۱۰ دی ۱۳۸۹

مرد نباید هیچ وقت بی چاره باشد

میان کامنت هایی که خوانندگان برای بعضی پست های من می گذارند بعضی کامنت ها خیلی "تو دل خالی کن"  هستند .
مثلا یک عده در جواب این که من می نویسم " یک مهندس خوش قیافه می شناسم  با آقای خانه مقایسه اش کرده ام "
جواب می نویسند : " بیچاره آقای خانه " ( یعنی که چرا او را با آن مهندس مقایسه کرده ای )
وقتی عده ای می نویسند " بیچاره آقای خانه"  من بیشتر دلم برای آقای خانه می سوزد تا وقتی خودم  او را با یک مهندس خوش قیافه مقایسه می کنم .
چون وقتی من او را با یک مهندس خوش قیافه مقایسه می کنم و می گویم : عزیزم تو رو به خدا یک ذره به قیافه ات برس مثل این مهندس خوش قیافه بشوی !  او به من می گوید : من همین هستم که هستم می خواهی بخواه نمی خواهی هم برو زن این مهندس پیزوری ات بشو که  دستهایش تپل مپل و سفید و کرم زده و کار نکرده است . تا وقتی زن من هستی باید مرد خاک  و خلی ببینی و دستهای پینه بسته و خشن و نه چندان نرمش را تحمل کنی و با اخم و تخم و خستگی اش هم کنار بیایی .
وقتی او اینطور می گوید : ناگهان من یاد چای می افتم و کشمش و خرما که بیاورم تا با هم بخوریم و به زندگی بخندیم و شوخی اش بگیریم .
اما وقتی بعضی خوانندگان می گویند :" بیچاره آقای خانه "   ناگهان ته دل من خالی می شود . راستش من از مردهای بیچاره خوشم نمی آید . مرد باید هیچ وقت بیچاره نباشد . حتی وقتی هیچ چاره ای نداشته باشد .

۹ دی ۱۳۸۹

مردها و مردها

به مشاوري گفته ايم بيايد دکوراسيون انبار و فروشگاه و بقيه چيزهايمان را طراحي کند .يک سال است مشاور مي آيد و مي رود . يک سال است با خودم مي گويم : يعني از اين مهندس آقا تر داريم . يک سال است که هر وقت اورا مي مي بينم با خودم مي گويم :  يعني زن اين مهندس چه حالي مي کند با اين مهندس . اين همه آقا . اين همه با پرستيژ.  اين همه با سواد. اين همه پولدار . اين همه خوش قيافه . اين همه کريستنديور که به خودش مي زند و من هي به آقاي خانه مي گويم : ببين مهندس هم از اين عطرها مي زند اما تا برای تو خردیمش گفتي : ايف پيف پيف .اه ؛  اه ؛   اين را براي اين خريده اي که خودت هم استفاده کنی بس که بوي زنانه مي دهد .
يک ماه پيش فهميدم  مهندس مجرد هم هست شک کردم ؛ يعني که چه ؟ کجاي کارش مي لنگد که تا اين سن و سال زني دلش را نبرده يا او دل زني را نبرده است؟  اين همه  دانشجوي دختر دارد اين مرد در تهران در شيراز در کيش ؟ اين همه خانم مهندس که زير دستش کار مي کنند؟ اين همه  دختر که دل مي برند ؟
یک هفته  است فهميده ام چرا ؟ خاله زنک است . یک هفته  است هر روز؛  زنگ مي زند  با هم مي نشينيم به غيبت کردن و کري آمدن پشت سر اين و آن . کار به جايي رسيده که من مي گويم : مهندس غذايم سر گاز است فکر کنم ته گرفت !
مي گويد : خوب برو سر بزن زیرش را بکش پایین و بيا بقيه حرفمان را بزنيم .
 و مي گويد : راستي چه پخته اي ؟
مي گويم : خورشت قيمه
مي گويد : ليمو عماني يادت نرود تويش بريزي ؛ قيمه بدون ليمو عماني نمي شود . ادويه اش را هم زعفران بريز هم خوش طعمش مي کند هم خوش رنگ .
من می گویم : ای وای یادم رفت بریزم تویش هی می گویم یک چیزی کم دارد !
او می گوید : کاش زودتر زنگ زده بودم یاد آوری ات کرده بودم .

۷ دی ۱۳۸۹

سرانجام عرف دیپلماتیک

بیزبیز و بیزقولک با هم شطرنج بازی می کنند  به شیوه خودشان .
همانطور که بازی می کنند  این آن را می چزاند , آن این را می زند . این موی آن را می کشد . آن پای این را گاز می گیرد .
گاهی هم را تهدید می کنند گاهی هم خارج از عرف دیپلماتیک به هم باج می دهند و با هم تبانی می کنند. 
 بیزقولک به بیزبیز می گوید : آگر تو فیل مرا نزنی من هم آن مداد تراش مخزن دار تو را که برداشته بودم پست می دهم  .
بیز بیز به بیزقولک می گوید : اگر بگذاری وزیرت را بزنم من هم  برایت بستنی پیچ پیچی رنگ وارنگی می خرم .
ناگهان " ایران" می پرد روی صفحه ی شطرنج  تمام مهرهایشان پخش می شود وسط اطاق ؛ بازی اشان گوزمال می شود ، می رود پی کارش . بیزبیز و بیزقولک شطرنج بازی یادشان می رود , می دوند دنبال "ایران" .

ته نوشت تکراری : ایران نام گربه امان است  ربطی به ایران که نام کشورمان است ندارد . اصلا این ایران کجا و آن ایران کجا !

۵ دی ۱۳۸۹

لطفا هر جا سرنخی به دستتان رسید بپیچیدش

امروز  مدیر یکی از بخشهای فروش خواستمان توی دفترش ؛این مدیر بودای ماست دوستش داریم .
گفت : آقا جان  برای ما تا مدتی نه بار می آید و نه می توانیم بار به جایی بفرستیم .  کامیونها ؛ کانتینر ها همه خوابیده اند .راننده ها نگرانند . کارگرها کارمندها خدمه ، از آینده خودشان و بچه هایشان می ترسند .

"خوب کار ما هم که یک جوری همه اش با ؛  بار بازی است .
ترس برم می دارد یعنی دیگر همه امان را می فرستند دور کاری ؟"

می گوید : اوضاع شده است مثل لباس بافنتی یک جایش که در برود آرام آرام دانه ها از هم باز می شوند .
یکی می گوید : آقا یعنی به نظر شما الان جایی از این پیراهن بافنتی در رفته است ؟
چپ جپ نگاهش می کند و می گوید : شما فقط حواستان باشد هر سر نخی که به دستتان رسید زود بپیچیدش ؛  گلوله اش کنید . نگذارید چیزی که باقی می ماند از "ما"  یک کلاف سر درگم باشد .
مات و مبهوت هستم می گوید : نمی فهمی ؟ یعنی از امروز به بعد باید حواستان به همدیگر باشد . اگر شده است یک لقمه خودتان بخورید یک لقمه برای کسی که نخورده کنار بگذارید . با همدیگر دوست باشید به هم مهربانی کنید با همه کس با همه چیز مهربان باشید . گذشت داشته باشید . مهم نیست که بالایی ها  چقدر توی سرِ ما  می زنند  . خودتان  دیگر به جان هم نیفتید . این روزها می گذرد سختی هایمان تمام می شود . سربلند بیرون بیایید از این وضع . به این می گویم کلاف را پیچیدن. نگذارید کلاف  سر درگم بشویم .



۴ دی ۱۳۸۹

اگهي پيدا کردن کيس مناسب

شب است نشسته ام گه گيجه گرفته ام نمي دانم چه بنويسم ؛ انگار مجبورم کرده اند  بنويسم ،. آقاي خانه هم نشسته اند  تظاهر مي کنند فقط براي خاراندن بيني اشان دستشان را توي دماغشان کرده اند .
یک دستمال کاغذی به دستش می دهم ومي گويم : تو چيزي به فکرت نمي رسه ؟ يه چي بگو بنويسم .
نگاهي به من مي اندازد و باز آن گره ي لعنتي را به ابروهاي بال عقابي اش مي اندازد و مي گويد : بنويس ؛  ببين  اگه يه دختر خوب ؛ خوش بر و رو ؛ هيکل درست ! تحصيل کرده ؛ که با دختربچه ها ميونش خوب باشه و به کامپيوتر هم آلرژي داشته باشه  ؛ هست .  من در جا طلاقت بدم برم بگيرمش . بابا اين زندگي نشد براي ما درست کردي همش اينترنت اينترنت اینترنت .
مي گويم : باشه صبر کن الان برات آگهي مي دم .
سرک مي کشد و با  ناباوري مي گويد : جدي مي نويسي ؟
مي گويم : آره به خدا ببين ؛ زيرش هم مي نويسم  ضمنا خارخاسک هفت دنده  را هم شوهرش طلاق داده اگه  مرد ِ با مرامي مايله که يه سرپناهي براي اون  جور کنه و در روزهاي پيري و فراموشي همدمش بشه  اعلام آمادگي کنه  بعد از طلاق اين ضعيفه رو دست نمونه !
آقاي خانه دوباره اخم مي کند ودستمالش را توی بینی اش می تپاند و  مي گويد : خجالت بکش ،  واقعا از تو بعید ِ به عنوان مادر دو تا بچه از این حرفها بزنی . حالا من مّردم يه چيزي مي گم تو که نبايد همون رو تکرار کني .
می گیوم : باشه چشم دیگه شوخی مردونه نمی کنم ! حالا چیکار کنم بالاخره برات آگهی بزنم یا نزنم؟
می گوید : لازم نکرده . پاشو به جای این حرفها برو  یه شب چره ای چیزی بیار با هم بخوریم .

ته نوشت : شب چره یک چیزی است در مایه های هله هوله که شبها به وقت بیکاری تناول می کنند ؛  پفک و چیبس  و... فعلی ؛ نخود چی کشمش و برگه ی زردالو و.... قدیم را می گفتند.

۲ دی ۱۳۸۹

سياستمدارهاي خوب کيسه زباله جارو برقي را زود به زود عوض مي کنند

یک هفته  است روي آينه ي جالباسي با ماژيک وايت برد نوشته ام کيسه جارو برقي . يعني بايد حتما کيسه جارو برقي بخرم چون هر لحظه ممکن است منفجر شود . امروز یادم بود که کیسه را بخرم اما سر کار حواسم آنقدر پرت شد که دوباره یادم رفت ؛رفتم انبار تا بار جدید را بفرستیم شهرستان ؛ اما راننده ها بار نمی بردند . هر چه التماسشان کردیم که این اجناس باید هر چه زودتر راه بیفتد و به مقصد برسد . زیر بار نرفتند گفتند : گازوئیل گران شد ؛ بنزین گران شد.  خودپردازها شلوغ هستند ؛ هنوز نتوانسته ایم یارانه هایمان را بگیریم کارتهایمان خوانده نمی شوند ؛ چطور خرج زن وبچه را بدهیم و.... خلاصه زیر بار نرفتند و من هم  یادم رفت کیسه ضروری بوده است .
وقتي کيسه جارو برقي پر مي شود چاره اش  خارج کردن و تعويضش مي باشد . اگر کيسه پارچه اي باشد بايد خالي اش کرد . اگر کيسه را خالي نکنيد و کيسه کاغذي باشد يعني روزي مي رسد که ديگر ظرفيت ندارد و منفجر مي شود و گند مي زند به جارو برقي اتان . اگر کيسه پارچه اي باشد خالی کردنش خیلی کثافت کاری دارد  تازه ممکن است ظرفيتش تکميل شود ؛ ظرفیت که تکمیل شد؛  پاره نمي شود اما ديگر جارو کارايي ندارد و احتمالا آنقدر زور و فشار به خودش مي آورد که موتورش آسيب مي بيند . سياستمدارهاي خوب کيسه زباله جارو برقي را را زود به زود خالي مي کنند . سياستمدارهاي ناشي ؛ تنبل و بي حوصله کيسه را به حال خود رها مي کنند  . نمي فهمند اين کيسه ي زباله ي ناچيز آخرش کار دستشان مي دهد . من اگر سياستمدار بودم هر از چند گاهي حتما بعضي مهره ها  را از رده خارج مي کردم . اينها کيسه زباله اند بايد دورشان انداخت و کيسه جديد براي جارو برقي خريد . من اگر سياستمدار بودم حتما از کيسه هاي کاغذي يک بار مصرف استفاده مي کردم . کیسه های پارچه ای  مادام العمر آخرش کار دست موتور جارو برقي مي دهند .

آنچه بودیم آنچه شدیم آنچه کردیم

یک جور دل درد ناشناخته دارم که نمی دانم چیست ؛دل پیچه نیست ؛ دل درد پریودیک نیست طور بخصوصی احساس می کنم یک چیزی در پهلوی سمت چپم وول می خورد . فکر نمی کنم آنقدر غیر حرفه ای باشم که بچه دار شده باشم و بچه رشد کرده باشد و به حد وول وول خوردن رسیده باشد و من نفهمیده باشم .
شاید هم به سبک فیلمهای چپ اندر قیچی هالیوودی یک موجود فرا زمینی در یک مهتاب دل انگیز مرا برای تکثیر نوع خودش انتخاب کرده باشد و فردا پس فردا   شاهد قلمبه سلبمه شدن شکمم در بعضی نواحی و بیرون زدن موجود فرا زمینی از حلقم باشم .
بچه بیرون بیاید و شروع کند به تکثیر کردن و تعدادشان زیاد شود ؛ مرد و زن هم برایشان فرقی نداشته باشد همینطور همه ی ما زمینی ها را بنمایند و همینطور نوع خودشان را زیاد کنند .
بعد همینطور که زیاد می شوند و شکل و قیافه اشان عوض می شود و بزرگ می شوند. ما زمینی ها زیر دست و پایشان گم بشویم و له بشوید و از بین برویم . آنوقت  اینها خودشان بیفتند به خودشان و زمین را همانطور که ما زمینی ها به گه  کشیدیمش به گند تر بکشندش . دنیا را چه دیدی شاید هم بهترش کردند .
اصلا شاید ما نسل بشر هم همینطور تکثیر شده ایم و نسل آدمهای میمون نمای قبلی را منقرض کرده ایم بعد هم از حسودیمان می گوییم آنها میمون بوده اند و ما انسان ؛ شاید در واقع این ما هستیم که میمون هستیم و آنها انسان . و این ما هستیم که از آسمان آمده ایم تا زمین را نابود کنیم  . شواهد که این را نشان می دهد .

۳۰ آذر ۱۳۸۹

این پست شب یلدایی است برای آنهایی که هنوز بیدار هستند

من در شب یلدا به دنیا آمده ام ؛ در بیمارستان حضرت مریم اصفهان . دو مامای  ارمنی مریم خانم و زری خانم مرا به دنیا آوردند . مادرم به دنیا نیامده دیوانه وار مرا دوست داشت به همین خاطر  نه ماه تمام سعی کرد با هر وسیله ای که می تواند مرا از آن جا بیرون بکشد .از قرص و آمپول بگیر تا دویدن و پریدن و جهیدن و سنگ به شکم زدن و زرچوبه خوردن  را امتحان کرد . ولی من نشسته بودم و  به ریش نداشته اش می خندیدم .
پدر سوخته ها کار خودشان را کرده بودند و ماحصلش را نمی خواستند !
وقتی یکی از تیمسارهای بالادستی پدرم فهمید مادرم می خواهد مرا بیاندازد . زنش را واسطه کرد تا مرا به دنیا نیامده از آنها بخرند . تیمسار و زنش  بچه دار نمی شدند .
گفتند : همانقدر که وزن زمان  تولدم باشد طلا وزن می کنند و مرا با آن مبادله می کنند  .
مادرم پشیمان شد . تیریپ روشنفکری گرفت . ورق برگشت حالا دیگر شب تا صبح می نشست به دعا خواندن تا بچه ای که  دست کم معادل سه کیلو و صد گرم طلا می ارزد سالم به دنیا بیاید . عاقبت هم دلش نیامد مرا به تیمسار بدهد .
من سالم به دنیا آمدم . با خصلتهای یک اصیل زاده  اصفهانی  . میان آن چهار برادر و خواهر تهرانی این من بودم که از همان اوان کودکی  چراغهای اضافه خانه را خاموش می کردم . خود من بودم که اگر شیری چکه می کرد می دویدم برای بستنش . این من بودم که میان یک لباس گران و دو لباس ارزان تر ؛ دو لباس ارزان تر را ترجیح می دادم . پول توجیبی ام را پس انداز می کردم و از خواهرها و برادرهایم  پول قرض می گرفتم . تنها من بودم که بستنی ام را آخر تر از همه تمام می کردم . پشت کمد پفکم را می خوردم تا مشتری زیاد نشود . من بودم که دوچرخه ام را قرض می دادم و حتی یکبار خودم به سیری دل دوچرخه سواری نکردم تا خراب شد .این من بودم که مشقهایم را نمی نوشتم چون فکر می کردم مدادم تمام می شود و ...
اما تعدادی کار ناجور هم داشته ام در پرونده ام  .
تا دوازده سالگی دستم کج بود چیز خوبی که می دیدم و دوست داشتم کش می رفتم .خجالت هم نمی کشیدم .الان هم عذاب وجدان ندارم .
در نه سالگی اجازه دادم یکی از پسرهای همسایه که هم سن من بود و الان اسم و رسمی دارد وچهره شناخته شده ای است و می توانم همینجا با بردن اسمش   او را نابود کنم پشت در اتاق پذیرایی امان مرا ببوسد .
در شانزده سالگی برای اولین بار یک سری عکس مستهجن دیدم و یکسال تمام با خودم مبارزه کردم تا عکسها را آتش بزنم اما نتوانستم . عاقبت هم دادمش به یکی از دوستانم بعد هم پسش گرفتم .
تا بیست و یک سالگی همچنان از درخت شاتوت خانه امان بالا می رفتم و شاتوت های سردرختی را همان بالا می خوردم .
و.....
بله من شب یلدا به دنیا آمدم .

