۶ مرداد ۱۳۹۵ ه‍.ش.

....

تعداد آمار وبلاگ وضعیت پرفراز و فرودی داره.
گاهی به تعداد انگشتان دست و گاهی بیشتر. 
آنچه مسلم است نوشتن در وبلاگ با توجه به همه گیری کانال های تلگرام و دسترسی آسان تر، برای منی که همیشه وقت کم می آورم، جاذبه بیشتری دارد.
یکی از دوستان هم لطف کرده و برایم سایتی درست کرده.
یکی دو پست در سایت شخصی خودم گذاشته ام، اما هنوز انتشار مطالب در تلگرام و در قالب داستان های "آلپاچینو با نون اضافه" برایم راحت تر است.
این یادآوری بود برای دوستانی که از طریق وبلاگ مطالب من را دنبال می کردند و ممکن است بخاطر نیمه کاره رها شدن مطالب جا بخورند.
یعنی " آلپاچینو با نون اضافه" را هم چنان می نویسم.
اما تلگرام و به آدرس:
  https://telegram.me/noone_ezafe
نوشتن در فیس بوک خیلی خیلی برایم سخت شده.
در سایت خودم که هنوز در مراحل آزمایشی است هم یکی دو روزنوشت گذاشته ام.
آدرسش را بعداً می گذارم
و ...
به بابک عزیز هم سلام می رسانم. امیدوارم توانسته باشی مطالب را از طریق تلگرام دنبال کنی.
ایمیل من همچنان: ana4178@yahoo.com

۱۳ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

از فروردین تا مهر73

دوشنبه 1 فروردین ماه 73
سال 1373 هم آمد. چقدر برنامه برای امسال دارم. دل توی دلم نیست که زودتر خودم را مشغول کنم! هنوز کارم را شروع نکرده ام فقط وسایل را خریده ام و گذاشته ام یک گوشه زیرزمین استاد اخوت، استاد قول داد بعد از عید تعمیرات زیرزمین را شروع کند تا یک جوری قابل اقامت و کار برای من بشود.
احتمالا ً مامان اینها امسال بروند قزوین زندگی کنند. حتی مامان سپرده است در قزوین دنبال یک خانه اجاره ای مناسب برایشان باشند. متاسف هستم و دلم می خواهد آنها نزدیک خودم باشند، اما خودم نمی توانم همراهشان بروم، هنوز درسم تمام نشده است. در عین حال می خواهم امسال دانشگاه آزاد شرکت کنم می خواهم  رشته علوم اجتماعی در شاخه روزنامه نگاری را تجربه کنم. این فوق دیپلم برایم کافی نیست.#سیصد25
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 20 فروردین 1373
این که آدم فکر کند با خرید چند تا وسیله، دیگر برنامه پول درآوردن ردیف شده، اشتباه محض است. خرید وسایل تازه اولین قدم است. استاد اخوت می گوید: تازه داری بزرگ می شوی، داری می فهمی که زندگی آن طوری که فکر می کردی سرسری نیست. استاد می خواهد برای زیرزمین سنگ تمام بگذارد، اما من عجله دارم. کلاً استاد خیلی شل و ول است. به خدا اگر استاد یه کمی شور و حال از خودش به خرج می داد الان به قاعده یک تیم فوتبال،  بچه ردیف کرده بود. #سیصد26
https://telegram.me/noone_ezafe
25 فروردین ماه 73
میم را دوباره دیدم فکر کنم نه بعد از فروختن سرویس طلا؛  بلکه بعد آن که دید می توانم مستقل شوم و دیگر دلم نخواهد از او کمک بخواهم  از من ناامید شده است، حس کردم دیگر من را به چشم یک دختربچه برای کمک کردن یا دختری برای عشقبازی نمی بیند. من را بزرگتر می بیند، حتی یک دوست عاقل برای مشاوره. جور بخصوصی با من درد و دل و مشورت کرد.  میانه اش با مژگان خراب است. آنها حتی پیش هم نمی خوابند، میم به او احساسی ندارد، یک بار اشاره ای کرد، اما نگذاشتم ادامه دهد. چرا باید اینطور باشد؟ چیزی که کمی غمگینم کرد اما اهمیتی ندارد این است که با یک دخترتهرانی دانشجوی رشته حسابداری روی هم ریخته. واضح و روشن به من گفت. به مژگان  گفته چنین دختری در زندگیش هست ولی مژگان التماس کرده که بودن آن  دختر را تحمل می کند اما او را طلاق ندهد. اولش فکر کردم برای این که حسادت مرا برانگیزد این را می گوید، اما اینطور نبود. خیلی مستاصل و ناراحت به نظر می آمد. عکس دختر را نشانم داد، اسمش پریساست خوشگل بود موهای مجعد قهوه ای داشت و چشمهای عسلی. خوبیش این است که دیگر من را به چشم یک طعمه نگاه نمی کند.
شانس من را ببین یا دوتا دوتا به سراغم می آیند. یا وقتی می روند دیگر بل کل نابود می شوند. هنوز از آقای دوست حرکت قابل تاملی ندیده ام. ترسو؛  کاش حداقل به جای یک تکه سفال هدیه بهتری به من می داد. الان به کارم می آمد، می بردم می فروختم، برای خودم یک دستگاه کپی می خریدم.#سیصد27
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 27 فروردین 1373
هووووف هنوز کار زیرزمین درست نشده، استاد می خواهد من را جان به لب کند. می خواهد دیوار حایل بگذارد بین قسمتی که من کار می کنم با قسمتی که قرار است کپه ام را بگذارم. بابا می خواهم بخوابم، نمی خواهم .... واییییی.#سیصد28

https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 15 اردیبهشت 1373
منصور، مژگان را طلاق داده. #سیصد29
https://telegram.me/noone_ezafe
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1373
منصور با پریسا ازدواج کرده، حتی قبل از آن که ازمژگان طلاق بگیرد. یک بار به شرکتش زنگ زدم تا احوالش را بپرسم. خیلی مبادی آداب و اخلاق مدار صحبت کرد. کاملا مثل یک مرد خانواده! هرچند باز هم تعارف کرد که اگر کمکی خواسته باشم دریغ ندارد. مثل یک دوست خوب.
فکر کنم دیگر علاقه ای به قرارهای مخفیانه با من ندارد. نه تماس گرفته و نه برایم پیغام داده است و نه حتی مثل گذشته برنامه آمدن و سر خیابان پاسداران منتظرم شدن  را دارد. گو اینکه تازگی ها قرارهای مخفیانه با من هیجانی برایش نداشت. من مدام درگیر کار و درس بودم و حرفهای شیرینی برای زدن نداشتم. حتی این اواخر مدام دروغ هایی به او گفتم در مورد آن که آقای دوست خیلی به من علاقه دارد و هر روز موی دماغ من می شود و هی به من نامه عاشقانه می نویسد و برای من هلاک شده است، درحالی که اصلا این طور نیست و اتفاقاً انگار کاملاً از من کناره گیری می کند.
همه اینها برای این بود که از من دل بکند و برود دنبال زندگی خودش. خدا را شکر انگار او هم همین کار را کرده است.
به یک دختر عبوس و عجول تبدیل شده ام مدام دنبال کار هستم. باید برای کارم بازاریابی کنم، اینطوری نمی شود. بهتر است چند جا بدهم خدمات تایپ  پایان نامه و تحقیق دفتر خودم را نصب کنند. آه یک خط تلفن احتیاج دارم. نباید از تلفن استاد اخوت اینها استفاده کنم. درخواستش را داده ام اما شنیده ام مخابرات با حواله به زن و شوهرهای جوانی که تازه ازدواج کرده اند خط تلفن نصف قیمت می فروشد.( لابد برای آن که هی به هم تلفن کنند و حرف های عاشقانه بزنند. ابتکار زیر پوستی اسلامی برای تحکیم پیوندهای خانوادگی، بشود که حواله یک دستگاه کپی رایگان را هم بدهند برای این که هی بهم جریمه دوستت دارم را کپی کنند.) قیمت خط 75 هزارتومان. همین است دیگر اگر یک شوهر نصفه و نیمه هم پیدا می کردم الان می توانستم از خدمات حواله تلفن نصف قیمتش استفاده کنم. چه کار کنم؟ باید بین بچه های دانشکده ببینم کدام ها با هم عقد کرده اند و تلفن نمی خواهند بروم حواله شان را ردیف کنم برای کار خودم.
جهنم یک ساندویچ هم مهمانشان می کنم.#سیصد30
https://telegram.me/noone_ezafe
یک شنبه 22 خرداد 1373
نزدیک پایان ترم است هم درس می خوانم و هم کار، کلی هم کار تحقیق دارم.  توانسته ام مخ بعضی از بچه های ترم بالایی را بزنم تا پایان نامه ها و تحقیق هایشان را بیاورند خودم تایپ کنم. قول داده ام اگر کم و کسری داشتند رفع و رجوعشان کنم و غلط گیری هم برایشان انجام دهم. آه راستی جوادی حاضر شد فرم ها را پر کند تا از عقد نامه اش جهت خرید تلفن نصف قیمت استفاده کنم. اما باید یک آدرس ثابت اقامت در تهران می داشتیم. آدرس سهراب اینها را دادم. هفت بیجاری شده، برای یک خط تلفن نصف قیمت هی باید به این و آن رو بیاندازم. #سیصد31

https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 27 تیرماه 1373
دیگر مثل دوران خوب کودکی و نوجوانی نیستم و نمی توانم به همان صفا و صمیمیت هرآنچه در درون دارم بنگارم. این روزها که کار تایپ دانشجویی کمتر است یک کار دیگری هم پیدا کرده ام در یک شرکت فرفورژه سازی ( درو پنجره سازی فلزی تزیینی) از ساعت 8 صبح تا 4/5 بعدازظهر، با ماهی 15 هزارتومان. قرار است صبح تا بعداز ظهر بروم آنجا. شب ها هم می آیم کارهای تایپم را انجام می دهم. از خواب در حال مرگ هستم. خیلی کار دارم، بعضی وقتها تا دیروقت بیدارم. تازگی ها دیگر خاطراتم را نمی نویسم، تایپ می کنم. دیگر نمی توانم خودکار دستم بگیرم. از بس روی دگمه ها فشار آورده ام و ده انگشتی تایپ کرده ام دیگر نوشتن با خودکار سختم شده است. رررررررررر سرم افتاد روی دگمه ها و این رررررررررررررررر های بی دلیل ثبت شد.
مامان اینها اسباب کشی کردند و رفتند قزوین، نخواستم بروم کمکشان، رفتنشان را، دورشدنشان را از خودم نمی خواهم. نمی خواهم، من تنها می شوم. از من دورتر نشوید. من را نگذارید و بروید. من دلم شما را می خواهد. شما به من نزدیک بودید. از من دورتر  نشوید. دارم گریه می کنم قطره های اشکم می چکد روی گونه ام سرمی خورد پایین. وای خدایا من چقدر بدبخت هستم. #سیصد32
https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 30 تیرماه 1373
دوساعتی می شود که کار جدیدم را در شرکت فرفورژه شروع کرده ام. مثل تمام شروع های دیگر با ناشیگری، البته خدا را شکر از آنجا که من حساب کارها زود دستم می آید تا حدودی از گند زدن جلوگیری کرده ام. شروع خوبی است، اگرچه کامل نیست. ولی رو به تکامل می روم. من تقریباً نقش همه کاره شرکت را بعد از مدیر بازی می کنم، چون جز من و او شرکت کارمند دیگری ندارد. اینجا فقط یک دفتر توزیع و بازاریابی است. مدیرعامل شرکت یک آدم کله گنده اصفهانی است و کارخانه اصلی در و پنجره تزییینی هم همانجاست. مدیر داخلی شرکت آقای نیک افکار، یک پسر مجرد کوچولوی به تمام معنی است که نمی تواند دوست داشتنی باشد.
من با همسایه های دست راستی شرکت آشنا شده ام. صبح تا بعدازظهر توی شرکت تنها هستم. باید یکی دو تا دوست برای خودم دست و پا کنم. شرکت بغلی یک شرکت کاملا مردانه مهندسی است.
وای نیک افکار از من چه انتظاری دارد؟ من که آبدارچی نیستم! اول به من گفته بود گاهی ممکن است برای او مهمان بیاید و تا استخدام یک نفر که چای بیاورد، من به او یک کمکی برسانم. ولی نگفت من باید چای ببرم، من هم نگفتم این کار را می کنم. اگر قرار باشد من یک کمکی به او برسانم. ترجیح می دهم تلفن هایی که خودش جواب می دهد را جواب بدهم و او برود برای مهمان ها چای بریزد.
آخ آخ آخ الان از دست من حسابی عصبانی است خودش رفته برای مشتری ها چای بریزد.
الان دارد بازار گرمی می کند؛ " آهن فابریک، کنگره دار، سرپنجه ای" #سیصد33
https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 4 مرداد ماه 73
دیشب رفتم زیرزمین مجردی مارال و شایسته( آنها هم مثل من یک زیرزمین اجاره کرده اند تا برای تابستان همینجا کار کنند) حسابی گپ زدیم و دروغ گفتیم.
با بچه ها در مورد تجربیات کاری مان گفتیم. من گفتم: چقدر برای غذاخوردن و غذا گرم کردن سرگردانم. شایسته هم مشکل من را دارد. اما مارال مشکلش بزرگتر است او با دستشویی رفتن مشکل دارد. چون توالتشان دقیقا دیوار به دیوار اطاق مدیر شرکت است و مارال  یک بار یک صدایی از خودش تولید کرده که باعث شده چشم مدیر کل تا یک هفته چپ شود.
من تجربه فکسی که دریافت کردم را گفتم. این که تمام دگمه ها را فشار دادم و هیچ چیز دریافت نشد و بعد هم دستگاه قاتی کرد و هی کاغذ بیرون داد. این که دوان دوان رفتم شرکت همسایه و گفتم یک اتفاق بدی برای من افتاده و  کل مهندسین و مشاورین و پیمانکاران ریختند توی شرکت ما و فکر کردند آتش سوزی شده اما بعدش فهمیدند مشکل چیست. فقط باید با انگشت سبابه مبارک دگمه استارت را فشار می دادم.
حاشیه: واقعاً دلم برای کار در شرکت منصور تنگ شده، شرکت او خیلی شسته و رفته و تر و تمیز بود.  به نسبت این چیزهایی که من دارم می بینم. ظاهرا من هم دارم مشکل دستشویی پیدا می کنم. توی توالت سوسک دارد، خاله سوسکه های فاضلات نشین همچین شاخک هایشان را از توی چاهک بیرون می آورند و تکان تکان می دهند که حتی به فکرم رسید جیش کنم توی یک چیزی و بعد بیایم اینجا خالی کنم. همه اش فکر می کنم اگر سوسک ها دلشان بخواهد بپرند بالا و ببینند کی دارد روی سرشان قضای حاجت می کند چه خاکی توی سرم بریزم. من از آمریکا نمی ترسم ولی از سوسک می ترسم.#سیصد34
https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 11 مرداد ماه 73
وای خدای بزرگ من گاهی اوقات چقدر خر می شوم. اعتراف می کنم ماجرای این پسری که با هم دوست شده ایم و مهندس آب و فاضلاب است دیگر واقعاً آخر حماقت بود. یکی از مهندس های جوان شرکت همسایه که درست از بعد ماجرای فکس به شرکت ما آمد و یادم داد چطور فکس بزنم و فکس دریافت کنم. با هم رفتیم گشت و گذار و نهار خوردیم. هیچ احساسی جز این که با او دوست معمولی هستم ندارم ( نه حتی دلم نمی خواهد با او دوست معمولی باشم، فقط دلم شنیدن صدای مردانه می خواست و حرف زدن با یک آدمی که از دوستان خودم متفاوت باشد. ولی دیگر نمی خواهم می ترسم که ادامه پیدا کند.) حالا یارو با خودش یک فکرهایی کرده. حسابی از دست خودم عصبانی هستم.  نمی توانم از او خوشم بیاید. نمی تواند در زندگی من رل مهمی بازی کند. خسته کننده است، اصلا نمی فهمم چرا از من خوشش آمده هیچ چیز بروز نمی دهد. چرا می خواهد با من دوست باشد چون دست و پا چلفتی بودم؟ چون به نظرش زیبا آمدم؟ از دستهای ظریفم خوشش آمده؟ کشته مرده جعد گیسوان مشکینم شده که با اشعه مادون قرمز چشمانش از زیر روسری تشخیص داده؟ هیچ چیز در مورد من نگفت. ظاهراً او هم فقط دلش می خواسته صدای من را بشنود.
واقعاً چرا  احساس کرده در اولین دیدار لازم است با من در مورد لوله کشی فاضلاب صحبت کند؟ یعنی واقعاً فکر کرده همین که درجه شناخت من از لوله کشی فاضلاب شهری تهران بالا برود زمینه های تفاهم بینمان برقرار می شود؟ روی پیشانی من نوشته بوده که دارم له له می زنم در مورد انواع لوله کشی آب ساختمان یا انواع شیرفلکه اطلاعات مفیدی کسب کنم؟ ( البته نمی دانم شاید هم در تمام این اشارات، مفاهیم عاشقانه جنسی نهفته باشد و من خیلی گاگول هستم) اما حتی در گفتن چیزی که تخصصش را دارد، بی حال و شل و ول است. به سرعت دل آدم را می زند. یک بار مجبور شدم برایش دو ساعت بی وقف حرف بزنم ( خوب معلوم است در مورد تاریخ ایران باستان!هههه، زدی ضربتی نوش کن ضربتی) اما او فقط مثل گنگ ها نگاهم کرد و گوش داد. نه یه هایی، نه یه هوییی، زنده بود آیا؟ دستم را جلوی صورتش تکان دادم و گفتم: می شود یک صوتی از گلویت خارج کنی که بفهمم باید با زبان اشاره با تو حرف بزنم یا می توانی حرف بزنی؟( در حالی که من حتی وقتی او در مورد شدت ورود فاضلاب به داخل لوله ها توضیح می داد هیجان به خرج می دادم، انگار کن اصلا یک عمر چشم دوخته بودم ته کانال تا شدت را بررسی کنم و حالا می رفت که برایم رمز گشایی شود.)
امروز دوباره تماس گرفت که باز هم برویم بیرون؟ فکر کنم امروزدیگر دل توی دلش نبود که برایم در مورد  لوله های بالا رونده و قطع دستی شیرفلکه افاضات کند.
گفتم: نمی توانم.
گفت: فردا برویم چطور است؟
گفتم: فردا هم نه!
گفت: پس یک روزی که خودت بگویی.
گفتم: متاسفم؛ من فقط می خواهم زودتر این ماجرا را تمامش کنیم. به نظر من زود بهتر از دیر.
ناراحت شد.
خیلی کار دارم نمی توانم وقتم را تلف کنم. یک ایده هایی دارم. می خواهم دو دستگاه تایپ دیگر هم بخرم و ببرم قزوین فکر می کنم آنجا بشود یک دفتر بزرگ با قیمت مناسب اجاره کرد و هردوجا را با هم اداره کرد. یک مقداری پس انداز کرده ام اما خیلی زیاد نیست تازه می خواهم دستگاه کپی هم بگیرم. آه اگر یک نفر یک سرویس طلای دیگر به من هدیه می داد چه خوب بود.#سیصد35
چهارشنبه 12 مرداد ماه 73
اووووه نه به آن شوری شور نه به این بی نمکی، نه به آن وقتی که خجالت می کشیدم جلوی نیک رفتار نهارم را بخورم. نه به حالا که منتظرم او بیاید و ببیند که من نهارم را بی ترس و وحشت از او می خورم و از خوردن  در حضور او وحشت ندارم.
...هیییییش  آخرش این قدر دیر آمد که از گرسنگی یک قاشق یک قاشق تمامش کردم. اما قسم می خورم این قاشق آخر را بگذارم وقتی او آمد توی شرکت جلوی چشم خودش بگذارم توی دهنم، نباید فکرکند من از نهار خوردن در حضور او وحشت دارم یا خجالت می کشم یا اصلا آن قدر وضع مالی ام خراب است که یک وعده غذایی را برای خودم حذف کرده ام.
حاشیه : ساعت 3 بعد از ظهر است و همچنان یک قاشق غذا توی بشقابم نگه داشته ام و چشم به در دوخته ام که نیک رفتار  کی بیاید و بعد من این قاشق را بروم بالا. اینطور خویشتن دار هستم من.
 ( یعنی در واقع وقتی او هست دوست ندارم در ظرف نهارم را باز کنم. دست پخت ناجور و شلخته پلخته من طوری است که اگر هوس کند بیاید یک سرو گوشی آب بدهد از خجالت آب می شوم. غذای او را مامانش درست می کند. خوش آب و رنگ، زعفران زده با مفصلات سالاد و ترشی و دوغ و ... غذای من دست پخت خودم است، شفته و وارفته یا نپخته و جا نیفتاده. ( من هم دلم مامان می خواهد خوب)  اوایل دوست داشت که با هم غذا بخوریم اما دو روز اول که من دیدم وضع ظرف غذای من چطور است و ظرف غذای او چطور پشیمان شدم. (شرایط من عیناً شبیه الیورتویست است و شرایط او عیناً دارسی اشراف زاده را می ماند در غرور و تعصب.) این شد که هی  بهانه آوردم گرسنه نیستم یا ساعت غذایم با او فرق می کند.
البته از حق نگذریم مهجبین خانم خیلی اصرار می کند که برایم نهار بدهد اما من دلم نمی خواهد. یعنی بعضی وقتها می دهد اما نه همیشه. برای این که آنها همیشه در حال پرهیز هستند و بیشتر غذای حاضری و ساده می خورند. نمی خواهم بخاطر من توی زحمت بیفتند. گاهی که می روم قزوین مامان برای یک ماهم غذا می دهد بیاورم. مدام نگران خورد و خوراک من است می گوید: غذای خوب آدم را خوشگل می کند. من اما، غذای یک ماهم را یک هفته ای می خورم و بقیه ماه را ریاضت کشانه سپری می کنم.
... آه آن قدر نیامد که یک قاشق آخر توی ظرف خشک شد. می ریزمش توی سطل آشغال آشپزخانه تا بفهمد حتی می توانم از یک قاشق آخر بگذرم. اینطور چشم و دل سیر هستم من.#سیصد36
https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 17 مرداد ماه 73
در حال تایپ پایان نامه ای هستم در خصوص اختلال دوقطبی. پوووووف هر چیزی که می خوانم در خودم تشخیص می دهم.  احساس شیدایی و شیفتگی، تحریک پذیری مفرط، صحبت کردن بی وقفه، حواس پرتی، پریدن از موضوعی به موضوع دیگر، احساس نشاط شدید همراه با احساس خود بزرگ بینی، قضاوت ضعیف، ولخرجی یا خساست، رفتارهای اغواگرانه، مداخله جویانه، پرخاشگرانه. این بیماری روانی بین هنرمندان و نویسندگان بیشتر دیده می شه و گاهی در هنگام شیدایی باعث خلق آثار منحصر به فرد هنری و ادبی می شوند. #سیصد37
https://telegram.me/noone_ezafe
چهارشنبه 19مرداد ماه 73
منشی آقای مدیر بودن و توی یک شرکت با او تنها بودن خیلی ممکن است عواقب ناجوری داشته باشد. صبح که می آمدم دعایی که مامان همراهم کرده بود را توی سوتینم گذاشتم "نادعلیا..."
خدایا خودت کاری کن که من عین عجوزه ها به نظر بیایم تا زمانی که مرد مورد علاقه ام را پیدا کنم بعد به قدرت خودت کاری کن عین حوری پری ها به چشمش بیایم. خدایا لطفاً برعکسش نکن. معمولا تخصص تو در مورد من در برعکس کردن آرزوهایم است. خدایا می ترسم  فکر کنم تو خدای وارونه کار باشی. من برعکسش را بخواهم بعد تو لجت بگیرد بخواهی همان را انجام دهی.
خدایا من از دست تو چه کنم؟  تکلیف من را با خودت روشن کن؟#سیصد38
https://telegram.me/noone_ezafe
چهارشنبه 26 مرداد ماه 73
یک همکار موقت بیرون از شرکتی داریم به اسم کریم پور که گاهی می آید و می رود و کارهای بیرون شرکت را برایمان انجام می دهد. از این کریم پور با این صورت سبزه و چشمان درشت و تیپ و قیافه ای که مثل هنرپیشه های هندی برای خودش می سازد بدم می آید، خیلی هم بدم می آید. اصلا وقتی که او توی شرکت است احساس آرامش نمی کنم بخصوص وقتی آقای نیک رفتار نباشد، حسابی من را می ترساند. تمام مدت مجبور هستم قیافه بگیرم و اخم کنم و جواب سوال هایش را سربالا بدهم.
کفشش از این مدل کفشهای پاشنه بلند مردانه است، پشتش را می خواباند و خرت و خرت و ترق ترق و یه کَتی توی شرکت راه می رود و گاهی می آید و سوالات بی ربط می پرسد.
ایییییی الان آمد گفت: خانم چایی می خورید براتون بریزم.
خیر ممنونم.
آخیشششش خیالم راحت شد کریم پور رفت. کله گنده های کارخانه اصفهان آمدند. آمده اند تا به کارهای شرکت تهرانشان رسیدگی کنند. چند تا مهندس الکی هستند( چون مدام به هم مهندس مهندس می گویند) خود آقای نیک رفتار و پسر باجناق آقای حیدرزاده رییس بزرگ کارخانه اصفهان. دارند سفارش کارهایی را می دهند. من خودم را مشغول کرده ام و دارم طرح های فرفورژه ای برای نرده های پله و در و پنجره می زنم. اصلا نگاهشان نمی کنم. می فهمم که پسر باجناق آقای حیدر زاده ایستاده است دم در اطاق من و  رفته است توی کوک من و هی می رود و می آید. لابد به نظرش منشی عجیبی می آیم. بی خیال، بی ادب، ازخودراضی .
آقای نیک رفتار رفت برایشان چای بریزد. فکر می کنم خواهر زاده حیدرزاده فکر می کند؛  چرا وقتی این دختره  هست نیک رفتار باید چای بریزد. ولی من و نیک رفتار با هم قرارداد نانبشته، ناگفته ای بسته ایم. من چای بریز نیستم. وقتی من خودم را مشغول نشان می دهم یعنی که زیاد روی من حساب نکند.
پسرباجناق رییس بزرگ آخرش تحمل نکرد و آمد تو با من سلام و علیک کرد. خیلی جدی سلام کردم و دوباره مشغول کارخودم شدم. از یک دختر نجیب و سربه زیر بیش از این انتظار نمی رود. #سیصد39

