۹ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

لوطی و انترش

بعد از آن همه زیر و رو کردن عکسهای قدیمی خانوادگی در این روزها ، معلوم بود که  طلسم می شکند ، هوایی می شوم ، و دلم پر می زند برای زیارت اهل قبور در مقبره قدیمی خانوادگی .
و چه حس جدیدی داشت  دیدن نام پدر بزرگ میان آن همه مرحوم و خواندن سنگ قبر ساده ی رنگ و رو رفته اش " به یاد مبارز ملی ، مذهبی ایران که در سن 52 سالگی و در شهریور 1342 از دنیا رفت"
و چه سخت بود این احساس که او ،  و چه بسیار مثل او رفته اند اما، ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم .
ظالم همیشه قدرتمند است و مظلوم می میرد . ظالم همیشه پیروز است و مظلوم جان می دهد . ظالم همیشه می ماند و مظلوم می رود .ظالم را همیشه ظالم سرنگون میکند اما بارش را مظلوم بر دوش میکشد . قربانی اش را مظلوم می شود . جانش را مظلوم میکند.
....
خوشبینانه اش این است که مظلوم در یادها به نیکی یاد می شود .اما  آیا این کافی است .
چه خراب شده سر زمینی داریم ما که هر از چند گاهی یک عده لوطی با انترهایشان در آن به حکومت می رسند.

۲ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

روزی نو

 در حال بستن بار و بنه سفر هستم که راهی شویم . امسال فکر میکنم تاسوعا و عاشورای دیگری را تجربه کنیم .
وقتی فکر میکنم چه چیزهایی ببرم تا در مواقع لزوم از خودمان دفاع کنیم یعنی این تاسوعا و عاشورا چیز دیگری خواهد بود .

۱ دی ۱۳۸۸ ه‍.ش.

کسی که مثل هیچ کس نیست

احساسم این است که امام زمان ظهور کرده است ! شاید همین مصلح زمانی بود که کشتندش ، یا منتظری که حرفش را زد و رفت یا حتی ممکن است ندا آقا سلطان بوده باشد یا حتی پسر روح الامینی ، و یا سهراب یا کاوه یا کیانوش آسا یا ، یا ، یا
من یک ارتش می بینم ، که رهبری ندارند اما هدایت می شوند ، یک ارتش می بینم که مدام در حال جوش و خروشند. یک ارتش تاکتیکی می بینم که قرار است سلاح هایشان را زمین بگذارند و به طبیعت وابسته باشند .
من یک ارتش می بینم که فرماندهانشان از ناکجا آباد دستور حمله را برایشان صادر می کنند . ارتشی می بینم که خسته نمی شود تنفرش زیاد می شود  اما  تنفرش او را به خشونت نمی کشاند ، دل رحم ترش می کند . من ارتشی می بینم که بدون زحمت خودش را تکثیر می کنند . مردانش  چادر به سر می کند ، بی دینانش  به قم می روند تا در مراسم تشیع یک فقیه شرکت کنند . لائیک هایش  الله و اکبر میگویند ، و زنانش  شعار می سازند ، و کودکانش در انتخابات مدرسه درس می دهند .
 و خلاصه پرچمش از این سوی عالم از پیشانی سهراب تا آن سوی عالم و به دست مانکن های ایتا لیایی بسته می شود. 
من یک ارتش عجیب می بینم که با نیرویی مافوق طبیعی هدایت می شود . فکر می کنم نمی شود .فکر می کنم اینها همه اش تصادف است . فکر می کنم من تحصیل کرده ام این حرفهای غیر علمی به من نیامده است .
اما باز  وقتی می بینم که روزها و مناسبتها کنار هم چیده می شوند تا بر گستردگی و پیچیدگی این ارتش بیفزاید . وقتی می بینم در یک شهر کوچک بلند گوی مسجد مرگ بر دیکتاتور می گوید و مردم همراهیش می کنند . وقتی می بینم که در شهری مذهبی تابو ها یکی یکی فرو می ریزد و هر شعاری که برزبان آوردنش از گناهان کبیره اشان محسوب می شود  با صدای بلند  فریاد زده می شود .
شک می کنم و باز با خود می گویم نه ، این حساب و کتابها که کی ؟ و کجا چه باید بشود از عهده ی من ِ  دو پا خارج است .
از عهده ی شمای دو پا هم خارج است . من فکر می کنم کسی ما را هدایت می کند که دست هیچ کس به او نمی رسد . کسی که مثل هیچ کس نیست و به همه ما  شباهت دارد.

۳۰ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

حسینعلی منتظری

دارم فکر میکنم خدا چطور میتواند به  کسی که دوستش دارد بفهماند که دوستش دارد!
خدا چطور می تواند به ما بفهماند که چه کسی را دوست دارد و برای دوست داشتن او چه بهایی پرداخت میکند ؟
شش ماه پیش اگر این مرد بزرگ را پیش خودت می بردی چند درصد مردم میدانستند که او کیست ؟
و برای انسان بودن و برای انسان ماندن چه بهایی پرداخته است ؟

سناریو همچنان به کارگردانی خودت پیش می رود و دست غیبت همه چیز را همان جا که باید باشد میچیند.
دارم فکر میکنم  بعد از این آنهایی که می بری و دوستشان نداری را چطور به بدترین رسوایی ها محکوم میکنی؟
قبل از بردنشان چه چیزهایی را به ایشان نشان خواهی داد ؟
وچطور به فاصله ی فقط شش ماه پرده از چهره دوستان و دشمنانت بالا می بری و مردمانت را مبهوت میکنی ؟
آقای حسینعلی منتظری ، آیت الله ، آیت الله العظمی، شما هر که میخواهی باش و هر لقب بشری که می خواهی داشته باش . از این پس شما را مسلمان و غیر مسلمان محترم می شمارند مگر آنکه منافق باشند .
تاریخ ایران نام شما را در یاد خواهد داشت .
و به نیکی از شما یاد خواهد کرد .

۲۹ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

انالله ....

این هم یکی از بازی های عجیب دوران ماست . دو سه روز بعد از آنکه برآورد شد چه جمعیتی برای پاره کردن عکس امام عزای عمومی میگیرند و برسر و سینه زنان خودشان را به راهپیمایی دولتی می رسانند باید آیت الله منتظری مرحوم شوند تا مقایسه تکمیل شود .
حالا دیگر دارد باورم میشود که خدا در خیلی از وقایع اتفاق افتاده این چند ماه دخالت مستقیم داشته است .

