۸ دی ۱۳۹۰

جوابهاي پر حاشيه

بيزقولك به آقاي خانه : بابا چيكار كنيم حجم مايع زياد بشه ؟ ( درس علوم كلاس سوم دبستان)
آقاي خانه كمي مكث مي كنند و مي گويند : بابا جان چاره اش نوشيدن دو ليوان آب و يك فنجان چاي قند پهلويي است كه مامان خارخاري براي آدم ريخته باشد .بعد به من چشمك مي زنند و اشاره مي كنند كه بروم برايشان چاي بياورم.
من اما اخم مي كنم و به ايشان  چشم غره مي روم و مي گويم: اگر چاي مي خواهيد چرا جواب انحرافي مي دهيد آقا جان،  اين چه طرز جواب دادن به سوال بچه است.
بعد فكر مي كنم باز هم خدا را شكر كه  بيزقول نپرسيد چكار كنيم حجم گاز زياد شود؟

۶ دی ۱۳۹۰

كفر چو مني !

چيزي خيلي مرا تحت تاثير قرار داده،  مسلماني بعضي ها و نامسلماني من است !
خدا وكيلي وجود اين همه بچه مسلمان و مقيد و مكلف به اصول دين داري و دين مداري جاي شك باقي نمي گذارد كه روزي به زودي مملكت مي رسد به دست صاحب اصليش، بدون ترديد.
يعني شما فكر كنيد من مي نويسم ما مي نشينيم توي خانه در آشپزخانه را قفل مي كنيم از صبح تا شب كيسه كيسه براي ما غذاي نذري  رايگان  مي آورند و ما مي خوريم خودمان را چاق مي كنيم و كيفش را مي بريم ! و هيچ كس شك ندارد كه همه ي اين لقمه هايي كه به كام ما مي رود حساب و كتابش درست است و حلال حلال اصلاً از آشپزخانه نبوي بيرون آمده اند و رسيده اند به دست ما. كسي سوال نمي كند شما اينهايي كه مي خوريد، ما اينهايي كه مي خوريم از كجا مي آيد؟ توسط چه كسي پخته مي شود؟ چه نذري را بايد ادا كند؟( خوب است كه من به طعنه مي نويسم حتي گربه از خوردن غذاي نذري ما ابا مي كند!)
اما اگر من بنويسم من و خانواده ام از برادرها و خواهرها و خواهر زاده ها و برادر زاده ها!  همگي  در طي يك روز، پنجاه جعبه قوطي چهار تايي از  سوپري محل در روز عاشورا! غذاي گربه مي گيريم به يك چهارم قيمت و كل قفسه ي  غذاي سوپري به واسطه ي طمع ما براي ارزان خريدن خالي مي شود! و فروشنده هم شك نمي كند كه چرا ما در روز عاشورا اين همه پايه ي خريدن غذاي گربه هستيم براي چه ؟
ناگهان پيدا مي شوند بچه مسلمانهايي كه غذاي حلال و حرام گربه ما فرياد وا مسلمانانشان را به  گوش فلك مي رساند.  به من تهمت دزدي و به گربه  طعنه حرام خواري مي زنند .
دوستان من، ما هر چه مي كشيم از مسلماني مان است. گاهي مجبور نيستيم براي فهميدن اينكه زمين گرد است دور زمين بدويم. كافي است بنشينيم به طلوع و غروب خورشيد با نگاهي ديگرگونه بنگريم  تا حقيقت خودش را بر ما بنماياند.

ته نوشت : روي سخن من در اين نوشتار يكي دو خواننده وبلاگ است كه مرا به نامسلماني و دزدي متهم مي كنند.
با دوستان فيس بوكي بالاخره كنار مي آيم ظاهرا مهربان تر از وبلاگ خوانها هستند.
 نوشته هاي من مثل عكسهاي من در فيس بوك هستند در واقع هميشه تنها  تكه اي از حقيقت نشان داده مي شود و قضاوت در مورد تمامي  حقيقت  به  هوش و درايت  بيننده  واگذار مي شود.

۵ دی ۱۳۹۰

حكم حلال و حرام خواري حيوانات

تاسوعا و عاشوراكه به اتفاق خانواده رفته بوديم خدمت مادر بزرگوارم، ايران را هم برده بوديم. نزديك خانه ايشان يك سوپري خيلي روبراهي است كه خيلي جنس هاي خوبي دارد، اما متاسفانه  اين از خدا بي خبر در تمام مدت ايام عزا با سماجت تاسف باري سوپرش باز بود و به مشتري ها سرويس مي داد كه خوب جزايش را نيز ديد! 
درخنزر پنزرهاي سوپر بزرگ  غذاي گربه  هم داشتند كه در جعبه هاي كوچكي نگهداري مي شد.من معمولا عادت ندارم ايران را زيادي لوس و ننر كنم به همين دليل هميشه خودم برايش غذا درست مي كنم يك سوپي كه از جو پرك و سنگدان مرغ و ماهي كيلكا و هويج و كلم و سبزي ... درست مي شود،  ايران هم خوب با اين غذا خودش را بسته است و مي داند اگر زمين به آسمان بيايد و آسمان به زمين بپرد بيشتر از اين،  فقط ممكن است از غذاي خانواده چيزي به او بدهم و لاغير. اما آن روزها گرفتارشده بودم خودمان آشپزخانه را تعطيل كرده بوديم و از صبح تا شب مي نشستيم تا در و همسايه و دوست و آشنا و فاميل در اين ظرفهاي يك بار مصرف كيسه كيسه برايمان غذا بياورند،  ولي  ايران نمي دانم چه مرگش شده بود لب به غذاي نذري نمي زد. نه قيمه دوست داشت نه قورمه مي خورد، نه آبگوشت به مذاقش خوش مي آمد. نمي دانم شايد هم ويار كرده بود. القصه  دستم توي پوست گردو مانده بود از طرفي نمي شد بزنم توي سرش و بگويم همين است كه هست اين طفلي را خودم بردم تهران در به در به دنبال جفت و تا حامله اش نكردم خيالم راحت نشد! بنابراين جور بخصوصي نسبت به او احساس تعهد مي كنم. لاجرم ناچار شدم بروم سوپري و يك جعبه از اين خوراكهاي كنسروي برايش بخرم  به قيمت 1800 تومان خيلي هم ناراحت بودم كه پول داده ام براي اين چيزها .خيلي هم سعي كردم كه مادر جانم اين غذا را نبيند چون ايشان حتما مواخذه ام مي كردند كه: خارخاري خجالت بكش! مردم نان  ندارند بخورند تو رفته اي براي گربه ات كنسرو خريده اي ؟
القصه غذا را آورديم  خانه دور از چشم مادر يك گوشه كناري بازش كرديم ديديم اين جعبه در واقع  چهار عدد  قوطي كنسرو  كوچك بود شامل: فيله گوساله ، تن ماهي ،‌ خوراك بوقلمون و دل و جگر مرغ رويش هم خيلي واضح و آشكار نوشته بود هر قوطي 1800 تومان!  يعني سوپري بدبخت  خودش نمي دانست چه گنجي را به من داده آن هم به يك چهارم قيمت. معطل نكردم دوباره شال و كلاه كردم و رفتم 4 تا جعبه  ديگر هم گرفتم. اما دلم رضا نمي داد به آقاي خانه گفتم : آقا جان چنين شانسي فقط يكبار در خانه آدم را مي زند اگر مي شود شما هم برو 5 تاي ديگر بخر. ايشان هم  البته رفتند، خريدند و آمدند. ديگر نمي شد اين راز بين خودمان بماند. بنابراين كل خانواده را در جريان گذاشتم و گفتم: خواهر ها و برادرهاي عزيزم درست است كه در اختلاس هميشه به روي ما بسته است و فقط به روي بعضي ها باز است اما امروز وقتش رسيده كه ما خودمان را نشان دهيم يك آزمايش كوچك پيش روي ما قرار داده اند بلند شويد برويد هر كدام دو سه بسته غذاي گربه بخريد بياوريد كه هر بار خريد هزاران تومان به سودمان تمام مي شود. برادر جان و خواهر جانمان اينها، هم كه محتويات بسته بندي را مي ديدند سرشوق مي آمدند و اذعان مي كردند كه اينها خيلي گران است و فروشنده بدبخت نمي دانسته كه بايد در اين جعبه را باز مي كرده و به ازاي هر چهار قوطي 7200 تومان مي گرفته است، و بعد هر كدام نوبت به نوبت با شور و شعفي وصف ناپذير مي رفتند براي خريد غذاي ايران.  به اين ترتيب تا همان شب عاشورا آنقدر خواهر و برادر و خواهر زاده و برادر زاده رفتند و آمدند و 5 تا 5 تا  و 4 تا 4 تا از اين بسته هاي كنسرو چهار تايي خوراك گربه خريدند كه هم ما كفگيرمان خورد به ته ديگ و هم كف طبقه غذاي گربه سوپري نزديك خانه ي مامانم اينها را ليس زديم. 
حالا ما صاحب يك مجموعه پنجاه  تايي غذاي گربه ي 4 تايي بوديم كه هر كدام را به يك چهارم قيمت خريده بوديم.  از طرفي ايران چنان استقبالي از اين كنسروهاي  آماده خوشمزه كرد كه همه ي ما به صرافت افتاديم يكي يك انگشت از اين كنسروها بخوريم ببينيم اين حيوان براي چه چيز اين كنسروها اينقدر سرو دست مي شكند ( كه البته چيز خوبي هم بود و حق داشت )‌.
اما حالا كه كار از كار گذشته و ايران ما نصف غذاها را خورده و به موعد زاييدنش نزديك مي شويم ناگهان اين دلشوره به دل و جان من افتاده است كه  اگر به ايران چيز حرامي بدهم بخورد آيا ممكن است بچه هايش گوگوري مگوري شوند؟  و يعني ممكن است خوراكي حرامي كه برايش دست و پا كرده ام به او نسازد و بچه ها را ناكار كند؟ مثلا  از تعدادشان كم شود، يا ناقص به دنيا بيايند، يا زايمانش سخت شود، يا حتي لقمه ي حرام توي گلويش بماند و خداي نكرده خداي نكرده، زبانم لال ايران از دست برود؟ اصلا يك سوالي براي من ايجاد شده است" آيا حكم حلال و حرام خوردن براي حيوانات همان حكمي را دارد كه براي انسانها؟" و اصلا حلال و حرام خواري در حيوانات تاثير سوء بر زندگيشان مي گذارد؟
 شايد هم وقتي حساب گرسنگي است حلال و حرام،‌رتته مي شود و خون حيوانات هم،  بر هم  حلال مي شود چه برسد به چيزهاي ديگر! شايدهم همين است كه مي بينيم كبك، شكار روباه است و ميش، شكار گرگ و  آهو، شكار يوز . و تازه الان است كه مي فهمم  چرا به بعضي ها حرام خواري مي سازد و هر چه حرام خوارتر هستند سرحال ترند و بيشتر خوش خوشانشان مي شود.

۳۰ آذر ۱۳۹۰

شب يلداي ما

در واقع الان شلوار گرم كن كادوي تولدم را پوشيده ام نشسته ام به نوشتن! آقاي خانه خسته و كوفته انگار كوه كنده باشند دوقدم آنطرفتر پهن شده اند روي زمين خرو پفشان را مي كنند.
اين رمزي  است لابد كه من دوازده ماه سال به هر لطايف الحيلي متوصل مي شوم آقاي خانه چهار روز مانده به تولد من گذرش به مغازه دوست شلوار گرم كن ! فروشش كامبيز نيفتد، نمي شود كه نمي شود. دقيقا هر سال نزديكي هاي شب يلدا انگار موي آقاي خانه را آتش زده باشند ناگهان فيلشان ياد هندوستان مي كند دلشان پر مي كشد بروند محله قديمي اشان تا سراغي از رفقاي قديم بگيرند.  پسر بچه هايي كه با هم درنهر وسط خيابان شنا كرده اند، همديگر را آب داده اند و يا عصر تابستان هاي گرم  همسايه ها را با هياهو و داد و بيداد فوتبال بازيشان زله كرده اند. نمي دانم شايد بوي انارستان آن حوالي كه ديگر اثري از آثارش باقي نمانده مستشان مي كند بو را نزديكي هاي يلدا مي شنوند به هواي تفرج مي روند. اما كامبيز تور پهن كرده است از سرخيابان تا ته خيابان برايش دام گذاشته. مي رود راست مي افتد و اسيرمكر اين مردك مي شود و كل خانواده را مستفيض مي كند. براي دخترها گرم كن و جوراب مي خرند براي خودشان شورت پاچه دار پارچه ترك، براي من هم كه خوب معلوم است!  شلوار گرم كن كادوي تولد ؛ پارسال شلوار گرم كنم نارنجي بود ، امسال اما سليقه به خرج داده اند خاكستري و بژ خريده اند خوب است گرم است.
بدتر از همه اين كه يك هفته است دارم تلاش مي كنم  نفهمند مي دانم كه رفته اند برايم چه خريده اند! بس كه ساده اند شلوار را آويزان كرده بودند به چوب لباسي زير كتشان من  به هواي پول برداشتن رفتم  سراغ كت،  شلوار را ديدم. ديگر كار از كار گذشته بود كامبيز باز هم زهرش را ريخت پس بايد اصل غافل گيري را فراموش نمي كردم.در راستاي همين غافل گير كردن! عصر وقتي به خانه بر مي گشتيم  رازش را به من گفت، گفت: دخترها مامورشان كرده اند كه بروند براي من كادوي تولد بخرند. اما ايشان نمي دانند چه بخرند! گفتند: بيا برويم خنزر پنزر و شب چره شب يلدا بگيريم كادو هم بگيريم برويم خانه.
  با هم رفتيم سراغ برادر همين كامبيز ذليل مرده! كه لوازم بهداشتي و آرايشي دارد براي خودم يك مسواك و يك رژ لب يك بسته دستمال آرايش پاك كن خريدم . گفتم: آقا من همين ها را مي خواهم  گفتند:  به بچه ها نگويي كه براي خودت چه خريدي ها؟  تو مي روي بالا اين خوراكي ها را هم مي بري. من پايين مي مانم اينها را كادو مي كنم دزدكي مي آورم بالا، تو مي روي توي يك اطاق خودت را سرگرم مي كني تا ما اطاق را بچينيم بعد چراغها را خاموش كنيم برايت شمع روشن كنيم و فشفشه بزنيم بعد تو بيايي.  بايد خيلي خوب هم نقش بازي كني كه بچه ها باورشان شود كه غافل گير شده اي . من اما دنبال درست كردن سبزي پلو بودم به همين خاطر تا رسيدم خانه بساط سبزي پلو به راه انداختم. شير گذاشتم سر گاز شير گرم بخوريم با شيريني تازه كه به جاي كيك تولد خريده بودم. اصلا دلم نمي خواهد بگويم از 40 سالگي به بعد از جشن تولد بدم آمده است. مي ترسم بعضي بي جنبه ها فكرهايي بكنند، بايد اعتراف كنم به همان نسبت كه سالگرد ازدواج را دوست دارم جشن تولد جذابيتش را برايم از دست داده. گيرم كه حالا تازه همسن و سال جنفير لوپز شده باشم اما باز هم اين سن و سال من را ياد واعظ شيب مي اندازد و بناگوش. كوربشود هر كه بگويد 42 سالگي براي زنها عمر زيادي است.
بگذريم،  كارهايم را كردم و  خيلي خوب هم  نقشم را بازي كردم،  دخترها چنان غافل گير شدند كه لذت ديدن قيافه ذوق زده اشان هزار هزار بار از كفش و كيف و انگشتر الماس بيشتر به تن و جانم چسبيد . تازه در فاصله اي كه ما بيرون بوديم هر دوتاشان تمرين كرده بودند تا برايم گيتار بزنند و ذوق مرگم كنند. آقاي خانه را هم دوست داشتم خيلي قيافه پخمه اي داشتند وقتي شلوار را پوشيدم و با خنده در گوشش گفتم : مرده شويت را ببرند با اين كادو خريدنت مرد حسابي اين كه شلوار گرم كن مردانه است يعني تو شيار جلوي فاقش را نديده اي؟

