی برایت بیفتند ، چون پاییز بهار عاشقان است .
دلم از آن پاییزهای با آواز کلاغ ، سر چنار بلند میخواهد.
از آن باران های یک هویی . از ان عطر خاک توی هوا.
دلم از آن پاییزها میخواهد .
از آن خیابانهای خیس از آن چترهای سیاه بزرگ ، از آن بخار رقصان که از چرخ دستی لبویی و باقالایی بلند میشد.
دلم از آن پاییزهای بیست و سه چهار سال پیش تهران میخواهد.
از آن روزهایی که خیابان ها در ازدحام ماشین و دود در ازدحام چشمهای بی اعتماد به هم در ازدحام خستگی مفرط آدمها گم نشده بود.
دلم بلوار کشاورز میخواهد با آن موشهای گنده و خیس ،با آن موسیقی خش خش برگ های زرد و سرخش زیر پا .
دلم خاکستری آسمان می خواهد و خواندن شعرهای جوانی
" بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم تیره به دنبال توگشتم .
دلم خانه ی پدری را میخواهد با آن همه گلهای نسترن که عاشقانه به دیوار توالت چسبیده بودند! توالت توی حیاط .
دلم مادرم را میخواهد با سینی چای صبح ، پدرم را میخواهد با بربری داغ .
دلم شهریار دوست برادرم را میخواهد .
( این بار اگر ببینمش برای دلبری مثل سرخ پوست ها پر خروس لاری به سرم نمی زنم .رژ میزنم خیلی پر رنگ و شلوارلی تنگ می پوشم .)
دلم خیلی چیزهای جلف ! میخواهد ، جیغ زدن ، نعره کشیدن توی خیابان دویدن ، کفشها را توی چاله های آب کوبیدن ، بارون می آد جَر جَر خواندن .
دلم نون خامه ای میخواهد به چه گندگی - که باران خیسش کرده باشد .
دلم خیلی چیزها میخواهد.
بیدار شو- بیدار شو- بیا - اینجا - حالاست -امروز است.
صبح ها را باید با صدای زنگ سرسام آور ساعت آقای خانه که دوازده سال است هر صبحم را خراب میکند بیدار شوم .( حتی جمعه ها آقای خانه یادش میرود ساعت را خاموش کند .تازه این روزها شکر خدا کلاسهای دانشگاه به جمعه افتاده و زودتر زنگ می زند.)
از نان بربری داغ خبری نیست آقای خانه میگوید : جان مادرت ده دقیقه دیگه من رو بلند کن !
دخترها را باید با التماس بلند کنیم همانطور که چشمانشان بسته است وخودشان را لای پتو پیچیده اند و سر میز صبحانه نشسته اند لقمه لقمه نان و کره و شکلات صبحانه که معتادش شده اند در دهانشان میگذاریم ( بی انصاف ها حتی لیوان شیرشان را هم میگویند : تو دم دهنمون بذار)!
دراطاق را که باز میکنم باغ دل گشا وسط پایتخت را نمی بینم .
صدای کلاغ را نمی شنوم.
پیاده به مدرسه نمی روم .
با التماس پول تو جیبی نمی گیرم .
مامانم مرا نمی بوسد .
بابا نمی گوید مواظب خودت باش . صاف می ری مدرسه صاف هم برمی گردی .
باران نباریده است.
بوی گل خانه را مست نکرده است .
من این سو و آن سو سرک نمی کشم تا پسر همسایه را ببینم .
صاف به مدرسه نمی روم و صاف هم از مدرسه بر نمی گردم .
دلم از آن پاییزها ی بچه گی می خواهد .
زیر دست نمی خواهم ، ریاست نمی خواهم . میز نمیخواهم .
دلم میخوهد بچه شوم و به مدرسه بروم دیکته بنویسم و معلم برایم ستاره طلایی بچسباند .

