۷ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

دختر عموی فرانسوی من

الان از طریق صفحه ی بیزبیز (به جبر)‌ 
( اصلا چه معنی می دهد رمز صفحه ی فیس بوک دختر را مادر نداشته باشد!؟)
سری زدم به صفحه ی دخترعموی فرانسوی اش!
یعنی فکرش را بکنید شما یک دختر عموی هم سن و سال خودتان داشته باشید که فرانسوی باشد! آن هم نه مال در و دهات فرانسه!  مال ناف پاریس،
شما یک دختر عموی پاریسی داشته باشید که مادرش خارخاسک هفت دنده ای نباشد که یک زن ساده ی شهرستانی  و بی تجربه ای است از  کشور جمهوری اسلامی ایران!
شما یک دختر عموی پاریسی داشته باشید که مادرش هم پاریسی باشد! مادام ماغجوغی عبدل آبادی  بلانشو!
( ظاهراً در فرانسه هم مانند سایر ممالک متمدنه پس از ازدواج، فامیل مرد به فامیل زن اضاف می شود)
 استاد کرسی زبان چینی! دارای تحقیقات و تالیفات بسیار!
و پدرش هم که برادر پدرتان باشد، همین امروز و فردا به دریافت نشان شوالیه لژیون دونور مفتخر گردد، بس که ته اختراعات و ابتکارات را درآورده  و  فرانسه را با آن همه عالاف و علوفش تا خرخره مدیون  بیش از چهار هزار و پنجاه و سه اختراع نوظهور کرده باشد.
از اختراع بند تنبان خود تنظیم شو  گرفته (که خودش بسته به این که در چه مکان و چه زمان قرار گرفته اید،‌ شلوارتان را بالاتر از ناف یا پایین تر از استخوان عانه قرار می دهد، بدون آن که ناچار باشید با دست بالا و پایینش بکشید!)
تا اختراع کیت نوری حساس به نرون های حرکتی آلفای استاتیک که در قسمت الکترونیکی  ماهواره های خورشیدی!  مورد استفاده قرار می گیرد.
شما چنین دختر عمویی داشته باشید که فقط چند ماهی از شما بزرگتر باشد و این دخترعمو جدیدا، مدام و پیوسته رنگ در رنگ و طرح در طرح، عکس های تمام قد و نیم قد و نشسته  و خوابیده ی خودش را با یک پسر زردنبوی جوش جوشی بدقواره ای در حالت های مختلف، دست درگردن هم،‌ در آغوش هم، روی پای هم نشسته، (پناه بر خدا شرمم می آید آخر!) ماچ و بوس و این ها! گرفته  و در صفحه اش گذاشته باشد!
و البته برای رد گم کردن یک عکسی هم گذاشته باشند که پسر به یک طریق لوسی انگشت انگشتری دختر را که حلقه ای در آن انداخته است نشان می دهد.
( آره جان خودتان خر خودتان هستید)
مثلا که یعنی ما نامزد کرده ایم
(  ارواح عمه تان!)‌
خوب، حالا شما فکر کنید چنین دختر عمویی داشته باشید! چه می آید به سر سطح توقعات شما اگر هفته ای یک بار هم که شده سری بزنید به صفحه ی این دختر عموی پاریسی تان؟
مادرتان چه خاکی توی سرش بریزد که مدام باید حواسش جمع باشد که شما الزاماً همانطوری که خودتان دوست دارید بزرگ نشوید؟
مسئولان امورتان چه برنامه ریزی باید داشته باشند که از این طرف یک عده شان  دست و بال شما را می بندند و حتی دوچرخه سواری را برای شما محرک می دانند و باز همان عده شان توصیه  می کنند: دختر خوب است 15 سالگی ازدواج کند که دست و بالش برای زاد و ولد بسیار  تا بقیت عمر باز باشد!؟
آخر یکی جواب مرا بدهد،‌ اگر شما یک دختر عموی پاریسی داشته باشید چه خاکی توی سرتان می ریزید؟

۳ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

ماجرای ترسناک!

بیزبیز آمده است و به حساب خودش می خواهد یک ماجرای ترسناک برایم تعریف کند!
می گوید: مامان بیزقولک نباید باشد چون موضوع خیلی خیلی وحشتناک است!
می گویم: موضوع جن و پری و این هاست؟
می گوید: نه؛‌ این چیزها نیست(‌و آرام ادامه می دهد) یک موضوع وحشتناک در مورد پسرهاست برای ملیکا اتفاق افتاده!
می توانم حدس بزنم در مورد چه چیزی می تواند باشد و فکر می کنم شنیدنش  برای بیزقولک که یازده ساله شده است می تواند مفید باشد.
می گویم: تعریف کن،‌ بیزقولک هم بزرگ شده است،‌ دیگر باید این چیزها را بداند!
بیزقولک ژستی می گیرد و کنار ما می نشیند و پایش را روی پای دیگرش می اندازد.
 و بیزبیز ماجرای تاثر انگیزی را تعریف می کند.
ظاهراً یکی از دوستانش از طریق فیس بوک با پسری از فامیل دور آشنا می شود. اوایل حرف هایشان رنگ و بوی نوجوانی و تین ایجری داشته اما آرام آرام پسرفامیل دور جریان را به خط و خطوط دیگری می کشاند، خلاصه با فیلم های تحریک آمیز،‌ عکس های غیر معمول! و بعد درخواست های خارج از قاعده و سوء استفاده های دیگر! دختر را کاملاً آچمز می کند!
بعد هم با ترساندن او،‌ موقعیت روحی و روانی  بسیار ناجوری را برای دختر بوجود می آورد، به طوریکه هر روز به لحاظ درسی افت پیدا می کند و حتی از سایه خود گریزان می شود.
بیزبیز ادامه می دهد: تا این که عاقبت دل را به دریا می زند و ماجرا را برای مادر خود تعریف می کند  و مادر هم پدر را مطلع می کند و ظاهراً درگیر شدن پدر و مادر به جریان و برخورد منطقی آن ها با موضوع،  باعث به پایان رسیدن کابوس روزها و روزهای دختر نوجوان می شود.

با تاثر داستان را می شنوم و  به دخترها می گویم: می بینید بچه ها کسی که تهدید می کند و می ترساند،  در واقع آدم ضعیفی است! نباید از او ترسید و به دامش افتاد،‌ اگر ملیکا زودتر این ماجرا را به مادرش می گفت،‌

و این تایید بیزبیز است که خیالم را راحت می کند، می گوید: من هم به ملیکا گفتم،‌ گفتم، من همه چیز را اول از همه با مامانم در میان می گذارم چون خیلی روشن و واضح جوابم را می دهد. من حتی گاهی از این که مامان این طوری جواب یک سوال را به من می دهد خجالت می کشم! اما همین باعث شده  همیشه خیالم راحت باشد،‌ مامانم از شنیدن این چیزها تعجب نمی کند و دست پاچه هم نمی شود، راستش را به آدم می گوید و خلاص.
به بیزقولک نگاه می کنم،‌ به نظر می رسد این داستان تاثیری که باید روی او گذاشته است!