۲۹ آذر ۱۳۹۰

قدم زدن با شيطان در جهنم

بيزبيز را آقاي خانه برده اند بيرون تا براي دوستش كادوي تولد بخرد. كادو را مي خرند وبرمي گردند. بيزبيز مي آيد توي آشپزخانه با قيافه اي كه خيلي دلخور است زير گوشم مي گويد: مامان،‌ با بابا بيرون رفتن مثل اينه كه با شيطان توي جهنم پياده روي  كني بعد انگار چشم برزخي داره  مدام آدمهاي بد را مي بينه  و به من هشدار مي ده كه چطور بايد راه برم و چطور بايد با اين آدمها برخورد كنم.(نمي دانم چرا آقاي خانه را مثل شيطان ديده است به نظر من كه ايشان بيشتر از بقيه زنها و مردهايي كه دور و برمان است شيطنت ندارند شايد هم بخاطر چشم برزخيشان باشد و آن سريال سيماي ميلي )
سر فرصت مي روم پيش آقاي خانه وخيلي  دلبرانه  مي گويم: آقا شما چكار مي كنيد كه بيزبيز اينقدر بيرون رفتن با شما را دوست دارد؟
آقاي خانه بادي به غبغب مي اندازند و مي گويند: نصيحتش مي كنم خانم جان! هر لحظه نصيحتش مي كنم،  كاري كه تو هيچوقت انجامش نمي دهي و ازانجام دادنش طفره مي روي.
لبخند مكش مرگ مايي تحويلشان مي دهم و مي گويم: آه بله،  راستش من نصيحت كردنم زياد خوب نيست مي ترسم نتيجه عكس بدهد.
... بروم، بروم، آقاي خانه دارند با  بيزقولك قرآن تمرين مي كنند. هيچ دلم نمي خواهد فردا بيزقولك بيايد بگويد كه قرآن خواندن با بابا درست مثل اين است كه با شيطان زير آبي رفته  باشيم!  راستي اين زياده روي نيست كه بچه كلاس سوم دبستان كتاب قرآن داشته باشد اين هوا بعد هر بار كه فردايش درس قرآن دارند  حكايتي باشد اين داستان كه "ح" را از ته حلق بگويند و" ض" را بين دنداني  تلاوت كنند؟

ته نوشت: متشكرم بهاره جان  از اين كه يادت بود و تولدم را تبريك گفتي در مورد تولد فردا مطلب مي نويسم اين تولد ما هم خودش حكايتي شده است هر سال .
و ديگر بابك جان بگذار ايران به سلامتي فارغ شود بعد بر سر واگذاري يكي از فرزندانش به شما به تفاهم مي رسيم انشاء الله .

۲۸ آذر ۱۳۹۰

موش و گربه

نشسته ام به خواندن كليله و دمنه، ماجراي موشي است كه همينطور يله مي آمده تا برود براي خودش غذايي دست و پا كند كه ناگهان مي بيند  زير درخت گربه اي كه هميشه مزاحمش بوده در تور صياد افتاده است، لابد هم از اين گربه هاي پرشين ِ اصيل يك ميليون تومان به بالا  بوده كه صيادي قصدش را كرده، وگرنه گربه  را مگر در چين و ماچين شكار كنند آنهم براي خوردن، در ايران  خودمان هم كه گربه ي خياباني را شكار نكرده يا با ماشين زير مي گيرند، يا با سنگ مي زنند و يا بيل توي سرش مي شكنند. بگذريم، موش هنوز عصاره  خر كيف شدن را مزه مزه نكرده، نگاه مي كند مي بيند اي دل غافل،  پشت سرش راسويي ايستاده و بالاي درخت هم جغدي كمينش را مي كشد! موش دمي مكث مي كند و  از آنجايي كه درايت و هوشياريش عيناً نسخه ي بدل از اصل سياست و كياست مهتران و سياستمداران ايراني بوده! با خودش مي گويد: اگراز جغد فرار كنم و برگردم شكار راسو مي شوم؛ اگر از راسو فراركنم و از درخت بروم بالا شكار جغد. پس چه كنم ؟ وخلاصه به اين نتيجه مي رسد كه برود بندهاي گربه ي اسير را باز كند و همان گربه كه هم دشمن راسو است و هم از پس جغد بر مي آيد را به جان اين دوتا بياندازد.  با ترس و لرز مي رود سراغ گربه و مي گويد: گربه جان شما الان اسير هستي از خدا چه مي خواهي ؟ گربه هم مي گويد: خوب معلوم است هر اسيري، خواب آزادي را مي بيند شب و روز. موش مي گويد: راستش بي خود وقتت را نمي گيرم من امروز آمده ام كه تو را آزاد كنم ! نه اكس زده ام و نه توهم برداشته ام كه شير شده ام و زورم به تو مي رسد بلكه؛  فقط به اين خاطر آمده ام تو را آزاد كنم كه تنها تو از پس آن راسوي پشت سر من و اين جغد بالاي درخت بر مي آيي. گربه معلوم است كه خيلي خوشحال مي شود و همانجا شروع مي كند به مجيز موش را گفتن. اما موش بي خيال اين  چاپلوسي ها  بريدن بندهاي گربه را آغازيدن مي كند!  تا اينكه گربه آزاد مي شود، گربه ي بدبخت كه مدتي اسير بوده معطل نمي كند مي پرد به سمت راسو و از آن طرف حواس جغد پرت مي شود و موش هم دمبش را مي گذارد روي كولش و مي دود توي سوراخي و نجات مي يابد. 
اين داستان را كه خواندم يكهو فكرم به سمت و سويي رفت  همينطوري با خودم گفتم : لابد حالا كه اين مملكت صاحاب دارد به چه گندگي و آمريكايي ها دستشان را دراز كرده اند بهپادشان را از ما بگيرند و انگليس هم كه هيچ وقت با ما دوست نبوده  بخاطر باغ قلهك لب و لوچه اش را ورچيده است و هرچه انتر و منتر در دنيا دارند براي ما شاخ و شانه مي كشند. دور نباشد بعضي ها كه سكاني، فرماني،  ماسماسكي،  چيزي در دستشان است به اندازه ي موش نكته بين و عاقبت انديش باشند و اين روزها  به جاي گير دادن به چكمه ي دخترها  و لباس پسرها فكر ملك و مملكت باشند.  يكهو نشود كه اينها سرشان توي مانتوي زنها باشد و مملكت  يا به كام راسو شود و يا به چنگ جغد!

۲۲ آذر ۱۳۹۰

ايران ما و فنچ زلزالوس و سگ همساده بالايي


ايران ويار دارد زود به زود گرسنه مي شود، گرسنه كه مي شود به پر و پاي من مي پيچد من هم نامردي نمي كنم هر چه دم دستم مي آيد مي دهم بخورد. او هم نامردي نمي كند  همه چيز را مي فرستد به خندق بلا. از طرفي  زلزالوس پسر حاج خانم فنچ دارد مدتي است يكي از  پرنده هايش گم شده  چند روزي است پيله كرده كه ايران پرنده اش را گرفته و خورده است مي گويد: مگر شما نمي گوييد ايرانتان تازگي ها خيلي گرسنه مي شود ؟ لابد ناپديد شدن فنچ من هم زير سر خود اوست. من زير بار نمي روم مي گويم : ايران اصلا اهل گرفتن اين چيزها نيست تازه گيرم كه پرنده تو را ايران ما گرفته باشد نمي تواند اين يك بند انگشت فنچ را پر بگيرد و پوست بكند و بپزد و بخورد. ايران ما اصلا خام خوار نيست عادتش به خوردن لقمه ي آماده است . اما زلزالوس بد پيله است مي گويد : اگر ايران فنچ مرا نخورده پس كي خورده ؟  من اصلا سر در نمي آورم فنچ او در خانه ي ما چه مي كرده ! با اين حال شَكم به سگ همسايه بالايي است.  شايد اصلا سگ همسايه پرنده را گرفته و داده است دست ايران ما، بله همسايه بالايي ما سگ دارد.اصلا ما همه امان در اين ساختمان غير از خودمان جك و جانورهاي ديگري هم داريم كه با ما مي خورند و مي نوشند و روزگار مي گذرانند.

۲۰ آذر ۱۳۹۰

نيش مار غاشيه و عقرب جراره

 ياد يه چيزي افتادم يهو! در زمان جنگ شهرها وقتي جنگ و موشك بارون و بمبارون! كشيده شد به تهرون! شروع كردن تو مدارس و مساجد و ادارات، پناه گاه ساختن. پناه گاهها رو ساختن و به مردم گفتن هر وقت اوضاع قرمز شد بزنيد بريد تو پناه گاه . باباي من اولش زير بار نمي رفت يعني براش يوخده غير معمول بود كه تا آژير مي زنن زن و بچه رو برداره و ببره تو پناه گاهي كه هر جور آدم ناجوري ممكن بود بهش پناه آورده باشن! اين شد كه تصميم گرفت خودش تو خونه پناه گاه درست كنه واسه خاطر همين زيرزمين قديمي خونه رو تميز كرد و خنزر پنزرهاش رو بيرون ريخت و يه دوسه تا لحاف تشك برد انداخت اونجا و منتظر نشست تا موشك بارون شروع بشه و پناهنگاه  طاق ضربي رو تست كنه ! ما دخترها زيرزمين رو اسرار آميز تر از اين مي ديديم كه بخاطر پناه گاه شدن گند زده بشه بهش!  دليلش هم اين بود كه تو بچه هاي خونواده يه جوري باور شده بود كه  پدر بزرگم ،‌ مادر بزرگم رو كشته و برده اونجا دفنش كرده ! هر چي هم كه ما رو مي بردن سر قبر مادر بزرگ تو شابدول عظيم و  مي گفتن: مامان بزرگ اينجاست و قبرش هم اينه و اين هم اسمش، باز باور نمي كرديم و ته دلمون يه چيزي مي گفت كه مادر بزرگ ته زيرزمين طاق ضربي با يه تبر تو فرق سرش دفن شده و اگه كسي همت كنه و دلش رو داشته باشه كه اونجا رو بكنه اسكلت پيرزن  رو با همون تبري كه تو سرش نشسته مي تونه ببينه ، خود من يه بار سر همين موضوع پسر عمه ي بيچارمو به حدي ترسوندم كه جيش كرد تو شلوارش، اما بعد بهش قول دادم كه اين  مورد جيش كردن رو به كسي بروز ندم كه البته نشد و لااقل همه ي دختر پسرهاي فاميل و يكي دوتا دوست و آشناي مشترك  از جريان باخبر شدن. بزرگترها هم بعدن با خبر شدن و كلي هم باعث شرمندگي بچه شد.  من هم پيش وجدان خودم ناراحت هستم الان باور كنيد! بي وجدان كه نيستم يه چيزهايي دارم. البته قبول دارم خيلي وجدان تپل مپل و باحالي نيست اما يه چي هست كه تاحدي ديده بشه و بشه اسمش رو گذاشت وجدان .  خوب منم بچه بودم خيلي سخته كه يه نفر هي پز باباي پولدارش رو به آدم بده و آدم دست و بالش جايي بند نباشه ! بگذريم ، موضوع پناه گاه رو مي گفتم ، بالاخره زد و يه شب دوباره آژير قرمز و قطعي برق و هواپيما و ضد هوايي، و عاقبت  اون موقعيت كه  بابام بتونه پناه گاهش رو امتحان كنه رسيد و ما با  زور و اردنگي فرستاده شديم تو پناه گاه.  همينطور سه تا دختر قد و نيم قد و يك مادر پدر عشق فرزند رو تصور كنيد كه  رخت خوابهاشون رو گوش تا گوش از اين طرف زيرزمين تاريك تا اون طرف زير زمين تاريك پهن كردن و دل تو دلشون نيست كه  بمبها كجا مي خورن زمين و چطور بايد به وقت ضرورت از مهلكه فرار كن و فكر كنيد چه اتفاقي مي تونست بيفته در اون لحظات ؟
نخير خبري از روح مادر بزرگ و تبر بزرگ توي سرش نشد ولي هنوز چند دقيقه توي پناه گاه نمونده بوديم كه تن مثل برگ گلمون شروع كرد به خاريدن .  يعني شما كل اين خانواده صميمي و گرم  رو تصور كنيد كه دارن خودشون رو مي خارونن و هنوز  بمباران تموم نشده دنبال يه راه چاره اي مي گردن تا از شر شپش ها و ساس ها و بقيه موجودات خارش آور فرار كنن و برن همون بالا  زير بمباران دشمن بعثي. همونجا بود كه من به اين نتيجه رسيدم كه اگه آدم قراره بميره بهتر زير بمباران دشمن،  شرافتمندانه بميره نه  اينكه توي زير زمين مسئله دار! با نيش مار غاشيه و عقرب جراره !

