۱۳ شهریور ۱۳۹۰ ه‍.ش.

حكايت ذرت مكزيكي با قارچ و سوسيس وسس مخصوص



حال گرفته اي دارم،  سردرد بدي دارم،‌  روزهاي آخر شهريور است  بدو بدو مي كنم براي آنكه وسايل مدرسه دخترها را تهيه كنم. بيزبيز وقت بلوغش است پدر من را درآورده. من خودم  صدو هفتاد نوع پدر سوخته بازي در دوران بلوغ بلد بودم كه بيزبيز انگشت كوچك من هم نمي شود بعد اين بچه مي خواهد من را بپيچاند.  بابا جان خدا روحت را قرين رحمت كند آنوقت ها كه تو به من مي گفتي: من خودم ختم اين كارها هستم،  تو مي خواهي سر من را كلاه بگذاري؟  باور نمي كردم فكر مي كردم يك چيزي توي هوا گفته اي،  ولي نگرفته اي كه من چه كرده ام. حالا ببين چطور گرفتار همان مصيبت تو شده ام؟ اين  قسمت را با، باباي خدا بيامرزم بودم با شما نبودم درز بگيريدش . رفته ام  اطاقشان را تميز كنم انگار توفان كاترينا و نارميا و زامبيا با هم  توي همين يك وجب جا  راندوو  داشته اند همه چيز كن فيكون است. ميان اين بلبشو مي بينم بيزبيز كتاب " دهكده هاي جادوي "  " ژان لانتيه ي"  مرا زير تختش پنهان كرده  مي گويم : بچه اين چيست اينجا گذاشته اي ؟ مي گويد : من نمي دانم! من نياورده ام!  بعد چنان قيافه ي  پخمه اي به خودش مي گيرد كه تقريبا ً اگر نصف عالم هم بيايند قسم بخورند كه ما اين را اينجا گذاشته ايم و كار او نبوده است.  من دست مي گذارم روي قرآن كه  كار خودش است.  دخترك نمي داند من خودم اين كتاب را در دوران جواني گرفته ام براي همان يكي دو بخش مربوط به مسائل عاطفي اش، ‌يا خصوصي اش،  يا دوستانه اش،  ولش كن بابا، نمي دانم اداره ارشاد گفته است به جاي مسائل سكسي چه بايد بنويسم. خلاصه اين دوبخش چيزش،  كه مربوط به مسائل آن چناني قبايل بدوي آفريقايي است آنقدرها هم مهم نيست كه اگر بيزبيز بداندشان قيامت به پا شود. ولي  اين كه  اين  دختر اين اندازه بدجنسي نداشته باشد كه كتاب را  به موقع و قبل از آمدن من ببرد سرجايش بگذارد عصباني ام كرده است.  اصلا اين هم مهم نيست اين دختر مرا كلافه مي كند  كله ام را مي خواهم بعضي وقتها از دستش بكوبم به ديوار امروز رفته ايم برايش مانتو  مدرسه بخرم . مانتو طوسي بد رنگ است خوب به من چه ! مانتو را مي پوشد.  بعد مرا صدا مي زند ببينم سايزش هست يا نه، ‌قيافه  برزخ گرفته،  مي گويم : ها؟  چه ؟ زير بغلش تنگ است؟ بلند است؟  دور سينه اش اذيتت مي كند؟  كمر شلوارش اندازه ات نيست؟ چه است آخر پدر آمرزيده؟ مي گويد : رنگش را دوست ندارم!  مي گويم : پدرت خوب،‌ مادرت خوب،‌ اين كه ديگر دست من نيست!  اين رنگ را مدرسه انتخاب كرده. مي گويد: زنگ بزن به مدرسه بگو هر رنگ ديگري را بگويند مي پوشم اما طوسي را نه ! مي گويم: مادر جان پارسال هم كه رنگ مانتويت سرمه اي بود گفتي رنگش را دوست نداري  گفتي حاضري هر رنگ ديگر غير از سرمه اي را بپوشي ولي آن را نه ! ديدي چه زود عادت كردي . مي گويد: نه مامان باور كن طوسي واقعاً  خيلي خز است اين را به خدا كه ديگر اصلا دوست ندارم . با چانه و قربان صدقه از اطاق پرو بيرونش مي كشم. سايز را مي دهيم و مي رويم براي خريدن كيف براي بيزقولك. بيزبيز مي گويد : مامان من هم كيف مي خواهم . مي گويم : حرفش را هم نزن كيف پارسالت خيلي خوب است جنسش عالي است درست است كه از حراجي خريدمش ولي نبوك اصل است . حالا ممكن است نوبوك يا نبك يا اصلا برزنت باشد من يك چيزي گفتم آنجا، خلاصه گفتم كه برايت كيف نمي خرم. امسال هم همان كيف پارسالت  را استفاده كن. مي گويد : اصلا چرا براي بيزقولك كيف مي خري براي من نه ؟ حالا اين وسط بيزقولك هم هي دست من را مي كشد كه مامان بيا برايم بازي پلي استيشن جديد بخر .  به اين مي گويم : حرف بازي را نزن ديگر تابستان تمام شد . به آن مي گويم :  دخترم كيف تو سالم است چرا اسراف كنيم. بيزقولك حالا ول كن نيست مدام زر زر مي كند كه من امسال كيف نمي خواهم . مامان بجاي من براي بيزبيز كيف بخر من بهتان گفته باشم من امسال را ديگر به زور شما مدرسه نمي روم. من تا كلاس دوم درس خواندم بس است.  مي گويم : بيزقول جان مامان مي خواهم بروم برايت يك كيف اسپرت قشنگ بخرم. دخترم خودت را لوس نكن. بيزبيز مي گويد : اصلا بيا كيف اسپرت  پارسال  من را بده به بيزقولك  برو براي من كيف جديد بخر!  مي گويم : كيف تو براي بچه سنگين است نمي تواند بلندش كند،‌ كت و كولش درد مي گيرد. بيزقولك باز دست من را مي كشد طرف  سي دي فروشي مي گويد: من كيف نمي خواهم من امسال مدرسه نمي روم،  بازي مي خواهم. بيزبيز مي گويد : اي ،  واقعاً كه،  چرا براي من  سنگين نبود كت و كون..... م درد نمي گرفت؟ ولي براي بيزقولك سنگين است ؟مي گويم: بچه ادب داشته باش من گفتم، كت و كول، كول يعني پشت،‌يعني شانه يعني پايين تر از شانه . بيزقولك ريسه مي رود و مي گويد: خوب پايين تر از شانه كه مي شود همان ك......ون. بعد دوتايي با هم وسط خيابان غش و ضعف مي روند . من عصباني مي شوم ، حرص مي خورم اما حرص خوردن دردي از من دوا نمي كند. ناگهان يك بستني فروشي نكره  كه معلوم نيست با چه ورد و جادويي ظاهرش كرده اند سر راهمان سبز مي شود و اين هر دو هوس بستني مي كنند. من اما تنبيهشان  مي كنم برايشان بستني نمي خرم، بچه ها لب و لوچه اشان آويزان مي شود. مي رويم سرخيابان بعدي،‌ دلم مي سوزد.مي گويم : باشد برويم  كمي پايين تر  برايتان بستني بخرم.اما بيزبيز قهر كرده است مي گويد : چرا از همان جايي كه گفتيم نخريدي ؟  چرا بايد هميشه حرف، حرف تو باشد ؟ تو كه مي خواستي بخري اين خيابان يا آن خيابان چه فرقي مي كرد؟ بستني نمي خورد وبا من قهر مي كند.  بيزقولك هم مرا مي پيچاند به جاي بستني يك بسته شكلات هفت هزارتوماني مي خرد و يك ليوان بزرگ  ذرت مكزيكي با قارچ و سوسيس وسس مخصوص، ليوان بزرگ را سفارش مي دهم اما چهار قاشق هم نمي خورد . تا به خودم مي آيم ليوان را با تمام محتوياتش مي اندازد توي سطل آشغال. بي معرفت حيف از آن ذرت مكزيكي هاي نازنين نبود.  مي توانستم بقيه اش را ببرم خانه با  آقاي خانه  بخوريمش،‌ ولي او مي اندازدش توي سطل. در تمام مدت هم بيزبيز دست به سينه راه مي رود و دماغش را بالا مي گيرد و با من كاملاً قهر است. در تمام مدت با من قهر است. اصلا حال گرفته اي دارم خيلي سختم است بچه دوران بلوغي بزرگ كنم، خيلي سختم است .  

