۶ دی ۱۳۹۱

چشم در چشم

رییس بزرگ امروز  ما را خواست، یکی دو معاون و چند مدیرعامل و دو سه مسئول بخش و یکی دو نفر اضافه که صندلی های خالی را پر کنند،‌ من جزو اضافه ها بودم که ناگهان در میانه سالن چشم مدیر دفترش مرا گرفت و به جلسه دعوت شدم.
مایل نبودم در این جلسه شرکت کنم، اما از آن جا که همیشه تقدیر بزرگوارانه چاله هایش را زیر پای من پهن می کند. داخلش افتادم و به جلسه رفتم.
رییس بزرگ دویست و بیست کیلو شاید یکی دو کیلو کمتر وزن دارد. من دیر به جلسه رسیده بودم، از اوضاع بد اقتصادی داد سخن می راند و از این که سهامداران شرکت متهمش کرده اند که سهم بیشتر از آن چه روی کاغذ نوشته اند را برده است. شاهد می آورد و دلیل و مدرک می تراشید.
هیچ وقت این آدم گنده را دوستش نداشته ام! این آدم گنده راز بزرگی دارد که من می دانم و دیگر هیچ کس ! و حتی خودش هم نمی داند که من این راز را می دانم و این راز آن قدر مهم است که شاید خیلی از شما روزی  از شنیدنش تعجب کنید! ( حالا اما زمان گفتن راز نیست،‌ چند سالی بعد می نشینم برایتان تعریفش می کنم و با هم قضاوت می کنیم)‌.
راستش را بخواهید من در کار اویم و دام برایش پهن می کنم، گاهی ضربه های ناچیزی از ناکجا آباد به او برخورد می کند، که  گیجش می کند نمی داند این ها را از کجا و چگونه و چه کسی بر او زده است. اما این بار گویا ضربه به اندازه کافی کاری بوده  که نفسش را بریده بود.
خلاصه با آن هیکل گنده فریاد می زد و به نفس نفس افتاده بود،  پره های بینی اش مثل گاو خشمگینی که زخمش زده اند و پرچم قرمز نشانش می دهند باد کرده بود می لرزید. مشت روی میز می کوبید و خط و نشان می کشید.
بعد هم در کمال قساوت یکی از مدیر عامل ها را برکنار کرد. به همین راحتی که گفت: شما می روید و فلان کسک که (جوانکی تازه کار و نور چشمی است) جای شما را می گیرد.
جلسه را انگار گرد مرگ پاشیده باشند. همه نفس ها را در سینه حبس کرده بودند.
رییس بزرگ همین را می خواست همه ترسیده بودند. بعد انگار کن که به مقصودش رسیده باشد گفت: سوالی نیست ؟ بروید سر کارهایتان.
من اما ناگهان در چشم هایش و در این تفرعن نفرت انگیزش چیزی را دیدم که بیشتر از آن که وحشت زده ام کند. جسارتم را افزود.
گفتم: من می خواهم حرف بزنم. چرا باید آقای فلانی برود و آقای فلانی بیاید؟ چرا تجربه و کاری که آقای فلانی کرده است یک سر فراموش بشود و این شخص که هیچ از کار نمی داند باید جای او را بگیرد؟
همه وحشت زده من را نگاه می کردند.
چشمهای مدیر دفتر نزدیک بود که از حدقه در بیاید.
رییس بزرگ حیران شده بود ناگهان از آن برج عاج پایین افتاد.
گفت: مگر شما کسی هستید که باید تصمیم بگیرید؟ این تصمیم مدیریتی من است.
گفتم: پس برای چه ما را خواستید که به جلسه بیاییم. اگر می خواستید تصمیم مدیریتی بگیرید بدون آن که کسی دخالت کند باید ابلاغ می نوشتید و برای ما می فرستادید تا می فهمیدیم که از امروز به بعد فلان کسک رفته است و فلان شخص آمده است.
گفت، داد کشید و گفت: بفرمایید، جلسه تمام است.
فکر می کنم وضعیت بغرنجی برای خودم درست کرده باشم.
درست زمانی که بیشتر از همیشه به حقوق و مزایایم احتیاج دارم. کمتر از همیشه ملاحظه کرده ام.
اما راضی ام،  حالا از این که می داند من از او نمی ترسم راضی ام.