https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 27 مرداد ماه73
دیروز با پسر باجناق حیدرزاده صحبت کردم. آمد توی اطاق من و طرح هایی که کشیده بودم را دید. خیلی خوشش آمده بود.
گفت: دانشجوی هنر هستید؟
گفتم: نه، قبلا مدرسه هنر و ادبیات نقاشی هم می خوانده ام.
با هم حرف زدیم. در مورد همه چیز، این که قبلاً کجا کار می کرده ام و الان چه رشته ای می خوانم. اسمش امیر است، بدقیافه، زمخت، خوش لباس، بی کلاس، مجرد، فارغ التحصیل مهندسی معدن، هیز راستی ماغش خیلی بزرگ است.
خیلی برایش جالب بود که قبلا در یکی از معتبرترین شرکت های معماری تهران کار می کرده ام. کاملا آقای شکم گنده را می شناخت، گفت: چند سال پیش در یک پروژه معماری با آنها همکاری کرده ایم و برایشان در و پنجره های تزیینی ساخته ایم.
 خیلی بی رودربایستی از علت بیرون آمدنم از شرکت پرسید.
خیلی با شوخی گفتم: بیرونم کرده اند.
خیلی بی رودربایستی از علت دیگر همکاری نکردنشان با شرکت آقای شکم گنده پرسیدم.
خیلی صادقانه گفت: آنقدر بازاررقابت بی رحم و فعال است که نمی توانیم دیگر آن شرکت را جذب کنیم.
کمی به هم نگاه کردیم و خیره شدیم و لبخند زدیم. آنقدرها هم بدقیافه نیست، یعنی قیافه اش خیلی مردانه و زمخت است.
........ یک ساعت بعد
آقای نیک رفتار برایم یک دفترچه با کاغذهای شطرنجی بزرگ آ چهار آورد و گفت: طرح هایتان را این جا بکشید.
فکر کنم بِچه باجناق به او زنگ زده و سفارش کرده.#سیصد40
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 29 مردادماه 73
دارم به قدرت تلقین به نفس و درون ناخودآگاه فکر می کنم. منِ بزرگتر، منِ برتر،
" من هر روز در هرزمینه ای و به هر صورتی بهتر و بهتر می شوم"
آه............. دلم برای مامان بابا تنگ شده، نگرانشان هستم، دلم نمی خواهد در نبود من بلایی سرشان بیاید. می ترسم مواظب خودشان نباشند.
دیروز از صبح تا شب خانه استاد اخوت بودم. کلی غذای خوشمزه خوردم. زرشک پلو با مرغ، خورشت قیمه بادمجان، سوپ جو، سالاد زیاد، ماست و خیار، یک مهمانی دورهمی با دوستان هنرمند قدیمی استاد اخوت و یکی دوتا از بچه هایشان، آرتور هم بود. برای اولین بار با یک مرد( آرتور) رقص دونفره کردم البته نه خیلی بغل تو بغل مدل تانگویی، فقط هی  دستم را  می گرفت و هی می چرخاند و هی پیچ و تاب می داد، یک جور رقص دونفره ارمنی، فیل و فنجان در کنار هم، کلی خندیدیم، اولش خجالت می کشیدم، اما وقتی دیدم با آن حساسیت معلم وار سعی می کند به من رقصیدن یاد بدهد خجالتم ریخت.  روی هم رفته چون مرد آزادی است، در کنارش بودن اصلا احساس نگرانی ندارد حس اعتماد می دهد. نگاه هیز و فکر حریصی ندارد. خیلی راحت همه احساسش را به زبان می آورد. موقع رقصیدن، مدام پایش را لگد می کردم. ولی او  از این حس که چیزی را به من یاد می دهد لذت می برد. شاید حتی بغل مرا درک نمی کرد، اندام مرا نمی فهمید. از موسیقی و رقص لذت می برد. از مهجبین خانم شنیدم یک دوست دختر ارمنی چاق و چله و خیلی قد بلندی هم دارد، مثل خودش که یک میلیون سال است با هم نامزد کرده اند اما هنوز برای ازدواج قطعی شرایطشان جور نشده، اول می خواهند هفت هشت ده تا بچه داشته باشند بعد ازدواج کنند. خدا هم مثل استاد و مهجبین خانم هنوز بهشان بچه نداده.
 آرتور آخرش هم دزدکی به من یک قلپ شراب داد، تلخ و گس بود ولی خوش بو، مدام منتظر بودم شروع کنم به بدمستی، خندید و گفت: خیالت راحت باشد این یک قلپ همانجا توی گلویت بخار شده و زده بالا، آن قدری به تو ندادم که به ناموس من به چشم خریدار نگاه کنی.  #سیصد41
https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 3 شهریور 1373
دوازده و نیم غذایم را می خورم چه نیک رفتار بیاید چه نیاید.
....بعدازظهر
نیک رفتار دارد از دست من عصبانی می شود. اخمهایش توی هم است، لابد با خودش فکر می کند؛ "حالا که کارها را یاد گرفته می خواهد برود. حتماً دلش می خواسته بلایی که سرمنشی قبلی اش آورده سرمن هم بیاورد و سرم را بکوبد به سقف اتاق،  نیک رفتار یکی از اقوام دور میتراست و کار کردن در این شرکت را میترا به من پیشنهاد داد، میترا خودش به من گفت، نیک رفتار قبلا چه جوری منشی قبلی اش را بیرون کرده و آن قدر به آن بیچاره خرده فرمایش های سطح پایین داشته که او هم فرار را برقرار ترجیح داده. به هرحال به او گفتم از اول مهر دیگر سرکار نمی آیم، کلی دلخور شد و غر زد.
با خنده گفتمش:
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از وطنم
دل که از عالم علوی است یقین می دانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
دستش را زد زیر چانه و با دلخوری به من نگاه کرد و گفت: پس لطفا یک هفته قبل از آنکه بروید به من خبر بدهید.
از اول هم می خواستم به صورت موقت و فقط سه چهار ماهه اینجا کار کنم. ساعت کاری اینجا خیلی زیاد است و من واقعاً از اول مهر نمی توانم دیگر اینجا کار کنم.#سیصد42
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 5 شهریور ماه 1373
دیروزبعد ازظهر بعد مدتها چه کسی را دیده باشم خوب است؟ باور کردنی نبود. با مارال و شایسته رفته بودیم ولگردی، از خیابان ولیعصر می رفتیم پایین به طرف جمهوری، همین که از جلوی مغازه های بزرگ لباس زیرفروشی مردانه و زنانه و جهیزیه عروس رد می شدیم. در حال غش و ضعف و خنده و شوخی، یکهو چشمم افتاد توی یکی از مغازه ها، خودش بود، خودِ خودش بود، شهریار
بود. از دم مغازه رد شده بودیم و فقط یک لحظه نگاهم به داخل افتاده بود و او را دیده بودم، آشنا به نظرم آمد، باورم نمی شد که او باشد. عقب عقب برگشتم و نگاه کردم ایستاده بود و با یکی از مشتری هایش گپ می زد، چقدر بزرگ شده بود، چه سبیل کلفت، چه خوش قیافه، چه خوش اخلاق، چه قد بلند و خوش هیکل، می خندید و به نظر شاد می آمد. یک لحظه شاید متوجه شد که یک نفر از بیرون مغازه دارد نگاهش می کند. یک لحظه فقط یک لحظه چشمش به من افتاد، اما من سریع رد شدم. آه یاد سرخپوست بازی به خیر. الان شاید می توانستم زن این آدم باشم. توی خانه منتظر که او بیاید. شاید تا به حال برایش یک پسر هم به دنیا آورده بودم. یک خانه بزرگ حیاط دار داشتیم. با پنجره های بزرگ رو به حیاط با باغچه و گلدان های گل یاس. حتماً اصرار کرده بودم چند سال پیش برایم یک نهال شاتوت هم گوشه حیاط کاشته بود. چند باری هم شاید گوشه حیاط زیر درخت شاتوت در پناه شاخ و برگ پنهان از چشم همسایه همدیگر را بوسیده باشیم. بعد دستم را گرفته باشد و کشیده باشد که برویم توی خانه تا درهم تنیدنمان دور از چشم اغیار باشد.
..... آه چه خاطرات خوبی در من زنده شد با دیدن شهریار. شهریار درخت شاتوت من است که مردی شده برای خودش.
دیشب با مارال و شایسته رفته بودیم ولگردی، هیچ کدام هم حاضر نبودیم دست به جیب شویم و بقیه را مهمان کنیم. توی خیابان جمهوری از نزدیک یک تالار رد می شدیم، مجلس عروسی بود،  یکهو من و شایسته به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده هر دو به یک چیز فکر می کردیم. بعد دست مارال را گرفتیم و رفتیم توی مجلس عروسی با همان مانتو شلوار، فقط روسری هایمان را درآوردیم، یک گوشه نشستیم شیرینی و شربت و میوه مان را خوردیم و شاممان را زدیم و به عروس و داماد و خانواده های هر دو طرف هم تبریک گفتیم و آمدیم بیرون. خانواده عروس فکر می کردند، فامیل داماد هستیم. خانواده داماد فکر می کردند فامیل عروسیم، چقدر خوش گذشت، مارال حتی دلش می خواست بلند شود یک قری هم بدهد. به زور نشاندیمش و گفتیم: کمتر خودنمایی کند تا گندش در نیاید.#سیصد43
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 7 شهریور ماه 73
آقای حیدرزاده رییس الروسای شرکت امروز می آید، نیک رفتارهمین الان آمد به من گفت: لطفاً یک دستی به سرو گوش میزتان بکشید. یعنی چه؟ من و این کارها؟ من اگر بتوانم فقط سرمیز را پیدا می کنم کلی شاهکار کرده ام ولی پیدا کردن گوشش واقعاً از من بر نمی آیم. چرا من باید میزم را تمیز کنم؟ این یک وجب خاک را که من روی میز نریختم؟ چرا برای این شرکت یک نظافتچی نمی گیرند؟ کارخانه به این بزرگی خیلی کسر شان است به خدا. به هرحال آن قدر قیافه های بدو ناراحت گرفتم که نیک رفتار را کفری کردم و لابد پیش خودش فکر کرده واااای چه دختر بدادایی است، همان بهتر که برود.
چقدر پسر تمیزی است این نیک رفتارچقدر هم امروز بخاطر آمدن رییس الروسا خوش تیپ و تر و تمیز کرده . یک دختر دایی کذایی دارد که بعضی وقتها زنگ می زند. پشت تلفن با هم حسابی گرم می گیرند و خوش و بش می کنند. الان دارد جلوی چشمهای من زمین را جارو می زند. البته اتاق من را که نه، راهرو و اتاق خودش را و من هم دارم با لبخند نگاهش می کنم که تشویق شود.
وای دیگر دارد کلافه ام می کند دوباره آمده توی اتاق من و باز هم لب و لوچه اش آویزان است. غلط کرده من همین نیم ساعت پیش زیر پایم را که آن همه آشغال پاشغال ریخته بودم جمع کردم به انضمام قسمتی از آن طرفِ کف اتاق، روی میز را هم که به اجبار خودش یک نظم و ترتیبی دادم.  الان رفته است و دارد کولر را درست می کند. به من گفت: اگر آقای حیدرزاده آمد زحمت بکشید و یک چای جلویشان بگذارید.
.... بلاخره آقای حیدرزاده آمد یک مرد گنده 6 تیغه که گشاد گشاد راه می رود و کت و شلوار طوسی راه راه پوشیده. موهای جوگندمی دارد و دستهای تپل، امیر، بچه باجناق هم همراه حیدرزاده آمد. وقتی به من سلام می داد خندید و حتی چشمکی هم زد.  (ببخشید؟)  شاید اشتباه می کنم و مدل ارتباط دوستانه اش اینطوری است.به هرحال من رفتم توی آشپزخانه که چای بریزم اما نمی توانستم فنجان های مهمان را پیدا کنم و آن قدر سرو صدا راه انداختم که آخرش امیر خودش آمد و چای ریخت به من هم کلی خندید. چقدر خوش خنده است. من خیلی آرام بهش گفتم: قول بدید به آقای نیک رفتاربگید من چایی ریختم. اگه بفهمه من چای نریختم من رو اخراج می کنه. ( او که نمی داند من خودم قرار است از اول مهر دیگر نیایم کلاس مدیریت نیک رفتار را بردم بالا)
او هم سرش را تکان داد و گفت: باشه قول می دم. برای تو هم چایی بریزم؟
(تو!) خیلی یه هو صمیمی شده بود.
با شیطنت گفتم: بله اشکالی نداره می خورم، کم رنگ لطفا.
زد زیر خنده و گفت: چشم همین الان، بعد پرسید: راستی،  بازم طراحی کردی؟
با لبخند گفتم: بله یه تعدادی هر وقت خواستید بیایید ببینید.
خیلی مضحک بود، انگار لابه لای حرفهایی که با زبان و دهان به همدیگر می گفتیم، چیزهایی هم با نگاه و لبخند در جریان بود. یک فنجان چای ریخت بعد به من نگاه کرد و لبخند زد. همانطور که تکیه داده بودم به کابینت آشپزخانه با لبخند جوابش را دادم بعد سرش را تکان داد و خندید و یک چای دیگر ریخت، دوباره نگاهم کرد،لبخند زد (چه ات شده تو!)، لبخند زدم،  می خواستم برگردم توی اتاق با خنده گفت: صبرکن، تا من برای تو هم چای میریزم یک  قنددان پیدا کن. گشتم و قنددان خوشگل را پیدا کردم و توی سینی گذاشتم سرم را که بالا گرفتم دیدم به من نگاه می کند و لبخند می زند. یک فنجان چای را از توی سینی برداشت و با احترام به من تعارف کرد. سعی کردم به در و دیوار نگاه کنم، زد زیر خنده. خوب من هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم (چه امان شده بود؟) هر دو زدیم زیر خنده، همانطور که می خندید با شیطنت گفت: هیس، بعداً  کلی شیطونی می کنیم و دوباره چشمک زد.
( شیطونی می کنیم؟ وا!) واقعاً که، معلومه حتی بچه باجناق هم فامیل نمی شه خدا به خیر کند لابد می خواهد بلایی سر رییس الروسا بیاورد.
امروز توی شرکت ناهار سفارش دادند و من هم با خوشحالی لقمه نان و پنیرم را چپاندم توی کیفم . چلو کباب برگ و کوبیده و کلی تشریفات. اولش نمی خواستم بروم توی اتاق آنها غذا بخورم اما امیر آمد و اصرار کرد که بروم پیششان، رفتم.
نیک رفتار همانجا اعلام کرد که من تا آخر شهریور بیشتر پیششان نمی مانم. امیر یکه خورد و با تعجب نگاهم کرد. لبخند زدم و نگاهش کردم. خوب جواب لبخند را بده دیگه ناقلا!  #سیصد44
شنبه 12 شهریور ماه 73
سردرد دارم، دیشب خانه مارال اینها بودم، زیرزمینشان آن قدر گرم بود که کلافه ام کرد. باز صد رحمت به زیرزمین خودم. بیچاره استاد همه امکانات رابرایم فراهم کرده. امروز بچه ها را شام دعوت کردم. 545 تومان پیاده شدم کباب خریدیم با نوشابه و ماست،  باز جای شکرش باقی است، 1000 تومن برای این کار کنار گذاشته بودم، معلوم است هنوز دنیا به آخر نرسیده.
خسته هستم امروز امیر زنگ زده بود شرکت، نیک رفتار نبود. خیلی ناجور پشت تلفن با من حرف می زد انگار دو بار به او خندیده ام حق دارد که با من لاس بزند.
هی می گفت: هوووم، چطوری؟ برنامه امروزت چیه؟ من چند روزی تهرانم اگه بخوای با هم باشیم، سینما، تاتر، مهمونی، پارتی،
فکر می کنم ته دلش بود که اسم خونه مجردی را هم بیاورد ولی نگهش داشت توی دهنش تا مزه دهن من را بفهمد.
نگفتم می خواهم بروم خانه، تحقیقی در مورد مگس تسه تسه دارم که باید تایپش بکنم.
گفتم: مادرم ختم انعام گرفته باید زودتر برگردم خانه مان.
گفت: شوخی نکن، حال و حوصله ختم انعام رفتن را داری؟
گفتم: به، مگه می شه نداشته باشم؟  مامانم رو چای ریختن من برای مهمونها حساب باز کرده.
زد زیر خنده و گفت: ای شیطون! چیکار کنیم پس؟ دلم می خواد ببینمت. ( هه هه حتماً منم همینطور ولی آن دنیا)
گفتم: منم دلم می خواد شما رو ببینم ولی شرمنده کار دل بخواهی نیست، کار شرع و دین و احکام الاهیه، من ختم انعام رو با هیچ تفریح زمینی عوض نمی کنم.
کلی اصرار کرد، قبول نکردم. خدایا با این شدت پاکدامنی من را به عنوان یک تارک دنیا در معبد خودت جای بده. #سیصد45
https://telegram.me/noone_ezafe
یک شنبه 13 شهریور ماه 73
امروز در شرکت " نان و خیار" خوردم به جای" نان و شراب"
چند روز دیگر جواب کنکور دانشگاه آزاد را می دهند. خستمه. باز باید تایپ کنم، آخر هفته می رم قزوین پیش مامان اینها. #سیصد46
https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 15 شهریور ماه 73
چه خاطره هایی که امروز زنده نشد با دیدن شهریار. امروز ساعت 5 بعدازظهر عینک آفتابی به چشم رفتم ولی عصر سراغ شهریار. ساعت 5 نبود، برگشتم پارک شهر و مدتی نشستم و یاد آدمهای قدیم این پارک را زنده کردم و دوباره ساعت 5 و نیم رفتم فروشگاهش باز شده بود. همانطور با عینک رفتم تو، خیلی بی خیال نشسته بود پشت پیشخوان و روزنامه ای می خواند. رفتم سراغ ردیف عطر و اسپری ها و لوازم آرایشی فروشنده گفت: بفرمایید چی بدم خدمتتون؟ ... محلش ندادم  یه کمی آن طرف تر زیرپوشهای زنانه و سوتین و شورتها رنگ در رنگ کنار هم چیده شده بود آن طرف هم فروشنده خودش را داشت هر دو دختر، سانتی مانتال و آرایش کرده بودند. (خدارا شکر شهریاردر چه ناز و نعمتی به سر می برد.)
با آن عینک آفتابی و رفتار مرموز انگار کن آمده ام شورتی چیزی بدزدم. خودم خنده ام گرفته بود. برگشتم رفتم سراغ شهریار. سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. خیلی جدی و آرام گفتم: من دختر رییس قبیله سرخپوست ها هستم. آمده ام با هم چپق دوستی بکشیم.
اولش با تعجب نگاهم کرد و بعد ناگهان زد زیر خنده. بلند شد، عینکم را برداشتم. اصلا نمی دانستیم باید به هم چه بگوییم فقط به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم. فروشنده ها با تعجب نگاهمان می کردند. مثل دو دوست قدیمی که بعد سال ها همدیگر را دیده باشند سراغ خاطرات گمشده مان را پیش هم گرفتیم. کلی حال واحوال کردیم. حال مامان را پرسید. حال سیاوش را از بابا پرسید. منیژه شیطان را سراغ گرفت. تهمینه را که ازدواج کرده است یا نه؟ من از او پرسیدم؛ بعد از رفتن ما و آقای آلپاچینو او هم دیگر قید کلاس طراحی را زده، ادامه تحصیل نداده است. با شرمندگی گفت: دیپلم ردی و خنده اش گرفت. گفت: مثل تو درس خوان نبوده ام. (خدارا شکر یک نفر هست که فکر کند من درس خوان بوده ام). خواهر بزرگش ازدواج نکرده و خواهر کوچک بلاخره رفته خانه بخت. این فروشگاه خودش است. برادرهای دیگرش کمی بالاتر و کمی پایین تر از او فروشگاه های خودشان را دارند.
اصرار کرد با هم برویم بستنی چیزی بخوریم. نمی خواستم، همانجا کنار او پشت پیشخوان نشستم به حرف زدن. حلقه طلای نگین دار قابل رویتی دستش بود. رد نگاهم را گرفت و خیلی با تامل گفت: یه پسر هم دارم.
با شگفتی و هیجان نگاهش کردم و گفتم: وای چه جالب! چقدر زود؟ چه عالی!
با لبخند گفت: دو سالشه.
نگاهش کردم و و گفتم: حتماً خیلی خوشگله.
سرش را تکان داد و گفت: شبیه مامانشه، آره خوشگله.
از مامان پرسید، دلش برای مامان تنگ شده بود. گفت: عاشق مامانت بودم، در آن اوضاع بی پدر و مادری به او می چسبیدم تا نداشتن مادر را جبران کنم. حتی گفت بخاطر او دنبال کار سیاوش می رفتم. حتی لو داد یکباردر آن دوران سخت ناامیدی و غم نبودن سیاوش وقتی ازدفتر صلیب سرخ بر می گشتند مامان او را بغل کرده و گریه کرده که با هم گریه کرده اند که حتی سرش را بوسیده و گفته که به اندازه سیاوش دوستش دارد. حتی لو داد که با مامان تا مدتها تلفنی ارتباط داشته. آه مامان بلاگرفته من، چه ناقلایی است، چشم همه مان روشن. حتی لو داد که مامان او را از ازدواج با من منصرف کرد. گفت؛ گفته: تو برایم زن زندگی نمی شوی، تو جنگجو هستی، تو آزارم می دهی. گفت؛ مامانت می گفت، تحمل سیاه بخت شدن هیچ کدامتان را ندارد ولی برای من بیشتر نگران بود. وای خدای من چقدر حرف می زد! چه زبانی باز کرده بود. من آرام و کم حرف با علاقه گوش می دادم و او می گفت و می گفت. با صدای آرام حرف می زدیم و بلند می خندیدیم فروشنده ها گاهی کنجکاو می شدند. مشتری های می آمدند و می رفتند. اوتند تند پولها را حساب می کرد و بی توجه توی صندوق می انداخت.
 و آخرش داستان پناهگاه پیش آمد. سکوت کرد، سکوت کردیم، فرار کردیم از خیره شدن به هم.
آه شهریار عزیزم آن لکه های شاتوت روی پیراهن سفیدت ، خون من بود، خون دخترانگی روح شیدای من در التهاب بلوغ در اولین اشتیاقم برای لمس شدن، این را دیگر مطمئن هستم مامان به تو نگفته. قرار بعدی نگذاشتیم شماره تلفنش را داد که با او در تماس باشم. شماره تلفنم را ندادم. این جور دیدارها برای بار دوم و سوم که اتفاق بیفتد رنگ و بوی دیگری پیدا می کند. دلم نمی خواهد آرامشش را بهم بزنم. #سیصد47
https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 21 شهریور ماه 73
شنبه نرفتم شرکت یعنی به جای این که جمعه از قزوین برگردم، شنبه برگشتم. نمی توانستم دل از مامان و بابا بکنم. همه بخاطر من آمده بودند خانه مامان اینها و کلی مهمان بازی بود. دو دستگاه تایپ برادر گرفته بودم که بردم قزوین با چه مکافاتی، کیفیتشان از مال خودم بهتر است. بابا می تواند قزوین را برایم ساپورت کند. الان که دیگرمشغولیت دیگری ندارد می تواند همین کار را اداره کند. بابا جوانی هایش یک تایپیست حرفه ای بوده دقیقاً به شیوه ای که من دارم در تهران روزگار می گذراندم او هم به همین روش کار می کرده. درخواست وام کرده ام، تا 500 هزار تومان با اعتبار سودابه می توانم از بانک ملی  وام بگیرم. باید بشود که در قزوین یک دفتر خدمات تایپ و تکثیر بزنم، آنجا یک دانشگاه بین المللی دارد و دانشگاه آزادش بدک نیست. خدمات دانشجویی و حتی اداری و خیلی چیزهای دیگر که این روزها باید حتماً تایپ شده باشد را می توانیم به دفتر خودمان جذب کنیم.
وام را که بگیرم دفتر را می زنیم. دستگاه های تایپ برای بابا خیلی جالب بود با هم نشستیم کلی با دستگاه ها ور رفتیم. سرعت بابا خیلی خوب است. شک ندارم از همین فردا یک اطاق خانه را تبدیل می کند به دفتر کار.
خلاصه شنبه نرفتم شرکت و آقای نیک رفتار خیلی ناراحت شده بود که چرا بدون هماهنگی او غیبت داشته ام؟
 ظاهراً شنبه امیر هم آمده بوده شرکت و کلی سراغ من را گرفته. اووووه چقدر جذاب.
امروز بعدازظهر با بچه ها رفتیم سینما روز فرشته به کارگردانی افخمی و بازیگری انتظامی و عبدی، سرگرم کننده بود.#سیصد48

