۲۵ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

ابن الوقت ها و بي وقت ها

حاج خانم مادر زلزالوس مي خواهد باب مودت و دوستي دوباره را بينمان باز كند مي گويد :  بيا بچه ها را برداريم برويم پارك. دوست ندارم با او بروم از عقايدش خوشم نمي آيد اما مي گويم : حالا كه دست دوستي به من داده  عقده اي بازي است  دستم را عقب بكشم . دخترها را بر مي دارم با زلزالوس و مادرش راه مي افتيم . زلزالوس اما انگار دولش را گره زده باشند يك جا بند نمي شود بالا و پايين مي پرد اينطرف و آنطرف مي دود. حواسم هست خودم را كنترل كنم يك وقت دور از چشم مادرش يك گوشي، دماغي، جايي از او نپيچانم . تا برسيم به پارك دوبار نزديك است برود زير ماشين ،‌ يك بار تنه مي زند به يك آقاي محترم كهنسالي و او را مي چسباند به ديوار. يك بار هم سطل زباله خيابان را تند مي چرخاند و آشغال ها را بر مي گرداند روي زمين.  حالا آمار اينكه چند بار زنگ در خانه هاي مردم را زده است و جلو جلو دويده خدا مي داند. به پارك كه مي رسيم  همان ورودي پارك پايش گير مي كند به جدول كنار باغچه و پرتاب  مي شود روي سنگهاي پياده رو  و دست و صورت و پايش آش و لاش مي شود. بچه دادش به هوا مي رود و از درد به خود مي پيچد .مادرش اما،‌ داد و هوار راه مي اندازد و از دستپاچگي  به جاي آنكه ببيند زلزالوس چه اش شده است وقت گير آورده  دق و دلي اش را سر بچه خالي مي كند كه :  اي پدر سوخته حقت است!  خوب شد افتادي! دلم خنك شد!  ببين من از دست تو چه مي كشم؟ مي خواستي اينقدر بدو بدو نكني! اينها هم بچه هستند تو هم بچه هستي! زلزالوس خون از دست و بالش مي رود اما بغض كرده و از ترس مادر اشكش را پاك مي كند. مي گويم: چه ات شده است؟ مي گويد: هيچي! بيزبيز و بيزقولك  ابن الوقت شده اند دلشان خنك شده پوزخند مي زنند بيزبيز آرام زير گوش من مي گويد: مامان ولش كن يادت نمي آيد موهاي دمب ايران را چيده بود؟ الان  خودش را به موش مردگي زده نگاه كن خيلي هم دردش نيامده ( لابد بعد هم مي خواهد بگويد خودش را نمادين زده زمين ولش كن )‌بيزقولك هم با بدجنسي جوري كه حاج خانم نبيند براي زلزالوس  زبان درازي مي كند . عصباني مي شوم سر همه اشان داد مي كشم كه  برويد كنار ببينم.  حاج خانم شما بروآنجا روي آن  صندلي بنشين.  بيزبيز تو هم خواهرت را بردار ببر آنطرف.
 بعد مي روم سروقت زلزالوس از توي كيفم دستمال مرطوب در مي آورم دست و پايش را كه خوني شده پاك مي كنم،‌  مي خواهم يادش بياورم آن همه شيطنتي كه كرده  اما دلم نمي آيد. اگر هيچ چيز خوب از پدرم ياد نگرفته باشم اين شعر منتسب به پورياي ولي را كه مدام مي خواند يادم مانده است " گربر سر نفس خود اميري مردي / ور بر دگري نكته! نگيري مردي / مردي نبود فتاده را سنگ زدن / گردست فتاده را بگيري مردي"
 ( حالا البته ممكن است مسعود مشهدي بيايد بگويد: چرا مي گويي مرد دست از سر مردها بردار نامردها را بچسب )‌ آقا جان اصلا هر چيزي كه شما مي گوييد: گر دست فتاده را بگيري زني!  "

۸ نظر:

ناشناس گفت...

خوب نگاه شما مادرانه است، یک عده پدرانه نگاه می‌کنند، هر دو ضروری است.

س گفت...

آنهایی که در ماجرای خانم توحیدلو دست پیش گرفته اند ، بخوانند! ممنون خاری جان

ناشناس گفت...

اول به سراغ يهودي ها رفتند، من يهودي نبودم اعتراض نكردم . پس از آن به لهستاني ها حمله بردند، من لهستاني نبودم و اعتراض نكردم .آن گاه به ليبرال ها فشار آوردند، من ليبرال نبودم و اعتراض نكردم .سپس نوبت به كمونيست ها رسيد، كمونيست نبودم بنابراين اعتراض نكردم سرانجام به سراغ من آمدند.
هر چه فرياد زدم كسي نمانده بودكه اعتراض كند...

برتولت برشت

ناشناس گفت...

بیچاره ی این رفرنساتونم!

پری گفت...

توی کتاب دوم راهنمایی (لااقل تا زمانی که من دوم راهنمایی بودم!!!) هم این شعر آمده اما به این صورت : ور بر دگری خرده نگیری مردی !"

بااین که از دست خرابکاری ها و بی دقتی های یک نفر خیلی ناراحت بودم ، اما وقتی زودتر از موعد رسید خونه و من فقط دو فنجون قهوه درست کرده بودم ، سه چهارم فنجون خودمو ریختم توی یه فنجون دیگه و روی یک چهارم باقی مونده ی خودم و فنجون الحاقی ! آب جوش ریختم تا احساس بدی پیدا نکنه.درسته قهوه ی خودم مزه ی آب گرفت ، اما لااقل بعدش احساس خوبی پیدا کردم ، دیگری کارهای اشتباهی(ازنظرمن) انجام داده ، من چرا اشتباه کنم و به حضورش بی توجهی کنم ؟

کرم کتاب خور گفت...

بابای منم با اینکه خیلی شیطون نبودم هر بار که اینجوری خرابکاری میشد به جای اینکه حالمو بپرسه، دعوام میکرد!

goldenmind گفت...

همیشه شما را می خوانم. این شعر هم خیلی به دلم نشست. مرسی.

بابک گفت...

عجب بچۀ شریه این زلزالو. ازش خوشم میاد :-) و درود به شما که زخمش را مرحم گذاشتین