۲۷ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

کوه در مه

از راه رسیده ام ، خسته ، درب و داغان ، با فشار مضاعفی که به باسن مبارکم آمده است ( هنگام افتادن روی استلاکمیت های توی غار ) .
خانم خانمها ( دختر بزرگم )  با من قهر کرده ، تقریبا یک گونی پر برایش سنگ آورده ام اما نتوانستم رضایتش را جلب کنم .
میگوید مامان بقیه دوستهایم روز جمعه توی خانه پیش بچه هایشان می مانند و برایشان غذا درست می کنند . اما تو روز جمعه می روی   دَ دَ ر  و به جای هر چیز برای من گونی گونی سنگ می آوری ؟
بیزقولک با من قهر کرده و میگوید : فردا به خانم معلمم میگویم که تو سوره ولعصر را یادم ندادی.
نمیتوانستیم بچه ها را ببریم راه خطرناک بود و شناختی از آنچه که پیش رویمان بود نداشتیم .
در یک روز مه گرفته ی کامل دیدن لایه های اعجاب بر انگیز سنگها و کانی ها روی هم و پیچش و خمش و چین خوردگی های کوه و تپه اگرچه به خوبی دیده نمی شود اما به زحمتش می ارزد که آنقدر نزدیکشان شوی که بشود لمسشان کرد.
همه چیز همانقدر جالب بود که در روز آفتابی میتوانستی از کوه و سنگ و حتی بستر رودخانه ببینی . بالا رفتن از کوه با شیب تند یک طرف. رسیدن به دهانه ی غار یک طرف. وحشت از پایین آمدن از کوه یک طرف . شگفتی داخل غار یک طرف و بعد فکرش را بکن وقتی پایت را از غار بیرون می گذاری ببینی مه آنقدر بالا آمده است که نمیتوانی دو قدم آن سو تر از خودت را ببینی و ساعت آنقدر گذشته است که اگر نیم ساعت دیگر آن بالا بمانی شب می شود و دیگر پایین آمدنت میسر نیست .
و تو رفتن را بر میگزنی و می بینی  همان بهتر که دره وحشتناک پیش رویت را نمی بینی .
همیشه بالا رفتن از کوه برایم مثل این است که خودکوه را بر دوشم سوار کرده ام و بالا می برم . اما پایین رفتن چیز دیگر است سرخوش می شوی ، انگار شراب کهنه نوشیده باشی تلو تلو می خوری و روحت دیگر در اندازه تنت نیست .

۲۶ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ته بندی

 خسته و خواب آلوده ام از کلاس آمده ام
 فردا به کویر می رویم  رمل ببینیم
 دخترک مشقهایش را ننوشته
 لباسهای بچه ها را توی ماشین نینداخته ام
آقای خانه گرسنه است
دوش نگرفته ام .
خدایا چرا من اینجا نشسته ام اراجیف به هم می بافم
بروم به کارهایم برسم
فردا شاید بشود ازکویر چیزهای بیشتری گفت

۲۴ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

من دچار خود س......انسوری شده ام . به قول دوستی به زور خود سان....سوریمان کرده اند . نه می توانیم ببینیم ، نه می توانیم بشنویم و نه می توانیم آنچه دیده ایم تعریف کنیم . چرا که همه اینها  جیز است و جیز می شویم .
یک تکه بیسکویت ساقه طلایی افتاده بود بین حروف ظ و ط کیبوردم و آن تو ؛  موها گیر کرده بود خواستم با دو انگشت سبابه و شست بیاورمش  بیرون نتیجه این شد که انگشتم روی حرف ظ آنقدر فشار آورد که نصف صفحه شد ظظظظظظظظظظظظظظ بیسکویت هم خرد و خاک شیر شد و آخرش هم بیرون نیامد .
یک سوزن پیدا کردم و ذره ذره و با دقت بیسکویت ها را درآوردم . هر چند باز هم تمیز تمیز نشد اما از خراب کاری  اولم بهتر بود.
حکومت یعنی همین ،  اگر  فشارت بر اجتماع نامعقول باشد  و کارگزارانت  بی کفایت ( یعنی هم شیوه ات بد باشد و هم ابزارت ناجور)  آخرش چیزی را تکثیر میکنی که تلاش میکردی از شرش خلاص شوی !
 به فرض غلبه بر اوضاع هم دیگر شرایط  همانطور که دوست داشتی باشد   ،  نخواهد بود.
من از این آقایانی که برای حمایت از مجید توکلی چادر روسری سرشان کردند خیلی خوشم آمد  اشکم را درآوردند .در این ماجرا  نه از تحقیر مجید چیزی به چشمم آمد و نه از تحقیر زنها من تنها چیزی که دیدم یک جماعت سر بدار  بود که می گفتند ما همه حسن جوری هستیم سر به دار می دهیم اما سرمان را در مقابل ظلم   فرو نمی آوریم .......................................................
 و با دست خالی در مقابل مغولان قد علم کردند.

۲۲ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

اگر آقایان در این روزهای نزدیک به محرم که مردم نخورده مست هستند بخواهند بیگداربه آب  بزنند،  شک ندارم که تمام این وقایع سناریو بوده است .
بگیر و ببند در این روزها آن هم اگر وزنه ها باشند . نه تنها نشان می دهد که این برادران از مونگولیسمی چیزی رنج می برند بلکه نشان می دهد که اصلا قصدشان کشاندن مملکت به جنگ داخلی بوده است و هیچ هم مونگول نبوده اند بلکه دارند ماموریتشان را به طور اکمل انجام می دهند .
یک چیز دیگر هم هست ممکن است طرف به اصطلاح مظلوم با گرفتن نقطه ضعف  برشدت مظلوم نمایی خود افزوده باشد . که اگر این باشد هم نشان میدهد این طرفی ها هم کم بلد نیستند با گردو خاک و ایجاد جنگ زر گری در روزهایی که می شود تاثیر گذار بود ، حدا کثر استفاده از زمان و مکان را بدون اینکه مستقیم وارد عمل شد ببرند.

۲۱ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

بابک و مجید

اگر هم نمیدانستم که مجید توکلی کیست و چه کرده با این عکسهایی که فالس نیوز از این پسر روی سایتش انداخته فهمیدم .
روشن بود  این عکسها را برای تحقیر کردن این جوان انداخته بودند . اما نتیجه اش عکس شد . دوستی که در یک مکان دولتی و اداری این عکسها را در سایت فالس دیده بود میگفت زن و مرد متاثر شده بودند برخی از زنها گریه کردند . و آنقدر نفرت در  نگاه آقایان بود که نمیشد به چشمهایشان نگاه کرد . برخی هم حیران بودند . نه بخاطر این که پسرک لباس زنانه پوشیده بود چون کاملا مشخص بود تصویرها فتوشاپی هستند از این حیرت کرده بودند که اینها چطور برای رسیدن به اهدافشان حتی حاضر به قربانی کردن مقدسات  هستند. ( آخر حجاب را آنقدر مقدس کرده بودند وزنها را به داشتنش مجبورکه همگی فکر میکردیم اگر نداشته باشیمش در جهنم جیز جیزی می سوزاننمان)
روسری زنانه ای که به سر این جوان کرده بودند به نظر من سمبل مردانگی و عزت او می شود. همانطور که بابک خرم دین سمبل شجاعت و مردانگی این ملت است .( با ان لباس زنانه اجباری که خلیفه به تنش کردو پس از آن به شهادتش رساند)
هر لحظه که میگذرد بیشتر به این فکر میکنم که اینها با دستی نامرئی  به سمت پرتگاه هد ایت می شوند .
( نکند جدی جدی امام زمان دارد می آید و اینها همان قوم یاجوج و ماجوج و درو دنباله های دجال هستند؟ )
 این ترفندها ی عجیب ، روسری سر کردن به سر این جوان ، پاره کردن عکس خمینی و نمایشش در تلویزیون ، نمایش خانواده ترانه موسوی و خیلی های دیگر از کجای اینها در می آید که اینقدر مبتذل و خام است .
تئوریسین اینها کیست ؟ چند کلاس سواد دارد؟ کجا بزرگ شده است ؟
آخر مگر میشود در کشور داری تا این اندازه خام دست بود؟
پیش بینی ام  در مورد تصویر پاره شده این است که شرایط دقیقا به عکس می شود و باز هم باعث یک رشته درگیری ها و خارج شدن بیشتر اوضاع از کنترل است . به گمان من این اتفاق باعث هیجان آلود شدن حوزه ها میشود .درگیری هایی داخل حوزه میان یک دسته اقلیت و اکثریت رخ میدهد  و طلبه ها هم به عیان کردن اعتراضشان می پردازند.

