۲۵ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

ملک پیرمرد!


امروز برای سرکشی به مغازه در حال تعمیر پیرمرد دکان خراب شده رفتم.
حیرت کردم! وقتی آوار سقف و دیوارها، داخل مغازه ریخته بود، نمی توانستم بفهمم ابعاد دکان پیرمرد دقیقاً چقدر است؟
شاید به خاطر آن که خرابی دکان با خرابی خرابه ی کنار آن یکی شده و وسعت را دو چندان می کرد.
قسمت زیادی از آواربرداری دکان پیرمرد تمام شده و چیزی که از مغازه مانده حجره ی کوچکی است! وقتی پا جلوی پا گذاشتم و به قاعده ی کفش شماره سی هفتم شمردم، دقیقاً ده پا عرض و ده پا طول داشت.
به پیرمرد نگاه کردم. شکم قلمبه اش را جلو داده بود و دهان بی دندانش را باز کرده و به کارگرهایی که می رفتند و می آمدند دستور می داد که اول فلان کنند و بعد بهمان کنند و با معمار سنتی نابغه ای که از ناکجا پیدایش کرده بودم کلنجار می رفت که اول زیرزمین را تعمیر کند و بعد دکان را آجر به آجر روی هم بچینند.
ملک پیرمرد به این کوچکی، خود پیرمرد به این بزرگی!
این صبر ایوب ده ساله برای آن شرکت خطا کار که بیاید مغازه را درست کند؟
واویلا که پیرمرد چه صبری دارد!
نگاه کردم دیدم اگر پیرمرد در این ده سال هر روز فقط یک بیل خاک از این مغازه برداشته بود لااقل آوار برداری از مغازه اش را خودش انجام داده بود.
اما پیرمرد ده سال تمام نشسته، تن داده به جمع کردن کارتن خالی و غصه خوردن.
تن داده به غرولندهای زنش، تن داده به بی پولی خانواده.
خانه پیرمرد را دیده ام، خرابه ای است برای خودش، سه فرزند دارد، یک دختر معلول، یک پسر بسیار لاغر و نحیف که می گوید دانشجوی فوق دیپلم برق است. شاید از بیماری قلبی چیزی رنج می برد، رنگ پریده با لبهای کبود. یک پسر دیگر که ندیدمش ولی گویا فروشندگی می کند.
این همه برایم دلیل و برهان نمی شود که پیرمرد دست روی دست بگذارد غصه بخورد برای ده سال و هیچ کار از پیش نبرد.
ممکن است آدم بی پول باشد، ممکن است به آدم ستم شده باشد،اما نباید خاموش باشد، نباید راکد بماند، نباید نتواند.
یادم به این افتاد که خیلی از ما همین طورپیرمرد غصه خوری هستیم برای خودمان، می گوییم به ما ظلم شده است نشسته ایم تا یک روز یک نفر پیدا شود کار ما را راه بیاندازد. حقمان را از ظالم بگیرد و آواری از دروغ از ستم، از ناشادی از نامهربانی که بر ملک ما فروریخته بردارد و ملک را دوباره برایمان بسازد.
راستش را بخواهید امیدوارهم شده ام، اگر روزی یک بیل از آواری که می توانیم برداریم را برداریم، کار بزرگی کرده ایم، کمی کمتر دروغ بگوییم، کمی کمتر بدزدیم!، کمی کمتر نامهربان باشیم، کمی بیشتر بخندیم، کمی بیشتر امید بدهیم، کمی بیشتر یاری گر هم باشیم،
کمی کمتر، کمی کمتر، کمی کمتر، کمی بیشتر، کمی بیشتر،کمی بیشتر، یک بیل یک بیل که برداریم لااقل دور و برخودمان را مرتب کرده ایم، این آوار فریب را اگر برداریم مطمئن هستم برای ساختن مددی خواهد رسید.
مهم نیست کاری که می کنیم چقدر کوچک باشد، مهم اثری است که بر زندگی ما می گذارد، مهم کاری است که ما برای تغییر انجام داده ایم. ننشینیم و نگوییم نمی توانیم از بیل های کوچک شروع کنیم. از لبخندهای کوچک امیدوار.

۱۱ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

کبود شدن زیر این گنبد کبود!

دیروز با ناظر پروژه ها دعوایم شد، تلفن کرده بودم بپرسم پس چه شد؟ کی کار آن پروژه کذایی تخلیه چاه فاضلاب پاساژ تمام می شود تا کارگرها را بفرستید برای ساخت دکان پیرمردی که سقف مغازه اش را ده سال پیش ریزانده بودیم! ولی خودش آمد شکایتش را از ما پس گرفت تا ما هم شرافتمندانه برویم مغازه اش را درست کنیم؟
گفت: مگر قرار بوده مغازه اش را ما درست کنیم!؟
کارد می زدی خونم نمی آمد، آخرش چنان شد که بگویم: بخور بخورهایت را کرده ای اما برای دادن حق مردم امروز و فردا می کنی؟
امروز صرفنظر از آن که بدانم شرکت پول ساخت مغازه پیرمرد را می دهد یا نمی دهد. راه افتادم رفتم دنبال کارگر و بنا برای بازسازی مغازه اش.
(از پیرمرد که عادت کرده است، هفته ای سه چهار بار، روزهای فرد و زوج اول صبح بیاید دم در دفتر ما بنشیند و باچشم های غمگین به ماشین هایی که از خیابان رد می شوند خیره شود شرمنده بودم.)
جستجو کردم بدانم کدام معمار بومی می تواند سقف مغازه را گنبدی شکل بسازد، همان طور که پیرمرد می خواهد،
( انگار کن برآورده شدن آروزی پیرمرد برآورده شدن آرزوهای من باشد، انگار کن قرار است مابقی عمر زیر سقف گنبدی مغازه او بنشینم یکی بود یکی نبود بنویسم).
آخرش پیدایش کردم، گفتند: فلان جا در فلان محله معمار پیری است که اگر عمرش را به شما نداده باشد می تواند سقف یک چهار دیواری را چنان روی هم بچیند که به یک نقطه ختم شود در یک مرکز .
( خدایا یک پیرمرد دیگر،سروکارم با پیرمردها افتاده است، نکند حکمتی در کار باشد!)
رفتم و دیدمش طرف ناشنوا از آب درآمد، یک جوری می توانست با زبانی که نمی فهمیدم چیزهایی بگوید اما همین را هم به گویش محلی خودش می گفت و این شد که خود خواسته کارمان به ایماء و اشاره کشید. آن قدر دوست داشتنی بود که راستش را بخواهید دو سه بار می خواستم بوس و کنار را هم به ایماء و اشاره افزون کنم. احساس می کردم فقط ایماء و اشاره نمی تواند نیاز مرا نسبت به توانایی او در کاری که دیگران از انجامش ناتوان هستند نشان دهد!)
خلاصه این که معمار پیر که خوب گنبد می سازد، ناشنواست و دیابت هم دارد، اما شنبه می آید پای کار! از همین شنبه آوار برداری را شروع می کنیم.
برای بیکار ترین آدم روی زمین سرگرمی جدیدی جور شده است.خدا عاقبتم را به خیر کند، همین دیروز بود که بیزبیز و بیزقولک نشسته بودند برای آخر تابستان رفتن به ترکیه را برنامه ریزی می کردند!