چون پرده برفتد

من یک اشتباهی کردم ؛  از این یکی وبلاگم  کامل در نیومدم برم تو اون یکی وبلاگم  این شد که یهویی یکی از نوشته های ماشال به اسم خارخاسک ثبت شد و اتفاقا هم ؛  این رفت تو گودر و یک چند نفری شر کردن و بعد هم این داستان ماشال چسبید به پیشونی خارخاسک .البته برای من ِ رو سیاه که با شما از این حرفها ندارم (به این دلیل) و پیشتر همه ی جیک و پوک خودم رو ریختم وسط میدون براتون همچین هم خیالی نبود ؛ یه جورهایی هم قصدی غرضی نشون دادم که این کار رو کردم . هفت دنده بازیه دیگه .
با این حال
همین جا از همه معذرت خواهی می کنم و با صدای بلند فریاد می زنم .
"حالا ما که خوبیم ؛ نقاب می زنیم داستان می نویسیم ؛ اما بعضی ها نقاب می زنن هر غلطی دلشون خواست می کنن ولی در روی یک پاشنه نمی چرخه دوستان من ؛ امکان هم داره که خودشون با دست خودشون  یک کلید عوضی رو بزنن و بند رو باز  کنن  و  پرده بیفته و ملت ببینن که عریانی واقعی یعنی چه .
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
 وین حرف معما نه تو خوانی ونه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

القصه : اونایی که نخوندن پست عوضی رو؛  که هیچی ؛ اونهایی هم که خوندن ، بقیه اش روهم  باید برن همونجایی بخونن که قبلا می خوندنش .


۲۸ آذر ۱۳۸۹

روزی روزگاری گدایی

یه موقعی بود گداها عادت داشتن بچه های بی پناه یکی دو ساله و حتی چند ماهه رو قرص خواب آور می دادن می خوابوندن جلوشون  می نشستن گدایی می کردن ( هنوز هم دارن البته چیزی تغییر نکرده ) . بعد خواهر بزرگتر من که اون وقتها چهارده ساله بود ؛ عاشق بچه . یه روز دیدیم یه بچه آورده خونه . بچه رو از یکی از این گداها دزدیده بود . آقا ما رو می گید همه فکها آویزون ؛ چشمها از حدقه دراومده . پدرم مجبور شد بچه رو ببره بده پس . یعنی فکرش رو بکنید مادر بچه چرتی؛ خود بچه چرتی ؛ بچه رو از بقلش برداشته بود آورده بود خونه؛  نه این فهمیده بود نه اون فهمیده بود.  پدرم برد گذاشتش بقل مادره ؛ باز هم نه این فهمید ؛ نه اون فهمید.
ولی تو خونه ما یک ماه تمام جنگ تمام عیار بود . خواهرم با پدرم قهر کرده بود می گفت : بی رحم و سنگدله و افتخار فرزندی خودش رو از او سلب کرده بود  ؛ پدرم به خواهرم سرکوفت می زد که ؛  خر بازی درآورده و بچه به این خری به دردش نمی خوره . مادرم گریه می کرد که ؛  چرا دخترش کم عقله و چه جوری شوهرش بده . ما به  خواهرم دلداری می دادیم که وقتی بزرگ شدیم کمکش می کنیم پرورشگاه بزنه و با هم می ریم یه عالمه از این بچه ها می دزدیم می آریم تو پرورشگاهش .
ای ...جوونی کجایی که یادت به خیر .
حالا  احتمالا بچه بزرگ شده و برای خودش یک گدای درست و حسابی از آب  دراومده و انگارنه انگار که خونواده  ما روزی روزگاری  تو زندگیش وارد شدن و بعدش هم ؛  همه با هم دوباره رفتن بیرون .  

۲۰ آذر ۱۳۸۹

یک شب آتش در نیستانی فتاد

آقا ؛
 اونقدر دلمون رو سوزوندن که آتیشش گرفت به جنگلهای شمال و دودش رسید بالای سر شهرها و نفس کشیدن رو حروممون کرد .
عمرا ً این آتیش با توبه ی ما از گناه نکرده خاموش بشه ؛
یک دم مسیحایی می خواد که به دلهای ما بدمه و اول  آتش دل ما رو خاموش کنه .

۱۸ آذر ۱۳۸۹

پی پی

بیزبیز به  آقای خانه  : بابا به سیگاری ها می گن ؛ سیگاری
به کسایی که کراک می کشن می گن ؛ کراکی
به اونایی که  هروئین مصرف می کنن می گن ؛ هروئینی
به مورفینی ها می گن ؛ مورفینی
آقای خانه پیپ شان را از گوشه لبشان بر می دارند و می گویند : خوب منظور ؟
بیزبیز : هیچی می خواستم بگم به کسایی که پیپ می کشن می تونن بگن پی پی ؛ عیبی نداره اونوقت  ؟ 

۱۵ آذر ۱۳۸۹

این نیز بگذرد

آقا جان من شکست خوردم ؛
من با همه ی  بزرگی ام , با همه ی قدرتم ؛ با همه ی  توانایی ام . در مقابل یک گربه شکست خوردم .
یادتان می آید که گفته بودم می خواهم به ایرانمان " گربه امان " آموزش توالت رفتن در مستراح ایرانی را یاد بدهم بدون خاک !
همین جا با صدای بلند اعلام می کنم نتوانستم . زندگی که زوری نمی شود . هر کس طبیعت خودش را دارد . ایران زیر بار نرفت .
عاقبت هم  یک وجب خاکش را به زور از من گرفت .
وقتی دیدم دچار افسردگی شده است و با ناله های جانسوز خاکش را می خواهد .
کوتاه آمدم .
حالا فهمیده ام خاک ؛ برای ایران  فقط مکانی برای جیش و پی پی کردن نبوده  .
خاک اشتیاق ایران به زنده بودن بوده است .
خاک را که از ایران بگیریم ؛ روح ِ سرزندگی را از او گرفته ایم .
خلاصه  نتوانستم با ترفندهای موذیانه  کاسه توالت را جایگزین یک مشت خاک  کنم .
ایران خاکش را  از من گرفت  .  گفتم بنویسم تا شما هم بدانید که عاقبت اقتدار گرایی من به کجا کشید .
حالا ایران ما خاک خودش را دارد و از دیروز تا به حال دوباره روحیه شاد و بازیگوش خودش را به دست آورده است .

۱۳ آذر ۱۳۸۹

آموزش قدم به قدم توالت کردن به ایران

دارم به ایران ( گربه امان است دیگر ) جیش و پی پی کردن در توالت ایرانی را یاد می دهم . اگر گربه در خانه نگهداری می کنید بهتر است یاد بگیرد به جای اینکه بپرد توی خاک و خودش را خاک و خلی کند . برود روی سنگ توالت بنشیند باسنش را هم بگیرد توی کاسه و مثل بچه ی آدم کارش را بکند . قبلش گفته باشم آموزش این کار به گربه اتان خیلی خاک بر سری دارد شما باید روحیه شکست ناپذیری داشته باشید و تمام مدت با خودتان تکرار کنید " اگر بشود ، چه می شود ؟ " تا سختی های کار برایتان هموار شود . البته اگر آقای خانه اتان احترامی برای کاری که شما انجام می دهید قائل نباشند مشکلات دیگری هم برایتان پیش می آید که کمترینش نچ نچ کردنهای پی در پی و تکرار کردن این جمله است که : دست بردار زن ؛ این چه بازی هایی است درآورده ای ؟ شما فقط باید دعا دعا کنید او مجبور به سفر کردن شود و برای یک ماهی شما را با خودتان و توالتتان و گربه ایرانی اتان تنها بگذارد .
حالا آموزش به چه صورت باید باشد اولش بگویم مجبور هستید که یک توالت را در بست در اختیار گربه بگذارید او برود آن جا میومیو کند و دنبال خاک بگردد . شما خیلی با صبر و حوصله باید بروید کنارش چمباتمه بزنید او را تماشا کنید و از رو نروید و مدام با انگشت کاسه توالت را نشانش دهید . خوب حیوان است دیگر نمی فهمد نباید که بزنید توی سرش باید نشانش بدهید که به جای نگاه کردن به در و دیوار و به خود پیچیدن متانت به خرج بدهد و سوراخ را پیدا کند . باید قبول کنید لنگهایش هم آنقدر بزرگ نیست که یک پا را بگذارد این طرف و یک پا را بگذارد آن طرف باید به همین بسنده کنید که جفت چهار تا پایش را بگذارد یک طرف و باسنش را بگیرد روی سوراخ فوق الذکر . اگر خانواده ی همراهی داشته باشید باید بخواهید جیششان را بیایند جلوی چشمهای گربه اتان انجام دهند تا گربه برایش نهادینه شود که خروجی ها همیشه از کجا وبه چه صورت خارج می شوند و صاف باید بروند در کجا  .
حالا ایران ما یک کارمهمی را یاد گرفته . یعنی یاد گرفته است ؛ توالت برای توالت کردن است و هر وقت تنگش می گیرد می رود آن تو ؛ منتهی هنوز دقیقا نمی داند آنجا باید چطور کارش را انجام دهد .می رود آن تو و گند می زند به همه جا بعد هم به روش گربه ای خاک نداشته را می ریزد روی پی پی به چه بزرگی اش ؛ اینطوری می شود که دست و پایش . دم و کت و کولش و همه چیزش را به گه می کشد . منتهی من از رو نمی روم مدام باخودم می گویم : "فکرش را بکن اگر بشود چه می شود ". یعنی اگر ایران ما یاد بگیرد پی پی اش را صاف برود توی سوراخ توالت بریزد نه اینکه عالم و آدم را به گه بکشد چه می شود .

۱۱ آذر ۱۳۸۹

شهلا ؛ چرا و به چه علت ؟ ( بابا جان جواب سوالهای من رو ندید می خوام شما هم سوالهای خودتون رو مطرح کنید )


دستم اومده که خیلی از شما از استدلال های خسته کننده و بعضا مغلوط ! تحلیل های آبکی و شعار گونه من خوشتون نمی آد ( هه هه ) . اما خیلی دوست دارم با همون حس "کسی رو قضاوت نکنیم و احساساتی نباشیم و منطق رو هم بی خیال بشیم و فقط با شیوه سوال پرسیدن  با همدیگه یه گفت و شنودی داشته باشیم در مورد اعدام شهلا جاهد "
اول من  سوالهای خودم رو می پرسم بعد شما نظر خودتون رو بگید و سوالهای خودتون رو بپرسید . این سوال و جوابها می ره تو بخش گفتگوهای خودمانی من وشما .
چهار قسمت از یک مستند رو  دیدم به اسم "کارت قرمز " از مراحل دادگاه شهلا جاهد و زندگی او وناصر میم..
1- شاید عده ای از این موضوع خوششون نیاد اما من این زن رو یک زن معمولی ندیدم . ( جسارت این زن بیشتر از رابطه ی عاشقانه برقرار کردن با فقط یک مرد بود؛ فن بیان خوبی داشت و اعتماد به نفسش زیاد بود برای سن و سال او و موقعیتی که  او درش قرار داشت عجیب بود .  چرا ؟  )
2- این زن خاطراتش رو توی یک دفتر خاطرات می نوشت .چیز عجیب این بود که به عنوان یک معشوق ریز به ریز دفعاتی که برای ناصر میم تریاک می خریده رو توی دفتر می نوشته ! چرا ؟ به عنوان یک معشوق عجیب نیست کاری که می کرده ؟
3- توی یکی از قسمتهای دادگاه که منکر شهادت اولیه می شد در مورد این که تحت فشار شهادت داده " گفت اون موقع اگه بهش می گفتن قتل آدمهای دیگه ( ریز ریز نام برد ) و ترورها رو هم گردن می گرفته . ترور؟ کدوم ترور ؟  چرا یک زن که به این اتهام رفته دادگاه در موقعیت او و با طرز فکراو باید اسمی از ترور بیاره مگه ترورها برای اون چقدر می تونسته مهم باشه ؟
4- اگه فرض بگیریم که ناصر میم مسبب این ماجراست  چرا باید آدم بگیره که زنش رو بکشن و قبلش هم به زنش تجاوز بشه ؟ این عجیب نیست چرا تجاوز ؟
5-اکه فرض بگیریم که ناصر میم آدم گرفته زنش رو بکشن چرا بعدش خواسته زنگ بزنن به شهلا که بیاد تو صحنه ی قتل تا اون مسبب ماجرا شناخته بشه اینطوری که  ماجرای رابطه ی اون و شهلا  برملا می شده و آبروش هم می رفته که مثل همین الان  .
6- چرا ناصر میم بدون ترس از عواقب بعدی به این زن اجازه می داد که با دوربین فیلم برداری از زندگی دونفره شون فیلم بگیره ؟ اگه فقط یه ارتباط برای لذت جویی بود نباید خیلی محرمانه و سکرت و مخفی و بدون سند و مدرک باقی می موند ؟
7- چرا حالا باید او اعدام بشه  در این زمان ؟

۱۰ آذر ۱۳۸۹

آه لئوناردو ؛ آه

ته بازارچه  یک مغازه خیلی قدیمی فرش فروشی است .امروز گذرم به این گوشه ی گرد و خاک گرفته افتاد. پیرمرد فرتوتی با عینک ته استکانی روی یک صندلی   خنزر پنزری نشسته بود آیند و روند مردم را در بازارچه نگاه می کرد. من که رسیدم گفت : اینجا فرش فروشی ها؟
لابد فکر می کرد من دنبال سرخاب سفید آب هستم اشتباهی آمده ام .
گفتم : من هم می خواهم فرش بخرم دیگر پدر جان . می خواهم قیمت بگیرم .
" اصلا من فرش دستباف خودمان را خیلی دوست دارم . می گویم یا باید فرش دست بافت زیر پایمان باشد یا زیلو حد وسط هم ندارد . پانصد شانه ؛ هفتصد شانه ؛ کویر یزد؛ باغ شیراز و ستاره مشهد و اینها هم نداریم . ماشینی  بلژیکی و ایتالیایی و اینها را هم دوست ندارم . گره های فرش را باید آدمها با دستهایشان زده باشند . همینطور گره زده باشند وخاطراتشان را نشخوار کرده باشند . آنوقت وقتی تو روی آن فرش می خوابی لابلای خاطرات آدمها خوابت می برد . لابلای عاشق شدنهایشان ؛ بچه دار شدن هایشان ؛ مصیبت دیدن هایشان ؛ زندگی کردن هایشان "
بگذریم ؛ رفتم توی مغازه . فرشهای دست دوم روی هم افتاده بودند یک طرف ؛ فرشهای نو و ابریشمی یک طرف ؛ پوستر رنگ و رورفته ی ؛ قدی فیلم تایتانیک آنجایی که لئوناردو دیکاپریو ؛ کیت وینسلنت را بغل کرده و به یک جایی خیره شده اند هم آن وسط روی دیوار مقابل. نگاهم که روی پوستر خیره شد پیرمرد فرش فروش با ذوق زدگی گفت : قشنگه نه؟
گفتم: آره قشنگه خوب .
گفت : بالایی ولی قشنگ تره .
گفتم : اون پسره؟
با تعجب گفت : اون که پسرنیست , جفتشسون دختر هستن .
گفتم : نه بابا اون بالاتریه پسره اون یکی دختر .
خیلی جدی گفت : نه هردوشون دخترن اون بالاتریه هم قشنگ تره .
گفت : من این فیلم رو دیدم اون بالاییه پسره اسمش هم هست لئوناردو دیکاپریو .
با یک لحن ناجوری گفت : نخیر هر دوشون دخترن ؛ بعد با دلخوری اضافه کرد ، حالا چی می خوای بگو من می خوام برم جایی باید ببندم .
ظاهرا ادامه بحث را با آدم یک دنده ای مثل من که پایش را کرده بود توی یک کفش و می گفت : لیوناردو پسر است بی نتیجه می دید و می خواست هر چه زودتر شر مرا کم کند .
من هم البته دیگر لفتش ندادم  ؛ می ترسیدم تمام رویاهایش در مورد دختر مورد علاقه اش باد هوا شود .زدم و آمدم بیرون .
آه لئوناردو کاش می دانستی شهرتت تو را تا کدام سوراخ سنبه ها کشانده است . کاش یک نفر به گوشت می رساند که یک پیرمرد فرش فروش در ولایت ما تو را مثل یک پری دوست دارد . آه کاش می دانستی .