۱۸ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

اون تور نت

از صدقه سر آقایان خدمتگزار جدیدا هم میتوانم اینترنت بازی کنم هم به همه کارهایم برسم ، از ریز و درشتش .
آنقدر سرعت اینترنت پایین است آنقدر سرعت اینترنت خاک تو سری است ! که در فاصله باز شدن یک پنجره میتوانم بروم،  ظرفهایم را بشویم .
 چهل پنجاه  صفحه  از  کتاب "دکتر خفقان " را بخوانم و در حاشیه ده پانزده صفحه اش ریز ریز نقد بنویسم .
 دستشویی توالت را بشویم.
 دوش بگیرم.
 یک ه...م خواب گی پر ملاط داشته باشم .
 سیگاری بکشم ( سیگاری نیستم به خاطر ادای دین به فروغ که در فاصله میان دوهم ...اغوشی سیگار کشیدن بهش می چسبید گفتم )
باالطبع یک هم ....آغو....شی دیگر داشته باشم و پدر صاب بچه را در بیاورم .
دوباره بروم دوش بگیرم .
سرم را سشوار کنم . 
غذای فردا ظهر  را بار بگذارم .
نرم نرمک و خرامان خرامان  بیایم سراغ  کامپیوتر
و ببینم که بله یک سوم  صفحه به میمنت و خوشی باز است .
که تازه  در آن یک سوم صفحه هم عبارت مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد قابل رویت می باشد .

۱۷ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

میخ طویله

یک جایی و پیش عمر خیامهایی   دو دو تا چهار تاها با هم نمی خوانند که آدم به شک و شبه می افتد که انگار این جا و این آدمها تعمدا قصد کرده اند این دو دو تا چهار تا ها را  نخوانند و نفهمند .
و یا این که ممکن است همانطور که  گفته اند و می گویند خدا وعده  داده است ، پرده ای از غفلت جلوی چشمشان انداخته باشد که نبینند و نشنوند.  چون خدا مکار است و می خواهد به مکر خود کاری کند که سرنگونی آنها از حماقت خودشان باشد و نه چیز دیگری .
من در جایی کار می کنم .  و می دانم  اگر زیر دستم در آسایش و آرامش نباشد خیلی زود صدایش در می آید و اگر زورش به من نرسد به چیزی آسیب می زند یا کم کاری میکند و همه چیز مختل می شود.
و در جایی کار می کنم که می دانم اگر بخواهم چیزی را به زور به زیر دست خود تحمیل کنم یا حقش را ضایع کنم . اولین کسی که از این موضوع ضربه می خورد من هستم .او می تواند در چای من تف بیاندازد و برای من یک چای تف آلود بیاورد. می تواند روی زمین پوست موز بیاندازد و مراسرنگون کند. می تواند ماشین مرا با میخ طویله خط خطی کند . و در متمدنانه ترین حالت می تواند مدام به این دایره و آن دایره این سازمان و آن سازمان این اداره و آن اداره تلفن بزند ، نامه بنویسد یا برود بست بنشیند و آنقدر از ظلم و خودخواهی و نقاط ضعف من بگوید و بگوید که من بل کل اعتبار خودم را از دست بدهم .
این چیزها  ابتدایی ترین چیزیهایی است که من می دانم .
حتی سبزی فروش سر کوچه امان هم شاگردهایش را بر اساس همین دو دو تا چهار تا کردنها  سر به راه و کار آمد می کند .
حالا وقتی می روی در توالت پارک یک شهر با جمعیت ده هزار نفر و می بینی که روی دیوارها به جای کشیدن نقاشی کج و معوج معمول از  آن جای !  آدمها و دادن شماره تلفن . شعارهای تند و  رادیکال نوشته اند می فهمی که این موج که چهار، پنج  ماه پیش در مرکز بوجود آمده است ، حالا دارد به اطراف پخش می شود و این پخش شدن یعنی باید شمارش معکوس را آغاز کنی .

۱۴ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ادای دین به خیام

تمام دیروز بعلاوه امروز را به بطالت گذراندم ، خوابیدم ، نشستم ، فیلم دیدم ، شو دیدم و دخترها هم دور و برم گشتند و بازی کردند و جیغ و داد راه انداختند .


تمام دیروز بعلاوه امروز روی تمام مبلهای خانه برای لم دادن و چرت زدن وقت گذرانی کردم .

دانشگاه نرفتم ، نمایشگاه نرفتم ( انگار کن من در یک نمایشگاه کار می کنم) ، غذا ی درست و حسابی نپختم ، کتاب نخواندم .

بچه ها را برای شام بردم رستوران ، امروز و امشب هم بهشان قول داده ام یکی دو فست فوت جدید را امتحان کنیم . ذرت مکزیکی بخوریم ، آیس پک بزنیم ، چیپس و ماست موسیر بلمبانیم و دیگر و دیگر و دیگر ...

خیام اگر زباده مستی خوش باش ..............با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

عاقبت کار جهان نیستی است ..................انگار که نیستی چو هستی خوش باش




۱۲ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

روزهایی که می آیند

تند می روم ، تند می آیم ، تند حرف می زنم ، تند تند کارهایم را می کنم انگار باور کرده ام که زمان مثل برق و باد می گذرد وفرصت این لحظه ها از دست می روند .
مرد خانه به یک مامورت طولانی مدت رفته است و من هستم و بچه ها که همیشه برای برقراری ارتباط با آنها دچار مشکل میشوم . دخترها خودشان هستند و من خودم .
یادم رفته است وقتی ده ساله بودم یا هفت ساله بودم زندگی چطور میگذشت . همیشه چیزی وجود داشت که خانواده به آن سرگرم  باشند و من را که تا آن زمان کوچکترین عضو خانواده بودم به حاشیه می برد .
نقل مکان از شهری به شهر دیگر ، خیانت دوستان پدرم به او و ورشکسته شدنش ، وقوع انقلاب ، جنگ ، خواهرها و برادرهای بزرگتری که باید ازدواج می کردند ، سربازی می رفتند ، زن می گرفتند . و پدری که باید خودش را جمع و جور میکرد و راه دیگری در زندگی پیش می گرفت و باز کوچ کردن از شهری به شهر دیگر.
 یادم رفته است که چطور کودکی کرده ام و دختر بوده ام  ولی باید با دخترهای عجیبی  سرو کله بزنم که اعتقاد دارند من عجیب ترین مادر دنیا هستم .
 روزها دارند می آیند و می روند . اوضاع سیاست بر وفق مراد نیست شواهد نشان می دهد چیزی در درون ِ  قدرت اتفاق افتاده است . چیزی که مردم نمی دانند . و کسی هم دوست ندارد که ایشان خبر دار شوند . شواهد می گوید اوضاع آنقدر شکننده شده که حتی به زور سر نیزه هم نمی توانند چیزها را به حال اول برگردانند .و مردم کوچه و بازار روز به روز بیشتر در خودشان فرو می روند و شک کردن به همه چیز در همه ارکان در میان همگان رواج پیدا کرده !

۹ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

باد غرور

این روزها فهمیده ام که یاد گرفتن الفبا و بابا آب داد . همانقدر مهم هستند که ژئوپولتیک مهم است . تلاش برای درس خواندن بیزقولک توی خانه و وادارش کردن به نوشتن مشقهایش و مدام بخش کردن کلمات و صداکشی حروف برایش ،خودم را هم تحت تاثیر قرار داده  طوری که راه می روم و هر چه به گوشم می رسد یا هر چه را می خوانم بخش می کنم و صداکشی می کنم .نتیجه این که  امروز دو تا پسر بچه ی ده چهارده ساله توی خیابان دعوا می کردند یکی با صدای بلند آنطور که پدر جد طرف مقابل هم بتواند در گور صدایش را بشنود به دیگر گفت :ک....وس  ک....ش . و من وقتی به خودم آمدم که دوازده دقیقه از محل کار تا ساختمان اصلی اداره را در ذهن به ک. او. س. ----- ک . ِ . ش خواندن  گذرانده بودم .