۶ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

به همین سادگی

پیرمرد دکان خراب شده ای که قرار است مغازه اش را روبراه کنیم امروز رسماً با من و وکیل شرکت آمد دادگستری، شکایتش را از شرکت ما بل کل پس گرفت!
اول قرار نبود این طور شود، یعنی بل کل پس بگیرد! فقط قرار بود بیاید رضایت بدهد؛ به جای آن شش میلیونی که قرار است شرکت ما به او بدهد بابت خسارتش، شش میلیون را شرکت خودش در ساخت مغازه هزینه کند.
من مجبورش کردم بیاید گفتم: بیا این طور رضایت بده تا شرکت مجبور شود مغازه را دوباره برایت بسازد حتی با هزینه بیشتر! ( فکر می کردم شش میلیون تومان دردی از او دوا نمی کند. شش میلیون را می گیرد و چون راه و چاه را نمی داند پول تمام می شود و مغازه اش همان طور ویرانه می ماند. اما اگر قرار باشد شرکت خودش برای او هزینه کند با امکانات شرکت و مصالحی که می توانیم رایگان در اختیارش بگذاریم. خیلی زودتر و خیلی بیشتر از شش میلیون می شود برایش هزینه کرد.)
فقط پنج دقیقه رفتم بیرون از اطاق تا با تلفن همراه صحبت کنم وقتی آمدم توی اطاق دیدم، وکیل شرکت با او صحبت کرده تا از شکایتش صرف نظر کند. آن هم بل کل!
ظاهراً در دادگستری گفته بودند: وقتی حکمی داده شده است نمی توانند به این سادگی به موردی دیگر تغییرش دهند و تنها راه چاره این است که تو بل کل شکایتت را پس بگیری. تا مطابق قول شرکت، هر طور که می توانند برایت هزینه کنند.
او هم خیلی سریع قبول کرده و امضاها را زده بود.

مبهوت بودم. مرد ساده دل اعتماد کرده بود و کلا بی خیال شکایت شده بود، اشکال کار این جاست که وقتی شکایتی را پس می گیرید دیگر نمی توانید در همان مورد و در همان موضوع، شکایت دوباره ای داشته باشید. جای پشیمانی وجود ندارد.
نمی دانستم به پیرمرد با شرافت چه بگویم. باید کاری کنم گرگ های گرسنه ی هیات مدیره ی شرکت خسارت پیرمرد را تمام و کمال و واقعی بپردازند.
پیرمرد بیچاره که هیچ ندارد، 6 میلیون را فقط بخاطر اعتماد به من به همین سادگی بخشید. خدا کند هیات مدیره دبه در نیاورد و بی شرافتی نکند.

