۱۳ فروردین ۱۳۹۵ ه‍.ش.

از فروردین تا مهر73

دوشنبه 1 فروردین ماه 73
سال 1373 هم آمد. چقدر برنامه برای امسال دارم. دل توی دلم نیست که زودتر خودم را مشغول کنم! هنوز کارم را شروع نکرده ام فقط وسایل را خریده ام و گذاشته ام یک گوشه زیرزمین استاد اخوت، استاد قول داد بعد از عید تعمیرات زیرزمین را شروع کند تا یک جوری قابل اقامت و کار برای من بشود.
احتمالا ً مامان اینها امسال بروند قزوین زندگی کنند. حتی مامان سپرده است در قزوین دنبال یک خانه اجاره ای مناسب برایشان باشند. متاسف هستم و دلم می خواهد آنها نزدیک خودم باشند، اما خودم نمی توانم همراهشان بروم، هنوز درسم تمام نشده است. در عین حال می خواهم امسال دانشگاه آزاد شرکت کنم می خواهم  رشته علوم اجتماعی در شاخه روزنامه نگاری را تجربه کنم. این فوق دیپلم برایم کافی نیست.#سیصد25
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 20 فروردین 1373
این که آدم فکر کند با خرید چند تا وسیله، دیگر برنامه پول درآوردن ردیف شده، اشتباه محض است. خرید وسایل تازه اولین قدم است. استاد اخوت می گوید: تازه داری بزرگ می شوی، داری می فهمی که زندگی آن طوری که فکر می کردی سرسری نیست. استاد می خواهد برای زیرزمین سنگ تمام بگذارد، اما من عجله دارم. کلاً استاد خیلی شل و ول است. به خدا اگر استاد یه کمی شور و حال از خودش به خرج می داد الان به قاعده یک تیم فوتبال،  بچه ردیف کرده بود. #سیصد26
https://telegram.me/noone_ezafe
25 فروردین ماه 73
میم را دوباره دیدم فکر کنم نه بعد از فروختن سرویس طلا؛  بلکه بعد آن که دید می توانم مستقل شوم و دیگر دلم نخواهد از او کمک بخواهم  از من ناامید شده است، حس کردم دیگر من را به چشم یک دختربچه برای کمک کردن یا دختری برای عشقبازی نمی بیند. من را بزرگتر می بیند، حتی یک دوست عاقل برای مشاوره. جور بخصوصی با من درد و دل و مشورت کرد.  میانه اش با مژگان خراب است. آنها حتی پیش هم نمی خوابند، میم به او احساسی ندارد، یک بار اشاره ای کرد، اما نگذاشتم ادامه دهد. چرا باید اینطور باشد؟ چیزی که کمی غمگینم کرد اما اهمیتی ندارد این است که با یک دخترتهرانی دانشجوی رشته حسابداری روی هم ریخته. واضح و روشن به من گفت. به مژگان  گفته چنین دختری در زندگیش هست ولی مژگان التماس کرده که بودن آن  دختر را تحمل می کند اما او را طلاق ندهد. اولش فکر کردم برای این که حسادت مرا برانگیزد این را می گوید، اما اینطور نبود. خیلی مستاصل و ناراحت به نظر می آمد. عکس دختر را نشانم داد، اسمش پریساست خوشگل بود موهای مجعد قهوه ای داشت و چشمهای عسلی. خوبیش این است که دیگر من را به چشم یک طعمه نگاه نمی کند.
شانس من را ببین یا دوتا دوتا به سراغم می آیند. یا وقتی می روند دیگر بل کل نابود می شوند. هنوز از آقای دوست حرکت قابل تاملی ندیده ام. ترسو؛  کاش حداقل به جای یک تکه سفال هدیه بهتری به من می داد. الان به کارم می آمد، می بردم می فروختم، برای خودم یک دستگاه کپی می خریدم.#سیصد27
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 27 فروردین 1373
هووووف هنوز کار زیرزمین درست نشده، استاد می خواهد من را جان به لب کند. می خواهد دیوار حایل بگذارد بین قسمتی که من کار می کنم با قسمتی که قرار است کپه ام را بگذارم. بابا می خواهم بخوابم، نمی خواهم .... واییییی.#سیصد28

https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 15 اردیبهشت 1373
منصور، مژگان را طلاق داده. #سیصد29
https://telegram.me/noone_ezafe
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1373
منصور با پریسا ازدواج کرده، حتی قبل از آن که ازمژگان طلاق بگیرد. یک بار به شرکتش زنگ زدم تا احوالش را بپرسم. خیلی مبادی آداب و اخلاق مدار صحبت کرد. کاملا مثل یک مرد خانواده! هرچند باز هم تعارف کرد که اگر کمکی خواسته باشم دریغ ندارد. مثل یک دوست خوب.
فکر کنم دیگر علاقه ای به قرارهای مخفیانه با من ندارد. نه تماس گرفته و نه برایم پیغام داده است و نه حتی مثل گذشته برنامه آمدن و سر خیابان پاسداران منتظرم شدن  را دارد. گو اینکه تازگی ها قرارهای مخفیانه با من هیجانی برایش نداشت. من مدام درگیر کار و درس بودم و حرفهای شیرینی برای زدن نداشتم. حتی این اواخر مدام دروغ هایی به او گفتم در مورد آن که آقای دوست خیلی به من علاقه دارد و هر روز موی دماغ من می شود و هی به من نامه عاشقانه می نویسد و برای من هلاک شده است، درحالی که اصلا این طور نیست و اتفاقاً انگار کاملاً از من کناره گیری می کند.
همه اینها برای این بود که از من دل بکند و برود دنبال زندگی خودش. خدا را شکر انگار او هم همین کار را کرده است.
به یک دختر عبوس و عجول تبدیل شده ام مدام دنبال کار هستم. باید برای کارم بازاریابی کنم، اینطوری نمی شود. بهتر است چند جا بدهم خدمات تایپ  پایان نامه و تحقیق دفتر خودم را نصب کنند. آه یک خط تلفن احتیاج دارم. نباید از تلفن استاد اخوت اینها استفاده کنم. درخواستش را داده ام اما شنیده ام مخابرات با حواله به زن و شوهرهای جوانی که تازه ازدواج کرده اند خط تلفن نصف قیمت می فروشد.( لابد برای آن که هی به هم تلفن کنند و حرف های عاشقانه بزنند. ابتکار زیر پوستی اسلامی برای تحکیم پیوندهای خانوادگی، بشود که حواله یک دستگاه کپی رایگان را هم بدهند برای این که هی بهم جریمه دوستت دارم را کپی کنند.) قیمت خط 75 هزارتومان. همین است دیگر اگر یک شوهر نصفه و نیمه هم پیدا می کردم الان می توانستم از خدمات حواله تلفن نصف قیمتش استفاده کنم. چه کار کنم؟ باید بین بچه های دانشکده ببینم کدام ها با هم عقد کرده اند و تلفن نمی خواهند بروم حواله شان را ردیف کنم برای کار خودم.
جهنم یک ساندویچ هم مهمانشان می کنم.#سیصد30
https://telegram.me/noone_ezafe
یک شنبه 22 خرداد 1373
نزدیک پایان ترم است هم درس می خوانم و هم کار، کلی هم کار تحقیق دارم.  توانسته ام مخ بعضی از بچه های ترم بالایی را بزنم تا پایان نامه ها و تحقیق هایشان را بیاورند خودم تایپ کنم. قول داده ام اگر کم و کسری داشتند رفع و رجوعشان کنم و غلط گیری هم برایشان انجام دهم. آه راستی جوادی حاضر شد فرم ها را پر کند تا از عقد نامه اش جهت خرید تلفن نصف قیمت استفاده کنم. اما باید یک آدرس ثابت اقامت در تهران می داشتیم. آدرس سهراب اینها را دادم. هفت بیجاری شده، برای یک خط تلفن نصف قیمت هی باید به این و آن رو بیاندازم. #سیصد31