https://telegram.me/noone_ezafe
شهریورماه73
وجودم لبریز از نفرت است. از دست خودم ناراحتم، خودم را نمی شناسم. آدمها را نمی شناسم. دنبال چه هستم؟ چه می خواهم؟ نمی دانم.  تا همین چند سال پیش تا همین چند ماه پیش بود که می خواستم دیگر دختر نباشم. فکر می کردم می شود از توی خیابان کسی را کشید آورد توی خانه تا ترتیبم را بدهد.  اما امروز فهمیدم این طور نیست. به همین راحتی ها نمی شود. با وجود آن که هنوز دخترانگی برایم بخش حماقت بار و زائد هستی زنانه به شمار می آید. اما معلومم شد که نمی توانم. اصلا از اولش هم نمی توانستم. بی گمان با هامون هم نمی شده. همیشه فکر می کردم این تقدیر الهی بوده که هامون در زمان مناسب از سر راه من کناررفته، برای این که همانجا توی ماشین هم حس می کردم که با این مرد نمی شود. نمی توانستم که با او باشم و فکر می کردم شاید باید که با میم بشود. اما با میم هم نشد. امروز و حالا فهمیدم شاید با کس دیگر هم نمی شود. به این آسانی ها نمی شود. به همین راحتی ها نیست.  از خشم لبریز هستم. از خودم خشمم می آید. کاش می شد پوستم را بکنم. پوستم را بکنم و بیاندازم دور تا پوست دیگری در بیاورم. امروز در شرکت تنها بودم، نشسته بودم و طراحی هایم را می کشیدم یک وقت دیدم امیر وسط اطاق است. آقای نیک رفتار نبود و نه حتی فرد دیگری. قلبم ریخت، از ترس، از وحشت تنهایی با او که به نظرم می آمد نوع نگاهش جور دیگری است. سلام واحوال پرسی کردیم. برایم چای آورده بود.
 من آن قدر غرق کشیدن و نوشتن بودم که آمدنش را نفهمیده بودم. چای را آورد با خنده روی میز من گذاشت و کنار من نشست و گفت: باید جای سعید و تو را با هم عوض کنیم. تو بیشتر حال و هوای ریاست داری. خندیدم. اما هنوز می ترسیدم قلبم به شدت می تپید، برای آن که خطی به مسیر صحبت داده باشم طراحی ها را در آوردم و نشانش دادم. دهنم خشک شده بود، طراحی ها را نشان می دادم و سعی می کردم آرام آرام فاصله ام را از او بیشتر کنم و خیلی نامحسوس صندلی را عقب بکشم. زمان گذشته بود چای گرم، نیم گرم شده بود. بلاخره دستش را گذاشت روی دستم. نگاهش کردم، درهمان لحظه، همان ثانیه، همان زمان دوباره افتادم روی همان گره کور همیشگی سالهای نوجوانی و جوانی ام، آیا می شود این گره را با دندان باز کرد؟ با خودم فکر کردم، شاید بشود، با این مرد شاید بشود دیگر نداشتش. به من خندید، من اما خواب زده بودم، خنده ام نمی آمد. دستم را گرفت و با صندلی چرخدار جلو کشید و خیلی بی مقدمه بغلم کرد و بوسید. چون به او خندیده بودم؟ چون با هم شوخی کرده بودیم؟ چون نگاهش کرده بودم؟ اینها همه برایش معنای بله را می داد؟ ذهنم روی نداشتن دور می زد، روحم روی گره ای در گذشته و حال و آینده قفل شده بود. داشتم می گشتم ببینم کی ناخودآگاه میان صحبتهایم به او گفته ام:  " بله می شود که با هم باشیم"
نمی دانستم دارد چه اتفاقی می افتد دستم خورد چای نیم گرم ریخت روی میز و سرازیر شد روی پایمان. ولرم و نه گرم،  چند ثانیه عمرم به این حالت گذشته بود؟ نمی دانم. از خواب بیدار شدم. ناگهان انگار پرت شده باشم به حال، به این اتاق، به این آدم که دوستش نداشتم و این اندازه به من نزدیک شده بود. بوی دهنش، بوی تنش، لمس لبها و صورتش روی صورتم، منزجر کننده بود. ناگهان انگار صندلی را از زیرپایم کشیده باشند. در هوا معلق شده بودم. گره سفت شده بود. هوا نبود، نفس نبود، زندگی داشت تمام می شد با شدت سرم را تکان دادم و تقلا کردم و با انزجار خودم را عقب کشیدم و از او جدا شدم.
بعدش دیگر انگار فیلم را روی دور تند گذاشته باشند. به سرعت کیفم را برداشتم، بند کیف را محکم دور دستم پیچیدم و با حرص تمام کیف را توی صورتش زدم، عصبانی بودم، حتی یک کلمه هم نگفتم؛ از شرکت بیرون زدم. یک وقت دیدم توی بلوار کشاورز هستم، چطور از اینجا سردرآورده بودم؟ اشک می ریختم و با صدای بلند گریه می کردم، مسخره است، آدم ها لابد با خودشان فکر می کردند یک دختر دیدیم در بلوار کشاورز که برای خودش می رفت و بلند بلند گریه می کرد. شاید فکر کنند " لابد محبوبش او را ترک کرده است". کسی نخواهد بود برایشان بگوید: محبوب از دست نداده. تازه فهمیده که گم شده است.
دنبال خودم می گردم. میان دیروز و امروز و فردا سرگردان شده ام. من خودم را می خواهم. خودِ من کجاست؟#سیصد49

از یک شنبه 21 آذر ماه 72 تا آخر سال

یک شنبه 21 آذر ماه 72
با مامان در موردش صحبت کردم، این که یک نفر من را دوست دارد اما می گوید؛ باید مرا بشکند و دوباره از نو بکارد تا صاف شوم چون رفتارم آن طوری که دلش می خواهد نیست و این که می گوید، دیگر خاطره ننویس چون وارد جزییات می شوی و جزییاتی که می نویسی چندان دلچسب نیست.
مامان اولش عصبانی شد و گفت: وا! این چطور دوست داشتنیه؟ مگه از توی کوچه و زیرپل دختر جمع می کنه که اینطور حرف زده؟ غلط کرده هر کسی این حرف را زده. گه خورده اصلا گفته عاشق شده. مگه عاشق وارد این حرف ها می شه؟و بعد کمی فکر کرد و گفت: شاید هم می خواسته عصبانیت کنه؟ بعضی مردها ازاین که سربه سر دختری بذارن که دوستش دارن خوششون می آد.
گفتم: وا مگه دیوونه ان؟
با خنده  گفت: آره دیوونه ان، دلشون می خواد معشوق باهاشون کل کل کنه. دعوای الکی راه بیاندازه.
با تعجب به مامان نگاه کردم وگفتم: مامان؛ تو می دونی من دارم در مورد کی حرف می زنم؟
لبخند  تمسخر آمیزی زد و گفت: تو که به من هیچی نگفتی. ولی فکر نکن من کور و کرم و چیزی  نمی بینم و نمی شنوم.
با خجالت گفتم: اَه پس می دونی که زن هم داره؟
مامان شانه بالا انداخت و گفت: تهمینه به من گفت قبلش از تو خواستگاری کرده بوده و تو جواب رد بهش دادی.
وای تهمینه دهن لق، با ناراحتی گفتم: خوب باشه من گفتم نه، اون باید می رفت ازدواج می کرد؟
مامان اول لبهایش را سفت به هم فشار داد و بعد گفت: چون سنش بالا بوده نمی تونسته منتظر تو باشه تا هی ناز کنی، تو اگه واقعا می خواستیش قبل از این که ازدواج کنه می گفتی؛ آره. تو که هیچ وقت تکلیفت با خودت روشن نبوده. لابد حالا که عروسی کرده می بینه زنش اونی که می خواسته نیست . بعدهم نتونسته  با خودش کنار بیاد که تو رو فراموش کنه.
گفتم ولی خوشبختانه فکر کنم دیگه با خودش کنار بیاد.
مامان گفت: برای چی؟
گفتم: از دستش عصبانی شدم و زدم توی گوشش.
مامان با تعجب نگاهم کرد وگفت: وا! چرا؟ مگه ازت درخواست نامعقولی کرده بود؟
سرم را تکان دادم و گفتم: بله می خواست من رو ببوسه.
مامان سرش را عقب برد و دوباره به من نگاه کرد انگار دارد من را ورانداز می کند تا صحنه جرم را بازسازی  کند.
بعد گفت: به به دیگه بدتر شد!
حالا نوبت من بود که تعجب کنم و بگویم: برای چی می گی بدتر شد؟
شانه بالا انداخت گفت:  احمق جون برای چنین مردی، کتک خوردن از معشوق خودش یه جور معاشقه است. نمی دونم مردهای این دوران چه طوری هستند؟ اما مردهای دوره ما از زنهای سهل الوصول خیلی هم خوششون نمی آمد. یعنی می دونی؟ اگه مرد عاقلی باشه و تجربه داشته باشه، عجله ای هم نداشته باشه برای این که زودتر عروسی کنه،  در عین حال واقعاً عاشق باشه، می فهمه با یه دخترکم تجربه طرفه، نه یه زن فاحشه یا یه دختر آویزون، اینجور زنها زود خودشون رو در اختیار می ذارن، یک مستی و لذت آنی دارن و زود تموم می شن، اما زنی که عاشقش هستن ودوستش دارن همه اش توی ذهنشونه، از تو مخشون بیرون نمی آد. اینجور معشوق  باید جرعه جرعه نوشیده بشه. شاید در هر دیدار فقط یک جرعه، برای اینکه خاطره اش تا دیدار بعد باقی بمونه.
با تعجب به مامان نگاه می کنم و می گم: مامان تو خیلی بدجنسی، جداً برای دختر آخوند بودن زیادی هستی.
مامان می خندد و می گوید: اتفاقا چون دختر مامانم هستم این چیزها رو بلدم. آخوندها خودشون هفت خط روزگارن، ببین زناشون باید چی باشن که بتونن اونا رو جمعشون کنن و بعد در مورد جده ی خودشان که  سوگلی شاه بوده و میان آن  همه زن و دختر عقد کرده و صیغه ای توانسته تا لحظه مرگ عزیز دردانه شاه باشد حرف زد.
بدبختی ما این است که میان زنان فامیل مادری باید افتخارمان به این سوگلی باشد.
بوسیدمش؛ باز هم نصیحتم کرد و گفت: یه نصیحتی بهت می کنم آفرید جان، به حرف مامانت گوش بده، با این مردِ نباش، تو هم باهاش بازی کن اما هیچ وقت دم به تله چنین مردی نده، خودت رو در اختیارش نذار. اینجورمردها برای تو شوهر نمی شن.   به هر حال من هنوز فکر می کنم آقای میم جدا دیگر طرف من نمی آید. #سیصدیازده
سه شنبه 23 آذرماه 72
امروز برای کلاس بررسی نقوش کنفرانس داشتم. یک سفالینه از تپه گیان نهاوند در موزه آبگینه که نقش گیل گمش را دارد و من روی نقوشش کار کرده ام. داستانی هم در مورد گیل گمش گفتم برگرفته از ادبیات سومری. استاد و بچه ها خیلی خوششان آمد قرار شد در مورد ادبیات سومری جلسه دیگر سخنرانی داشته باشم. دیگراتفاق خاصی نیفتاد.
دلمشغولی:  دنبال کارهستم. #سیصددوازده
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 27 آذرماه 72
توی کتابخانه نشسته بودم و مشغول نوشتن مطالبی برای سخنرانی سه شنبه( وقتی سخنرانی داریم از کلاس های دیگر هم می توانند بیایند و سخنرانی ما را گوش بدهند وباید بتوانم خوب از پسش بر بیایم)  آقای دوست بابا  با یکی دو کتاب آمد و صاف نشست روبروی من، نگاهش کردم، سلام ندادم.
نگاهم کرد و به جای سلام دادن لبخند زد و گفت: براتون چند تا کتاب آوردم که می تونه بهتون کمک کنه.
خیلی سرسری نگاهی به جلد کتاب ها انداختم و گفتم: متشکرم.
دوباره مشغول نوت برداری خودم شدم و بدون آن که سرم را بالا کنم، گفتم: از کجا می دونید که من دارم در چه مورد تحقیق می کنم؟
خیلی راحت و بی رودربایستی گفت: همکلاسی هاتون گفتن، شما در مورد تپه گیان نهاوند کنفرانس داشتید من هم توجهم جلب
شد، من هم روی  تپه های نهاوند کار می کنم.
سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و گفتم: چه جالب.
دوباره لبخند زد، اخم کردم و سرم را انداختم پایین و گفتم:  همه دارن ما رو نگاه می کنن، شاید درست نباشه اینطوری
جلوی من بشینید.
گفت: کار بدی نمی کنیم. داریم کار تحقیقی انجام می دیم.
گفتم: پس بی زحمت کتاب بخونید، شما فقط دارید روبروتون رو نگاه می کنید.
گفت: منظورتون از روبرو اینه که دارم شما رو تماشا می کنم؟
گفتم: نه الزاماً به من، شاید به همشاگردی شیرازیمون که پشت من نشسته خیره شدید، ولی دارید همه رو نسبت به من دچار سوء تفاهم می کنید.
سرک کشید والهه را دید، این همان دخترشیرازی توی کلاس ماست که باهم خیلی صمیمی شده اند.
گفت: اِ الهه، من داشتم شما رو نگاه می کردم اصلا متوجهش نشدم.
بعد برای الهه سرتکان داد و سلام کرد.
مستاصل نگاهش کردم. باز هم به من نگاه کرد. بعد بلند شد و گفت: به هر حال می بخشید که مزاحمتون شدم. کتاب ها رو براتون می ذارم مطالعه کنید.
سرم را تکان دادم که یعنی باشه می خوانم. راه افتاد، رفت وقتی داشت از در کتابخانه خارج می شد دوباره برگشت و نگاه کرد. سرم را پایین انداختم. #سیصدسیزده
https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 30 آذرماه 72
ای گیلگمش سرگشته کجا می روی؟
حیاتی که درپی آنی نخواهی یافت
زیرا هنگامی که خدایان نوع بشر را آفریدند
مرگ را برای نوع بشر نگاه داشتند
و زندگی را در دستان خویش حفظ نمودند
تو ای گیلگمش شکمت را بیا پرکن
به شادی گذران روز و شب را
هر روز ضیافتی کن به شادی خواری
شراب را به خوش دلی بنوش
شب و روز برقص و بازی کن
بگذار جامه ات پاکیزه باشد
سرت را بشویند و تنت را در آب شستشو دهند
کودکی که دست تو را می گیرد عزیز دار
بگذار عروس تو از آغوشت لذت ببرد
 زیرا وظیفه نوع بشر جز این نیست
ای گیلگمش سرگشته کجا می روی؟
حیاتی که در پی آنی نخواهی یافت
سخنرانی خیلی خوبی داشتم. بچه های رشته باستان شناسی و مرمت هم آمده بودند. کلا من خوب حرف می زنم و چون دستپاچه نمی شوم و داستان پردازی می کنم و حرفهایم رنگ و بوی شوخی و جدی دارد همه خوششان می آید. در میان کسانی که آمده بودند. این افشینی که برایش نامه اشتباهی فرستاده بودیم. آن افشینی که باید نامه را برایش می فرستادیم و اشتباهی برای کسی دیگر فرستاده بودیم. آقای دوست بابا و خیلی از پسرهای باستان شناسی و مرمت هم بودند. فرح گفت: شنیده  پسرها فهمیده اند که نامه افشین را من نوشته ام، گفت احتمالا بچه های کلاس های داستان نویسی و پرواز اندیشه ها من را لو داده اند چون هرکسی نمی توانسته اهل نامه نگاری اینطوری باشد جز کسی که داستان نویسی دوست دارد و چون تو کاریکاتور هم می کشی معلوم است که به طنز هم علاقه داری. برای همین همه پسرهای باستان شناسی گله ای آمده اند که ببینند تو کی هستی و چطور حرف می زنی؟ و ممکن است خودت آن نامه را نوشته باشی یا نه؟
من اما خودم را نباختم خیلی خوب و صمیمی با  خوش اخلاقی و لبخند صحبت کردم و کاملاً مسلط بودم بخصوص روی قسمت های احساسی خیلی تاکید کردم، شعرها را خوب خواندم و سعی کردم موقع سخنرانی  فقط به چهره یک نفر خیره نشوم. استاد خیلی خوشش آمد و قرار شد همین فیگور، کار حرفه ای من باشد و در نقوش باستانی و آثار دیگر و فرهنگ های  دیگرکار کنم.
امروز تولدم است، بچه های خوابگاه بخاطر شب یلدا می خواهند بالماسکه راه بیاندازند. هرکی قراره خودش را شبیه کسی کند. من هنوز تصمیم نگرفته ام، اما فکر کنم دلم بخواهد خودم را شبیه تاج السلطنه دختر ناصرالدین شاه و خواهر مظفرالدین شاه، در بیاورم اوکه خودش یکی از طرفداران سرسخت مشروطه بود با میرزاده عشقی هم برو بیایی داشت. ضمن آن که به شدت مخالف اختلاف طبقاتی در دربار و مملکت و حکومت برادرش بود، تاج السلطنه یکی از  زنان ایرانی است که به نوشتن خاطرات علاقه داشته. یعنی قبل از من، به فکرش رسیده که باید خاطراتش را بنویسد و از کسی هم نترسد. #سیصدچهارده
https://telegram.me/noone_ezafe
چهارشنبه 1 دی ماه 72
مریم زنگ زد و بعد از کلی معذرت خواهی بخاطر رفتار مژگان در روز عقد کنان( ظاهرا از پیمانه چیزهایی شنیده اند)،  از من خواست قراری بذارم تا منصور من را ببیند و خودش معذرت خواهی کند. گفتم: اصلا نیازی نیست. رفتار مژگان برای من قابل گذشت است.
من شوهر نمی خواهم اما از عاشقی هم که بخواهد من را جرعه جرعه بنوشد خوشم نمی آید. من سوگلی نمی شوم.  #سیصدپانزده
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 4 دی ماه 72
باز هم مریم زنگ زد و گفت: دوشنبه عصر مامانم درخانه خودشان برای من مهمانی داده. لطفاً  حتماً برای جشن من بیا، بیا همدیگر را ببینیم.
بهانه آوردم و گفتم که خیلی کار دارم و این روزها درسهایم خیلی سنگین شده (دروغ گفتم مگر من چقدر درس می خوانم)
اصرار کرد و قسم خورد که مجلس زنانه است و نه مژگان در مجلس حضور دارد و نه منصور.
اصلا دلم نمی خواهد بروم. اصلا دلم نمی خواهد جایی باشم که احتمال حضور منصور را در گذشته و حال و آینده در آن جا احساس کنم. می دانم اگر بخواهم او را ببینم بدجنسی ام گل می کند، می دانم نمی توانم جلوی شیطنت خودم را بگیرم.  چرا فکر کند که می تواند من را بازی بدهد؟ چرا این همه اعتماد به نفس دارد؟ اگر مامان درست حدس زده باشد  او دنبال فرصتی می گردد تا دوباره من را ببیند. اگر دوباره همدیگر را ببینیم معلوم می شود چه کسی بازیچه دیگری است. #سیصدشانزده      https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 6 دی ماه 72
ساعت 5 بعداز ظهر رفتم خانه مامان و بابای مریم، برایش یک گلدان بلوری خریده بودم. یعنی مامان گفت، اینطور مهمانی ها اسمش پاتختی است و باید کادو ببری من که نتوانسته بودم کادوی عروسی هم به مریم بدهم، (یک توسینه ای کوچک قلبی طلا برایش خریده بودم.) هر دو را برداشتم و بردم خانه شان. مجلسشان کاملا زنانه بود و کلی هم زدیم و رقصیدیم و خوش گذشت. (مسخره است فقط خانواده عروس بودند و خبری از فامیل داماد نبود.) البته معلوم است که مژگان را هم دعوت نکرده بودند، مریم بابت کادوها خیلی تشکر کرد.
اینطور که فهمیدم اولش اصلا قرار نبوده که عقد کنان مریم، خانه منصور اینها باشد. اما بعد به خاطر این که خانه پدری مریم کوچک است و خانواده داماد هم خیلی ثروتمند و کلاس بالا. منصور تصمیم می گیرد عقد کنان را در خانه خودش بگیرد و موضوع را هم به مژگان نمی گوید، بعد ظاهراً یک کلمه از دهن مژگان در می رود که نمی دانسته قرار است عقد کنان خانه آنها باشد و منصور حتی یک کلمه هم به او در این مورد نگفته که لااقل خودش را آماده کند.
 مهین هم که  اینها را از زبان مژگان می شنود، می آید همه را می گذارد کف دست محبوبه خواهر بزرگش او هم همه را به مادرش می گوید و مادرش هم به تریج قبایش برمی خورد و مادر شوهر بازی در می آورد و به اتفاق محبوبه تصمیم می گیرند که اصلا در مراسم عقد شرکت نکنند، مگر این که مژگان در آن خانه نباشد یا این که عقد کنان را در خانه خودشان برگزار کنند. ولی مریم که دوست نداشته جلوی خانواده پولدار شوهرش کم بیاورد. خانه داداش منصورش را ترجیح می دهد.
جدا که آدم شاخ در می آورد، همین که، به مامان مریم اصلا نمی آید چنین رفتاری داشته باشد. چون خیلی مهربان و ساده به نظر می آمد. هم از مریم تعجبم که حاضر شده بخاطر ظاهر سازی عقد کنانش را در خانه منصور بگیرد نه خانه پدرش.
به هر حال منصور به زنش نمی گوید که از آن خانه برود، عقد کنان هم در خانه منصور برگزار می شود و چشم و چار خانواده شوهر داماد از کیا و بیای برادر عروس حسابی جا می افتد. البته خانه منصور آن قدر قشنگ و باشکوه است  که خیلی از دخترها دلشان غش می رود آنجا عقدکنان بگیرند. چه برسد به مریم که خودش خواهر منصور است.
از حیاط چند طبقه و استخرگرفته تا سالن پذیرایی با پلان دایره ای و لوسترهای کریستال و مجسمه های برنزی... از مبلمان منبت استیل سلطنتی بگیر تا فرش های دستباف ابریشمی، همه چیز خانه منصور خیلی خوب است و من نمی دانم این همه سلیقه منصور بوده یا زنش؟ چقدر وقت گذاشته اند و حوصله کرده اند بروند این چیزها را بخرند؟ این را با آن ست کن، آن را با این ست کن! اما خوب می دانم که منصور از همان اولش هم چیز متفاوتی بود. حتی در خانه پدرش هم اطاق اختصاصی داشت و سطح زندگیش را بالا نگه می داشت. به هر حال چیزی که واضح است زن و شوهر هر دو بهم می آیند، یعنی شاید منصور خودش هم فهمیده است، مژگان زنی است که کاملا می تواند مطابق سلیقه او خودش را بالا بکشد و در عوض در مورد خیلی چیزها چشم پوشی داشته باشد.
 اه مثل ندید بدید ها دلم نمی خواهد باب خاله زنک بازی را اینجا باز کنم و به شرح گوشه گوشه خانه منصور و زندگی احمقانه شان بپردازم. نه علاقه دارم و نه اگر جای مریم بودم این قدر اصرار داشتم که عقد کنانم را آنجا برگزار کنم. اگر کسی مرا برای چیزی که هستم دوست ندارد. همان بهتر که دوست نداشته باشد.
اینطور که به نظر می آید با توجه به آن که داماد، خواستگار پیشنهادی منصور بوده، منصور خودش هم برای مریم جهیزیه خریده و برنامه هایش را تدارک دیده و در این خصوص حق برادری را برای مریم تمام و کمال ادا کرده است، آفرین به این معرفت.  وقت خداحافظی مریم آمد و باز هم بابت کاری که مژگان در خانه شان با من کرده بود معذرت خواهی کرد.
گفتم؛ زیاد مهم نیست و اصلا به دل نگرفته ام. اما...!؟ امممم حدس مامان درست بود، من دوباره منصور را دیدم. ولی  چرا باید من بازی بخورم؟ من هم می خواهم بازی بدهم.#سیصدهفده