۲۹ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

مرغ تخم طلا



امروز عاقبت توانستم یکی از کارشناسان پروژه را راضی کنم بیاید دکان پیرمردی که بواسطه ی پاساژ ما مغازه اش خراب شده بود را ببیند. پیرمرد را با چه مکافاتی پیدا کردم!  حالا که دیگر دست بچه دو ساله هم یک تلفن همراه می دهند تا مامانی و بابایی بتوانند بی دغدغه موقع جیش و پی پی بچه شان تلفنی قربان صدقه اش بروند.
 پیرمرد تلفن همراه نداشت، تلفن ثابتش را در پرونده ها پیدا نکردیم،  نشانی خانه اش را به ما نداده بود، هیچ نشانی از محل کار احتمالی که بتوانیم همان جا پیدایش کنیم، نداشتیم( آخر مگر کارتن جمع کن ها نشانی مشخصی دارند؟) عاقبت یادم به این آمد که چند بار او را نشسته جلوی مغازه ای دیده بودم. همان جا رفتیم و نشانی اش را پرسیدیم، سرکوچه، چند قدم آن ور تر خانه اش بود. نمی گویم خانه اش چطور بود؟ تکرار نداری و بی چیزی مردم آن ها را دارا نمی کند. همین که بگویم نداشت و دیدن خانه اش باعث شد مصمم شوم تا ته خط بروم و شش میلیون پیرمرد را با چنگ و دندان از لای پنجول های معاون اعتبارات و هزینه ها! بیرون بکشم کافی است.
راستی با معاون اعتبارات و هزینه ها هم دعوایم شد، به من می گوید: " خیریه راه انداخته ای! و شرکت نمی تواند خرج ریخت و پاش های تو را بپردازد"
به او می گویم: کدام خیریه؟ این حق خودش است که به گردن ما مانده، حق مردم است باید بدهیم، دادگاه هم ما را محکوم کرده است.
اما زیر بار نمی رفت، می گفت: اگر بخواهیم همه حقوقی که مردم به گردنمان دارند بدهیم، نمی توانیم حقوق شما و کارمندان دیگر و کارگرانی که خودت می شناسی و چند ماهی است حقوق نگرفته اند بپردازیم.
خفه می شوم، اما زیر بار نمی روم! باید مغازه پیرمرد را بسازیم.
بی گدار به آب نمی زنم، به پیرمرد می گویم: باید بیایی با هم برویم هیات حل اختلاف تعهد بدهی به جای شش میلیونی که قرار است از ما بگیری! ما خودمان مغازه ات را برایت بسازیم و تحویلت دهیم. این برای آن است که بعدا، وقتی مغازه ات ساخته شد، نگویی: حالاشش میلیون را بدهید و مرا گرفتار کنی.
با چنان صداقت و اعتماد و شرافتی می گوید: من هرگز این کار را نمی کنم. من شارلاتان نیستم خانم.
که نزدیک است از خجالت توی زمین فرو روم. اما نمی توانم روال کار را نادیده بگیرم. 
می گویم: پدر جان من به تو اعتماد دارم، اگر بخواهیم مغازه ات را بسازیم حتماً خیلی بیش از شش میلیون تومان هزینه می خواهد. من شش میلیون تومان را می توانم از شرکت بگیرم. (مویی از خرس کندن غنیمت است،) شرکت ده سال تو را معطل کرد، ده سال دیگر هم می تواند تو را بپیچاند، بگذار بهانه دستشان ندهیم. نمی دانم مابقی پول ساخت مغازه ات را که حتما خیلی بیش از شش میلیون می شود، از کجا می توانم جور کنم. اما خدا بزرگ است. ( خدا بزرگ است؟) تو هم به من اعتماد داشته باش!( خدا به دادش برسد به چه کسی هم؟)ما یک سنگی به آب می اندازیم، باید ببینیم چقدر موج ایجاد می کند.
پیرمرد به من اعتماد کرده است و می گوید: خیلی ممنونم خانم! خدا خیرت بدهد. به من امید دادی!
این حرف ها مرا دیوانه می کند. توی دلم خالی می شود.
( پفیوزها اگر دبه در بیاورند حسابی گرفتار می شوم. اگر کنار بکشم، این امیدی که به پیرمرد داده ام را چه کنم؟)
پیرمرد را که راهی می کنم! آن هنرمند موج باف کُرد به سراغم می آید، بدجور گرفتار شده است!
او که درد و دلش را می کند و بیرون می رود. یکی ازهمکاران قدیم با گردن کج می آید برگه ای روی میزم می گذارد، معرفی یک مرکز خیریه پسربچه های بی سرپرست ده تا دوازده ساله! از من می خواهد که هر کار می توانم برایشان انجام دهم. 
بمباران شده ام. چه کنم؟
(بابک زنجانی را هم که گرفته اند، بدهی اش را پخش کنند پاشنه کفشهایمان را هم می دهیم از طلا برایمان بسازند.)

۲۲ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

کمربندم را محکم می بندم

عاقبت عزمم را جزم کردم برای آن پیرمرد که مغازه اش  ده سال پیش بخاطر ساخت و ساز پاساژ ما تخریب شده بود کاری بکنم!
آستین هایم را بالا زدم و دل قوی داشتم و اولین گام هایم را برداشتم، اما نتوانستم کاری از پیش ببرم، مسئول پروژه های عمرانی مان  حتی به خودش زحمت نمی دهد یک تک پا قدم رنجه کند بیاید دکان این پیرمرد را ببیند.
پیرمرد هم خداوکیلی! پایه ی آیه یاس خواندن است، مدام می گوید: من که می دانم ساخت این مغازه به عمر من قد نمی دهد، من که می دانم شما نمی توانید کاری از پیش ببرید، من که می دانم نان خوردن من از این مغازه فقط توی خواب میسر است.
و یک چیزهای چرتی هم می گوید: مثلا  این که اگر خواستیم مغازه اش را بسازیم باید همانطور که قبلاً ! بود بسازیم. یعنی با سقف گنبدی و  زیرزمین طاق ضربی.
من که خودم عشق معماری سنتی هستم، هنگ کرده ام، حالا از کجا معمار سنتی طاق ضربی زن گیر بیاورم!؟ تازه معمار سنتی دستمزدش به مراتب بیشتر از بناّی معمولی است که یک شب می آید چهار دیوار را برایمان بالا می برد، تیرآهن می اندازد، سقف می زند و تمام.
اصلاً انگار باورش آمده است،  اگر مغازه اش آن طور که بود نباشد، زیر گنبدش نمی تواند با  پاساژ شیک و سه طبقه ای که ما کنار دکانش ساخته ایم کاسبی کند.
خلاصه بدجور گیر کرده ام، فکر و ذکرم شده است ببینم از کجا و چطور می توانم پول خسارت پیرمرد را که قانوناَ باید شرکت ما ده سال پیش دو دستی به اومی داد به زور از شرکت بگیرم!( البته طوری که خودم بیکار نشوم!) یا بدون آن که با شش میلیون تومان سرو ته قضیه را هم بیاورم،  برای آن که بالاخره پیرمرد را به مغازه اش برسانم کنار کارهای عمرانی خودمان تعمیرات مغازه او را هم دربرنامه ها بگنجانم.
چند روزی است روی خودم کار می کنم که وقیح و دریده و زبان باز و مجیزگو و پدرسوخته و دروغگو و فریب کار باشم، به خودم تلقین می کنم،  که این کار ( یعنی گرفتن حق مظلوم از ظالم) عین دزدی و اختلاس  است! و من اگر بخواهم  می توانم به انجام برسانمش. از بس که باورم آمده است فقط دزدی  و اختلاس است که در این مملکت اگر کمربندهایت را محکم  برایش  ببندی زمینه ی به انجام رساندنش برایت فراهم است.وگرنه،  گرفتن حق مظلوم از ظالم جز دردسر و حق خوری بیشتر چیزی در این سرزمین عایدت نمی کند.