۲۳ آبان ۱۳۸۸

آنفولانزای وطنی

سرما خورده ام شاید هم آنفولانزای خوکی باشد ! نمیدانم اگر دنیا میدانست آنفولانزای ایرانی چقدر خطرناک تر از آنفولانزای خوکی است باز هم همینقدر آنفولانزای خوکی را بزرگ میکرد یا نه؟ در هر صورت ، حالا که دارد مثل اشک چشم از بینی ام آب ! چکه میکند و گیر کرده ام میان این که این آنفولانزا را گرفته ام یا آن آنفولانزا و کمی ترسیده ام تفاوتش برایم مهم شده است . دیشب و تمام دیروز داشتم برای یکی دو تا از اساتید دانشگاه وبلاگ می زدم ! خیلی حیرت کردم وقتی سر کلاس استاد پرسید چه کسی با دنیای مجازی و ساخت وبلاگ آشنایی دارد و کسی چیزی در مورد ساختش نمی دانست و اصولا بعضی ها اصلا نمی دانستند این بنده خدا چه میتواند باشد ! پناه بر خدا بچه تهران و اینقدر چشم و گوش بسته آنوقت من ِ شهرستانی با جفت جفت بچه و شوهر ِ عین شاخ شمشاد با این سن و سال درست در آستانه چهل سالگی تنها کسی باشم که بدانم این موجود چیست و اصولا چطور میشود ساختش .فکر کردم این شاید در مقاطع بالا اتفاق می افتد و جوانترها آشنایی بیشتری در این مورد دارند اما اینطور نبود در واقع خیلی ها فقط بلد بودند اینترنت بازی کنند. در حد سرچ اخبار روز و اطلاعات دم دستی اشان ! من دین خودم را به این پدیده ادا کرده ام از زمانی که به طور تصادفی برای سرچ یک مطلب علمی سرو کله ام در یک وبلاگ باز شد و تعجب کردم که چطور مردم میتوانند اسرار زندگی اشان را این طور بی پرده بیان کننند تا وقتی که این تکنولوژی را به هر چه خاله خانباجی دور و برم یاد دادم و حالا که به استادهای دانشگاه راه و چاه را نشان میدهم (حالا بماند که این اساتید ممکن است با بیان استراتژی های ژئوپولتیکی اشان کل دنیا را به گند بکشند ) در حال انتشار این پدیده بوده ام . یادم باشد با یاد آوری اینکه دیشب تا صبح نشسته ام برای دکتر فلان و دکتر بهمان وبلاگ زده ام یک دفعه تابو برم ندارم که عقل کلم ! عوضش من هم نمیدانستم که شلوار ورزشی جدیدا مد روز شده است و این را یکی از دختر تهرانی ها به من فهماند . وقتی دم در دانشگاه با آن هم بزک دوزک فقط به خاطر پوشیدن شلوار ورزشی میخواستند راهش ندهند و من کلی سینه سپر کردم و در مزیت ورزشکاری و ورزش دوستی برای کل حراست دانشگاه ! کلاس توجیهی گذاشتم و درست همان وقت که لبخند موزیانه ی بچه تهرا ن و چشمکی که به من زد را دیدم فهمیدم شلوار ورزشی 80 هزار تومانی نایک جدیدا مد روز شده است و من این را تا به حال نمی دانسته ام !