۱۸ آذر ۱۳۹۰

فرشها


مدتها بود  دلم مي خواست براي اطاق نشيمن  فرش دستباف بگيرم .  فرش دستبافي كه آدمها  آن را با انگشتهاي خودشان بافته باشند. نه ماشينها با پيچ و مهره و سيخ . حاصل رفت و آمد و بررسي و برآورد  دوتخته فرش دستباف دست دوم لاكي  6 متري بود كه از همان پيرمرد عاشق لئوناردو ديكاپريو  ته بازاچه خريدم و مي گفت : فرشها بيست سال تمام گرو بانك بوده اند.( اگر ماشين بودند لابد مي گفت زير پاي خانم دكتري بوده اند) اما آقاي خانه به محض ديدن فرشها بهانه گيري را شروع كردند. فرشها را پهن كردند و شاقول زدندو گونيا نمودند و گفتند : سركج دارند و تارشان نامرغوب است و پودشان پرز مي دهد و چطور رفته اي  فرش به اين بنجلي خريده اي؟  بعد گفتند : سليقه ات دهاتي شده  است و گفتند: فرش لاكي ديگر مد نيست و گفتند: لچك ترنجش را غير حرفه اي كار كرده اند و طرح و نقش اصيلي ندارد. گفتند : پيرمرد ته بازارچه تو را گير آورده و فرشها را به تو انداخته است . گفتند: نگاه  كن! نگاه كن زن حسابي، ببين اينها چقدر پودشان كوتاه است  اينها دست كم سي سال زير پا بوده اند و بعد هم پرداختشان كرده اند و به تو فروخته اندش. غمگين شدم فكر كردم يكي از فرشها را پس مي دهم  و قسمتي از ضرر را جبران مي كنم و فكر كردم گور باباي جفت بودن فرشها،  رفتم پيش عشق لئوناردو و گفتم: يكي از جفت ها را نمي خواهم با كلي سرخ و سفيد شدن و شرمندگي پسش دادم. او اما مهربان تر از اين بود كه من را سنگ رو يخ كند قبول كرد فرش را پس بگيرد. فكر مي كردم مشكل تا حدودي كم مي شود اما نشد. آقاي خانه تعهد كرده بود تا وقتي چشمش به فرش لاكي 6 متري من مي افتد چيزي در مورد زير و بالايش بگويد. آخرش فكر كردم بايد داستان را تمامش كنم. اين كه اين فرش را هم ببرم پس بدهم چاره كار نبود من آقاي خانه را مي شناسم بعد يك بامبول ديگري برايم جور مي كردند ناچاربه يكي از همكاران مرد گفتم ، آقاي خانه فرشي خريده وبه دلايلي مايل هستند كه آن را به سرعت بفروشند. گفتم : اگر پايه باشد مي توانم كاري كنم فرش را به نصف قيمت آن هم به صورت اقساطي از ما خريداري كند. يادش دادم به خانه زنگ بزند و بگويد: خودش جفت اين فرش را خريده است اما چون هر دو فرش را مي خواهد از صاحب فرش فروشي سراغ آن جفت ديگر را گرفته آدرس ما را داده اند. او هم زنگ زد نه يك بار نه دوبار چندين و چند بار.  حالا نوبت من بود كه نقشم را بازي كنم  زير پاي آقاي خانه نشستم كه بيا فرش را بفروشيم اين فرش ِ بنجل ِ بد رنگ ِ دست دوم را بفروشيم بجايش يك فرش ِ خوب ِ خوش رنگ ِ دست اول ِ طرح ماهي تبريز بخريم بياندازيم توي اطاق نشيمن هي از رويش رد شويم و بچه ها رويش ليوان شير و آبرنگ و كاسه سوپشان را بريزند و عشق كنند. اما آقاي خانه  بي ميل شده بودند و هر بار بهانه اي مي آوردند يكبار مي گفتند:  حوصله كول گرفتن فرش و بردنش را  ندارد. يكبار مي گفتند: كه حاضر نيستند قيمتي پايين تر از قيمت اصلي فرش بدهد. بعد بهانه آوردند كه وقتش را ندارند و به نظرشان خيلي احمقانه است كه آقاي طالب فرش بيايند توي خانه وفرش زيرپاي ما  را ببرند و خانه و زندگي ما را ببينند. بعد آرام آرام رسيدند به اينجا كه " ولش كن خارخاري من تازه دارم به اين فرش و طرح و نقشش عادت مي كنم ". و يواش يواش به اين نتيجه رسيدند كه حيف جفت دوم فرش را داده ايم رفته است و سپس بصورت قاطع به اين نتيجه رسيدند  كه هر طور شده بايد جفتش را هم بياوريم پيش خودمان  تا دو تا فرش با هم باشند و تنها نباشند. من هم نامردي نكردم رفتم دوباره جفت فرش را از آقاي عشق لئوناردو خريدم دادم به يكي از همكاران بياورد دم در خانه بعد هم به آقاي خانه گفتم : مجبور شده ام دويست هزارتومان بالاتر از قيمت اوليه بدهم تا دوباره جفت فرشها را داشته باشيم. و عجبا كه اينبار آقاي خانه چه مشتاقانه استقبال كردند. يعني حيف است آقا جان اگر من بعد از پانزده سال هنوز شما را نشناخته باشم!  شما سرتان را بزنيد و تهتان را بزنيد دنبال رقابت هستيد اگر چيزي را بدون مشتري پيدا كنيد  فكر مي كنيد بنجل است دور و برش نمي رويد تا بگندد. اما همينكه مشتري شد دوتا فكر مي كنيد  تافته جدا بافته اي است اين صنم كه جفت جفت مشتري به سراغش مي آيد .
خلاصه جفت فرشها  را  دوباره آورده ايم انداخته ايم توي خانه حالا اما  آقاي خانه  يك دل نه صد دل عاشقشان هستند با ميل و رغبت روي فرشها مي نشينند و مي خوابند و غلت مي زنند و لابد شبها وقتي چشم من را دور مي بينند فرشها را بو مي كنند و مي گويند : ديدي چطور تو را از چنگ رقبا بيرون كشيدم؟

۱۱ آذر ۱۳۹۰

ايرانمان آبستن است !


  فكر نمي كردم  ايران  زندگي مرا اينقدر تحت تاثير قرار دهد اما گويا او به جان من بسته است. برايش غذاي مخصوص مي پزم، غذاي مخصوص مي خرم،‌ حمامش مي برم با شامپوي مخصوص موهايش را شستشو مي دهم. برس مخصوص دارد، ظرف غذايش دوتا از بهترين زيرسيگاري هاي كريستالمان است كه بعد از ترك سيگاربخشي از دكور بوفه امان بود اما حالا ظرف مخصوص غذاي ايران شده است.  برايش دريچه مخصوص درست كرده ام (خودم با دستهاي خودم روي در ايوان) كه برود توي تراس هوايي بخورد . حياط خلوتمان را به ايران اختصاص داده ام كه بيايد و برود، و  لابه لاي شيشه هاي سيرترشي سي و يكي دو ساله كه حالا براي خودشان معجوني شده اند گشت و گذار كند. حتي بخاطر او با آقاي خانه بحث مي كنم بعضي وقتها آقاي خانه آنقدر ازتوجه من به ايران حسودي مي كند كه قهر مي شود! و مي رود( حالا بماند كه بيشتر وقتهاي  قهر، شب جمعه است و  دوستانش دور هم جمع هستند و او مجبور است  برود پيش آنها تا صبح خوش بگذرانند و يادش برود چقدر از دست ايران كفري است ) . همه ي اين كارها را كرده ام و اين خدمات را رسانده ام اما بايد بگويم  ديشب پس از شنيدن اعترافات تكان دهنده دختركانم  سخت دچار ياس شده ام.  مني كه ايران را كول كردم با خود در به در به دنبال جفت با اصل و نسب در پايتخت مرز پر گهر چرخاندم و گرداندم ناگهان فهميده ام دخترها به تناوب روزهايي در خانه را باز گذاشته اند و ايران  در دوران "فحلي " * رفته است بيرون ،  بيرون آنجايي است كه يك عالمه گربه ي خياباني بد دارد و اينها روز و شبشان را توي مخزن زباله محله  شيرجه مي روند و از هر سياه كرداري  مثل ميو ميو كردنهاي گوش خراش  و جنگ و جدلهاي بي سرانجام  با يكديگر گرفته تا تجاوز به ناموس گربه ماده هاي محل و بالا رفتن از ديوار خانه ي مردم ! دريغ ندارند. ايران رفته است بيرون و خودم شاهد بوده ام كه يكي دوتا گربه ي نر گردن كلفت بعضي روزها توي حياط  و سر ديوار خانه ي ما كشيكش را مي كشيده اند. يعني حالا در كمال شرمساري بايد بگويم ايران آبستن است ! علائم بارداري از سر و رويش مي بارد اما خدا مي داند كه  آبستني او به واسطه ي آن گربه ي سفيد پشمالوي چشم آبي باشد كه من انتخاب كرده ام و با او جفت خورده است؟ يا بواسطه ي اين تخم حرامهايي آبستن شده   كه روز و شبشان به حرام كردن خواب اهل محل سپري مي شود.


ته نوشت اول: دوران فحلي، دوراني است كه گربه هاي ماده  آماده جفت گيري با گربه نر مي شوند و ميو ميو هاي وحشتناك جفت يابي مي كشند. دوراني است كه گربه ماده شر بپا مي كند همه فكر مي كنند در اين دوران ايران سر جنگ دارد اما حقيقتش اين است كه او دنبال جفت مي گردد .
ته نوشت دوم: از دوستاني كه عكس آن گربه ي نرخياباني عاشق را كه خواستگار ايران ما بود  در صفحه فيس بوك من ديده اند خواهش مي كنم  حساب او را از ديگر گربه هاي بد خياباني جدا كنند.

۵ آذر ۱۳۹۰

روزي كه بايد حساب پس دهيم

آقاي خانه نبودند رفتم سر كيفشان دسته چكشان را برداشتم مبلغي نوشتم، امضاء‌ كردم، رفتم پول را نقد كردم  قصد سفر داشتم بليط هواپبما  خريدم، رفت و برگشت، به خانه  برگشتم دوباره براي كاري بيرون رفتم، آمدم. مدتي كه گذشت رفتم سركيف بليط ها را بردارم ساعتها را دوباره چك كنم ديدم بليط ها غيبشان زده است هر چه گشتم پيدا نكردمشان. بيزقولك همان دورو برها چرخ مي زد و مي دانستم كه از سفر رفتن من دلخور است گفتم : تو بليطها را برداشته اي ؟ گفتم : هماني  كه اينقدري بود و اينطوري بهم چسبيده بود و جلد آبي داشت ؟ با هيجان گفتم : بله بله ! با دلخوري گفت: نه من برش نداشتم  . كارد مي زدي خونم نمي آمد، اين بچه چقدر بازيگوش شده است. گفتم : برو بگرد هر جا گم و گورش كردي پيدايش كن بياور! گفت: من حوصله گشتن ندارم خودت بيا توي كيف و داخل كمد واطاقم را بگرد اگر پيدايش كردي مال تو ! شك نداشتم كه بيزقول بليطها را برداشته است. مدام در ذهنم بازسازي مي كردم كه اگر من نه ساله بودم و مادرم قصد مسافرت داشت و من دلخور بودم ممكن بود چه بلايي سر بليطها بياورم و بعد دنبال تصوير ذهني لابه لاي  شورتهاي استفاده شده ام كه توي كشو چپانده ام،  داخل متكاي بيزبيز، توي سبد رخت چركها،‌ داخل سطل آشغال توالت ، ته ليوان مسواكها همه و همه را گشتم و بعد گشتنها را بيشتر و بيشتر كردم، هيچ سوراخ و سنبه اي نبود كه نگشته باشمش حتي فكر كردم چون او به اندازه خودم خيال پرداز است  حتما بليطها را لابه لاي كتابهاي درسي اش گذاشته تا فردا به دوستانش نشان دهد و با گريه و زاري دروغين بگويد كه شب قبل خواب ديده هواپبماي حامل مادر روي كوههاي پوشيده از برف سقوط  كرده است. بنابراين همه كتابهاي درسي اش را صفحه به صفحه وارسي كردم و چيزي نيافتم. بيزقول را دعوا كردم . با گريه و زاري  رفت  توي تخت خواب و خوابش برد. ساعتي كه گذشت  به توصيه دوستان فيس بوكي  فكرم را روي بليط المثني متمركز كردم  و به اين ترتيب از خير بليطها گذشتم. سفرم را رفتم اما با بليط المثني .
امروز اما آقاي خانه دسته چكش را كه درآورد بليط جلد آبي از لاي برگهاي خبيث دسته چك زبانش را به طرز زننده اي برايم بيرون آورد. قلب درد گرفتم تا بروم مدرسه بيزقول و برخلاف روال معمول، خودم به خانه بياورمش بعد با شرمساري و خجالت در بين راه از او عذر خواهي كنم. البته او دختر خودم است چيزي توي قلبش نمي ماند بزرگوارانه مرا بخشيد و گفت: خوب مي دانسته كه من دوباره  اشتباه  كرده ام.  الان اوضاع خيلي خوب است مقداري از عذاب وجدان  روي قلبم برداشته شده و  همانطور كه با يك دست سعي مي كنم اين وجيزه را تايپ كنم با دست ديگر پاي بيزقول را مالش مي دهم.  چون بعد از سي و سه دور قايم باشك بازي اجباري كه مجبور بوده ام پيدايش كنم و دنبالش بدوم تا برود سك سكش را بكند پايش درد گرفته.  البته در ليست خريد چسبيده به در يخچال هم چند قلم جنس نوظهور از باربي باردار! گرفته تا شتر مرغ صدا دار ديده مي شود. فكر كنم اينها را هم كه خريداري كنم فقط مي ماند گاه گداري كه بچه ام دماغش را بالا بكشد و با صداي تو دماغي بگويد: مامان يادت مي آيد كه به من تهمت زدي بليطهاي سفرت را  گم كردم!  

ته نوشت: در مورد دسته چك آقاي خانه قبول مي كنم اين از مصاديق بارز خشونت زنان عليه مردان است. 
ته نوشت 2:  بليط را بليت هم بگوييم شايد بد نباشد .

۳ آذر ۱۳۹۰

يا رب نظر تو برنگردد

يه نشستي داريم هر ساله كه بچه هاي دانشكده ما و رشته ما برگزار مي كنن. ازهمون  اول كه اين نشست رو برنامه ريزي كرديم هدفمون اين بود كه ببينيم بچه ها بعد از فارغ التحصيل شدن چه گهي مي خورن ! و چه تاجي مي زنن بر فرق مملكت گل و بلبلمون! هميشه چند تا از رييس روساي دانشگاه و حتي وزارتخونه و مهمونهاي سرشناس هم تو اين نشستها هستن تا بلكه بشه جوري تلكه شون كرد و اوضاع نابسامان فارغ التحصيل ها رو سرو ساماني داد از اونجايي كه من از متولي هاي اصلي برگزاري نشست بودم( اون زمانهاي جووني البته  )هنوز هم گاهي دعوتي از من مي شه! ما مي ريم همديگه رو مي بينيم ،با هم گپ مي زنيم، يادي از گذشته مي كنيم و بر مي گرديم.
 بعضي از ما مثل من پاك زدن به بيراهه و عطاي مدركشون رو به لقاء اون بخشيدن و رفتن تو يه فاز ديگه اي، بعضي از ما كه پارتي دار و پول و پله دار و رو دار بودن رفتن او بالا مالاها و با از ما بهترون مي چرخن. بعضي ها هم كارت پخش كن و راننده تاكسي و معتاد و بدبخت بيچاره شدن. امسال نشستمون توي قشم بود تو يه هتل آبرومند . ( البته از اونجايي كه ما صندوق داريم و هر ماهه يه مبلغي به اين صندوق واريز مي كنيم بنابراين كسي براي ما نوشابه باز نكرده پول خودمون هست كه داره از كيسه خودمون مي ره ) عكسهاي يادگاري امسال غير از اين كه خيلي دردناك بود به خاطر اينكه گذر عمر رو بيشتر ميشد توي چهره تك تك بچه ها ديد دردناك بود چون هميشه رييس و روساي ما توعكسهاي يادگاري گذشته، مردها و زنهاي سن و سال دار و با تجربه اي بودن كه  در نگاه و چهره شون اعتماد به نفس و تجربه ي يك عمر علم و تحصيل و كار رو مي شد ديد . اما امسال ما فارغ التحصيلاي قديمي هنوز سر جاي خودمون در همان موقعيت ايستاده بوديم و رييس و روسا رو يك عده جوان بي تجربه ي كم سن و سال با محاسن و تسبيح تشكيل مي دادن كه فرق هر رو از بر نمي تونستن تشخيص بدن.  قديمي تر ها به اجبار بازنشسته شده بودن و ما كه صلاحيت رييس بودن نداشتيم هنوز اون پايين بوديم و اين جوانان نوخواسته روساي ما.

