۱۹ آبان ۱۳۸۹

بازی بزرگان

بیز بیز شطرنج بازی یاد می گیرد . مثل یک ابرقدرت با او شطرنج بازی می کنم . من خیلی چیزها می دانم و او هنوز  تازه کار است ؛ بازی را که شروع می کنیم  هیجان زده می شود ؛ شلوغ می کند ؛ رجز می خواند ؛ با هرپیشروی کوچک گل از گلش می شکفد . من اما سکوت می کنم ؛ لبخند می زنم ؛ فکرش  را خوانده ام آرام هستم .  می دانم برای چه اسبش را جلو می آورد ؛ برای چه فیل را عقب می کشد . وقتی با او بازی می کنم نیازی به دلشوره ندارم می گذارم دستش را خوب پیش من باز کند .
 دیده اید آدمهای ناشی  وقتی کم می آورند چطور آسمان و ریسمان را به هم می بافند و گاهی کارشان به توهین می کشد ؟
شکست خورده ها همیشه اینطور هستند هر چه بیشتر شلوغ می کنند دستشان خالی تر است .
به بیز بیز می گویم : به جای حرافی و تهدید و رجز خوانی فکر کن ؛ شاید بتوانی راه خلاص پیدا کنی .
اما او تازه کار است،  خوش خیال است ؛  نمی داند این  من هستم که راه او را باز گذاشته ام تا  با سپاهیانش به قدر کفایت پیشروی کند ؛ آنقدر جلو بیاید که راه بازگشتی نداشته باشد .
البته گاهی بازیگران ناشی دردسرهای کوچکی بوجود می آورند ؛ اینها قواعد را نمی دانند . ناگهان ممکن است برای دفاع از یک سرباز ؛  فیل شما را بزنند غافل از این که در حرکت بعدی شما قرار است تمام نظام  آنها را کیش و مات کنید .

۲۴ نظر:

متین گفت...

به نوشته‌هاتون حسودی‌ام می‌شه؛ بعضی وقتا به خودم می‌گم کاش قلم شما رو داشتم؛ امّا به قول نویسنده‌ها، ترس از ورق سفید دارم، نمی‌تونم خوب بنویسم. این مطلبتون مثل همیشه خیلی قشنگ بود. از مطالبی که آدم رو یاد فکر کردن می‌اندازه خوشم میاد؛ آخه جدیداً شدیم ملّتی که کم فکر می‌کنه زیاد می‌دووه. خیلی با این جمله حال کردم: "ناگهان ممکن است برای دفاع از یک سرباز ؛ فیل شما را بزنند غافل از این که در حرکت بعدی شما قرار است تمام نظام آنها را کیش و مات کنید . " همین جور قلم‌تون پاینده باشه، موفق باشید.

پسر آریایی گفت...

ناگهان ممکن است برای دفاع از یک سرباز ؛ فیل شما را بزنند غافل از این که در حرکت بعدی شما قرار است تمام نظام آنها را کیش و مات کنید .

امیدوارم قدم بعدی همینطور بشه

خارخاسک هفت دنده گفت...

متشکرم متین جان اما یادت باشد کار نیکو کردن از پر کردن است از هرچه می ترسی به سویش خیز بردار ورق سفید را می گویم . بنویس .

حامد گفت...

معمولا پدر ها به بچه ها شطرنج ياد مي دهند
عجيبه !!

خارخاسک هفت دنده گفت...

اتفاقا پدرش به او شطرنج یاد داده به همین خاطر است که در مقابل من کم می آورد .

چسبیده به زمین گفت...

اول از همه از چیزی که در جواب حامد نوشتید خیلی خیلی خیلی خوشم اومد.
ای کاش می توانستم نوشته ات را همچون پیشگویی شیرینی باور کنم ولی افسوس
قشنگ نوشتی خیلی

مونا گفت...

سلام خار خاری جوون خوبی؟
من از گوگل ریدر مطالبت رو همچنان دنبال میکنم. مطالبت فوقالعاده است.
این سوال بیزقولک خیلی جالب بوود.من خودم زیاد یادم نیست.. که توی این مسائل کنجکاوی میکردم یا نه...
ولی زیاد اطلاعات نداشتم. بار اول توی دبیرستان سال دوم بود بچه ها یه چیزایی میگفتن... اون موقع یه پا بچه مثبت بودم.
ولی الان که بزرگ شدم بیشترین اطلاعات رو از نت به دست آوردم.. دختر عمه هام الا دبیرستانی هستن از من اطلاعات خواستن براشون سر بسته گفتم.اونا هم فکر میکردن با بوسه لب بچه دار میشن. :)) ولی من قشنگ روشنشون کردم.بهتر از اینه که تو مدرسه اطلاعات غلط بگیرن.
خیلی حرف زدم شرمنده.

ناشناس گفت...

سلام من برای اولین بار در حدود یک ماه پیش یکی از نوشته هاتو خوندم وهمون باعث شد در ظرف مدت کوتاهی همه آرشیوتو بخونم ولذت ببرم.گاهی چنان ناخوداگاه به خنده میافتادم که پسرم هم کنجکاو شد ببیند چه چیز باعثش شده ودر نتیجه او هم از خوانندگانت شد.راستش من فکر میکنم همه این داستانها زاده خیالت است که اگر این طور باشد ارزش نوشته هات خیلی بیشتر میشود واین نشانه قوه تخیل وهوشت است.ولی چیزی که شاید نشانه خودخواهی من باشه اینه که خیلی دوست دارم که تو واقعا زن باشی .به هر حال در هر صورت تحسینت میکنم وبا علاقه زیاد هر روز دنبالت میکنم.امیدوارم پیروز وموفق باشی.