۲۸ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

آقای بزرگمهر

بزرگمهری  برایم پیغام گذاشته و گفته است، اگر مایل هستم به برگزیدن کیش زرتشتی همین جا اعلام کنم.
من اعتقاد دارم، طراوت، صداقت، اصالت،  یک کیش زمانی که  از طرف مجریان آن مورد سوء استفاده قرار می گیرد،‌ و نفوذ و باور آن در ذهن و جان مردمان خدشه دار می شود،‌ دیگر نمی توان آن را به زور به مردمی تحمیل کرد.
و صد البته آن که پای فشاری بیشتر در باور پذیر کردن آن، هر چه بیشتر آن را تهی از محتوی  و اصالت می کند.
بیش از 1400 سال پیش ایرانیان از دین زرتشتی گذشتند،‌ لابد دورانش سپری شده بود! نمی دانم!
زرتشت هم مانند سایر ادیان جذابیت های پیدا و پنهانی دارد که از دور  دل می برد اما از نزدیک، لااقل برای مردم آن دوران پر حرف و حدیث و پرسوز و گداز گشته بود.طبقه بندی اجتماعی ستمگرانه و تحقیر آمیز بود، شاهزادگان،‌ روحانیان، سپاهیان، دبیران و در نهایت مردمان!
 چرا در آن روزگار مردم کیش زرتشتی  را  گذاشتند و گذشتند؟
این که مغان،‌ در خلوت چنان بودند و در جلوت برسم به دست بر سر و کول مردم می کوفتند و مجازات پشت مجازات بر مردم روا می گشت؟
این که   در این دوران  داد  و دادگری ! مفاهیمی تهی از ارزش و بی مقدار شده بود؟
 آزادی های مردم هر روز بیش از روز پیش محدود و محدود تر می شد تا حاکمان و روحانیان و سپاهیان بتوانند مجال بیشتری برای چپاول مردم داشته باشند؟
این که مغان نتوانستند در برابر قدرت حاکمان و سپاهیان و زور گویی و تاراج  ثروت  مردم ایستادگی کنند، که حتی خود  خاری شدند بر چشم مردمان؟
این که کیش زرتشت صداقت خود را از دست داد و دستمایه ی مشتی ستمگر شد؟
 نمی دانم پاسخ این سوال چیست؟
فقط این را می دانم که  دوران این کیش سپری شد! ایرانیان  بیش از 1400 سال پیش از این دین و آرمان هایش  گذشتند،
اگر به زور گذشتند، اگر از ترس ظلم  تازیان گذشتند،‌ اگر به قدرت دین جدید گذشتند،‌
گذشتند و این نشان می دهد که  بنیان های این دین در قلب و روح ایرانیان سست گشته بود،‌
 زرتشت را دوست می دارم،‌ کیش زرتشتی  را محترم می شمارم،‌ طرفداران و حامیان و کیش مدارانش را از دل و جان  محبوب  می دارم،‌ 
اما من نیز مانند نیاکان خود از این کیش می گذرم.

۲۷ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

پاچه خاری آمد نیامد دارد

نتیجه پاچه خاری از رییس جدید تازه از راه رسیده!
یک سبد گل گرفتیم به عبارت 70 هزارتومان
( بله من تسلیم شدم و اعتراف می کنم به این پاچه خاری امیدهایی بسته بودم)‌
مجبور شدیم یک مسیر را خلاف برویم،
( مجبور شدیم می فهمید! چاره ای نبود)‌
سر خیابان عدل یک پلیس ماسماسک به دست
( راستی اسم این چیزهایی که پلیس ها دستشان می گیرند از تویش قبض جریمه صادر می کنند چیست؟)
یک لنگه پا! ایستاده و آمدن ما را به نظاره نشسته بود، بنابراین جریمه شدیم!
که می کند به عبارت 40 هزارتومان.
برچسبی که روی سبد گل زده بودیم کوچک بود، سبک بود، با چسب دوقلو نچسبانده بودیمش، کنده شد و افتاد کف ماشین بعد هم خود به خدایی دود شد و به هوا رفت، مجبور شدیم برویم یک کاغذ ابرو باد بگیریم، بدهیم یک خوشنویس خوش خط روی کاغذ به درشت ترین خطی که پا می دهد بنویسد:
"جناب آقای مهندس شاخ کاریان! انتخاب شایسته ی شما را به سمت ریاست شرکت "فلان فلان شده مان" تبریک می گوییم.
و بعد با خط درشت تر! بنویسد:
از طرف نگهبانان، رانندگان و کارمندان
( کارمندی وجود نداشت تنها کارمند انبار من هستم منتهی ناچار شدیم جمع ببندیم که در نگارش با دیگران، هم خوانی آوایی داشته باشد)‌.
این هم شد به عبارت 30 هزارتومان!
سپس با عجله رفتیم به محل جلسه تودیع و معارفه و پرس و جو کنان آقای " مهندس شاخ کاریان" را بین عده ای از مدعوین که در حال خروج از سالن بودند.
( برنامه تمام شده بود ما دیر رسیده بودیم)
پیدا کرده سبد گل را تقدیمش نمودیم.
هنوز از کل مجموعه بیرون نیامده بودیم که دیدیم جمع کثیری همکاران اداری از بخش های دیگر مشغول دست بوسی و لپ کشی و گرد و خاک زدایی از کت و شلوار و لیس زدن کفش های فرد مشکوکی هستند. پرس و جو که کردیم معلوم شد ایشان مهندس" شاه کلیدیان" رییس جدید مجموعه هستند.
پس آقای " شاخ کاریان" که بودند؟
جواب: در واقع ایشان متصدی یکی از فروشگاه های بدون ارتباط با حوزه ی ما هستند که کاملاً اتفاقی هم زمان با آقای مهندس" شاه کلیدیان" در شرکت ما مشغول به کار شده اند.
(ما دیدیم چقدر شاخ کاریان " خر کیف زده بود.)
و باز این حسین فلان فلان شده گند زد و این بار فکس را جابه جا خوانده و اسم ها را اشتباه دیده بود.
بگذریم:
کل خسارت مادی وارد شده از پاچه خاری روز گذشته مان می کند به عبارت 140 هزار تومان، البته استحضار دارید مصائب معنوی وارد شده مسلماً بسیار سنگین تر بوده است.

ته نوشت: واضح است  اسامی را بر اساس خلاقیت و ذوق و سلیقه خود تغییر ماهوی داده ام.

۲۳ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

زمانه ی نامهربان فرصت سوز استعداد کش

یعنی اگر یک نفر دیگر هم باشد ( از این هفتاد میلیون!) که در آینده در مورد خودش به فرصت سوزی متهم شود، یکی هم من هستم بلاشک! نشان به آن نشانی که روزی نیست از طرف مدیرمسئول یا کارگردان یا روزنامه نگار صاحب نامی جهت همکاری در سایت یا روزنامه و یا حتی جهت نگارش فیلم نامه دعوت به همکاری نشوم، اما افسوس، حال که بهار از پی خزان از عمر گرانمایه گذشته است و واعظ شیب به چه بی پروایی بربناگوش نشسته و تجربه ی دوران خودمان را به عینه دیده ام و روزگار وبلاگ نویسان و روزنامه نویسان و فیلم سازان بسیار رصد کرده ام، و دیده ام که چه مفت! بسیاری شان جان عزیز بر سر این کار گذاشته اند ( هر چند بعضاً خودشان خودشان را زندانی کرده اند، یا بعضاً خودشان خودشان را کشته اند! یا بعضاً خودشان به خودشان جوالدوز زده اند جهت تنبیه خودشان) به درجه ای از روشن بینی رسیده ام که اصلاً به جای آینه در تمام خانه مان خشت خام زده ام به در و دیوار و خیلی هم بدون مشکل و تمیز خودم را در آن نظاره می کنم به چه خوبی.
خلاصه دیگر آن ناپختگی و ساده لوحی جوانی را ندارم که در برابر این قبیل در خواست ها وسوسه شوم و آینده ی خود و خانواده، مثلاً برسر نوشتن چهار خط دفاع از حقوق شهروندی، یا داستان واره ای در ضدیت با خشونت خانوادگی، یا فیلم نامه ای پرشور و شر در تایید و تصدیق عشق و دل دادگی و یا بدتر از آن مقاله ای در باب مزایای گاو اسراییلی( می بینید که مدتی است بل کل نوشتن در مورد مناخیم گاو نر اسراییلی مان را کنار گذاشته ام)‌ یا روش بازی فوتبال آمریکایی! سیاه و نامعلوم نمایم.
این است که خیلی مطمئن و بدون لرزش صدا به درخواست کننده می گویم: شرمنده ، من دو دختر دارم که هنوز از آب و گل درنیاوردمشان و اگر چه قرار نیست این جانب در همکاری با شما حرفی خارج از چهار چوب های نظام مقدس بزنم اما،‌ دنیا را چه دیدید؟ شاید هم یک خط، یک جمله، یک کلمه حتی ! به مذاق برادر یا برادران صاحب صلاحیتی خوش نیامد و این را کنایه از توهین یا انتقاد به مقام بالاتری دانستند، بعد تا بخواهم ثابت کنم که چنین نبوده است و چنان نبوده است، خود به خود سرم به چیز سختی بخورد و جان به جان آفرین تسلیم گویم و آخرش هم کسی نفهمد، چه بود و که بود و کجا بود و چه شد و به این ترتیب اسمم از صفحه ی روزگار خیلی راحت و بی دردسر خط بخورد،‌ بدون آن که مجالش را یابم تا به سرو سامان رسیدن دخترها را ببینم یا از استعداد خداداد در جهت خدمت به خلق استفاده ی موثرتری بنمایم.
همین است که می گویم، اگر یک نفر دیگر هم باشد که در آینده در مورد خودش به فرصت سوزی متهم شود، یکی هم من هستم بی تردید،‌ بس که از سرنوشت بسیاری وبلاگ نویسان و فیلم سازان و روزنامه نگاران درس عبرت گرفته ام. به طوری که بل کل قید استعداد و توانایی را زده ام و به همین آب باریکه که از انبار نمور و سرو کله زدن با راننده ی بداخلاق و کاسب نابکار و تاجرمحتکر نصیب می برم راضی هستم، حتی اگر کارفرما همیشه از دستم ناراضی باشد و هر روز تهدید به اخراج شوم.