https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 27 تیرماه 1373
دیگر مثل دوران خوب کودکی و نوجوانی نیستم و نمی توانم به همان صفا و صمیمیت هرآنچه در درون دارم بنگارم. این روزها که کار تایپ دانشجویی کمتر است یک کار دیگری هم پیدا کرده ام در یک شرکت فرفورژه سازی ( درو پنجره سازی فلزی تزیینی) از ساعت 8 صبح تا 4/5 بعدازظهر، با ماهی 15 هزارتومان. قرار است صبح تا بعداز ظهر بروم آنجا. شب ها هم می آیم کارهای تایپم را انجام می دهم. از خواب در حال مرگ هستم. خیلی کار دارم، بعضی وقتها تا دیروقت بیدارم. تازگی ها دیگر خاطراتم را نمی نویسم، تایپ می کنم. دیگر نمی توانم خودکار دستم بگیرم. از بس روی دگمه ها فشار آورده ام و ده انگشتی تایپ کرده ام دیگر نوشتن با خودکار سختم شده است. رررررررررر سرم افتاد روی دگمه ها و این رررررررررررررررر های بی دلیل ثبت شد.
مامان اینها اسباب کشی کردند و رفتند قزوین، نخواستم بروم کمکشان، رفتنشان را، دورشدنشان را از خودم نمی خواهم. نمی خواهم، من تنها می شوم. از من دورتر نشوید. من را نگذارید و بروید. من دلم شما را می خواهد. شما به من نزدیک بودید. از من دورتر  نشوید. دارم گریه می کنم قطره های اشکم می چکد روی گونه ام سرمی خورد پایین. وای خدایا من چقدر بدبخت هستم. #سیصد32
https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 30 تیرماه 1373
دوساعتی می شود که کار جدیدم را در شرکت فرفورژه شروع کرده ام. مثل تمام شروع های دیگر با ناشیگری، البته خدا را شکر از آنجا که من حساب کارها زود دستم می آید تا حدودی از گند زدن جلوگیری کرده ام. شروع خوبی است، اگرچه کامل نیست. ولی رو به تکامل می روم. من تقریباً نقش همه کاره شرکت را بعد از مدیر بازی می کنم، چون جز من و او شرکت کارمند دیگری ندارد. اینجا فقط یک دفتر توزیع و بازاریابی است. مدیرعامل شرکت یک آدم کله گنده اصفهانی است و کارخانه اصلی در و پنجره تزییینی هم همانجاست. مدیر داخلی شرکت آقای نیک افکار، یک پسر مجرد کوچولوی به تمام معنی است که نمی تواند دوست داشتنی باشد.
من با همسایه های دست راستی شرکت آشنا شده ام. صبح تا بعدازظهر توی شرکت تنها هستم. باید یکی دو تا دوست برای خودم دست و پا کنم. شرکت بغلی یک شرکت کاملا مردانه مهندسی است.
وای نیک افکار از من چه انتظاری دارد؟ من که آبدارچی نیستم! اول به من گفته بود گاهی ممکن است برای او مهمان بیاید و تا استخدام یک نفر که چای بیاورد، من به او یک کمکی برسانم. ولی نگفت من باید چای ببرم، من هم نگفتم این کار را می کنم. اگر قرار باشد من یک کمکی به او برسانم. ترجیح می دهم تلفن هایی که خودش جواب می دهد را جواب بدهم و او برود برای مهمان ها چای بریزد.
آخ آخ آخ الان از دست من حسابی عصبانی است خودش رفته برای مشتری ها چای بریزد.
الان دارد بازار گرمی می کند؛ " آهن فابریک، کنگره دار، سرپنجه ای" #سیصد33
https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 4 مرداد ماه 73
دیشب رفتم زیرزمین مجردی مارال و شایسته( آنها هم مثل من یک زیرزمین اجاره کرده اند تا برای تابستان همینجا کار کنند) حسابی گپ زدیم و دروغ گفتیم.
با بچه ها در مورد تجربیات کاری مان گفتیم. من گفتم: چقدر برای غذاخوردن و غذا گرم کردن سرگردانم. شایسته هم مشکل من را دارد. اما مارال مشکلش بزرگتر است او با دستشویی رفتن مشکل دارد. چون توالتشان دقیقا دیوار به دیوار اطاق مدیر شرکت است و مارال  یک بار یک صدایی از خودش تولید کرده که باعث شده چشم مدیر کل تا یک هفته چپ شود.
من تجربه فکسی که دریافت کردم را گفتم. این که تمام دگمه ها را فشار دادم و هیچ چیز دریافت نشد و بعد هم دستگاه قاتی کرد و هی کاغذ بیرون داد. این که دوان دوان رفتم شرکت همسایه و گفتم یک اتفاق بدی برای من افتاده و  کل مهندسین و مشاورین و پیمانکاران ریختند توی شرکت ما و فکر کردند آتش سوزی شده اما بعدش فهمیدند مشکل چیست. فقط باید با انگشت سبابه مبارک دگمه استارت را فشار می دادم.
حاشیه: واقعاً دلم برای کار در شرکت منصور تنگ شده، شرکت او خیلی شسته و رفته و تر و تمیز بود.  به نسبت این چیزهایی که من دارم می بینم. ظاهرا من هم دارم مشکل دستشویی پیدا می کنم. توی توالت سوسک دارد، خاله سوسکه های فاضلات نشین همچین شاخک هایشان را از توی چاهک بیرون می آورند و تکان تکان می دهند که حتی به فکرم رسید جیش کنم توی یک چیزی و بعد بیایم اینجا خالی کنم. همه اش فکر می کنم اگر سوسک ها دلشان بخواهد بپرند بالا و ببینند کی دارد روی سرشان قضای حاجت می کند چه خاکی توی سرم بریزم. من از آمریکا نمی ترسم ولی از سوسک می ترسم.#سیصد34
https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 11 مرداد ماه 73
وای خدای بزرگ من گاهی اوقات چقدر خر می شوم. اعتراف می کنم ماجرای این پسری که با هم دوست شده ایم و مهندس آب و فاضلاب است دیگر واقعاً آخر حماقت بود. یکی از مهندس های جوان شرکت همسایه که درست از بعد ماجرای فکس به شرکت ما آمد و یادم داد چطور فکس بزنم و فکس دریافت کنم. با هم رفتیم گشت و گذار و نهار خوردیم. هیچ احساسی جز این که با او دوست معمولی هستم ندارم ( نه حتی دلم نمی خواهد با او دوست معمولی باشم، فقط دلم شنیدن صدای مردانه می خواست و حرف زدن با یک آدمی که از دوستان خودم متفاوت باشد. ولی دیگر نمی خواهم می ترسم که ادامه پیدا کند.) حالا یارو با خودش یک فکرهایی کرده. حسابی از دست خودم عصبانی هستم.  نمی توانم از او خوشم بیاید. نمی تواند در زندگی من رل مهمی بازی کند. خسته کننده است، اصلا نمی فهمم چرا از من خوشش آمده هیچ چیز بروز نمی دهد. چرا می خواهد با من دوست باشد چون دست و پا چلفتی بودم؟ چون به نظرش زیبا آمدم؟ از دستهای ظریفم خوشش آمده؟ کشته مرده جعد گیسوان مشکینم شده که با اشعه مادون قرمز چشمانش از زیر روسری تشخیص داده؟ هیچ چیز در مورد من نگفت. ظاهراً او هم فقط دلش می خواسته صدای من را بشنود.
واقعاً چرا  احساس کرده در اولین دیدار لازم است با من در مورد لوله کشی فاضلاب صحبت کند؟ یعنی واقعاً فکر کرده همین که درجه شناخت من از لوله کشی فاضلاب شهری تهران بالا برود زمینه های تفاهم بینمان برقرار می شود؟ روی پیشانی من نوشته بوده که دارم له له می زنم در مورد انواع لوله کشی آب ساختمان یا انواع شیرفلکه اطلاعات مفیدی کسب کنم؟ ( البته نمی دانم شاید هم در تمام این اشارات، مفاهیم عاشقانه جنسی نهفته باشد و من خیلی گاگول هستم) اما حتی در گفتن چیزی که تخصصش را دارد، بی حال و شل و ول است. به سرعت دل آدم را می زند. یک بار مجبور شدم برایش دو ساعت بی وقف حرف بزنم ( خوب معلوم است در مورد تاریخ ایران باستان!هههه، زدی ضربتی نوش کن ضربتی) اما او فقط مثل گنگ ها نگاهم کرد و گوش داد. نه یه هایی، نه یه هوییی، زنده بود آیا؟ دستم را جلوی صورتش تکان دادم و گفتم: می شود یک صوتی از گلویت خارج کنی که بفهمم باید با زبان اشاره با تو حرف بزنم یا می توانی حرف بزنی؟( در حالی که من حتی وقتی او در مورد شدت ورود فاضلاب به داخل لوله ها توضیح می داد هیجان به خرج می دادم، انگار کن اصلا یک عمر چشم دوخته بودم ته کانال تا شدت را بررسی کنم و حالا می رفت که برایم رمز گشایی شود.)