ظاهرا توی فروشگاه هم همه ی خانمهای همکار  تحت تاثیر باد در کردن آقای رئیس  وقتشان را به  پشت سرهم چای خوردن و غیبت کردن گذرانده بودند و به این ترتیب تفنن روزانه حاصل شد . گویا ریاست محترم وقتی به ضرورت مجبور شده بود در  توالت عمومی اجابت مزاج کند ناگهان  تلنگش درمی رود و   یکی دو تا از خانمها هم در جریان امر قرار می گیرند. و این می شود منشاء سه چهار ساعت بحث و گفتگو و بگو بخند .
 یکی می گفت : من در عجبم که این هیکل به این بزرگی خجالت نمی کشد چنین صدای ظریفی را از خودش در می کند .
دیگری می گفت : آه کشیدن بعدش مرا کشته است
و آن یکی می گفت : این مردک بالاخره باد غرور و نخوتش را ول کرد
معلوم است روزی که با این صداکشی آغاز شود به این صدا در کردنها هم ختم می شود دیگر

باید نظم و ترتیبی به کارهای تحقیقی ام بدهم تا اینجایش که همه ی زندگی را ول کرده ام چسبیده ام به املا گفتم و دو را با دو جمع زدن  و نقاشی کشیدن برای بیزقولک . از طرفی دکتر برای کمیته اشان می خواهد سایتی بزند به من پیشنهاد داده که مدیریت ادبی سایتش را به عهده بگیرم . موضوع ژئو پولتیک است و سیاست و این مزخرفات . اگرچه  از گرایشات سیاسی اش خوشم نمی اید اما از اینکه مثل لاک پشت آرام است و در عین حال لجبازی می کند و هم از اینکه ممکن است آخر ترم  برایم مشکل ساز شود دچار تردید هستم . به قول دوستی بکنم یا نکنم !در ضمن  طرف یزدی است و من آن ته مه های دلم یک جور دلبستگی هایی به یزدی ها دارم .چه کنم عاقبت ، بکنم یا نکنم ........

۸ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

رو به سرد شدن

یهو امروز وقتی صدای اذان ظهر را شنیدم یاد روزهای  مدرسه و برگشتنهایم از مدرسه و بوی خوب غذای دست پخت مامان  افتادم . به چه بوهایی بودند.
ما امروز نهار لوبیا پلو ی دست پخت خودم را می خوریم . بچه ها دوستش دارند .
گردنم کج شد بس که به جای آنکه مستقیم بنشینم جلوی کامپیوتر کجکی نشستم تا پایم را بگذارم زیر شوفاژ .
 هوا رو به  سرد شدن دوباره  را تجربه میکند.

۲ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

جاروهایی که معجزه می کنند

یک چیزی را خیلی دلم می خواست به روزش بنویسم نشد . حالا روزش گذشته است اما می نویسمش تا  ثبت شود و در تاریخ باقی بماند .
من کلا خوشم می آید  چیزها را خیلی زود باور نکنم  .مثلا اگر به من بگویند فلانی مرده است . معلوم است که ابتدا به ساکن فکر می کنم مرا گذاشته اند سر کار و این است که  تا نروم خانه اش و  نبینم که زن و بچه اش دارند به پهنای صورت اشک می ریزند و مشت مشت گیس خودشان را می کنند  و صورتشان را ناخن می کشند باور نمیکنم که طرف مرده است . تازه بعد از این ها هم سر خاک خوب نگاه می کنم ببینم خودش را می گذارند توی  گور یا  اشتباهی شده و همه چون گیج بوده اند متوجه نشده اند. خلاصه من این جور هستم . در قضایای اخیر هم خوب معلوم است که زیاد باورم نبود  که این اعتراضات یک تکانهایی دارد به یک جاهایی میدهد. فکر میکردم همین است دیگر تمام  می شود یک موجی است که پایتخت را درگیر کرده است و هیچ تاثیری لا اقل بر روی کسانی که در شهرهای کوچک هستند و خارج از مرکز زندگی می کنند نمی گذارد . تا اینکه روز سیزده  آبان در این شهر کوچک اتفاقی افتاد که خبرش در هیچ کجای دنیا درج نشد و هیچ کس چندان جدی اش نگرفت جز خود من که باورش کردم و فهمیدم خیلی چیزها عوض شده است طوری که دیگر نمی شود اوضاع را به حال اول برگرداند و دیر یا زود اتفاقی خواهد افتاد. هر چند این اتفاق ممکن است الزاما آن طور که ما انتظارش را داریم نباشد .
ماجرا این است که  در نزدیکی محل کار من پیرمردی است که همیشه صبح ها بیست سی تایی جارو می آورد کنار خیابان و توی پیاده رو و تا عصر چند تایی را می فروشد ، این چند سال که این جا کار کرد ه ام این کار تقریبا هر روز تکرار می شد . پیرمرد می آمد و جاروهایش را می فروخت .گاهی هم پسرش به جای او می آمد البته خیلی کم و به ندرت .اما در روز موعود یعنی همین سیزده آبان  سه پسرِ  کاملا شهرستانی که بیشتر روستایی به نظر می آمدند تا حتی شهرستانی به جای پیرمرد نشسته بودند و جارو ها را مقابلشان گذاشته بودند و می فروختند . تا اینجایش البته اتفاق مهمی نبود اتفاق مهم این بود که پسرها دسته ی همه ی جاروها را با لنت سبز رنگ از پایین تا بالا پوشانده بودند و جاروهای دسته سبز می فروختند و نیش همه اشان هم باز بود و جاروهایشان به سه سوت فروش رفت ! (حالا بماند که در راهپیمایی به این کوچکی اعلامیه هم پخش شد و یکی دو بادکنک سبز هم توزیع گردید که گویا  با متخلفان برخورد هم شده است .)

۱ آذر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

این روزها


کلا " در یک برزخ حسابی گرفتارم .
اوضاع و احوال کائنات ، بگیر و ببندها ، رکود اقتصادی،  سردی هوا ، بالارفتن سن ، مسئولیت بچه ها .
بدجوری احساس شلغم بودن میکنم . و بعد میبینم که لا اقل زنهای دور و بر من همه همینطورند حالا بماند که زنهای دور و برمن همه یک جورهایی عجیب و غریب هستند و به قول آن خانومی  یک جورهایی مرد به نظر می آیند . 
یعنی شاید ناز و تیتیش و ملوس حرف نمی زنند و نمی نویسند همینطور است دیگر؟ . 
کلا در یک برزخ عجیب هستم .
دلم میخواهد شعر بگویم ، نمیتوانم ، از بچه گی روی شاعر بودن خودم کار کردم ، نشد  ! چیزهایم با هم چفت و جور نمیشد ردیف و قافیه ام کشکی بود . حتی  شعر نوهایم تکراری و خنزر پنزری از آب در می آمد  .
دلم میخواهد چیز بنویسم : نمیتوانم ، با خودم میگویم نکند مرا هم بگیرند و ببرند و بچه هایم بی مادر شوند ! وقتی هم که بر این حس ترس از بردن و پدر آدم را در آوردن غلبه میکنم . میبینم اصلا حرفم نمیاید . یک سری کلمات از درزهای  فکرم میریزند بیرون یک چیزی مثل خخخخخخخخسسسسسشششش ممممه تتتتتت پپپپپپپاااااا  و از این جور چیزها .
تنها دلخوشی ام این روزها می تواند طراحی کردن باشد  که  البته آنها هم همگی نامفهوم و گنگ هستند مثل آنکه خطوط درطوفان گرفتار شده باشند پخش و پلاشده اند ، ولند ، بی پدر و مادر هستند . 
نتیجه این شده است که این روزها ازیبوست فکر افتاده ام به پختن انواع و اقسام آش  و سوپ  . کاری که هیچ وقت هنرش نمی دانستم الان شده است تنها دل خوشی ام ، چطور می توان سوپ شیر پخت . مواد لازم برای پختن آش ماش چیست و برای خوش طعم شدن سوپ پیاز چه باید کرد والخ .