۱۶ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

خرت به چند؟

نشسته بودم در شرکت و آخرین دست گل های فامیل دور را در اینترنت می خواندم!
اووووه چه خبرها!  برای خرید تراکم دو میلیارد تومانی در تهران، نمی دانم از شهرداری! یا تراکم فروش سر گذر یا حتی بقال سرکوچه اقدام کرده است، به مبلغ مورد نیاز به  تراکم فروش چک داده، چک ها پاس نشده یا تراکم فروش نتوانسته تراکم تر و تمیز و تپل مپلی برایش جور کند، خلاصه کارشان به دعوا کشیده و حالا که این فامیل دور شده است رییس هیات مدیره پرسپولیس دوست آن تراکم فروش نامرد! شماره چک های فامیل دور را در اینترنت پخش کرده است  و با کنایه و اشاره به فامیل دور اشاراتی در مورد پورشه ی شماره فلانش که توقیف شده، چگونگی فرارش از شرکت خیابان آژانتینش، احضارش به کلانتری می نویسد وووو
خلاصه غرق شده ام در اخبار که پیرمردی وارد اطاقم می شود.
همان طور که سرم داخل کامپیوتر است و با حیرت آرسن لوپن بازی فامیل دور  را دنبال می کنم، بدون آن که نگاهش کنم با اشاره دست دعوتش می کنم به نشستن!
می نشیند. تا سرم رابالا نمی گیرم و با او چشم در چشم نمی شوم لب نمی گشاید، بعد آرام و با تردید شروع می کند،
" کنار پاساژ بزرگی که ما ده سال پیش ساخته ایم مغازه ی کفاشی  کوچک و آجری داشته، بعد از آن که ما پاساژمان را می سازیم درست چند  روز بعد وقتی صبح به مغازه اش می آید کرکره را که بالا می زند می بیند سقف و دیوارها همه فروریخته و از کفش فروشی کوچکش جز تلی خاک برجای نمانده، از شرکت ما شکایت می کند و دادگاه ما را محکوم به پرداخت 6 میلیون تومان جریمه می کند ظاهراً،  باد ساخت و ساز وسیع ما و آوردن ماشین ها و جراثقیل های بزرگ به مغازه کوچک محقرش گرفته و آن را ویران کرده است. ما قبول می کنیم که پول را بدهیم اما هیچ وقت نمی دهیم و او هم هیچ وقت در طی این ده سال نمی تواند مغازه اش را تعمیر کند و حالا  با کارتن فروشی روزگارمی گذراند!
می گویم: سعی می کنم برایت 6 میلیون را زنده کنم.
می گوید: بقیه ی پول تعمیر مغازه را که نمی توانم جور کنم. تعمیرات مغازه بیشتر از این ها هزینه بر می دارد.
می گویم: ولی ما فقط 6 میلیون محکوم شده ایم.
می گوید: شما 6 میلیون محکوم شدید، ده سال پیش؛ اما قدرتتان زیاد بود و بازی را بردید و هیچ وقت به من پولی ندادید.  اما بازنده اصلی این دادگاه من بودم که زندگیم در این ده سال تباه شد و کسی هم به من  نگفت خرت به چند!؟

نمی دانم چه بگویم! نمی توانم پولی بیش از آن چه محکوم شده ایم به او بپردازم، تازه برای پرداخت این پول هم باید دوباره از هفت خوان رستم رد شوم و با شیخ علی خان های بسیار بجنگم که آیا بشود، آیا نشود،
ما برای خوردن پول ضعیف تر از خود تربیت شده ایم. خلاف جهت آب حرکت کردن مگر می شود؟
راستی قیمت پورشه چند است فکرم را مشغول کرده؟

۱ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

فرصت هایی که برای مخ زنی تباه می شوند

یک فیلم کره ای تماشا می کردم!
خیلی نرم، خیلی عاشقانه، خیلی زیرپوستی تبلیغ ازدواج در سنین پایین را می کرد، دختر را با پسر در دبیرستان آشنا کرد! عاشق هم شدند بعد هم خانواده ناچار شدند با این مساله کنار بیایند که این ها دوست هم هستند و در آینده قرار است با هم ازدواج کنند.
یادم به این آمد که مدتی پیش در توصیه به جوانی بیست و هشت نه ساله گفته بودمش، " بهتر است زودتر ازدواج کنی"
جوابم را داده بود، به خدا این اسلام است که دست و بال مارا بسته وگرنه زودتر از این ها ازدواج کرده بودیم!
استدلالش جالب بود، می گفت: پسرها و دخترها را از سنین پایین از هم جدا می کنند. ما هیچ فرصتی برای ابراز علاقه به دخترها نداریم. زمان آن قدر می گذرد که ما و آن ها هر دو به حد کافی بزرگ می شویم به سنی که دیگر تعقل جای احساسات را می گیرد و جایی برای مخ زنی باقی نمی ماند. با یک دختر پانزده، شانزده ساله می شود از عشق و عاشقی و علاقه و محبت صحبت کرد تا  خام شود. اما وقتی بیست و شش هفت ساله می شود، باید داشته هایت را روی دایره بریزی، ما هم که اکثراً داشته ای نداریم!
سن ازدواج بالا رفته است،  بله رفته است! حالا کجایش را دیده اید؟ زمانی می رسد که دیگر سن ازدواجی وجود نخواهد داشت. بس که دیگر کسی نمی داند در چه سنی باید ازدواج می کرد.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