ته نوشت: وجدان دارم راستش را می گویم، گفتم "روزی نیست که به من درخواست نوشتن نشود"،‌ غلو کردم، شرمنده ام، سالی به سالی!

۲۱ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

بند اندازون



 امروز رفتم آرایشگاه همیشگی ام،نزدیکترین آرایشگاه به خانه،  آدرس همان آدرس قدیم بود،آرایشگاه همان آرایشگاه بود، اسمش همان اسم بود،‌ اما همین که داخل شدم فکر کردم اشتباه رفته ام، دکوراسیون بل کل عوض شده بود، آرایشگر عوض شده بود، شاگردی نداشت، مشتری دیگری جز من داخل آرایشگاه نبود. خانم آرایشگر هم نشسته بود ناخنش را سوهان می کشید.
گفتم: یعنی اشتباه آمده ام؟
آرایشگر خندید و گفت: نه  من این جا را از آرایشگر قبلی اجاره کرده ام،‌ از امروز به بعد من این جا هستم.
گفتم: حتی اسم آرایشگاه را عوض نکرده اید؟
گفت: نه نمی توانم قرار است با سند آرایشگاه قبلی کار کنم و نمی توانم اسم آرایشگاه را عوض کنم!
با رضایت کامل نشستم، چه بهتر! من عاشق آرایشگاه های خلوت هستم، اگر سالی یک بار هم آرایشگر عوض کنم می ارزد به این که سرش خلوت باشد و مرا علاف نکند. تنها مشکل این بود که بخاری آرایشگاه خراب شده و فضا به شدت سرد بود. تمام مدت لرزیدم.
همان طور که می لرزیدم و آرایشگر با دست های یخ زده اش صورتم را بند می انداخت و ابروهایم را مرتب می کرد،‌ و مرتب حرف می زد،  طرح داستانی را زدم.
داستان را برایتان می گذارم، به سبک مستندهای راز آلود تلویزیون می خواهم داستان را بخوانید و بگویید، به نظر شما می تواند این داستان واقعی باشد! یا اعتقاد دارید صد در صد برگرفته از تخیل من است.

مي دانستم مليحه يك چيزش مي شود، اما نمي دانستم دقيقا ً چه اش مي شود. امروز خودش تصميم گرفته بود دو ساعت  زودتر برود آرايشگاه  در و پيكرش را باز كند،  تميز كاري هاي معمول را انجام دهد بنشيند تا به قول خودش مجيد آقا بيايد آب گرم كن را درست كند. 
گفتمش: مليحه تو امروز برو بهداشتي آرايشي صفا، سفارش رنگ موهايمان را بده و خنزر پنزرهايمان را كه ليست كرده ام  بگير و سر راه هم برو  خياطي نسترن  پرده هاي جديد را بگير و بياور. من خودم زودتر مي روم آرايشگاه كارها را مي رسم.
گفت: نه كار خودم است بايد خودم بشور وبساب كنم تازه تو نمي تواني از  پس مجيد آقا بر بيايي! اين پسرك از زير بار كار در مي رود و باز هم آب گرم كن را خراب تر مي كند كه درست تر نمي كند!
از من اصرار و از مليحه انكار آخرش گفتم : به درك تو زودتر برو آرايشگاه من هم مي روم سفارش ها را مي گيرم.
خلاصه رفتم سفارش ها را گرفتم ، می آیم آرايشگاه، كليد مي اندازم مي روم تو، می بینم از پشت کانتر صدای ماچ و بوس می آید . من ساده را بگو که فکر می کنم موش ها هستند، موش ها آمده اند و رفته اند سر وقت نان خشک ها،  از ترس حتی یک جیغ کوچکی هم می کشم که یک هو یک وقت می بینم مجید آقا لوله کش و ملیحه از پشت کانتر هول هولکی می پرند بالا؛  مجید آقا شلوارش را بالا می کشد و ملیحه هم لباسش را صاف و صوف می کند.
به خدا از این که اینطور ناغافل مچشان را گرفته ام خودم  خجالت می کشم. خریدها را می اندازم روی زمین و خودم می دوم بیرون. حتی در را پشت سرم نمی بندم.
یک  ساعت بعد هنوز خجالت می کشم بروم آرایشگاه   همان دور و برها چرخ و واچرخ می زنم. حتی به صرافت می افتم بروم سر صف نان دو تا بربری داغ بگیرم  می گویم روش خشخاش هم بزنند آن قدر گیج هستم که یادم می رود هیچ وقت از همان وقت که دختر کوچکی بودم از خشخاش خوشم نمی آمده.
نان ها را می گیرم و بر می گردم  آرایشگاه، فکری ام که بنشینم تا بالاخره یکیشان بیاید بیرون. حتی دلم رضا نمی دهد  زنگ بزنم،  ببینم چه خبر است.  بس که خجالت کشیده ام از این ماجرا.
همین طور یک وری می ایستم جلوی در آرایشگاه، چشم می دوزم به درش که یک هو می بینم مجید آقا از آرایشگاه می آید بیرون. می خواهم برگردم و بپیچم توی کوچه ی فرعی تا بلکه مرا نبیند، ولی دیگر بی فایده است مرا دیده  و با یک خنده پت و پهنی می اید طرفم.
جوان بدقیافه ای نیست ، بدقیافه نیست که نه،   شاید،‌ هم خوش قیافه باشد. قد بلند و چهار شانه است و موهای جو گندمی دارد هر چند که زیاد سن و سالی ندارد ولی موها را سفید کرده که شاید ارثی باشد شاید هم یک هو، یک شب، مثل پدر خدا بیامرزم همان شبی که خبر مرگ عمو خیر الله را بهش دادند، چون این برادر عزیز دردانه اش بود هول ورش داشت بعد،  صبح که شد دیدیم نصف موهایش را  سفید کرده. خلاصه شاید این جوان هم  یک خبر ناراحتی یک غصه بزرگی بهش رسیده است و ناغافل موهایش سپید شده که خدایی از فکر این که جوان به این سن و سال این طور مصیبتی بهش رسیده که موهایش این طور سفید شود غصه ام گرفت.
خلاصه تا مرا دید خندید و گفت:  نوشین خانم چرا یک هو در رفتید. من دل و جگر آب گرم کن را ریختم بیرون و دوباره سوارش کردم
می خواهم بگویم آره جان خودت، دیدم چه دل و جگری هم بیرون ریخته بودی! اما حیا می کنم.
می گویم : حالا چه اش بود  و هیچ اشاره نمی کنم به این که من چه دیده ام و تو چه کرده ای!
می گوید: بگویید چه اش نبود، هم کاربراتورش  سوراخ شده است و هم لوله هایش زنگ زده اند و هم شیر اتصالش خراب است
می گویم: مجید آقا نگو چه اش بود بگو چه کارش کردی؟ تو را به خدا نگو هم که باید بکنمش بیاندازمش دور یک آب گرم کن دیگر بخرم.  خواستم برايم ارزان تمام شود این  آب گرم كن كوچك ديواري دست دوم را  خريدم حالا به اندازه چهار آب گرم كن  آك بند  سي صد كيلويي خرجش كرده ام اما هنوز سر به زنگاه موقع شستن موي مشتري ها  خاموش مي شود و مشتری سرو صدایش در می آید، که اوش، ایش یخ کردیم. آب كه سرد مي شود هيچ ، بو كه مي دهد هيچ ( من نمي دانم آب گرم كن گازي چرا بايد بوي آب گرم كن گازوئيلي را بدهد) تازه صداهاي عجيبي و غريبي هم از جانش در مي آورد كه مشتري ها خوفشان مي گيرد.
مجید آقا می خندد و می گوید:  نوشین خانم جان همه چیز با صبر و حوصله درست می شود
ارواح عمه اش انگار من نمی فهمم که او آنقدر می خواهد صبر و حوصله به خرج بدهد که خوب بازی اش را با این ملیحه ورپریده تمام کند و شکمش را بالا بیاورد . تازه آخر هم  ناچارم کند آب گرم کن را بکنم بیاندازم دور و یک آبگرم کن نو بخرم جایش بچسبانم.
خلاصه که آن قدر با شک و تردید نگاهش می کنم که خودش می فهمد. باز هم می خندد و می گوید: نگران نباشید درستش می کنم الان یک سری وسایل لازم دارم تا فردا می خرم می آورم برایتان راست و ریستش می کنم بعد هم بی تعارف دست می برد یک تکه نان خشخاشی می کند می گوید: علی الحساب از این بربری نمی شود گذشت.
اصرارش می کنم که یکی را بردار و ببرد. نه این که خوشم آمده باشد ازش که خیلی هم بدجور می خندد و دندانهایش جرم گرفته است و انگار سال تا سال  محض  سرگرمی انگشت هم نمی مالد بهشان. فقط برای آنکه دلم می سوزد جوان به این سن و سال موهایش اینطور مثل آن که هفتاد سال در آسیاب کار کرده باشد سفید شده باشند و این که می گویم نکند غم و غصه ی عظیمی چیزی بهش رسیده باشد که خوب واقعا حیف از این جوان.


