۱۲ آذر ۱۳۸۸

روزهایی که می آیند

تند می روم ، تند می آیم ، تند حرف می زنم ، تند تند کارهایم را می کنم انگار باور کرده ام که زمان مثل برق و باد می گذرد وفرصت این لحظه ها از دست می روند .
مرد خانه به یک مامورت طولانی مدت رفته است و من هستم و بچه ها که همیشه برای برقراری ارتباط با آنها دچار مشکل میشوم . دخترها خودشان هستند و من خودم .
یادم رفته است وقتی ده ساله بودم یا هفت ساله بودم زندگی چطور میگذشت . همیشه چیزی وجود داشت که خانواده به آن سرگرم  باشند و من را که تا آن زمان کوچکترین عضو خانواده بودم به حاشیه می برد .
نقل مکان از شهری به شهر دیگر ، خیانت دوستان پدرم به او و ورشکسته شدنش ، وقوع انقلاب ، جنگ ، خواهرها و برادرهای بزرگتری که باید ازدواج می کردند ، سربازی می رفتند ، زن می گرفتند . و پدری که باید خودش را جمع و جور میکرد و راه دیگری در زندگی پیش می گرفت و باز کوچ کردن از شهری به شهر دیگر.
 یادم رفته است که چطور کودکی کرده ام و دختر بوده ام  ولی باید با دخترهای عجیبی  سرو کله بزنم که اعتقاد دارند من عجیب ترین مادر دنیا هستم .
 روزها دارند می آیند و می روند . اوضاع سیاست بر وفق مراد نیست شواهد نشان می دهد چیزی در درون ِ  قدرت اتفاق افتاده است . چیزی که مردم نمی دانند . و کسی هم دوست ندارد که ایشان خبر دار شوند . شواهد می گوید اوضاع آنقدر شکننده شده که حتی به زور سر نیزه هم نمی توانند چیزها را به حال اول برگردانند .و مردم کوچه و بازار روز به روز بیشتر در خودشان فرو می روند و شک کردن به همه چیز در همه ارکان در میان همگان رواج پیدا کرده !

۱ نظر:

مانیل(خانومی) گفت...

خیلی جالب مینویسی خانمی