https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 13 دی ماه 72
آقای دوست بابا امروز بی مقدمه به من یک تکه سفال از منطقه تپه گیان نهاوند داد. با فرح نشسته بودیم توی یکی از کلاس های دانشکده. من پایم را گذاشته بودم روی صندلی جلویی و دلم می خواست چرتی بزنم. فرح هم کم کم چشمهایش سنگین شده بود. بعد یک هو آقای دوست بابا در کلاس را باز کرد و آمد تو، اولش از دیدن ما جا خورد اما بعد از این که کمی جلوی در ایستاد جرات کرد بیاید داخل و هم ردیف ما روی صندلی های ردیف آخر نشست. بعد مثل این که تصمیمش را گرفته باشد آمد طرف ما. من فکر کردم می خواهد از آن جا بگذرد، پایم را برداشتم که رد شود. اما او این سفالینه را گذاشت روی میز و گفت: این یادگاری برای شماست و بعد برگشت و از کلاس بیرون رفت. به جای من فرح تشکر کرد، و من مثل خنگ ها مات و مبهوت مانده بودم و وقتی دو زاری ام افتاد که او تقریباً دور شده بود و من فقط توانستم بگویم: آهان، یادگاری.
نه؛ اصلا از کاری که کرد بدم نیامد. خیلی هم خوشم آمد که جلوی فرح این کار را کرد. یعنی دنبال گوشه خلوت و سوت و کور نبود تا مرا تنهایی گیر بیاورد و یادگاری اش را بدهد این طوری خیلی معمولی تر و دوستانه تر به نظر می رسید. من تا به حال نگذاشته بودم بتواند خیلی به من نزدیک شود و راحت ابراز احساسات کند، از او فاصله می گرفتم، از بقیه هم. اما این کارش برایم دلنشین بود. این تکه سفال را که می گذارم کنار آن سرویس طلای گل با نگین های برلیان که بلاخره مال من شد و  هفته پیش از منصورقبول کردم. خنده ام می گیرد.
می توانستم حدس بزنم. این روزها زیاد به من توجه می کرد و نشان می داد از من خوشش آمده است. بخصوص این چند روز که تلاش می کرد خودش را لو بدهد. گه گاه وقتی به من خیره می شد مچش را می گرفتم.  دلش می خواست مچش را بگیرم. علاقه ای برای دزدیدن نگاهش نداشت و تازه نگاهش آن چنان رو بود که هزار حرف می زد. خیلی عمیق نگاه می کند و در نگاهش نوعی اشتیاق برای تجربه عاشقی دیده می شود. احساس می کنم می ترسد قاپ من دزدیده بشود. فکر می کنم این روزهای آخر ترم دوم برای او نگران کننده بوده، شیطنت های من در دانشکده نگرانش کرده است. کنجکاوی که میان پسرها برانگیخته ام او را می ترساند.
دوست دارم مدل عاشقی کردن او را ببینم. دلم می خواهد این فرصت را به او بدهم تا ببینم چطور من را دوست  دارد. دلم نمی خواهد این عاشق پرطرفدار را از دست بدهم. دلم می خواهد برای من نامه های عاشقانه بنویسد می خواهم نوشته هایش را بخوانم. او هم اهل خاطره نویسی است یک بار دفترش را خوانده بودم. دوست دارم  فرصت بدون دلهره عاشقی کردن را داشته باشم. میم را هم نمی خواهم از دست بدهم. نباید به هیچ کدامشان امیدواری بدهم. فعلا می خواهم مقایسه شان کنم. می خواهم ببینم هر کدام چطور می توانند قلب من را طوفانی کنند. #سیصدهجده

https://telegram.me/noone_ezafe
جمعه 8 بهمن ماه 72 نیمه شعبان
آمده ایم خوابگاه به هوای امتحان دادن. خوابگاه شلوغ است. وسط امتحان های ترم. بچه ها می گویند: برای خواندن نماز استغاثه امام زمان باید حتماً رفت زیر سقف آسمان. یعنی باید زیر آسمان نماز را خواند. عجیب نیست دراین خانه اسقاطی دو سه طبقه که در همه جایش باز است درپشت بام را دو سه قفله کنند.
بچه ها گفتند: برویم از پنجره نور گیر طبقه سوم بپریم روی پشت بام،
رفتیم  ببینیم می توانیم یا نه، هفت هشت نفر بودیم. قرار شد برویم بپریم آنها که می خواهند نماز بخوانند آنها که نمی خواهند ماه شب چهارده را تماشا کنند.
وحشتناک بود چطور جراتش را کردم که بپرم؟ از روی پنجره تا روی پشت بام تقریبا یک متر فاصله بود، فاصله زیادی نبود اما لبه پنجره باریک بود و لبه پشت بام باریکتر و فاصله از پنجره تا زمین بیش از نه متر، اول از همه من پریدم اما بعدش هیچ کس نیامد همه ترسیدند.
ماه توی آسمان بود، گردِ گرد و طلایی رنگ، یک دیس طلا بود نه ماه، بچه ها دم پنجره نشسته بودند و دعایشان را می خواندند، من زیر آسمان نشسته بودم و ماه را تماشا می کردم و فکر می کردم،( اگر نتوانم برای خودم کار مناسبی پیدا کنم زندگی برایم سخت می شود.)  بعد مسئول خوابگاه آمد، من خم شدم و پشت دیوار کوتاه پشت بام پنهان شدم. بچه ها را تار و مار کرد و در پنجره را بست و رفت. من ماندم روی پشت بام، تازه پشت بامی که مال ما هم نبود، پشت بام ساختمان شرکت کناری.
نشستم و خیره به آسمان به فکر فرو رفتم. آقای میم را دوست دارم، فقط برای آن که خیلی چیزها می فهمد. خیلی ملاحظه کار است خیلی تحمل می کند. آن روز بعد از پاتختی مریم وقتی آمدم توی کوچه و او به زور آمد دست من را گرفت و برد توی ماشین. از این همه جسارتش خوشم آمد. این که خودش را مقصر می دانست. گفت: اشتباه کرده در بدترین شرایط روحی و روانی با من رفتار درستی نداشته.(نگفتم که من قسمت معاشقه را دوست داشتم و فقط از قسمت مکالمه منزجر شده ام، نمی شد فقط از من تعریف کند و نخواهد چیزی به من یاد بدهد؟و نخواهد من را از انجام کاری که عاشقش هستم پرهیز بدهد؟) گفتم: او را بخشیده ام ( از خجالت مردم وقتی جای ناخن هایم را روی دستش نشانم داد) گفت: مثل یک پلنگ ناخنهایت را توی دست من فروکردی و به من لگد زدی، خندید و گفت: آن دنیا سر پل صراط دامنت را می گیرم. شرمنده بودم اما معذرت خواهی نکردم. گفتم: دلم برای مژگان می سوزد و فکر می کنم رابطه ما با هم کار درستی نیست. گفت: نگران نباشم چون او سعی می کند حد رابطه با من را نگاه دارد و در کمال تعجب گفت؛ می خواهد پای یک زن دیگر را به زندگی خودش باز کند. حتی از من پرسید با این موضوع مشکل ندارم؟ گفتم: چرا از من می پرسی؟ در این مورد با مژگان مشورت کن، به من ربطی ندارد. خیلی عادی گفت: منظورم این است که می توانی آن زن باشی. اما اگر نخواهی یا نتوانی با این موضوع کنار بیایی یا این مساله بخواهد به تو ضربه بزند و روحیه ات را بهم بریزد؛ ترجیح می دهم با شخص دیگری باشم. نگاهش کردم و گفتم: زندگی خصوصی تو به من ربطی ندارد و حتی گفتم: یکی از پسرهای دانشکده از من خوشش آمده و من هم دوست دارم عشق او را تجربه کنم. متاثر شد اما من را محدود نکرد، فکر می کنم تصمیمش را گرفته است. می خواهد یک تجربه دیگر داشته باشد و دست آخر بلاخره آن سرویس طلای گل برلیان خوشگلی که این همه وقت برای من خریده بود را به من داد تا با او آشتی باشم و بشود که باز هم همدیگر را ببینیم، قبول کردم، به هر حال فکر می کنم او هنوز هم من را دوست دارد، اما می خواهد بگذارد من پیش قدم این ارتباط شوم. من نمی توانم اما، من تازگی ها احساس می کنم از آقای دوست خوشم می آید. ( ادامه دارد....) #سیصدنوزده
( ادامه از بالا ...) یک ساعت بعد بچه ها که برگشتند پنجره را باز کردند.اما پریدن از پشت بام روی لبه پنجره واقعا سخت بود. می ترسیدم بپرم و انگار تازه ارتفاع زیاد را می دیدم و وحشت کرده بودم. آخرش بچه ها مجبور شدند دست به دامان میترا شوند او هم  به بهانه ای نگهبان خوابگاه را پیچاند و آمد بیرون به سراغ شرکت کناری. شانس آوردیم شرکت سرایدار دارد. میترا به سرایدار گفته بود کفش یکی از دخترها افتاده روی پشت بام آنها و می خواهد کفش را بردارد. وقتی میترا و پیرمرد سرایدار با هم بالای پشت بام آمدند بیچاره پیرمرد با دیدن من آن بالا آن قدر تعجب کرده بود که نزدیک بود شاخ در بیاورد. مدام به میترا می گفت: تو به این دختر می گویی لنگه کفش؟ این را چه جوری پرت کرده اید روی پشت بام ما؟ چهار پنج دفعه آمد نگاه کرد ببیند من دقیقاً چطور از پنجره خوابگاه پرت شده ام روی پشت بام آنها و هی لااله الا الله گفت. میترا برایم  مانتو شلوار و روسری آورده بود همه را تا برسم به دم در توی راه پله ها جلوی چشمهای ورقلمبیده سرایدار پیر پوشیدم و از شرکت زدیم بیرون و این شد که شب نیمه شعبان باعث شود شرایط صلح و صفا بین من و میترا برقرار گردد، ضمناً  به میمنت این شب من  یک نقشه هایی هم برای کار کردن کشیده ام.#سیصدبیست        https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 9 بهمن 72
چهارشنبه امتحان دکترصراف را داشتیم.. از یک طرف منیژه و تهمینه آمده بودند دانشکده من و از این طرف ضایع ترین پسر دانشکده که چپ و راست به این و آن آویزان می شود گیر داده بود که می خواهد به من امانتی بدهد و من فکر می کردم منظورش این است که چیزی را به کسی برسانم. امتحان که تمام شد گفت: بیارم.    گفتم: اوهوووم.
ما راه افتادیم  و او دوید رفت توی خوابگاهشان، وقتی رسیدیم سرکوچه جلوی آن همه پسرهای دانشکده اسم من را با صدای بلند به زبان آورد و امانتی را که یک کیف کوچک بود به من داد و برگشت رفت طرف دانشکده.  من همان لحظه پیش بچه ها، پیش تهمینه و منیژه بازش کردم. خالی بود، یعنی چه؟ باید به کی می دادم؟ نه نامه ای، نه اسمی، نه نشانه ای. این را باید به کی می دادم؟ به بچه ها گفتم: شما بروید طرف پارک نیاوران تا من بروم از اوبپرسم که این را به کی باید بدهم. وقتی برگشتم، آقای دوست را با یکی از دوستانش دیدم که اخمالو از خوابگاه آمدند بیرون. کیف هنوز توی دست من بود و من هم خیلی جدی از کنارشان گذشتم و رفتم دانشکده، شاهین را دیدم و گفتم: این رو باید به کی بدم؟
شاهین گفت: یه نامه توش بوده مگه نامه را ندیدی؟
گفتم: هیچی توش نیست و من نامه ای ندیدم.
حالا او قسم می خورد که بوده و حتی فکر می کرد من دارم دروغ می گویم و نامه با ارزشش را خورده ام. به هر حال هر کاری کردم کیف را پس نگرفت. من هم کیف را انداختم توی باغچه و راه افتادم. جوادی و سرهنگ کسلر و دکتر استرنج لاو ایستاده بودند جلوی در دانشکده و شاهد این صحنه بودند. من بی خیال راه افتادم نزدیکشان که رسیدم سرهنگ باخنده گفت: احتمالاً نامه تون رو کسی برداشته. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: نامه من رو؟ ولی ظاهراً امانتی برای یه نفر دیگه بوده، حالا هم که خدا را شکر گم شده.
خندید و گفت: نه بابا بیچاره برای خودتون نامه نوشته بوده، این رو که می شناسید هفته ای یه بار عاشق می شه این هفته از شما خوشش اومده.
چطور این پسر جرات کرده بود به من نامه بنویسد؟ اکثر پسرهای دانشکده از من می ترسند. می ترسند مسخره شان کنم. هر چند جرات نمی خواست اوتا به حال به بالای 99 درصد دخترهای دانشکده پیشنهاد ازدواج داده بنابراین حالا که برای من نامه نوشته یعنی تقریبا خویشتن دارانه برخورد کرده است. شانه بالا انداختم و خیلی جدی گفتم: چه فایده حالا که نامه اش گم شده.
دکتر استرنج لاو گفت: نامه اش گم نشده خانم. یه نفر نامه اش رو برداشته و با لبخند اشاره ای به سرکوچه کرد.
همینطور که  با هم از کوچه دانشکده بالا می رفتیم نگاهی کردم، آقای دوست و رفیقش سر کوچه ایستاده بودند نزدیک که شدیم. آنها دور هم جمع شدند به صحبت کردن. اول برای من مهم نبود ازشان رد شدم. ولی بعد فکر کردم باید کمی بچزانمش.  برگشتم وجلوی بقیه پسرها راست توی چشم آقای دوست نگاه کردم و گفتم: شما نامه من رو برداشتید؟
دست پاچه شد ولی اخمالو و جدی گفت: کدوم نامه؟
گفتم: نامه ای که اون پسره برام نوشته بود و تو اون کیفه گذاشته بود.
کمی مکث کرد و گفت: بله، دور از شان شما بود که چنین نامه ای دریافت کنید.
با دلخوری صورتم را برگرداندم و گفتم: دور از شان شما بود که نامه من رو بردارید.
خنده روی دهن همه پسرها ماسید. تیر مشترک گروهی شان به سنگ خورده بود.
راه افتادم. آقای دوست دنبالم آمد و معذرت خواهی کرد. گفت: نامه را توی خوابگاه گذاشته و اگر اجازه بدهم می رود می آورد. گفت به عنوان یک پسر برایش خجالت آوربوده که چنین نامه ای دریافت کنم و با آن نامه یک قضاوت کلی در مورد بقیه پسرها پیدا کنم.
گفتم: برای چی؟ مگه حرف بدی نوشته بود؟
گفت: نه حرف بدی نبود فقط یک ابراز احساسات سطح پایین وهیجانی.
با بی خیالی شانه بالا انداختم و گفتم: بازم خوبه جرات چنین کاری رو داشته و ادامه دادم : نامه را نمی خوام. قضاوت کلی هم در مورد بقیه پسرها نمی کنم. ولی خواهش می کنم شعور من را دست کم نگیرید. بعد هم خداحافظی کردم  و سریع راه افتادم. خیلی خنده دار بود. قیافه اش کاملا دیدنی شده بود. خوشم آمد که نامه را کش رفته بود. وای خدا چقدرخنده دار که نقش یک دختر عاقل و فهمیده را برایش بازی کردم. کم پیش می آید که خیلی منطقی و عاقل به نظر بیایم.#سیصد21
یک شنبه 1 اسفند ماه 72
با میترا رفتیم سرویس طلایی که آقای میم به من هدیه داده بود را فروختیم! 350 هزارتومان، اصلا فکرش را نمی کردم این قدر قیمت داشته باشد. یک سال پیش مامان یک هکتار زمین کشاورزی اش را در قزوین فروخت 300 هزار تومان. به هر حال، حالا سرمایه ای که می خواستم را دارم. اگر به خود میم می گفتم؛ برایم کار پیدا کند، باز هم یک کار ور دل خودش برایم پیدا می کرد و هی باید می رفتم و می آمدم و آخرش هم یک کارمند ساده می شدم. اما حالا می خواهم برای خودم یک شرکت کوچولو داشته باشم.
به میترا گفتم سرویس عروسی خواهرم است، می خواهیم باهم توی یک کاری سرمایه گذاری کنیم ناچار شده بفروشدش چون برای شراکت پولش را احتیاج داریم. #سیصد22
https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 16  اسفند ماه 72
هاهاها دو تا دستگاه تایپ حرفه ای و بزرگ  بُرادر خریده ام (دست دوی تقریباً سالم، فروشنده نزدیک بود قسم بخورد که دستگاه مال یک خانم دکتر بوده و فقط با آن لیست خرید خانه را می نوشته و برای شوهرش فکس می کرده! ) . یکی برای تایپ فارسی و یکی برای تایپ انگلیسی قیمت دستگاه تایپ فارسی 75 هزارتومان و قیمت دستگاه انگلیسی 50 هزارتومان. اولش فکر می کردم با بقیه پول اگر بتوانم یک جای خوبی برای خودم اجاره کنم عالی می شود اما برای اجاره کردن یک فضایی که شکل و شمایل اداری داشته باشد باید کلی پول بدهم. تازه اگربخواهم یک دفتر خدمات تایپ و تکثیر ثبت کنم ( پول نداشتم دستگاه کپی بخرم ولی در برنامه آتی در دستور کارم است)  و بخواهم از راه قانونی کار کنم باید پی مالیات را هم به تنم بمالم. با استاد اخوت مشورت کردم. گفت: بیا خانه ما یک اطاق را توی زیرزمین برای تو درست می کنم همانجا بی سرو صدا کارت را شروع کن. یک مدتی با کار آشنا شو و خودت را محک بزن و سرمایه ات را بیشتر کن بعد می توانی بروی شرکت خودت را داشته باشی. بنده خدا حتی می خواست به من کمک مالی هم بکند. اما قبول نکردم. اصلا دلم نمی خواهد دستم را پیش این و آن دراز کنم. #سیصد23

https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 26 اسفند ماه 72
سرم خیلی شلوغ است مدام می روم و می آیم. برای خرید کاغذ، نوار جوهر، میز و صندلی، لوازم التحریر، حتی برای خودم یک دست تخت و کمد دست دوم هم خریده ام. زیرزمین استاد اخوت خیلی بزرگ است و قرار شد هم محل کارم باشد هم محل زندگی. اصرار کردم اجاره بدهم. قبول نمی کرد، اما من هم قبول نکردم که اگر بدون دادن اجاره باشد خودم را بهشان تحمیل کنم. فقط خواهشم این بود که مبلغ اجاره بالا نباشد. پول پیش 100 هزارتومان داده ام ( برایم جنبه پس انداز هم دارد) و با ماهی 5000 تومان اجاره نامه نوشته ایم.
منصور را امروز دیدم. اولش می خواستم بگویم که سرویس طلا را گم کرده ام، اما بعدش پشیمان شدم. چرا باید دروغ می گفتم؟ راست و مستقیم خیلی با هیجان و علاقه بهش گفتم سرویس طلا را فروخته ام و برای خودم دستگاه تایپ خریده ام و حالا می خواهم کاری را شروع کنم. از تعجب خشکش زده بود. اولش خیلی ناراحت شد گفت: واقعا ناامیدم کردی این سرویس را چند سال به نیت تو نگه داشتم با چه شوق و ذوقی برایت خریده بودم. خودش گفت؛ برای تقاضای ازدواج و بعد فقط برای آن که آشتی باشی و هی مثل ماهی لیز نخوری. گفت چرا نباید به من بگویی  کار می خواهی؟  یا اگر می خواهی کار خودت را داشته باشی چرا ازمن نخواسته ایی کمکت کنم؟ چرا به من اعتماد نداری؟( هه هه) حتی یک باردیگر حس کردم خیلی نامحسوس دوباره به من پیشنهاد ازدواج داد( مسخره است) توجهی نکردم.
مدام می گفت: به چیزی احتیاج نداری که من برایت تهیه کنم. توی ذهنم سیصد هزاربار آمد که بگویم دستگاه کپی، اما نگفتم.( چنین دختر با سعه صدری هستم من) دیگر کمک گرفتن از او بس است. او هم وقتی دید بیشتر انگیزه ام برای کار کردن، بدون گرفتن قرض و قوله یا کمک از اوست. دیگر چیزی نگفت، احساس می کنم از من تعجب کرده بود و با ناامیدی من را نگاه می کرد و هی می گفت: حیفت نیامد سرویس به آن خوشگلی را فروختی؟ جدا به همین راحتی فروختی؟ اصلا خوشت نیامده بود؟ و باز گفت، حساب دیگری برای من باز کن، هر وقت کمک خواستی من مثل یک دوست قدیمی به تو کمک می کنم.
راستش می توانستم از او کمک بخواهم اما نمی خواستم.  او که به چشم مادر و خواهری به من نگاه نمی کند، پس نمی توانستم از او مطمئن باشم.  لابد هر بار که از او چیزی بخواهم او در ذهنش مرور می کند که یک قدم خودم را به او نزدیک تر کرده ام. می خواست به من سرویس طلا ندهد. سرویس را داد که آشتی باشیم. حالا من آشتی هستم. اصلاً سرویس مال خودم بود پولش را بیشتر از زرق و برقش احتیاج داشتم.