۱۴ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

مصائب سرگرم کردن

خدا نکند ایران تصمیم بگیرد با بچه هایش بازی کند! یعنی در واقع او زیاد هم اهل سرگرم کردن بچه ها نیست، اما وقتی می بیند یکی از ما چهار آدم دوپا! مشغول بازی کردن با فرزندانش هستیم و فرزندان هم مشغول حال کردن هستند.
ناگهان آن رگ گربه ایش بالا می زند و حسادتش گل می کند، بعد با خودش می گوید: چرا چیزی که مال من است، با این ها دارد حال می کند؟ مگر من خودم چلاق هستم و نمی توانم بچه هایم را سرگرم کنم؟ چشمم کور از خودم هستند، خودم هم سرگرمشان می کنم !
بعد جو گیر شدن به سراغش می آید و شروع به ژانگولر بازی می کند،‌ بالا و پایین می پرد و خود را به در و دیوار و کف و سقف و مبل و صندلی می زند و با آن هیکل چهار و نیم کیلویی روی کیتی های دویست، سیصد گرمی می پرد! بعد آن ها را به دهان می گیرد بالا می اندازد و به سقف اطاق می کوباند و در حال پایین آمدن روی هوا می گیردشان و به کنج اطاق پرتشان می کند و با یک خیز دوباره، خودش را به این ها می رساند، دمبشان را می گیرد و دو دور، دور خودش می چرخاند، سپس حلقومشان را به دهان می گیرد می کشاندشان،‌ می بردشان،‌ می اندازدشان وسط اطاق، می خواباندشان روی زمین و چنان قهرمانانه تخت سینه ی این ها می نشیند و گازشان می گیرد که جیغشان به هوا می رود و همه ما آدم های دوپا وادار به واکنش نشان دادن می شویم، او هم همین که می بیند ، ما از دور و نزدیک خودمان را به صحنه! رسانده ایم، فوراً شروع می کند به لیس زدن کیتی های بخت برگشته ی دردمند که یعنی: (طوری نیست، طوری نیست شما فضولی نکنید! داشتم لیسشان می زدم دندانم به یک جایشان گیر کرد!)

البته تازگی ها، پیشی کوچولوها یاد گرفته اند همین که می بینند مادرشان باز دوباره جو گیر شده است، هر کدام به گوشه و کناری فرار می کنند و خودشان را توی سوراخ سنبه ای می چپانند تا اگر خدا بخواهد از این اوقاتی که مادر قصد سرگرم کردنشان را دارد، جان سالم به در ببرند.

۱۲ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

من احتیاج دارم زودتر خوشگل شوم!

بیزبیز دوباره امروز آمده است،‌ پایش را در یک کفش کرده، می گوید: احتیاج مبرم به خرید لنز طوسی دارم.
دیروز هم در مورد کوتاه کردن وحشتناک! موهایش چیزهایی می گفت!
عینکم را کمی پایین می آورم  و از بالای آن نگاهی به او می اندازم و می گویم: بیزی جان،‌ بیا اینجا بنشین ببینم مادر! ... راستش را بگو، نکند عاشق شده باشی؟
نیشش باز می شود و می گوید: اییییی مامان خدا را شکر پسر مسری هم دور و برمان نیست که بتوانم باهاش حرف بزنم و عاشقش شوم.
می گویم: در سن و سال تو نیازی نیست با کسی حرف بزنی تا عاشقش شوی، فقط نگاه کردن به سوژه یا گوش دادن به صدایش کفایت می کند.
می گوید: نخیر این چیزها نیست،  فقط می خوام ببینم چطوری می تونم خوشگل تر بشم.
می گویم: این برنامه خوشگل تر شدن باید در حداقل زمان ممکن صورت بگیرد؟
می گوید: بله! مگه من چقدر وقت دارم؟
می گویم: چه قدر وقت برای چه کاری؟ با کسی قرار گذاشته ای؟
می گوید:  چقدر وقت برای خوشگل شدن دارم! ماماااااان تو همش فکر می کنی حتماً باید آن ور قضیه کسی  باشد.
می گویم: این ور قضیه که نمی تواند باشد پس لابد آن ور قضیه باید باشد.
می گوید: مامان من فقط می خوام تغییر کنم!
می گویم: الان وقت تغییر کردن دختر دانش آموز است؟ الان بنشین درست را بخوان، تابستان در مورد تغییر یک کارهایی  می کنیم.
می گوید: لابد تابستان می خواهی دو رج ابرویم را برداری که توی چشمم نرود؟ نه مامان من احتیاج دارم زودتر خوشگل شوم.
می گویم: نکند داری دور خیز می کنی!
می گوید: یعنی چی دورخیز می کنم!
می گویم: یعنی این که خودت را برای پرش های بلند آماده می کنی.
شانه بالا می اندازد: من منظورت را نمی فهمم، حالا با من می آیی بریم لنز بخریم یا نه؟
می گویم: بله می آیم، اما اول باید طویله را سرو سامان دهی.
" طویله اشاره ی تلویحی به اطاقش است که همیشه به نحو اعجاب برانگیزی درهم برهم و غیر قابل سکونت می نماید"
می گوید: اوووووووو اه  این که تمیز کردنش 6 ماه طول می کشد.
من لبخند می زنم! اشکالی ندارد 6 ماه دیگر، هم لنزت را می خری، هم در مورد سبیلت یک فکرهایی می کنم. البته به شرطی که اطاقت سرو سامان گرفته باشد.

ته نوشت: گوش شیطان کر، الان دارد با حداکثر سرعت ممکن اطاقش را تمیز می کند، به نظر می رسد این عجله اش برای خوشگل تر شدن خیلی جدی است. 

۹ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

ویری شدن!