۹ آذر ۱۳۸۹

پس از اینکه شاه را زدی سرباز را برگردان !


Horas . - من رُ ببخش خارخاسک خانوم اگر قدری صریح باید حرف بزنم. امروز داشتم گزارشی دیگر گونه از ماجرای یک قتل را می خواندم. همه چیز به یک باره تغییر رنگ داد و آدم ها جایشان عوض شد. مامور قانون، قاتل شد و خودسر و مباشر در قتل، نگهبان عشق دو دلداده! حقیقتش به غیر از خط آخر بقیه ی متن دفاعیه ای است برای توجیه، برای استمداد همدردی. بطبع روایت را به گونه ای نقل کرده ای که آن همدردی را به دست بیاوری. از منظری دیگر اگر به قضیه نگاه کنی شاید خیلی چیز های دیگر را هم ندیده باشی. راجع به آدم هایی هم قضاوت کرده ای که همه ی اطلاعات را راجع به آن ها نداریم. ما هم در این جا داریم قضاوتی می کنیم و حکم می دهیم،چه راحت، فقط بر اساس اطلاعاتی که تو به ما داده ای. هم آماده ی محکوم کردنیم، هم ابراز همدردی! فکر می کنم، ولی، در این جا فقط یک چیز مهم است. اگر آن زمان و بعد از آن هم چنان فکر می کنی کار درستی انجام داده ای، پس کارت از دید خودت درست بوده، یعنی پس درست بوده دیگر، فارغ از هر چه که هر کس بگوید. در این متن هم از کسی نپرسیده ای که کارت درست بوده یا نه، بلکه فقط حمایت و همدردی خواسته ای. مشکل حرف زدن با دیگران هم این است که آن وقت تایید آن ها اهمیت پیدا می کند و قضاوتشان ناجی انسان. آلان سه کار بیشتر نمی توانی بکنی. اگر فکر می کنی کار درستی کرده ای، به زند گی ات ادامه بده. ولی اگر این طور فکر نمی کنی به آن آدم کمک کن تا جبران شود. دست آخر، اگر فکر می کنی اشتباه کرده ای و نمی خواهی آن را با صدای بلند بپذیری راجع به عدم تکرار آن در آینده فکر کن.

خارخاسک :  در واقع این حرف حساب ترین متنی بود که می توانستم خوانده باشم . باید اذعان کنم گاهی برای آنکه بفهمم برخوردها و بازخوردهای اتفاقات اجتماعی چه تاثیری می تواند بر روی جمیع ما داشته باشد . مطالب تقریبا مبهمی از زندگی ام  می نویسم تا خوانندگان را وادار به نوشتن کنم . بطور کلی برای من این اظهار نظرهای دیگران است که مهم است نه آن چیزی که خودم  نوشته ام .متاسفانه دید ما به مسائل اجتماعی ناقص است به همین دلیل است که زود برافروخته می شویم ؛ زودتصمیم می گیریم و در نهایت زود پشیمان می شویم . اعتراف می کنم در تمام این کامنتها من به دنبال کسی بودم که از من سوالاتی بکند .( ذهن پرسشگر دنیا را عمیق و پرمعنا می کند ) . فکرش را بکن اگر کسی از من می پرسید شما در این انبار چه چیز نگهداری می کنید و من در جواب می نوشتم من انبار دار یکی از خزائن بانک مرکزی هستم ماجرا ناگهان چه معنایی پیدا می کرد ؟
فکرش را بکن اگر کسی از من می پرسید همسر نگهبانی که من باعث بدبختی اش شده ام در حال حاضر کجاست و من در جوابش می نوشتم . او به طرز مشکوکی تصادف کرده و در حال حاضر در آسایشگاه به سر می برد داستان به کجا کشیده می شد .
به نظر می آد جمعیت بسیاری از ما را منطقی ها و احساساتی ها تشکیل می دهند . چه خوب بود  اگر دسته سومی هم به ما اضافه می شد به نام فیلسوف ها اینها می نشستند و برای زندگی مدام سوالات مکرری را مطرح می کردند . باور کنید آن وقت زندگی بسیار از ما دیگرگونه می شد . 

ته نوشت :
1- عنوان از پیغام نویس  ناشناس ( خیلی زیبا بود این کامنت من عاشقش شده ام "البته عاشق کامنت ؛ پیغام نویس که اسم نذاشته ")
2- من به دسته احساساتی ها تعلق دارم .

۸ آذر ۱۳۸۹

به راستی حقیقت چیست ؟ حق کدام است ؟


من در یک انبار کار می کنم . مسئولیت ورود و خروج آنچه در انبار وجود دارد به عهده من است .  در  انبار یک جریان پشت پرده کلیه امور را به دست گرفته .  گاهی اجناسی بدون فاکتور فروش و بصورت انبوه  از انبار خارج می شوند . جریان پشت پرده طوری افکار عمومی پرسنل را تحت تاثیر قرار داده که هیچ یک از کارکنان حاضر به افشای تخلفات گسترده این افراد نیستند . همه می ترسند ؛  زیرا  افرادی از این جریان  با ردیابی نقاط ضعف کارکنان و حتی مدیران و  آلوده کردن ایشان مدارکی از افراد مختلف جمع آوری کرده که هر گونه مخالفت با تخلف در واقع به ضرر شخصی تمام می شود که  از حق دفاع کرده است .
در این انبار نابسامان من هر روز با یک بحران مواجه هستم . کسی حرف مرا نمی خواند ؛ مرا ضعیفه می پندارند ؛ این سو و آن سو و با صدای بلند به من توهین می شود ؛ حریم خصوصی من هر روز در معرض تهدید است . فایل های من مدام جستجو می شود ؛ اسناد من مدام مفقود می شود . اتاق من یکی از کثیف ترین اتاق هاست زیرا انبار دارها نظافت اتاق مرا نادیده می گیرند .حتی یک بار در اتاق من یکی از نگهبان ها با زنی که برای نظافت آورده بودم  روابط  غیر افلاطونی برقرار می کند .
شاید بگویید : چه نیازی به این کار داری ؟ این کار را بگذار و بگذر .
اما من مجبور به ماندن هستم . من تعهد داده ام که بمانم و چیزهایی را تغییر دهم . مرا فرستاده اند در این انبار تا  بدون آن که  آب از آب تکان بخورد بدون آنکه جریان پشت پرده انبار را به آتش بکشد . بدون آنکه  مجموعه  آسیب زیادی متحمل شود جریان متخلف را متوقف کنم  .
تنها چیزی که به فکر من رسید این بود که از شیوه خودشان برای سرکوب خودشان استفاده کنم . من دانستم آوردن یک زن هر جایی به انبار برای نظافت چه هزینه ای می تواند داشته باشد . اما در عین حال فهمیدم او چه کمکی می تواند به من داشته باشد . من هم به شیوه ی خود نقاط ضعف ها را در خاطر خواهم داشت  .
با این حال برای رسیدن به سرشاخه ها ممکن است بعضی شاخه های ضعیف و کم اثر هم قربانی شوند . مثل همانی که در پست پیش گفتم . از ضعف یکی از کارکنان استفاده می شود و چیزهایی دوباره خارج می شوند . این کارمند ضعیف پیشتر همسر خود را قربانی ضعف خود کرده است . بچه های اوآسیب دیده اند چون مادر خانه را ترک کرده و رفته است . راستی من باید بروم ببینم همسر این مرد کجاست ؟ چه حرفهایی برای گفتن دارد ؟ آیا زندگی تباه شده ی او دوری از فرزندانش را من باعث شده ام ؟ آیا من مسبب این جدایی بوده ام؟  آیا باید کوتاه می آمدم تا این کارمند ضعیف سرباز این قدرت پشت پرده باشد چون کودکان معصومی دارد ؟ آیا به نظر شما من یک انسان بی وجدان هستم چون با نادیده گرفتن آن بچه ها ؛ آن مرد خائن را به سزای اعمالش رسانده ام ؟ به راستی حقیقت چیست ؟ حق کدام است ؟
این مطلب را برای دفاع از خود نوشتم در مقابل کسانی که مرا متهم به بی وجدانی کردند .  اما  مطلب قبلی را برای این نوشته بودم  که  با من همدردی کنید شاید التیام می یافتم  .

۷ آذر ۱۳۸۹

پیروزی یک بازنده

دچار افسردگی بعد از پیروزی شده ام . یادتان می آید نوشتمتان یک بابایی یک زنی را برده است توی اطاق من . روی میزی که من عکس بچه هایم را زیر شیشه اش گذاشته بودم با او کاری کرده است ؟یکی دو ماهی برایش نقشه چیدم . تا عاقبت توانستم به خاک سیاه بنشانمش . زورم که به او و دار و دسته اش نمی رسید ناچار شدم زیرکانه با ترفندهایی که می دانستم کاری کنم عذرش را بخواهند بدون آنکه کسی ردپای مرا دیده باشد . ( بزرگترهایش مانده اند و این آدم ضعیف قربانی شده است . مرد بچه هم داشته دوتا پسر یکی 7 ساله و دیگری 16 ساله اما زنش از او جدا شده بود بخاطر همین مشکلات اخلاقی . دیروز که حکم اخراجش را زدند خوب بودم اما امروز که بچه هایش را دیدم دگرگون شده ام .
به من چه که او آمد  با آن زن خوابید .مهم نبود که توی اطاق من .مهم نبود که روی میز من .مهم نبود زندگی که آنقدر به پایین تنه و بالاتنه گیر بدهیم .مهم نبود که من برنده باشم یا بازنده . مهم آن نگاه بود که پسر کوچک به من کرد و من به او خندیدم و او به من خندید و من بعدش فهمیدم که این بچه پسر همان مرد است و از امروز باید علاوه بر رنچ بی مادری – دل نگران بی پولی و بی کاری پدرش نیز باشد .
وجدانم مایوس شده است . مدتی چیزی نمی نویسم شاید آرام شوم .

۳ آذر ۱۳۸۹

پیشنهادی که بهتر است جدی گرفته شود

اخبار، در مورد دومین محموله توقیف شده سلاح و مواد مخدرایران در نیجریه به مقصد زامبیا گزارش می دهد ( واضح است اخبار کانال های کشور گل و بلبل را نمی گویم)  .
بیز بیز مشغول کلنجار رفتن کلامی با بیزقولک است .
ناگهان ساکت می شود و می گوید : مامان آخه چرا اینها اینجوری می کنن ؟
من می گویم : چه جوری می کنن ؟
می گوید : چرا این چیزها رو همش می فرستن نیجریه که بره زامبیا ؟
من می گویم : تو پیشنهاد دیگه ای داری ؟
می گوید : آره حالا که اینها خودشون رو لوس کردن تند تند چیزهامون رو توقیف می کنن خوبه که ما هم وسایلمون رو بفرستیم از یه جای دیگه بره زامبیا ، کشور که قحط نیست .
هیچی، همینطوری یه پستی نوشتم که بگم لااقل فرزندان من تحت تاثیر شانتازهای رسانه های استکباری قرار نمی گیرن و تو این هاگیر واگیر پیشنهادبنده زاده را هم به اهلش رسانده باشم .

ته نوشت : این لفظ زامبیا همانی است که بیزبیز شنیده و من هم تکرارش می کنم به دلیل معنایی که می تواند داشته باشد .زامبیا به مراتب از گامبیا بزرگتر است اما یکی در این سوی آفریقا و یکی در سوی دیگر قرار دارد .ای بابا چه فرقی می کند در اصل موضوع  من چرا توضیح می دهم .
.

۲۶ آبان ۱۳۸۹

چیزهای مهمی از دوران دبستان که باید در خاطرم بماند

به روش روزبه  و شراگیم  چیزهایی از دوران دبستان که دوست داشتم به یاد داشته  باشم را می نویسم .
آمادگی : دبستان سپاهان اصفهان ؛ یک هفته بعد از شروع کلاسها سر کلاس توی شلوارم جیش کردم و از آنجا که میز اول می نشستم رد جیشم تا میز آخر رفت . مرا به خانه فرستاند ؛  خجالت کشیدم ؛ رفتم و دیگر هم به آمادگی برنگشتم .
کلاس اول : دبستان سپاهان اصفهان ؛ دو کلاس اول داشت یکی معلمش با روسری بود یکی بی حجاب مرا بردند در کلاس معلم با روسری من می خواستم بروم در کلاس معلم بی حجاب یک ماه در خانه گریه کردم تا  پدر و مادرم آمدند شکایت ؛ با معلم روسری دار رو برویم کردند که بگویم من خودم می خواهم بروم در آن یکی کلاس ؛ تا چشمم به معلم افتاد گفتم ؛ نخیر من می خواهم در همین کلاس باشم شما را  هم خیلی دوست دارم .  پدر و مادرم ضایع شدند .
کلاس دوم : معلم نقاشی امان آقایی بود به نام اخوت دیوانه وار دوستش داشتم مسخره بازی در می آورد تا ما خنده امان بگیرد بعد هر کس بلند می خندید باید از کلاس می رفت بیرون می گفت : دخترها باید یاد بگیرند لبخند بزنند نه اینکه قاه قاه بخندند  . من هیچ وقت یاد نگرفتم لبخند بزنم بنابراین  همیشه بیرون کلاس بودم .
کلاس سوم همان مدرسه : خواهر بزرگترم را به عنوان تنبل کلاس سر صف معرفی کردند من دست زدم و هورا کشیدم او هم خندید و برای من دست تکان داد .  به پشتوانه ی من و خواهرم ؛  این دخترهای شاد ؛  کل بچه های مدرسه دست زدند و هورا کشیدند . نزدیک بود پرونده امان را بزنند زیر بغلمان که خوشبختانه  از آن مدرسه رفتیم و اصلا از اصفهان رفتیم . 
سال سوم دبستان به قزوین رفتیم نمی دانم اسم مدرسه ام چه بود شش ماه بیشتر در آنجا نبودم . انقلاب شروع شده بود . من بچه تنبل کلاس بودم از مدرسه فرار می کردم یک روز از صبح تا ظهر در یکی از توالت های پارکی در خیابان بلوار قزوین مخفی شدم و به مدرسه نرفتم ظهر هم راه افتادم رفتم خانه که یعنی از مدرسه آمده ام آب از آب تکان نخورد. چون اوضاع خر تو خر تر از نرفتن من به مدرسه بود . ساواک برادرم را گرفته بود .
سال چهارم دبستان : مدرسه ام در کوچه حمام پاک در خیابان فردوسی قزوین بود . برای اولین بار عاشق یکی از پسرهای کلاس شدم ( مدرسه ها هنوز دخترانه پسرانه بود )  اما او یک دختر کوچولو موچولوی ناز منگولی را دوست داشت و به من ِ زردنبوی چشم سبز هیچ عنایتی نشان نمی داد . مجبور شدم سرکلاس وقتی دخترک روی میز جلویی خم شده بود با خط کش دامنش را بالا بدهم تا شاید با دیدن شورت پف پفی اش نظرش را عوض کند . اما چند تا از پسرهای بدکردارمرا دیدند و باج گیری از من شروع شد . مجبور بودم هر از چند گاهی دامن دخترهایی که آنها نشان می کردند را بالا بدهم .خیلی کار خیانت آمیزی بود اما در عوض آنها با من دوست شده بودند .
سال پنجم دبستان : همان مدرسه کوچه حمام پاک ، سالی بود که فهمیدند علت تنبلی عجیب و غریب من در درسها ضعف بینایی شدید من است یک چشم پزشک به نام دکتر امامی کشفش کرد . مادرم نزدیک بود پس بیفتد از آن زمان به بعد آنقدر جگر سفید و آب هویج به من خوراند که زردی گرفتم . اما در عوض در عرض چهار سال چشمم دو الی سه درجه بهتر شد .

راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه را در تهران بودم بعدا می نویسمش .

۲۴ آبان ۱۳۸۹

همه ی ما فیلسوف هستیم فقط باید بدانیم که نمی دانیم

خیلی دلم می خواهد مطمئن شوم همه ی خوانندگان همه مطالب را آنطور که عده ای از خوانندگان متوجه می شوند ؛ درک می کنند .
بعضی ها فکر می کنند همین که خودشان چیزی را فهمیدند دلیل می شود که همه نیز بفهمندش ؛ اما اینطور نیست . بنابر این کسی مثل من که نوشته هایش را صرفا برای دیگران می نویسد مجبور است نوشته ها را طوری بنویسد که اکثریت بیشتری بتوانند از آن استفاده کنند . البته شاید این نوشتن برای همه باعث شود عده ای نیز از خواندن مطالبی که فکر می کنند کم عمق و سطحی و پیش پا افتاده و همه پسند است صرفنظر کنند .
من تا به حال سعی کرده ام حتی در نوشتن مطالب ساده نیز نوعی تلاش برای تفکر بیشتر را  بگنجانم .
یکی از خوانندگان گودری ام روزی در پای یکی از پست های به تعبیر خودش  پیش پا افتاده ام نوشته بود بهتر است به جای این دری وری ها از عرفان و فلسفه و تاریخ  بنویسم .   خیلی فکر کردم  یک پست فلسفی بنویسم البته با همان سبک و سیاق خارخاسکی خودم . ماحصل نوشتن یک پست فلسفی شد آن چه در پست پیش خواندید 12 خط نوشته .
 در دو خط اول من با استناد به چیزهایی که این پسر برایم نوشته بود نوشتم که افتاده ام به سراشیبی و مدام دارم از چیزهای روزمره می نویسم و لمپن شده ام .
در سه خط بعدی من یک گریز فلسفی زده ام به اینکه نمی دانم به کجا می روم و مقصد نهایی ام کجاست ؟ باور کنید این سوال را هیچ فیلسوفی نمی تواند به شما پاسخ دهد و همین که من می دانم که نمی دانم به کجا می روم نشان می دهد من چیزهای خوبی از ندانسته های خود می دانم  و به همین خاطر است که  اشاره کنایه آمیزی کرده ام به عمیق بودن و فلسفی بودنم . در 7 خط بعد من با بی وجدانی هر چه تمامتر تمام آنچه در سه خط بالایی مایه سطحی شدن  خود  می دانستم  تکرار کرده ام و  این باربطور تلویحی مطرح کرده ام که برای عمیق شدن خود  باید دست از نوشتن بردارم  ؛ تا بطور عملی در جریان همه آن رزمره گی ها قرار گیرم .
اصل و اساس فلسفه همین است دوستان من شناخت حقیقت زندگی  همه ی ما می توانیم فیلسوف باشیم فقط کافی است از قضاوت عجولانه بپرهیزیم .
.

۲۳ آبان ۱۳۸۹

هی دارم می روم به جایی که نمی دانم کجاست

آه بله خودم هم می دانم افتاده ام به سراشیبی ؛ کلامم دارد رنگ و بوی لمپنیزم به خودش می گیرد . هی نوار بهداشتی ؛ هی کاننندوم . هی آقای خانه اخم می کند حرف نمی زند. هی بیز بیز و دوران بلوغ و قد بلند و هوش سرشار . هی بیزقولک و شیرین زبانی  و خل مشنگ بازی . هی لفافه ؛ هی لفافه ؛ هی لفافه ؛  حرف دیگرم نمی آید  گویا  .
 من به خدا خیلی عمیق بودم ؛ خیلی خیلی عمیق بودم ؛ یک حرفهایی می زدم فلسفی ؛  خودم در می ماندم که چه گفته ام ؛ چه برسد به دیگران . اما حالا چه ؟ کم مانده است برسم به آنجا که فکر کنم به جای " خارخاسک هفت دنده " اسم وبلاگ را بگذارم " کاندو----- م نامه " یا " زنی که نووووار بهداشتی اش را پشت درخت آلبالو گم کرده بود " . چه می دانم  آخر به کجا می خواهم برسم . من دارم با این وبلاگ نویسی ام ؛  هی دارم می روم به جایی که  نمی دانم کجاست .
با خودم می گویم : بهتر است مدتی دست نگهدارم ؛ ننویسم چیزی ؛ بچسبم به زندگی ام برای آقای خانه فسنجان  بپزم بگذارم حسابی ریز ریز بجوشد رویش روغن بیاندازد این هوا ؛  بخورد اخمهایش باز شود .
با خودم می گویم : برسم به درس بچه ها ؛ بیزقولک را بیشتر نوازش کنم ؛ هی نگویم بنویس ؛ بنویس مشقت را بنویس.
هی با خودم می گویم : گیر ندهم به بیز بیز اینقدر ؛  نگویم اطاقت را تمیز کن ؛نگویم برو حمام بو می دهی بزرگ داری می شوی شورتت را زود به زود عوض کن .
هی با خودم می گویم : زن باشم یک چند صباحی ؛ مثل بیتا ؛ سیما ؛ زیبا ؛ زن باشم یک چند صباحی زود به زود بروم آرایشگاه . ابروهایم را جلوی آینه خودم تند تند نگیرم ؛ موهایم را بدهم های لایت کنند ؛ باشگاه بروم ؛ بدوم ، لباس بخرم .
هی با خودم می گویم : چرا اینطور شده ام من هی دارم می روم به جایی که نمی دانم کجاست .
.

۲۲ آبان ۱۳۸۹

گربه

يک بچه گربه خريده ام ؛ به بهانه ي بچه ها براي خودم .آقاي خانه خوشش نمي آيد  مي گويد  : گربه که خريدني نمي شود . نگاه کن توي کوچه چقدر گربه ي خياباني ريخته هست همه اشان هم مستحق کمک ما هستند اصل و نسب چيست ؟ نژاد ؛ ديگر کیلویی چند است ؛ بيا برويم گربه هاي خودمان را از باغ برايت بياورم در خانه نگه دار. من مخالفت مي کنم مي گويم  : هر چيز را بايد اصيلش را داشت ؛ اسب را ؛ سگ را ؛ گربه را ؛ شوهر را . آقاي خانه مطابق معمول به من اخم  مي کنند  .
بچه گربه را که مي آورند اما  خوششان مي آيند ؛ مي گويند  : لااقل با ننه جان قربانت بروم لوسش نکن ؛ بگذار مثل بچه ي آدم بزرگ شود . من مي گويم  : نمي شود که ؛ گربه ي اصيل را بايد مثل اصيل زاده ها بزرگ کرد.
آقاي خانه جواب مي دهد  : پس بگذار اسمش را من بگذارم؛ اسمش را بگذاريم  اِ ستر به معنای ستاره . من مخالفت مي کنم مي گويم  : ا ِ ستر نمي شود ؛ اِ ستر اسم  ملکه ی يهودي الاصل  خشایارشاه بزرگ است . ممکن است صهيونيست ها بفهمند خوششان نيايد ؛ يا غيرتي شوند نيرو بياورند بخواهند اِ ستر را آزاد کنند . شايد هم دنيا فکر کند ما داريم نژاد پرست بازي در مي آوريم بيايند روي سرمان بمب بياندازند ؛ . مي گويم : بيا اسمش را بگذاريم " ايران " معنايي چند پهلو دارد ؛ وقتي بگوييم ايران و همه بپرسند ايران کيست ؟ مي گوييم ايران گربه امان است . همه هم فکر مي کنند منظورمان همين ايران خودمان است که گربه است .  آقاي خانه مخالفت مي کنند و مي گويند : ايران نمي شود . آنوقت اگر ايران را دزد ببرد ؛ يا ايران به صورت بچه هاي خانه چنگ بزند ؛ يا ايران مريض شود ؛ يا ايران با گربه هاي لات محل دوست شود . يا ايران با صاحبان واقعي اش  بي وفايي کند . يا نتوانيم به ايران خوب برسيم و ضعيف شود . يا همسايه ها بگويند موي ايران نماز ندارد ؛  يا بخواهيم برويم آن ور دنيا مجبور شويم ايران را بگذاريم و برويم ؛ يا ايران ............
مي گويم  : خوب است  ؛ ادامه نده ؛ یک ایران باشد و این همه مصیبت ؟ باشد نام اين يکي  گربه را چيز ديگري مي گذاريم . 

۱۹ آبان ۱۳۸۹

بازی بزرگان

بیز بیز شطرنج بازی یاد می گیرد . مثل یک ابرقدرت با او شطرنج بازی می کنم . من خیلی چیزها می دانم و او هنوز  تازه کار است ؛ بازی را که شروع می کنیم  هیجان زده می شود ؛ شلوغ می کند ؛ رجز می خواند ؛ با هرپیشروی کوچک گل از گلش می شکفد . من اما سکوت می کنم ؛ لبخند می زنم ؛ فکرش  را خوانده ام آرام هستم .  می دانم برای چه اسبش را جلو می آورد ؛ برای چه فیل را عقب می کشد . وقتی با او بازی می کنم نیازی به دلشوره ندارم می گذارم دستش را خوب پیش من باز کند .
 دیده اید آدمهای ناشی  وقتی کم می آورند چطور آسمان و ریسمان را به هم می بافند و گاهی کارشان به توهین می کشد ؟
شکست خورده ها همیشه اینطور هستند هر چه بیشتر شلوغ می کنند دستشان خالی تر است .
به بیز بیز می گویم : به جای حرافی و تهدید و رجز خوانی فکر کن ؛ شاید بتوانی راه خلاص پیدا کنی .
اما او تازه کار است،  خوش خیال است ؛  نمی داند این  من هستم که راه او را باز گذاشته ام تا  با سپاهیانش به قدر کفایت پیشروی کند ؛ آنقدر جلو بیاید که راه بازگشتی نداشته باشد .
البته گاهی بازیگران ناشی دردسرهای کوچکی بوجود می آورند ؛ اینها قواعد را نمی دانند . ناگهان ممکن است برای دفاع از یک سرباز ؛  فیل شما را بزنند غافل از این که در حرکت بعدی شما قرار است تمام نظام  آنها را کیش و مات کنید .

۱۸ آبان ۱۳۸۹

مقدمه ای بر گفت و گوهای خودمانی

 در صفحه ی جداگانه همین جا در وبلاگ آن گوشه ی بالا سمت چپ می توانید  گفت و گوهای خودمانی  را ببینید . این مطلب را در واقع شما نوشته اید :  این که وقتی کودک بودید در مورد به دنیا آمدنتان چه دروغی به شما گفتند و بعد وقتی حقیقت را فهمیدید چه بر شما گذشت  . این که این دروغ چقدر برایتان گران تمام شد و چقدر رویاهایتان را آشفته کرد ؟ این که پدر و مادرهایی که روزها فرشته بودند و ما را حاصل نیایش و دعا به درگاه خدا می دانستند شبها چطور جلدشان را در می آوردند و از این رو به آن رو می شدند . خلاصه همه ی اینها را در این گفت و گوهای خودمانی می توانید بخوانید . تجربه ی ارزشمندی که برای تک تک ما سخت به دست آمده است اما حالا راه روشنی پیش پای ما می گذارد . راه روشن آن است که دروغ نگوییم و باور کنیم هر دروغ در این مسئله بخصوص هزینه ها ی بیشتری برای ما دارد .
 بر اساس همین تجربیاتی که شما در اختیارم گذارده بودید بیزقولک را نشاندم همه چیز را در مورد از کجا به دنیا آمدن برایش گفتم  ؛  فکر می کردم الان است که دنیا عوض شود وحشت کند ؛ بلرزد؛  دنیا پیش چشمش تیره و تار شود اما  آب از آب تکان نخورد ؛ در واقع اگر من به او پیشنهاد قایم باشک بازی می دادم بیشتر تحت تاثیر قرار می گرفت تا گفتن این که بچه ها بطور طبیعی از کجا به دنیا می آیند . همه چیز همینطور است  هر چقدر ساده ببینی اش ساده است و همانقدر پیچیده است که دور سرت بپیچانی اش .
به بیزبیز هم اطلاعاتی در مورد تولید مثل دادم با بی تفاوتی گفت : اِ یعنی تو و بابا هم ؟
من فیلسوفانه سرم را تکان دادم و گفت : بله 
او هم با همان خواب آلودگی همیشگی اش با نهایت بی حالی گفت : چه جالب  !
من با تعجب پرسیدم : کجایش جالب است ؟
با همان خواب آلودگی گفت : آخرش .
من نمی دانم آخرش کجایش بود که آنقدر به نظرش جالب آمد هر چه پاپی اش شدم دیگر چیزی بروز نداد گفت : گیر ندهم و بگذارم برود " کلبه ی وحشتش" ( مجموعه داستانهایی که این روزها به آن علاقه مند شده است )  را بخواند .

۱۷ آبان ۱۳۸۹

در واقع مهم نیست که بچه ها از کجا به دنیا می آیند ؛ مهم این است که بچه ها چطور به آنجا می روند

 به میمنت و خوشی در سن هشت سالگی  هفته ای دوبار به شدت عارضه ی کاذب  سرماخوردگی  بر من حادث می شد و به مدرسه نمی رفتم . من راه می افتادم می رفتم مطب شوهر خاله ام تا از او گواهی دکتر بگیرم برای مدرسه . او جراح بود روزهایی که جلوی میزش می ایستادم تا او معاینه بعضی زنان باردار  را تمام کند می دیدم  او کجا را معاینه می کند و می دانستم بچه از کجا به دنیا می آید . مادرم نيز هیچ وقت هیچ چیز را از ما پنهان نمی کرد او یک دختر آخوند است  و تربیت آخوندی اش در مورد پایین تنه  آزادی بیان کاملی به او داده بود . مساله  این بود که من چیز مبهمی نمی دیدم تا سوال خاصی را مطرح کنم . تااينکه وقتی دوازده ساله بودم یکبار سر کلاس علوم به معلممان گفتم : خانم ؛ مادر من لوله هایش را بسته ؛  لوله های زنها کجایشان هستند که وقتی می بندنشان دیگر بچه دار نمی شوند ؟(واضح بود فکر مي کردم اين لوله ها بايد درحلق آنها باشند اما برايم جاي سوال بود که بعد از بستنشان زنها چطور مي توانند آب و غذا بخورند )
معلم دستپاچه ؛ سرخ و سفید شد و گفت : خوب نیست این سوالها را سرکلاس درس بپرسم و وقتی بزرگ شوم با مطالعه می توانم بفهمم لوله ها کجا هستند . درهمان سالها تصویر نقاشی شده یک اسپرم که وارد تخمک شده بود را در کتاب علوم جای داده بودند  . همه ی ما بچه ها بوضوح اسپرمی را می دیدیم که وارد تخمک می شود اما هیچ وقت هیچ کدام از ما به دلیل همین نوع پاسخ دادنها به  فکرمان نرسید از بزرگترها بپرسیم : این وارد شدن ها دقيقا از کجا صورت می گیرد ؟ این شد که هر کدام از ما تصور بخصوصی از این پروسه داشتيم  چیزی که بیشتر بین خودمان مطرح می شد . من فکر می کردم از طریق دهان است مرد لبهایش را روی لبهای زن می گذارد و ناگهان یک اسپرم به صورت نور الهی از دهان او خارج می شود از حلق و مری می گذرد و در شکم زن جایی که تخمک منتظر نشسته ماوا می گیرد . یکی از دوستان با تعصب خاصی می گفت : اینطور نیست بلکه اسپرم از غدد عرق ریز مرد تولید می شود و زن ناخواسته با لمس آن و از طریق پوست بارور می شود . یکی دیگر قسم می خورد ؛ پدرش را موقع خوراندن اسپرمی که تبدیل به برادر کوچکش شده  دیده است . وقتی آن را با قاشق  پلو و قرمه سبزی به زور توی دهن مادرش گذاشته است . دقیقا از همان سالها یعنی حدود اول راهنمایی پچ پچ های ما از همدیگر شروع شد در همین سالها بود که هیجانات پایین تنه ای را می فهمیدیم .یکی از روشن ترین مطالبی که در این جلسات مخوف دخترانه مطرح می شد و من هنوز مثل روز اول بخاطرش دارم داستان معلمهایی بود که شوهر نداشتند ما به وضوحی خیره کننده در مورد سرگرمی های  پایین تنه ای آنها صحبت می کردیم .
 عجیب است چرا هیچ وقت نفهمیدیم ما با همه ی نادانی امان در میان همه ی جوابهایمان ایستاده بودیم .

