۳۰ شهریور ۱۳۹۰

تابستان خود را چگونه گذرانديد

تابستان سختي بود به لحاظ خواباندن بيزقولك،‌ شبها ،‌
هزار بامبول براي من در مي آورد تا بالاخره ساعت يك نصف شب مي رفت توي رختخواب تازه  يا آب مي خواست ، يا گرسنه مي شد،‌ يا جيشش مي گرفت. يا مي ترسيد. يا گرمش بود.  در بدترين شرايط حرفش مي گرفت،‌
مثلا مي پرسيد : مامان چه جالب من دارم بزرگ مي شم؟
مي گفتم: بله خوب همه بزر گ مي شن .
بعد مي گفت : يعني من بزرگ مي شم بچه دار مي شم ،‌ بعد بچه من بزرگ مي شه بچه دار مي شه ، بعد بچه اون بزرگ مي شه بچه دار مي شه، بعد بچه اون يكي بزرگ مي شه بچه دار مي شه بعد بچه اون،  اون يكي بزرگ مي شه بچه دار مي شه، بعد بچه  ....... واي مامان اين همه آدم كه همه فاميل ما مي شن!
مي گفتم : بله ما مي توانيم فاميل زيادي داشته باشيم  وقتي همه ي مان بزرگ شويم. حالا بخواب دخترم .
مي گفت : نه مامان نرو! ببين چقدر جالبه يعني من مامان دارم. تو مامان داشتي،‌ مامانت مامان داشته. مامان بزرگت مامان داشته،‌ مامان ِ مامان بزرگت مامان داشته . مامان ِ مامان ِ مامان بزرگت ........................

۵ نظر:

م.طلوع گفت...

پس کلا خوش گذشت:)

بانوی آبی گفت...

قربون خارخاسک و بیز بیز و بیزقولکش!
هر شب می خونمت و از قلمت شادمی شم دوست ساکتی هستم اما همیشه هستم:)
پاینده باشی :*

بانو گفت...

باز خوبه درباره بیگ بنگ سوال نمیکرد ازتون....

ژکوند گفت...

سلام:) من وبلاگ شما را تازه پیدا کردم. اینجوری که رو بچه ها اسم گذاشتید من را یاد "رویا رویایی" نو کاغذ بی خط انداختید که به بچه هایش می گفت شنگول و منگول:) خیلی لذت بردم:)

پری گفت...

این همه آدم فامیل ما میشن !

چه نکته ی جالبی بود !!