۲۸ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

بیزقولک

وضعیت یادگیری "بیزقولک " هر روز بیشتر از روز پیش داره نگرانم میکنه ، نمی دونم باهاش چیکار کنم ؟
تمام درس و دانشگاه و کارهای پژوهشی رو کنار گذاشتیم تا به اتفاق آقای خونه و خواهر بزرگه به این بچه ی کلاس اولی یاد بدیم "با " یی که باهاش بابا مینویسند همون "با" یی هست که باهاش باد رو مینویسند و البته با اون "با" یی که باهاش بادام رو مینویسند هم فرقی نداره . ولی نرود میخ آهنی در سنگ که نرود . یک جا "با " رو "با "مینویسه و یک جا "دا" و یک جا "ما" .
همه ی ما با سرزنش همدیگه که چرا زود عصبانی میشی و نمیشه با داد و بیداد به بچه کلاس اولی چیز یاد داد ، دیگری رو کنار میزنیم و خودمون کار آموزش رو شروع میکنیم و بعد از یکی دو ساعت درست وقتی کار رو تمام شده میدونیم و موقع بهره برداری از دسته گلمون میرسه و فکر میکنیم خیلی کارشناسانه و روانشناسانه با بیزقولک برخورد کردیم ؛ ناگهان با این حقیقت روبرو میشیم که بیزقولک تمام مدت داشته در مورد بچه خونه همسایه بقلی که پریروزها ، داشته تو حیاط لواشک میخورده فکر میکرده و این که اگه یوخده از لواشکش رو به اون هم میداد چی چی ازش کم میشد مثلا .
باید در موقعیت یک مادر اعتراف سختی کنم ؛ واقعا نمیدونم بچه ام یک خنگ بلاگرفته است که به هیچ وجه نمیتونه هر رو از بر تشخیص بده ، یا یه بچه ی تیزهوش که میدونه اگه بگه الف باید تا آخرش رو یاد بگیره !یعنی در واقع واضحه که بیشتر دلم میخواد این دومی باشه تا اولی .
بیزقولک , کوچولو موچولو و ریزه میزه است با چشمای خیلی درشت مثل " ای تی " موهاش نرم و مشکیه با یه جعد کوچولو که نوک موهاش رو؛ رو به بالا تاب داده ، از رنگ صورتی خوشش می آد اما اگه پیش بیاد خودش رو راضی میکنه که : "مشکی رنگ عشقه ". در عین حال به قیمت حبس شدن تو توالت هم حاضر نیست رنگ سرمه ای بپوشه . نقاشیش خیلی خوبه و به طور وضوح داستانهای دنباله دار میکشه ، عاشق فیلمها ی با ژانر بکش بکشه ،شخصیت مورد علاقه اش خون آشام ها ی خوب ! هستند . نمی تونم بگم اصلا آرام و قرار نداره خیلی وقتها هم ساکت میشینه یه گوشه واگرچه بعدا گندش در میآد که چه خرابکاری کرده ولی بالاخره تو اون مدت ساکته ! یک سره حرف میزنه و آسمون و ریسمون رو به هم می بافه ، از قضا در پاره ای مواقع حرفاش خیلی هم فلسفی و دور از جون شما متفکرانه است . مثلا به این جو جو کوچولوهای کنار ساحل که یه هو با یه موج میریزن رو پای آدم و وول وول میخورن میگه "جانور موجود " . یا در مواقعی که من بخاطر شیطنت یا خنگ بازی هاش از دستش عصبانی میشم و از شدت عصبانیت سرخ می شم و آماده ام که عکس العمل های خشن از خودم بروز بدم در عین خونسردی به شکم من میزنه و میگه : مامان خودت رو کنترل کن بیخیال ، یه کاری نکن که بعدا پشیمون بشی ! به "بانگ اکبر" علاقه ی خاصی داره و اینکه بالاخره خدا زنه یا مردِ یا اون اول ِ اولش خود ِ خدا چطوری بوجود اومده یا چرا تصمیم گرفته آدمها رو بوجود بیاره و براش چه فایده ای داشتیم ! و اگه خودش از اول بوده و یه هو بوجود نیومده چرا دیر به فکرش رسیده که آدمها رو بوجود بیاره و و حالا که دیر به وجودشون آورده اون قبلش چیکار میکرده و اگه اون قبلش داشته ستاره ها و سیاره ها و اینها رو می آفریده یعنی اینکه کارش رو از یه جایی شروع کرده و اون جا کجاست و زمانش کی هست و خلاصه یه عالمه از این سوالهای سخت که اگه بهش رو بدم از صبح تا شب باید اون یکسره بپرسه و من هم یکسره دری وری تحویلش بدم و جان کلام این من رو دچار سردرگمی کرده که با لاخره این بچه این ور جوب ِ یا اون ور جوب و چکار باید بکنم تا از کلاس عقب نمونه .

۲۶ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

...

سرعت اینترنت حالم را به هم میزند برای منی که دوست دارم ضرب العجلی چیزکم را بنویسم و بروم این یعنی شوک اندر شوک .
بابت پست قبل باور کنید زیاد ناراحت نبودم اتفاقا خیلی هم در عین سرخوشی بودم. اصولا من اینطوری هستم گاهی که خیلی حالم خوب است چیزهایی میگویم که اشک دیگران را در می آروم . شاید به قول دوستی چیز چیزک م می شود!
امیدوار بودم بعد از سه شب و سه روز آب ریزش از بینی و زدن عطسه های آنچنانی دکتر مرا به دلیل آنفولانزای خوکی به توان دو ، یکی دوهفته استراحت مطلق بدهد.
اما حساب کتابم غلط بود دیروزدکتررفتم و گفت : حالت زیاد بد نیست. فقط یک عفونت ویروسی است که با خوردن دارو خوب میشود . بور شده بودم بابت 900 تومانی که پول داده  و حالا مجبور بودم  رویش دارو هم بخورم بدون مرخصی استعلاجی !
(900 تومان داده بودم چون رفته بودم درمانگاه خیریه ی نزدیک محل کارم .با خیال اینکه دکترهای فقیر فقرا دست و دلباز تر باشند و مرا مدت طولانی تری  بخوابانند. )
امروزصبح  یک درجه به خودم ترفیع دادم و رفتم به درمانگاه غیر خیریه و 2000 تومان پول دادم ،  تازه این درحالی بود که تمام دیشب از شدت گلو درد نتوانسته بودم بخوابم و مدام با خُر خُر گوش خراش آقای خانه را وادار به تکان دادن خودم کرده بودم !
دکتر غیر خیریه یک دختر کوچولوی ناز بود که او هم عفونت ویروسی را تشخیص داد با این تفاوت که وقتی گفتمش : به خدا سرم هم درد میکند گفت :ممکن است سینوسهایت هم چرکی شده باشند . دست آخر آنقدر چُس ناله کردم که  حالم خراب است ،  تا راضی شد امروز و فردا را به من مرخصی بدهد .
شاید اگر گدا بازی را بگذارم کنار و بروم دکتر متخصص بتوانم با تجویز آنفولانزای خوکی  یکی دو هفته مرخصی بگیرم خدا را چه دیدید.
دیفن هیدرامین و آنتی هیستامین و آموکسی سیلین را وله له ! بچسبید به نون بربری که سر صبح آقای خانه توی حلقم چپاند و گفت به زور قورتش بده تا راه گلویت باز شود. و خدا وکیلی لوزهای به هم چسبیده را از هم باز کرد نشان به آن نشانی که هنوز باز هستند . حتی سوزش گلویم هم کمتر شده است .