پی نوشت : این بحث جالبی است برایم خیلی مهم است بدانم شما از کجا آمدن را چطور می دانستید . اگر اجازه بدهید این دانستن ها در یک پست  جداگانه به نامهای خودتان یا مستعار پست شود .اگر هم نه که نه ، پس صادقانه بنویسید و صریح باشید .

۱۵ آبان ۱۳۸۹

بچه ها از کجا به دنیا می آیند ؟

راز بقا صحنه ای از تولد یک گوساله را نشان می دهد . بیزقولک به آقای خانه : بابا آدمها هم مثل حیوونها بچه هاشون رو از باسنشون به دنیا می آرن ؟ سکوت مرگبار آقای خانه .
بیز قولک : بابا ؛ با توام آدمها هم مثل گاوها بچه هاشون رو از کو.........ن...شون به دنیا می آرن ؟ آقای خانه همچنان  سکوت کرده اند  . من مداخله می کنم ؛ اِ  بیزقول بی ادب ؛ بگو باسن  . بیزقولک  ول کن نیست اما ؛
 بیزقولک : بابا خجالت می کشی حرف بزنی ؟ آقای خانه با  اخم های سه پیچ  و گوشهای آتش گرفته ؛ چشمهای ورقلمبیده اشان را از تلویزیون بر نمی دارند .
بیزقولک : بابا تو هم از باسن مامان بزرگ  بدنیا آمدی ؟ آقای خانه التماس آمیز به من نگاه می کنند . من لبخند می زنم و شانه بالا می اندازم .
بیزقولک : بابا ؛ نمی شنوی با توام چرا جوابم رو نمی دی ؟ کر شدی ؟
من با خودم :  نه مامان جان ؛ بابا  کر نشده  اند ؛ لال شده اند و در نهایت این من هستم که با نشان دادن جای بخیه سزارین به بیزقولک می گویم او از کجا به دنیا آمده است  .

ته  نوشت :
1-خدا به تیر غیب گرفتار کند خوانندگانی   که بیایند بگویند : چرا به بچه حقیقت را نمی گویید؟ چرا می خواهید بچه نادان باقی بماند؟ بالاخره که او حقیقت را می فهمد ؟ چرا آقای خانه راستش را به او نمی گوید ؟
2- در حال حاضر  پیگیری  راز بقا تنها برنامه ای است که جایگزین سیاست ، اقتصاد ، تامین امنیت اجتماعی و سایر امور کرده ایم ؛ نگویید چرا شما مدام راز بقا تماشا می کنید ؟

۱۲ آبان ۱۳۸۹

تعبیر خواب خارخاسکي

دیشب خواب دیدم در دنیای مردگان عکسهایم را زده اند به در و دیوار خیابان  . تبلیغات است ؛  رای جمع می کنم برای نمایندگی مردگان در مجلس شورای اسلامی  ؛ در دنیای زنده ها که شانس زیادی ندارم میان این همه رقیب تا دندان مسلح که همه چیزشان به همه چیز مملکت می آید من  وصله ناجور هستم  . خلاصه در دنیای مردگان بود  و من اینطور تعبیرش کردم .
ما نجات پيدا مي کنيم دوستان ِ من ,  من مي دانم و انتخابات آزاد خواهيم داشت . من کانديد نمايندگي مجلس مي شوم و درصدی از  شما به من راي خواهند داد .
 من هر چهار سال يک بار کانديد مي شوم . شما هر چهار سال يکبار به من راي مي دهيد . من هر چهار روز يک بار مي روم آن بالا پشت تريبون جايی که باید از حقوقتان  دفاع کنم می ایستم و برايتان داستان هایی  مي خوانم . شما برايم کف مي زنيد و باز چهار روز دیگر می شود من دوباره می روم آن بالا داستان می خوانم و  شما دوباره  دست می زنید و ... آنقدر که من پير و فرسوده مي شوم و شما پير و فرسوده مي شويد . شما ديگر دست زدنتان نمي آيد و من ديگر داستان خواندنم نمي آيد.  بعد من مي آيم آن بالا چهار نفر مرا نگه مي دارند تا  زمين نخورم و ما بدون آنکه من داستان بخوانم و شما دست بزنيد به يکديگر خيره مي شويم و فقط به هم نگاه مي کنيم .  آنروز شما مي دانيد که من مي خواهم چه داستاني بگويم و من مي دانم که شما قرار است  چگونه دست بزنيد .
ما نجات پيدا مي کنيم دوستان من ؛ من مي دانم و  انتخابات آزاد خواهیم داشت .

۱۱ آبان ۱۳۸۹

یک چیز ِ کوچک ِ تکه تکه

بیزقولک : من مامان رو اندازه ی تمام کره ی زمین دوست دارم .
بیز بیز: هه  این که چیزی نیست ؛ من مامان رو اندازه تمام سیارات دوست دارم .
بیزقولک : منم  مامان رو اندازه تمام  ستاره ها دوست دارم .
بیز بیز : فیفففف  ستاره ها  که چیزی نیستن  من مامان رو اندازه آسمون ها  دوست دارم چون ستاره ها همه تو آسمون  هستن تازه هنوز جای خالی هم داره بینشون  .
بیزقولک : اصلا من مامان رو اندازه ی خدا دوست دارم .
بیز بیز : اتفاقا خدا خیلی هم کوچیکه ؛ یه چیز ِ کوچیکه تیکه تیکه است   . که همه جا می تونه باشه ولی بعضی جاها نمی تونه باشه , بعنی وقتی خدا بفهمه که تو سر  یک مورچه چه آرزویی می گذره نشون می ده از نظر اندازه  خیلی کوچیک می تونه باشه   .
بیزقولک مکثی می کند (از فهم فلسفی معنای وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت عاجز است ) با حرص می گوید  : اصلا به جهنم  ؛ من مامان رو اندازه ی تمام آشغال های دنیا دوست دارم خوب شد راحت شدی ؟


ته نوشت : صفحه ی فیس بوکی که به نام من راه اندازی شده است را من کنترل نمی کنم . من اصلا نمی دانم چه کسانی این کار را کرده اند . کسی از من اجازه نگرفته است . من فرض می گیرم یک  آدم خوب این کار را کرده است . بنابر این بهتر است تابع قوانین  وبلاگ من باشند  . این قوانین خارخاسکی است با یاسای چنگیزی فرق دارد اما در یک  چیز مشترک هستند قانونی بودنشان برای قانون گذار . بنابراین متشکر می شوم این دوست یا دوستان خودشان را معرفی کنند و با مجوزمن  کارشان را ادامه دهند .

۱۰ آبان ۱۳۸۹

ماسماسک هایی برای کنترل زاد و ولد

با مادر زینگول (دوست بچه ها ) رفته بودیم برای خرید ؛ از کنار یک دراگستور کوچک رد شدیم زن پیری فروشنده بود مادر زینگول گفت : این مغازه جان می دهد برای خرید کانننننندووم ؛ ما همیشه وقتی کارمان گیر است می آییم اینجا می خریمش . چند روز بعد  نشسته بودم اینترنت بازی می کردم  ناگهان گفتم : چه خوب است  حالا بروم از اینها بخرم . دوست داشتم تجربه خریدنش را داشته باشم . همیشه آقای خانه خودشان این چیزها را می خرند . من می گویم : ولش کن بیا اولادمان  را زیاد کنیم اما او به من اخم می کند و می رود جلویش را می گیرد . خلاصه پریدم لباس پوشیدم راه افتادم بروم چیز فروشی خانم پیر ؛ فکر می کنید همین که رسیدم دم مغازه چه دیدم ؟ مادر زینگول و پدر زینگول و آقای خانه ؛  همه با هم آن تو بودند . همه اشان تا مرا دیدند خندیدند ؛ مادر زینگول کمی سرخ شد و خندید . آقای خانه لبخند بخصوصی زد و گفت : خانم شما هم آمده اید نرم کننده بخرید ؟
من تته پته کنان گفتم : نخیر من کرم ضد آفتاب می خواهم .
آقای خانه رو به فروشنده کردند و  گفتند : ظاهرا همه آمده اند اینجا نرم کننده و شامپو و کرم و اینها بخرند فقط من هستم که برای رضای خدا آمده ام .
خانم پیر با خوشرویی به آقای خانه گفتند : شما چه می خواهید ؟
آقای خانه بادی به غبغب انداختند و گفتند : مادرجان از همین  ماسماسک هایی می خواهم که برای کنترل زاد و ولد استفاده می کنند .
خانم  پیر خیلی جدی پرسیدند : چه نوعش را می خواهید ؟
آقای خانه با متانت  جواب دادند : به سلیقه ی خودتان یک چیزی بدهید دیگر ؛ فقط  خواهشا ٌ چیزی بدهید که نه سیخ بسوزد و نه کباب .
من شامپو نخریده از دراگستور پریدم  بیرون مادر زینگول هم به دنبال من دوید. اما پدر زینگول ماندند نمی توانستند جلوی خنده خودشان را بگیرند به نظر می آمد  ایشان هم می خواستند برای رضای خدا چیزی بخرند .

۷ آبان ۱۳۸۹

از رنجي که مي بريم

وقتی دوستان جوانم از من می پرسند چرا رابطه ی بعضی حکومت ها با مردمشان اینقدر خراب است . بی اختیار خنده ام می گیرد یاد ماجرایی می افتم .
وقتی بیزقولک به دنیا آمددچار بیماری خاصی شدم که به آن می گویند ؛ افسردگی زایمان  . در من بصورت فرار از آقای خانه نمود پیدا کرده بود . یعنی من آقای خانه را از دور که می دیدم انگار دشمن پدرم را دیده ام . از شکل و شمایلش که بدم می آمد هیچ ؛ حتی شامه ام به بوی او هم حساس شده بود و با فاصله ای هر چند دور مرا ناراحت می کرد . حرف زدنش هم به نظرم خیلی لمپن و مزخرف می آمد . راه رفتنش ؛ قد و قواره اش ؛ لباس پوشیدنش ؛ خندیدنش ؛ اخم کردنش کلا همه چیزش کابوس بود .  خوب من زن محترمی هستم این چیزها را مستقیم که به خودش نمی گفتم الان دارم برای شما می گویم . آن وقتها تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که خیلی سریع  حساب خودم را از او جدا کنم . یعنی متکا و پتو و ملافه ام را برداشتم و  به بهانه ی اینکه بیزقولک کوچک است و به مراقبت شبانه احتیاج دارد و بیزبیز ممکن است از روی تخت دو طبقه اشان پایین بیفتد به اتاق بچه ها کوچ کردم . خوب معلوم است  آقای خانه به شدت حسادت می کردند بعضی شبها می آمدند و  تقریبا مرا با زور و کشان کشان به اتاق خودشان می بردند  من هم با نفرت و اشمئزاز وجود ناپاکشان را تحمل می کردم . در نهایت هم  شروع کردم به هیبنتیزم درمانی  و توانستم به این مهم نایل شوم که در مواقع لزوم خودم را به شکل یک جسد در بیاورم تا تحمل رنجی که می برم را آسانتر نمایم . از شما چه پنهان این داستان شش هفت ماهی ادامه داشت  تا اینکه متوجه نوع بخصوصی از رفتارهای کودکانه  در آقای خانه شدم . او زود رنج و دمدمی شده بود ؛ بوضوح مرا برای داشتن دنبه ی اضافه تحقیر می کرد . از راه رفتنم که بدش می آمد هیچ حتی بوی عطرم حالش را بهم می زد . فکرش را بکنید آدم یک عمر بشنود کسی به او می گوید : ونوسم  , خوشگلم , عشقم  ؛  بعد ناگهان رنگ عوض کند و بگوید : مادر فولاد زره ؛ اکوان دیو  ؛ عجوزه  ؛ روزان و شبان بسیاری در خلوت اتاق بچه ها می نشستم و به این تغییر رفتار فکر می کردم  و از این بی ثباتی ایام و دمدمی مردان تاسف می خوردم . چند صباحی بدین منوال بود تا اینکه تصمیم گرفتم اوضاع را سر و سامانی دهم . متکا و پتو و ملافه ام را برداشتم و به بهانه ی اینکه بچه ها دیگر بزرگ شده اند به اتاق خواب خودمان برگشتم . برای آقای خانه اطعمه و اشربه ای که دوست داشتند می پختم  . وقتی به خانه می آمدند نگاه مهربان به ایشان می انداختم و کلمات دلنشین بر زبان می راندم . خوب معلوم است ایشان اوایل خیلی تعجب می کردند . مدام می گفتند : این لوس بازی ها دیگر چیست تو چرا اینقدر زگیل شده ای ؟ اما من باز هم بیشتر لبخند می زدم . از همان حرفهای خوب دوران گذشته بر زبان می آوردم .کم کم آقای خانه یخشان باز شد .غرورشان را زیر پا گذاشتند و شروع کردند به مهربان شدن و حرفهای خوب زدن .
 حکومت ها بعضی وقتها می زایند ؛  زیر بار اقتصاد می زایند ؛ زیر بار فرهنگ می زایند ؛ زیر بار آموزش می زایند ؛ زیر بارخیلی چیزها می زایند بعد از آن است که  دچارنوعی  افسردگی زایمان می شوند . درست در همین وقتهاست که  حسابشان را از ملتهایشان جدا می کنند  بستر که جدا می شود آرام آرام اتفاقات ؛  پشت سر هم ناخوشایند می شوند . اینجاست که ملتها هم شروع می کنند به جدا کردن حسابشان از حکومتها . اما یادتان باشد همه ی حکومتها مثل من نیستند . من حکومتی هستم که به مردم عشق می ورزم .

۶ آبان ۱۳۸۹

عجایب المخلوقات

از خیابان می گذشتم . پسری نشسته بود روی موتور کنار خیابان با تلفن همراهش صحبت می کرد می گفت : به خدا من به سمیرا  هم گفته ام ؛ دلم می خواست به تو می گفت ؛ من تا به حال با هر دختری دوست شده ام به قصد ازدواج بوده است .
فکر می کنم سمیرا نقش واسطه ای را بازی می کرد که در اینجا البته ؛  کارش را خوب انجام نداده بود .
خیلی دلم می خواست  آماری از این دخترها بگیرم ببینم چند نفر بوده اند  ؟

۴ آبان ۱۳۸۹

خدا ؛ شیطان و "میم واو سین واو یا "

همیشه تعجب می کردم که اینها به رنگ پرچم چکار دارند ؟ یعنی چه که رنگ سبزش را  عوض می کنند ؟ سرمه ای می زنند ؛ آبی می کنند ؛ قرمز را آنقدر می آورند بالا که سپید و سرخ بماند و رنگ بالایی حذف شود . یا اریب می کنند تا می زنند که سبزش برود زیر سرخ و سپیدش بماند آن رو  .....
امروز فهمیدم اینها عجب کاری کرده اند و چقدر کوته فکر  بوده اند  .
پرچم کوچکی روی میز مطالعه ی من است  اسباب بازی بیزقولک ؛ می آید پرچم را بر می دارد برای خودش در طول و عرض اتاق راه می رود و شعر می خواند و بپر بپر می کند  پرچم را می چرخاند  دور سرش و از این کارها .
امروز به او گفتم : از بین رنگهای پرچم کدام یکی را بیشتر دوست داری ؟
کمی فکر کرد و گفت :  قرمز که هیچی رنگ شیطان است اصلا دوستش ندارم . سبز هم  که هیچی خیلی خطرناک است   پدرمان را در می آورند چون رنگ موسوی است . مامان من فقط سپید را دوست دارم چون رنگ خداست به شرطی که این چیز قرمز را از وسطش بردارند .
 یعنی می خواهم بگویم این بابا دستی دستی برای خودش شده است یک رنگ پرچم بس که این ناشی ها  جنگولک بازی  در آوردند و او را به این رنگ معنا کردند .
.