چه می دانم والا!؟
 خودم احساس می کنم یک تکه ی کوچک از پشت دندان جلویی پایینی ام، افتاده! حتی سیاهی خالی شدنش را هم در آینه می بینم!
اما دکتر دندان پزشک با آینه نگاهی سرسری می اندازد و می گوید: خودت فکر می کنی افتاده! حتماً یک تکه جرم از پشت دندانت جدا شده افتاده، تو فکر می کنی یک تکه دندان است.
می گویم: آقای دکتر اما من زبری و تیزی اش را احساس می کنم! کاملاً معلوم است که با دندان کناری اش فرق می کند.
می گوید: هه هه نه خیال می کنی!
می گویم: آقای دکتر من پول دارم ها! کم و کسری اش را حتی می توانم قرض بگیرم! خلاصه  مشکل مالی  نیست برای پر کردنش! اگر مشکلی دارد دل دل نکنید به من بگویید. تحمل شنیدنش را دارم.
ریسه می رود و می گوید: نه بابا مطمئن باش،‌ وضعش عالی عالی است.
من زیر بار نمی روم  اما،  می گویم: آخه آقای دکتر تیزی و زبری اش آزارم می دهد. یعنی باورتان نمی شود من سال تا سال برای بیرون آوردن خوردنی  های لای دندان مانده ام محال بود از زبانم استفاده کنم، اما از وقتی این دندان این طوری شده من  حتی موقع حرف زدن هم زبانم را می چسبانم به تیزی و زبری این دندان و عذاب می کشم.  نمی شود حالا یک تکه جرم از دندان های دیگرم بکنید بگذارید روی جای خالی جرم کنده شده از این دندان  و من را راحت کنید؟
دکتر می خندد و می گوید: الان که داشتی با من حرف می زدی هم زبانت را چسبانده بودی به تیزی دندانت!
من دهانم راباز می کنم و می گویم: وله بفلمایید! ایلاهاش!

۸ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

...

بالاخره ویرایشش را تمام کردم!
نمایش نامه ام را می گویم، ده سال پیش پا به پای نوشتن متن هایی برای تلویزیون، به فکرم رسید مجموعه نمایش نامه هایی بنویسم برای اجرای صحنه! من عاشق تاتر هستم، این شور و شوق نمایش دیدن را پدرم باعث شده بود،
آن سال های دور که در اصفهان زندگی می کردیم، دور از خانواده و فامیل، برنامه ی هفتگی داشتیم برای رفتن به سینما و تاتر، بابا ارتشی بود،‌ اما از بد روزگار کلاهش درپادگان افتاده و زندگی اش در آن جا تباه شد، خلق و خوی پدرم خلاقانه و هنرمندانه بود، نوشتن را دوست داشت، شنیده ام حتی در جوانی سنتور می زد که گویا پدر بزرگ از ترس مطرب شدن سنتورش را می شکند و به طرفه العینی  تصمیم می گیرد او را برای خدمت در ارتش معرفی کند و این می شود سرنوشت او.
بگذریم....
 پدرم تقریباً ما را برای دیدن تمام کارهای ارحام صدر( بازیگر و هنرمند فوق العاده اصفهانی) برده بود. حس خوب ارحام صدر روی صحنه که گاه تا اوج فی البداهه پیش می رفت،‌ ارتباطش با تماشاچیان که حتی در اوج بازی از آن غفلت نمی کرد. قابل فهم بودن نمایش و لذت بخش بودنش برای همه، از همان زمان مرا دلباخته ی نمایش صحنه ای کرد.
همیشه فکر می کردم جایگاه  نمایش میان مردم  است،‌ باید برای مردم کوچه و بازار نوشته شود، باید آن ها را جذب کند، نمایش در ایران از وقتی رنگ و بوی روشنفکرانه گرفت و از دل مردم جدا شد، تنها شد و تنهایی اش او را به زوال کشید. ( البته بی مهری مسئولان امر به نمایش هم که جای خود دارد)
وقتی بعد از ده سال دوباره نمایش نامه را دست گرفتم و دستی به سر و رویش کشیدم به دلم نشست، چند خواننده از دوستان فیس بوکی پیش قدم شدند تا  متن را بخوانند و نظرشان را بگویند، خوش بختانه  همه راضی بودند و از کار خوششان آمده بود. خواندن نمایش نامه توسط ایشان و برقرار کردن ارتباط با متن  مرا امیدوار کرد، خوشحالم که خوانندگان صرف نظر از علاقه شان به نمایش،  با آن ارتباط برقرار کردند.
برای انتشار نمایش نامه دنبال ناشر خوب می گردم، اگر بدون ممیزی مجوز چاپ بگیرد، برای منتشر کردنش در ایران مشکلی نخواهم داشت. اما اگر ممیزی بی رحمانه و غیر منطقی باشد، به صورت الکترونیکی منتشرش خواهم کرد.

ته نوشت: " اگر ناشر خوبی می شناسید، دریغ نکنید، جای دوری نمی رود"

۷ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

راست است که در تهران پشت چشم بلند می کنند؟

حق با شماست!
شاید اگر آن روز که بیزبیز در مورد قلع و قمع سبیل هایش درخواست داده بود، انعطافی بیشتر از مجاز بودن به کوتاه کردن سبیل ها با قیچی کاردستی بیزقولک برای مدت 6 ماه نشان داده بودم. امروز یا کمی بعد تر از امروز در مورد برداشتن کرک های دو طرف صورتش، کمی بعدتر در مورد بند انداختن پیشانی اش و بعد از آن در مورد یکی دو رج برداشتن ابروها و کم کم  وسط ابروها و در نهایت در مورد رنگ کردن موها و جراحی بینی  با یکدیگر وارد مذاکره می شدیم.
یعنی اگر من مذاکره را با در نظر گرفتن وضعیت روانی او در این سن و سال و لزوم انعطاف بیشتر پیش می بردم. احتمال زیادی وجود داشت که او برای درخواست های بعدی اش با در نظر گرفتن شرایط پله کانی، زمان بیشتری را برای ارائه ی نقشه ی راه کامل شده اش برای زیباتر شدن به من و خودش اختصاص بدهد.
یعنی چطور بگویم؟ مدتی طول می کشید تا حالت کیفور بودنش از تغییرات عمده ای که کرده است به حالت عادی برگردد و خود این مدتی که طول می کشید به من  فرصت می داد تا در مورد فاز جدید تغییراتی که می خواهد داشته باشد خودم را آماده کنم.
منتهی من با بی سیاستی، شرایطی بوجود آوردم که او متوجه زمان بر بودن شرایط پله کانی بشود و با دقیق تر نگاه کردن به صورت خودش به این نتیجه برسد که مشکل پیچیده تر از بند انداختن سبیل هاست و بیشتر احتیاج دارد پشت چشمش را بلند تر کند!
امروز آمده است جلوی من و با لب و لوچه ی  آویزان و حالت بغض توی گلو می گوید: مامان پشت چشم های من خیلی کوتاه است.
من نگاه می کنم و می گویم: کجا کوتاه است مادر جان!؟ تعریف از خود نباشد دختری درست کرده ام که نصف صورتش پشت چشم از آب درآمده! تو که نمی خواهی پشت چشمت اتوبان شش باند باشد؟ تو فقط نیاز به دو بند انگشت پشت چشم داشتی که شکر خدا الان، سه بندش را داری.
آب گلویش را قورت می دهد و می گوید: یکی از دخترهای کلاس دومی یک پشت چشمی داره! این هوا! هیچ وقت فکر نمی کردم پشت چشم در زیبایی دختر ها این قدر مهم باشد.
فکر می کنم دستش را خوانده ام، ابروهایم را بالا می اندازم و با حالت آمرانه ای می گویم: مگر نگفتی مدرسه مان با برداشتن ابرو مخالف است!؟
 بعد می خواهم سیاست به خرج دهم بلافاصله  ادامه می دهم: اگر مدرسه مشکلی نداشت؛ که البته دارد! ( توی دلم می گویم که خوشبختانه، دارد) من هم مشکلی نداشتم، می توانستی یکی دو رج از ابروهایت را برداری! 
با دلخوری شانه بالا می اندازد و می گوید: مشکل با ابرو برداشتن درست نمی شود، فکر می کنم باید جراحی کنم! یا لااقل یک ژلی، پروتزی، چیزی بگذارند پشت چشم هایم که حالت طبیعی! و قشنگ تری پیدا کند! مامان تو رو خدا یه جراح خوب پیدا کن! اگه این جا نمی شه از دوستام آدرس یه دکتر خوب بگیرم بریم تهران!