۳ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

پنج شنبه 10 آذرماه 72 تاپابان دفتر چهارم و پنجم....



پنج شنبه 10 آذر ماه 72
از وقتی سرکار نمی روم آخر هفته ها خانه هستم و زندگی خانوادگی را دوباره حس و لمس می کنم. مامان، بابا مثل همیشه اند، مامان دعوا بکند و بابا اخم کند. مامان ناز کند و بابا کیف کند،  اما در مورد منیژه اوضاع فرق کرده است، رابطه ما بهتر شده، خیلی به من می چسبد و حتی احساس می کنم خیلی سعی می کند کارهایش را از من تقلید کند. اهل شعر و ادبیات شده. داستان کوتاه می نویسد. اما خوشگلی است دیگر، خیلی هم کشته و مرده دارد. روی هم رفته از من و تهمینه  راحت تر برخورد می کند. آن خشونت و زمختی و گاهی خریت که ما داشتیم را ندارد. فکر می کنم خیلی عاقل تراز ماست اگرچه مامان را به ستوه آورده. تاحدی که پایش را کرده توی یک کفش و می گوید باید از مهرشهر برویم. باید برویم قزوین تا منیژه دریک مدرسه خوب و زیر نظر سودابه دبیرستان برود. من از همین حالا عزا گرفته ام. چرا مدام از من دور می شوید؟ البته واقعاً فکر می کنم برخلاف آن چیزی که مامان می گوید؛ بیشتر مشکل مامان، خود باباست. مامان می خواهد بابا را از کار جدید که هیچ منفعتی جز ضرر برایش ندارد، دور کند.
خیلی متاسف هستم که در این روزهای سخت نمی توانم به آنها کمک کنم. حتی نتوانستم پس اندازی که دلم می خواست را داشته باشم.
کاش می شد یک شرکت برای خودم داشته باشم. باید دنبال یک کار دیگر باشم. به هر حال دیگر باید بتوانم بدون آویزان شدن به آقای میم زندگی خودم را اداره کنم. وضعیتی که برای فامیل هامون پیش آمده من را مایوس کرده است. شرایط آنها نسبتاً چیزی بوده که خانواده ما تجربه کردند. قبل از انقلابی گری بابا و زندانی شدن و تنزل درجه اش در زمان شاه. ما حتی راننده شخصی داشتیم. داشتن دو خدمتکار زن و مرد که دیگر معمولی بود. من و سیاوش یک پرستار مخصوص به خودمان داشتیم یک ننه جان که جای مادر ما را بازی می کرد. برای ما معمولی شده بود که سربازها یا پلیس های سرچهار راه با دیدن بابا پا به زمین بکوبند و سلام نظامی بدهند. ولی بعد همه این ها آرام آرام از بین رفت و ما یاد گرفتیم نگاهی هم به دور و بر خودمان بیاندازیم و ببینیم که می شود بدون همه این ها زندگی شادی داشت.
جداً حد و حدود ثروت اندوزی و قدرت طلبی یک آدم چقدر است؟
چطور می شود که خیلی ها برای به دست آوردن پول و زندگی بیشتر تمام اصول اخلاقی و انسانی را زیر پا می گذارند؟
من هنوز دلم برای کارگرهای کارگاه کفاشی قدیم میم می سوزد. وقتی یک شبه همه چیز برایشان تمام شد. سیستم تولید ناگهان به سیستم واردات تغییرپیدا کرد. برای من خوب شد، من انباردار بودم ولی عذر همه آنها را خواستند. پول بیمه وحق کارگری و خیلی چیزهای دیگر هم،  پر.
یادم می آید همان روزها وقتی به آقای میم گفتم: کاری که می کند اشتباه است. به من گفت؛ بازار رقابت، ترحم و دلسوزی نمی شناسد.
کدام رقابت؟ رقابت با که؟ رقابت با چه؟ برای رسیدن به چه چیز و چه منافعی این کارها را می کنیم؟
بله زندگی بهتر خوب است، سفرخارج از کشور، رفاه عالی، پس انداز زیاد اما جدا حد و حدودش تا کجا و تا چه اندازه؟
شاید سیاوش راست می گوید که، شرایط اقتصادی ما و ورشکستگی بابا باعث شده است من نوعی نگاه سوسیالیستی به زندگی پیدا کنم. به طوریکه از پولدارها بدم می آید. یا از آدمهایی که برای رسیدن به ثروت بیشتر تلاش بیش از اندازه می کنند منزجرم. 
اما این طور نیست من فقط ولع سیری ناپذیر به قدرت و ثروت را منزجر کننده می دانم. این فاصله طبقاتی که در مملکت بوجود آمده من را آزرده می کند. علم و ثروت باید در بازار یک سان به همه عرضه شود. باید بین کسی که با هوش و توانایی پله ها را یکی یکی طی می کند با کسی که نمی تواند چنین کند تفاوت هایی وجود داشته باشد. همه آدم ها باید بتوانند ازیک موقعیت یک سان  برای کسب ثروت بیشتر استفاده کنند اما اینجا اینطور نیست. خیلی چیزها را ما نمی توانیم واردش شویم. در دست یک عده خاص است.
همین رابطه بازی و باند بازی برای گرفتن پروژه های بیشتر در شرکت آقای شکم گنده مثال خوبش است. کسی کاری ندارد که این شرکت توانایی انجام این پروژه را دارد یا ندارد؟ فقط آن رابطه مهم است و آن پارتی خاص که بتواند این کار را جور کند.

شنبه 11 آذر ماه 72
وای خدای من، جداً که محجوب ترین و خجالتی ترین پسرها وقتش که برسد خیلی جسور و دست و رو شسته می شوند. تازه معلومم شد همانطور که مارال می گفت پسر شیرازی ها خیلی پررو هستند. فکرش را بکن، امروز همین که وارد دانشکده شدیم چه دیدیم؟ این پسره افشین که ما برایش اشتباهی نامه نوشته بودیم تک و تنها رفته بود نشسته بود روی آن نیمکت زیر بید مجنون، آن هم سمت چپش! یعنی این که من می خواهم تو که اشتباهی به من نامه نوشته ای، به من زنگ بزنی و به شیوه صوتی معذرت خواهی کنی. ( خدارا شکر برای پذیرش معذرت خواهی، مورد معذرت خواهی دستی را پیشنهاد نداده  بودم وگرنه او درجا همان مورد لمسی را انتخاب می کرد و من فردا باید می رفتم جهت معذرت خواهی پک و پهلویش را می مالیدم! ) حالا این که چیزی نیست کاش فقط خودش رفته بود سمت چپ نیمکت، زیر بید مجنون نشسته بود. تقریباً بیست سی نفر از پسرهای باستان شناسی و هنرهای سنتی و مرمت بنا همه با هم نشسته یا ایستاده بودند روی نیمکت های  روبروی او  که دقیقاً روبروی در دانشکده است تا عکس العمل هر دختری که وارد دانشکده می شود و چشمش به افشین می افتد را زیر نظر بگیرند و ببینند که دقیقاً کدام دختر بوده که چنین نامه ای را برای افی افه نوشته است. 
خدا را شکر من و فرح با اطمینان این که افشین خجالتی و محجوب و ماخوذ به حیاست و چنین کاری را نمی کند بل کل روز شنبه ساعت 8 را یادمان رفته بود و تقریباً هیچ کدام عکس العمل خاصی نشان ندادیم و خیلی راحت از جلوی آنها گذشتیم بدون آن که توجهی به افشین کنیم، درحالی که  بخاطر خرابی اتوبوس با نیم ساعت تاخیر هم  به دانشکده  رسیده بودیم. یعنی این که این افشین محجوب با دار و دسته اراذل و اوباشش تا ساعت هشت و نیم، نیم ساعت تمام بیشتر از چیزی که باید باشند در مواضع خودشان استقرار پیدا کرده بودند که هیچ دختری از دخترهای دانشکده را رد ندهند و عکس العمل همه را زیر نظر بگیرند تا بفهمند  آن دختری که نامه اشتباهی به افشین نوشته که بوده و مال کدام رشته است؟
حالا مانده ام امروز ساعت 5 چه بکنم؟ اگر به پسره تلفن نزنم که باز دوباره مضحکه خاص و عام می شود. چون به نظرم آمد امروز را هم به اجبار دوستانش آن جا نشسته بود. اگرتلفن بزنم که خوب صدایم را چه کنم به سرعت شناسایی می شوم.
مارال می گوید: بیا زنگ بزنیم و صدای عرعر، خر در بیاوریم تا خیط بشوند.( یعنی از این دختر خنگ تر کسی پیدا می شود؟ بهش می گویم؛ احمق جان مگر می خواهیم خودمان را زیر سوال ببریم؟ واقعاً می خواهی  ثابت کنیم خیلی خر بوده ایم که به افشین نامه نوشته ایم؟ کاش حداقل می گفت؛ صدای میومیوی گربه.)
فرح می گوید: زنگ بزن و انگشتت را  بکن کنار دهنت و حرف بزن. اگر خواست ترانه بخوانی، یک توپ دارم قلقلیه را بخوان.
اما من فکر می کنم حالا که او این قدر بچه پرروست من هم همانطور بشوم و خیلی با شجاعت بدون میومیو کردن و انگشت در دهن کردن با صدای خودم معذرت خواهی کنم و اگر هم دلش خواست برایش یک ترانه ای چیزی بخوانم.

...حاشیه 11:47 دقیقه شنبه شب 11 آذرماه- خوابگاه دختران
ساعت 5 زنگ زدم به خوابگاه پسرها بوق اول که خورد، بلافاصله  یک پسری گوشی را برداشت و گفت: الو بفرمایید من افشین هستم. حالا افشین بود یا نبود هر کسی بود می دانست که دارد نقش افشین را بازی می کند وحتماً پیام مبارک من را به افشین می رساند. بدون سلام و خیلی سریع گفتم: بابت نامه اشتباهی که برای شما فرستاده شده بود معذرت می خوام. امیدوارم من روببخشید و از سر گناهم بگذرید. اینطوری خدای نکرده اگه بعد از صد و بیست سال خواستم بمیرم سر راحت زمین می ذارم و نفرین شما من را زمین گیر نمی کنه. 
پسرک پشت خط با شیطنت گفت: این طوری فایده نداره خانم، من خیلی ناراحت شدم. آبروی من پیش همه رفته، دیگه همه به من می گن افی افه. معرفت این بود که حضوری می اومدید عذرخواهی می کردید، حالا حضوری نشده تلفنی منم می گم باشه، ولی یه دهن آواز رو که باید برام بخونید.
گفتم: خیلی هم شلوغش نکنید آقا، من نامه را به نام شما نوشته بودم شما اگه خودتون تنتون نمی خارید که محتویات نامه شخصی رو برای دوستاتون نمی خوندید تا آبروتون اینطوری بره.
گفت: خانم من که ندادم بخونن. به زور این اتفاق برام افتاده. این چه فرمایشیه که شما می کنید؟ تو خوابگاه پسرا چیز مخفی وجود نداره، اصلا کفره،  همه، همه چیزشون در معرض دید همه هست.
خیلی زبان باز بود، انگار مسابقه گذاشته بودند سرزبان دارترین پسر را برای این کار مامور کرده بودند. اما من هم از رو نرفتم و گفتم: خوب اینطوری من دارم ضرر می کنم. دارم خسارت بی درو پیکر بودن اوضاع خوابگاه شما رو پس می دم. یه چیز خصوصی اشتباهی بود که به نام شما فرستاده شده بود. اگه شما هوار هوار نمی کردید و نامه خصوصیتون رو به همه نشون نمی دادید نامه معذرت خواهی که می رسید، می فهمیدید طرف نامه کیه، می بردید نامه رو می دادید به خودش. آبروتون هم محفوظ می موند. اما حالا که آبروی شما مثل کش شلوار می مونه و زود در می ره معذرت خواهی هم لازم نداشت.
پسرک خیلی طلبکار گفت: خانم محترم پس یه باره بگید من بدهکار هم شدم. به من توهین شده، یه نامه ناجور برای من فرستاده شده، مورد خشونت هم خوابگاهی های نابکارم قرار گرفتم، یه دهن آواز فقط مرهم دوساعت روان خسته و روح زخم خورده منه.
گفتم: ای وای الهی بمیرم. می خواهید یه قناری براتون بخرم از طرف من نیم ساعت به نیم ساعت براتون بخونه روانتون آب بندی بشه؟
پسرک خندید و تو مایه خر کردن  گفت: حالا جان من نمی خوای بخونی؟ خودت نوشته بودی، من کلی به شکمم صابون زده بودم.
من هم خیلی با اشتیاق و شیفتگی گفتم: دروغ چرا من که از خدامه برات بخونم. ولی اینجا بچه ها ایستادن می گن، این خیلی نامردیه. هم نامه فدایت شوم و معذرت خواهی کتبی، هم معذرت خواهی صوتی، هم یه دهن آواز؟ تعریف از خود نباشه اونم چه آوازی! لااقل از طرف شما هم یه حرکت مثبت نشون داده بشه، ما راضی هستم من یه دهن براتون بخونم عوضش، برای دو نفرمون تا یه هفته ژتون غذای آشغال دانشگاه رو بخرید و همه چیز ختم به خیر بشه.
آن طرف پسرک غش غش خندید و گفت: باشه خوب شما بخون ما می خریم.
گفتم: ما هم باشه خوب، ولی اول باید غذا رو تو دهنمون مزه مزه کنیم.
پسرک گفت: بابا غذای دانشکده این همه ارزش داره؟ شما دارید در مورد صدای روح نواز خودتون صحبت می کنید. اگه غذای دانشکده رو بخورید دو روز دیگه صدا براتون نمی مونه.
من گفتم: افشین جان تو نگران نباش. من آماده شدم اول پنیرم رو بزنم زیر بغلم بعد یه دهن آواز بخونم. ژتون غذا رو چه جوری به دستمون می رسونی، بچه ها اینجا منتظر جوابن؟
پسر( که نه البته پسرهای آن ور خط در حال  غش و ریسه رفتن بودند) افشین تقلبی گفت: باشه باشه فردا براتون تهیه می کنم، فقط بگید چه جوری برسونم به دستتون؟ خودم بیام حضوراً تقدیم کنم؟
با شیطنت گفتم: نه آخه چرا این همه به زحمت بیفتید؟ کافیه به مسئول مربوطه بگید فردا به تعداد 14 نفر از دخترهای دانشکده ژتون مجانی توزیع کنه. این، هم خدا پسندانه است هم ارزش یه دهن آواز رو داره.
پسر گفت: بعد اگه ما دادیم و شما نخوندید چی؟
من گفتم: این دیگه پنجاه پنجاست! من یه ساعت دارم برای شما یاسین می خونم همین طوری هم دینم رو ادا کردم. می تونم همین رو سر خوندن به حساب بیارم و پرونده رو ببندم.
گفت: نامردیه!
گفتم: کی گفته ما مردیم؟
همچنان صدای خنده و قهقهه بلند بود. آخرش قبول کرد. اما یک مبارزه نابرابر  بود. در حالی که من و فرح مجبورم بودیم برای تلفن کردن به خوابگاه پسرها برویم توی خیابان و از جلوی بیمارستان آراد ازتلفن عمومی با کارت زنگ بزنیم. یک کرور پسرتوی خوابگاه گرم و نرم نشسته بودند کنار افشین تقلبی تلفن کننده و با ما کل کل می کردند و چانه می زدند.

یک شنبه 12 آذرماه 72
امروز که رفتیم برای گرفتن غذا، دخترها می گفتند: همان اول بسم الله آقای رستورانی گفته یکی از پسرها نذر کرده غذای 14 نفر از دخترها را بدون ژتون و مجانی می دهند. من و فرح و مارال و مهری و مریم جزو آن چهارده نفر نبودم. به ما نرسید. همین نذر کردن یکی از پسرها آن قدر سوژه خنده و تفریح دخترها شده بود که نگو و نپرس. کاملا معلوم است که پسرهای خوابگاه دارند تلاش می کنند ببینند، کی به افشین نامه نوشته است؟ حتی بحث مهر کردن جعلی نامه و گذاشتن نامه میان نامه های پستی دفتر آموزش همه جا پیچیده. بخشی از اینها اطلاعاتی است که میترا به ما می دهد. خودش هم اول به ما شک کرده بود اما من خیلی جدی شدم و اخم و تخم کردم و گفتم: این لوس بازی ها واقعا در شان یک دختر دانشجو نیست و نه تنها انجام دادنش بلکه پرسیدنش هم قبح مساله را ریختن است و خیلی زشت!
(به خدا که ما دشمن خانگی داریم هم باید حواسمان به داخل خوابگاه باشد و هم مراقب باشیم که پسرها از این جریان بویی نبرند.)
فرح و مهری هم خودشان را زدند به کوچه علی چپ که یعنی روحشان از این موضوع خبردار نشده و از این کارها بدشان می آید.
به هرحال کافی است میترا یک خط از این ماجراها را بداند آن وقت دیگر همه دانشکده خبردار می شوند.
فکر می کنم از امشب افشین جعلی هی می نشیند دم تلفن که مگر کسی که نامه نوشته زنگ بزند و برایش یک دهن آواز بخواند. من که دیگر بهش تلفن نمی زنم ازخدا هم می خواهم که خدا خودش نذرشان  را ادا کند.

سه شنبه 14 آذر ماه 72
امروز پیمانه به دانشکده ما آمده بود، پیمانه یکی از دوست های خوب دوران دبیرستان است. در دوران دبیرستان تحت شرایط خاص ناگهان از این رو به آن رو شده و رفته بود توی خط چادر چاقچور و نماز و دعا مثل همان کاری که من می خواستم برای خانم رمقی انجام دهم. اما الان کاملا دچارسانتی مانتالیزم شده و جور بخصوصی احساسات اغراق شده غیرمذهبی از خودش بروز می دهد، با تمام این اوصاف خیلی دوست داشتنی است و برای من به عنوان یک دوست قدیمی یادآور بخش خوب خاطرات دوران دبیرستان است. در کمال ناباوری برایم یک کارت دعوت عروسی هم آورده، باور کردنی نیست، مریم قرار است ازدواج کند با یک تاجر فرش.  مریم، خواهر منصور، همان که هم سن و سال خودمان بود! گفت: خواهرش مهین هم نامزد کرده خانم دکتر (بعد از این) با یکی از دوستان منصور که او هم پزشک است نامزد شده.( خدا بدهد شانس، آن وقت دوستان داداش های من یا عمله اکره هستند! یا بسیجی و سپاهی). قرار شد با هم دو نفری برویم عروسی. به نظرم خیلی خوش می گذرد. گفت: مریم خودش هم می خواسته بیاید دانشکده تا رسماً من را دعوت کند اما چون جمعه عروسی اش است و خیلی کار دارد نتوانسته. شماره تلفن من را هم نداشته، ولی دست خط مریم را نشانم داد که از من خواسته بود حتماً به خاطر او هم که شده به عروسی اش بروم و حتماً از عقد کنان. حالا بگو جشن عقد کنان کجاست؟ خیابان فرشته! همان آدرسی است که منصور می خواست خانه بخرد، احتمالاً این خانه ای است که با مژگان در آن زندگی می کند. همان خانه ای که من خوشم نیامده بود و اصلا برایم جاذبه ای نداشت! یا شاید زیاد جدی اش نگرفتم.
بگذریم زیاد برایم مهم نیست.
یک اتفاق جالب هم افتاد. با فرح اینها و پیمانه رفتیم پارک نیاوران که کمی خوش بگذرانیم و راحت باشیم. من کفشهایم را درآورده بودم و بندهایش را بهم گره زده و انداختم بودم گردنم تا بتوانم پابرهنه روی چمن ها راه بروم، بس که عاشق خیسی و خنکی سبزه ها هستم. بعد یک پسره شانزده هفده ساله پیدایش شد که همه اش ما را تعقیب می کرد و یک چیزی می گفت.
آخرش به من گفت: خانوم خانوم اون دوربینه  گردنت انداختی؟
من هم خیلی جدی گفتم: آره، تو از کجا فهمیدی؟ همه اولش که می بینن فکر می کنن کفشامه.
پسره گفت: برو بابا ما رو گرفتی؟
گفتم: نه به خدا واقعاً دوربینمه، خودت که گفتی، می خوای باهاش ازمون عکس بگیری؟
با خنده و خوشمزگی شانه بالا انداخت و گفت: آره بده ببینم.
من هم یکی از کفشهایم را باز کردم ولنگه کفش  را بردم دادم دستش و بهش یاد دادم کجایش را فشار بدهد و تیلیک تیلیک از ما عکس بگیرد. پسرک بازیگوش هم برای این که کم نیاورد شروع کرد به عکس گرفتن از ما، من هم هی خرده فرمایش می آمدم که افقی بگیر، عمودی بگیر. خیلی بالا نگیر، خیلی پایین نیا، حالا نگو آقای دوست بابا و چند نفری از دوستانش یک گوشه نشسته اند و در کمال تعجب دارند؛ مسخره بازی های ما را می بینند. از طرفی فرح و پیمانه و مهر و بقیه بچه های ما هم  خیلی حس گرفته بودند و جدی ژست می گرفتند و ادا در می آوردند و باهم عکس الکی می انداختیم. حتی یکی دو بار مهری گفت من چشمهایم را بسته بودم و دوباره بیانداز. آخرش پسرک خسته شد و گفت من دیگر عکس نمی اندازم ویک هو به سرش زد که دوربین من را بردارد و پا بگذارد به دو. ولی مگر من از رو رفتم. من هم دویدم دنبالش و دقیقا یک گوشه ای که از نفس افتاده بود گیرش انداختم و رفتم سراغش هر دو به شوخی گرفته بودیم و می خندیدیم اما او هی خودش را لوس می کرد و کفش را نمی داد و هی این دست و آن دست می کرد. واقعاً کم مانده بود، با او وارد فاز کشتی فرنگی بشوم که یکهو آقای دوست بابا پیدایش شد و بچه مردم را گرفت، یکی زد پس کله اش و کفش من را ازش گرفت. پسر بیچاره خواست یک کمی شاخ و شانه بکشد که بقیه دوستهای آقای دوست بابا هم رسیدند و بیچاره را تار و مار کردند و با اردنگی فرستادنش برود. من خیلی ناراحت شده بودم. اصلا به آنها چه؟ من خودم می توانستم کفشم را بگیرم، تازه بچه جداً شوخی می کرد و فقط دلش کمی بازی و خنده می خواست. همین را به آنها گفتم که چرا بچه را اذیت کرده اند و من خودم می توانستم از پسش بربیایم و اگر کفشم را نمی داد هم مهم نبود. اما آقای دوست بابا ناراحت شد و بدون این که به من چیزی بگوید، با اخم و تخم راهش را کشید و رفت، خوب یعنی چه در کار من فضولی می کنند؟ لابد انتظار داشت ازش تشکر کنم.