امروز دوباره تماس گرفت که باز هم برویم بیرون؟ فکر کنم امروزدیگر دل توی دلش نبود که برایم در مورد  لوله های بالا رونده و قطع دستی شیرفلکه افاضات کند.
گفتم: نمی توانم.
گفت: فردا برویم چطور است؟
گفتم: فردا هم نه!
گفت: پس یک روزی که خودت بگویی.
گفتم: متاسفم؛ من فقط می خواهم زودتر این ماجرا را تمامش کنیم. به نظر من زود بهتر از دیر.
ناراحت شد.
خیلی کار دارم نمی توانم وقتم را تلف کنم. یک ایده هایی دارم. می خواهم دو دستگاه تایپ دیگر هم بخرم و ببرم قزوین فکر می کنم آنجا بشود یک دفتر بزرگ با قیمت مناسب اجاره کرد و هردوجا را با هم اداره کرد. یک مقداری پس انداز کرده ام اما خیلی زیاد نیست تازه می خواهم دستگاه کپی هم بگیرم. آه اگر یک نفر یک سرویس طلای دیگر به من هدیه می داد چه خوب بود.#سیصد35
چهارشنبه 12 مرداد ماه 73
اووووه نه به آن شوری شور نه به این بی نمکی، نه به آن وقتی که خجالت می کشیدم جلوی نیک رفتار نهارم را بخورم. نه به حالا که منتظرم او بیاید و ببیند که من نهارم را بی ترس و وحشت از او می خورم و از خوردن  در حضور او وحشت ندارم.
...هیییییش  آخرش این قدر دیر آمد که از گرسنگی یک قاشق یک قاشق تمامش کردم. اما قسم می خورم این قاشق آخر را بگذارم وقتی او آمد توی شرکت جلوی چشم خودش بگذارم توی دهنم، نباید فکرکند من از نهار خوردن در حضور او وحشت دارم یا خجالت می کشم یا اصلا آن قدر وضع مالی ام خراب است که یک وعده غذایی را برای خودم حذف کرده ام.
حاشیه : ساعت 3 بعد از ظهر است و همچنان یک قاشق غذا توی بشقابم نگه داشته ام و چشم به در دوخته ام که نیک رفتار  کی بیاید و بعد من این قاشق را بروم بالا. اینطور خویشتن دار هستم من.
 ( یعنی در واقع وقتی او هست دوست ندارم در ظرف نهارم را باز کنم. دست پخت ناجور و شلخته پلخته من طوری است که اگر هوس کند بیاید یک سرو گوشی آب بدهد از خجالت آب می شوم. غذای او را مامانش درست می کند. خوش آب و رنگ، زعفران زده با مفصلات سالاد و ترشی و دوغ و ... غذای من دست پخت خودم است، شفته و وارفته یا نپخته و جا نیفتاده. ( من هم دلم مامان می خواهد خوب)  اوایل دوست داشت که با هم غذا بخوریم اما دو روز اول که من دیدم وضع ظرف غذای من چطور است و ظرف غذای او چطور پشیمان شدم. (شرایط من عیناً شبیه الیورتویست است و شرایط او عیناً دارسی اشراف زاده را می ماند در غرور و تعصب.) این شد که هی  بهانه آوردم گرسنه نیستم یا ساعت غذایم با او فرق می کند.
البته از حق نگذریم مهجبین خانم خیلی اصرار می کند که برایم نهار بدهد اما من دلم نمی خواهد. یعنی بعضی وقتها می دهد اما نه همیشه. برای این که آنها همیشه در حال پرهیز هستند و بیشتر غذای حاضری و ساده می خورند. نمی خواهم بخاطر من توی زحمت بیفتند. گاهی که می روم قزوین مامان برای یک ماهم غذا می دهد بیاورم. مدام نگران خورد و خوراک من است می گوید: غذای خوب آدم را خوشگل می کند. من اما، غذای یک ماهم را یک هفته ای می خورم و بقیه ماه را ریاضت کشانه سپری می کنم.
... آه آن قدر نیامد که یک قاشق آخر توی ظرف خشک شد. می ریزمش توی سطل آشغال آشپزخانه تا بفهمد حتی می توانم از یک قاشق آخر بگذرم. اینطور چشم و دل سیر هستم من.#سیصد36
https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 17 مرداد ماه 73
در حال تایپ پایان نامه ای هستم در خصوص اختلال دوقطبی. پوووووف هر چیزی که می خوانم در خودم تشخیص می دهم.  احساس شیدایی و شیفتگی، تحریک پذیری مفرط، صحبت کردن بی وقفه، حواس پرتی، پریدن از موضوعی به موضوع دیگر، احساس نشاط شدید همراه با احساس خود بزرگ بینی، قضاوت ضعیف، ولخرجی یا خساست، رفتارهای اغواگرانه، مداخله جویانه، پرخاشگرانه. این بیماری روانی بین هنرمندان و نویسندگان بیشتر دیده می شه و گاهی در هنگام شیدایی باعث خلق آثار منحصر به فرد هنری و ادبی می شوند. #سیصد37
https://telegram.me/noone_ezafe
چهارشنبه 19مرداد ماه 73
منشی آقای مدیر بودن و توی یک شرکت با او تنها بودن خیلی ممکن است عواقب ناجوری داشته باشد. صبح که می آمدم دعایی که مامان همراهم کرده بود را توی سوتینم گذاشتم "نادعلیا..."
خدایا خودت کاری کن که من عین عجوزه ها به نظر بیایم تا زمانی که مرد مورد علاقه ام را پیدا کنم بعد به قدرت خودت کاری کن عین حوری پری ها به چشمش بیایم. خدایا لطفاً برعکسش نکن. معمولا تخصص تو در مورد من در برعکس کردن آرزوهایم است. خدایا می ترسم  فکر کنم تو خدای وارونه کار باشی. من برعکسش را بخواهم بعد تو لجت بگیرد بخواهی همان را انجام دهی.
خدایا من از دست تو چه کنم؟  تکلیف من را با خودت روشن کن؟#سیصد38
https://telegram.me/noone_ezafe
چهارشنبه 26 مرداد ماه 73
یک همکار موقت بیرون از شرکتی داریم به اسم کریم پور که گاهی می آید و می رود و کارهای بیرون شرکت را برایمان انجام می دهد. از این کریم پور با این صورت سبزه و چشمان درشت و تیپ و قیافه ای که مثل هنرپیشه های هندی برای خودش می سازد بدم می آید، خیلی هم بدم می آید. اصلا وقتی که او توی شرکت است احساس آرامش نمی کنم بخصوص وقتی آقای نیک رفتار نباشد، حسابی من را می ترساند. تمام مدت مجبور هستم قیافه بگیرم و اخم کنم و جواب سوال هایش را سربالا بدهم.
کفشش از این مدل کفشهای پاشنه بلند مردانه است، پشتش را می خواباند و خرت و خرت و ترق ترق و یه کَتی توی شرکت راه می رود و گاهی می آید و سوالات بی ربط می پرسد.
ایییییی الان آمد گفت: خانم چایی می خورید براتون بریزم.
خیر ممنونم.
آخیشششش خیالم راحت شد کریم پور رفت. کله گنده های کارخانه اصفهان آمدند. آمده اند تا به کارهای شرکت تهرانشان رسیدگی کنند. چند تا مهندس الکی هستند( چون مدام به هم مهندس مهندس می گویند) خود آقای نیک رفتار و پسر باجناق آقای حیدرزاده رییس بزرگ کارخانه اصفهان. دارند سفارش کارهایی را می دهند. من خودم را مشغول کرده ام و دارم طرح های فرفورژه ای برای نرده های پله و در و پنجره می زنم. اصلا نگاهشان نمی کنم. می فهمم که پسر باجناق آقای حیدر زاده ایستاده است دم در اطاق من و  رفته است توی کوک من و هی می رود و می آید. لابد به نظرش منشی عجیبی می آیم. بی خیال، بی ادب، ازخودراضی .
آقای نیک رفتار رفت برایشان چای بریزد. فکر می کنم خواهر زاده حیدرزاده فکر می کند؛  چرا وقتی این دختره  هست نیک رفتار باید چای بریزد. ولی من و نیک رفتار با هم قرارداد نانبشته، ناگفته ای بسته ایم. من چای بریز نیستم. وقتی من خودم را مشغول نشان می دهم یعنی که زیاد روی من حساب نکند.
پسرباجناق رییس بزرگ آخرش تحمل نکرد و آمد تو با من سلام و علیک کرد. خیلی جدی سلام کردم و دوباره مشغول کارخودم شدم. از یک دختر نجیب و سربه زیر بیش از این انتظار نمی رود. #سیصد39