۵ آبان ۱۳۸۸

3- ته سوراخ

ما رفتیم توی سوراخ ! سوراخ گرم و نرم و خوب بود اما آن ته مه هایش تاریکی بود و ما را می ترساند . شبها صدای زوزه گرگها و باد وحشی می آمد ما جلو ملوهای سوراخ می نشستیم و از ترس به هم می چسبیدیم والبته شاد بودیم چون این ترس تجربه های جدیدی را به ما یاد میداد. این چسبیدن ها خیلی خوب بود از این چسبیدنها گاهی چیزهای جالبی بیرون می آمد ! مثلا اینکه بعضی ها فهمیدند که اگر این چسبیدنها را در ته مه های سوراخ که تاریکتر است انجام دهند هم گرمتر است ؛ هم حس خوبی دارد و هم اینکه از شدت ترسیدن از ته سوراخ کم می شود.مضافا اینکه این چسبیدنها به ما یاد داد که به جای جیغ کشیدن یک اصواتی مثل آه و اوه ! از دهن خودمان خارج کنیم . و این شد که همه دیگر اسم چسبیدن را گذاشتیم آه و اوه و کلی از این کشف جدید خوشمان آمد . به موازات این آه و اوه کردنها یواش یواش برو بچه های ک...ون برهنه ای به ما اضافه می شدند بچه های تولید شده در سوراخ ! مدام جیغ و داد میزدند وهمیشه گرسنه اشان می شد . بعضی از ما که این کو....ن برهنه ها را از تنشان بیرون انداخته بودند ، تا آنجا که می شد از یک جاهایی در بالاتنه شیرشان می دادند . اما هوا سرد تر شد و همه شیر میخواستند .دوستانی که این توانائی را داشتند ردیف کش می نشستند و بقیه ما ازبزرگ و کوچک به صف می آمدیم و شیرمان را می خوردیم و می رفتیم تا نوبت بعد . واینطور شد که این دسته از هم سوراخی ها برای همه عزیز شدند آنها چیزی داشتند که می توانست همه را سیر کند و چیزهای دیگری که گرممان می کرد . ما به آنها تعظیم می کردیم وبه دست و پایشان می افتادیم تا یک چکه شیر به ما بدهند. وآنها هم نوبتی همه ما را می ساختند اما آخرش شیر کم آمد و "شیر بده ها " تصمیم گرفتند یعضی از ما را بفرستند دنبال غذا . از پوست کندن حیوانات فهمیده بودیم میشود یک جاهایی از این جک و جانورها را خورد . خونشان گرم و تقریبا خوش طعم بود ، گوشتشان را باید بیشتر میجویدیم ولی تا مدت طولانی تری سیرمان میکرد و خلاصه اینکه ما به جانور خوری افتادیم . بین خودمان فهمیده بودیم آنهایی که در پایین تنه اشان یک چیز آویزان دارند زودتر و تند تر میدوند و بهتر میتوانند شکار کنند و آنهایی که در بالاتنه اشان دوچیز آویزان دارند بهتر و بیشتر میتوانند سنگها را تیز کنند و برای شکار کردن ابزار درست کنند .در ضمن آنها سوراخ داشتند و سوراخ صد البته چیز مقدسی بود ما را به یاد تنها سرپناهی که در سرما به دادمان رسیده بودو به یاد شیرهایی که خورده بودیم می انداخت . شکار بعضی از" یک چیز" آویزان ها را از ما گرفت !" دوچیز آویزان" های زیادی که قبلا با این " یک چیز آویزان" ها در ته مه های سوراخ آه و اوه کرده بودند غصه اشان شد و به یاد " یک چیز" آویزان ها همانجا در ته سوراخ که حالا دیگر ترسناک نبود و با همان سنگهایی که برای شکارکردن تیز کرده بودند تصاویری از حیوانی که "یک چیز آویزان " را ازشان گرفته بود میکندند . این شد که هنر شکل گرفت !( بعدها به این گفتند "هنر غار نشینی" اما ما تا مدتها به آن میگفتیم "غصه در کردنهای ته سوراخی ") . ( بله خانومی عزیزیک جورهایی داستان انسان را دارم مینویسم به اولیه و آخریه بودنش هم کاری ندارم - حسن وبلاگ جدید من این است که میتوانم بی دغدغه چیز بنویسم )