حاشیه :ضرب العجل -- سوتی های از این دست در نوشته هایم همیشه خودم را هم متعجب میکند که در عین غلط بودنشان انگار از ناخودآگاه مقبولی بیرون افتاده اند .ضرب الاجل درست است که ناخودآگاه و به دلیل عجله ام در نوشتن ضرب العجل نوشته ام .

۲۴ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

ستاره طلایی

دلم از آن پائیزهای بیست و سه چهار سال پیش می خواهد .
از آن پاییزها که فکر میکردی حتما باید در طول و عرضش یک اتفاق احساسی برایت بیفتند ، چون پاییز بهار عاشقان است .
دلم از آن پاییزهای با آواز کلاغ ، سر چنار بلند میخواهد.
از آن باران های یک هویی . از ان عطر خاک توی هوا.
دلم از آن پاییزها میخواهد .
از آن خیابانهای خیس از آن چترهای سیاه بزرگ ، از آن بخار رقصان که از چرخ دستی لبویی و باقالایی بلند میشد.
دلم از آن پاییزهای بیست و سه چهار سال پیش تهران میخواهد.
از آن روزهایی که خیابان ها در ازدحام ماشین و دود در ازدحام چشمهای بی اعتماد به هم در ازدحام خستگی مفرط آدمها گم نشده بود.
دلم بلوار کشاورز میخواهد با آن موشهای گنده و خیس ،با آن موسیقی خش خش برگ های زرد و سرخش زیر پا .
دلم خاکستری آسمان می خواهد و خواندن شعرهای جوانی
" بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم تیره به دنبال توگشتم .
دلم خانه ی پدری را میخواهد با آن همه گلهای نسترن که عاشقانه به دیوار توالت چسبیده بودند! توالت توی حیاط .
دلم مادرم را میخواهد با سینی چای صبح ، پدرم را میخواهد با بربری داغ .
دلم شهریار دوست برادرم را میخواهد .
( این بار اگر ببینمش برای دلبری مثل سرخ پوست ها پر خروس لاری به سرم نمی زنم .رژ میزنم خیلی پر رنگ و شلوارلی تنگ می پوشم .)
دلم خیلی چیزهای جلف ! میخواهد ، جیغ زدن ، نعره کشیدن توی خیابان دویدن ، کفشها را توی چاله های آب کوبیدن ، بارون می آد جَر جَر خواندن .
دلم نون خامه ای میخواهد به چه گندگی - که باران خیسش کرده باشد .
دلم خیلی چیزها میخواهد.
بیدار شو- بیدار شو- بیا - اینجا - حالاست -امروز است.
صبح ها را باید با صدای زنگ سرسام آور ساعت آقای خانه که دوازده سال است هر صبحم را خراب میکند بیدار شوم .( حتی جمعه ها آقای خانه یادش میرود ساعت را خاموش کند .تازه این روزها شکر خدا کلاسهای دانشگاه به جمعه افتاده و زودتر زنگ می زند.)
از نان بربری داغ خبری نیست آقای خانه میگوید : جان مادرت ده دقیقه دیگه من رو بلند کن !
دخترها را باید با التماس بلند کنیم همانطور که چشمانشان بسته است وخودشان را لای پتو پیچیده اند و سر میز صبحانه نشسته اند لقمه لقمه نان و کره و شکلات صبحانه که معتادش شده اند در دهانشان میگذاریم ( بی انصاف ها حتی لیوان شیرشان را هم میگویند : تو دم دهنمون بذار)!
دراطاق را که باز میکنم باغ دل گشا وسط پایتخت را نمی بینم .
صدای کلاغ را نمی شنوم.
پیاده به مدرسه نمی روم .
با التماس پول تو جیبی نمی گیرم .
مامانم مرا نمی بوسد .
بابا نمی گوید مواظب خودت باش . صاف می ری مدرسه صاف هم برمی گردی .
باران نباریده است.
بوی گل خانه را مست نکرده است .
من این سو و آن سو سرک نمی کشم تا پسر همسایه را ببینم .
صاف به مدرسه نمی روم و صاف هم از مدرسه بر نمی گردم .
دلم از آن پاییزها ی بچه گی می خواهد .
زیر دست نمی خواهم ، ریاست نمی خواهم . میز نمیخواهم .
دلم میخوهد بچه شوم و به مدرسه بروم دیکته بنویسم و معلم برایم ستاره طلایی بچسباند .

۲۳ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

آنفولانزای وطنی

سرما خورده ام شاید هم آنفولانزای خوکی باشد ! نمیدانم اگر دنیا میدانست آنفولانزای ایرانی چقدر خطرناک تر از آنفولانزای خوکی است باز هم همینقدر آنفولانزای خوکی را بزرگ میکرد یا نه؟ در هر صورت ، حالا که دارد مثل اشک چشم از بینی ام آب ! چکه میکند و گیر کرده ام میان این که این آنفولانزا را گرفته ام یا آن آنفولانزا و کمی ترسیده ام تفاوتش برایم مهم شده است . دیشب و تمام دیروز داشتم برای یکی دو تا از اساتید دانشگاه وبلاگ می زدم ! خیلی حیرت کردم وقتی سر کلاس استاد پرسید چه کسی با دنیای مجازی و ساخت وبلاگ آشنایی دارد و کسی چیزی در مورد ساختش نمی دانست و اصولا بعضی ها اصلا نمی دانستند این بنده خدا چه میتواند باشد ! پناه بر خدا بچه تهران و اینقدر چشم و گوش بسته آنوقت من ِ شهرستانی با جفت جفت بچه و شوهر ِ عین شاخ شمشاد با این سن و سال درست در آستانه چهل سالگی تنها کسی باشم که بدانم این موجود چیست و اصولا چطور میشود ساختش .فکر کردم این شاید در مقاطع بالا اتفاق می افتد و جوانترها آشنایی بیشتری در این مورد دارند اما اینطور نبود در واقع خیلی ها فقط بلد بودند اینترنت بازی کنند. در حد سرچ اخبار روز و اطلاعات دم دستی اشان ! من دین خودم را به این پدیده ادا کرده ام از زمانی که به طور تصادفی برای سرچ یک مطلب علمی سرو کله ام در یک وبلاگ باز شد و تعجب کردم که چطور مردم میتوانند اسرار زندگی اشان را این طور بی پرده بیان کننند تا وقتی که این تکنولوژی را به هر چه خاله خانباجی دور و برم یاد دادم و حالا که به استادهای دانشگاه راه و چاه را نشان میدهم (حالا بماند که این اساتید ممکن است با بیان استراتژی های ژئوپولتیکی اشان کل دنیا را به گند بکشند ) در حال انتشار این پدیده بوده ام . یادم باشد با یاد آوری اینکه دیشب تا صبح نشسته ام برای دکتر فلان و دکتر بهمان وبلاگ زده ام یک دفعه تابو برم ندارم که عقل کلم ! عوضش من هم نمیدانستم که شلوار ورزشی جدیدا مد روز شده است و این را یکی از دختر تهرانی ها به من فهماند . وقتی دم در دانشگاه با آن هم بزک دوزک فقط به خاطر پوشیدن شلوار ورزشی میخواستند راهش ندهند و من کلی سینه سپر کردم و در مزیت ورزشکاری و ورزش دوستی برای کل حراست دانشگاه ! کلاس توجیهی گذاشتم و درست همان وقت که لبخند موزیانه ی بچه تهرا ن و چشمکی که به من زد را دیدم فهمیدم شلوار ورزشی 80 هزار تومانی نایک جدیدا مد روز شده است و من این را تا به حال نمی دانسته ام !