https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 27 مرداد ماه73
دیروز با پسر باجناق حیدرزاده صحبت کردم. آمد توی اطاق من و طرح هایی که کشیده بودم را دید. خیلی خوشش آمده بود.
گفت: دانشجوی هنر هستید؟
گفتم: نه، قبلا مدرسه هنر و ادبیات نقاشی هم می خوانده ام.
با هم حرف زدیم. در مورد همه چیز، این که قبلاً کجا کار می کرده ام و الان چه رشته ای می خوانم. اسمش امیر است، بدقیافه، زمخت، خوش لباس، بی کلاس، مجرد، فارغ التحصیل مهندسی معدن، هیز راستی ماغش خیلی بزرگ است.
خیلی برایش جالب بود که قبلا در یکی از معتبرترین شرکت های معماری تهران کار می کرده ام. کاملا آقای شکم گنده را می شناخت، گفت: چند سال پیش در یک پروژه معماری با آنها همکاری کرده ایم و برایشان در و پنجره های تزیینی ساخته ایم.
 خیلی بی رودربایستی از علت بیرون آمدنم از شرکت پرسید.
خیلی با شوخی گفتم: بیرونم کرده اند.
خیلی بی رودربایستی از علت دیگر همکاری نکردنشان با شرکت آقای شکم گنده پرسیدم.
خیلی صادقانه گفت: آنقدر بازاررقابت بی رحم و فعال است که نمی توانیم دیگر آن شرکت را جذب کنیم.
کمی به هم نگاه کردیم و خیره شدیم و لبخند زدیم. آنقدرها هم بدقیافه نیست، یعنی قیافه اش خیلی مردانه و زمخت است.
........ یک ساعت بعد
آقای نیک رفتار برایم یک دفترچه با کاغذهای شطرنجی بزرگ آ چهار آورد و گفت: طرح هایتان را این جا بکشید.
فکر کنم بِچه باجناق به او زنگ زده و سفارش کرده.#سیصد40
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 29 مردادماه 73
دارم به قدرت تلقین به نفس و درون ناخودآگاه فکر می کنم. منِ بزرگتر، منِ برتر،
" من هر روز در هرزمینه ای و به هر صورتی بهتر و بهتر می شوم"
آه............. دلم برای مامان بابا تنگ شده، نگرانشان هستم، دلم نمی خواهد در نبود من بلایی سرشان بیاید. می ترسم مواظب خودشان نباشند.
دیروز از صبح تا شب خانه استاد اخوت بودم. کلی غذای خوشمزه خوردم. زرشک پلو با مرغ، خورشت قیمه بادمجان، سوپ جو، سالاد زیاد، ماست و خیار، یک مهمانی دورهمی با دوستان هنرمند قدیمی استاد اخوت و یکی دوتا از بچه هایشان، آرتور هم بود. برای اولین بار با یک مرد( آرتور) رقص دونفره کردم البته نه خیلی بغل تو بغل مدل تانگویی، فقط هی  دستم را  می گرفت و هی می چرخاند و هی پیچ و تاب می داد، یک جور رقص دونفره ارمنی، فیل و فنجان در کنار هم، کلی خندیدیم، اولش خجالت می کشیدم، اما وقتی دیدم با آن حساسیت معلم وار سعی می کند به من رقصیدن یاد بدهد خجالتم ریخت.  روی هم رفته چون مرد آزادی است، در کنارش بودن اصلا احساس نگرانی ندارد حس اعتماد می دهد. نگاه هیز و فکر حریصی ندارد. خیلی راحت همه احساسش را به زبان می آورد. موقع رقصیدن، مدام پایش را لگد می کردم. ولی او  از این حس که چیزی را به من یاد می دهد لذت می برد. شاید حتی بغل مرا درک نمی کرد، اندام مرا نمی فهمید. از موسیقی و رقص لذت می برد. از مهجبین خانم شنیدم یک دوست دختر ارمنی چاق و چله و خیلی قد بلندی هم دارد، مثل خودش که یک میلیون سال است با هم نامزد کرده اند اما هنوز برای ازدواج قطعی شرایطشان جور نشده، اول می خواهند هفت هشت ده تا بچه داشته باشند بعد ازدواج کنند. خدا هم مثل استاد و مهجبین خانم هنوز بهشان بچه نداده.
 آرتور آخرش هم دزدکی به من یک قلپ شراب داد، تلخ و گس بود ولی خوش بو، مدام منتظر بودم شروع کنم به بدمستی، خندید و گفت: خیالت راحت باشد این یک قلپ همانجا توی گلویت بخار شده و زده بالا، آن قدری به تو ندادم که به ناموس من به چشم خریدار نگاه کنی.  #سیصد41
https://telegram.me/noone_ezafe
پنج شنبه 3 شهریور 1373
دوازده و نیم غذایم را می خورم چه نیک رفتار بیاید چه نیاید.
....بعدازظهر
نیک رفتار دارد از دست من عصبانی می شود. اخمهایش توی هم است، لابد با خودش فکر می کند؛ "حالا که کارها را یاد گرفته می خواهد برود. حتماً دلش می خواسته بلایی که سرمنشی قبلی اش آورده سرمن هم بیاورد و سرم را بکوبد به سقف اتاق،  نیک رفتار یکی از اقوام دور میتراست و کار کردن در این شرکت را میترا به من پیشنهاد داد، میترا خودش به من گفت، نیک رفتار قبلا چه جوری منشی قبلی اش را بیرون کرده و آن قدر به آن بیچاره خرده فرمایش های سطح پایین داشته که او هم فرار را برقرار ترجیح داده. به هرحال به او گفتم از اول مهر دیگر سرکار نمی آیم، کلی دلخور شد و غر زد.
با خنده گفتمش:
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از وطنم
دل که از عالم علوی است یقین می دانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
دستش را زد زیر چانه و با دلخوری به من نگاه کرد و گفت: پس لطفا یک هفته قبل از آنکه بروید به من خبر بدهید.
از اول هم می خواستم به صورت موقت و فقط سه چهار ماهه اینجا کار کنم. ساعت کاری اینجا خیلی زیاد است و من واقعاً از اول مهر نمی توانم دیگر اینجا کار کنم.#سیصد42
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 5 شهریور ماه 1373