تاجری که یک شبه رییس هیات مدیره باشگاه پرسپولیس شد

عاقبت باشگاه پرسپولیس کارش به جایی رسید که ناچار شدند بگردند دوره برایش گرداننده پیدا کنند.
مشخصات هیات مدیره را که خواندم, چشمم به اسم رییس هیات مدیره باشگاه پرسپولیس افتاد.
گشتم, دیدم نوشته اند؛" تاجر و کارخانه دار "
, سرچ کردم, یک خط اطلاعات در مورد پیشینه این آدم پیدا نشد!
اما چرا, شاید اگر خیلی بگردید تنها دو  آگهی تاسیس شرکت  مربوط به دو سال متوالی از این آدم پیدا کنید که با سرمایه ی زیر یک میلیون تومان امسال با خواهر و برادرش یک شرکت تاسیس کرده است و سال بعد نام و نشان شرکت را عوض کرده و شرکتی دیگر به نام خود به ثبت رسانده است! و دیگر هیچ.
 مملکت عجیبی است که نمی توانید یک خط اطلاعات از  یک کارخانه دار تاجر و ثروتمندش در اینترنت پیدا کنید.
این که این آقا مالک کدام کارخانه است؟ تجارتش برمبنای چه چیزی است؟ چه چیزی صادر می کند؟ چه چیزی وارد می کند؟ موفقیتش در بدست آوردن این همه ثروت از چه طریق حاصل شده است؟ با چه دوستانی می پرد؟ چه مراوداتی دارد؟
نخیر, هیچ چیز دیگری از این آدم به دست نمی آید.
باور کنید پایه باشید  اطلاعاتی که از  دست فروش سرکوچه تان در اینترنت به دست می آورید از این تاجر بزرگ و منجی پرسپولیس بیشتر است.
خیلی ها, فیس بوکی, توییتری, چیزی دارند. خیلی هنرمندان و صنعت گران را هم دیده ام برای معرفی کارشان سایت یا وبلاگ زده اند, حتی دانشجویان فارغ التحصیل که مقاله ای, پایان نامه ای, کاغذی نوشته اند, یکی دو خط نام و نشان در اینترنت از خودشان به جای گذاشته اند.
و حالا چطور و از کجا ناگهان یک  تاجر دست به جیب را از جعبه بیرون می آورند " که میلیاردی خرج می کند" و ناگهان به وسط میدان می اندازندش  و قرار می شود منجی باشگاه پرسپولیس باشد, خدا می داند چه داستان هایی دارد؟

ته نوشت: یادتان می آید  ماجرای آن  فامیل ویلادار! که با سردار قالیباف و سردارهای دیگر می چرخید؟
یادتان می آید که یک شبه از صدقه سرعضویت در ستاد انتخاباتی رییس جمهور پیشین و وام های میلیاردی بعدش, پرش بلند خودش را آغاز کرد؟
ادای دین کردم به او که این دو خط اطلاعات را در موردش نوشتم.
 این خط و این نشان روزگار باشگاه پرسپولیس به از این که هست نخواهد شد, پولها که تمام شود این منجی می رود و منجی دیگر می آید. 
خشت اول را کج گذاشته اید تا به ثریا نرسیده, دیوار را بریزید و دوباره بنایش کنید.




۸ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

کفش هایم

 میان کفش های مستعمل, یک کفش است که نمی توانم دورش بیاندازم! یک کفش جیر و چرم, پاشنه 5 سانت, که از سید کفش  فروش, سر خیابان باب همایون خریده ام.
کفش خوب و مقاومی بود اما مثل تمام کفش های پاشنه دارم که طاقت راه رفتن یورتمه وار مرا ندارند, خیلی زود پاشنه شان درآمد و بی قواره شد.
فکر می کردم دیگر دور انداختنی شده اند.
 ایمانم به کفاش ها را از دست داده بودم!
هیچ نشده بود کفاشی, کفش معیوبم را بگیرد, میخی بکوبد و چسبی بزند و به دستم بسپارد و کفش های تعمیری تا سر هفته دوام بیاورند. 
همان روزها نزدیک خانه مان در حاشیه یک پارک کوچک محلی یک کفاش افغان بساط کرده بود, مرد میان سال خوش رویی, با صورت تپل, موهای لخت, صورت همیشه خندان!
روزی از سر تصادف با او هم کلام شدم, زیر رگبار یک باران بی امان بهاری خودم را درپناه سایبان دکه کوچکش کشاندم دریچه ی کوچک را باز کرد و  با هم از آسمان  و بی تابی اش برای باریدن صحبت کردیم, این که یک روز در یک سال, آسمان تمام آنچه سهم ماست برسرمان می باراند و سهم ما از باران تمام می شود, تا سال بعد.
مهربانی اش در آن روز بارانی باعث شد در عین ناامیدی کفش پاشنه در رفته ام! را به دستش بسپارم. 
یکی دو روز بعد که برای گرفتن کفش ها رفتم, دیدم هم پاشنه ی کفش ها را درست کرده است هم خیلی نادیدنی و دقیق کف هر دو لنگه  کفش را از داخل دوخته است. هر چه کردم بابت دوخت و دوز کفش ها دستمزد بیشتری از من بگیرد, نگرفت!
گفت: این کار را بدون درخواست من انجام داده و فقط دستمزد تعمیر پاشنه ها را بدهم.
باورنمی کردم پاشنه ها بیش از چند هفته دوام بیاورند, اما دوام آوردند و آن قدر مقاومت کردند تا عاقبت خسته شدم.
کفش کهنه  کنار رفت و کفش های نو جایش را گرفت. اما کفاش محبوبم هر روز جای خودش را بیشتر و بیشتر در قلب و جانم باز می کرد. برای تعمیر کیف ها, کفش ها, صندل ها, ساک های دستی قدیمی, چمدان ها زوار درفته به هر بهانه که باید و نباید به سراغش می رفتم.
 از کفاشی اش از فضای دنج و صمیمی اش, مهربانی و چای داغی که تعارف می کرد, دوستی بی غلی و غشی که میانمان بوجود آمده بود, نشستن و از هر دری سخن گفتن با او خوشم می آمد.
مردنش را باور نمی کردم.
چرا هیچ وقت به من نگفته بود ناراحتی قلبی دارد؟
کفش جیر و چرمم را هنوز دارم, هر سال نزدیک عید کفش های کهنه از خانه بیرون می روند تا کفش های نو جایشان را بگیرند. اما این کفش ها محبوب شده  است و می ماند تا خاطره  کفاش دوست داشتنی ام را برایم زنده کند.

۲۰ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.

تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی؟

تمام امروز و دیروز و پری روز ( پری روز, همان روز پری است دیگر؟ روز پری, باید روز  عجیبی باشد, روزی که به نحو شگفت انگیزی مه آلود است! نرم و شفاف و مه گرفته مثل بال یک پری در خواب های کودکانه, شاید هم خاطره اش آن قدر نزدیک است که احساس می کنی نیاز به بخاطر آوردنش نداری, بس که امروزی است بس که نزدیک است. روزی که گذشته است اما گذشتنش را هنوز باور نکرده ای, روز پری باید چنین روزی باشد. روزی که هنوز در تو جریان دارد اما برای خاطره شدن محتاج گذشتن پری روزهای دیگری است.)
خلاصه تمام امروز و دیروز و پری روز گرفتار بودم, هنوز نتوانسته ام با رییس بزرگ بر سر بودن یا نبودن خود در موقعیتی که او مایل است باشم, کنار بیایم, عملا مجبورم کرده است تمام کارهایی که قرار بود در موقعیت یک مدیر بخش انجام دهم, انجام بدهم, اما خودم را فراتر از یک متصدی انبار اجناس بلااستفاده احساس نکنم.( چه سیاست زیرکانه ای)
تمام امروز و دیروز و پری روز را مجبور بودم در بخشی  از ساختمان نیم مخروبه ای که قرار است قسمتی از آن را تخریب کنیم و قسمتی از آن را دوباره بسازیم,  بگذرانم.  فقط برای آن که به کارگرها یادآوری کنم, تا کجا می توانند خراب کنند و از کجا به بعد باید سالم بماند! باید سرکار می ماندم,  تا آن کار بی صاحب به نظر نیاید! باید می ماندم تا به ممیز مالیاتی, به مامور شهرداری, به طلب کارها, به کسبه ای که از آمد و رفت کامیون های سنگ و آجر و سیمان و ضایعات کار ما به ستوه آمده اند, به همسایه هایی که از گرد و خاک و سرو صدای خراب کاری و ساختمان سازی ما جانشان به لبشان رسیده است, پاسخ بدهم.
از سرکار آمده ام, چرتی زده ام, بیدار شده ام, دوش گرفته ام, چند سیب زمینی انداخته ام توی قابلمه تا با تخم مرغ, آب پز کنم و شام شبمان باشد, نهم با دلسوزی نگاهم می کند می گوید: چه خبر؟ اگر خسته ای بگویم شام از بیرون بیاورند؟
می گویم: بی خیال, بچه ها آن قدر غذای بیرون خورده اند که نزدیک است دست پخت من  یادشان برود!
نهم بلند می خندد: نگفتی چه خبر؟
حوصله تعریف چه خبر را ندارم اما یادم به پری روز می افتد, کارگرها با عجله آمدند مرا خبر کردند.
 گفتند: در حیاط میانی یک چاه باز شده! و توی چاه یک چیز عجیبی است!
گفتم: چی هست حالا؟
گفتند: باید بیایید خودتان ببینید!
رفتم و دیدم باور کردنی نبود میان چاه کوچک به عمق کمتر از 3 متر! یک زن تمام قد, برهنه, بدون سر, ایستاده بود!
با حیرت نگاه کردم, چه پوست مهتابی زیبایی و اندام موزون خوش آیندی.
چند دقیقه ای بیشتر نکشید تا حیرت جایش را به بداخلاقی داد به کارگرها نگاه کردم و گفتم: به جای آن که بایستید هرهر بخندید, بدون آن که درش بیاورید چاه را پرکنید!
(کدام احمقی, با چه نیتی یک مانکن بدون سر را در آن چاه انداخته بود؟)
یکی دو نفر شروع به پر کردن چاه کردند. من اما ایستادم و مدفون شدن پری را دیدم.
شاید هم بعدا یکی پیدا شود, برای این پری که من مدفونش کرده ام بخواند: تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی.




۱۱ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.

ناگهان چه زود دیر می شود

فقط برای آن که مادرشوهر دیشب را خانه امان خوابید, صبح جمعه زود از خواب بیدار شدیم,
 پیرزن نمی تواند مثل ما تا دیر وقت توی رخت خواب جابجا شود و هی خودش را به خواب بزند و هی خواب برود, هی خواب ببیند و هی بیدار شود و دوباره از نو خودش را به خواب بزند و خواب برود.
 ساعت  6 صبح با صدای عصا زدنش در گشت و گذار توی خانه بیدار شدم. نهم را بیدار کردم برود ببیند مادرش چه می خواهد! شاید آبی می خواهد تا قرصی ببلعد!
نهم رفت و دیگر به تخت خواب برنگشت,  کتری گذاشت چای دم کرد, صبحانه ردیف کرد و روی میز چید با مادرش نشست به صبحانه خوردن و گپ زدن.
شش و نیم صبح من هم با همان لباس خواب کوتاه و بدون آستین از تخت خواب بیرون زدم, خودم را به مادر و پسر رساندم و گفتم: بدجنس ها چرا مرا بیدار نمی کنید تا چای تازه دم بخورم؟
پیرزن گفت: برو یه چی بپوش نکنه که بچای!
نهم چشمک زد, خندید, مهربان تر از همیشه بود, آن اخم و تخم همیشگی صبحگاهی را نداشت, حضور مادر به او قوت قلب می داد. یادم به مادرم افتاد و توی دل گفتم:( حالا اگر مادر من این جا بود مثل برج زهرمار قیافه می گرفت)
اما همین که لقمه ای گرفت و در دهان من گذاشت, برج زهر مار مثل عسل شیرین شد.
مادرش بغض کرده بود, این روزها بیشتر نبود همسر را احساس می کند,
نهم هم آتش احساسش را تند تر کرد, خاطره تعریف کرد, روزگاری که همه کنار هم بودند, شیطنت برادرها, سردرد همیشگی مادر, پیرزن بغضش ترکید! با بغض گفت: چقدر همه چیز زود گذشت.
می خواستم بگویم: چاره ای نیست, آدم های زیادی آمده اند و رفته اند, این شتر را نمی توانیم از در این خانه برانیم, پس این لحظه را هم دریاب, گریه دردی را دوا نمی کند, آمده ایم که از وجود هم لذت ببریم و زندگی را شوخی بگیریم.
اما نگفتم, در عوض در دریایی از خاطرات گم شدم, چرا اسم عشق اولم را یادم نمی آید؟  من اسم ها را زود فراموش می کنم. فقط صورت ها در خاطرم می مانند,
آه ای  کاش می شد خاطره ها را نوشت  و در گوگل سرچ کرد تا رد پای خاطره ها را در گذر ایام پیدا کرد,
دلم می خواست بدانم  آن پسرقدیم و این مرد جدید الان چه می کند, چه کاره است, چند تا بچه دارد, کجا زندگی می کند؟
فقط برای کنجکاوی! او که چیزی از من نمی داند, من بودم که چند ماهی دچار یک عشق یک طرفه ی دردناک بودم. عشقی که فقط به محض دیدن روی محبوب دچارش می شدم, با تعطیلی مدرسه و رفتن به خانه پرونده عشق هم بسته می شد, و باز از نو فردا در مدرسه بود که همه چیز رنگ و بوی عاشقانه می گرفت.
 مدرسه مان دخترانه پسرانه بود, کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم,  یکی از پسرهای کلاس را دوست داشتم,
او اما از من خوشش نمی آمد, از دختری خوشش می آمد که از هر جهت نسبت به من سر بود و به همین خاطر مورد نفرت من!
 من آن روزها دوستان زیادی نداشتم, آن روزها یک بچه ریغوی بدجنس به نظر می آمدم, یک اصفهانی در یک شهر دیگر.
می خواهم آه بکشم, اما نهم لقمه ای دیگر در دهانم می گذارد و می گوید: دارم بهت باج می دم تا قابلمه ی سالاد الویه ات را باجایش ببرم باغ, چند نفری از دوستان می خواهند بیایند, دور همی سالاد الویه ای که روی دستت مانده تمام می کنیم.
می گویم: داری التماس می کنی؟ یادت باشد گفتی این  همه  را درست کرده ام که یک ماه آشپزخانه را تعطیل کنم.  
می خندد و می گوید: غلط کردم.
می خندم و می گویم: ببرش, اما به جایش یک شام و نهار مهمان تو هستیم.
و در دل می گویم: (حتماًوظیفه ی ما این است که زندگی را شوخی بگیریم)