چهارشنبه 15 آذرماه 72
از مامان اجازه گرفته ام که ابروهایم را رنگ کنم. کمی شکلاتی، اجازه داد. می توانم برای عروسی آن پیراهن گلدار آبی فیروزه ای یقه هفتم را بپوشم با آن کفشهای نقره ای- فیروزه ای، پاشنه هفت سانتی معروف که مامان برایم از سلدا خریده بود. عروسی مریم حتماً خیلی خوش می گذرد. یک دوست دبیرستان را در لباس عروسی دیدن خیلی هیجان انگیز است.

جمعه 16 آذرماه 72
وای عجب عروسی وحشتناکی شد این عروسی مریم. مادرمریم و محبوبه خواهرش حاضر نشدند برای عقد کنان بیایند خانه منصور و مژگان، یعنی اینها ظاهراً اولش راضی می شوند بیایند ولی در آخرین دقایق پشیمان می شوند و هر چه فامیل می روند اصرار می کنند که بیایند هم نمی آیند. پدرش ولی آمده بود، بیچاره پیر و درب و داغان و من فکر می کنم اصلا بخاطر رودرواسی با منصور و ناراحتی و گریه و زاری مریم، آمده بود. البته منصور هم عین خیالش نبود و هر چه همه می گفتند که برود خانه شان و مادر و خواهرش را بیاورد زیر بار نرفت. مژگان اما، خودش را زده بود به موش مرده بازی و ادای آدم های خیلی ناراحت را در می آورد اما به خدا که اگر یک ابسیلون ناراحت بود و اتفاقاً به نظرم خیلی هم خوشحال بود. یعنی چطور کسی می تواند درعین ناراحتی آن ادا اصول و مسخره بازی ها را برای من در بیاورد. فکر می کنم تازه مژگان دوزاری اش افتاده تا به من به چشم یک رقیب نگاه کند. یا شاید چون رفته بودم خانه شان آن طوری شده بود. یعنی حتی جواب سلام من را هم نداد. من زیاد برایم مهم نبود که سلام نکند. ولی بعد که نوع رفتارش را با خودم دیدم. چطوراستقبال کردن؟ اخم و تخم کردن و رفتار هیستیریک، تعجب کردم.
 مثلا یک بار عملا وقتی از نزدیک من رد می شد گفت: پتیاره!
من چشمهایم گرد شده بود به پیمانه نگاه کردم او هم تعجب کرده بود. این حرف را به من زد؟ بله حتماً به من بود، قشنگ چشم دوخت توی چشم من و خیلی آرام گفت.
به هر حال برای من هیچ وقت مژگان مهم نبود من می توانستم به سه سوت دیوانه اش کنم. با حال و روزی که مریم داشت و مدام گریه می کرد با خودم گفتم عیبی ندارد کمی دیگر می مانم و بعد می روم. اما بی احترامی بیشتر و بیشتر شد. من رفته بودم دستشویی،  این دستشویی بود که همه از آن استفاده می کردند. اما هنوز دو دقیقه برای شستن دستها نگذشته بود که یکهو دیدم یک نفر انگار کن که به در قلعه می کوبد محکم با مشت به در می زند. در را باز کردم. مژگان بود، عملا و برای اولین بار با من، هم صحبت می شد آن هم با چه ادبیاتی تقریبا با نفرت و حرص گفت: اینجا دستشویی عمومی نیست خانوم جون، پاشو برو اونطرف، تو اون یکی راهرو دستشوییت رو کن! ( دقیقاً با همین لفظ مسخره و زشت دستشوییت را کن.)
 گفتم: مگه پارک هستین! که دستشویی عمومی داشته باشین، اگه نمی خواستین کسی ازش استفاده کنه روش می نوشتین غیر قابل استفاده. من همین الان دیدم بقیه هم از همین جا استفاده کردن.
بعد او با یک نوع حالت عصبی خاصی گفت: اون بقیه بودن عزیزجون شما با بقیه فرق داری. نجس می شه همه جا، بفرما برو اون وری.
خیلی با خونسردی گفتم: حالا می فهمیم فرق دارم یا نه و در را محکم توی صورتش بستم وهمانجا ایستادم.
من واقعاً خیلی  از رفتارش نارحت نشده بودم فقط خیلی برایم جالب بود. زنی با آن سن و سال اینطور ضعف بچه گانه از خودش نشان می داد. شاید بخاطر این که من را دقیقاً توی خانه و زندگی خودش و این قدر نزدیک به زندگیش می دید احساس ناراحتی می کرد؟ شاید هم بی توجهی خانواده منصور به خودش تضعیفش کرده بود؟ به هر حال نیم ساعت بعد با خنده از دستشویی بیرون آمدم  ورفتم توی اتاق تا کسی نفهمد که چقدرحالم بد است ( دل درد داشتم و حس می کردم نزدیک پریودم است) خیلی بی سرو صدا وسایلم را برداشتم ومانتویم را پوشیدم. فقط از پیمانه خداحافظی کردم و گفتم که حالم خوب نیست و باید زودتر برگردم خانه. آن قدر برای رفتن از آن خانه عجله داشتم که حتی نخواستم  به تاکسی تلفنی زنگ بزنم. با همان کفشهای پاشنه هفت سانتی از خانه زدم بیرون. مژگان حتی بیرون رفتن من از ساختمان را دید و مطمئن هستم که خیلی خوشحال بود که من را دک کرده است.
.... الان در آپارتمان میم در خیابان به آفرین هستم. مجبور شدیم برویم درمانگاه تا من آمپول بزنم؛ حالم خیلی بد بود، احساس می کردم نزدیک است پریود شوم (هرچند هنوز چیزی شروع نشده) دردهای وحشتناک به سراغم آمده بود. می ترسیدم دوباره همه جار را به گند بکشم. او من را به اینجا آورد. هنوز از در حیاطشان بیرون نیامده بودم که با ماشین آمد و من را سوار کرد.
به خدا نگفتم که زنش با من چه رفتاری داشته. حتی گله نکردم. اما ظاهراً خودش فهمیده بود. من فقط گفتم چون حالم بد است باید حتماً بروم درمانگاه تا آمپول مسکن بزنم. آمپول را که زدم من را آورد اینجا، چون خسته بودم و گریه ام می آمد و دلم یک جایی را می خواست که تنها باشم و خودم را گرم کنم. خودش رفت عروسی، بلاخره بعد از عقد کنان مجلس عروسی را که باید می رفت، حالا او رفته است و من مانده ام.  این هم از عروسی مریم خانم، دوست دوران دبیرستان.

شنبه 17 آذرماه 72
این را فهمیدم که دیگر آن شرو شور نوجوانی برای بودن با منصور را ندارم. دیگر در بیست و چهار سالگی آن دختر چشم و گوش بسته نوجوانی نیستم. دنیا از نگاه من به اولین مردی که با او هیجان زده شده ام خلاصه نمی شود. آدم های زیادی در زندگی ام آمده اند و رفته اند. دوستان زیادی پیدا کرده ام، با پسرهای زیادی حرف زده ام. بعد از مرگ هامون احساسم این است که دیگرعلاقه سیری ناپذیر تنانه ای به مردها ندارم. بلوغ از من گذشته است! شاید حالا دیگر فقط یک بازیگوشی ساده است برای جستجوی مردی که روحم را تسخیر کند. سرد شده ام، رو به خاموشی هستم. اما هنوز یک گربه وحشی در درونم کمین کرده است تا به وقت بیرون بپرد، چنگ بزند و فیف بکشد.
با همان لباس مهمانی نشسته روی مبل خوابم برده بود که میم آمد. آخرهای شب نزدیک ساعت 12. چرا راضی شده بودم بیایم اینجا به خانه شخصی اش؟ شاید برای آن که من هم به نوبه خود ضرب شصتی به مژگان نشان داده باشم. حتماً شوهرش را وقتی دنبال من آمده بود بیرون، دیده است. همین برایم می توانست کافی باشد، اما کافی نبود. می خواستم توجه او را به خودم ببینم. باید می دیدم جنس این توجه، چطور بوده که مژگان را آن طور بهم ریخته است؟ از طرفی وضعیتم بهم ریخته بود، دل درد داشتم می ترسیدم اوضاع غیرقابل کنترل شود. باید درمانگاه را می رفتم. بله می توانستم خانه اش نیایم اما وقتی اصرار کرد من را ببرد آنجا تا استراحت کنم قبول کردم. گفت: خودش مجبور است برگردد و من تنها می مانم و جای نگرانی ندارد.
اما ساعت نزدیک به 12 دوباره برگشته بود من همانطور نشسته روی مبل خوابیده بود. چشمم را که باز کردم دیدم  کتش را درآورده و با همان پیراهن و شلوار میهمانی نشسته کنارمن و سرش را گذاشته روی پشتی و تماشایم می کند. آرام موهای توی صورتم را کنار زد. می شد که من را ببوسد و بوسید. آن قدر زیاد و آن قدر طولانی که فکر کردم نزدیک است خفه شوم. در تمام مدت قیافه عصبی و منزجر مژگان را پشت سر میم می دیدم. وقتی رها شدم  انگار از کف اقیانوس بالا آمده باشم نفس بلندی کشیدم و سرم را روی سینه اش گذاشتم. فکرمی کردم این همه حساسیت من برای نبودن در کنار این آدم برای چیست؟ الان که خوب هستیم، می خواهم در کنارش باشم.  یک آغوش محکم و گرم دارد. صورتش را میان موهای من کرد و به جستجو در اطراف گوش و گردن ادامه داد. نه؛  حس بدی نداشتم. همه چیز خوب بود حتی کمردرد و دل درد آرام شده بود. انگار این آغوش می توانست درمان کننده باشد. هورمون ها منظم شده بودند.  گردنم را بوسید و توی گوشم گفت: خیلی خوبی، هیچ وقت چنین تجربه خوبی نداشتم.
با خودم گفتم دروغگو؛ ولی عیبی ندارد دروغ شیرینی است باز هم بگو.
دوباره گفت: چه بوی خوبی می دی، بوی سیب می دی.
من حرفی برای زدن نداشتم، زبانم گره خورده بود. جوابم نمی آمد. دوباره بوسید و جستجو کرد و باز زمزمه های عاشقانه شروع شد. مدام گفت و گفت حرفهایی که لذت بخش بودند. خیلی شیرینی، دوستت دارم. خوابم گرفته بود؛ هیچ مسکنی مثل زمزمه های عاشقانه زن را آرام نمی کند.
باز هم آغوش و بوسه بود: " تنها دختری هستی که فقط مال منی"، پرت شدم وسط اقیانوس منجمد شمالی؛ "از اولش هم مال من بودی". منجمد شده بودم؛  "مال هیچ کس دیگه نیستی". خواب از سرم پرید. آرام و به زور خودم را کنار کشیدم و گفتم: تنها دختر یعنی چی؟ خندید و گفت: ولش کن بابا و دوباره  مرا بوسید. خودم را با قدرت کنار کشیدم و خیلی جدی گفتم: واقعاً می خوام بدونم تنها دختر یعنی چی؟ گفت: ای بابا ولش کن یه چیزی گفتم، قیافه مصمم را که دید گفت: خوب مژگان که اولش ازدواج کرده بود بعد ما با هم عروسی کردیم. یکی دو تا قبلی ها هم که اصلا دختر نبودن.
فاصله ام را با او بیشتر کردم و گفتم: یعنی تو بخاطر این که من دختر هستم دوستم داری؟ خندید و گفت: نه، ولش کن چقدر همه چیز برای توبا جزییاته،  فکر می کنی اگه من می خواستم با یه دختر ازدواج کنم یا باشم نمی تونستم؟ من تو رو می خوام خره، تو باهمین وضعیتی که داری. کینه توزانه نگاهش کردم، گفتم: هه، جالبه من برای این که با تو باشم نمی خواستم از اولش خیلی آفتاب مهتاب ندیده باشم. دلم می خواست تجربه اولم با کسی دیگه باشه. آن وقت تو...
بی حوصله گفت: این برای اینه که تو لجبازی، با خودت هم لجبازی می کنی. همیشه گفتم تو تکلیفت باخودت روشن نیست.
حرف خودم را ادامه دادم گفتم: برای این که تو هم خیلی معصوم نیستی، تو هم تجربه اولت نیست، چرا من باشم؟ چرا باید برات مهم باشه دختر بودن من؟
اخم کرد و گفت: برام مهمه چون می خوام کسی این تجربه ای که من با تو دارم رو نداشته باشه.
بلند شدم از روی مبل و کنار رفتم. نفرت انگیز بود. گفتم: چرا نباید برای من مهم باشه؟ چون فکر کردی پولداری و همه چیز داری پس دنیا باید به کامت باشه؟ دست اول همه چیز رو می خوای؟ خونه تو خیابون فرشته، ماشین بالاترین مدلش، زن کسی که آفتاب مهتاب ندیده باشه، هیچ تجربه ای نداشته باشه تا به به تو برسه؟ هر چی می خوای و اراده کنی باید مال تو باشه؟ فکر کردی در مورد من هم می تونه اینطوری باشه؟
آه ............... و آن گربه وحشی بیرون آمد. دعوا کردیم، گفتم؛ دیگر تحملش برایم سخت است. گفتم، لیاقتش همان زنی است که گرفته. گفتم دیگر دوستش ندارم و دیگر با او بودن برایم جاذبه ای ندارد. او هم به من گفت: یک دختر لوس دمدمی هستم، ناپخته و خام وعجولم گفت: دفتر خاطراتم را همه جا راه می اندازم و تمام جزییات زندگیم را بطور خیلی مشوش و احمقانه ای در دفترم می نویسم. یادم انداخت آن روزی که دستم را گرفته بودم تا ببوسد و او به جایش انگشتم را گاز گرفته بود. گفت همین را با چه کلمات محیرالعقولی در دفترم نوشته ام. این را یادم انداخت که حتی نسبت به معمولی ترین تغییرات مردانه ناآگاه بوده ام و چطور آنها را را در دفترم نوشته ام.( آه اگر ما تصادف نکرده بودیم و زندگی من به دست او نیفتاده بود؟ خجالت آور است. از خودم بیزار شدم)  گفت باید کنار او باشم تا زندگی کردن را یادم بدهد، دفترها را بیاندازم دور و وارد زندگی شوم با شوخی گفت: کار سختی هم در پیش دارد چون باید مرا بشکند و دوباره از نو بکارد. من خندیدم و گفتم: کسی که باید از نو کاشته شود زنت است. گفتم: تو یک هرزه، کثیف، قدرت طلب و بی رحم هستی، گفتم: اگر بمیرم هم چیزی که تو به من دیکته کنی را انجام نمی دهم. گفتم: از این به بعد دیگر هیچ تماسی، هیچ ارتباطی، هیچ دوستی بین ما وجود نخواهد داشت. از همین لحظه از همین الان برایم فراموش شده ای. من را به زور بغل کرد بوسید، نمی خواست بیشتر از این حرف بزنم. حتی با بوسیدن و بستن لبم می خواست من را ساکت کند، تاعقایدم را نگویم. می خواست دوباره جریان را به روال قبل بیاندازد اما من وحشی شده بودم. لگد زدم، چنگ انداختم. حتی سیلی زدم و از او فاصله گرفتم. نفرت انگیز بود. نفرت انگیز شده بود. دیگر او را نمی خواستم. دیگر او را نمی خواهم، هیچ وقت این قدرمطمئن نبودم. اما حالا مطمئن هستم. می خواستم از خانه اش بزنم بیرون. اما خودش رفت تا من بمانم. ساعت 6 صبح تاکسی تلفنی گرفتم و به مهرشهر برگشتم.الان مهرشهر هستم و امروز دانشگاه نمی روم. به مامان گفتم: عروسی تا دیروقت بوده و من را هم یکی از دوستان دختر مهرشهری ام که در مهمانی بود به خانه رسانده.
........... پایان دفتر چهارم و پنجم  ......................

۱ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

از 3 مهر ماه 72 تا سه شنبه 9 آذر ماه 72


شنبه 3 مهرماه 72
سرم درد می کند، از دانشکده چهار روز می گذرد. اما هنوز حالم زیاد خوب نیست. دهنم زیادی خشک می شود. خودم فکر می کنم عضله گوشه چشم چپم مدام منبسط و منقبض می شود، کسی چیزی نمی بیند اما من احساسش را دارم. نور زیاد اذیتم می کند.  تازه دیروز دفترخاطراتم به دستم رسید. دو ماه گذشته است اما هنوز نمی توانم تمرکز حواس داشته باشم. به سختی می نویسم.

چهارشنبه 7 مهرماه 72
احساس غریبانه ای دارم. جای خالی کلیه سمت چپم را احساس می کنم. در ناحیه سینه سوزش عجیبی دارم. خودِ قلبم، یا پشت قلبم می سوزد. پشت قلب می تواند چیزی باشد؟

شنبه10  مهرماه 72
از فردا می روم خوابگاه، ماندن در خانه  سهراب و عموها  را طاقت ندارم. دلم مراقبت نمی خواهد. دلم تنهایی می خواهد میان شلوغی، شلوغی می خواهد و فراموشی. پهلوی چپم درد می کند.
دکتر گفت: هنوز بدن تلاش می کند خودش را به جای خالی کلیه عادت بدهد.
 امروز دیگر خسته شده بودم. فردا می روم برای گرفتن نوار قلب. آقای میم اصرار داد که خودش بیاید من را ببرد پیش دکتر جعفرزاده که آشناست و او قبولش دارد.

دوشنبه 12 مهرماه 72
تمام مدت توی ماشین گریه کردم. گذاشت خودم را خالی کنم.
گفت: هیچ کس اهمیت ندارد، اصلاً مهم نیست دیگران چه فکر کنند. زندگی خودت است و هر طور بخواهی می توانی رفتار کنی. گور بابای همه.
هامون، دلم برای هامون می سوزد. دلم برای هامون تنگ شده است. 
هق هق کردم و گفتم: تقصیر من بود، اگر من با او نمی رفتم، اگر نگران نبودیم که توی جاده ما را با همدیگر بگیرند. اگرعجله نمی کردیم برای این که به یک جای امن برسیم او زنده می ماند.
گفت: اگر ماشین نبود، اگرجاده نبود، اصلا اگر انسان حیات جاودانه داشت، الان خود آدم و حوا هم زنده بودند ما هم داشتیم دادگاهی شان می کردیم که چرا سیب یا انگور یا گندم را خشک خشک خورده اند و باعث رانده شدن خودشان از بهشت شده اند.
من گریه کردم.
گفت: دو ماه گذشته است بهتر است کم کم کارت را شروع کنی. بیایی سرکار حالت بهتر می شود.
گریه کردم و گفتم: اصلاً اصلاً دیگر نمی توانم درآن شرکت کار کنم. جای خالی هامون آزارم می دهد. نمی خواهم، نمی توانم.
(دردناک است، اینطور سوختن، این طور آتش گرفتن. قلبم آتش گرفته است.)
گفت، برایت یک جای دیگر کار پیدا می کنم، یک جای مطمئن.
گفتم: فعلاً دیگر نمی خواهم جایی کار کنم.
بعد رفتیم مطب دکتر جعفرزاده نوار قلب گرفت و مطمئنمان کرد مشکل خاصی ندارم. کمی تپش قلب دارم که بخاطروحشت تصادف است که هنوز برایم تازگی دارد. بعد هم بخاطر برداشتن یکی از کلیه ها سیستم ایمنی بدنم ضعیف شده و کل اعضاء دارند خودشان  را با شرایط جدید تطبیق می دهند.
وقتی برمی گشتیم گفت: کم پیش می آید دختری هم طحال نداشته باشد و هم کلیه.
می خواست شوخی کند و من را از آن حال و هوا در بیاورد. حتی غش غش خنده را سرداد و گفت: خدارا شکر هنوز بقیه چیزهایت سرجای خودشان هستند.
می دانم برای چه می خندید! بخاطر تلاشم برای آن موضوع. الان هنوز بکارت را دارم اما نه طحال دارم و نه کلیه و نه هامون را.
بلند بلند گریه کردم و گفتم: خواهش می کنم نگو، نخند، خجالت می کشم.
با این که قسم خورد دفتر خاطراتم را نخوانده اما مطمئن هستم که خوانده. از خدا می خواهم آن قدر دغدغه داشته باشد که دیوانگی های من را نخوانده باشد. او اولین کسی بود که بعد از تصادف به محل حادثه رسیده و ماشین را درآن وضعیت دیده بود. لابد وسایل ما را همانجا به او تحویل داده بودند اما او تازه چند روز پیش کیف را به من پس داده. تا قبل از این فکر می کردم کیفم را در همان محل تصادف از من دزدیده اند. پول زیادی که تویش نداشتم فقط دفترخاطرات و چند کارت دانشجویی و خوابگاه مهم بود. با آن شرایط چه می توانستم بگویم. با آن بی آبرویی. هیچ کس فکر نمی کرد من و هامون با هم رفته باشیم شمال. چه خوب که من به کما رفتم.شاید هم عمداً چشمهای خودم را بسته بودم.
با اینحال به او گفتم: باور کن، حاضر بودم که او زنده می ماند و آبروی من می رفت. آبروی آدم ارزش یک زندگی را ندارد؟
مرا نگاه کرد و خیلی جدی گفت: بعضی وقتها بله بعضی وقتها نه!