دیروزبعد ازظهر بعد مدتها چه کسی را دیده باشم خوب است؟ باور کردنی نبود. با مارال و شایسته رفته بودیم ولگردی، از خیابان ولیعصر می رفتیم پایین به طرف جمهوری، همین که از جلوی مغازه های بزرگ لباس زیرفروشی مردانه و زنانه و جهیزیه عروس رد می شدیم. در حال غش و ضعف و خنده و شوخی، یکهو چشمم افتاد توی یکی از مغازه ها، خودش بود، خودِ خودش بود، شهریار
بود. از دم مغازه رد شده بودیم و فقط یک لحظه نگاهم به داخل افتاده بود و او را دیده بودم، آشنا به نظرم آمد، باورم نمی شد که او باشد. عقب عقب برگشتم و نگاه کردم ایستاده بود و با یکی از مشتری هایش گپ می زد، چقدر بزرگ شده بود، چه سبیل کلفت، چه خوش قیافه، چه خوش اخلاق، چه قد بلند و خوش هیکل، می خندید و به نظر شاد می آمد. یک لحظه شاید متوجه شد که یک نفر از بیرون مغازه دارد نگاهش می کند. یک لحظه فقط یک لحظه چشمش به من افتاد، اما من سریع رد شدم. آه یاد سرخپوست بازی به خیر. الان شاید می توانستم زن این آدم باشم. توی خانه منتظر که او بیاید. شاید تا به حال برایش یک پسر هم به دنیا آورده بودم. یک خانه بزرگ حیاط دار داشتیم. با پنجره های بزرگ رو به حیاط با باغچه و گلدان های گل یاس. حتماً اصرار کرده بودم چند سال پیش برایم یک نهال شاتوت هم گوشه حیاط کاشته بود. چند باری هم شاید گوشه حیاط زیر درخت شاتوت در پناه شاخ و برگ پنهان از چشم همسایه همدیگر را بوسیده باشیم. بعد دستم را گرفته باشد و کشیده باشد که برویم توی خانه تا درهم تنیدنمان دور از چشم اغیار باشد.
..... آه چه خاطرات خوبی در من زنده شد با دیدن شهریار. شهریار درخت شاتوت من است که مردی شده برای خودش.
دیشب با مارال و شایسته رفته بودیم ولگردی، هیچ کدام هم حاضر نبودیم دست به جیب شویم و بقیه را مهمان کنیم. توی خیابان جمهوری از نزدیک یک تالار رد می شدیم، مجلس عروسی بود،  یکهو من و شایسته به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده هر دو به یک چیز فکر می کردیم. بعد دست مارال را گرفتیم و رفتیم توی مجلس عروسی با همان مانتو شلوار، فقط روسری هایمان را درآوردیم، یک گوشه نشستیم شیرینی و شربت و میوه مان را خوردیم و شاممان را زدیم و به عروس و داماد و خانواده های هر دو طرف هم تبریک گفتیم و آمدیم بیرون. خانواده عروس فکر می کردند، فامیل داماد هستیم. خانواده داماد فکر می کردند فامیل عروسیم، چقدر خوش گذشت، مارال حتی دلش می خواست بلند شود یک قری هم بدهد. به زور نشاندیمش و گفتیم: کمتر خودنمایی کند تا گندش در نیاید.#سیصد43
https://telegram.me/noone_ezafe
شنبه 7 شهریور ماه 73
آقای حیدرزاده رییس الروسای شرکت امروز می آید، نیک رفتارهمین الان آمد به من گفت: لطفاً یک دستی به سرو گوش میزتان بکشید. یعنی چه؟ من و این کارها؟ من اگر بتوانم فقط سرمیز را پیدا می کنم کلی شاهکار کرده ام ولی پیدا کردن گوشش واقعاً از من بر نمی آیم. چرا من باید میزم را تمیز کنم؟ این یک وجب خاک را که من روی میز نریختم؟ چرا برای این شرکت یک نظافتچی نمی گیرند؟ کارخانه به این بزرگی خیلی کسر شان است به خدا. به هرحال آن قدر قیافه های بدو ناراحت گرفتم که نیک رفتار را کفری کردم و لابد پیش خودش فکر کرده واااای چه دختر بدادایی است، همان بهتر که برود.
چقدر پسر تمیزی است این نیک رفتارچقدر هم امروز بخاطر آمدن رییس الروسا خوش تیپ و تر و تمیز کرده . یک دختر دایی کذایی دارد که بعضی وقتها زنگ می زند. پشت تلفن با هم حسابی گرم می گیرند و خوش و بش می کنند. الان دارد جلوی چشمهای من زمین را جارو می زند. البته اتاق من را که نه، راهرو و اتاق خودش را و من هم دارم با لبخند نگاهش می کنم که تشویق شود.
وای دیگر دارد کلافه ام می کند دوباره آمده توی اتاق من و باز هم لب و لوچه اش آویزان است. غلط کرده من همین نیم ساعت پیش زیر پایم را که آن همه آشغال پاشغال ریخته بودم جمع کردم به انضمام قسمتی از آن طرفِ کف اتاق، روی میز را هم که به اجبار خودش یک نظم و ترتیبی دادم.  الان رفته است و دارد کولر را درست می کند. به من گفت: اگر آقای حیدرزاده آمد زحمت بکشید و یک چای جلویشان بگذارید.
.... بلاخره آقای حیدرزاده آمد یک مرد گنده 6 تیغه که گشاد گشاد راه می رود و کت و شلوار طوسی راه راه پوشیده. موهای جوگندمی دارد و دستهای تپل، امیر، بچه باجناق هم همراه حیدرزاده آمد. وقتی به من سلام می داد خندید و حتی چشمکی هم زد.  (ببخشید؟)  شاید اشتباه می کنم و مدل ارتباط دوستانه اش اینطوری است.به هرحال من رفتم توی آشپزخانه که چای بریزم اما نمی توانستم فنجان های مهمان را پیدا کنم و آن قدر سرو صدا راه انداختم که آخرش امیر خودش آمد و چای ریخت به من هم کلی خندید. چقدر خوش خنده است. من خیلی آرام بهش گفتم: قول بدید به آقای نیک رفتاربگید من چایی ریختم. اگه بفهمه من چای نریختم من رو اخراج می کنه. ( او که نمی داند من خودم قرار است از اول مهر دیگر نیایم کلاس مدیریت نیک رفتار را بردم بالا)