۴ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

برداشتن تحریم ها

بیزبیز آمده است می گوید: مامان، ببین،  الان دیگه همه ی بچه های کلاسمون صورتشون را بند می اندازند، اما تو اجازه نمی دی به من حتی سبیلم را بند بیاندازم.
من حیرت زده با دهان نیمه باز می گویم: وا! کیا؟ کیا صورتشون را بند می اندازند؟ چه جسارت ها! دختر 15 ساله و این حرف ها! مامان جان تو با دخترهایی که به این زودی دست به صورتشان می زنند دوست نشی ها!
بیزبیز اما شاکی است پافشاری می کند: اتفاقاً بیشتر دوست های خودم این کار را می کنند، تینا،‌ بیتا، مریم، سانیا!
من حیرت زده تر می شوم و با دل خوری می گویم: پس این معلم امور تربیتی شما تو مدرسه چه کار می کند؟! حقوق مفت و مسلم می گیرد، می خورد و می خوابد، زمان ما دخترها بعد از دیپلم  گرفتن هم به فکرشان نمی رسید، می توانند سرخود از این کارها بکنند. خود من وقتی 19 سالم شد به پیشنهاد مادرم که خیلی هم برای زمان خودش زن روشن فکری به حساب می آمد، رفتم یکی دو رج ابرویم را برداشتم، تازه آن هم برای این که بتوانم بهتر ببینم! چون ابروهایم از بعد دوران بلوغ، آن قدر ناغافلی پیشروی کرده بودند که دیگر مرز میان مژه و ابرو یکی شده بود! و مدام نمی دانم ابرو بود یا مژه که  توی چشمم می رفت!
بیزبیز می خندد: تقصیر من چیه که شما اون وقت ها این قدر امل بودید؟ تازه  تو مدرسه ما سبیل برداشتن آزاد است، بیشتر تاکیدشان روی بقیه صورت است اگر ابروها را هم جوری برداریم که خیلی تابلو باشد گیر می دهند. ولی یکی دو رج اشکالی ندارد.
من پشت انگشت میانه ام ! را گاز می گیرم: جدی می گی؟ یعنی این قدر مدرسه شما بی در و پیکر است؟ اسم معلم امور تربیتی شما چیست؟ فردا خودم با او تماس بگیرم، به جای این همه زیارت عاشورا و نماز امام زمان و شله زرد نذری پختن بیاید بچه های تحت امرش! را جمع کند!
بیزبیز با حیرت می گوید: تحت چی چی اش را؟
من: تحت امر! یعنی بچه هایی که باید علی القاعده، به همه کارشان کار داشته باشد و نگذارد این طور خیره سر شوند.
بیزبیز: مااااااا مان!
من: بع للللله!
بیزبیز: تو را خدا این قدر سخت نباش. تازه مامان آناهیتا که از تو سخت گیرتر است  یکی دو ماهی است به آناهیتا اجازه داده  سبیلش را کوتاه کند! ولی تو....
من: چی؟ چی گفتی؟ اجازه داده سبیلش را کوتاه کند؟ مگر آناهیتا سبیلش چقدر بلند است که اجازه داده کوتاهش کند!؟
بیزبیز: خوب آن قدری بلند است که بشود با قیچی کوتاهش کرد!
من  لپم را نیشگون می گیرم و کولی بازی در می آورم:  با قیچی سبیلش را کوتاه می کند؟  این چه کاری است دیگر؟ دخترها که این قدری سبیل ندارند که نیاز به قیچی زدن داشته باشد، فوقش یک کرک نرم و باریک است! بزرگتر که بشود کم رنگ می شود!
بیزبیزلبخند تمسخری می زند: نیست که ابروهای شما  بعد دوران بلوغ کم رنگ تر شده بود! مامان یک ذره شجاع باش!  ببین مامان آناهیتا با این که خیلی گاگول است، اما چون خودش فهمیده اگر آنی سبیلش را کوتاه نکند مثل والی خان می شود! حداقل به او اجازه داده سبیلش را کوتاه کند.
من چند ثانیه ای مکث می کنم، تازگی ها فهمیده ام بیزبیز بعضی روزها به شکل شک برانگیزی سفید می شود، یعنی ممکن است او هم هراز چندگاهی پنهان از من سبیلش را کوتاه کند!؟
سرم را تکان می دهم و سینه ای صاف می کنم و می گویم: خیلی خوب من هم اجازه می دهم گاهی با قیچی دسته نارنجی بیزقولک سبیلت را کوتاه کنی! ( به خیال خودم آرام آرام تا یکی دو سال دیگر معطلش می کنم که هی قیچی بزند و قیچی بزند تا وقتش برسد و کار دیگری انجام دهد)
بیزبیز سرش را مثل جوجه خروس های تازه بالغ شده ی عصبانی صاف نگه می دارد و می گوید: مامانی قیچی دسته نارنجی بیزقولک که قیچی کاردستی است کاغذ را هم نمی برد، می خواهی مرا اسکل کنی!
من با تعجب!: اسکل!؟ وا نه؟ چه حرف ها! خوب با قیچی خیاطی که نمی توانی سبیلت را کوتاه کنی، بقیه قیچی ها هم که برای تو خطرناک هستند، امسال را با همین دسته نارنجی کوتاه کن، شش ماه دیگر برو سراغ قیچی نان بری که دسته اش قرمز خوش رنگ است، بعد هم یواش یواش رنگ دسته را عوض می کنیم تا کیفیت کوتاه کردنش هم بهتر بشود.

۲ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

از سرماخوردگی من تا ریش و سبیل نهم

سرما خورده ام!
خودم برای خودم تجویز کردم که اگزاکلد بخورم با آنتی هیستامین!
این سوزش بد پیرگلو که مرا تا مرز خفگی می کشاند، "نمی تواند همه ی همه اش مربوط به سرماخوردگی باشد!" ( من این طور فکر می کردم لااقل)  و فکر کردم شاید گلویم حساس شده است، شاید غذای داغ خورده ام، گلویم ملتهب شده.  بعد هم ناپرهیزی کرده ام چیز ترش خورده ام، معده ام تولید اسید کرده، اسیدها بالا زده اند و پایین کشیده اند، لوله ی مری به بالا تا حلق را ملتهب کرده اند و بعد هم پایین کشیده اند! پایین تر از معده را آسیب زده اند!
و با این استدلال که ممکن است این وسط یک سرماخوردگی کوچک هم مزید بر علت شده باشد اگزاکلد خوردم با آنتی هیستامین.
که هم سرماخوردگی خوب بشود هم اگر حساسیتی ایجاد شده برطرف شود.
بعدا! که گیج و منگ شدم و خواب آلودگی کلافه ام کرد، سرچی در اینترنت زدم و دیدم اگزاکلد ها، خودشان آنتی هیستامین سرخود هستند و من با خوردن اگزاکلد روی آنتی هیستامین یک دزی از این چیز را بیشتر از حد معمولش خورده ام و این هم نتیجه اش که ملنگ می زنم در همه حال.
الان سوپ جو بار گذاشته ام، دخترها بهتر هستند،( آن ها پیش تر بیمار شده بودند)  نهم، کمی قبل از من مریض شده بود، او را به زور فرستادم دکتر که البته داروهایش را به موقع نمی خورد و هم چنان فرت و فرت می کند و تازه از دیشب تا به حال کمر درد هم گرفته است. 
مراسم چهلم پدرش دیروز برگزار شد.، اما او،  با این که بیشتر برادرهایش از همان روز اول و دوم شش تیغه کردند و لباس سیاه را هم پوشیده و نپوشیده درآوردند. تا  امروز ظهر  هم چنان شیخ کشک الدین پشمولی بود!( شیخ پشم الدین کشکولی شخص دیگری است)  و ملبس به پیراهن و شلوار سیاه این طرف و آن طرف می رفت  و روزگار می گذراند.
علتش را هم که پرسیدم، ( چون به نظرم می آمد اهل این حرف ها نباشد!)  گفت: دلیل خاصی نیست و اصلا حال و حوصله اش  را ندارد که جلوی آینه بایستد و ریش و سبیل بتراشد.
خلاصه امروز ظهربه زور فرستادیمش برای زدن ریش  و سبیل و پوشیدن پیراهن نویی که خواهر بزرگم برایش آورده است.
این قدر هنر داشتیم که مرحله به مرحله  تغییرات از پشمالو بودن تا صاف و صوف بودن و از سیاه بودن تا سرمه ای راه راه شدنش را ثبت کنیم. این عکس ها را روزی می بیند و یادش به خاطره ای می افتد که بی اندازه برایش دردناک بوده و یادش هم می آید که هیچ  اتفاق بدی تا ابد ماندگار نخواهد بود. ما از میان خاطرات بد ( اگر توانش را داشته باشیم) پوست می اندازیم و متفاوت تر بیرون می آییم.
راستی چه کسی می گوید مردها روی صورتشان کمتر از زن ها می توانند مانوور بدهند؟
همین ریش را از صد تا صفرش  یک سانت یک سانت بزنید ( از بالا به پایین) صد جور قواره می شود از یک مرد درآورد! 
ریش را که زدید تازه نوبت سبیل است، سبیل هم انواع مختلف دارد.هیتلری، چخماقی، والی خانی، نوک تیز، ته گرد... اوه تازه در ویکی هم سرچ زدم این ها را معرفی کرده است:
  • سبیل معمولی: که پشت لب بالارا به طور متوسط پوشانده نمره ۴ و کوتاهتر زده می‌شد.
  • سبیل داش مشدی‌ها و لوطی‌ها: که باید کلفت سرتاسری تا چاک دهان بدون آب خوری بود.
  • سبیل دراویش: که باید کلفت سرتاسری شارب دار بوده تمام لب بالاو قسمتی از دهان و در بعضی از موارد تمام چاک دهان را بپوشاند به آن سبیل گنده نیز گفته می‌شد.
  • سبیل پر: تا چاک دهان برای سالمندان وزین که از دو طرف به سمت کنار و سرهایشان رو به پائین شانه زده شود.
  • سبیل استالینی: شبیه سبیل اعیانی یا سالمندی با کمی آب خور که به تدریج در اثر طرد کمونیست مآبی منسوخ گردید.
  • سبیل پهلوانی: که آن را هر چه زیادتر کلفت و پر و کشیده ساخته دو طرفش را با پیوند به موهای گونه (پیوند ریش و سبیل) داده به طرف گوش‌ها می‌بردند.
  • سبیل چخماقی
  • سبیل کلفت یا پر پشت: که برگشتگی ندارد
  • سبیل چنگیزی یا قیطانی
  • سبیل افراشته
  • سبیل از بنا گوش در رفته
  • سبیل مگسی
  • سبیل هیتلری
  • سبیل داگلاسی منسوب به بازیگر نقش زورو.



