۱۱ شهریور ۱۳۹۳

کبود شدن زیر این گنبد کبود!

دیروز با ناظر پروژه ها دعوایم شد، تلفن کرده بودم بپرسم پس چه شد؟ کی کار آن پروژه کذایی تخلیه چاه فاضلاب پاساژ تمام می شود تا کارگرها را بفرستید برای ساخت دکان پیرمردی که سقف مغازه اش را ده سال پیش ریزانده بودیم! ولی خودش آمد شکایتش را از ما پس گرفت تا ما هم شرافتمندانه برویم مغازه اش را درست کنیم؟
گفت: مگر قرار بوده مغازه اش را ما درست کنیم!؟
کارد می زدی خونم نمی آمد، آخرش چنان شد که بگویم: بخور بخورهایت را کرده ای اما برای دادن حق مردم امروز و فردا می کنی؟
امروز صرفنظر از آن که بدانم شرکت پول ساخت مغازه پیرمرد را می دهد یا نمی دهد. راه افتادم رفتم دنبال کارگر و بنا برای بازسازی مغازه اش.
(از پیرمرد که عادت کرده است، هفته ای سه چهار بار، روزهای فرد و زوج اول صبح بیاید دم در دفتر ما بنشیند و باچشم های غمگین به ماشین هایی که از خیابان رد می شوند خیره شود شرمنده بودم.)
جستجو کردم بدانم کدام معمار بومی می تواند سقف مغازه را گنبدی شکل بسازد، همان طور که پیرمرد می خواهد،
( انگار کن برآورده شدن آروزی پیرمرد برآورده شدن آرزوهای من باشد، انگار کن قرار است مابقی عمر زیر سقف گنبدی مغازه او بنشینم یکی بود یکی نبود بنویسم).
آخرش پیدایش کردم، گفتند: فلان جا در فلان محله معمار پیری است که اگر عمرش را به شما نداده باشد می تواند سقف یک چهار دیواری را چنان روی هم بچیند که به یک نقطه ختم شود در یک مرکز .
( خدایا یک پیرمرد دیگر،سروکارم با پیرمردها افتاده است، نکند حکمتی در کار باشد!)
رفتم و دیدمش طرف ناشنوا از آب درآمد، یک جوری می توانست با زبانی که نمی فهمیدم چیزهایی بگوید اما همین را هم به گویش محلی خودش می گفت و این شد که خود خواسته کارمان به ایماء و اشاره کشید. آن قدر دوست داشتنی بود که راستش را بخواهید دو سه بار می خواستم بوس و کنار را هم به ایماء و اشاره افزون کنم. احساس می کردم فقط ایماء و اشاره نمی تواند نیاز مرا نسبت به توانایی او در کاری که دیگران از انجامش ناتوان هستند نشان دهد!)
خلاصه این که معمار پیر که خوب گنبد می سازد، ناشنواست و دیابت هم دارد، اما شنبه می آید پای کار! از همین شنبه آوار برداری را شروع می کنیم.
برای بیکار ترین آدم روی زمین سرگرمی جدیدی جور شده است.خدا عاقبتم را به خیر کند، همین دیروز بود که بیزبیز و بیزقولک نشسته بودند برای آخر تابستان رفتن به ترکیه را برنامه ریزی می کردند!

۹ نظر:

ساره گفت...

من بهت افتخار می کنم!

ن گفت...

دم شما گرم

ناشناس گفت...

ajab dele bozorgi dary
gita

ناشناس گفت...

خيلي مهربوني و واقعا آدم خاصي هستي

ناشناس گفت...

سلام
خوبین و سلامت؟
جدا از اینکه نگارشتون مثل همیشه جالب و خواندنی است، فردیت قابل ستایشی هم دارید.
همونطور که در چند یادداشت پیش از این نوشته بودین، برنده در این جامعه واویلا، کسی است که دریوزگی و خباثت کند.
راستی من هنوز در ادارات بازرسی مدارک اون رئیس دزدم را در دست دارم و پاس داده میشم. فعلا کارشون به این جا رسیده که می گویند برایت پوزیشن بهتری در جایی دیگر فراهم می کنیم اما دست بکش!
اگه دست به نگارشم خوب شد روزی شاید تمامش رو بنویسم تا مشتی نمونه خروار از فضای کثیف کنونی.

دارا گفت...

سلام
خوبین و سلامت؟
جدا از اینکه نگارشتون مثل همیشه جالب و خواندنی است، فردیت قابل ستایشی هم دارید.
همونطور که در چند یادداشت پیش از این نوشته بودین، برنده در این جامعه واویلا، کسی است که دریوزگی و خباثت کند.
راستی من هنوز در ادارات بازرسی مدارک اون رئیس دزدم را در دست دارم و پاس داده میشم. فعلا کارشون به این جا رسیده که می گویند برایت پوزیشن بهتری در جایی دیگر فراهم می کنیم اما دست بکش!
اگه دست به نگارشم خوب شد روزی شاید تمامش رو بنویسم تا مشتی نمونه خروار از فضای کثیف کنونی.
کار شما با مدیرعاملتان به کجا کشید؟ از آنهم بنویسید. درس می گیرم.

Jack Sparrow گفت...

باید جالب باشه که یکی از کاراکترهای داستانی باشی که خودت داری دنبالش میکنی!

ناشناس گفت...

Dame Shoma garm
Dashtam negaran mishodam

یا سیدالکریم گفت...

خدا عاقبتم را به خیر کند