ته نوشت : حالا هي بنشينيد بگيد نسل سوخته نسل سوخته.

۳۰ آبان ۱۳۹۰

عليا مخدره هاي وطني

درست در همين هاگير واگير خواندن اخبار عليا مخدره ي!  مصري كه خودش را لخت كرده و عكس برهنه اش  را منتشر كرده است. درست در همين بلبشو بازار انقلاب بازي و انقلابي گري بيزقولك نه ساله شده است و امروز خيلي با فيس و افاده آمده به من مي گويد : مامان من ديگر بالغ شده ام ! معلممان گفته است ديگر بايد وقتي نامحرم مي بينيم حجاب داشته باشم و رو بگيرم .
گيج اين هستم كه زودتر عكس "ماجده "*  را از روي لپ تابم معدوم كنم  تا چشم دخترك بالغ شده ي محجبه ام به او نيفتد. 
خودش دوباره مي پرسد : مامان خارخاري نامحرم به كيا مي گن ؟ روح اجد ادي  آخوند زاده ام به كمكم مي آيد روي منبر مي روم و در دو سه جمله محارم و غير محارم را به او معرفي مي كنم . اميدم اين است كه زودتر دمبش را بگذارد روي كولش برود تا من بيشتر در مورد" نفرتي تي"  مصري بخوانم.اما دخترك ور پريده ول كن نيست مي پرسد: چرا بايد جلوي نامحرم رو بگيرم؟ و حجاب داشته باشم؟  در مي مانم،‌ روي صندلي جابجا مي شوم و فكر مي كنم چه بگوم؟  چه بگويم؟ بگويم چون تو زن هستي و مردها نبايد جسم  تو را ببينند ! اگر بپرسد چرا نبايد ببينند؟ بگويم : چون زن هستي و جسم زنانه تو زيباست ! اگر بپرسد: جسم زنانه زيباست يعني چه و چرا براي مردها مي تواند جذاب باشد ؟ بگويم: چون جسم زنانه تو ممكن است تحريك كننده باشد و ممكن است ... اوه شما نمي دانيد جواب دادن به اين سوال دخترك نه ساله ي بازيگوش من چقدرسخت و سنگين است . به همين خاطر خودم را مي زنم به كوچه علي چپ و جواب سوالش را نمي دهم . مي گويم : ولش كن اين حرفها را بيا با هم برويم قايم باشك بازي كنيم . از خوشحالي در پوست نمي گنجد بل كل زنانگي و مردانگي و حچاب داشتن را فراموش مي كند و مي گويد :  پس اول من مي روم قايم مي شوم . بعد به سرعت باد مي رود تا در خانه ي چند متري امان جايي  پنهان شود كه عقل جن هم به آن قد ندهد.
و من مي مانم و اين سوال كه اين عليا مخدره ي وطني كي بزرگ شود وكي جسمش را بشناسد و چه هنگام  از اين كه براي  جنس جسم او از نه سالگي قانون نوشته اند سر به طغيان بگذارد؟
 
ته نوشت :* ماجده دختر مصري است كه در اعتراض به تعصبات مذهبي عكس برهنه خودش را در وبلاگش گذاشته است .

۲۵ آبان ۱۳۹۰

خاطرات ننوشته

رفتم خيابون! از دم مغازه كاموا فروشي كه رد شدم مثل اين گربه هاي شاد كه گوله هاي رنگي كاموا از خود بي خودشون مي كنه دستپاچه شدم. پريدم تو 5 تا كلاف كامواي كلفت قرمز خريدم با يه قلاب سايز خدا! خيلي هيجان دارم براي اينكه يه شنل قرمز گل دار و سوراخ دار براي بيزبيز ببافم.
مي رسم خونه مي شينم به بافتن بيز بيز مي گه : مامان اصلا بهت نمي آد بشيني بافتني ببافي اونقدر عينكت رو بالا و پايين مي ذاري و هنوز يه رج نبافته. بافتني رو مي گيري  از دور تماشا مي كني كه انگار داري موشك هوا مي كني.
" آه خدا كنه اين موشك تو دستم منفجر نشه،‌ آدم ناشي هر چيزي ممكنه براش اتفاق بيفته !"
در هر صورت مصمم هستم اين گوله هاي كامواي قرمز نره پيش بقيه گوله هاي كامواي رنگي و پارچه هاي ندوخته وكتاب هاي نخونده و خاطرات ننوشته .

۲۴ آبان ۱۳۹۰

آنچه مي شنوي و آنچه مي بيني

يكي از دوستان قديم كه گزارش گر برنامه ورزش راديو است،  مهمانمان بود. تعريف مي كرد يك شب در يك ساعت كم ترافيك به لحاظ شنونده قرار بود فوتبال دو تيم دسته دوم را كه در خارج از كشور مسابفه مي دادند گزارش بدهم؛ برنامه هنوز شروع نشده بود كه   ارتباط قطع شد. ثانيه ها مي گذشت و ما به شروع برنامه نزديك مي شديم، في الفور زنگ زدم به يكي از دوستان و گفتم : فلاني سريع السير به من بگو هر بازيكن چه شماره اي دارد و هر تيم  در كدام طرف زمين بازي مي كند. هر وقت هم يكي از تيمها گل زد به من خبر بده كه بدانم كدام تيم بوده و چه كسي گل زده است .
برنامه كه شروع  شد من هم شروع كردم به گزارش،  پاس دادن ها را،  شوت كردن ها را، جاخالي دادن ها را همه را از خودم مي گفتم و هر بار كه دوستم پيامك مي داد كه حالا بازيكن شماره فلان  يك خطر روي دروازه داشته وبازيكن فلان گل زده است من هم با هيجان به گزارش اضافه مي كردم . نود دقيقه برنامه را تمامش كردم و برنامه راديويي را بستيم . 
فردا معلوم شد دوستم مرا سركار گذاشته است و بازي  را كلن  اشتباه گزارش داده ام  و تيمي كه  برنده اعلام كرده بودم بازنده مسابقه بوده است .
اين روزها خبرهاي صداي و سيماي ميلي  عينن مثل همين گزارش راديويي مي ماند انگار هيچ خبرنگاري  برنامه زنده اي را  از خود استاديوم گزارش نمي كند . كسي به اينها مي گويد چه شده است و چه نشده و اينها هماني كه مي شنوند گزارش مي دهند نه چيزي كه مي بينند.

۱۶ آبان ۱۳۹۰

ياقوت خاطرات

هيچ ميوه اي مثل انار نيست. انار واقعاً ايراني است. واقعاً شرقي است، خوردنش خاطرات قديمي آدم را زنده مي كند. سيب مي خواهي بهترش را فرانسوي ها دارند. نارنگي و پرتقال بهترش را لبناني ها. خيار كه ديگر درختي و اسرائيلي اش بازار را برداشته طوري كه خيلي ها يادشان رفته آن خيارهاي كوچك پرز دار چه عطر و طعمي داشتند. موز را كه اصلا حرفش را نزن هيچ كجايش ايراني نيست جز همان قسمت سياه و كوچك سرش كه گس است و ايراني را ياد گرفتاري هاي اين روز و روزگارش  مي اندازد.
اما انار،  دانه و دانه و لايه لايه  ايراني ايراني است،  آدم را ياد بازار و مسجد مي اندازد،  ياد رقص بابا كرم و  صداي هايده و چه چه شجريان و كرسي و برف و تعطيلي مدرسه ها. آدم را ياد شب چله،  ياد آجيل،  ياد دور هم بودن مي اندازد. دهها رنگ دارد از قرمز خون چكان تا سفيد شفاف آن هسته وسطش گاهي سفت است گاهي نرم مثل خود زندگي است اما خوردني است. انار هميشه خاطرات قديمي مرا زنده مي كند.
" تمام دانه ها را بخور يك دانه را دور نيانداز يادت باشد آن دانه كه از چشمت پنهان بماند همان دانه بهشتي است كه غفلت كردي و نخورديش " .
كدام دانه بهشتي است نمي دانم . نمي دانم اين سالها كه با دقت و وسواس همه ي دانه هاي انارم  را خورده ام آن دانه ي بهشتي چه گلي به سر من زده است  . اما من هنوز با وسواس همه ي  دانه ها را جستجو گرانه مي خورم و مي ترسم دانه ي بهشتي از نظرم پنهان بماند.

۱۵ آبان ۱۳۹۰

مستراح دل گشايي بود

رفته ايم مسافرت سرراه ويرمان مي گيرد! يك سرويس بهداشتي بين راهي را نگاهي بياندازيم. بيزبيز مي رود تو جيشش را بكند اما صداي خنده اش بلند مي شود. من متعجب با خنده زوركي به كساني كه پشت در توالت صف بسته اند شرمندگي تحويل مي دهم. بيزبيز كارش را نكرده و كرده بيرون مي پرد كه مامان بيا اينجا يك چيز جالب نشانت دهم.
من هميشه از توالت هاي بين راهي مي ترسيده ام اينكه آنجا به درو ديوارش چه كشيده باشند و چه نوشته باشند هميشه برايم  رعب آور بوده است اين است كه معمولا خودم زودتر از بچه ها مي روم آن تو در و ديوار را نگاهي مي اندازم بعضاً هم شده است كه با ر‍ژ لب و مداد چشمي كه در كيف داشته ام صور قبيحه را خط بطلان كشيده باشم . اما اين بار نمي دانم چه شد كه خوش خيالي كردم بيزبيز زودتر پريد توي توالت و كار پيچ خورد.
خلاصه تا بيزبيز مي گويد: بيا تو يك چيز خنده دار نشانت بدهم آه حسرت ازنهاد بر مي كشم كه بيا تمام شد دخترك چيزي كه نبايد مي ديد را ديد.
با پاهاي لرزان در توالت را باز مي كنم تا نگاهي بياندازم حيرت مي كنم يك اتاق دو در سه است. به چه دل گشايي ! يك كاسه توالت كوچك ميان اين  اتاق بزرگ كاملا اريب رو به يكي از زواياي ديوار گذاشته اند. با خودم مي گويم : جل الخالق اين را ديگر كدام ذهن آوانگاردي اينجا نشانده؟ با اين حال كم نمي آورم به بيزبيز مي گويم : كاسه را براي اين كج گذاشته اند كه رو به كعبه نباشد.
بيزبيز مي خندد و مي گويد: يعني اگر رو به كعبه باشد خدا خشمش مي گيرد؟ مي گويم : نه دخترم ما مي خواهيم احترام بگذاريم رو به كعبه اجابت مزاج نمي كنيم . مي گويد: يعني به نظر خدا پي پي كردن ما كار زشتي است ؟ مي گويم: به نظر خدا پي پي كردن ما كار زشتي نيست اما ما خودمان هيچ وقت جلوي آدم هاي ديگر اين كار را نمي كنيم پس رو به سمتي كه خانه ي خدا هست هم اينكار را نمي كنيم . بيزبيز مي گويد: مامان چرا فكر مي كني چيزي كه ما  آدمها فكر مي كنيم بد و زشت است براي خدا هم بد و زشت است. يعني اگر خدا دوست نداشت كه ما پي پي كنيم اصلا براي ما چنين چيزي را بوجود نمي آورد.
مي گويم : خوب در هر صورت خيلي خوب است كه ما اين كار را رو به قبله انجام ندهيم.
گويا حرف كاملا منطقي من مجابش نمي كند بنابراين راهش را مي گيرد و مي رود و در همان حال  مي گويد: هه شرط مي بندم كه خدا كاري به كارتون نداره اگه رو به قبله جيش كنيد يا نكنيد بس كه سرش مشغول بقيه ي كارهاي بديه كه رو به قبله انجام مي ديد. 

۷ آبان ۱۳۹۰

باز هم بزرگتر شده ام

ديگه امروز فهميدم به اندازه كافي بزرگ شدم، خانوم شدم،‌ براي خودم زني شدم  وقتي تو انبار موقع خالي كردن بارها  مرداي گنده با هم شوخي مي كردن با سواد ترينشون هي به اوناي ديگه مي گفت: دودولتون رو بپاييد! بپاييد نيفتن ! و بعد دستش رو به يه حالت مشت شده اي مي گرفت زير خشتك اينها  و اين رو با بلندترين صوتي كه ممكن بود از حنجره يه مرد به ابعاد او خارج بشه ادا مي كرد و باربرها و كارگرها و راننده ها از خنده منفجر مي شدن و چيزشون رو مي گرفتن تو مشتشون! من در تمام مدت دست به سينه ايستاده بودم روي سكو در كمترين فاصله  از آنها  و با آمرانه ترين حالت ممكن بدون اين كه سرخ بشم يا خجالت بكشم يا در برم  تا اونجا نباشم كه شاهد اين بي عفتي شرم آور باشم  گوش مي دادم،  حتي  يك لحظه چشم از بارها برنمي داشتم تا حسابشون از دستم در نره  و انگار كن دارم پسر بچه هاي دو سه ساله اي رو مي بينم كه تازه متوجه بازيچه ي توي شلوارشون شدن.
احساس مي كنم وقتي آدم به اندازه كافي بزرگ مي شه ديگه به سادگي  از چيزي خجالت نمي كشه . به سختي تحت تاثير قرار مي گيره، و باور مي كنه خيلي چيزها اونقدرها هم مهم نبودن كه قبلا فكر مي كرده مهم هستند .

۴ آبان ۱۳۹۰

سر و ران و مغز

رفته ايم افتتاحيه نمايشگاهي  عده اي از مديران دستگاهها و  روساي ارشد برخي نهادهاي خصوصي و دولتي  وحتي مديران بانكها و  سرپرستان و معاونين و غيره وذالك را هم دعوت كرده اند . نمي دانم كدام آدم نكته سنج و شير پاك خورده اي  داده است  ورودي تالار روي يكي از بنرهاي  ايستاده   با خط نستعليق كج و معوجي نوشته اند " حضور سر و ران معزز به همايش پيشرفتهاي تكنولوژي در ....  " گرامي باد .
در يك فرصت مناسب وقتي مهمانها رفته اند توي سالن  از كنار بنر رد مي شوم و بدون آنكه كسي مرا ببيند با مداد چشم  روي حرف عين در معزز يك نقطه مي گذارم و حرف  ز را خط مي زنم.
كله پاچه فروشي است اينجا،  حقا كه سر و  ران و مغزي  بيش نيستند. اگر بودند كه مملكت به سامان تري داشتيم .