۲۷ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

چیزهای ساده و کوچک شادی آور

امروز بیش از همیشه فهمیدم چیزهای ساده ای برای شاد بودن وجود دارد،
امروز بعد از مدت ها به پاهایم توجه بیشتری نشان دادم، ناخن ها را سوهان کشیدم، لاک های قدیمی و رنگ و رو رفته را استون زدم،‌ پاهایم را شستم و گلیسرین مالیدم.
فقط همین نبود، یک نهار خوش مزه درست کردم، چشم بلبلی پلو با مرغ، خودم چشم بلبلی را خیلی دوست دارم، اصلا دوست دارم  دوستی داشته باشم که اسمش چشم بلبلی باشد! بس که چشم بلبلی دوست داشتنی است، چشم بلبلی مرا یاد اصفهان می اندازد،‌ فکر می کنم اصفهانی ها عشق چشم بلبلی هستند! یا نه؛ شاید وقتی ما اصفهان زندگی می کردیم مادرم عشق چشم بلبلی بود!
خلاصه در کابینت ته مانده یک قوطی هزار ساله ی چشم بلبلی داشتم، شستمش ریختمش داخل زود پز و با مرغ پختمشان! هم قوطی چشم بلبلی ها خالی شد و آماده برای شستن، هم چشم بلبلی ها از حسرت خورده شدن درآمدند.
باز هم چیزهای دیگری هست، نهار کم خوردم چند قاشق پلو، کمتر از هفت قاشق، با این که عشق نمک هستم و غذای چرب و چیل مرا مست می کند، امروز در پلو نمک نریختم و چشم بلبلی ها را هم فقط کمی نمک زدم، میزان روغن غذا خیلی کمتر از روزهای پیش بود.
بعد از غذا کمی خوابیدم و با این که دلم می خواست خیلی خیلی بیشتر از چیزی که خوابیده بودم بخوابم، اما نیم ساعتی کفایت می کرد، بیدار شدم، با این که خسته بودم و حوصله اش را نداشتم اما ملافه ام را پهن کردم و چند حرکت یوگا انجام دادم( بیست دقیقه تا نیم ساعت)،
نهم گفت: می خواهم بروم خانه ی مامان برنامه چهلم را بچینم.
گفتم: من هم با تو می آیم برای کاری و بعد  پیاده به خانه برمی گردم باید  امروز کمی پیاده روی کنم.
به خانه که برمی گشتم یادم آمد بیزبیز چقدر دلش نان سنگک می خواست، یادم به این آمد که یک ماه پیش نهم قول داده بود نان سنگک بخرد اما همیشه از صف شلوغ گلایه می کرد و نان سنگک خریدن را هم مثل خیلی چیزهای دیگر به بعد از چهلم پدرش موکول کرده بود.
خلاصه نان سنگکی خلوت بود، دو تا نان سنگک خریدم.
در خیابان فلان بودم که یادم افتاد دیروز بیزقولک پیراشکی می خواست، وسط خیابان بودم ولی دوباره برگشتم سر خیابان پیراشکی فروشی دستگاه کارت خوان نداشت، از رو نرفتم؛ دوباره برگشتم به خیابان مجاور از دستگاه خودپرداز بانک صادرات پول گرفتم برگشتم به آن یکی خیابان، پیراشکی خریدم و پیاده به خانه رفتم،‌
به خانه که رسیدم بیزقولک با نگرانی گفت: مساله های نسبت و تناسب را نمی فهمد، با حوصله نشستم با شکل و تفصیلات یادش دادم، در فاصله ی حل کردن مساله ها ظرف ها را شستم، چای دم کردم، پیراشکی ها را توی پیش دستی گذاشتم برای بیزبیز و بیزقولک بردم. چای ریختم با تکه ی کوچکی از پیراشکی خوردم
فقط تکه ی کوچکی خوردم،‌ نباید زیاده روی کنم، نباید چربی خونم را نادیده بگیرم.
امروز راضی ام از خودم کارهای ساده و کوچک و شادی آوری انجام دادم.