مجتبی گفت...

جسارتا،احتراما، متنتون بدون کلمه «نظام» هم گویا ست.

ناشناس گفت...

از شطرنج متنفرم
خیلی زیاد.
بازیمم خوبه اما دلم بشدت می گیره وقتی می بینمش.
یاد زندانیای توی فیلم پاپیلون میوفتم.
سکوت توی بازی شطرنج مثل سکوت سکانس آخر پاپیلون می مونه.
اه اه اه اه

نقطه گفت...

این پُست هم رجزی بیش نبوده !
تو بیز بیز ِ این پُست بودی و اجازه داده شدی که این پُست را بنویسی و ادامه دهی به پیشرویهایَت ، اما غافل از اینکه شاید در حرکت بعدی کیش و مات شوی !
من نیز بیز بیز هستم !
همهء ما رجزخوانهایِ بلاگنویس ، بیزبیز هستیم !
این ، اوست که هر کار که بخواهد می کند و نیز هر کس را که بخواهد !
حالا دریاب که "او" کیست ! خدایِ جهان ؟! خدایِ ایران ؟! رئیس جمهور ایران ؟! یا شوهرت ؟! ویچ وان ؟!

محمدرضا گفت...

اعلی حضرت همایونی هم تو شطرنج تازه کار بود.

مهدی گفت...

امیدوارم که داستان مسابقه خرگوش و لاک پشت فراموش نشه. البته با این که "شکست خورده ها همیشه اینطور هستند هر چه بیشتر شلوغ می کنند دستشان خالی تر است" موافقم ولی مغرورها راحت تر و بدتر شکست می خورند. واین شکست خورده ها هستند که به راحتی انتحار می کنند و هزینه برد را برای دشمن صدچندان.
+ هارت و هورت هم جزو نمک بازی ست. لااقل برای حفظ روحیه خودی ها. یاد طارق عزیز به خیر.

فاطمه گفت...

ای کاش نتیجه بازی همینی باشه که شما می گید.
حالا معلوم نیست ما فیلمون رو از دست دادیم یا هنوز به فیله نرسیده.

دانژه گفت...

طبل هر چی خالی تر سر و صداش بیشتر!
بدم میاد از این بازیکن آماتورای پرادعا!

پریزاد گفت...

اگه به این متن یه جور دیگه نگاه کنیم ، خوب یه نتیجه خاص می گیریم .... خدا به داد مردم ما برسه ! چون تو هر شکست و پیروزی ، این مردم هستن که تاوان پس میدن ...

تعمید گفت...

دیگه وقتش شده بچه رو با دراگ آشنا کنی. من جای تو باشم با جوشونده ی کانابیس شروع می کن.

قاصدک گفت...

سری قبل هم که از شطرنج نوشتی نا خود آگاه یاد این آهنگ زیبای داریوش افتادم و اینبار هم :
...
یادشون رفته که اون شاه
که به صد مهره نمی باخت
تاجو از سرش تو میدون
لشکر پیاده انداخت

انوشه گفت...

اگر اشتباه نکنم برعکس این قضیه بین شما و آقای شوهر اتفاق می افتاد.شما رجز خوانی می کردید و باقی داستان!دست به دست می گردد این تجربیات...

س گفت...

میدونید اگر بخوام صادق باشم باید بگم این شطرنج یاد گرفتن واسم شده یه عقده.ن بد گفتم.عقده نیست.فقط دلم میخواد یکی بهم یاد بده.همین.خیلی سال پیش پسرخالم اینکارو کرد و یه چن وقتی بازی میکردیم ولی من خیلی تازه کار بودم و هنوز خیلی چیزا رو یاد نگرفته بودم که دیگه بیخیال این بازی کردن شدیم .یعنی ادامه دار نشد.یادمه همیشه هم اون اخرش قسمت کیش و ماتو هرگزنمیفهمیدم.فقط میدونستم باید سعی کنم در برم در حالیکه فایده ای نداره و از همون حرکت اول معلوم بود ماتم.نمیدونم.هیچ وقت اون اخرو نفهمیدم.ممکنه اولش کمی خنگ باشم اما یادگیریم بد نیس.واقعا اگه باهام کار بشه و کمی حوصله طرف به خرج بده یاد میگیرم.دلم میخواد یکی بهم یاد بده.آه

ناشناس گفت...

نوشتته تان عالي بود فكر كنم الان وزير رو هم زده ايد فقط شاه مانده و يك مشت سرباز تو خالي...

پرنده گفت...

درود خارخاسكم درود و آه درود...
و كيش و مات...
و آچمس شدن...
وقتي براي لحظه‌اي نخ‌هي نامرئي متصل به سربازان و شاهان و وزيران را از آسمان مي‌بيني و سر آخر نخ‌هاي نامرئي كه به دستان خودت نيز وصل است...
سيبي خورديم و بازي‌اي خورديم عجيب...

ناشناس گفت...

مشکل این است که همه خود را طرف آرام میدانند و طرف مقابل را آماتور

Gishar گفت...

آنقدر جلو بیاید که راه بازگشتی نداشته باشد .

ba in tikkash kheili hal kardaaam, khodam 2charesh shodam midunam chie vaghti tu zendegit pish biad. khosham miad az neveshtehat. ya ali