۵ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

3- ته سوراخ

ما رفتیم توی سوراخ ! سوراخ گرم و نرم و خوب بود اما آن ته مه هایش تاریکی بود و ما را می ترساند . شبها صدای زوزه گرگها و باد وحشی می آمد ما جلو ملوهای سوراخ می نشستیم و از ترس به هم می چسبیدیم والبته شاد بودیم چون این ترس تجربه های جدیدی را به ما یاد میداد. این چسبیدن ها خیلی خوب بود از این چسبیدنها گاهی چیزهای جالبی بیرون می آمد ! مثلا اینکه بعضی ها فهمیدند که اگر این چسبیدنها را در ته مه های سوراخ که تاریکتر است انجام دهند هم گرمتر است ؛ هم حس خوبی دارد و هم اینکه از شدت ترسیدن از ته سوراخ کم می شود.مضافا اینکه این چسبیدنها به ما یاد داد که به جای جیغ کشیدن یک اصواتی مثل آه و اوه ! از دهن خودمان خارج کنیم . و این شد که همه دیگر اسم چسبیدن را گذاشتیم آه و اوه و کلی از این کشف جدید خوشمان آمد . به موازات این آه و اوه کردنها یواش یواش برو بچه های ک...ون برهنه ای به ما اضافه می شدند بچه های تولید شده در سوراخ ! مدام جیغ و داد میزدند وهمیشه گرسنه اشان می شد . بعضی از ما که این کو....ن برهنه ها را از تنشان بیرون انداخته بودند ، تا آنجا که می شد از یک جاهایی در بالاتنه شیرشان می دادند . اما هوا سرد تر شد و همه شیر میخواستند .دوستانی که این توانائی را داشتند ردیف کش می نشستند و بقیه ما ازبزرگ و کوچک به صف می آمدیم و شیرمان را می خوردیم و می رفتیم تا نوبت بعد . واینطور شد که این دسته از هم سوراخی ها برای همه عزیز شدند آنها چیزی داشتند که می توانست همه را سیر کند و چیزهای دیگری که گرممان می کرد . ما به آنها تعظیم می کردیم وبه دست و پایشان می افتادیم تا یک چکه شیر به ما بدهند. وآنها هم نوبتی همه ما را می ساختند اما آخرش شیر کم آمد و "شیر بده ها " تصمیم گرفتند یعضی از ما را بفرستند دنبال غذا . از پوست کندن حیوانات فهمیده بودیم میشود یک جاهایی از این جک و جانورها را خورد . خونشان گرم و تقریبا خوش طعم بود ، گوشتشان را باید بیشتر میجویدیم ولی تا مدت طولانی تری سیرمان میکرد و خلاصه اینکه ما به جانور خوری افتادیم . بین خودمان فهمیده بودیم آنهایی که در پایین تنه اشان یک چیز آویزان دارند زودتر و تند تر میدوند و بهتر میتوانند شکار کنند و آنهایی که در بالاتنه اشان دوچیز آویزان دارند بهتر و بیشتر میتوانند سنگها را تیز کنند و برای شکار کردن ابزار درست کنند .در ضمن آنها سوراخ داشتند و سوراخ صد البته چیز مقدسی بود ما را به یاد تنها سرپناهی که در سرما به دادمان رسیده بودو به یاد شیرهایی که خورده بودیم می انداخت . شکار بعضی از" یک چیز" آویزان ها را از ما گرفت !" دوچیز آویزان" های زیادی که قبلا با این " یک چیز آویزان" ها در ته مه های سوراخ آه و اوه کرده بودند غصه اشان شد و به یاد " یک چیز" آویزان ها همانجا در ته سوراخ که حالا دیگر ترسناک نبود و با همان سنگهایی که برای شکارکردن تیز کرده بودند تصاویری از حیوانی که "یک چیز آویزان " را ازشان گرفته بود میکندند . این شد که هنر شکل گرفت !( بعدها به این گفتند "هنر غار نشینی" اما ما تا مدتها به آن میگفتیم "غصه در کردنهای ته سوراخی ") . ( بله خانومی عزیزیک جورهایی داستان انسان را دارم مینویسم به اولیه و آخریه بودنش هم کاری ندارم - حسن وبلاگ جدید من این است که میتوانم بی دغدغه چیز بنویسم )

۴ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

2- سوراخ

ما کیفور بودیم و زندگی میگذشت تا اینکه هوا رو به سرد شدن گذاشت . نه از این سردی ها که مینشینی روی راحتی، مقابل شومینه و از پشت پنجره بارش ناز برفها را میبنی و حض میکنی ها ، نه ، از آن سرماهای سگ پدر بود . از ان سرما ها که ما لخت و پتی ها را بالای درخت خشک میکرد و میچسباند به تنه درخت ، جوری که انگار از اول همانجور همانجا چسبیده بودیم . بعضی از ما که عقلشان مثلا کمتر بود خودشان را سپردند به دست سرما و یخ زدند . بعضی ها که زرنگ تر بودند با شاخ و برگ درختان تا میتوانستند خودشان را پوشاندند و باز هم یخ زدند. بعضی ها که باز هم زرنگ تر بودند برگها را پوشاندند و از درختها آمدند پایین و افتادند دنبال خرسها و گاوهای وحشی و ببرها و از این جور جک و جانورها ، آن ها را می گرفتند و پوست می کندند و پوستشان را می پوشاندند البته در این راه خیلی ها شان خوراک همان جک و جانورها میشدند و عمرشان را میدادند به شما اما خیلی هاشان هم که زنده می ماندند یا باید راه می افتادند برای پیدا کردن غذا یا از گشنگی می مردند . اینطور شد که ما راه افتادیم برای پیدا کردن غذا و هر چه دانه ی گیاهان بود و میوه های خشک شده روی زمین افتاده بود جمع میکردیم و میخوردیم تا اینکه یک نفر از ما یک سوراخ پیدا کرد. یک سوراخ عجیب که توی دل یک کوه ایجاد شده بود . ما چه میدانستیم که این سوراخ را هیچ کس نبود برای ما کنده است . یعنی بعد از گندی که در مورد سرما زده و نفهمیده روزگار ما را سیاه کرده بود ناگهان دلش به رحم آمده و خواسته بود کاری کرده باشد و این بود که سوراخ را کند و درست گذاشتش سر راه ما .

۳ آبان ۱۳۸۸ ه‍.ش.