او هم سرش را تکان داد و گفت: باشه قول می دم. برای تو هم چایی بریزم؟
(تو!) خیلی یه هو صمیمی شده بود.
با شیطنت گفتم: بله اشکالی نداره می خورم، کم رنگ لطفا.
زد زیر خنده و گفت: چشم همین الان، بعد پرسید: راستی،  بازم طراحی کردی؟
با لبخند گفتم: بله یه تعدادی هر وقت خواستید بیایید ببینید.
خیلی مضحک بود، انگار لابه لای حرفهایی که با زبان و دهان به همدیگر می گفتیم، چیزهایی هم با نگاه و لبخند در جریان بود. یک فنجان چای ریخت بعد به من نگاه کرد و لبخند زد. همانطور که تکیه داده بودم به کابینت آشپزخانه با لبخند جوابش را دادم بعد سرش را تکان داد و خندید و یک چای دیگر ریخت، دوباره نگاهم کرد،لبخند زد (چه ات شده تو!)، لبخند زدم،  می خواستم برگردم توی اتاق با خنده گفت: صبرکن، تا من برای تو هم چای میریزم یک  قنددان پیدا کن. گشتم و قنددان خوشگل را پیدا کردم و توی سینی گذاشتم سرم را که بالا گرفتم دیدم به من نگاه می کند و لبخند می زند. یک فنجان چای را از توی سینی برداشت و با احترام به من تعارف کرد. سعی کردم به در و دیوار نگاه کنم، زد زیر خنده. خوب من هم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم (چه امان شده بود؟) هر دو زدیم زیر خنده، همانطور که می خندید با شیطنت گفت: هیس، بعداً  کلی شیطونی می کنیم و دوباره چشمک زد.
( شیطونی می کنیم؟ وا!) واقعاً که، معلومه حتی بچه باجناق هم فامیل نمی شه خدا به خیر کند لابد می خواهد بلایی سر رییس الروسا بیاورد.
امروز توی شرکت ناهار سفارش دادند و من هم با خوشحالی لقمه نان و پنیرم را چپاندم توی کیفم . چلو کباب برگ و کوبیده و کلی تشریفات. اولش نمی خواستم بروم توی اتاق آنها غذا بخورم اما امیر آمد و اصرار کرد که بروم پیششان، رفتم.
نیک رفتار همانجا اعلام کرد که من تا آخر شهریور بیشتر پیششان نمی مانم. امیر یکه خورد و با تعجب نگاهم کرد. لبخند زدم و نگاهش کردم. خوب جواب لبخند را بده دیگه ناقلا!  #سیصد44
شنبه 12 شهریور ماه 73
سردرد دارم، دیشب خانه مارال اینها بودم، زیرزمینشان آن قدر گرم بود که کلافه ام کرد. باز صد رحمت به زیرزمین خودم. بیچاره استاد همه امکانات رابرایم فراهم کرده. امروز بچه ها را شام دعوت کردم. 545 تومان پیاده شدم کباب خریدیم با نوشابه و ماست،  باز جای شکرش باقی است، 1000 تومن برای این کار کنار گذاشته بودم، معلوم است هنوز دنیا به آخر نرسیده.
خسته هستم امروز امیر زنگ زده بود شرکت، نیک رفتار نبود. خیلی ناجور پشت تلفن با من حرف می زد انگار دو بار به او خندیده ام حق دارد که با من لاس بزند.
هی می گفت: هوووم، چطوری؟ برنامه امروزت چیه؟ من چند روزی تهرانم اگه بخوای با هم باشیم، سینما، تاتر، مهمونی، پارتی،
فکر می کنم ته دلش بود که اسم خونه مجردی را هم بیاورد ولی نگهش داشت توی دهنش تا مزه دهن من را بفهمد.
نگفتم می خواهم بروم خانه، تحقیقی در مورد مگس تسه تسه دارم که باید تایپش بکنم.
گفتم: مادرم ختم انعام گرفته باید زودتر برگردم خانه مان.
گفت: شوخی نکن، حال و حوصله ختم انعام رفتن را داری؟
گفتم: به، مگه می شه نداشته باشم؟  مامانم رو چای ریختن من برای مهمونها حساب باز کرده.
زد زیر خنده و گفت: ای شیطون! چیکار کنیم پس؟ دلم می خواد ببینمت. ( هه هه حتماً منم همینطور ولی آن دنیا)
گفتم: منم دلم می خواد شما رو ببینم ولی شرمنده کار دل بخواهی نیست، کار شرع و دین و احکام الاهیه، من ختم انعام رو با هیچ تفریح زمینی عوض نمی کنم.
کلی اصرار کرد، قبول نکردم. خدایا با این شدت پاکدامنی من را به عنوان یک تارک دنیا در معبد خودت جای بده. #سیصد45
https://telegram.me/noone_ezafe
یک شنبه 13 شهریور ماه 73
امروز در شرکت " نان و خیار" خوردم به جای" نان و شراب"
چند روز دیگر جواب کنکور دانشگاه آزاد را می دهند. خستمه. باز باید تایپ کنم، آخر هفته می رم قزوین پیش مامان اینها. #سیصد46
https://telegram.me/noone_ezafe
سه شنبه 15 شهریور ماه 73
چه خاطره هایی که امروز زنده نشد با دیدن شهریار. امروز ساعت 5 بعدازظهر عینک آفتابی به چشم رفتم ولی عصر سراغ شهریار. ساعت 5 نبود، برگشتم پارک شهر و مدتی نشستم و یاد آدمهای قدیم این پارک را زنده کردم و دوباره ساعت 5 و نیم رفتم فروشگاهش باز شده بود. همانطور با عینک رفتم تو، خیلی بی خیال نشسته بود پشت پیشخوان و روزنامه ای می خواند. رفتم سراغ ردیف عطر و اسپری ها و لوازم آرایشی فروشنده گفت: بفرمایید چی بدم خدمتتون؟ ... محلش ندادم  یه کمی آن طرف تر زیرپوشهای زنانه و سوتین و شورتها رنگ در رنگ کنار هم چیده شده بود آن طرف هم فروشنده خودش را داشت هر دو دختر، سانتی مانتال و آرایش کرده بودند. (خدارا شکر شهریاردر چه ناز و نعمتی به سر می برد.)
با آن عینک آفتابی و رفتار مرموز انگار کن آمده ام شورتی چیزی بدزدم. خودم خنده ام گرفته بود. برگشتم رفتم سراغ شهریار. سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. خیلی جدی و آرام گفتم: من دختر رییس قبیله سرخپوست ها هستم. آمده ام با هم چپق دوستی بکشیم.