۱۹ مهر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نانجیب ها

مادرم همیشه برای ازدواج و دوستی با آدم ها تاکید ویژه ای روی تایید اصالتشان دارد.
می گوید: وای به حالتان اگر راضی به دوستی یا ازدواج با آدم غیر اصیل و نانجیب شوید.
و هیچ وقت هم برای  اصالت یا نجابت تعریف دقیق و مشخصی نداشته است.  ما همین قدر فهمیده بودیم  اصیل الزاماً پول دار نیست،‌ الزاماً تحصیل کرده نیست،‌ لزومی ندارد لفظ قلم حرف بزند یا روشنفکر به نظر بیاید. اصیل زاده الزاما‍ً تهرانی، اصفهانی، تبریزی یا زاده ی یکی از شهرهای بزرگ نیست. اصیل زاده می تواند در شهری کوچک از دیاری پرت افتاده باشد. می تواند روستایی باشد، عشایر باشد،‌ غار نشین باشد حتی.
یک عمر به مادرم خندیدیم، گفتیم: مگر آدم ها اسب هستند که اصل و نسبشان مهم باشد.
گفتیم: تو خون شاهزاده ی قجری در رگهایت جریان دارد متوهم شده ای.
گفتیم: مامان جان ول کن دیگر دوران اصیل زاده بودن و این حرف ها گذشته است. پول و پله را بچسب و تحصیلات را بقیه چیزها مفت گران است.
و باز مادرم تاکید می کرد: داشتن تحصیلات خوب و ثروت زیاد بدون داشتن اصالت مفت نمی ارزد. همان بهتر که آدم نانجیب و غیر اصیل این ها را که گفتید نداشته باشد.
اما دیشب اتفاقی افتاد که تازه خیلی خوب، خیلی تمیز، لمس کنم منظور مادرم از اصیل بودن آدم ها چه می تواند باشد.
دیشب وقتی خبر می دهند. حال پدر نهم بدتر شده است، از آن جا که  دکترها پنج شنبه ها و جمعه ها تعطیل هستند اولین فکری که به ذهنشان می رسد کار ساده تر است یعنی تماس گرفتن با یکی از نوه های تازه دکتر شده برای آمدن به بالین پدر بزرگ.
تماس می گیرند، اما خانم دکتر نه می گذارد و نه بر می دارد می گوید: مادرم اگر بفهمد برای مداوای پدر بزرگ بالای سرش آمده ام ناراحت می شود!
( گویا مادرش "  یکی از جاری های احمق و بیشعور که قبلا تعریفشان را کرده بودم" ، به دخترش تاکید کرده است، برای مداوای هر که می روی برو اما اگر برای درمان پدر بزرگ تو را خواستند و رفتی دیگر دختر من نیستی! او هم به همین راحتی قسم پزشکی را می گذارد لب کوزه و بی خیال آمدن به بالین پدر بزرگ می شود.)
این را که می شنوم حیران می شوم! مگر می شود آدم این اندازه کینه ای؟ مگر می شود آدم این طور قصی القلب؟ من قلدری ها و بدجنسی های پدر شوهر را دیده ام،‌ اگر چه هیچ  گاه عروس بی زبان و مظلومی نبوده ام اماهیچ  وقت هم برای دفاع از حق خود از دایره ی ادب و احترام، دوستی و خوش اخلاقی خارج نشده ام.
من خوب می دانم که پیرمرد در طول زندگی چه آتشی سوزانده است اما هر جور که این بدی ها را در کفه ی ترازو می گذارم با این بی اعتنایی و این کینه که اینها نسبت به او دارند برابری نمی کند.
همین شده است که  از صبح تا به حال  با دخترها در مورد نجابت و اصالتشان صحبت می کنم.
می گویم و باز می گویم: فرقی نمی کند که می خواهید  به کجا برسید و چه بشوید، فقط این را یادتان باشد که  نمی توانید و حق ندارید راستی  و درستی را به خاطر دل خواه من یا پدرتان یا هر کس دیگر نادیده بگیرید و از مسیر راست منحرف شوید.

۹ مهر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

شکلات تلخ


آقای نهم! برای خوردن نهار به خانه آمده است.
روبرویش می نشینم و قیمه و پلوخوردنش را با اشتیاق تماشا می کنم.
می گویم: سبزی هم بخور برایت خوب است!
یک مشت سبزی برمی دارد و توی دهانش می تپاند. گاهی همان طور که می خورد نگاهی به من می اندازد، چشمک می زند، ابرو بالا می اندازد،‌ لبخند می زند خیلی دوست دارم این بی کلام ارتباط برقرار کردنش را به نیمه های بشقاب که می رسد می گویم:  یک سوالی داشتم! فکر می کنی چرا یک مرد جوان که اتفاقاً خوش قیافه هم هست از یک زن بزرگتر از خودش که ممکن است متاهل هم باشد خوشش بیاید؟
( هنوز به دنبال جنجال آفرینی و تشویش اذهان عمومی هستم)
 قاشق بزرگ  محتوی پلو و خورشت جلوی دهانش متوقف می ماند وچشم هایش به قاعده ی در قابلمه سایز بزرگمان گرد می شود، بعد از چند ثانیه می گوید:  عجب مادر قحبه هایی پیدا می شوند ها! کسی به تو حرفی زده؟ راستش را بگو باز هم داری زیر زبان مرا می کشی؟
می گویم: وا چه کج خیال! خیالت راحت باشد کسی جراتش را ندارد به من از این پیشنهاد ها بدهد! خدایی  من در جذاب بودن برای تو هم دچار مشکل هستم چه برسد به غریبه ها، نیست که مردها ممکن است بعضی وقت ها شیطنت هایی! بکنند( آقای نهم خیلی سخاوت مندانه به خیانت برادر هشتم نسبت به زنش می گوید "شیطنت کرده" مگر می توانم فراموش کنم این حرفش را) پرسیدم تا بفهمم اگر زمینه اش پیش بیاید، و خدایی نکرده، خدایی نکرده زبانم لال، زنی مورد این طوری پیدا کند، چه می شود اگر زن هم برای تلافی شیطنت بکند؟
نفس عمیق خشمگینی از بینی اش بیرون می دهد و با اخم نگاهم می کند: عجب دوره و زمانه ای شده است، زن و بچه آدم امنیت ندارند، به فلان ننه اش خندیده است هر کس از این پیشنهاد ها بدهد به زن شوهر دار! زن شوهر دار هم غلط می کند برای تلافی همان گهی را بخورد که شوهرش خورده است. برای ضعیفه! ( نام همسر برادر هشتم)‌ موردی پیش آمده؟
 لب زیرینم را گاز می گیرم و می گویم: احتیاط کن عزیزم، مودب  باش، ممکن است بخواهم چیزهایی که می گویی در وبلاگم بنویسم. آخر می دانی تازگی ها فهمیده ام مردها چقدر تنوع طلب هستند، زن ها را در تمام مراحل زندگی شان عین شکلات می بینند( هفته ی پیش وقتی از آقای نهم احوال یکی از همکاران زنش را که بینی عمل کرده بود پرسیدم گفت: عین شکلات شده . آن وقت هیچ به او نگفتم، اما خدا شاهد است یک هفته ی تمام یاد شکلات می افتادم حالم بد می شد، اصلا من که عاشق شکلات هستم از فکر این که می رفتم شکلات را با چه اشتیاقی می خریدم و می گذاشتم توی دهنم تا آب بشود، دل آشوب می گرفتم)
ادامه می دهم: می دانییییی! لابد زن های شوهر دار که مورد علاقه ی مردهای مجرد کم سن و سال هستند مثل شکلات تلخ می مانند، نه می شود خیلی زیاد خوردشان و نه آن قدر شیرین هستند که دل را بزنند. یک چیز موقتی و خاطره انگیز می توانند باشند.
چپ چپ نگاهم می کند و قاشق و چنگالش را توی بشقاب می اندازد( بشقاب کاملا خالی شده است) می گوید: اه حالم را بهم زدی از غذا خوردن، برش دار دیگر سیر شدم! به جای نوشتن این دری وری ها در وبلاگت که هیچ فایده ای هم تا به حال برایت نداشته برو بچسب به زندگی و تربیت بچه ها که پر منفعت تر است.
می گویم: وا، تو که چیزی نخوردی عزیزم، فقط به خاطر تو قیمه درست کرده بودم.

۱۷ شهریور ۱۳۹۲ ه‍.ش.

فردا را دیگر تکرار نمی کنم

نوشتن رمان را تمام کردم.
حالا باید ببینم اصلا چنین رمانی مجوز چاپ می گیرد؟
برای منتشر کردنش به شیوه الکترونیکی هم مشکلی ندارم.
یعنی اگر نشود بدون سانسور و ممیزی منتشرش کرد،‌ شیوه ی الکترونیکی شاید بهترین گزینه باشد.
در هر صورت لازم بود در سال روز وبلاگ نویسی فارسی بنویسم که فعال نبودنم در وبلاگ به چه بهانه ای بوده است.
اگر بخواهم قسمتی از رمان را برای معرفی در پشت جلد بیاورم شاید این قسمت باشد:

"چند لحظه ای مات و مبهوت نگاهش می کنم،‌ بعد نفس راحتی می کشم و راه می افتم، برو بخواب ‍! ببخشید.
غرغر می زند: خواب و خوراک نداره این دختر،‌ باز معلوم نیست می خواهد چه شری به پا کند! برو بنشین زندگی ساده خودت را بکن!
همان طور که به سمت خانه ی خودمان می روم  بلند می گویم: از امروز یاد می گیرم فردا را دیگر تکرار نکنم! قسم می خورم فردا باید یک روز متفاوت باشد.
در را می بندد، در را می بندم و به سراغ آشپزخانه می روم، بابا سری جدید کتلت ها را داخل ماهیتابه چیده و خودش رفته است. گاز را خاموش می کنم، مایه کتلت ها را در یخچال می گذارم،‌ به اطاقم می روم."