پنج شنبه 15 مهرماه 72
کُما فقط یک بیهوشی ساده نیست. یک خواب عمیق نیست. کُما گاهی بیداری شبانه روزی با چشم های بسته است، انتظار کشیدن برای شنیدن یک آوای  آشناست، وقتی در ظلمات تنهایی گم شده ای.

جمعه 16 مهرماه 72
ما تصادف کردیم، یک تصادف سخت، یک تصادف بی بازگشت. من می توانستم مرده باشم. سه شب و چهار روز در کُما. من تجربه بیرون ریختن امعاء و احشاء از بدنم را پیدا کردم. من لمسشان کردم. چیزی که درون بدنم بود. لزج، گرم، خیس، مال خودم بود، احساس تمام شدن میان آهن قراضه های ماشین که بهم پیچیده شده بود. فقط 5 کیلومتر مانده به آمل،  خودم تابلو را دیدم و خواندم و بعد کامیونی که از روبرو می آمد. بیشتر از آن که وحشت زده شوم، تعجب کرده بودم، چرا کامیون از این طرف حرکت می کند؟ چرا این قدر نزدیک است. آن قدر تعجب کرده بودم که فکر می کردم تصویر کامیونی که از پشت می آید اینطور واضح و روشن روی شیشه جلو افتاده است. برگشتم تا ازپنجره عقب ماشین کامیونی که می آید را ببینم و بعد....
هیچ چیز نشنیدم. همه چیز در لحظه اتفاق افتاد. فقط یادم می آید یک لحظه هوشیار شدم، هنوز توی ماشین بودم و هیچ حسی نداشتم جز یک رشته متصل بهم سوزش عمیق که از پهلوی چپ بالا می آمد از شکم  و سینه رد می شد و به پشت گردنم می رسید. احساس کردم قسمتی از بدنم بیرون ریخته است و نبض دارد. انگار تازه بود، گرم ِگرم . با دست لمس کردم. صدای همهمه را از بیرون ماشین می شنیدم. صدای مبهم آژیر، پلکهایم بسته می شد و باز می شد. انگار دنیا را خاموش و روشن می کردند. یادم رفته بود کجا هستم. باخودم تکرار می کردم چرا اینجا؟ نکند دارم خواب می بینم؟ هامون را یادم رفته بود. سفرشمال را یادم رفته بود. چرایی سفر را یادم رفته بود، تمام وحشتی که در تمام سفر داشتم را یادم رفته بود. اسمم را یادم رفته بود. فقط صدای مامان توی گوشم بود خیلی واضح انگار همین الان دارد با من حرف می زند  می گفت: آفرید آخر هفته بیا خونه مامان،  دلم شور می زنه. نکنه بلایی سربابات بیاد. فکرمی کردم این جسمی که اینجا افتاده خودم نیستم،  چرا رفته ام توی جسم بابا؟ چرا بابا این طور توی ماشین گیر کرده است. چرا بابا افتاده است و دنیا برایش خاموش و روشن می شود.

شنبه 17 مهرماه 72
سه شب و چهار روز در کُما بودم. تجربه عجیبی بود. اگر بگویم تمام این سه شب و چهار روز در کُما بودن را کاملا بیدار بودم و همه چیز را می شنیدم باور کردنی است؟ هیچی حس نداشتم. هیچ چیز را حس نمی کردم، این که بدنم را لمس می کنند. به دستم سوزن می زنند، گرما و سرما را حس نمی کردم. درد را حس نمی کردم. ولی تمام صداها را می شنیدم. شبانه روز برایم بهم ریخته بود بدون هیچ حسی مدام بیدار بودم. در هوشیاری کامل مغزم فعال بود. در همان حالت کُما بود که فهمیدم هامون مرده است. شنیدم که دوتا پرستار بالای سرم حرف می زنند. یکی به آن دیگری گفت: بیچاره ها تازه نامزد کرده بوده اند و توی جاده تصادف کرده اند. آن قدرهوشیار بودم که حدس زدم این هم یکی از ابتکارات مامان بوده که بلافاصله یک عذر شرعی برای باهم بودنمان برای جماعت دکتر و پرستار تراشیده است. حتی وقتی گفت: پسره دیروز مرد! و آن دیگری که دلش سوخت و گفت: آخی الهی. 
برای بازکردن چشم، برای جیغ کشیدن، برای بلند شدن و تکان دادن دست، برای اشک ریختن حتی،  برای همه اینها خالی خالی بودم. نمی توانستم، می خواستم اما نمی توانستم. . 
می شنیدم که مامان کنارم نشسته و با صدای بغض کرده لالایی می خواند. آن لالایی غمگین کودکی را می شنیدم که هیچ وقت خوابم نمی کرد و همیشه دلخور بودم و مدام می پرسیدم: چرا باباش رفته تنگستون؟ چرا مامانش گریه کرده تنگ پستون؟  
آه مامان، دیگر امام یا  پیامبر یا آدم  خوبی نبود که به آنها متوصل نشود و با طلبکاری از آنها نخواهد  تا مرا برگردانند.
می شنیدم که بابا می گوید: دخمل جان، دخملم، جیگر بابا، چشمای قشنگت رو برای بابا باز کن دخملم. بلند شو خوشگلم.
می شنیدم که سیاوش با آن صدای گرفته و مردانه می گوید: آفرید؟ آفرید؟ می دونم که خیلی قوی هستی، می دونم که زود خوب می شی، مقاومت کن.
صدای سودابه را تهمینه را سهراب و نازنین و منیژه را که تک تک می آمدند و می خواستند که برگردم، می شنیدم.
و صدای میم را که بالای سرم از دکتر توضیح می خواست که چقدر پیشرفت کرده ام و تا کی باید منتظر باشند.
حتی یک بار صدایش را توی مغزم شنیدم  که گفت: دوست دارم دختر، دوست دارم آفرید. چقدر به من نزدیک شده بود که دهنش را توی کله ام احساس می کردم؟
و بعد در تنهایی شبها در سکوت بخش مراقبتهای ویژه چه خاطراتی که در من زنده نشد. چه روزهایی که به یادم نیامد. درخت شاتوتم را به یاد آوردم. پناهگام را،  دوستان دوران کودکیم را، چقدر دلم می خواست که شب زودتر صبح شود و آدم ها دوباره بیایند. دوباره از من بخواهند که بیدار شوم. دلم لوس شدن می خواست. دلم یک موسیقی ملایم می خواست. دلم رها شدن در دل امواج را می خواست. دلم یک خدای گرم می خواست که مرا درآغوش بگیرد و هی نوازش کند.
و بعد عصرروز چهارم ناگهان فهمیدم از لای پلک چشمم نور ملایمی می بینم. پلکم را کمی باز کرده بودم بعد توانستم انگشتم را تکان دهم و حتی فهمیدم که می توانم دوباره اشک بریزم.

دوشنبه 19 مهرماه 72
یک استاد تبلیغاتی داریم به نام قربانعلی پورمرادیان من فقط با اسم کوچک صدایش می زنم، چون تاکید بیشتری روی آن کرد. چقدر دوست داشتنی و قوی و با اعتماد به نفس است. چقدر محکم و عالی حرف می زند.
حاشیه:
.... کاش هیچ وقت دلم نخواسته بود که فقط یک باردر طول زندگی ام با یک پسر باشم و بعدش در تمام عمر مجرد بمانم.
شاید اگر این طور نمی خواستم هامون الان زنده بود. یک لحظه فراموشش نمی کنم.
"آه، تو ای سست عهد ناپایدار، زنت باید نامید؟ همه و همه یک ماه؟...خداوندا یک حیوان بی تمیز بیش از این به ماتم می نشست" هملت

پنج شنبه 13 آبان 72
مامان امروز با دلسوزی نگاهم کرد و گفت: آفرید این پسره رو دوست داشتی؟ عاشق هم شده بودید؟ الهی بمیرم برات، چرا زودتر به من نگفتی؟ به خدا اگه به من می گفتی با هم می خواهید برید شمال من هیچی بهت نمی گفتم. چرا من رو محرم خودت ندونستی؟

خیلی دلم سوخت. چرا اینطور دیوانه شده بودم؟ چرا آن طور بهم ریخته بودم؟ چرا فکر کرده بودم می توانم آن کار را کنم؟ من هنوز از تهران بیرون نرفته پشیمان شده بودم. شاید بخاطرعشق میم بود، می خواستم هر طور هست فراموشش کنم. می خواستم از خودم و از بدنم و از فکرم که عاشق او بود نجات پیدا کنم.
بغلش کردم. نگفتم عاشقش نبودم. نگفتم مثل یک دوست معمولی دوستش داشتم. مامان را سفت بغلش کردم و گریه کردم. مثل وقتی که بچه بودم محکم در آغوشم گرفت و با کف دست شروع کرد روی شانه ام زدن . سرم را روی ممه های بزرگش گذاشتم و بو کشیدم، بوی عرق تنش بوی همه زندگی من است، بوی گل یاس، بوی کتلت، بوی سیب زمینی سرخ کرده، بوی خورشت قیمه با زعفران زیاد. بوی پلوی کته ای،  موهایم را نوازش کرد و پیشانی ام را بوسید: نترس دختر خوشگلم، دوباره یه نفر دلت رو می بره، چیزی که زیاده پسر آماده عاشق شدن، دخترای من خوب و فهمیده هستن بازم عاشق دلخسته پیدا می کنی. من ولی دخترم رو به هر کسی نمی دم، به مرد کورش نمی دم، به راه دورش نمی دم، به کسی می دم که کس باشه قبای تنش اطلس باشه، شاه بیاد با لشکرش شاهزاده ها پشت سرش آیا بدم آیا ندم؟
وسط گریه و بغض، خنده ام گرفت، گفتم: مامان اگه هی بهانه بیاری و نخوای من رو به مرد کور بدی، بازم فرار می کنم می رم شمال ها.
با عصبانیت ساختگی با دستش به کمر و باسنم زد و گفت: تو غلط می کنی، تو غلط می کنی بازم دیگه از این کارها کنی، تو غلط می کنی بری شمال. این بار من رو هم باید با خودتون ببری.
مامان و بابا بزرگوارانه من را بخشیده اند. نذرشان شاید این بود که من زنده باشم و چیزی به من نگویند. بیش از همه دنیا دوستشان دارم.بعد از تصادف و خوب شدن و برگشتنم به خانه حتی یک بار هم سعی نکردند به روی من بیاورند که چرا و چطور با یک پسر غریبه توی جاده شمال در یک ماشین تصادف کرده ایم؟
 البته از حق نگذریم آقای میم هم معرفت به خرج داده و به همه گفته بود در آخرین دقایق با او هماهنگ کرده ایم و او بوده که گفته من هم بروم تا برایش اطلاعاتی در مورد بازارهای جدید، جمع آوری کنم. چیزی که شاید هر دو خانواده دوست داشتند باورش کنند.


یک شنبه 16 آبان ماه 72
امروز این اتفاق افتاد. هیچی!

سه شنبه 18 آبان ماه 72
در اتوبوس شرکت واحد در حالی که از دانشکده می آییم و رویا بالای سرمان ایستاده است، نشسته ام و دارم این مطالب را می نویسم.

چهارشنبه 19 آبان ماه 72
مثل اینکه همیشه مساله ای پیش می آید که نتوانم بنویسمش. هفدهم سرکلاس آقای عشقی استاد زبان تخصصی، صحبت از تصادف من پیش آمد. این که در تابستان تصادف بدی داشته ام و چند روزی در کما بوده ام. استاد علاقه داشت در مورد تجربه ام از کما در کلاس صحبت کنم. البته دوست داشت به زبان انگلیسی بگویم اما من با شجاعت تمام به زبان سلیس پارسی دری برایشان چیزهایی گفتم، همه خوششان آمده بود. بخصوص آن بخشی که من می شنیدم همه چه می گویند و چه می خواهند و بخشی که در همان حال فهمیدم همسفرم از دنیا رفته است. حتی قسمتی که یک نفر به من ابراز علاقه کرده است. این قسمت را با من و من و تردید گفتم که ظاهراً بهترین قسمتش بود و مورد علاقه دخترهای کلاس قرار گرفت،  پسرها هم تایید کردند که یک زن به کما رفته بهترین کیسی است که می شود به او ابراز علاقه کرد.
بعد از کلاس وقتی رفتم توی کتابخانه تا کتاب امانتی را پس بدهم. آقای دوست بابا آمد، جلو آمد و دوستانه خیلی ابراز ناراحتی کرد و گفت: اگر می دانسته این اتفاق برای من افتاده حتماً به عیادتم می آمده. همینطور که سرم پایین بود و مشغول پیدا کردن کتاب بودم از او تشکر کردم. کتاب را به متصدی کتابخانه دادم و برای پیدا کردن کتابی در مورد خطوط و کتیبه های باستانی مشغول گشت و گذار شدم. توی یکی از راهروهای کتابخانه که دوطرفش کتاب چیده شده دوباره او را دیدم که از طرف روبرو می آید، خودم را مشغول جست و جو نشان دادم. کنارم ایستاد و گفت: وقتی باهاتون صحبت می کنم به من نگاه نمی کنید. سکوت کردم و حرف نزدم.
با خنده گفت: دوحالت می تونه داشته باشه، یا از من جداً بدتون می آد، یا این که از من خوشتون اومده و شرم و حیای دخترونه نمی ذاره به من نگاه کنید.
با تعجب و حیرت نگاهش کردم و گفتم: چقدر از خود متشکرید.
خندید و گفت: لااقل باعث شدم که نگاهتون رو از من دریغ نکنید.
سرم را برگرداندم و گفتم: می تونه یه حالت دیگه هم داشته باشه!
با سماجت گفت: چه حالتی؟
گفتم: حالت بینابین، ازتون بدم نیاد و دلم هم نخواد که ازتون خوشم بیاد.
گفت: این بهترین حالته از نظر من!
گفتم: چطور؟
گفت: اگه دلتون نخواد که خوشتون بیاد! یعنی یه کورسوی امیدی هست.
با تعجب نگاهش کردم.
با خنده گفت: کم پیش می آد آدم شانس این رو داشته باشه که به یه دختر به کما رفته ابراز علاقه کنه، حتماً باید به مردی که این شانس رو داشته تبریک گفت.
با دقت بیشتری نگاهش کردم و گفتم: شما تا به حال این شانس رو داشتید؟
شانه بالا انداخت و گفت: همین تابستون گذشته می تونستم فرصتش را داشته باشم اما، ظاهرا شانسش رو نداشتم.
با عجله کتابی که انتخاب کرده بودم را توی قفسه گذاشتم و از کتابخانه بیرون آمدم.
دیگر باید احمق باشم که این صراحت کلام را چیز دیگری تفسیر کنم.
این اولین بار نیست که قلبم اینطوری به طپش در می آمد. اما جور بخصوصی است که هیچ وقت نبوده.
آه خدایا کاش آخرین روز امتحان ترم پیش می گذاشتم حرفش را بزند. احساس می کنم اگر این فرصت را به او داده بودم شاید خیلی چیزها الان اتفاق نیفتاده بود. شاید هم فقط خیالات من است. شاید هم نه آن قدر جدی که من فکر می کنم.
آه ههه چقدر من احمقم دوباره رویایی شده ام.



شنبه 22 آبان ماه 72
خدای من امروز بعد از تمام شدن کلاس وقتی ساعت 5 بعدازظهر از دانشکده بیرون می آمدیم. ماشین آقای میم سرکوچه دانشکده ایستاده بود. می خواستم خودم را پنهان کنم یا دوباره برگردم اما من را دیده بود. با فرح و مارال و بقیه بودیم. از همه خداحافظی کردم و رفتم. بچه ها با تعجب من را نگاه کردند، چه می توانستم بکنم، بعد از آن همه محبتی که به من داشت. آمدن و رفتن و دکتر بردن و... . خیلی بی ادبی بود اگر نادیده می گرفتمش. سوار ماشین شدم . فقط در حد سلام واحوال پرسی و بعد دیگر چیزی نگفتم. سکوت را شکست و گفت: ناراحت شدی از این که اومدم جلوی دانشکده؟ انتظار نداشتی بیام؟ نه تلفن تماسی ازت دارم و نه دیگه می آی سرکار. اگه می خواستم ببینمت باید چیکار می کردم؟
با صدایی که حتی برای خودم هم ناآشنا بود و انگار از قعر چاه می آمد گفتم: شاید بهتر باشه که یه مدت همدیگر را نبینیم.
خیلی حق به جانب گفت: یه اشتباه بزرگ این وسط کردی که نباید می کردی. همه اش هم بخاطر نادیده گرفتن احساست بوده. تو من رو دوست داری آفرید، من هم دوستت دارم. چرا با احساس خودت روراست نیستی؟
دهنم خشک شده بود. آه اگه من با احساس خودم روراست بودم.
اما الان نمی دانم که واقعاً دوستش دارم یا نه؟ الان باز هم می ترسم. فقط می دانم که بودن با او برایم دلنشین است. کنارش آرام می گیرم. این می تواند عشق باشد؟ اگر با او باشم او از من تن می خواهد، من می توانم؟
او ازدواج کرده است. من با این کنار می آیم؟
او قبل از ازدواج مرا خواسته بود و من به او جواب نه داده بودم. آیا تا حدودی حق دارد که من را مقصر بداند؟
 اما مغزم این را قبول نمی کند. با این کنار نمی آیم که معشوقه یک مرد زن دار باشم.
می ترسم به او بگویم که مانع من مژگان است. اگر زنش را طلاق بدهد و اگر من هم زندگی کردن با او را نتوانم چه؟
اگر با کس دیگری باشم و اگر با آن دیگری هم نخواهم چه؟ اگر اشتباه کرده باشم و دوباره عاشق او باشم چه؟
چرا نمی توانم تصمیم بگیرم؟ با هم شام خوردیم و گشتی در خیابان ها زدیم. دیگر مطمئن هستم که دفتر خاطرات من را خوانده وقتی با هم شام می خوردیم وقتی خیلی جدی و ماشینی چشمهایم را روی بشقابم متمرکز کرده بودم و می خوردم. گفت: دیگه برای من ناز نمی کنی؟ آفرید اشتباه می فهمی وقتی برام ناز می کردی دوست داشتم. بهت گفتم که بدونی تو هم من رو دوست داری و اشتباه نکنی. چون تو هیچ وقت تکلیفت با خودت روشن نیست. می ترسی به من نگاه کنی؟
یادم بماند حالت ترسیدن را باید به حالت های نگاه نکردن دخترانه اضافه کرد؛ می ترسم بله می ترسم.
قرار شد چهارشنبه باز هم بیاید و همدیگر را ببینیم. این بار دیگر از او خواستم  جلوی دانشکده نیاید. همانجا سرخیابان پاسداران قرار گذاشتیم نزدیک پارک نیاوران.

یک شنبه 23 آبان ماه 72
به همه دوستان دانشکده گفتم این آقای  خوش قیافه ای که دیروز آمده بود دانشکده دنبالم دایی کوچکم است، درکمال تعجب این جور خالی بندی ها در میان قشر دانشجو مطلقاً باور کردنی نیست. یعنی حتی اگر شناسنامه بیاوریم  با عکس خانوادگی و حتی ارتباط خونی و سببی را با شجره نامه مهر و امضاء دار و اسناد معتبر آزمایشگاهی نشان دهیم، باز هم کسی باور نمی کند یک دایی خوش قیافه با ماشین شیکش بیاید دم در دانشکده برای بردن خواهرزاده نازنینش. به فرح کمی از ماجرا را لو دادم. گو این که خودش حدس زد کسی که در کما به من گفته  دوستم دارد خود این آقا باشد.
ماجرای زن داشتنش را لو نداده ام واقعاً باعث شرمندگی ام است. اگر این موضوع بخواهد از همین حالا این طور من را بهم بریزد بعدش معلوم است که چه از من باقی می گذارد.

دوشنبه 24 آبان ماه 72
یکی از دخترهای دانشکده از یکی از پسرهای دانشکده شکست عشقی خورده است. الان یک هفته است که شب به شب می آید توی راه پله می نشیند و اشک می ریزد. گاهی وقتها من هم می روم پشت در طبقه خودمان و به صدای  هق هقش گوش می دهم.
 فرح پیشنهاد داد بیا این پسره را اذیتش کنیم.
گفتم: حرفش را نزن من دیگر برای این جورکارهای دخترانه خیلی پیرشده ام. بعد با هم نشستیم یک ساعت گریه کردیم. بعد به همدیگر نگاه کردیم که چقدر زشت شده بودیم کلی خنده مان گرفت. به بچه های اتاق قول دادم که دیگر افسرده نباشم. که دوباره زندگی را شروع کنم. که یادم بماند روزگار به سرعت می گذرد و ما هر روز یک روز از جوانی مان را سپری می کنیم. به بچه ها قول دادم سعی کنم دوباره شاد باشم. وقتی یک نفر در این اتاق غمگین است همه با هم غمگین می شوند. من همیشه از همه شادتر بودم و کلی شیطنت توی آستینم داشتم و روحیه همه مان همیشه خوب بود. اما از وقتی ترم جدید شروع شده است با آن مشکلی که برایم پیش آمده دل و دماغ ندارم. گاهی درد می کشم، هم در روحم هم در جسمم و حالا می بینم که همه بچه های اتاق با هم افسرده شده اند. به خودشان قبولانده اند که هر کدام بخاطر یک مشکلی درد بکشند و غصه  بخورند. به همدیگر قول داده ایم که دوباره شاد باشیم. از حالا به بعد دیگر غصه نمی خورم. زندگی ام باید توی دستهای خودم باشد نه در دل غصه ها.
قرار شد اگر بتوانم برای آن پسرک که فریبا را شکست عشقی داده یک نامه فدایت شوم مسخره بنویسیم از طرف یک شخصیت مجعول و بفرستیم به خوابگاه پسرها، طوری که نامه بیفتد به دست پسرهای دیگر نامه را بخوانند و آبروی او برود. یعنی نامه باید آن قدر مسخره باشد که باعث مضحکه او شود.
اوه خدایا چقدر مسخره! به بچه ها گفتم: بابا به خدا این کارها مال دوران دبیرستان من بود ( من خاطره نامه نگاری هایم را برایشان تعریف کرده بودم) و نگفتم که با همین دایی الکی از این نامه نگاری ها می کردیم. به هرحال من الان پروژه های سنگین تر و خطرناک تری در دستور کار دارم. مثل همان رفتن به شمال است ممکن است تصادف کنم و این بار مغز و قلبم را از دست بدهم.