۴ آبان ۱۳۸۸

2- سوراخ

ما کیفور بودیم و زندگی میگذشت تا اینکه هوا رو به سرد شدن گذاشت . نه از این سردی ها که مینشینی روی راحتی، مقابل شومینه و از پشت پنجره بارش ناز برفها را میبنی و حض میکنی ها ، نه ، از آن سرماهای سگ پدر بود . از ان سرما ها که ما لخت و پتی ها را بالای درخت خشک میکرد و میچسباند به تنه درخت ، جوری که انگار از اول همانجور همانجا چسبیده بودیم . بعضی از ما که عقلشان مثلا کمتر بود خودشان را سپردند به دست سرما و یخ زدند . بعضی ها که زرنگ تر بودند با شاخ و برگ درختان تا میتوانستند خودشان را پوشاندند و باز هم یخ زدند. بعضی ها که باز هم زرنگ تر بودند برگها را پوشاندند و از درختها آمدند پایین و افتادند دنبال خرسها و گاوهای وحشی و ببرها و از این جور جک و جانورها ، آن ها را می گرفتند و پوست می کندند و پوستشان را می پوشاندند البته در این راه خیلی ها شان خوراک همان جک و جانورها میشدند و عمرشان را میدادند به شما اما خیلی هاشان هم که زنده می ماندند یا باید راه می افتادند برای پیدا کردن غذا یا از گشنگی می مردند . اینطور شد که ما راه افتادیم برای پیدا کردن غذا و هر چه دانه ی گیاهان بود و میوه های خشک شده روی زمین افتاده بود جمع میکردیم و میخوردیم تا اینکه یک نفر از ما یک سوراخ پیدا کرد. یک سوراخ عجیب که توی دل یک کوه ایجاد شده بود . ما چه میدانستیم که این سوراخ را هیچ کس نبود برای ما کنده است . یعنی بعد از گندی که در مورد سرما زده و نفهمیده روزگار ما را سیاه کرده بود ناگهان دلش به رحم آمده و خواسته بود کاری کرده باشد و این بود که سوراخ را کند و درست گذاشتش سر راه ما .

۳ آبان ۱۳۸۸

1- درخت

زندگی ان روزها خیلی رویایی بود مدام باران می بارید و گاهی هم که خورشید در آسمان می درخشید از لال به لالی شاخ و برگ درختان می تابید روی شبنم برگها و بخار ظریفی را می برد توی اسمان ، خیلی لطیف بود . آن روزها ما روی درختها عالمی داشتیم از این طرف به ان طرف تاب می خوردیم و میپریدیم و میجهیدیم و یک چیزهایی مثل جیغ کشیدن از گلوی خودمان خارج میکردیم کسی به کسی نبود. ما بودیم و غیر از ما هم گویا هیچکس نبود . آن هیچکسی هم که درواقع بود و خودش را به نبودن میزد کلی از حضور ما کیفور بود و به نظر می آمد که گاهی از ما زیادی خوشش می آید و بعضی وقتها با کندن لباس مبدلش خودش را بین ما جا میزد و ما هم بدون آنکه متوجه حضور او شویم دقیقا مثل اینکه با یکی از خودمان بازی کنیم با او ورجه وورجه میکردیم . آن بالا روی درختها کلی میوهای جور و واجور بود . ما نمیگذاشتیم حتی یک سیب از آن بالا بیفتد پایین ؛ بالطبع نیروی جاذبه همان بالا مانده بود و هنوز کسی کشفش نکرده بود . دایناسورها هم که خیلی وقت پیش عمرشان را داده بودند به شما نمیتوانستند ما را از بالای درختها بگیرند و بخورند القصه ما راحت بودیم . البته جک و جانورهای مزاحمی بودندها که بعضی وقتها پارزیتهایی داشتند . اما ما سرعتمان در از این شاخه به آن شاخه پریدن زیاد بود و بورشان میکردیم.