۱ آبان ۱۳۸۹

چه وقت بخندم ؟ چه وقت گریه کنم ؟

خواهری داشتم ( هنوز هم دارمش ) که در 26 سالگی هنوز بالغ نشده بود . او دختر قد بلندی بود با هوشی بالا اصولا کسی که  26 سال تحصیلات و زندگی اجتماعی را پشت سر گذاشته ولی احساساتی 14 ساله دارد به اندازه 14 سال سن احساسی اش با هوش است دیگر اینطور نیست ؟
14 ساله بود چون هنوز  طغیان گری ها ؛ ناپختگی ها و لوس بازی های 14 سالگی اش را داشت . زود عصبانی می شد ؛ پر خاش می کرد ، قهر و آشتی داشت و .... وقتی عاشق شد هنوز 14 ساله بود وقتی قرار شد ازدواج کند 14 ساله بود در 26 سالگی وقتی 5 روز به عروسی نامزدی اش را بهم زد 14 ساله بود . 14 سال بعد در سن 40 سالگی وقتی با همان مردی که یک بار در 26 سالگی عاشقش شده بود و قرار ازدواجشان را بهم زده بود ازدواج کرد هنوز 14 ساله مانده بود. اما حالا  پس از گذشت 5 سال از ازدواجشان  الحمد الله دوران بلوغ را پشت سر گذاشته  و 26 ساله شده است .
شاید به همین دلیل است که من از آغاز دوران بلوغ بچه ها می ترسم , دوران بلوغ  شروع شدنش با تغییرات هورمونی است اما تمام شدنش با چقدر تو سری خوردن و تحقیر شدن و عقب  افتادن  باشد خدا می داند .
من مردها و زنهای زیادی را دیده ام که دوران بلوغشان از یک سال تا 60 سال ادامه دارد . اینها همه دخترکان و پسرکان باهوشی هستند که فقط قدشان و سنشان بلند و زیاد شده است ولی عقل احساسی اشان هنوز در سیزده ؛ چهارده سالگی متوقف مانده است .
اصولا ما ایرانی ها بیشترمان اینطور هستیم ما دوران بلوغی بس طاقت فرسا و طولانی را پشت سر می گذاریم . احساساتمان لجام گسیخته است ؛ زود کلاه از سر بر می داریم و بر زمین می کوبیم , رگ گردنمان زود قلمبه می شود , شیرمان زود خشک می شود , خشتکمان را زود پرچم می کنیم  ؛ یقه امان را زود جر می دهیم . خیلی پاچه ور مالیده هستیم . اما ساده ایم ؛ سرمان زود کلاه می رود , خیلی حجب و حیایمان زیاد است ؛ به وقتش تو سری خوریم , بار خوب از ما می کشند , همین است دیگر  وقتی ما نمی دانیم چطور احساساتمان را کنترل کنیم  دیگران کنترل احساسات ما را به دست می گیرند .
مدتهاست تمرین می کنم ریموت کنترل  احساساتم به دست خودم باشد . هر وقت دلم خواست بخندم هر وقت دلم خواست گریه کنم .
.

۳۰ مهر ۱۳۸۹

خانم با من ازدواج می کنید ؟

دوستی سالگرد ازدواج گرفته است در یک رستوران شیک ما را هم دعوت کرده اند . می رویم خیلی از دوستان دانشجویی آن روزهایمان هستند از مرد و زن ؛ بزرگ و کوچک با بچه هایشان آمده اند بعضی ها خیلی شکسته شده اند ؛ رستوران پر از جمعیت است . یک گوشه دیگرهم تعدادی دختر و پسر یک مهمانی تولد شاد گرفته اند . همه توجه اشان به دختر های جوان و خوشگل مهمانی بغلی جلب شده است . زنها جزء به جزء را می بینند و اظهار نظر می کنند دماغش را عمل کرده . ابرویش را تتو کرده . کجایش را بوتاکس زده . اینجایش را کشیده . آنجایش را ژل تزریق کرده . اینش را این کرده ؛ آنش را آن کرده .
پسرها چشمشان از سینه به بالای دخترها را می بیند و دهنشان باز است . مردها از شکم به پایین توچه اشان را جلب کرده و در گوش هم پچ پچ های جلف می کنند . من حوصله ام سر رفته است .
آقای خانه مدام طوری که دیگران بشنوند از من می پرسند: خانم با من ازدواج می کنید؟
دوستان می خندند من می گویم : چاره ندارم اگر نکنم که بچه هایم روی دستم می مانند .
مدتی می گذرد ؛ دوباره می پرسند؛ این شده است تفریح امشبشان . بعد از مدتی زیر گوشم می گوید : چرا حلقه ات را نیانداختی؟
می گویم : انگشتر که دستم است .
می گوید : نه حلقه ات را همیشه بیانداز . بلافاصله می پرسد :من خوش قیافه ام ؛ جوان مانده ام ؟
فکر می کنم سوالش ارتباطی با حلقه دست نکردنم دارد .
می گویم: اه من که گفتم با تو ازدواج می کنم چرا خودت را لوس می کنی ؟
می گوید : خوش قیافگی را که برای دختر بازی می گویم.
من چشمهایم را گرد می کنم و طوری که فکر کند تعجب کرده ام می گویم : نامرد ؛ تو که تا حالا داشتی جلوی این همه آدم از من خواستگاری می کردی ؟
با خنده می گوید : هر چیز حساب کتاب خودش را دارد ؛ تو را برای اینکه برایم بچه بیاوری و زن خانه ام باشی می خواستم ؛  شخص  دیگر را برای چیز دیگر .
خلاصه نمی دانم با این تنوع مزاج سرانجام با او ازدواج کنم یا خیر ؟

۲۷ مهر ۱۳۸۹

ماجرای غم انگیز نیکول کیدمن و دخترانی که در زیر زمین اورانیوم بارور مي کنند

زندگی سختی است هر کس دردهای خودش را دارد . وقتی من از قد بلندی  بیزبیز گله می کنم هستند کسانی که بگویند قد بلند زیباست .اما کم هستند کسانی که مشکل دختران قد بلند را از نزدیک دیده باشند . راه دور چرا برویم همین نیکول کیدمن خودمان ؛ شما یادتان نمی آید   این طفلی چه کشید تا از تام  جدا شد  ,  محال بود با هم مهمانی بروند نیکول با توسری مجبور به پوشیدن کفش بدون پاشنه نشود .درعوض کروز خودش را می کشت تا با پوشیدن کفشهای پاشنه بلند مردانه ی ایتالیایی و نوک پنجه ایستادن  خودش را به سر شانه های نیکول برساند اما نمی رسید .آخرش هم زندگی اشان دوام نیاورد این رفت آن را گرفت ؛ آن یکی هم رفت یکی دیگر را گرفت .
 وقتی   می ترسم دخترک ؛  کم حرف و گوشه گیر شود. همه  باهوش بوندش را می گیرند و می گویند: این که خوب است ما هم باهوش هستیم ؛ ما هم کاراته کاریم ؛ ما هم هوشمان سر ریز دارد . تو نگو  انگار در این مملکت همه فرار مغزها هستند و فقط منم   که  همیشه تنبل کلاس بوده ام و همانطور هم مانده ام .
.بگذارید حقیقت را بگویم دختران باهوش ِ کم حرف ِ گوشه گیربه درد زندگی نمی خورند اینها اگر وقت کنند ازگوشه ی تنهایی خود بیرون بیایند فقط برای اجابت مزاج است و خوردن لقمه نانی برای زنده ماندنی محدود .یادتان می آید مادام کوری را همه اش تربچه می خورد و بس ؟ اینها  فرصت دلبری و دختر بودن ندارند . شاهکار اینها فقط همین است که بروند توی زیر زمین بلایی بر سرانرژی هسته ای بیاورند تا چشم دنیا کورشود.
 وقتی می گویم دوران بلوغ ؛ بچه ها به هیولاهایی دهشتناک تبدیل می شوند هي نگوييد : واي چه مادر بدي چرا به دخترت گفتي هيولا ؛ شما که نمي دانيد  این هیولاهای بدون چنگال و شاخ و دم چه کارهایی که می توانند بکنند؟  مثلا خود ِ من در دوران بلوغ آتشفشان احساسات متناقض بودم تخصصم  تبدیل کردن  روزهای  شیرین خانواده به جهنم های زهرماری خانواده بود . کافی بود من و خواهر بزرگترم بر سر چیزی مثل اثبات وجود خدا ؛ جبر و اختیار ، گل ِ سرموش موشکی من  ، جوراب سفید پولک پولکی او  ، میخ کوبیده به دیوار ، دیوار کوبیده به زمین ؛  زمين ِ کوبيده به آسمان ؛ اختلاف نظر پیدا کنیم . آنگاه ،  ناگهان همانند دو شیر نر گرسنه به جان هم می افتادیم . شیر ماده نمی گویم چون شیرهای ماده طفلکی ها می دوند دنبال یک لقمه گوشت  این نرهای بی کار هستند که برای آویزان شدن به ماده های پرکار به جان هم می افتند . خلاصه به جان هم می افتادیم .  من ران او را گاز می گرفتم او گرده مرا چنگ می انداخت  من یال  او را می کشیدم .او پنجول مرا می پیچاند. اوایل مادر ترسیده ام می آمد و سعی در جدا کردنمان داشت اما خودش هم  آسیب می دید ، آخر دعوا هم کاسه کوزه ها را سر او می شکستیم . من می گفتم : او را بیشتر دوست داری . او می گفت : این را بیشتر دوست داری . دوساعت بعد هر دو با هم دوست بودیم و با مادر قهر می کردیم . من می گفتم : چرا به او چنین گفته ای؟ او می گفت : چرا با این چنین کرده ای؟  مادرکم  ؛ آرام آرام فهمید ما یک جای کارمان می لنگد و بهتر است هنگام این نبردهای خونین خودش را بزند به کوچه علی چپ  وسگ محلمان نگذارد . این شد که  ما هم روشمان را عوض کردیم اول می زدیم همدیگر را لت و پار می کردیم بعد هم می نشستیم یک گوشه  زخمهایمان را می لیسیدیم وکمی بعد هم التیام پیدا می کردیم .این پروسه دو سال بعد برای من و خواهر کوچکم تکرار شد ، و نیم سال بعد برای ما خواهرها و برادر وسطی امان . دوران بلوغ من اینطوری   گذشت مال شما را نمی دانم  . آه زندگی سخت است شما نمی فهمید من چه می گویم مگر اینکه  واقعا مرا  فهمیده باشید .

۲۵ مهر ۱۳۸۹

قبیله ی سوراخ کن ها

بیز بیز یازده ساله است به نسبت سنش قد بلند .  از میان خواهر ها و برادرهای آقای خانه چهار پنج تا از عموها خیلی دراز  هستند ؛ از میان عمه ها یکی منار جنبان است . دل توی دلم نیست  قد و قواره اش به این عمه برود و آن عموها آنوقت برای پیدا کردن دامادی در ارتفاع او دچار مشکل می شوم  . حالا قد و قواره به کنار ، این کلاس کاراته و مدرسه تیز هوشان  روی اعصاب من است کدام پسری خوشش می آید با دختر کاراته کاری که  خیلی  هم با هوش است   معاشرت داشته باشد . از کارهای دیگر که بگذریم , اصلا این جور دخترها به درد نشستن و دو کلام حرف حساب شنیدن نمی خورند مخ آدم را فلج می کنند آدم نمی داند با اینها چکار باید بکند . وقتی دلمشغولی هایم را به آقای خانه می گویم   یک جور ناجوری  نگاهم  می کند و می گوید : به درک اصلا شوهرش نمی دهم  خیلی هم دلشان بخواهد . من اما منطقی هستم با خودم می گویم : کاش بیز بیز یک دختر معمولی بشود می ترسم ژنهایی از قبیله ی آقای خانه را گرفته باشد ؛ اینها تعدادی شان خیلی زیادی قد بلند هستند و زیادی باهوش اما تا سنین بالا ازدواج نمی کنند ؛ مجرد می مانند  یک مرض عجیب دارند ؛ خیلی کم حرف و درونگرا هستند  اگر شیر بریزید توی دهن اینها شب بیایید می بینید ماست شده است . بس که فکشان را ثابت نگه می دارند  تکانش نمی دهند ؛ اما در عین حال یک جور عجیبی عمیق هستند  فکر آدم را سوراخ می کنند  انگار ارتباطشان از راه کلامی نیست  .می نشینند توی جمع ومیان جمع نیستند. اصلا آدم فضایی اند  اشتباهی میان مردم معمولی بُر خورده اند .بیز بیز بعضی وقتها که اینجوری می شود  من وحشت زده می شوم با خودم می گویم : خدا به خیر کند این بچه  باز چه می خواهد بکند ؟  تا سن  سه سالگی تنها سه بار گریه کرد ؛ اصلا نمی دانستم صدای گریه او چطوری است ؟ او اّ  ؛ اواّ  می کند . اونقه اونقه می کند ؛ میو میو می کند . فکر می کنید در این مدتی که گریه نمی کرد ؛ می خندید ؟ خیر نمی خندید.  من حتی صدای خنده درست و حسابی اش را نشنیدم ولی در عوض یک سوراخی روی دیوار بود در حد میلیمتری در یکی از اتاقهای خانه در یک گوشه ی پرت و تاریک  و خیلی دور افتاده ای که تقریبا انباری خانه بود و  دیوارش گچ . این بچه  هر روز با زحمت فراوان چهار دست و پا خودش را می رساند به این اتاق انگشتش را می کرد توی سوراخ و همانطور که سرش بالا بود و به دیوار نگاه می کرد با ناخن کوچکش سوراخ را  می کند و گشاد می کرد . این کار را تا آنجایی ادامه داد که یک روز وقتی در اتاق دیگر بودم ناگهان دیدم یک دست کوچک از سوراخی در گوشه ی  پایین دیوار در آمد بیرون بعد تازه آن روز بود که  صدای غش غش خنده بچه  را برای اولین بار از اتاق دیگر شنیدم . بیز بیز دوران بلوغش شروع شده و گاهی عجیب می شود خودم را آماده می کنم تا با این هیولا از قبیله ی سوراخ کن ها زیر یک سقف زندگی کنم .