۲ آبان ۱۳۹۰

وقت سيب و ستاره

خبر سخت و دردناك بود خدا به سر شاهد است اصلا دلم رضا نبود در اين روزان و شبان جانكاه كه گودري ها يك چشمشان اشك است و يك چشمشان خون! بنده دست توي جيب كنم و سوت زنان روزگار بگذرانم . خبرش را چند نفر از گودري هاي ساكن فيس بوك همانجا به من رساندند حالا اينها وقت بزن و بكوب گودري ها كه بود يك دعوت خشك و خالي از ما نمي كردندها ولي همين كه قرار شد در گودر را تخته كنند ياد ما افتادند به قول معروف وقت سيب و ستاره خاله خبر نداره وقت گريه و زاري برين خاله رو بيارين. بگذريم  اولش سعي كردم دلداري اشان بدهم اما بعد ديدم كار از دلداري گذشته  اينها اميد ، مميدشان را گذاشته اند سركوزه و دير بجنبيم مجبورند آبش را بخورند! گفتم  اين روزهاي آخر حيات و ممات گودر بيايم به اين همه دوستاني كه روزگاري لايكي به من  داده اند و شري كرده اند عرض ادبي  كنم.
بگويم: آقا جان شما بايد از اين خانواده امام موسي صدر ياد بگيريد. اميدتان را هيچ وقت از دست ندهيد . اينها اگر استخوانهاي امام را هم بيايند بدهند دستشان آزمايش دي ان اي را هم رويش انجام بدهند معلوم شود ژن به ژن همه ي اجزاء با آن خدا بيامرز مطابقت دارد باز هم پايشان را مي كنند توي يك كفش كه هنوز نقاط پاك سازي نشده و تاريكي از ليبي وجود دارد كه امكان قايم! كردن امام موسي در آن اماكن بصورت زنده و  سرحال وجود داشته باشد.  اينها آنچنان اميدشان مثال زدني است كه به نيروي اعتقاد هيچ بعيد نيست عاقبت  امام موسي را  زنده از گور بيرون بياورند. حالا شما گودري ها هنوز گودر را نبسته اند يخه پاره مي كنيد و تو سرو كول خودتان مي كوبيد و صداي ضجه اتان را به آسمان هفتم رسانده ايد كه آي هوار بستند بستند بردند ما اعتراض داريم اين شرط انصاف نيست و ....كمي خويشتن دار باشيد عزيزان من دنياي اينترنت هم مثل دنياي حقيقي،  مجازي است.  ابرقدرتهايي دارد كه اينها تصميم مي گيرند كدام مهره ها باشند و كدام مهره ها نباشند چه برنامه اي اجرا شود و چه برنامه اي اجرا نشود! حاصل تمام ضجه هاي شما يك انقلابات كوچكي است كه ديكتاتورهاي بزرگتري را بوجود مي آورد. بنابراين چه بخواهيد و چه نخواهيد  دنياي مجازي نظم خودش را دارد و ما فقط كاربراني براي پيش برد اهداف از پيش تعريف شده ي آن هستيم .

۱۱ مهر ۱۳۹۰

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر

من هميشه يك دوره هايي داشته ام.آمدن ها و رفتن هايم  گاهي زودتر تمام مي شده،‌ گاهي ديرتر، اين هم از عجايب زندگي خارخاسكي من است ديگر.
هر چه گفتم و هر چه كردم راست بود يا از دل برآمد. آدمها راست بودند،‌ داستانهايشان راست بود،‌ روايتشان همان روايت بود اما شما را آزاد گذاشته ام تا باور كنيد يا نكنيد   آنكه مي نوشت و آنكه مي گفت همان بود كه ادعا مي كرد؟ يا كسي بود كه ادعا نمي كرد!
زودتر قرار بود اين وجيزه به پايان برسد اما گاهي ضرورتي باعث مي شد كه ماجرا ادامه پيدا كند.
در مدت نوشتن دوستاني را رنجانده ام و دشمناني را كينه افزون كرده ام. "برو بابا بينيم چه لفظ قلم " ( بي خيال اين روز آخري مي خوام يه خاطره فرهنگي خوبي از خودم به يادگار بذارم )‌ از اين بابت از همه اشان پوزش مي خواهم .
اين خداحافظي ممكن است خيلي زود يا خيلي دير به درودي  دوباره بيانجامد. پس اشك اندوه از ديدگان فرو نريزيد وآه حسرت ازسينه بر نكشيد (خدايا يه كاري كن بتونم بتركونم !)‌

القصه
خارخاسك هفت دنده را هنوز مي توانيد در فيس بوك  بيابيد  گيرم كه ممكن است مجبور شويد به بركت همت برادران لقمه را دور سرتان بچرخانيد.اما من نخواهم مرد و همچنان زنده خواهم ماند و روزي ديگر و روزگاراني ديگر بازخواهم گشت.


۹ مهر ۱۳۹۰

زن ِ خوب ِ فرمانبر ِ پارسا ... مرد درويش را فقط كم داره تا همه آروزهاش برآورده بشه !

امروز كلن زن خوبي بوده ام انباري را تميز كرده ام . كتابها را،‌  اين كتابهاي لعنتي كه هيچ وقت مرتب نمي شوند را مرتب كرده ام. بعضي هايشان را اما دم دست گذاشته ام براي ناخونك زدنهاي روزانه.  لباسها را حوله ها را ساكها را كيف ها را جابجا كرده ام. اتاق و سالن و آشپزخانه را زير و رو جارو زده ام زير مبلهاي بزرگ را حتي،‌  پشت ميزها و كمدها را. توالت را خوب شسته ام. سراميك هايش را برق انداخته ام. آشپزخانه را تميز كرده ام.
آقاي خانه ديرتر از معمول آمده اند خانه غذايشان را كشيده ام خسته هستند،‌ بازوهايشان را مي گذارند دو طرف بشقاب  شانه هايشان را تا آنجا كه امكان دارد  پايين مي آورند بيني اشان را در مركز ثقل بشقابشان نگه مي دارند. بدون حرف مشغول مي شوند. مي آيم دستهايم را روي شانه هايشان مي گذارم ماساژشان مي دهم . آه درازي مي كشند با صدايي غمگين و از اعماق جان برآمده مي گويند: مي خوام برات ماشين بخرم. دستم را بر مي دارم چيزي ته جانم مي لرزد مي روم جلويش مي نشينم و مي گويم: عزيزم، عشق من،  باز چه گندي زده اي؟ گاوي،  ماوي چيزي مرده است؟ نگاه غم آلودي به من مي كند و مي گويد: نچ ، سيستم گرمايشي امان خراب است هوا دارد سرد مي شود. بايد فكري براي گرمايش گاوداري بكنيم. راستي سيلويا هم مريض شده است. كتي هم دوباره شيرش كم شده. لعنتي ها يارانه ها را برداشته اند شير گاوها را نمي توانيم بفروشيم شيرها  روي دستمان مي ماند مي ترسم ورشكست شويم.
بعد ناگهان چشمانش برقي مي زند مي گويد: عزيزم خاري جان مي تواني  كمي از پس اندازت را به من دهي،  دستي به سرو گوش اوضاع بكشم . زخمهاي زندگيمان را مرهم بكنم !؟
مي گويم : نچ، مي خواهم برايت ماشين بخرم .

۵ مهر ۱۳۹۰

از علائم ظهور امام زمان4 - شيوه هاي تقلب تكامل مي يابد

بيزقولك امتحان زبان دارد. 6 درس را بايد بخواند و ياد بگيرد.مي نشانمش توي اطاق مكلفش مي كنم به خواندن زبان.
بازيگوشي مي كند مدام . يك ساعت بعد مي روم مي بينم روي كاغذ دراز و باريكي بعضي لغات را نوشته و در حال لوله كردن آن است!
مي گويم:  بيزقول جان مامان چه مي كني؟ تقلب مي نويسي؟
مي گويد: نه مامان اين كه تقلب نيست اين را نوشته ام براي معلمم كه فقط همين ها را از من بپرسد!
مي گويم : پس چرا اينها را اينطور نوشته اي؟  چرا لوله اش مي كني ؟
مي گويد: نمي خوام بچه ها ديگه بقهمن خانوممون  چيا رو مي خواد از من بپرسه! 

۳ مهر ۱۳۹۰

وقتي تاس ها همينطوري بيايند و مهره هايت تنها بمانند ...


تلويزيون  گزارش سفر رييس جمهور به آمريكا را پخش مي كند. لابد باز هم هاله ي نور، لابد باز هم دعاي فرج،‌ لابد بازهم آقاي چيززاده خبرنگار بيست و سي كه دنبال كله پاچه در خيابانهاي آمريكا مي گردد. دنياي عجيبي است رييس جمهور تند تند مي رود آمريكاي جهانخوار يا روزها اينقدر پرشتاب مي گذرند. انگار همين ديروز بود كه رفته بود آنجا دعاي فرج مي خواند و دوستانش اين پايين برايش كف مي زدند. اين روزها اما چه تنها به نظر مي آيد آن بالا!
دخترها كاري به كار تنهايي رييس جمهور كشور ايران  در ينگه دنيا ندارند بيزبيز نشسته است به بيزقولك تخته نرد ياد مي دهد. يادش مي دهد كه هيچگاه نبايد مهره اي در خانه اي تنها بماند.
مي گويد: تنهايي يك مهره در تخته نرد هميشه خطرناك است آنقدر كه مهره  حريف مي تواند مهره تو را به آساني از زمين بازي خارج كند.
 بيزقولك مي گويد: به من چه تاس ها همينطوري عددهاي خودشان را مي آورند! من هم  ممكن است مجبور شوم مهره ام را تنها در خانه اي بگذارم اين كه نمي شود.
  بيزبيز مي گويد: بايد سعي كني زود يك مهره ديگر رويش سوار كني وگرنه ...
آقاي خانه تنهايي اشان را با تلفن كردن به گاوداري پر مي كنند. من تنهايي ام را با نوشتن.
ايران اما مي رود روي ميز توالت مدتها مي نشيند عكس خودش را توي آينه تماشا مي كند.
به او مي گويم: ايران جان، عزيزم اين عكس خودت است كه توي آينه مي بيني خيال نكن  دوست گربه اي  پيدا كرده اي، تنهايي ات تمام شده است،‌ خودت را هم بكشي  تو در دنياي خانه ما تنهاي تنها هستي! اما،‌ وقت جفت گيري ات كه برسد من تو را با يك گربه ي نر  اصيل،  آشنا مي كنم تا تنهايي ات را پر كني! و بچه گربه هاي زيبا بدنيا بياوري .

۳۰ شهریور ۱۳۹۰

تابستان خود را چگونه گذرانديد

تابستان سختي بود به لحاظ خواباندن بيزقولك،‌ شبها ،‌
هزار بامبول براي من در مي آورد تا بالاخره ساعت يك نصف شب مي رفت توي رختخواب تازه  يا آب مي خواست ، يا گرسنه مي شد،‌ يا جيشش مي گرفت. يا مي ترسيد. يا گرمش بود.  در بدترين شرايط حرفش مي گرفت،‌
مثلا مي پرسيد : مامان چه جالب من دارم بزرگ مي شم؟
مي گفتم: بله خوب همه بزر گ مي شن .
بعد مي گفت : يعني من بزرگ مي شم بچه دار مي شم ،‌ بعد بچه من بزرگ مي شه بچه دار مي شه ، بعد بچه اون بزرگ مي شه بچه دار مي شه، بعد بچه اون يكي بزرگ مي شه بچه دار مي شه بعد بچه اون،  اون يكي بزرگ مي شه بچه دار مي شه، بعد بچه  ....... واي مامان اين همه آدم كه همه فاميل ما مي شن!
مي گفتم : بله ما مي توانيم فاميل زيادي داشته باشيم  وقتي همه ي مان بزرگ شويم. حالا بخواب دخترم .
مي گفت : نه مامان نرو! ببين چقدر جالبه يعني من مامان دارم. تو مامان داشتي،‌ مامانت مامان داشته. مامان بزرگت مامان داشته،‌ مامان ِ مامان بزرگت مامان داشته . مامان ِ مامان ِ مامان بزرگت ........................

۲۹ شهریور ۱۳۹۰

صرف افعال ضروري

دزدي كردن مثل يك بيماري مسري است وقتي همه گير شود اجتماعي  را آلوده مي كند بنابراين توصيه مي كنم  نگاهي بياندازيم به صرف افعالي كه در مملكت گل و گلاب كاربرد بيشتري برايمان دارد .
دزدي كردم
دزدي كردي
دزدي كرد
دزدي كرديم
دزدي كرديد
دزدي كردند

دزد بودم
دزد بودي
دزد بود
دزد بوديم
دزد بوديد
دزد بودند

دزديدم
دزديدي
دزديد
دزديديم
دزديديد
دزديدند

ضرورتا فعل خوردن چون معنايي دو پهلو دارد مي تواند در اين افعال جاي ويژه داشته باشد.
خوردم
خوردي
خورد
خورديم
خورديد
خوردند


۲۸ شهریور ۱۳۹۰

دزدي ما و دزدي اونا هر دو شيرینند اما اين كجا و آن كجا !

آقايون،‌ خانومها يه چي ، مي خوام اعتراف كنم مي دونم نظرتون رو نسبت به من بل كل عوض مي كنه ولي عيبي نداره بگم و بميرم بهتراز اينه كه نگم و بميرم. چن وخ پيش من برا يكي از پيمانكارهاي  شركتمون  يه كاري رو ريديفش كردم! اين آقا هم تو يه پاكت خيلي محترمانه اي چهار تا سكه ي تمام بهار آزادي گذاشت آورد تحويل من داد. من هم اولش يك كمي لوس شدم و ناز كردم و نمي خوام و چرا آخه و اينا بازي درآوردم بعد هم تندي گرفتم گذاشتم توي جيبم. تا يه مدتي هم البته عذاب وجدان داشتم البته نه از اون لحاظ ها كه شما فكر مي كنيد. واسه خاطر اينكه دوربين هاي مدار بسته وصل كرده بوديم تو سالن اصلي انبارمون، همش مي ترسيدم يكي من رو ديده باشه بره راپرتم رو بده!  دو سه ماه گذشت خبري نشد بعدش هم اين ماجراي اختلاس نجومي پيش اومد من اينقدر بابت گرفتن اون سكه ها از خودم راضي شدم!  اينقده به خودم مي بالم!  كه حد و حساب نداره. حالا البته مي خوام خمس حق الزحمه ي  كارچاق كنيم ! رو بدم سكه هام  روحلالش كنم دنبال مستحقش مي گردم كه درصد اون رو هم بدم خيالم از هر جهت راحت بشه .