اولش با تعجب نگاهم کرد و بعد ناگهان زد زیر خنده. بلند شد، عینکم را برداشتم. اصلا نمی دانستیم باید به هم چه بگوییم فقط به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم. فروشنده ها با تعجب نگاهمان می کردند. مثل دو دوست قدیمی که بعد سال ها همدیگر را دیده باشند سراغ خاطرات گمشده مان را پیش هم گرفتیم. کلی حال واحوال کردیم. حال مامان را پرسید. حال سیاوش را از بابا پرسید. منیژه شیطان را سراغ گرفت. تهمینه را که ازدواج کرده است یا نه؟ من از او پرسیدم؛ بعد از رفتن ما و آقای آلپاچینو او هم دیگر قید کلاس طراحی را زده، ادامه تحصیل نداده است. با شرمندگی گفت: دیپلم ردی و خنده اش گرفت. گفت: مثل تو درس خوان نبوده ام. (خدارا شکر یک نفر هست که فکر کند من درس خوان بوده ام). خواهر بزرگش ازدواج نکرده و خواهر کوچک بلاخره رفته خانه بخت. این فروشگاه خودش است. برادرهای دیگرش کمی بالاتر و کمی پایین تر از او فروشگاه های خودشان را دارند.
اصرار کرد با هم برویم بستنی چیزی بخوریم. نمی خواستم، همانجا کنار او پشت پیشخوان نشستم به حرف زدن. حلقه طلای نگین دار قابل رویتی دستش بود. رد نگاهم را گرفت و خیلی با تامل گفت: یه پسر هم دارم.
با شگفتی و هیجان نگاهش کردم و گفتم: وای چه جالب! چقدر زود؟ چه عالی!
با لبخند گفت: دو سالشه.
نگاهش کردم و و گفتم: حتماً خیلی خوشگله.
سرش را تکان داد و گفت: شبیه مامانشه، آره خوشگله.
از مامان پرسید، دلش برای مامان تنگ شده بود. گفت: عاشق مامانت بودم، در آن اوضاع بی پدر و مادری به او می چسبیدم تا نداشتن مادر را جبران کنم. حتی گفت بخاطر او دنبال کار سیاوش می رفتم. حتی لو داد یکباردر آن دوران سخت ناامیدی و غم نبودن سیاوش وقتی ازدفتر صلیب سرخ بر می گشتند مامان او را بغل کرده و گریه کرده که با هم گریه کرده اند که حتی سرش را بوسیده و گفته که به اندازه سیاوش دوستش دارد. حتی لو داد که با مامان تا مدتها تلفنی ارتباط داشته. آه مامان بلاگرفته من، چه ناقلایی است، چشم همه مان روشن. حتی لو داد که مامان او را از ازدواج با من منصرف کرد. گفت؛ گفته: تو برایم زن زندگی نمی شوی، تو جنگجو هستی، تو آزارم می دهی. گفت؛ مامانت می گفت، تحمل سیاه بخت شدن هیچ کدامتان را ندارد ولی برای من بیشتر نگران بود. وای خدای من چقدر حرف می زد! چه زبانی باز کرده بود. من آرام و کم حرف با علاقه گوش می دادم و او می گفت و می گفت. با صدای آرام حرف می زدیم و بلند می خندیدیم فروشنده ها گاهی کنجکاو می شدند. مشتری های می آمدند و می رفتند. اوتند تند پولها را حساب می کرد و بی توجه توی صندوق می انداخت.
 و آخرش داستان پناهگاه پیش آمد. سکوت کرد، سکوت کردیم، فرار کردیم از خیره شدن به هم.
آه شهریار عزیزم آن لکه های شاتوت روی پیراهن سفیدت ، خون من بود، خون دخترانگی روح شیدای من در التهاب بلوغ در اولین اشتیاقم برای لمس شدن، این را دیگر مطمئن هستم مامان به تو نگفته. قرار بعدی نگذاشتیم شماره تلفنش را داد که با او در تماس باشم. شماره تلفنم را ندادم. این جور دیدارها برای بار دوم و سوم که اتفاق بیفتد رنگ و بوی دیگری پیدا می کند. دلم نمی خواهد آرامشش را بهم بزنم. #سیصد47
https://telegram.me/noone_ezafe
دوشنبه 21 شهریور ماه 73
شنبه نرفتم شرکت یعنی به جای این که جمعه از قزوین برگردم، شنبه برگشتم. نمی توانستم دل از مامان و بابا بکنم. همه بخاطر من آمده بودند خانه مامان اینها و کلی مهمان بازی بود. دو دستگاه تایپ برادر گرفته بودم که بردم قزوین با چه مکافاتی، کیفیتشان از مال خودم بهتر است. بابا می تواند قزوین را برایم ساپورت کند. الان که دیگرمشغولیت دیگری ندارد می تواند همین کار را اداره کند. بابا جوانی هایش یک تایپیست حرفه ای بوده دقیقاً به شیوه ای که من دارم در تهران روزگار می گذراندم او هم به همین روش کار می کرده. درخواست وام کرده ام، تا 500 هزار تومان با اعتبار سودابه می توانم از بانک ملی  وام بگیرم. باید بشود که در قزوین یک دفتر خدمات تایپ و تکثیر بزنم، آنجا یک دانشگاه بین المللی دارد و دانشگاه آزادش بدک نیست. خدمات دانشجویی و حتی اداری و خیلی چیزهای دیگر که این روزها باید حتماً تایپ شده باشد را می توانیم به دفتر خودمان جذب کنیم.
وام را که بگیرم دفتر را می زنیم. دستگاه های تایپ برای بابا خیلی جالب بود با هم نشستیم کلی با دستگاه ها ور رفتیم. سرعت بابا خیلی خوب است. شک ندارم از همین فردا یک اطاق خانه را تبدیل می کند به دفتر کار.
خلاصه شنبه نرفتم شرکت و آقای نیک رفتار خیلی ناراحت شده بود که چرا بدون هماهنگی او غیبت داشته ام؟
 ظاهراً شنبه امیر هم آمده بوده شرکت و کلی سراغ من را گرفته. اووووه چقدر جذاب.
امروز بعدازظهر با بچه ها رفتیم سینما روز فرشته به کارگردانی افخمی و بازیگری انتظامی و عبدی، سرگرم کننده بود.#سیصد48