۲۳ مهر ۱۳۸۹

الهي من قربونتون برم ؛ الهي فداتون بشم ؛ جون من این کارها رو نکنید



سال چهارم دبستان تقريبا  هيچ هنري نداشتم . نه فارسي بلد بودم و نه رياضي ؛  رو خواني ام فاجعه بود ؛ جدول ضرب را هنوز حفظ نکرده بودم . تاريخ و جغرافيا را در اين حد  مي دانستم که حالا به جاي شاه ؛ امام  داريم و در ايران  زندگي مي کنيم .  نهايت هنرم اين بود بدانم همانطور که 2×2  مي شود چهار ؛ 2+2 هم مي شود چهار  و مدام حيرت مي کردم چرا اين داستان براي بقيه اعداد اتفاق نمي افتد . هيچ وقت مشق نمي نوشتم ؛ تمرينات رياضي حل نمي کردم . انشاء را جدي نمي گرفتم  . کلا برايم عادي شده بود  معلمهاي ديگربيايند سر کلاس و من را به عنوان نمونه و اشل يک  بچه تنبل واقعي  ببرند در کلاس خودشان به بچه ها نشان بدهند براي درس عبرت . کار به جايي رسيده بود که  خودم به معلممان  پيشنهاد مي دادم و مي گفتم :  اجازه مي توانيم برويم سر کلاس خانم  فلان زاده  ؛ براي بچه ها در مورد اينکه بچه تنبل بودن چقدر بد است صحبت کنيم  ؟
روزگار مي گذشت و من همچنان بچه تنبل بودم تا اينکه يک روز  نقطه عطف زندگي ام رقم خورد يکي از خواهرهايم که به شدت مستعد نويسندگي بود  برايم يک انشاء نوشت گفت : بايد حفظش کني و به صورت سليس و زيبا در کلاس بخواني اش  . خوب يادم هست انشاء با اين جملات شروع مي شد ." همانطور که انسانها را دوست دارم و مواظب هستم به غرورشان خدشه اي وارد نسازم به همان صورت بهار ؛ تابستان ؛ پاييز و زمستان را دوست دارم ." وقتي انشاء را خواندم معلم  فهميده بود  دست گل را شخص ديگري به آب داده است و من تنها مجري بوده ام . اما مبهوت اجراي بي نظير و بدون نقص من شده بود. آن روز  اولين نمره بيست را بخاطر اجراي خوب از آن خود کردم . از آن زمان به بعد فهميدم اگر مجبور هستم تقلبي بزنم بايد جنمش را داشته باشم که بدون عيب و نقص باشد . همه ي اينها را گفتم که بگويم : دوستي برايم آدرسي گذاشته است از وبلاگ نويسي که خوب ؛  ناچار شده است چند پستي از نوشته هاي من  را به نام خودش در وبلاگ خودش کپي  کند . به سر صبر رفتم مطالب را خواندم . خدا شاهد است چند بار نزديک بود از زور بي مزگي و جفنگ بافي نويسنده ! بالا بياورم  ؛ الهي من قربونتون برم , الهي فداتون بشم , تو رو خدا اين کار رو نکنيد ؛  کپي نکنيد .  ولي اگر هم کرديد جان مادرتون گند نزنيد به  متن  ، "بالا  پايينش "  !  رو يکي نکنيد .بيايد پيش خودم  مطلب آفتاب مهتاب نديده دارم ؛  مي دم خدمتتون . (  البته از حق نگذریم  مامان نگار و من و همسلی ! و سی سی و مامان میلاد , مامان جوجو   و چهل پنجاه نفر دیگه تو کامنت های این بانوی کپی کار چنان قربان صدقه ی این خانم و جینگیلی شون رفته بودند  . که من یوخده همچین بگی نگی حسودیم هم شده الان  . )

ته  نوشت : خانم  پر شکوه ؛ این  و این  و   این   با   این   و پست بعدی اش و  البته  "پا نوشتش"  که  دیگر حوصله پیدا کردنش را ندارم ؛ چهار  پست در دو پست کرده است خواهرمان ! چه جالب پستی هم از دختر ترشیده دیدم گذاشته است این  . بگردیم شاید چند صفحه هم از سایت اسفندیار خان  کپی کرده باشد .

ای خوشا کسانی که حقیقت را بی زور می بینند

همه ما به دنبال حقیقتیم , حقیقت گاهی با زور گاهی بی زور خودش را به ما نشان می دهد . ای خوشا کسانی که حقیقت را بی زور می بینند .همه ما می خواهیم بدانیم درپشت پرده چه می گذرد . خانه هایی که درشان نیمه باز است چشم های ما را حریص تر می کنند اما خانه هایی که درشان همیشه بسته است کنجکاوی ما را بر نمی انگیزند.
عکسی از بچه ها در پست قبلی  گذاشتم با آنکه بچه ها عینک آفتابی  به چشم داشتند باز هم با ادیت کردن عکس سایه ها را پررنگ تر کردم . تصویر مبهم تر شد .خیلی بیش از 49 نفر عکس را دیدند .اما هیچ کس نه به سایه های عجیب صورت توجه کرد نه به عینکهای آفتابی؛ ( عجیب است حتی دمپایی دختر کوچک بیش از عینکهای آفتابی توجه همه را برانگیخت) . همه از این که  حقیقتی را از لای در دیدند ؛  راضی بودند . برای کسانی که تصویر را دیده بودند همین حقیقت مخدوش هم کفایت می کرد . عکس را برداشتم وتاکید کردم این عکس را تنها برای 49 نفر نمایش داده ام ؛ خاموش ترین خوانندگان برای اولین بار صدایشان در آمد چرا باید آنها محروم می شدند ؟ اگر من سایه ها را ده برابر می کردم و قسمتهایی از تصویر را می بریدم برای این خوانندگان خاموش  تصویر به شدت مبهم به همان خوبی تصویر مبهم  اول جای حقیقت را می گرفت .
می خواهم بگویم  تا ندانیم در پشت پرده چه می گذرد همه چیز برایمان عادی است تلاشی برای آنکه بدانیم پشت پرده چه می گذرد نمی کنیم  اما کافی است گوشه ای از پرده کنار برود و ما دامن ردای بازیگری را از پشت پرده ببینیم آنگاه است که  همه ی حقیقت پشت پرده  برای ما همان گوشه ی دامن رداست . نه می خواهیم پرده کنار تر برود و نه می خواهیم بیشتر بدانیم .ما تنها می خواهیم کمی از چیزی که به ما می گویند حقیقت است به ما نشان داده شود .
محدودیت یعنی عادت دادن مردمان به اینکه کمی از حقیقت را بدانند و به آن راضی باشند . هر چه محدودیت بیشتر باشد مردم به حقیقت کمتری نیاز دارند . آنگاه است که می توان دروغ را به جای حقیقت به مردم نشان داد و راضی اشان کرد .

۲۰ مهر ۱۳۸۹

دو صد گفته ...

چهار ماه پیش : بیز بیز و بیزقولک با هم اختلاف نظر پیدا کردند ، بیزقولک کتاب امانتی  بیزبیز را خط خطی کرد . بیزبیز هم از دفتر خاطرات مدرسه بیزقولک صفحه ای که معلم کلاس اول برایش یادگار نوشت ؛ پاره کرد  .
امروز نشسته ام تا با وصله پینه کردن کاغذ ،  یادگار بیزقولک از معلم کلاس اولش را سرو سامانی دهم . معلم در یک روی کاغذ با لفظی شسته ورفته و کتابی یک صفحه را پر کرده است " هنگامی که دستان کوچک و لرزانت را در دست گرفتم و به تو نوشتن یاد دادم ..... و به یاد می آوری چگونه در روز اول مدرسه در جشن شکوفه ها ترسان  بودی و.... آموزگارت در گوشت زمزمه محبت خواند و ...."
بگذریم از این که  به خاطر رفتار همین معلم ناچار شدم امسال مدرسه بیزقولک را عوض کنم و بگذریم از این که همین امروز بیزقولک به من گفت : مامان خاخاری  معلم کلاس اولمان همیشه دفتر من را پرت می کرد  و می گفت : خیلی بد نوشته ای ،  ولی معلم امسال خیلی من را دوست دارد .چیزی که می خواهم بگویم این است ؛  در روی دیگر همین  کاغذ ؛  یک خط خرچنگ قورباغه از دوست صمیمی بیزقولک در کلاس اول نیز  وجود دارد که نوشته :
" بیزقولک ! خیلی ترا دوست دارم ، کوثر "
کاغذ را گذاشته ام جلویم و نمی دانم  کدام طرف  باید چسب را بچسبانم ، کدام طرف را فدایی طرف دیگر کنم . وقتی به مرور زمان چسب کارایی خودش را از دست داد و زرد شد کدام روی کاغذ لکه لکه شود؟ .بیزقولک با دیدن کدام  یادگاری نوشته ،  به یاد کدام دوران می افتد و دلش چه خاطراتی را می خواهد ؟

۱۹ مهر ۱۳۸۹

کسي که کار خودش را مي داند

از بعد ِ  پست قبلي عذاب وجدان گرفته ام . راستش را بخواهيد در عالم واقع آقاي خانه  مرد بسيار متعهد و مبادي آدابي  است .
سابقه نداشته است من يک اس ام اس بي تربيتي براي او بفرستم  او بعدش بلافاصله برايم اس ام اس نزند که : بي ادب . هيچ وقت براي من پيغام نامربوط نفرستاده است .وقتي مي رود سفر کاري دمار من را در مي آورد بس که بيست دقيقه به بيست دقيقه اس ام اس مي زند که حالا دم دروازه خروجي هستيم ؛ حالا توي اتوبانيم , حالا رسيده ايم به پليس راه ؛ حالا دم عوارضي  ؛ حالا .....من را خيلي دوست دارد , دخترها را خيلي دوست دارد . سگش را هم خيلي دوست دارد . گربه من را کم دوست دارد . اما مرغ و خروس هايش را بيشتر از گربه من دوست دارد  . با اينکه دخترها را خيلي دوست دارد اما اولها اينطور نبود يعني وقتي من زن جوانتري بودم هر بار که خبر باردار شدنم را به او مي دادم با ،  ناباوري انکار مي کرد ؛ مدعی می شد اغفالش کرده ام ؛ حيرت مي کرد , مي زد زيرش ؛ ترش مي کرد ؛ غصه مي خورد ؛  ؛  يبوست مزاج مي گرفت ؛ کم حرف مي شد ؛ احساسات مردانه اش مي رسيد به مرز صفر مطلق  اما آخرش نتيجه خوب بود  قاف را پیدا می کرد سي مرغ را می دید ! مي فهميد از ماست که برماست  . رضايت مي داد  ؛ آشتي مي شد . دخترها که به دنيا مي آمدند . عالم و آدم را از خانه امان فراري مي داد مي ترسيد بچه ها مريض شوند . بوسيدنشان ممنوع بود ؛ گريه کردنشان آخر دنيا ؛ پي پي کردنشان شاهکار عالم ؛ خنديدنشان بهشت برين . آقاي خانه مرد خوبي است . متعهد است . خودش از مردهاي  دو زنه بيزار است .  کنترل پايين تنه اش را خوب دارد . تعادل و تناسب را نيک مي شناسد . تقسيم کارش حرف ندارد . از وقتي ازدواج کرده ايم من موهاي او را کوتاه مي کنم او هم ناخن هاي دست و پاي مرا بدیش این است که نمی گذارد ناخنهای پایم را بلند کنم  از ناخنهای بلند پا بدش می آید می گوید شبیه بیل می شود  .  خلاصه اينها را گقتم که بگويم : آقاي خانه خطرناک نيست ؛ با انصاف است ؛ چيزهايي که دارد ؛ چيزهايي که داشته چيزهايي که آرزويش را دارد  به هيچ کرشمه اي نمي فروشد .
من هم البته کار خودم را خوب مي دانم .


۱۷ مهر ۱۳۸۹

کجکی ابروت نیش کژدم است چه کنم افسوس مال مردم است

بزک دوزک کرده ایم سوار ماشین شده ایم می رویم عروسی یکی از دوستانمان .
زن خواننده با لهجه ای شیرین می خواند : کجکی ابروت نیش کژدم است چه کنم افسوس مال مردم است زیم زیم زیم .
به آقاي خانه مي گويم : با اين طرح حمايت از خانواده ممکن است یک روز بروي بدون اجازه من زن دیگری بگيري هی تولید مثل راه بیاندازی ؟ اخم مي کند . جوابم را نمی دهد به اصطلاح از گفتگوی پایین تنه ای که منجر به تولید مثل مجدد باشد  خوشش نمی آید .مي گويم : آره جون خودت خيلي هم بدت اومد.
 مي گويد : اينها نسخه ی خودشان را پیچیده اند  عزیز من  . امروز يک نماينده رفته يک گهي خورده ؛  زنش فهميده ؛  توی سرش زده ؛  فردا مي آيد با چند نماينده ي مثل خودش مي نشيند فکرهايشان را روي هم می ریزند  چطور زن را ادبش کنند ؛  لايحه مي دهند . برچسب شرعی  هم مي چسبانند  تنگش ؛  هم زن را ادب مي کنند هم دست و بال خودشان را باز مي کنند .
من می گویم : راستی ها چطور است اينها برنامه ندارند براي اينکه پسرهاي بي زن با  دخترها بي شوهر بروند با هم مناسباتي داشته باشند تا فکرشان آزاد شود   . اما برنامه دارند براي مردهاي يک زنه که بروند يک زن ديگر هم اختيار کنند ؟
آقای خانه می گوید : اصلا این دو زن داشتن و سه زن داشتن مگر از عهده ما مردهای معمولی بر می آید . ما مردهای معمولی خیلی زور بزنیم بتوانیم  از پس یک زن بر بیاییم ؛ حرمسرا باز کردن فقط با حقوق نمایندگی و خوردن مال مردم جور در می آید .
ناگهان يک دختر  چسان فسان کرده با سانتافه اش مي پيچد جلويمان  آقای خانه ماشين را کنترل مي کند و می رویم در شانه خاکی جاده  پایش را می گذارد روی ترمز چرخی می زنیم و از خطر مي جهيم . بلافاصله  سرش را از پنجره بيرون مي کند و به دختر که  مشغول جمع و جور کردن خودش و ماشینش است  مي گويد : هي خوشگل ؛  وقت کردي يه نگاه به پشت سرت بنداز اين همه کشته مرده داری ؛  خودت بیخبری ؟ بعد  سرش را می آورد تو و در حالی که نیشش تا بناگوشش باز شده می گوید : دیدیش ؟ عجب تیکه ای بود  لامصب ؛ چه سرعتی می رفت .
سنگینی نگاه مرا که روی صورتش احساس می کند  ( نگاهم خیلی مهربان و ملوس است ) .
می گوید : بفرما ما مردهای معمولی  خیلی زور بزنیم با اجازه زنمون بتونیم یه متلکی   بیاندازیم و  ادامه می دهد اما لاکردار نماینده ها عجب حالی می کنن .
من   بک دستمال کاغذی بر می دارم  می دهم دستش می گویم : بیا مرد معمولی آب دهنت را پاک کن همینطور پیش بره تا لایحه رو تصویبش کنن از آب دهن شما مردهای معمولی و نماینده های مردمی سیل می برتمون .

۱۴ مهر ۱۳۸۹

چنان که افتد و دانی

من می خواهم سهم مرغ و خروس هایم را بفروشم این هم یک آگهی فروش است  و کاملا  جدی است . نه  کمی بیش دارد نه کمی کسر.
این مرغها و خروسها را بعد ازآنکه آقای خانه  شکست کاری اشان را خوردند ؛ خریدند.  سپس شروع کردند به پرورش ایشان تا امروز که همه اشان بالغه و الحمد الله رشیده  شده اند  ؛  اولش من بسیار مخالف بودم اما بعدش که دیدم ممکن است آقای خانه دپرس شوند دلشان هوای تجدید فراش کند  عاقبت رضایت دادم . مرغ و خروسها را یک روز دم غروب وقتی هنوز دو سه ماهی بیشتر نداشتند آوردند به باغ لواسان !  ما را می گویید چشم و چارمان شده بود این هوا گفتیم : آقا این همه مرغ و خروس به چه کار شما می آید ؟  گفتند : می خواهیم کاسبی راه بیاندازیم خودمان آقای خودمان باشیم  و گفتند : در کار دولتی امید پیشرقتی نیست  ممکن است روزی برسد که از ناچاری برای دریافت یک لقمه نان  مجبور شوند دست به هر کاری بزنند. خلاصه  مرغها حالا شده اند هفت هشت ماهه . از همان روزهای اول که ایشان مرغ و خروسهایشان را خریدند ؛ یعنی در واقع زیبا و کوکب و حشمت و فریدون و ارنست و جاناتان را  ما گفتیم : آقا جان حالا خریدید که خریدید به درک که  خریدید . اما لا اقل خیانت کار نباشید به جای اینکه هورمون بتپانید به  شکم ایشان در حد اشباع دو روزه هیکلشان را بکنید به قواره  بوغلطون . بیایید برویم در کار تغدیه ارگانیک این حیوانات زبان نفهم را ذره ذره چاقشان کنیم . بس است بس که ملت مرغ هورمونی خوردند زنها ریش و سبیل در آوردند و خشن شدند  و مردها به ماهیت و به هیبت تغییر کردند به  قواره برادران مقتدر که این چند روزه عکسشان را روی سر و کول دیگر برادران دیده ایم . ایشان گفتند : خوب و مرغ و خروسها  را ول کردند در باغ انگور ؛ اختر و کوکب و ستاره و تقی و نقی و دیگران هم  ( نام مرغان و خروسان آقای خانه ) نامردی نکردند   تا دیدند سفره باز است و قرار است ارگانیک تغذیه شوند زدند به ریشه  صاحبخانه .  آنچنان از در و دیوار و دار و درخت باغ بالا رفته اند  وخودشان را تغذیه کرده اند که نه تنها یک انگور بر شاخه های دم دست  نمانده است که گویی قلاب گرفته اند برای هم تا آن شاخه های بالایی که حتی لوبیای سحر آمیز هم به آن اندازه رشد نمی کند رفته اند و تا ته تاکستان را چریده اند وصف باغچه های  سبزی و صیفی جات از همه رقم را که قبلا در زمین بودند و حالا در شکم مبارک ایشان  هم بماند برای بعد باری اینها حالا برای خودشان مرغ و خروسهای باحالی هستند که صاحبشان عجیب به ایشان دل بسته ,  دست و بالش به فروختن اینها نمی رود .آنچنان به این شهین و مهین و پری و سمیرا وابسته است که انگار ,  نگار در میان آنها یافته . القصه  تصمیم گرفته ام به عنوان یکی از سرمایه گذاران سهم خودم را بفروشم . تا شاه عبداعظیم هم بیشتر بنزین ندارم اگر خریداری میانتان هست که مرغ و خروس با تغدیه ارگانیک  می داند که چه معنایی دارد بی معطلی برایم ایمیل بزند نا شرایط فروش را برایش بگویم . در غیر این صورت بروید از همین هورمونی ها بخورید انشاء الله  حالا که نشد کشف حجاب خواهران را ببینیم در این دوران  , شاید که تغییرات هورمونی کاری بکند با برادران چنان که افتد و دانی .