۲۵ شهریور ۱۳۹۰

ابن الوقت ها و بي وقت ها

حاج خانم مادر زلزالوس مي خواهد باب مودت و دوستي دوباره را بينمان باز كند مي گويد :  بيا بچه ها را برداريم برويم پارك. دوست ندارم با او بروم از عقايدش خوشم نمي آيد اما مي گويم : حالا كه دست دوستي به من داده  عقده اي بازي است  دستم را عقب بكشم . دخترها را بر مي دارم با زلزالوس و مادرش راه مي افتيم . زلزالوس اما انگار دولش را گره زده باشند يك جا بند نمي شود بالا و پايين مي پرد اينطرف و آنطرف مي دود. حواسم هست خودم را كنترل كنم يك وقت دور از چشم مادرش يك گوشي، دماغي، جايي از او نپيچانم . تا برسيم به پارك دوبار نزديك است برود زير ماشين ،‌ يك بار تنه مي زند به يك آقاي محترم كهنسالي و او را مي چسباند به ديوار. يك بار هم سطل زباله خيابان را تند مي چرخاند و آشغال ها را بر مي گرداند روي زمين.  حالا آمار اينكه چند بار زنگ در خانه هاي مردم را زده است و جلو جلو دويده خدا مي داند. به پارك كه مي رسيم  همان ورودي پارك پايش گير مي كند به جدول كنار باغچه و پرتاب  مي شود روي سنگهاي پياده رو  و دست و صورت و پايش آش و لاش مي شود. بچه دادش به هوا مي رود و از درد به خود مي پيچد .مادرش اما،‌ داد و هوار راه مي اندازد و از دستپاچگي  به جاي آنكه ببيند زلزالوس چه اش شده است وقت گير آورده  دق و دلي اش را سر بچه خالي مي كند كه :  اي پدر سوخته حقت است!  خوب شد افتادي! دلم خنك شد!  ببين من از دست تو چه مي كشم؟ مي خواستي اينقدر بدو بدو نكني! اينها هم بچه هستند تو هم بچه هستي! زلزالوس خون از دست و بالش مي رود اما بغض كرده و از ترس مادر اشكش را پاك مي كند. مي گويم: چه ات شده است؟ مي گويد: هيچي! بيزبيز و بيزقولك  ابن الوقت شده اند دلشان خنك شده پوزخند مي زنند بيزبيز آرام زير گوش من مي گويد: مامان ولش كن يادت نمي آيد موهاي دمب ايران را چيده بود؟ الان  خودش را به موش مردگي زده نگاه كن خيلي هم دردش نيامده ( لابد بعد هم مي خواهد بگويد خودش را نمادين زده زمين ولش كن )‌بيزقولك هم با بدجنسي جوري كه حاج خانم نبيند براي زلزالوس  زبان درازي مي كند . عصباني مي شوم سر همه اشان داد مي كشم كه  برويد كنار ببينم.  حاج خانم شما بروآنجا روي آن  صندلي بنشين.  بيزبيز تو هم خواهرت را بردار ببر آنطرف.
 بعد مي روم سروقت زلزالوس از توي كيفم دستمال مرطوب در مي آورم دست و پايش را كه خوني شده پاك مي كنم،‌  مي خواهم يادش بياورم آن همه شيطنتي كه كرده  اما دلم نمي آيد. اگر هيچ چيز خوب از پدرم ياد نگرفته باشم اين شعر منتسب به پورياي ولي را كه مدام مي خواند يادم مانده است " گربر سر نفس خود اميري مردي / ور بر دگري نكته! نگيري مردي / مردي نبود فتاده را سنگ زدن / گردست فتاده را بگيري مردي"
 ( حالا البته ممكن است مسعود مشهدي بيايد بگويد: چرا مي گويي مرد دست از سر مردها بردار نامردها را بچسب )‌ آقا جان اصلا هر چيزي كه شما مي گوييد: گر دست فتاده را بگيري زني!  "

۲۴ شهریور ۱۳۹۰

خانم سميه توحيد لو


خانم سميه توحيد لو يك بار در وبلاگتان مرا معرفي كرديد. نوشتيد من كشف جديد شما هستم. از مكالمات من با بيزبيز و بيزقولك خوشتان آمده بود. خواندن وبلاگ  مرا به دوستانتان توصيه كرده بوديد. شايد امروز روزي است كه من بايد از شما بگويم.  چيزي بنويسم كه نمك بر زخمهاي شما نباشد. روح مجروح شما را التيام بخشد. خانم سميه توحيد لو سرتان را بالا بگيريد  تازيانه را چه نمادين بر شما زده باشند و چه غير نمادين شما سر بلنديد. تازيانه را ظالمان به دست دارند اين را ديگر همه مي دانند. 

۲۳ شهریور ۱۳۹۰

من بیزقولک هشت سال دارم

بيزقولك را برده ام برايش كفش مدرسه بخرم. يك دمپايي لا انگشتي ل‍ژ دار قرمز و سپيد ديده است مي گويد همين را مي خواهم. من مخالفت مي كنم، او اما پايش را كرده توي لنگه دمپايي  و در نمي آورد.
 مي گويد: براي من همين را بخر؟ چرا نمي خواهي كفشي كه دوست دارم بپوشم ؟
برايش دليل مي آورم كه اين كفش كمرت را درد مي آورد، به درد مدرسه ات نمي خورد،‌ مدرسه ايراد مي گيرد و هزار و يك چيز ديگر.
مي گويد: چرا خودت بايد كفش پاشنه بلند بپوشي و من نپوشم من كه به اندازه تو قد بلند نيستم .
فكر مي كنم بچه ام مي خواهد هم قد و قواره من شود،  قند توي دلم آب مي شود.
 مي پرسم : بيزقول جان فكر مي كني خانمها براي اين كفش پاشنه بلند مي پوشند كه قدشان بلند شود؟
مي گويد: نه فكر مي كنم براي اين كفش پاشنه بلند مي پوشند كه قدشان اندازه مردها شود كه موقع بوسيدن همديگر زياد مجبور نباشند روي انگشت پايشان بلند شوند.
چشمهايم به قاعده يك ديش ماهواره  گرد مي شود،‌ می دانم بابا رسما ً گند زده ام با اين تربيت كردنم .
دمپایی را به زور از پايش در مي آورم و يك كفش كتاني سپيد وصورتي برايش مي خرم. با كلي چانه زدن و مرگ من جان من قرار مي شود تا پانزده سالگي دندان روی جگر بگذارد تا وقتش برسد. بعد برايش يكي از همين دمپایی ها بخرم .
 كوتاه نمي آمد پدر سوخته مي خواست همين امسال يكي داشته باشد .

۲۲ شهریور ۱۳۹۰

دوست جدید من موش


من تا به حال روی مرغ و خروس و گاو وگوسفند و سگ و گربه و حتی مرغ عشق و مارمولک و بچه های خودم و همکارها و آقای خانه و بعضی خواننده های وبلاگم  اسم گذاشته ام، اما  هنوز نشده است که روی موشی  اسم بگذارم. مدتی است اما یک موش توی محل کار من پیدا شده، صبح به صبح می آید از دستم خوراکی اش  را می گیرد و از تنبلی می رود دو قدم آنطرف تر نوش جان می کند . گاهی با هم بحث می کنیم، او البته بیشتر شنونده است ولی همین که سرش را تکان می دهد خوب معلوم است که می فهمد چه می گویم. فکر می کنم پسر باشد من البته چشم چران نیستم یا اگر هم باشم تا به حال نظر خاصی نسبت به موشها نداشته ام اما یک بار که با تنبلی خودش را ولو کرد روی یکی از طبقات کتابخانه ام یک چیز کوچولوی دومبولی مانندی زیر دمش دیدم. نمی دانم نامزد دارد یا ندارد ازدواج کرده و عائله دارد یا نه  فقط همینش معلوم است که تنبل است و تن به کار نمی دهد، گاهی اما رگه هایی از شوخ طبعی در رفتارش دیده می شود، .مثلا همین پریروز رفته بود توی کشوی میز من و روی تمام اسناد مالی شرکتمان  فضله انداخته بود، یا یک بار رفته بود توی کتابخانه و گوشه ی بعضی کتابهای تاریخ معاصرم  را جویده  بود . خلاصه گیر  کرده ام می خواهم اسمی برایش بگذارم ولی اسمم نمی آید «دم کلفت » خوب است اما قبلا روی یکی از خروسهای آقای خانه گذاشتمش می ترسم خروس بفهمد و بخواهد تلافی اش را سر مرغهای بیچاره در بیاورد. اگر را دستتان است  و غرورتان جریحه دار نمی شود و دست به خیر هستید یک اسمی بگویید روی این موش تنبل و بازیگوش و طنز پرداز خودم بگذارم، جای دوری نمی رود شاید هم روزی موشکم با سردار مردارها  * دوست شد  یا اختلاس مختلاسی به هم زد  و برو بیایی پیدا کرد آنوقت است که می توانیم امیدوارباشیم هم دست منرا بگیرد و هم دست شما را.


 *ته نوشت: آن سردار مردارها را با فتحه ی روی  میم  بخوانید. حالا نشود که با ضمه بخوانیدش برای من حرف دربیاید.  

۲۱ شهریور ۱۳۹۰

رابطه ها 2



يه زماني اون قديم نديمها كه برادرهام رفته بودن جبهه من يك شال گردن رنگي به رنگي تو كلاسهاي حرفه و فن ياد گرفته بودم،‌ بافته بودمش براي خودم بعد نمي دونم كدوم عمليات بود كه مدام مارش و اينها مي زدن توي راديو و هي مجري ميومد آلارم مي داد: شنوندگان عزيز توجه فرماييد! شنوندگان عزيز توجه فرماييد! خونين شهر ، شهر خون؛‌ ... يا نه‌،‌ مربوط به آزاد سازي خرمشهر نبود فقط يه عمليات بود كه طي اون يه تكي، پاتكي،‌ چيزي اين طرفي ها به اون طرفي ها زده بودن،  يا نزده بودن،‌ خورده بودن ولي مي گفتن زديم. خلاصه جو من رو گرفت و اين شال گردن رو فرستادم به جبهه هاي جنگ حق عليه باطل حالا كاري نداريم كه تو چله تابستون بود و اونجا هم خوزستان بود. مهم اين بود كه من شال گردن رنگي به رنگي خودم رو فرستادم جبهه. و بعد روزها و روزها نشستم تا يكي از جبهه هاي جنگ حق عليه باطل براي من نامه بنويسه كه شال گردن شما به دست من رسيد عجب طرح و رنگ قشنگي انداخته بوديد روش و خلاصه اين مقدمه اي بشه براي باب آشنايي. ولي نشد هيچ كس هيچ روزي باب آشنايي رو با من باز نكرد و بعد من به اين نتيجه رسيدم كه شايد اصلا شال گردن من به جبهه نرسيده ويه جايي، ته يكي از كارتن هاي كمپوت يا تن ماهي مونده، بعد موقع خالي كردن كارتن ها اين بيرون افتاده و با پاي يك راننده شوت شده كنار كيسه زباله ها و با زباله ها خالي شده توي ... اوه پروسه طولاني داره،‌  اين كه يك فعل از كجا به كجا مي رسه و اثرش چه تاثيري مي تونه داشته باشه. يه زماني بود جشن عاطفه ها بود نزديك باز شدن مدرسه ها من مي نشستم هديه هايي كه خريده بودم كادو مي كردم. دفتر و مداد رنگي و خودكارو جامدادي ... بعد بابام مي نشست با نگاهي عاقل اندر سفيه نگاهم مي كرد و پوزخند مي زد! من بهش مي گفتم :حالا چرا مي خندي خسيس ؟ چون به زور ازش پول گرفته بودم تا اون چيزها رو بخرم وبابا مي گفت: از خوش خيالي تو مي خندم اينكه امروز اينطوري داري كادو مي كني ولي فردا طوري مي شه كه اگه بچه هاي خواهر يا برادرت يا همسايه ات احتياج داشته باشن به نون شب، ‌شونه بالا مي اندازي و مي گي : به من چه ؟ چرا فلاني كمك نمي كنه يا فلاني نمي ده ؟ يا وقتي من گرفتار بودم چرا اينها به دادم نرسيدن؟
و من مي گفتم : چقدر بدبين؟ و او مي گفت: تبليغات شما رو اغفال كرده چند سال ديگه همين ها كه امروز تشويقتون مي كنند،‌ طلبكار مي شن و براي حس همدردي  شما تعيين تكليف مي كنند. به شما خط مي دن كه چه وقت؟ كجا؟ چطور؟ و به چه كسي؟ كمك كنيد و بعد يواش يواش ازتون نمي خوان كه بيايد بديد،‌ خودشون ازتون مي گيرن اون هم به زور. و بعد اينطوري مي شه كه شما تازه مي فهميد رودست خورديد و گذشت و ايثار و اينها همه كشك ِ وقتي به اجبار بهتون تحميل مي شه وخدا كنه اون روز من نباشم كه ببينم  اخلاقيات ارزش خودش رو براتون از دست داده.





۱۹ شهریور ۱۳۹۰

رابطه ها

رفته ام توي كيف فروشي وسط بازار،‌ مادر و پدري آمده اند براي دو پسرشان كيف بخرند. برادر كوچكتر كيف گران تري مي خواهد. پدر و مادر زيرگوشش مي خوانند كه اين كيف گران است از پس خريدنش بر نمي آيند،‌ بخصوص آنكه بايد دو كيف بخرند. پسر كوچك عقب نشيني مي كند اما برادر بزرگترمادرش را كناري مي كشد و مي گويد: مامان كيف من كه خراب نشده فقط كمي رنگش رفته من امسال كيف نمي خرم براي احسان همان كيفي را بخريد كه دوست دارد.
من نزديك است اشكم در بيايد اما خانواده عين خيالشان نيست انگار اين جور ايثارها برايشان هميشگي است. به نظر مي آيد گاهي پول نداشتن با انسان بودن رابطه ي مستقيم دارد.

ته نوشت: مي خواستم بنويسم خواهر و برادرهاي من هم عيناً همينطور بودند با اين تفاوت كه ما تعدادمان بيشتر بود هيش كي هم كوتاه نمي آمد ماه دوم مدرسه هم يه جاي كيف من پاره بود كه بايد تا آخر سال همان را با هر بدبختي دس! مي گرفتم.