سه شنبه 24 آبان ماه 72
کلاس مرمت داریم استاد دارد توضیحاتی برای تحقیق می دهد و من اصلاً حوصله ندارم. نوع خط، نویسنده، دوره، ابزارکار، موادی که آن خط را با آن بوجود آورده اند و غیره...
من خرم، آره من خرم، برای این که می ترسم، می ترسم و مثل دختربچه ها نگرانم. مثل دختر بچه های هیجان زده زود قضاوت می کنم. ادای قدیسه ها را در می آورم و وکیل وصی دیگران شده ام. با حرفهای کوته فکرانه سعی در پنهان کردن عقده های درونی دارم. خودم را عقل کل میدانم با این که می دانم، نمی دانم.
خودم این را می دانم کسی که بیشتر انکار می کند. بیشتر در معرض خطر است. چون خودش را برای خطر آماده نکرده. بیشتر دخترهایی که توی خوابگاه یا دانشکده ادعایشان عرش آسمان را سوراخ می کند و ایش و اوش می کنند، وقتش که برسد گندش را در می آورند. بس که نمی دانند چه باید بکنند. بس که از خودشان مطمئن بوده اند.
 من نمی خواهم سریع واکنش نشان دهم. من باید فکر کنم. هیچ چیز نشدنی برای من وجود ندارد.
هنوز هم متاسف نیستم که می خواستم با هامون باشم. او را دوست نداشتم ولی انتخاب ارزشمند من بود ومی توانستم روزی دوستش داشته باشم، من برای فرار از یک مصیبت به او پناه برده بودم. او خودش می دانست. به او گفته بودم.
 فقط باید با خودم کنار می آمدم و سبک سنگین هایم را می کردم که تا کی و تا چه وقت؟ اصل با یک مرد بودن و ماندن تا زمان نامعلوم برای من مساله دارد. من نمی توانم، من نمی دانم، من نمی فهمم چطور یک زن و مرد می توانند مدام زیر یک سقف با هم زندگی کنند و از هم خسته نشوند ودلشان برای تنهایی خودشان تنگ نشود.
 شب ها بعضی وقتها به هامون فکر می کنم. تنها آرزویم این است که ای کاش وقت برگشت تصادف می کردیم تا با خاطره بهتری از من جدا می شد.
هرچند با شناختی که از خودم دارم شاید هم خاطره بدتری بود.

چهارشنبه 25 آبان ماه 72
وقتی از جلوی کلاس مرمت بنایی ها می گذشتم دوست بابا را دیدم. نشسته بود روی یک صندلی و پایش را دراز کرده بود روی صندلی جلویی و کتاب می خواند. روی هم رفته پسر خوش قیافه ای است، فکر کنم هفت هشت سالی از میم جوانتر باشد. خم ابروهایش بی نظیر است همینطوری بدون اخم کردن هم شرق شرق می زند توی گوش آدم.
حاشیه: بعدازظهر نیم ساعتی زودتر از کلاس بیرون زدم تا خودم را برسانم سرقرار. دوست ندارم بچه ها دوباره مشکوک شوند که با دایی جانم قرار گذاشته ام. مدتی توی پارک نیاوران پرسه زدم تا آمد. فکرش را بکن یک دختر دانشجو با یک مرد گنده زن دار، چه نفرت انگیز! اوه قدقدقدا یک مرغ چاق افتاده توی گودال آب!
با خنده سوار ماشینش شدم. او هم خندید و گفت؛ خوبه که  امروز روحیه ات عالیه. راه افتادیم.
گفتم: روحیه ام خوبه چون امروز یکی از پسرخوشگل های دانشکده بهم ابراز علاقه کرد.
زیرچشمی نگاهی به من انداخت و باخنده گفت: پس منت سرم گذاشتی که الان توی ماشین منی.
با خنده گفتم: خوب چون اون پسره ماشین نداره وگرنه با اون می رفتم شام می خورم، پیاده خسته می شم.
اخم کرد و گفت: واکنشهات همه قابل پیش بینی شده آفرید، الان دنبال اینی که من رو وادار به حسادت کنی.
( خیر آقای محترم الان دنبال این هستم که تو را بینابین نگه دارم. اگه یک آن دست از تو بکشم، می روی دنبال یک زن دیگر، یک دختر دیگر، نمی خواهم بگویم خیلی دلم برای مژگان سوخته، یا خیلی پرپرعواطف مژگان هستم. من حالم از امثال مژگان بهم می خورد اما می خواهم یک عشقی به تو نشان بدهم که بفهمی باید مژگان را حلوا حلوا کنی بگذاری روی سرت.)
با خنده گفتم: باشه اینطوری فکر کن،
با همان حالت اخم گفت: فقط خدا کنه این یکی پسره عمرش به دنیا باشه.که بتونی بری یه چیزی بهش هدیه بدی؟
تیر تیز طعنه ای که زد قلبم را سوراخ کرد. خط به خط دفتر خاطراتم را خوانده است. کثافت، هامون بهم گفت، به تو شک کرده که با آن خانم مهندس باشی. من فکر نمی کنم تو سیرمونی نداشته باشی.من بیشتر فکر می کنم تو درگیر منافع کاری هستی. تو اتفاقاً به عشق پایبند هستی خودت خبر نداری. وگرنه الان نه دوباره سراغ مژگان می رفتی و نه همچنان من را می خواستی. تو همیشه دنبال عشق گمشده ای.
شانه بالا انداختم و گفتم: آره من یک دختر آفتاب مهتاب ندیده نباید باشم وقتی به تو می رسم. باید مثل خودت از هر باغی یک گلی چیده باشم.
خنده تحقیر آمیزی کرد و گفت: تو مگه مردی؟ این حرف رو مردها می زنن.
با تعجب گفتم: واااا مگه فقط مردها می تونن از باغ گل  بچینن؟ فکر کردم زنها گل بیشتر دوست دارن. و بعد هیجان زده گفتم: راستی باورت می شه من دوبار از پسرهای دانشکده گل گرفتم، برای اولین بار در زندگیم؟ باور کن با این که دختر یک تولید کننده گل هستم اما چنین تجربه ای برام عالی بود. بعد با ناراحتی گفتم، البته گل ها رو از حیاط دانشکده چیده بودند.
لبخندی زد و گفت: اون پسر خوشگله بهت گل داده بود؟
هنوز درگیر آن پسر خوشگل است نه گل، ای حسود.
ابرو بالا انداختم و گفتم: خیر دوتا پسر دیگه!
زد زیر خنده و گفت: پس یه دفعه بگو کل پسرهای دانشکده خاطرخواه تو شدن؟
من هم زدم زیر خنده و گفتم: طبیعیه همون طور که دخترها جذب پسرهای باحال می شن چندتا چندتا. پسرها هم جذب دخترهای نترسی می شن که باهوش و یه کمی جذاب هستن مثل من.
اعتقاد ندارم که دایی میم مرد عوضی است. اعتقاد دارم فقط وقتی شرایط ایجاب می کند خیانتکار می شود. به هرحال به عنوان یک زن، نسبت به آن مژگان بی عرضه احساس تعهد می کنم. بعد از اتفاقی که برای هامون افتاده نمی توانم به خودم اجازه بدهم نسبت به میم عواطف عاشقانه ای داشته باشم. من هنوز هر شب رویای آن پسر را دارم. با هم می نشینیم گپ می زنیم. می خندیم. چای و شکلات می خوریم.
تمام مدت با میم بودن دوباره خودم شده بودم. نترسیدم، پا به پای او طعنه زدم و شیطنت کردم. رفتیم شام کوچکی خوردیم بعد اصرار کردم برگردم خوابگاه برای کارهای تحقیقم، مرا رساند. خودم می دانم چه کار خطرناکی می کنم.

شنبه 29 آبان ماه 72
یک نامه مسخره ای برای این پسره افشین که فریبا را شکست عشقی داده بود نوشتم. من فقط نامه را نوشتم، ولی یک تیم زبده و عالی از دخترهای اتاق خودمان، حتی تا مهر اداره پست را درست کردند و نامه را برای پسره فرستادند. نفرستادند که، دزدکی بردند گذاشتند توی دفتر دانشکده میان نامه های بچه ها. به فریبا نگفتیم که چنین کاری برایش کرده ایم. کار خیر را که نباید هی بوق کرد و همه جا جار زد!
کلاس های مشترک من و آقای دوست بابا خیلی کم شده، یه کمی باعث دلتنگی است بخصوص با آن حرفهای جالبی که توی کتابخانه به من زده بود.موضوع جالبی در مورد او هست که توجهم را خیلی جلب کرده. آن روز با وجود آن که من توی کلاس مطرح کردم شنیده ام یک نفردر حالت کما به من ابراز عشق کرده است، اما او مایوس نشد،  حتی آمد و احساسش را به من گفت شاید برای آن که به نحوی پیشنهاد خودش را هم به من داده باشد.  الان احساسم این است که دلیل جلو نیامدنش بیشتر بخاطر این است که بگذارد من تصمیم بگیرم، یا آن پیشنهاد دهنده کمایی،  یا او،  هر چند هر وقت من را توی راهرو یا سلف سرویس دانشکده می بیند، خیلی پرسشگرانه نگاهم می کند و محترمانه سلام می دهد. خودم فکر می کردم بعد از آن ابراز علاقه شیرین خیلی سریع تر بیاید و بقیه اش را ابراز کند اما مثل این که چنین قصدی ندارد. صبرو حوصله او و بی حوصلگی من یک جا جمع نمی شوند.
دیشب یک خواب خوب در مورد هامون دیدم ولی چیز زیادی از خوابم یادم نمی آید فقط یک قسمتی بود که با هم مشغول گل یا پوچ و خندیدن بودیم. حتی یک بار هم همدیگر را بوسیدیم. کاش این اتفاق قبل از مرگش افتاده بود.حس خوبی ندارم از این که آدم بمیرد ولی حتی یک بار زنی را عاشقانه نبوسیده باشد. به هرحال فکر می کنم زن و مرد ندارد. چرا دروغ بگویم در مورد این که زنی بمیرد و آخرش نتواند عاشقانه مردی را ببوسد هم همین حس را دارم.

یک شنبه 30 آبان ماه 72
اوه وای باورم نمی شود! درست یک روز بعد از آن که خواب هامون را دیدم. امروز باید خبری از طرف آنها بشود. آقای شکم گنده دایی هامون امروز به خوابگاه ما زنگ زد، یعنی اولش خانمش زنگ زده بود. بعد گوشی را داد به آقای شکم گنده. خودش هم خیلی خوب و مهربان با من سلام و علیک کرد و من را برای فردا دعوت کرد خانه شان. بعد نوبت آقای شکم گنده بود که با من حرف زد و از من گله کرد چرا نمی روم شرکت. من بهانه های خودم را آوردم.
می خواهند من را ببینند.
چه انسان های خوب و مثبتی هستند. با این که آن اتفاق برای هامون افتاده اما اینها ...
البته شاید هم بحث محاکمه و بازخواست باشد. این که من پسرشان را کشته ام، چون با او رفته ام، شاید فکر می کنند من پسرشان را از راه به در کرده ام و کشیدمش توی جاده، وای خدایا دلم هزار راه می رود. تحملش را ندارم.
گفتم: چهارشنبه کلاس ندارم. زن دایی اش هم گفت پس چهارشنبه از ظهربیا اینجا!
به خدا اینها می خواهند من را بکشند و تکه تکه کنند و بگذارند داخل گونی وقت زیادی می گیرد برای همین گفته اند از ظهر بیا.

سه شنبه 2 آذر ماه 72
استاد سرکلاس است و بچه ها دارند مطابق معمول وقت تلف می کنند. این پسره فتح الهی که تبریزی الاصل است دارد به جای کنفرانس دادن شعر می خواند: یاس، بوی مهربانی می دهد. عطر دوران جوانی می دهد.
یاس یک شب را گل ایوان ماست، یاس امشب تا سحر مهمان ماست.
(آه یاس، واقعا که یاس بوی خوشی دارد عطر بهشت می دهد. چقدر دلم برای .... ولش کن بابا دلتنگی دلتنگی دلتنگی، دلم برای همه چیز تنگ شده است گلدان های یاس خانه آقاجان و گردن بندهای گل یاسی که برای خودم درست می کردم فقط یکی از آنهاست. دلم حتی برای آقای آلپاچینو وقتی می نشست و طراحی می کرد تنگ شده است. خیلی زود باید بروم سری به آقای اخوت بزنم.)
فرهاد ابراز احساسات می کند و شاهین خوشش آمده.
عشق پیوند عجیب روح ماست.
اما این عشق عشق کردن فتح الهی عجیب غلیظ است. آن قدر که فرکانس صدای عشقیش همه را گرفته به حدی که همه نزدیک است منفجر شوند.
فکر کنم حال خوشی پیدا کرده.
مهربانی سهم انسان است و بس.
"یادم بماند شگایگ مذهب، یعنی همان شقایق مذهب"

چهارشنبه 3 آذر ماه 72
بلاخره با مادر هامون آشنا شدم. یعنی باخواهر آقای شکم گنده. که درواقع با برادرش در درصد قابل توجهی از شرکت سهیم است. این را هم باید یکی از خصوصیات جالب هامون بدانم که هیچ وقت پز نداد که خودش هم به نحوی در شرکت دایی اش سهم دارد.
حالا فهمیدم شرکت دایی هامون در اصل شرکتی بوده که پدر هامون تاسیس کرده، پدر هامون یکی از معمارهای قدیمی و تحصیل کرده دانشگاهی  بوده واز همان اول شرکت را بر مبنای یک شرکت معماری درست و درمان ایجاد کرده، نه یک شرکت بساز و بفروش. اما وقتی پدر هامون فوت می کند. دایی اش که او هم در دانشگاه تهران معماری خوانده می شود مدیرعامل شرکت.
مادر هامون با دوسه خال موی سبیل کمتر،عیناً شبیه مهد علیا مادر ناصرالدین شاه بود، دقیقاً با همان حال و هوا یک انگشتر سلطانی سیصد قیراتی! یاقوت سرخ هم انداخته بود توی دستش و دستش را هم گذاشته بود روی آن یکی طوری که انگشتر کاملاً در معرض دید باشد. من مثل یک بچه کبوتر آسیب دیده و غمزده به خانه شان رفتم. اولش فکر کردم می خواهند مرا بازخواست کنند که چرا با هامون رفته ام و حواسش را پرت کرده ام و من خودم را آماده کرده بودم که دست روی قرآن بگذارم و قسم بخورم که من در تمام طول سفر نه زیاد حرف زدم و نه لپش را کشیدم و نه با سکوت معنا دار خود او را تشویق به خوابیدن و گذاشتن ماشین  روی دنده به امان خدا کرده ام.
اما بازخواستی در کار نبود، بیشتر می خواستند بدانند چرا آقای میم من را همراه هامون فرستاده است ماموریت.( یک آن حس کردم این را دسیسه میم برای سربه نیست کردن هامون می دانند.) بعد فهمیدم که نه علتش، بسیار حیاتی تر از این حرفهاست. در واقع میم دارد تلاش می کند که چند سهم دیگر از شرکت را هم بخرد. اینطوری توازن قدرت به نفع خودش را بالا می برد. یعنی اگر بیش از پنجاه درصد شرکت را خریداری کند. با توجه به آن که وضعیت اقتصادی آقای شکم گنده چندان مناسب نیست. بنابراین ای بسا به سرعت مدیرعاملی را هم از آقای شکم گنده بگیرد و خودش بشود همه کاره شرکت. که با توجه به شناختی که از میم دارم حتماً می خواهد همین کار را بکند.
من هم صادقانه گفتم که به خدا آقای میم فقط برای آن که برای ما دوتا حرف و حدیثی پیش نیاید، (چون بی اجازه با هم رفته بودیم مسافرت) این را گفته.
ولی مادر هامون خیلی شاکی شد و عیناً مثل خانوم جلسه ای ها، یک سخنرانی قرایی کرد در این باب که بی اجازه نبوده و هامون هیچ وقت از این کارها نمی کند و قبلش در مورد این که می خواهد با شما برود شمال صحبت کرده، حتی زن دایی اش هم گفت که به او هم گفته بوده. یعنی این وسط من فهمیدم تنها آدم شرور داستان که قصد واقعاً ناصوابی داشته، فقط و فقط خودم بوده ام که بی خبر از همه با یک مرد غریبه راه افتاده ام بروم شمال به قصد شر!
در خلال صحبت هایشان فهمیدم، هامون یک دوره افسردگی شدید داشته و حتی تا همین اواخر تحت درمان بوده. هم به خاطر مشکلات شرکت  و هم بخاطر این که نامزدی اش با دختر عمه اش بهم خورده، درحالی که با هم عقد هم کرده بودند، (چشمم روشن پس هامون خیلی هم چشم و گوش بسته نبوده.) من که چیزی از افسردگی اش نفهمیدم. یعنی کاملا نرمال به نظر می آمد و اتفاقاً خیلی هم نرمال تر از خیلی آدمهای دیگرچه می دانم والا شاید چون؛ "افسرده چو افسرده ببیند خوشش آید."
در نهایت آقای شکم گنده به من گفت که می توانم دوباره برگردم و در شرکت کار کنم. اما من گفتم: که واقعاً کار کردن آنجا دیگر برای من سخت است. همین جمله هم باعث شد که مادر هامون بیشتر به من ابراز محبت کند  و رخصت دهد که من بروم کنارش بنشینم تا دست نوازش برسر من بکشد.
بگذریم؛ حقیقت این است که مجلس سنگین و سختی برایم بود. من هنوز نسبت به هامون احساس عذاب وجدان دارم و دانستن این که قبلا با دختری عقد کرده بوده احساس عذاب وجدان من را کمتر نکرد. بدتر از همه وضعیت شرکت برایم تاسف آوراست. فکرش را بکن چنین شرکتی با این سابقه کاری حالا براثر بی عرضگی یا هرچیز دیگر در حال هاپولی شدن است. به نظر می رسد در بازار معماری و ساختمان سازی تهران کسی برنده است که بتواند بهتر دلال بازی در بیاورد و با شهرداری زد و بند کند، ظاهراً میم این ابزار را در دست دارد، خودش با آن ولع سیری ناپذیر و زنش با آن روابط فامیلی. بیشتر از همه دلم برای زن آقای شکم گنده سوخت که به شدت از وضعیت فعلی خودشان نگران است و از این که مدام این همه طلبکار به سراغشان می آید دل تو دلش نیست. من که کاملا شرایطش را درک می کنم و می فهمم چقدر غصه می خورد.
وضعیتشان را که از زبان زن دایی هامون شنیدم، شک ندارم تاچند ماه دیگر مجبورهستند ده دوازده درصد دیگر سهامشان را به میم واگذار کنند..


شنبه 6 آذر ماه 72
ما یک گند تاریخی زده ایم و از این گندتر دیگر امکان ندارد و آن اینکه این افشین فرزاد که ما برایش آن نامه ناجور را نوشته ایم، با آن کسی که ما فکرش را می کردیم زمین تا آسمان و آسمان تا زمین فرق می کند و این مارال هالو ما را انداخته توی هچل و بل کل گمراه کرده است. یعنی این که،  این پسره اصلا هیچ ربطی به فریبا ندارد و شاید اصلا فریبا را هم نشناسد چه برسد به این که باعث شکست عشقی او شده باشد. خدای من این  بیچاره چقدر شوکه شده است وقتی آن نامه مسخره را دریافت کرده! ما این نامه را شنبه برای افشین گذاشته ایم در دفتر دانشکده و گویا او یک شنبه نامه را دریافت کرده و تا سه شنبه به گوش همه پسرهای خوابگاه رسیده به طوریکه آنها مدام او را با اسم "افی افه" صدا می کنند،(اسم مستعاری که من برایش گذاشته بودم.) دخترهای دانشکده هم کم و بیش با خبر شده اند، ما از خبرگزاری خودمان میترا فهمیدیم. امروز آمد و گفت: یکی از دخترها برای یکی از پسرهای خیلی سربه راه و خوب هنرهای سنتی ترم 4 یک نامه ناجور نوشته و باعث شده که همه پسرهای خوابگاه برای او دست بگیرند و مسخره اش کنند و در خوابگاه پسرها قلقله به پا شده که این کار کدام دختر بوده . 
وای چقدر بد شد من در نامه کلی مسخره اش کرده بودم . حتی نوشته بودم اگر می خواهد تا دوسه سال دیگر به مشکل بیرون زدگی حدقه چشم دچار نشود این قدر به دخترها زل نزند و کلی چرت و پرت های دیگر.
امروز پسره را دیدم. به خدا دل و جگرم کباب شد، یعنی اگر یک پسر خوب و سربه راه و آقا  و بی حاشیه در دانشکده ما باشد خود اوست. یک پسر شیرازی خوش چشم و ابرو با ابروهای پرپشت مشکی و سبیل کلفت.  مارال البته به من امیدواری می دهد که پسر شیرازی خوب و سربه راه و آقا تا به حال متولد نشده است و بی خود وجدان خودم را دچار تشویش نکنم. اما من نمی توانم، من خودم او را دیدم، این بچه آن قدر محجوب است که به نظر می رسد حتی آزارش به یک مورچه هم نرسد.
نمی توانم نادیده بگیرم، یا باید رسما و حضوراً بروم از او معذرت خواهی کنم. یا دوباره برایش نامه بنویسم و کتباً عذر خواهی کنم و بگویم که اشتباه کرده ام و منظورم کسی دیگر بوده و اسم آن طرف را هم بیاورم. در این صورت دوباره بچه های خوابگاه پسرها می فهمند منظور اصلی نامه دقیقاً چه کسی بوده است و دست از سر این بیچاره بر می دارند.

سه شنبه 9 آذر ماه 72
برای افی  نامه نوشتم و معذرت خواهی کردم.  گفتم که اشتباهی نامه را به اسم او فرستاده ایم و گیرنده نامه در واقع فامیلش افشین است نه اسمش! که از ناجورترین و بی صفت ترین پسرهای دانشکده است و نوشتم این بابا، روشش این است که مدت مدیدی با یک دخترقرار و مدار بگذارد و گشت و گذار کند و بعد که حوصله اش سر می رود و دلش جای دیگری بند می شود، زودی حلقه دست می اندازد و ادا واصول می آید که یعنی من نامزد کرده ام و دیگر نمی توانم با تو باشم. گفتم: این جور کارها یه بار دو بار سه بار، وقتی این بازی خیلی تکرار می شود یعنی با یک آدم بیمار طرف هستیم که برای شکستن دل آدم ها حد و حدود نمی شناسد.
ضمناً از خودش هم کلی تعریف کردم و نوشتم که شما با این وجنات و کمالات و رفتار حیف که اسم قشنگتان با فامیل آن پسره لاشخورِ دختر باز یکی است.  
برایش نوشتم جهت معذرت خواهی حاضر هستم تا یک هفته ژتون غذای شما را بدهم. نمی خواهم از من کدورتی به دل داشته باشید. اما گراحساس خیلی  بدی دارید که با ژتون غذا خوب نمی شود. به شما زنگ می زنم معذرت خواهی صوتی می کنم. اگر باز هم قبولتان نشد بگویید، یک دهن آواز هم برایتان می خوانم.
به هر حال برای این که بفهمم با این معذرت خواهی مکتوب قلبتان از من آرام گرفته است، روز شنبه صبح ساعت 8 بنشینید سمت راست نیمکت طرف راست محوطه ورودی حیاط زیرآن درخت بید مجنون، اما اگر معذرت خواهی من را قبول نکرده و مشکل با ژتون غذا  برطرف نمی شود،  بنشینید سمت چپ نیمکت. این طوری من می فهمم که باید بهتان زنگ بزنم، بنابراین ساعت 5 بعداز ظهر شنبه نشسته باشید کنار تلفن خوابگاه و گوشتان به زنگ باشد،تا به شما زنگ بزنم. این را هم بگویم اگر قبول نکردید و من ناچار شدم بهتان زنگ بزنم و برایتان یک دهن آوازخواندم  از ژتون غذا خبری نیست و این امتیاز از کفتان می رود.
(اینها دیگر سیاه بازی بود می خواستم کمی نمک و فلفل قضیه را زیاد کنم تا او سرذوق بیاید و همه چیز به شوخی تمام شود. چون مطمئن هستم پسری که من دیدم نه ژتون غذا می خواهد و نه عقده این را دارد که من زنگ بزنم و معذرت خواهی کنم، کلاً و اصلاً اهل این حرفها نیست و ای بسا از این لوس بازی های دخترانه هم زیاد خوشش نیاید.)