۱۳ مهر ۱۳۸۹

گوشت کوبیده کهنه ، لیموی تازه

رژیم گرفته ام ؛ شبها می نشینم یک قطعه نان تست بر می دارم یک لایه پنیر سفید فتا یا لیقوان یا از همین پنیرهای کوفتی که شاید تب مالت داشته باشند  رویش می مالم  ؛ دو برش گوجه فرنگی   رویش می گذارم و می خورم ، سیر نمی شوم .
یکبار دیگر یک قطعه نان تست بر می دارم تند تند همان چیزها را رویش می مالم هُلُپی می اندازم بالا، سیر نمی شوم .
 بدمصب معده ام بدجوری گشاد شده است . یک قطعه دیگر با همان مخلفات می چپانم توی حلقم  ؛ افاقه نمی کند .
آخرش می گویم گور بابای رژیم و اینها ،  تیریپ فرنگی آمدن ،  باربی بازی ، گور بابای اینکه آقای خانه دلش بخواهد من را با یک انگشت بلند کند ببرد بالای سرش دو دور بچرخاند ، بندازد هوا باز بگیرد.
اصلا مادر،  باید یوخده گوشت به تنش باشد تا وقتی بچه ها بزرگ می شوند او باز هم از آنها بزرگتر باشد .؛ مگر من چند سال دیگر زنده می مانم . نخورده بمیرم و آرزو به دل باشم بدتر است یا بخورم و چشمم به لقمه دیگران نباشد ؟
می روم گوشت کوبیده را از یخچال بر می دارم ،  یک تکه حسابی نان سنگک هم  گرم می کنم . گوشت کوبیده ها را می گذارم لای نان بزرگ ؛  یوخده آب لیموی تازه می چکانم رویش  و .....
گاز آخر را که می زنم آقای خانه  سر و کله اش پیدا می شود ؛  می گوید : نامرد همه گوشت کوبیده ها رو خوردی ؟
او هم رژیم گرفته است .

۱۱ مهر ۱۳۸۹

یک نهنگ تنها ؛ خوابيده در گهواره

به اصرار دخترها مي برمشان استخر ؛ قرار بود امروز با دوستهاي جدیدشان و مادرهاي دوستهايشان توي استخر وهنگام شنا آشنا شوم .مايوهای  گل گلي امان را پوشيده ايم  ومن هي سعي مي کنم شکمم را بدهم تو که آنها نفهمند چقدر دنبه آورده ام صورتم کبود شده است از فشاري که به خودم مي آورم  . بد مصب شکم بي پيري است هي فراخ تر مي شود . الحمد الله مادرهای دوستهاي دخترها هيچ کدامشان شنا کردن درست و حسابي نمي دانند یا اگر می دانند چیزی بروز نمی دهند . همه کپه شده اند در قسمت کم عمق استخر .مي خواهم بچه ها پيش دوستهايشان و پيش مادرهاي دوستهايشان سر بلند شوند اين است که مي روم در قسمت عميق استخر و آن جوري که همه بتوانند ببينند و بشنوند  خودم را يک جور خوبي شالاپي مي اندازم توي آب تا صدايش هفت استخر آن طرف تر هم برود. فکر مي کنم نصف آب استخر بيرون مي ريزد   . مادرهاي دوستهاي دخترها و دوستهاي دخترها اولش کمي نگاهم مي کنند . من سعي مي کنم خودم را بزنم به کوچه علي چپ  ونشان دهم  اين همه هنر نمايي فقط قطره اي است از دریای بیکران توانمندی های  من  که از انگشت کوچک دست راستم خیلی ناغافلی ریخته شده است در این استخر زپرتی . شنا می کنم قورباغه اي , کرال پشت ؛ کرال جلو ؛ پروانه اي ؛ شيرجه ؛ زير آبي ؛ سگي ؛ فکي ؛ يک طرفه ؛ يک دست ؛ دو دست ؛ بي دست کسی حواسش به من نیست . مجبور هستم هنر نمايي را بيشترش کنم مثل زير دريايي نفس مي گيرم مي روم زير آب  ؛ يک ساعت بعد مي آيم بالا ؛  نامردها سرشان گرم است . مثل دلفين پشتک وارو مي زنم نيم متر خودم را از آب پرت مي کنم بالاتر دوباره شيرجه مي روم دستم را می زنم کف استخر ، بالا می آیم در جا چرخ می زنم ( ای کاش توپ داشتم سر دماغم می چرخاندم ) اما  دريغ از يک توجه کوچک . نگاه مي کنم , من اينجا در قسمت عميق استخر با اين همه هنرنمايي چقدر تنها هستم . ولي آنها در آن قسمت کم عمق با هيچ هنري با هم بازي مي کنند توي سرو کول هم مي کوبند , بچه هايشان را آب مي دهند . جيغ مي کشند ورجه  وورجه می کنند . بچه های من اما ؛ تنها هستند مثل خود من .  یادم به ایرانی بودنمان افتاد و اینکه در گهواره تمدن زندگی می کنیم  و از این گهواره فقط بلند پروازی های بی حاصل نصیبمان شده است . احساس می کنم مثل  نهنگی هستم خوابیده درگهواره وسط اقیانوس بی کران . موج مرا به هر کجا که می خواهد می برد.

۹ مهر ۱۳۸۹

دسته چهارم

 از خودم می پرسم : موبایل خریدن برای بیزقولک یعنی آنقدر مهم است که من روزها در مورد آن بنویسم و به دقت نظرات دیگران را بخوانم تا ببینم چه باید کرد؟ به خودم جواب می دهم : موبایل خریدن برای بیزقولک مگر  مسئله بنزین است که بتوان سرشلنگ را در آورد از این شیر به آن شیر کرد جای واردات صادرات عوض شود تا مشکل حل گردد ؟ موبایل خریدن برای بیزقولک مسئله اعطای آزادی هایی است که  من و آقای خانه نمی دانیم چه وقت ؛ چه طور ؛  با چه مناسباتی به چه طریقی ؛  به چه کسی با چه ظرفیتی  بدهیمش تا از آن چه  استفاده ای بشود ؟ مسئله موبایل  برای بیزقولک یعنی  تنش در حکومت مطلقه ی ما ؛  کسی آمده . چیزی خواسته  که ما قبولش نداریم و او کوتاه نمی آید و مدام خواسته اش را به اشکال مختلف  مطرح می کند . متاسفانه بیز بیز در این میان نقش روشنفکران جامعه را کمپلت بر عهده گرفته است . یک کینه ی عمیق و دیرینه از تمام  " نه " گفتن های من و آقای خانه به دل گرفته است و قصد دارد با کمک این پارتیزان کوچک فضا را برای خودش کمی بازتر کند بطوریکه  هر وقت قرار است اوضاع آرام شود با یک جمله "چطور شد بیزی ؟ یادت رفت دلت چی می خواست ؟ من یک پیشنهاد جدید دارم !"  بیزقولک را دوباره هوایی می کند .آدمها  برای رسیدن به رویاهایشان چند دسته هستند . دسته ی اول آنهایی هستند که  اگر بگوییم :  نه  ؛  می گویند : چشم . دسته ی دوم را  باید بزنیم توی سرش و بگوییم :  نه ؛   تا او بگوید : خوب ؛ دسته سوم کسانی هستند که می گویند : ما رویایی داریم و رویا برایشان همه چیز شده است و با آن زندگی می کنند . برای این دسته مرگ بهتر از فراموشی این رویاست .
خریدن موبایل برای بیزقولک از نظر من که مادر  خانواده  هستم  یعنی به دست آوردن ابزار آزادی پیش از موعد مقرر خوشبختانه من دیکت اتور منصفی هستم  زیرا دیکتاتورهای دیگر  آزادی را بل کل و برای همه زمانها  ممنوع کرده اند اما من برایش موعد گذاشته ام . در هر صورت تصمیم گرفته ام همانطور که برخی از دوستان راهنمایی ام کردند صبور باشم و بگذارم بیزقولک برای رسیدن به رویایش پیش از موعد مقرر  تلاش کند  .دنیا را چه دیدید شاید هم بتوانم  شرایطی بوجود بیاورم تا او بتواند از طریق اینترنت نقاشی هایش را به بعضی شکاکان اینترنتی بفروشد . هرچند  ساده تر این است که من دست توی جیبم کنم و برای او یک موبایل بخرم اما راستش خیلی دوست دارم او از دسته  سومی ها  باشد .

ته نوشت : دست چهارمی هم وجود دارد . دسته چهارم روشنفکران جامعه هستند .

۷ مهر ۱۳۸۹

زن اينترنتي

بیزقولک ول کن معامله نيست  از دیروز نشسته است به کشیدن نقاشی . می خواهد نمایشگاه  نقاشي راه بیاندازد ؛ به بقال و قصاب و همسایه های  دور از جان شما  هنر ناشناس  دور و برمان  ؛ نقاشی هایش را بفروشد ؛ بلکه بتواند موبایل لمسی را بخرد . من يکي که گيج شده ام  . آقای خانه نشسته است با او دیالوگ می کند .  من آمده ام توی آشپزخانه به هوای درست کردن مرغ بریان وبلاگ می نویسم . آنها گاهی سر هم داد می کشند . گاهی قربان صدقه هم می روند . آقای خانه می آید توی آشپزخانه  به لب تاب من نگاه خشمگین می اندازد انگار مچ مرا گرفته باشد به وقت خیانت . من به او نگاه مهربان و شرمسار می اندازم  اما با وقاحت همانطور که می نویسم گوش می دهم  ( اوه حالا کو تا چهار تا شاهد عادل بيايد شهادت بدهد به خيانت ) .
می گوید : زن اينترنتي ، بیا خودت موضوع را راست و ریستش کن . من هر چه می گویم موبایل برای سلامتی ات ضرر دارد و سرطان زاست  می گوید : همه شما موبایل دارید اگر قرار است شما سرطان بگیرید بهتر است من هم باشما بگیرم . بعدش شما مریض می شوید  من نمی توانم از همه اتان پرستاری کنم . ولی اگر همه امان با هم سرطان بگیریم یک نفر دلش به حال ما می سوزد و می آید نگهداری امان می کند .
 همانطور که می نویسم می گویم : حرفش منطقی است . خوب می خواهی برویم برایش بخریم .
آقای خانه می گوید : وقتی باهات حرف می زنم به چشمهای من نگاه کن .
من نيشم را باز مي کنم و مژه به هم مي کوبم و او را نگاه مي کنم .
مي گويد : اگر امروز برای بیزقولک موبایل لمسی بخری فردا بیز بیز شاکی می شود که چرا برای او تا پنجم دبستان  نخريديم و اين بي عدالتي است و چرا وقتي برايش خريديم لمسي نخريديم که راست مي گويد  .
من مي گويم : خوب پس براي هر دوتايشان بخريم .
مي گويد : گفتم به من نگاه کن !
 من مي نويسم : گفتم به من نگاه کن و نگاهش مي کنم 
مي گويد :  نمي شود ؛ مي خواهي بگذاريم نقاشي هايش را بفروشد ببينيم تا کجا مي تواند پيش برود .
مي گويم : وا مسخره همسايه ها مي شويم ؛ فکر مي کنند ما يادش داده ايم خط خطي هايش را بفروشد . آنوقت آن هم اين همسايه هايي که ما داريم فورا دست مي کنند توي جيبشان تا پول موبايل را به ما بدهند . سکه يک پول مي شويم . کو تا بياييم حالي اشان کنيم منظور ما از نخريدن موبايل خساست نيست .
مي گويد : خيلي خوب يک چاي بياور بخوريم فکر کنيم ببينيم چه بايد برايش کرد .
مي گويم : باشد خوب ؛ و مي نويسم باشد خوب .

۶ مهر ۱۳۸۹

مونولوگ

از وقتی آب پاکی را ریختیم روی دست بیزقولک که برایش موبایل لمسی نمی خریم ؛ اصلا موبایل بخر نیستیم برایش  و اصلا  بچه هفت ساله را چه به موبایل دست گرفتن  و اگر دلش غش می رود که موبایل دستش بگیرد . می تواند  آن موبایل دل و جگر درآمده ی آقای خانه را بگیرد و بازی کند البته  آنهم بدون سیم کارت . افتاده است دنبال  دست و پا کردن یک بیزنس نان و آب دار برای خودش  . تا منت ما روی سرش نباشد برای خرید موبایل .
یک روز مجبورمان می کند برایش خرگوش بخریم . چه می دانیم منظورش چیست ؟
نگو می خواهد خرگوش فروشی راه بیاندازد . خرگوش را می فروشد به پسر همسایه ومی بیند دخل و خرجش جور در نمی آید دوباره دست به دامن ما می شود . خوب این کارها بد است ضایع بازی است ما خجالت می کشیم برویم برایش بیسکویت و آدامس بخریم بگذارد توی سبد برود به همسایه ها بفروشد . آبرو داریم مثلا برای خودمان .
امروز آمده ايم مي بينيم چوب حراج زده است به لوازم التحريري که براي مدرسه اش خريده ايم . همه را چيده بود  وسط حياط و مقدار قابل توجهي از آن ها را هم  بچه هاي زالو صفت  همسايه به یک پنجم  قيمت واقعي از او خریده بودند . ( آخر ناکس ها شما یعنی نمی دانید این بچه دارد خریت می کند مفتی مفتی زندگی بچه را چپاول کردید رفت پی کارش ؟ آخر این انسانیت است یاد شما داده اند خیر سرتان ؟ بدبختی اینجاست که حتی بیزبیز هم از او چند دفتر خریده بود  . من نمی دانم این قالتاق بازی ها را بیز بیز از چه کسی  یاد گرفته است . من و آقای خانه به خدا آدمهای ساده ای هستیم .ریگی به کفشمان نبوده است هیچ وقت . به جای اینکه دست خواهرش را بگیرد و بگوید: آتش به مالت نزن ؟  این کارها پدر و مادر پسند نیست ؟ یک جورهایی به او خط فکری داده است فکر کنم ! مطمئن نیستم ها ؛ ولی حدس می زنم که توطئه فروش کار او بوده است  )  . خلاصه هر چه دفتر مشق و مداد و پاک کن فایبر کاستل! برایش خریده بودیم دود شد و به هوا رفت . آقای خانه با من قهر کرده است با این دختر تربیت کردنم . من با بیزقولک قهرم که چرا زار و زندگی اش را فروخته است . بیزقولک با هر دویمان قهر است که چرا دعوایش کرده ایم .
خلاصه فردا باید برویم یک چیز خوبی برایش بخریم آشتی کنیم . با دختر بچه که نمی شود مدت زیادی قهر بود نه من دلش را دارم نه آقای خانه .