1- درخت

زندگی ان روزها خیلی رویایی بود مدام باران می بارید و گاهی هم که خورشید در آسمان می درخشید از لال به لالی شاخ و برگ درختان می تابید روی شبنم برگها و بخار ظریفی را می برد توی اسمان ، خیلی لطیف بود . آن روزها ما روی درختها عالمی داشتیم از این طرف به ان طرف تاب می خوردیم و میپریدیم و میجهیدیم و یک چیزهایی مثل جیغ کشیدن از گلوی خودمان خارج میکردیم کسی به کسی نبود. ما بودیم و غیر از ما هم گویا هیچکس نبود . آن هیچکسی هم که درواقع بود و خودش را به نبودن میزد کلی از حضور ما کیفور بود و به نظر می آمد که گاهی از ما زیادی خوشش می آید و بعضی وقتها با کندن لباس مبدلش خودش را بین ما جا میزد و ما هم بدون آنکه متوجه حضور او شویم دقیقا مثل اینکه با یکی از خودمان بازی کنیم با او ورجه وورجه میکردیم . آن بالا روی درختها کلی میوهای جور و واجور بود . ما نمیگذاشتیم حتی یک سیب از آن بالا بیفتد پایین ؛ بالطبع نیروی جاذبه همان بالا مانده بود و هنوز کسی کشفش نکرده بود . دایناسورها هم که خیلی وقت پیش عمرشان را داده بودند به شما نمیتوانستند ما را از بالای درختها بگیرند و بخورند القصه ما راحت بودیم . البته جک و جانورهای مزاحمی بودندها که بعضی وقتها پارزیتهایی داشتند . اما ما سرعتمان در از این شاخه به آن شاخه پریدن زیاد بود و بورشان میکردیم.

۲۷ مهر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

چه باید کرد با روزهایی که هی پشت سر هم کم می آوریم ؟ چه باید کرد با روزهایی که هی پشت سر هم کم می آوریمشان؟ چه باید کرد با روزهایی که وقت کم می آوریم؟ آرتور امروز شکم گنده اش را انداخته بود روی پیش خوان مغازه و دستش را توی سوراخ راست بینی اش تپانده بود و به یک صفحه مقوای اشتن باخ قرمز خیره شده بود و به من میگفت : بچه جان تو اینجا هر روز دنبال چه میآیی ؟ من گفتم : به تو چه ؟

۲۲ مهر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

مرغابی کوچولوی بیچارهامان سر گاز سرخ میشود! من افتاده ام به جان یک کامپیوتر پر سر و صدا که جانش از دست من به لب رسیده و خودم را توی منگنه گذاشته ام که همین اول ترمی با یک مقاله یا تحقیق درست درمون استاد ها را بپیچانم و بقیه ی ترم را غیر حضوری سپری کنم . مرد همیشه خسته هم چشم امیدش به من است حاضر است دست به سینه در خدمت من باشد و جارو پارو کند و مجیزم را بگوید تا فکری هم به حال درسهای او بکنم . حالا بماند که این دست به سینه بودن یک ربع بیشتر دوام نمیآورد و خسته میشود قر قر را شروع میکند و حوصله اش از دست شیطنت های وروجک و پشت چشم نازک کردنهای خانم "با کلاس" سر میرود و دمبش را میگذارد روی کولش و میرود باغ و بعد من میمانم و انبوه کارهای خانه ی انجام نداده و دخترهایی که دارند گیس هم را میکشند و کامپیوتری که جیغش درآمده و مقاله ای که نیمه کاره مانده است . و البته مرغابی کوچولویی که دارد جزغاله میشود.
راستی به این فکر افتاده ام که شغل اصلی ماشال بازجویی باشد ! ها چطور است ؟ بعد میرود توی آنجایی که اسمش را نمیخواهم ببرم ومیبیند که عزیزترین را هم گرفته اند و او مجبور است از او اعتراف بگیرد !

۲۱ مهر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

این روزها بیشتر از همیشه به این فکر افتاده ام ، باید کاری کنم تا ماندگار بماند نه برای آنکه باور کرده ام به سراشیبی عمر افتاده ام و به زودی زود است که از اسب ! به زمین بیفتم . بلکه برای آن است که فکر میکنم این روزها باید ماندگار بمانند . مانند تما م روزهایی که دیگران لزوم ماندگار بودنش را فهمدند و تمام تلاششان را برای ماندگار بودنش انجام دادند. چیزهایی هست که امکان دارد دو روز دیگر با اصلش مخالفت کنند ، بنابر این زنده نگه داشتن این یادگارها به هر طریق ممکن عکس ، فیلم ، خاطره ، داستان ، نقاشی و هر چیز دیگر از اهم وظایف است . من زورم را میزنم تا چه پیش آید .

۴ مهر ۱۳۸۸ ه‍.ش.

حُسن زندگی

حُسن زندگی به این است که هر صبح از خواب بیدار میشوی و آرزو میکنی که ای کاش امروز اتفاقی بیفتد که از کسالت تکرار این همه روزهای تکراری نجات پیدا کنی / دیشب نشستم کانالهای ممنوعه را قفل کردم / اول خودم سیر و پر دیدمشان بعد دیدنش را برای بقیه ممنوع کردم ! یعنی وقتی فهمیدم آدم با دیدنشان به گناه می افتد فهمیدم که دیدنش برای بقیه ضرر دارد! این است همین است وقتی نسخه ای میپیچیم یا قانونی مینویسیم درست همین سیکل را طی میکنیم .تجربه میکنیم ، گناه میکنیم !سپس تجربه اش را برای دیگران ممنوع میکنیم! بازی به همین جا ختم نمی شود این قانون یک ایراد بزرگ دارد و آن این است که ، اولین کسی که قانون را شکسته خود ما هستیم و اگر دستمان بیفتد از تجربه دوباره ، سه باره وچند باره اش هم پروا نداریم چون لذتش را میدانیم .

۱۸ مرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

در اوج جو زدگی سیاسی

در اوج جو زدگی سیاسی وقتی دم در با خانم همسایه کتاب های ممنوعه باقی و گنجی را رد و بدل میکنیم ؛ بچه ها توی خانه به جان هم افتاده اند وگیس هم را میکشند . روی زمین و میز آشپزخانه و سر اپن را ورقهای پراکنده روزنامه پر کرده است . کنار ماشین لباسشویی یک سبد لبریز از لباس به من دهن کجی میکند . در ذهنم برای مدیر مسئول کیهان خط و نشان میکشم ، در اوج اوج جو زندگی سیاسی گاهی با خود فکر میکنم . بهتر است بروم یک شام خوشمزه درست کنم بدهم به خانواده بخورند! زیر چشم زی زی گوله گود افتاده است .

۱۰ مرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

روزهای آشوب

سوم ماه می: در این اثر، تیرباران شهروندان مادریدی توسط سربازان امپراطوری فرانسه در خلال سال‌های اشغال اسپانیا به دست ناپلئون به تصویر کشیده شده‌است. عده ای این اثر را اولین نقاشی به معنای واقعی انقلابی میدانند .

نمی دانم چرا این تصویر اینقدر مرا به یاد تصویر بالایی می می اندازد . گویا هیچ وقت دیکتاتورها نمی میرند چه اینجا چه هر جای دیگر دنیا فقط چهره عوض میکنند.

این یکی از زیباترین تصاویری بود که من از اعتراضات مردمی دیدم . دستهای در هم گره کرده و قیافه هایی که بیشتر اسطوره ای هستند تا واقعی .

۸ مرداد ۱۳۸۸ ه‍.ش.

افسون مشرقی

شاید بهترین دست آوردهای دوران تبعید خواندن آن همه کتابهای متنوع پیرامون ادیان پیش از اسلام ایران بود . و آن بارقه هایی که ناگهان ذهن را روشن کرد یافتن رد پاهایی آشنا از عقاید و مسلک های عجیب و غریب و غیر انسانی که پس از هزاران سال هنوز جریان دارد و هنوز جان میگیرد. این شرق افسانه ای نمیخواهد افسون خود را به پایان برساند . به هوش باش