۸ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.

موهبتی که سفر در اختیار بعضی ها می گذارد

یک خروار کار انجام نداده، از خرده ریز و خرده درشت! توی خانه داریم، اما نهم حتی اگر بیکار بیکار هم باشد برای انجام دادنشان یک زمان مشخص نامعلومی را معین می کند، که سرجمع اگر مداخله ی من نباشد تا بیگ بنگ بعدی طول می کشد.
این حواله دادن کارها به زمان های نامعلوم حتی در مورد سلامتی خودش و به ندرت من ( استثناً دخترها در این مقوله نمی گنجند)‌ صدق می کند.
مثلا چندی پیش  گوشش درد می کرد، نمی دانم کارد سلاخی در گوشش کرده بود؟ سیخ کباب در گوشش پیچانده بود؟ چه کرده بود؟ که پرده گوشش آسیب دیده و چرک و خون از گوشش بیرون می زد!هر کاری کردم برویم دکتر، نیامد،
گفت: صبر کنیم ببینیم تا فردا بهتر می شوم یا نه!
گفتم: فردا پنج شنبه است، دکترها تعطیل هستند!
گفت: شاید هم خوب شوم!
نشان به آن نشان که شبش  تا صبح آن قدر آه و ناله کرد و مسکن خورد و سرش را به در و دیوار کوبید که حد و اندازه نداشت، هر چند پس از آن,  وقتی حاضر شد با هم به دکتر برویم که قول گرفت من هم با او بروم و به دکتر بگویم برایش آمپول تجویز نکند!( خدایا جدا هدفت از آفرینش مردها چه بود؟ آخر موجودی با این همه تناقض, چرا؟)
این تازه یک برگ از پشت هم اندازی نهم است!
ده سال در خانه ای زندگی می کردیم که هر روز در مورد عوض کردن دیوارکوب هایش، موعد تا عید را مقرر می کرد.
وقتی به خانه جدید آمدیم، قرار شد دیوار کوب های خانه ی جدید را تا همین عید! بخرد و نصب کند
( کدام عید؟ همین عید سال پیش)
برای رگلاژ در کابینت های آشپزخانه، اضافه کردن طبقات جدید در بعضی کابینت ها،‌کشویی کردن کابینت کنار ماشین لباس شویی و...
 زمان مقرر بعد از خوب شدن بابا، بعد از مراسم بابا، بعد از چهل بابا، بعد از آنژیوگرافی مامان، حالا که گوشم درد می کند!,  بعد از خوب شدن خودم، و... تعیین شده است.
برای سفارش ساخت کتابخانه، زمان مقرر، پنج شنبه همین هفته، وسط هقته هم خوب است! پنج شنبه هفته بعد، دو هفته دیگر که مامان از تهران می آید! بعد از خوب شدن خودم،‌ بگذار بروم دکتر بعدش!,  بعد از رگلاژ کابیت های آشپزخانه زمان داده است.
برای نصب حوله خشک کن در حمام، بعد از پاییز، بعد از زمستان، تابستان که هوا گرم شد،‌ همین پنج شنبه ای که می آید، بعد از خوب شدن بابا،‌ بگذار چهلم بابا تمام شود تو هم تو این هیری ویری،‌ حالا که دیگر هوا سرد شده است،‌ قربانت بروم بعد از پاییز و زمستان، تابستان که هوا گرم شد!  را مقرر کرده است.( این زمان ها را توجه داشته باشید پاییز و زمستان و تابستان اول مال سال پیش است, پاییز و زمستان و تابستان بعدی زمان دهی امسال است)
یک خروار کار ریز و درشت در خانه داریم و چند روزی است نهم رفته است به یک سفر دور, بازگشت از سفر دور یعنی در دسترس قرار گرفتن زمان هایی که موهبت سفر در اختیار او قرار می دهد,  یعنی استفاده ی ابزاری از موهبت امتیاز مسافری که تازه از راه رسیده است.
خودم را آماده می کنم برای انجام کارها, این برنامه های زمانی را ارائه دهد. 
حالا بگذار من برسم بعد خرده فرمایش کن! حالا دو روز به من برس بعد به همه ی کارها می رسم. هنوز از راه نرسیده تو یک خروار کار روی سر من ریختی! حالا بگذار عرقم خشک شود بعد وقت بسیار است, تازه چهار روز است من از سفر آمده ام, بگذار یک هفته از آمدنم بگذرد,  وقتی من نبودم چه می کردی؟ حالا صبر کن یواش یواش به همه ی کارها می رسم. چقدر عجولی تو بگذار دو هفته از آمدن من بگذرد.  تازه ده روز است که من رسیده ام, .