۱۴ شهریور ۱۳۹۰

زبان ايران ما بلند است اما دست و پايش كوتاه

بيزبيز يك كاسه ماست آورده انگشت انگشت به ايران ماست  مي خوراند. فكر مي كنم گربه مان ويار ماست كرده است مي ترسم بخورد سرديش شود. با خودم فكر مي كنم بعدش چطور بايد به او نبات داغ بخورانم  تا حالش خوب شود؟
آقاي خانه اما ابرو درهم كشيده اند و سبيل مي جوند آخرش تحمل نمي كنند و مي گويند : بيزبيز،  باباجان، عنايت داري كه اين گربه با اون زبوني كه داره انگشت تو رو  ليس مي زنه جاي ديگرش! رو هم ليس مي زنه؟
بيزبيز مي گويد : ايي بابا! و مي رود تا انگشتش را بشويد. 
ايران حيران مي ماند كه چطور شد با يك جمله، نعمت از برش دور مي شود،  بعد هم به صرافت مي افتد خودش را تميز كند  شروع مي كند به ليسيدن موهاي بلند.
 ايرانمان زبانش دراز است،‌ موهايش بلند،  دست و پايش كوتاه،‌ گربه ي ايراني است ديگر، اما با آن زبان دراز  ليسيدن موهاي بلند خيلي خيلي سخت است. 
به آقاي خانه مي گويم: نگاه كن ببين اين بيچاره نمي تواند موهاي بلندش را ليس بزند زبانش خيلي دراز است،  ميان موهاي بلند گير مي كند. امروز و فردا دوباره بايد ببرم بشويمش،‌ بيچاره حتي از پس تميز كردن خودش هم بر نمي آيد.
آقاي خانه مي گويند: اگر مي توانستي زبانش را كوتاه كني شايد خودش از پس تميز كردن خودش بر مي آمد.
مي خندم و مي گويم:  افكارتان خيلي خطرناك  شده است آقا جان اينقدر ننشينيد اخبار پريشان كشورهاي ديكتاتوري را تماشا كنيد. كمي هم به خود بياييد همين الان شما يك انگشت ماست را از ايران دريغ كرديد. حالا به صرافت افتاده ايد زبانش را هم كوتاه كنيد؟ 

۱۳ شهریور ۱۳۹۰

حكايت ذرت مكزيكي با قارچ و سوسيس وسس مخصوص



حال گرفته اي دارم،  سردرد بدي دارم،‌  روزهاي آخر شهريور است  بدو بدو مي كنم براي آنكه وسايل مدرسه دخترها را تهيه كنم. بيزبيز وقت بلوغش است پدر من را درآورده. من خودم  صدو هفتاد نوع پدر سوخته بازي در دوران بلوغ بلد بودم كه بيزبيز انگشت كوچك من هم نمي شود بعد اين بچه مي خواهد من را بپيچاند.  بابا جان خدا روحت را قرين رحمت كند آنوقت ها كه تو به من مي گفتي: من خودم ختم اين كارها هستم،  تو مي خواهي سر من را كلاه بگذاري؟  باور نمي كردم فكر مي كردم يك چيزي توي هوا گفته اي،  ولي نگرفته اي كه من چه كرده ام. حالا ببين چطور گرفتار همان مصيبت تو شده ام؟ اين  قسمت را با، باباي خدا بيامرزم بودم با شما نبودم درز بگيريدش . رفته ام  اطاقشان را تميز كنم انگار توفان كاترينا و نارميا و زامبيا با هم  توي همين يك وجب جا  راندوو  داشته اند همه چيز كن فيكون است. ميان اين بلبشو مي بينم بيزبيز كتاب " دهكده هاي جادوي "  " ژان لانتيه ي"  مرا زير تختش پنهان كرده  مي گويم : بچه اين چيست اينجا گذاشته اي ؟ مي گويد : من نمي دانم! من نياورده ام!  بعد چنان قيافه ي  پخمه اي به خودش مي گيرد كه تقريبا ً اگر نصف عالم هم بيايند قسم بخورند كه ما اين را اينجا گذاشته ايم و كار او نبوده است.  من دست مي گذارم روي قرآن كه  كار خودش است.  دخترك نمي داند من خودم اين كتاب را در دوران جواني گرفته ام براي همان يكي دو بخش مربوط به مسائل عاطفي اش، ‌يا خصوصي اش،  يا دوستانه اش،  ولش كن بابا، نمي دانم اداره ارشاد گفته است به جاي مسائل سكسي چه بايد بنويسم. خلاصه اين دوبخش چيزش،  كه مربوط به مسائل آن چناني قبايل بدوي آفريقايي است آنقدرها هم مهم نيست كه اگر بيزبيز بداندشان قيامت به پا شود. ولي  اين كه  اين  دختر اين اندازه بدجنسي نداشته باشد كه كتاب را  به موقع و قبل از آمدن من ببرد سرجايش بگذارد عصباني ام كرده است.  اصلا اين هم مهم نيست اين دختر مرا كلافه مي كند  كله ام را مي خواهم بعضي وقتها از دستش بكوبم به ديوار امروز رفته ايم برايش مانتو  مدرسه بخرم . مانتو طوسي بد رنگ است خوب به من چه ! مانتو را مي پوشد.  بعد مرا صدا مي زند ببينم سايزش هست يا نه، ‌قيافه  برزخ گرفته،  مي گويم : ها؟  چه ؟ زير بغلش تنگ است؟ بلند است؟  دور سينه اش اذيتت مي كند؟  كمر شلوارش اندازه ات نيست؟ چه است آخر پدر آمرزيده؟ مي گويد : رنگش را دوست ندارم!  مي گويم : پدرت خوب،‌ مادرت خوب،‌ اين كه ديگر دست من نيست!  اين رنگ را مدرسه انتخاب كرده. مي گويد: زنگ بزن به مدرسه بگو هر رنگ ديگري را بگويند مي پوشم اما طوسي را نه ! مي گويم: مادر جان پارسال هم كه رنگ مانتويت سرمه اي بود گفتي رنگش را دوست نداري  گفتي حاضري هر رنگ ديگر غير از سرمه اي را بپوشي ولي آن را نه ! ديدي چه زود عادت كردي . مي گويد: نه مامان باور كن طوسي واقعاً  خيلي خز است اين را به خدا كه ديگر اصلا دوست ندارم . با چانه و قربان صدقه از اطاق پرو بيرونش مي كشم. سايز را مي دهيم و مي رويم براي خريدن كيف براي بيزقولك. بيزبيز مي گويد : مامان من هم كيف مي خواهم . مي گويم : حرفش را هم نزن كيف پارسالت خيلي خوب است جنسش عالي است درست است كه از حراجي خريدمش ولي نبوك اصل است . حالا ممكن است نوبوك يا نبك يا اصلا برزنت باشد من يك چيزي گفتم آنجا، خلاصه گفتم كه برايت كيف نمي خرم. امسال هم همان كيف پارسالت  را استفاده كن. مي گويد : اصلا چرا براي بيزقولك كيف مي خري براي من نه ؟ حالا اين وسط بيزقولك هم هي دست من را مي كشد كه مامان بيا برايم بازي پلي استيشن جديد بخر .  به اين مي گويم : حرف بازي را نزن ديگر تابستان تمام شد . به آن مي گويم :  دخترم كيف تو سالم است چرا اسراف كنيم. بيزقولك حالا ول كن نيست مدام زر زر مي كند كه من امسال كيف نمي خواهم . مامان بجاي من براي بيزبيز كيف بخر من بهتان گفته باشم من امسال را ديگر به زور شما مدرسه نمي روم. من تا كلاس دوم درس خواندم بس است.  مي گويم : بيزقول جان مامان مي خواهم بروم برايت يك كيف اسپرت قشنگ بخرم. دخترم خودت را لوس نكن. بيزبيز مي گويد : اصلا بيا كيف اسپرت  پارسال  من را بده به بيزقولك  برو براي من كيف جديد بخر!  مي گويم : كيف تو براي بچه سنگين است نمي تواند بلندش كند،‌ كت و كولش درد مي گيرد. بيزقولك باز دست من را مي كشد طرف  سي دي فروشي مي گويد: من كيف نمي خواهم من امسال مدرسه نمي روم،  بازي مي خواهم. بيزبيز مي گويد : اي ،  واقعاً كه،  چرا براي من  سنگين نبود كت و كون..... م درد نمي گرفت؟ ولي براي بيزقولك سنگين است ؟مي گويم: بچه ادب داشته باش من گفتم، كت و كول، كول يعني پشت،‌يعني شانه يعني پايين تر از شانه . بيزقولك ريسه مي رود و مي گويد: خوب پايين تر از شانه كه مي شود همان ك......ون. بعد دوتايي با هم وسط خيابان غش و ضعف مي روند . من عصباني مي شوم ، حرص مي خورم اما حرص خوردن دردي از من دوا نمي كند. ناگهان يك بستني فروشي نكره  كه معلوم نيست با چه ورد و جادويي ظاهرش كرده اند سر راهمان سبز مي شود و اين هر دو هوس بستني مي كنند. من اما تنبيهشان  مي كنم برايشان بستني نمي خرم، بچه ها لب و لوچه اشان آويزان مي شود. مي رويم سرخيابان بعدي،‌ دلم مي سوزد.مي گويم : باشد برويم  كمي پايين تر  برايتان بستني بخرم.اما بيزبيز قهر كرده است مي گويد : چرا از همان جايي كه گفتيم نخريدي ؟  چرا بايد هميشه حرف، حرف تو باشد ؟ تو كه مي خواستي بخري اين خيابان يا آن خيابان چه فرقي مي كرد؟ بستني نمي خورد وبا من قهر مي كند.  بيزقولك هم مرا مي پيچاند به جاي بستني يك بسته شكلات هفت هزارتوماني مي خرد و يك ليوان بزرگ  ذرت مكزيكي با قارچ و سوسيس وسس مخصوص، ليوان بزرگ را سفارش مي دهم اما چهار قاشق هم نمي خورد . تا به خودم مي آيم ليوان را با تمام محتوياتش مي اندازد توي سطل آشغال. بي معرفت حيف از آن ذرت مكزيكي هاي نازنين نبود.  مي توانستم بقيه اش را ببرم خانه با  آقاي خانه  بخوريمش،‌ ولي او مي اندازدش توي سطل. در تمام مدت هم بيزبيز دست به سينه راه مي رود و دماغش را بالا مي گيرد و با من كاملاً قهر است. در تمام مدت با من قهر است. اصلا حال گرفته اي دارم خيلي سختم است بچه دوران بلوغي بزرگ كنم، خيلي سختم است .  

۱۱ شهریور ۱۳۹۰

اندر حقايق پشت صحنه يوسف و زليخا !


پدر شوهري دارم  هم سن و سال اين بابايي كه شايع است از زمان آدم تا كنون به نوعي نقش منفي همه ي داستانهاي درام  تاريخ را بازي كرده است . منتهي اين بنده ي خدا نه كارخانه اي  دارد و نه امتياز واردات شكر و نه معدن سنگ و نه  پسرانش آقا زاده هستند و نه البته خوب بلد است براي مردم سومالي اشك بريزد از قضاي عمر طولاني گوشش هم سنگين است و غده  پروستاتش هم عملي است . چشمهايش هم دوبار آب مرواريد آورده و عمل كرده اند اما هنوز خيلي خوب نشده . اين آدم از آنهايي است كه حتي اگر بهشتي هم باشد خودش را مي كشاند دم در جهنم بلكه هم بتواند دست يكي دو نفر را بگيرد بياندازد طرف خوبها!
يك عمر است  همه به او مي خندند  كه پدر جان هنوز بلد نيست موبايل  دست بگيرد بس كه هر بار موبايلش را چپكي مي گيرد،  يا وارونه، يا سرو ته،  يا از پشت، يا دگمه اش را عوضي مي زند و باعث غش و ضعف خانواده مي شود. .يك روز نشستم  دقيق يادش بدهم چطور بايد از موبايل استفاده كند خوب به حرفهايم گوش داد بعد سرش را آورد بيخ گوشم گفت  : باباجان من خودم بلدم آ ببين اين را اينطوري مي گيري اين طوري روشن مي كني اين طور خاموش مي كني اينطور پيامك مي دهي فوقش اين است كه خانواده خوششان مي آيد من هر بار تلفن زنگ مي زند دست پاچه مي شوم و كارهاي خنده دار مي كنم.خوب چه اشكالي دارد خوشحال باشند از اين داستان گيجي ما؟ مگر دلخوشي اشان چيست در اين دنيا ؟  
امروز نشسته است به تماشاي  كانال نمي دانم چند تلويزيون ميلي  يك ساعت با قيافه برزخ تحليل سياسي ماجراهاي  مصر را از زبان يك سياستمدار مصري كه به  زبان عربي صحبت مي كند  با دقت گوش مي دهد . هر كس مي خواهد تلويزيون را بزند يك كانال ديگر اجازه نمي دهد آنقدر كه برنامه تمام مي شود و مجري خداحافظي مي كند   بعد پدر آه بلندي مي كشد و مي گويد :  اين همه نشستيم  مزخرفات اين پوف يوز ! را گوش داديم آخرش هم پشت صحنه يوسف و زليخا را نشان ندادند. نمي دانم اين اظهار نظرشان در راستاي همان دلخوش كردن اطرافيان است يا واقعا ً دلشان مي خواهد بدانند عاقبت پيراهن از پشت پاره شده يا جلو و دقيقاً اين دست گل،‌ كار يوسف بوده است يا زليخا ؟

۶ شهریور ۱۳۹۰

به ياد درياچه اي كه آبي خدا بود

من فكر مي كنم جنگلها،  رودخانه ها و درياچه ها، كوه ها و دره ها و دشتها همه روح دارند،‌ زندگي مي كنند. ما زنده بودنشان را نمي بينيم. نمي دانيم كه اينها نفس مي كشند و در كنار ما هستند تا وقتي كه مرگشان فرا مي رسد. ناگهان است كه ما مي فهميم اينها چقدر زنده بوده اند و ما چقدر دير فهميده ايم نفس كشيدنشان را،‌  وقتي جنگلها مي سوزند،  آتشي كه از دور مي بينيد صداي فرياد درختها را به  گوش شما مي رساند.  قلبتان از دردي كه درختها متحمل مي شوند سخت مي گيرد. وقتي رودخانه اي، مي ميرد قدم زدن در بستر خشك و تشنه رودخانه دردناك است.  شما مردن رودخانه را مي فهميد  قدمهايتان تشنگي زمين را لمس مي كنند.
يادم مي آيد اولين بار كه به  اورميه  مي رفتيم سالهاي سال پيش،‌ در انتهاي جاده اي كه مسير حركت مابود با يك شيب ملايم رو به بالا درياچه قرار داشت ما درياچه را نمي ديديم راننده هوشمندانه موسيقي فتح بهشت را گذاشته بود. در اوج موسيقي ناگهان آبي درياچه،‌ آبي بسيار زيباي درياچه،‌ آرام آرام  مقابل ديدگانمان نمايان شد. كساني كه درياچه اورميه را در اوج ديده اند مي دانند كه وقتي مي گويم آبي،‌ از چه تناليته رنگ آبي حرف مي زنم. رنگ مسحور كننده اي كه تاسالها به يادتان مي ماند.
 اينك خوب مي فهمم مردمي كه درياچه اشان را مي خواهند چطور استغاثه هاي درياچه را مي شنوند و قلبشان از درد ورنج لبريز شده است.


 ته نوشت:اورميه" و "درياچه اورميه" يك شهر باستاني و يك درياچه باستاني هستند. در زبان آشوري( يكي از زبانهاي باستان)"اور" به معناي شهر و" ميه" به معناي آب است. 

۵ شهریور ۱۳۹۰

آگهي پيدا كردن پست هاي گم شده

در واقع بر خلاف تصور من اين آقاي ترنم خيلي هم آقا نبوده است. و برخلاف آنچه خودش در مطلبش گفته است تقريبا در سه چهار ساعتي كه وبلاگ در اختيارش بوده تمام پيش نويس هاي مرا كه مجموعه بسيار زيادي از پستهاي قديمي آنا، ماشال و خارخاسك منتشر نشده  بوده  حذف يا دزديده است . بيش از هفتاد درصد  از پستهاي منتشر شده همين وبلاگ نيز به سرنوشت مشابه گرفتار شده اند .
ممكن است اين فرد يا افراد بخواهند نوشته هاي مرا اينجا و آنجا منتشر كنند . فكر كنم يكي دو سالي كمكشان كند چيزي براي پست كردن داشته باشند  اما وبلاگ خوانهايي كه وبلاگ مرا خوانده اند و با نوشته هاي من آشنا هستند بهتر از هر كسي مي دانند كه عوض كردن اسامي و موقعيت ها چيزي را عوض نمي كند. خواهشم اين است كه اين را به من اطلاع دهند .
اگر هم كسي مي تواند آرشيو از دست رفته را به من برگرداند بسيار خوشحالم مي كند .