۲۷ مهر ۱۳۸۸

چه باید کرد با روزهایی که هی پشت سر هم کم می آوریم ؟ چه باید کرد با روزهایی که هی پشت سر هم کم می آوریمشان؟ چه باید کرد با روزهایی که وقت کم می آوریم؟ آرتور امروز شکم گنده اش را انداخته بود روی پیش خوان مغازه و دستش را توی سوراخ راست بینی اش تپانده بود و به یک صفحه مقوای اشتن باخ قرمز خیره شده بود و به من میگفت : بچه جان تو اینجا هر روز دنبال چه میآیی ؟ من گفتم : به تو چه ؟

۲۲ مهر ۱۳۸۸

مرغابی کوچولوی بیچارهامان سر گاز سرخ میشود! من افتاده ام به جان یک کامپیوتر پر سر و صدا که جانش از دست من به لب رسیده و خودم را توی منگنه گذاشته ام که همین اول ترمی با یک مقاله یا تحقیق درست درمون استاد ها را بپیچانم و بقیه ی ترم را غیر حضوری سپری کنم . مرد همیشه خسته هم چشم امیدش به من است حاضر است دست به سینه در خدمت من باشد و جارو پارو کند و مجیزم را بگوید تا فکری هم به حال درسهای او بکنم . حالا بماند که این دست به سینه بودن یک ربع بیشتر دوام نمیآورد و خسته میشود قر قر را شروع میکند و حوصله اش از دست شیطنت های وروجک و پشت چشم نازک کردنهای خانم "با کلاس" سر میرود و دمبش را میگذارد روی کولش و میرود باغ و بعد من میمانم و انبوه کارهای خانه ی انجام نداده و دخترهایی که دارند گیس هم را میکشند و کامپیوتری که جیغش درآمده و مقاله ای که نیمه کاره مانده است . و البته مرغابی کوچولویی که دارد جزغاله میشود.
راستی به این فکر افتاده ام که شغل اصلی ماشال بازجویی باشد ! ها چطور است ؟ بعد میرود توی آنجایی که اسمش را نمیخواهم ببرم ومیبیند که عزیزترین را هم گرفته اند و او مجبور است از او اعتراف بگیرد !

۲۱ مهر ۱۳۸۸

این روزها بیشتر از همیشه به این فکر افتاده ام ، باید کاری کنم تا ماندگار بماند نه برای آنکه باور کرده ام به سراشیبی عمر افتاده ام و به زودی زود است که از اسب ! به زمین بیفتم . بلکه برای آن است که فکر میکنم این روزها باید ماندگار بمانند . مانند تما م روزهایی که دیگران لزوم ماندگار بودنش را فهمدند و تمام تلاششان را برای ماندگار بودنش انجام دادند. چیزهایی هست که امکان دارد دو روز دیگر با اصلش مخالفت کنند ، بنابر این زنده نگه داشتن این یادگارها به هر طریق ممکن عکس ، فیلم ، خاطره ، داستان ، نقاشی و هر چیز دیگر از اهم وظایف است . من زورم را میزنم تا چه پیش آید .

۴ مهر ۱۳۸۸

حُسن زندگی

حُسن زندگی به این است که هر صبح از خواب بیدار میشوی و آرزو میکنی که ای کاش امروز اتفاقی بیفتد که از کسالت تکرار این همه روزهای تکراری نجات پیدا کنی / دیشب نشستم کانالهای ممنوعه را قفل کردم / اول خودم سیر و پر دیدمشان بعد دیدنش را برای بقیه ممنوع کردم ! یعنی وقتی فهمیدم آدم با دیدنشان به گناه می افتد فهمیدم که دیدنش برای بقیه ضرر دارد! این است همین است وقتی نسخه ای میپیچیم یا قانونی مینویسیم درست همین سیکل را طی میکنیم .تجربه میکنیم ، گناه میکنیم !سپس تجربه اش را برای دیگران ممنوع میکنیم! بازی به همین جا ختم نمی شود این قانون یک ایراد بزرگ دارد و آن این است که ، اولین کسی که قانون را شکسته خود ما هستیم و اگر دستمان بیفتد از تجربه دوباره ، سه باره وچند باره اش هم پروا نداریم چون لذتش را میدانیم .

نوروزی دیگر

پول خوشبختی نمی می آورد

 غمگین نباشید و تلاش کنید به ادامه زندگی به خوشبین ترین حالت ممکن. زیرا برای غصه  خوردن در هر موقعیتی که فکرش را کنید سوژه مناسب پیدا می شود...