https://telegram.me/noone_ezafe
شهریورماه73
وجودم لبریز از نفرت است. از دست خودم ناراحتم، خودم را نمی شناسم. آدمها را نمی شناسم. دنبال چه هستم؟ چه می خواهم؟ نمی دانم.  تا همین چند سال پیش تا همین چند ماه پیش بود که می خواستم دیگر دختر نباشم. فکر می کردم می شود از توی خیابان کسی را کشید آورد توی خانه تا ترتیبم را بدهد.  اما امروز فهمیدم این طور نیست. به همین راحتی ها نمی شود. با وجود آن که هنوز دخترانگی برایم بخش حماقت بار و زائد هستی زنانه به شمار می آید. اما معلومم شد که نمی توانم. اصلا از اولش هم نمی توانستم. بی گمان با هامون هم نمی شده. همیشه فکر می کردم این تقدیر الهی بوده که هامون در زمان مناسب از سر راه من کناررفته، برای این که همانجا توی ماشین هم حس می کردم که با این مرد نمی شود. نمی توانستم که با او باشم و فکر می کردم شاید باید که با میم بشود. اما با میم هم نشد. امروز و حالا فهمیدم شاید با کس دیگر هم نمی شود. به این آسانی ها نمی شود. به همین راحتی ها نیست.  از خشم لبریز هستم. از خودم خشمم می آید. کاش می شد پوستم را بکنم. پوستم را بکنم و بیاندازم دور تا پوست دیگری در بیاورم. امروز در شرکت تنها بودم، نشسته بودم و طراحی هایم را می کشیدم یک وقت دیدم امیر وسط اطاق است. آقای نیک رفتار نبود و نه حتی فرد دیگری. قلبم ریخت، از ترس، از وحشت تنهایی با او که به نظرم می آمد نوع نگاهش جور دیگری است. سلام واحوال پرسی کردیم. برایم چای آورده بود.
 من آن قدر غرق کشیدن و نوشتن بودم که آمدنش را نفهمیده بودم. چای را آورد با خنده روی میز من گذاشت و کنار من نشست و گفت: باید جای سعید و تو را با هم عوض کنیم. تو بیشتر حال و هوای ریاست داری. خندیدم. اما هنوز می ترسیدم قلبم به شدت می تپید، برای آن که خطی به مسیر صحبت داده باشم طراحی ها را در آوردم و نشانش دادم. دهنم خشک شده بود، طراحی ها را نشان می دادم و سعی می کردم آرام آرام فاصله ام را از او بیشتر کنم و خیلی نامحسوس صندلی را عقب بکشم. زمان گذشته بود چای گرم، نیم گرم شده بود. بلاخره دستش را گذاشت روی دستم. نگاهش کردم، درهمان لحظه، همان ثانیه، همان زمان دوباره افتادم روی همان گره کور همیشگی سالهای نوجوانی و جوانی ام، آیا می شود این گره را با دندان باز کرد؟ با خودم فکر کردم، شاید بشود، با این مرد شاید بشود دیگر نداشتش. به من خندید، من اما خواب زده بودم، خنده ام نمی آمد. دستم را گرفت و با صندلی چرخدار جلو کشید و خیلی بی مقدمه بغلم کرد و بوسید. چون به او خندیده بودم؟ چون با هم شوخی کرده بودیم؟ چون نگاهش کرده بودم؟ اینها همه برایش معنای بله را می داد؟ ذهنم روی نداشتن دور می زد، روحم روی گره ای در گذشته و حال و آینده قفل شده بود. داشتم می گشتم ببینم کی ناخودآگاه میان صحبتهایم به او گفته ام:  " بله می شود که با هم باشیم"
نمی دانستم دارد چه اتفاقی می افتد دستم خورد چای نیم گرم ریخت روی میز و سرازیر شد روی پایمان. ولرم و نه گرم،  چند ثانیه عمرم به این حالت گذشته بود؟ نمی دانم. از خواب بیدار شدم. ناگهان انگار پرت شده باشم به حال، به این اتاق، به این آدم که دوستش نداشتم و این اندازه به من نزدیک شده بود. بوی دهنش، بوی تنش، لمس لبها و صورتش روی صورتم، منزجر کننده بود. ناگهان انگار صندلی را از زیرپایم کشیده باشند. در هوا معلق شده بودم. گره سفت شده بود. هوا نبود، نفس نبود، زندگی داشت تمام می شد با شدت سرم را تکان دادم و تقلا کردم و با انزجار خودم را عقب کشیدم و از او جدا شدم.
بعدش دیگر انگار فیلم را روی دور تند گذاشته باشند. به سرعت کیفم را برداشتم، بند کیف را محکم دور دستم پیچیدم و با حرص تمام کیف را توی صورتش زدم، عصبانی بودم، حتی یک کلمه هم نگفتم؛ از شرکت بیرون زدم. یک وقت دیدم توی بلوار کشاورز هستم، چطور از اینجا سردرآورده بودم؟ اشک می ریختم و با صدای بلند گریه می کردم، مسخره است، آدم ها لابد با خودشان فکر می کردند یک دختر دیدیم در بلوار کشاورز که برای خودش می رفت و بلند بلند گریه می کرد. شاید فکر کنند " لابد محبوبش او را ترک کرده است". کسی نخواهد بود برایشان بگوید: محبوب از دست نداده. تازه فهمیده که گم شده است.
دنبال خودم می گردم. میان دیروز و امروز و فردا سرگردان شده ام. من خودم را می خواهم. خودِ من کجاست؟#سیصد49

۵ نظر:

ناشناس گفت...

we are waiting for the rest....

ناشناس گفت...

کجایید شما ؟ نکنه تو تلگرام مینویسید . من دسترسی ندارم ... :(
شادی

آوا گفت...

سلام خارخاری جون...توبلاگها دلم به این داستان دنباله دار تو خوش بود....اونم که دیگه نمینویسی....ای بابا.

ناشناس گفت...

خارخاري جان اي كاش نوشته هاتون رو توي وبلاگ هم ادامه مي دادين، توي تلگرام سخته دنبال كردنش.
راستي دوستاني كه كامنت نوشتن اميدوارم فهميده باشن توي تلگرام كانال اقاي الپاچينو هر روز به روز مي شه و كماكان ادامه داره...

Unknown گفت...

what?? man harrooz sar mizanam inja ba'd migin too telegram berooz mishe?😭
chetory mishe did???