با سپاس 
خارخاسك هفت دنده

حکایت مخنث و لوطی

عرض به حضور شما که من دوبار تا به حال هک شدم . یک بار که خیلی خارخاسکی موضوع رو پیچوندم و متن پیام هکر رو چنان عوض کردم که آب از آب تکون نخورد و همه هم فکر کردن که این یکی از کارهای خارخاسکی خودمه،  البته پیش بعضیا هم شدم چوپان دروغگو و بعضیا هم  ازم رنجیدن و رفتن .
یکبار هم  همین پنج شنبه پیش که باز هک شدم. اینبار هم خیلی زود به کمک دوست و آشنا دوباره اومدم سر خونه اولم .
والله دیگه هر هکر تازه واردی که می ره الفبای هکری می خونه هم فهمیده برای دست گرمی باید بیاد وبلاگ خارخاسک هفت دنده رو هک کنه بس که من سطح امنیتی ام در حد تربچه است . هک کردن من مثل گرفتن بستنی از دست بچه دوساله می مونه .
این بار اما برخلاف بار پیش اجازه دادم آقا تيمم یه چند روزی از دست گلی که به آب دادن لذت وافر ببره . من هم لابد نشستم به اشک و آه و گریه و کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتم .نه والله من هم رفتم به خونه و زندگیم رسیدم و پاک کردن پی پی از خاک  ایران رو ترجیح دادم به اینکه دنبال این بگردم،  ببینم چه بلایی سر وبلاگم اومده .
حکایت این هکرهای ما و وبلاگ ما شده حکایت مخنث و لوطی مولانا ،
مولانا حکایت می کنه یه مخنثی با یه لوطی روی هم ریختن و مشغول ماجرا بودن که ناگهان لوطی می بینه پر شال مخنث یه شمشیره. برمی گرده می گه : آقا جون این چیه به خودت آویزون کردی !؟
مخنث می گه: این رو بستم هر کی بهم نظر سوء داشت بکشمش !
لوطی می گه: اِ پس خدا رو شکر من بهت نظر سوء ندارم .
از این جا به بعد مولانا باز شروع می کنه به پند و اندرز که ای بابا گیرم که تو شمشیر هم بستی، شمشیرت رو هم از رو بستی ، تو که مرد نیستی و مردونگی نداری این شمشیر به چه کارت می آد؟
گیرم که اصلا ذوالفقار به تو ارث رسیده تو که دست علی رو نداری از شمشیرت کی سود می بره ؟
گیرم اصلا تو بت شکن،  بت هم شکستی ولی تا وقتی خودت در بند و اسیر بت وجودت هستی بت شکستنت به درد کی می خوره ؟
گیرم کشتی نوح داری وقتی کشتی بانت نوح نباشه هزار تا کشتی داشته باش به درد کی می خوره ؟

آخه یکی نیست به این آقا تيمم( هکر عزیز وبلاگ من ) بگه اگه تو هک کردن بلدی چرا می آی  با وبلاگ بی درو پیکرخارخاسکی مثل من زور آزمایی می کنی. برو يه جايي از اين استعدادت استفاده كن كه يه منفعتي برات داشته باشه .
براش نوشتم باریک برام جالبه  كارت جزو ارتش سایبری هستی؟( الان من با یه ارتش طرفم یعنی؟) برام نوشته: نه نیستم ولی از نوشته هات خوشم نمی آد. این هم جوابش...
"چیش برات جالب بود؟؟
حوصله ندارم مصداق پيدا كنم اما اكثر مطالبت روح نااميدي دارن.ما به
اندازه ي كافي بدبختيم،خوشم نمياد شماها هم حالمونو بدتر كنيد.
نگو "خب نخون".دلم نميخاد هيچ كسيو نا اميد كنی"

بابا جان این هم شد دلیل؟ این هم شد برهان؟ بقیه آدمهایی که از نوشته های من نا امید نمی شدن پس چی؟ اونها رو بی خیال شدی کلن، فقط خودت مهم بودی یعنی؟
 حالا تو بیا هزار بار دیگه وبلاگ من رو هک کن. اصلا کل نوشته های من رو پاک کن من از یه جای دیگه یه جور دیگه سر در می آرم . بالاخره خارخاسک هفت دنده ای گفتن چیزی گفتن.
 بد هم نیست یه نگاهی به این تعداد آدمهایی که كار تو رو تاييد مي كنن بياندازی،  بعد می بینی با ز هم اون که مونده من هستم و اون که روح نا امیدی دمیده و مردم طردش می کنن تو هستی !



۳ شهریور ۱۳۹۰

ba.tayamom@gmail.com

این وبلاگ توسط صاحب ایمیل بالا حک شد.کار امنیتی خاصی انجام دادم که نتونی وبلاگت رو پس بگیری،اما پیشنهاد می کنم  تلاش نکنی که این کار رو انجام بدی.اگه آدم خوبی باشی و دیگه نه تو این وبلاگ و نه در جای دیگه،اراجیف ننویسی،بیشتر از این کاری باهات ندارم.اما اگه بخوای می تونیم ادامه بدیم و می تونی امتحان کنی.پیشنهاد می کنم کار احمقانه ای نکنی.درضمن پستات رو حذف می کنم تابفهمي با كي طرفي.

۲ شهریور ۱۳۹۰

با خدا کاری نداشته باش

عصر یک روز تعطیل است. صدای باد می آید، گاه گداری رگ ابری در آسمان پیدا می شود هوا را سایه روشن می کند. بیزقولک تلویزیون تماشا می کند بیزبیز عکسهای قدیمی را اسکن. بر من احساسات شاعرانه مستولی می شود. به دخترها می گویم: بچه ها بیایید اینجا دم پنجره ببینید پاییز دارد صدایمان می کند.
نیم ساعت بعد دخترها به اکراه می آیند، می ایستند کنار من باد شدیدتر می شود. پردها دیگر باباکرم نمی رقصند انگار دیسکو رفته اند بالا و پایین می پرند. از برج نیمه ساز آن طرف خیابان هر چه خاک است می ریزد توی خانه ی ما داد می زنم: بچه ها برگردید تو پاییز دعوایش شده  دارد با تابستان زور آزمایی می کند.
پنجره را می بندیم و می آییم  می نشینیم سر جایمان،  باد آنتن را جابجا کرده کانالها همه پریده اند رفته اند به ناکجا آباد.
بیزقولک دلخور می آید کنار من می نشیند و می گوید: مامان یه چیزی بگم باز نمي گی دیگه از این حرفها نزن ؟
می گویم: بگو دخترم نمي گويم دیگر از این حرفها نزن .
بلافاصله  احتیاط می کنم و ادامه می دهم  به شرطی که حرف بدی نباشد،‌ خوب ؟
می گوید: مامان  چرا خدا اینطوریه؟ نيگا  کن هر وقت می خوایم از یه چیزی خوشمون بیاد می فهمه ! زودی  همه چیز رو بهم می ریزه تا کوفتمون بشه! ببین چه کارایی می کنه چقدر لجبازه !
با دلخوري مي گويم: بيزقول جان هزار دفعه نگفتم هر حرفي مي خواهي بزني،‌  بزن ولي  با خدا كاري نداشته باش!

۳۱ مرداد ۱۳۹۰

ششصدو شصت و شیش سه تا شیش داره !

 يك چيزي مي خواهم بگويم بين خودمان باشد نمي دانم اسمش را چه بگذارم ولي براي من تصادف جالبي است مطلب از علائم ظهور امام زمان كه نوشته بودم توانسته است در لايك خور 665 لايك بگيرد.



** یعنی حالا که تب و تاب آخر الزمان خوابیده است من خارخاسک وار می خواهم بروم  خودم یک لایک دیگر به این نوشته  بدهم تا بشود عدد 666! آنهایی که عدد 666 را می شناسند می دانند این عدد دومین عدد از کتاب مکاشفات یوحناست که خودش یکی از علائم ظهور است. دارم دوباره تنور  آخر الزمان را روشنش می کنم، جای برادر مشایی جدا خالی است.

۳۰ مرداد ۱۳۹۰

فصل آخراز يك عاشقانه آرام

امروز كه داشتم تند و سريع مطالب پايان نامه ام را تايپ مي كردم يادم به چيزي افتاد. يك زماني بود پدرم باز آتش زده بود به مالش  بد وضع  ورشكست شده بود. خانه و زندگي اش را فروخته بود و به پيشنهاد يكي از دوستانش رفته بود يك روستاي دوري در اراك به اسم "خولوزين " "خوروزين " يا يك همچين چيزهايي يك تكه زمين خريده بود دلش مي خواست آنجا يك قطعه از بهشت را درست كند و بزند روي دست پدرمان آدم، مادرم حوا را بردارد ببرد توي بهشت خودش. خلاصه نشده بود پدرم اصلا مرد دور بودن از خانه و خانواده نبود ما هم كه همه دخترهاي سر به هوا. پدرم برگشت سر خانه اولش و تصميم گرفت از صفر شروع كند كبريت را گرفت و آتش زد به ارث و ميراث مادرم بعد آن تتمه هاي پول را هم برداشت دو دستگاه تايپ " بُرادر" خريد تا شركتي بزند و از راه تايپ پايان نامه و اينها كسب درآمدي كند. ارث و ميراث مادرم تمام شده  بود كه پدرم به فكرش رسيد به جاي تهران برويم قزوين زندگي كنيم شايد بتوانيم در بازار رقابت با شركت هاي اينچنيني سري توي سرها دربياوريم. من فوق ديپلمم را گرفته بودم كه رفتيم قزوين حالا فكرش را بكنيد يك عاشق دلخسته هم داشتم كه مدام برايم نامه پراني مي كرد. آن وقتها نامه و نامه نگاري هنوزمد بود و آقاي خانه هميشه برايم نامه مي نوشت توي نامه ها را هم پر مي كرد از خنزر پنزرهايي كه بتواند نظر من سنگدل را جلب كند از تركشي كه توي جبهه به كتف برادرش اصابت كرده بود تا  بند كفش دو سالگي خواهر كوچكش و عكس لخت و پتي چهار سالگي خودش كه خيلي هم اصرار داشت در جواب نامه بعدي  برايش برگردانم ! و ديگر خانه پرش طرح هايي از چشم و چار من كه دزدكي در دانشكده كشيده بودشان .
خلاصه ما با اين عقبه ي عاشقانه، عاشق دلخسته را گذاشتيم تهران و رفتيم قزوين. پدرم هم نتوانست شركت بزند چون مخارج خيلي بالاتر از آن بودكه فكرش را مي كرد بنابراين قرار شد ما توي خانه شركتمان را بزنيم حالا پدرم يك كارمندي داشت مثل من كه ديپلم ماشين نويسي هم داشتم اما درحالي كه همه شركتها داشتند با كامپيوتر كار تايپ پايان نامه هاي  دانشجويي شان  را انجام مي دادند من مجبور بودم با دستگاه بُرادر دوران جنگ جهاني دوم تايپ كنم. دو نفري تصميم گرفتيم قيمتها را بشكنيم و خيلي ارزان تايپ كنيم بعد هم تصميم گرفتيم كه بگوييم دانشجوها اگر دلشان مي خواهد بيايند توي خانه و به كار ما نظارت داشته باشند و براي اينكه بيشتر مشتري شوند قرار شد كيك و نوشابه هم بهشان بدهيم ! با همين ترفندها كار ما گرفت و يواش يواش پدرم شروع كرد به استثمار من  ، حالا من نمي خواهم  پشت سر مرده حرف بزنم ولي  اين باباي ما بابايي از من  سوزاند كه خودش مثنوي هفتاد من كاغذ مي شود  صبح من را مي كرد توي اين اتاق و شب مي آمد هشتصد صفحه از من تحويل مي گرفت بعد اگر اين هشتصد صفحه شده بود هفتصد و نود و نه صفحه سركوفت زدن و طعنه و تيله شروع مي شد كه تو اصلا كار بلد نيستي و بازيگوشي مي كني و حواست پرت است واين پست چي، چي مي آورد دم خانه هر روز تحويل مي دهد كه تو بدو بدو مي روي مي گيري اش؟  و از اين چيزها. خوب من هم البته بچه آن بابا بودم و كم نمي آوردم و در كل بعضي وقتها كه فشار رويم زياد مي شد  مي انداختم ناغافل  پايان نامه هاي مردم  را و مي رفتم پي بازيگوشي ام. باباي بيچاره  هم مجبور مي شد خودش بنشيند و شب تا صبح  سهم من را هم تايپ كند. 
ميان اين همه كارهايي كه تايپ مي كردم يك جواني هم آمده بود روي تز دكتراي ادبياتش كار مي كرد قرار شد او بيايد بنشيند كنار من و متن را بخواند و من تايپ كنم كه همزمان بتواند غلط گيري كند و جمله بندي هايش را اگرضرورت داشت عوض كند. من هم مطابق معمول موقع تايپ نظرات خودم را اعمال مي كردم و بعضي وقتها چيزهايي را دستكاري مي كردم بعد اين جوان با من بحثش مي شد با هم دعوا مي كرديم سر تايپ كردن يك صفحه آنقدر با من چانه مي زد كه فكش درد مي گرفت آخرش هم مي گفت باشد خودت درستش كن. اين كار لعنتي آنقدر طولاني شد كه اين پسر از من خوشش آمد  فصل آخر كه رسيده بوديم متوجه شدم كه چقدر كم حرف شده است مدتها مي نشست به جاي غلط گيري به دستها و صورت من نگاه مي كرد. من مثل حرامي ها بر مي گشتم مي گفتم : حواست به نوشته ات باشد اگر من غلط تايپ كنم حتي اگر نصف صفحه باشد و تو به من نگفته باشي من پول همه صفحه را از تو مي گيرم  او هم مي گفت:  تو نصف صفحه را غلط تايپ كن من پول همه اش را به تو مي دهم . من مي گفتم: نه اينطوري نمي شود بايد دو برابر بدهي براي اينكه براي غلط گيري آمده اي نشسته اي پيش من اما حواست جاي ديگري است. خلاصه از وقتي احساس كردم او جور ديگري شده است ديگر اظهار نظر نكردم مثل يك ماشين فقط تايپ مي كردم و هيچ نمي گفتم. يك روز همانطور كه تند و بي وقفه كلمات را رديف مي كردم و هيچ نمي گفتم ناگهان دستم را گرفت. خيلي مضحك است ولي اين اولين بار بود كه مردي غير از مردان خانواده دست من را مي گرفت. خوب آنهايي كه با معجزه  دستها آشنا هستند مي توانند بفهمند كه من دچار چه احساساتي شده بودم. يك جريان لغزنده اي از چيزي كه مي تواند عشق باشد در وجود من دويد. خواهش كرد به جاي ماشين بودن فكرم را به كار بياندازم و چيزهايي كه دوست دارم در تزش اضافه كنم .
فرداي همان روز كار را ول كردم و به تهران برگشتم ماندم تا دوباره دانشگاه قبول شدم. چند بار تلاش كرد با من تماس بگيرد اما نمي دانم چرا نمي توانستم دوباره ببينمش شايد فكر مي كردم اين رابطه بايد همينطور و در همين سطح باقي بماند عجيب است اين احساس گويي مرا بزرگ كرد انگار روح ديگري در من حلول كرده بود. 
خلاصه امروز وقتي داشتم تند تند پايان نامه ام را تايپ مي كردم ناگهان يادم به او افتاد. خودم دست خودم را گرفتم و به خودم گفتم به جاي ماشين بودن فكرت را بكار بيانداز بگذار چيزهايي كه دوست داري هم در زندگي ات جريان يابد.