۱۶ نظر:

فرشته گفت...

خیلی خندیدم :دی
جالب مثل همیشه

محسن گفت...

این هم قسمت دیگریست از مصایب ننه بابا شدگی! سخت است خیلی سخت...

Dawn گفت...

و من روی تخت،از خنده هی وول می خورم مابین سیم ماوس و ملافه و کتاب و آن یکی ماوی و گوشی و کلیپس،
و آخر سر به این نتیجه میرسم که هیچوقت با بیشتر از یک بچه بازار نروم،و اصولا:
یک بچه کافیه!

پري ناز گفت...

اي جانم چقده شيرينن اين دو تا . دوستشون دارممم.

يك زن گفت...

موافقم. البته من بچه در حال بلوغ بزرگ نكردم، اما بچگي در حال بلوغ كه كردم!

فرزانه گفت...

یاد دوران خودم افتادم
چقدر تو مدرسه سخت می گرفتن به خاطر لباس
ناخن نگاه می کردن
مثل بدوی ها با ما رفتار میشد

دکتر زهرا گفت...

این دفعه شدید دلم به حالتون سوخت. این دفعه اولین بار بود که با نوشته هاتون نخندیدم.

ناشناس گفت...

bamaze injast ke alan dige dokhtar va pesar bodan va Iran va kharej bodan hich farghi nadare manam ek pesare kelas dovoom dabestani daram to London ke daghighan hamin moshkelato daram bahash dirooz raftam kafshe madrese bekharam barash ke bayad meshki bashe e katoni narenji bardashte mige kafshe madrese nemikham ino bekhar akhar majboor shodam hardo ro bekharam onam ba hoghoghe karmandi bavar kon agar ina ro ba shalvare pare befrestim madrese bejash e game jadid barashon bekharim khoshhal taran, sorry font farsi nadashtam

هدهد گفت...

واقعا خسته نباشید مادر نمونه

بانو گفت...

خب شما اینه عبرت بشین برای اونایی که هنوز بچه ندارن....
مادر جان ادم قبل درست کردن بچه به یک عمر مسئولیتشم بهتره یکم فکر کنه

مرز روشنی گفت...

جالب است اگر این صحنه ها از دید بیزبیز یا بیزقولک هم نوشته شوند!
بله بچۀ دوران بلوغی سخت است بزرک کردنش، آقای خانه هم باید کمک می کرد، جملۀ آخر را بنظرم پاک کنی بهتر است، جملۀ دیگری جایش بگذار، جملۀ آخر می دانی که مهم است و سایه می اندازد به روی ...

Roxy گفت...

من هم سختم است خواهر...میدانم چه میکشی....تازه این خوب خوب هاش هست!نگران نباش این دوران می گذره ولی فکر کنم بعد از اون ،مثل من باید دنبال رنگ مویی بگردی که موهای خاکستری رو خوب پوشش بده!خواستی من یه مارک خوبشو سراغ دارم:)

بخشی گفت...

خدا خیرت دهد
منم همین ماجراها را با دخترکم دارم. نمی دانی چه ها نمی کنم که مثل مادر خودم نباشم. و او باز همان گلایه هایی را دارد که من از مادرم داشتم.
حالا می دهم اینرا بخواند ببیند که بقیه مادر و دختر ها هم چنینند و بدترینش نصیب او نشده.
ممنون

آریانا55 گفت...

چقدر جالبه که بیزقولک دوست نداره بیشتر از کلاس دوم درس بخونه!!!راستی فکر کنید شما و حتی من تو دوران بلوغ چقدر پدرمادرامون رواذیت کردیم!!!

بابک گفت...

بیزقولک نابغه س، خیلی دوسش دارم :-)
از اون صحنۀ بعد از پرو لباس، ببز بیز گفت، بیزقولک گفت، سرم داشت گیج رفت. قلم جذاب مثل همیشه. خوش بحال این بچه ها که مادری مثل شما دارن

بی درد گفت...

امروز بعد از کلی بحث با شوهرم تصمیم گرفتیم که بچه دار بشیم.ولی حالا فکر می کنم با بلوغش چی کار کنم:)