۱۴ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

گربه ای به نام ایران گم شده است

مشکل این جا بود که نمی توانستم در اعلامیه ها بنویسم،‌ گربه ای به نام ایران گم شده است!
یعنی اولش نوشتم و پرینت گرفتم اما با اولین واکنش مردم! در مقابل این اعلامیه ترس برم داشت، دوباره با بیزبیز دویدیم اعلامیه هایی که به در و دیوار چسبانده بودیم کندیم! تازه فهمیده بودم ممکن است از این اعلامیه شائبه ی سیاسی استشمام شود.
رفته بودیم اعلامیه ها را به یکی دو مغازه ای که سر کوچه مادر نهم بود بدهیم تا در صورت مشاهده ی ایران! خبرمان کنند،‌ سبزی فروش که جوانکی بود بلند بالا، کمی تپل با موهای فرفری مشکی و چشمان تا به تا،  تا اعلامیه را دید، نیشش باز شد! گفت: حالا چند وقت است گم شده!؟
گفتم: چند روزی است!
خندید: گشتیم نبود، نگرد نیست! خانم پیداش نمی کنید،‌ یعنی همچین تغییر قیافه داده که دیگه چیزی از ایران بودنش باقی نمونده!
اعلامیه را دادم و با لبخندی هول هولکی از مغازه بیرون زدم!
پیرمرد تعمیرات لوازم خانگی دو سه مغازه بالاتر، اعلامیه را از من گرفت و عینکش را بالاتر گذاشت و نگاهی به آن انداخت، بعد نفس بلندی کشید و گفت: یعنی یک مرد  پیدا نمی شود دنبال ایران بگردد، که شما مادر و دختر( من و بیزبیز) راه افتاده اید دنبالش می گردید.
من خندیدم: فرقی نمی کند آقا، همسرم روزهای دیگر دنبالش گشته،‌ امروز نوبت ماست!
کمی اخم کرد: چند وقت است گم شده؟
گفتم: سه چهار روز!
سرش را با تاسف تکان داد: همین است که نمی توانی پیدایش کنی! یعنی خودت هم نمی دانی چند وقت است ایران گم شده،‌ خانم جان ایران خیلی وقت است گم شده، تو امروز فهمیدی!
خواستم بیشتر تحت تاثیرش قرار دهم گفتم: البته منظور من این چیزها نیست، ببینید در عکس دارد بچه هایش را شیر می دهد، الان بچه ها در خانه هستند بی تاب مادرشان( دروغ گفتم، بچه ها را رد کرده ایم هر کدام خانه ی یکی هستند در شهری دور یا نزدیک)‌
گفت:  بچه های ایرانی که فقط نام ایران رویشان است خود ایران بالای سرشان نیست،‌ ایرانشان را دزدیده اند صاحبش الان کس دیگری است.
ترس برم داشت گفتم: آقا منظور من سیاسی نیست من فقط گربه ام را می خواهم. یک گربه ی دو رنگ یک ور صورتش زرد است یک ور صورتش تقریبا سیاه، پشمالو، بامزه!
اعلامیه را به من داد: من نمی توانم کاری برایتان بکنم، من اینجا( روی شانه اش را نشان داد) ستاره داشتم، ستاره ها  شدند قپه،‌ فکر می کردم به همه چیز رسیده ام! اما دروغ بود حالا، حال و روزم این است،‌ من بچه ی ایران بودم 8 سال جانم را گرفتم کف دستم و در جبهه برای ایران جنگیدم!  من با یک فرمان می جنگیدم و خم به ابرو نمی آوردم !؟ من دستم را در جبهه جا گذاشته ام  سرم را هم می توانستم بدهم آن روزها! چنین سربازی بودم من! حالا آمده ام می بینم ایران یک بچه ای  هم دارد به اسم بابک زنجانی! می نشینند حساب می کنند که از دوران سربازی اش روزانه چند میلیون دلار درآمد داشته است! برای چه؟ برای که؟ من بچه ی ایران بودم یا او؟
می خواهم بگویم: بله بله بابک زنجانی هم یکی از بچه ها ایران خودمان است، اتفاقاً همین گربه ی زردی که رویش را به طرف دوربین برگردانده است! اما کوتاه می آیم.
احساسم این است که این آقا هم مثل خودمان یکی از یک سوم هاست  داغ دلش تازه شده!
چیز بیشتری  نمی گویم  و از مغازه بیرون می آیم.

۱۲ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

ایران را گم کرده ایم

ایران را گم کرده ایم!
در همان روز کذایی 9 دی حماسه ساز و فتنه سوز که یک سوم را بردیم خانه ی مادرشوهر تا از همان روز صاحبش باشد.
ایران را هم بردیم تا چند روزی مهمان مادرشوهر باشد و ما بتوانیم با خیال راحت به تعطیلات برویم.
صبح،  همین که به مقصد رسیدیم مادرشوهر زنگ زد،‌
گفت: ایران فرار کرده است!
دنبال آزادی می گشت؟ مادرشوهر پریشانش کرده بود!؟ خانمان خودش را می خواست؟
نمی دانم!
سه روز و سه شب است از او بی خبریم!
ای کاش لااقل از خانه ی خودمان فرار می کرد تا بازگشت به خانه برایش امکان پذیرتر می بود.
بیزقولک بیش از همه پریشان و گریان است،‌
اصلا تحمل اشک ریختن و غصه خوردنش  را ندارم،
هم دخترک گریان قلبم را به درد می آورد، هم سرنوشت ایرانمان که نمی دانم در این شب های سرد و تاریک چه می خورد و کجا می خوابد! آشفته ام کرده است.

( خدا مرا بکشد یک گربه گم کرده ام این اندازه بی تاب شده ام، مدام باخودم می گویم آن ها که بچه هایشان را اقوامشان را گم می کنند چه حال پریشانی دارند! چه تصاویر مهلکی را در ذهن مجسم می کنند. )