۲۴ آذر ۱۳۹۱

خلخال ها را مواظب باشید

امروز رفتم گاوداری بدون گاومان سری به مناخیم بزنم.
مناخیم متوسط بود به نظرمی آمد از همیشه منزوی تراست.
وقنی رسیدم گوشه همیشگی اش زیر پنجره دو زانو نشسته بود.
خندیدم، گفتم: مناخیم نماز می خوانی ؟
مناخیم چشمهای درشت و سیاهش را به شال قرمز مورد علاقه اش که روی سر من پیچیده شده بود دوخت و ماععععععع بلندی کشید و به نشخار ادامه داد. نزدیکش رفتم و روی زمین کنار یکی از تاپاله های بزرگش صندلی تاشوی کوچک برزنتی ام را گذاشتم و نشستم.
گفتم: تا من دستی به سرو گوشت می کشم و تو هم تا دسته  شال  دوست داشتنی ات  را  ته حلقت فرو می کنی دو کلام درد و دلم را گوش کن!
گفتم: مناخیم جان می دانی که اینجا یعنی این گاو داری غصبی است، البته صاحبش زن خوبی است یک یهودی معتقد است که برای حیوانات ارزش خاصی قائل است. او حتی برای مگسی که مادر شوهر با مگس کش روی میز غذا خوری له می کند،‌ اشک می ریزد. بعد مثل خل و چل ها برش می دارد، کف دستش می گذارد، نوازشش می کند و می بردش تا در باغچه حیاط دفنش کند.
 بنابراین نماز خواندن تو اینجا بدون شبه است اما عبادت من کنار تو پر حرف و حدیث!
گفتم : تو یادت نمی آید، طبیعی هم هست چون  آن وقت ها هنوز تو را نخریده بودیم و به این سرزمین نیامده بودی،‌ روزی  که برادرهای آقای خانه  و آقای خانه با هم ،‌ آن  8نفر مرد شرور تصمیمم گرفتند همسر انگلیسی - یهودی برادر سوم را تلکه کنند را من خوب به یاد دارم.
همسر انگلیسی یهودی برادر سوم آقای خانه تازه به ایران آمده بود. و همه با چشمهای ورقلمبیده دنبال خلخالش می گشتند. استدلالشان این بود همین که این زن خلخال به پا ندارد خودش نشانه خوبی است.
چون خلخال کندن از پای زن یهودی را امام شیعیان دردناک توصیف کرده  و شیعیان ناچار هستند  که مواظب خلخال ها باشند.
 اما در سایر امور شیعیان دست و بالشان باز است که یهودی و غیر یهودی، مسلمان و غیر مسلمان، هر که  را که سر راهشان است تا سدی در مقابل گسترش حکومت دین خدا باشد از  از دم تیغ بگذرانند و بلکه بر ایشان واجب است حلال  و حرام خدا را بی خیال شوند و بروند دنبال گسترش حکومت دین خدا.
و اگر کسی در این راه از ایشان بپرسد:  بی خیال شدن حلال و حرام خدا خودش سدی است در مقابل گسترش دین خدا یعنی اسلام آن ها ناچار هستند از دم تیغ بگذرانندش.
و این دم تیغ فقط اسمش دم تیغ است این می تواند از تجاوز و قطعه قطعه کردن و دزدیدن و شکنجه و زدن پیرزن پای قبر فرزند و نظایر آن باشد تا بلکه هم شاید چیزهایی که ما نمی دانیم و هنوز در موردش نا آگاه هستیم.

۲۲ آذر ۱۳۹۱

پاپیون

رمان پاپیون را  می خوانم، در هنگامه جنگ جهانی اول است و پاپیون برای چندمین بار فرار کرده، در یک جزیره دیگر با یک وطن پرست فرانسوی بحث می کنند. وطن پرست از دفاع  از خاک و ناموس و این ها می گوید.
 و می گوید: حتی زندانی ها هم باید برای دفاع از فرانسه و مستعمراتش  از خود گذشتگی کنند.
پاپیون فکر می کند  واقعا برای چه باید از خود گذشتگی کرد، برای سلولی که در آن زندگی می کنیم!
فکر می کنم واقعا آدم های آزاد که در کشورهای آزاد زندگی می کنند،‌ بطوری که دل بستگی هایشان تحقیر نشده یا ممنوع نشده است. چه چیزهایی زیادی  برای دفاع کردن دارند.

ته نوشت: از طرف انجمن وبلاگ نویسان آزاد ( یا یک همچین چیزهایی) برایم پیغام گذاشته اند که در این روزها که به چهلمین روز مرگ مشکوک وبلاگ نویسی به نام ستار بهشتی! نزدیک می شویم. در مورد او چیزی بنویسم.
والله من این آدم را نمی شناسم، نمی دانم در موردش چه باید بنویسم؟ شاید اگر در زندان به آن وضع مشکوک و عجیب مرحوم نمی شد  هیچ وقت هم نمی دانستم که او کیست و کجاست و چه می نویسد.
ضمن آن که با خودم عهد کرده ام برای حفظ جانم هم که شده دور نوشتن چیزهای این چنینی را قلم بکشم. 
بنابراین شرمنده نمی توانم چیزی در مورد او بنویسم. تنها چیزی که می توانم بگویم این است که اسم و فامیل قشنگی دارد. و چه خوب است قبل از این که آدم ها را گرفتار کنیم به اسم و فامیلشان توجه شود که این قدر قشنگ نباشد.

۲۱ آذر ۱۳۹۱

این گروه شرور

وقتی دختر کوچکی بودم، خانواده ها این قدر سوت و کور نبودند، هر کس یک بچه یا دوبچه داشته باشد از این هم نترسد که ممکن است این بچه ها در آتش سوزی مدرسه یا اردوی راهیان نور از بین بروند.
خاله و عمه و عمو و دایی آن قدر بچه داشتند که شماره اشان از دست خودشان هم در رفته بود. ارتباطات هم به قدر کفایت قوی بود که یک دفعه ببینی در یک میهمانی خانوادگی، ده بچه در حیاط،  وسطی بازی می کنند، چهار تا سر دیوار هستند، سه تا از درخت رفته اند بالا، دو تای دیگر با وجود صغر سن! آن پشت مشت های دیوار سیگار می کشند و یا کارهای خلاف دیگری انجام می دهند.
خلاصه ما بچه ها قبیله ای بودیم برای خودمان و بازی هایی داشتیم در نوع خودش مثال زدنی. یکی از دل مشغولی های ما ترتیب دادن گروه اراذل و اوباش بود! گروهی که تمام هدفش  خرابکاری بود! ما اساسنامه داشتیم،  رهبر گروه داشتیم،‌ معاون درجه اول داشتیم، منشی داشتیم، اعضای رده بالا و رده پایین داشتیم. کارهایمان هم عمدتاً روی دزدی از یخچال، جیب بری از بزرگترهای خانواده، زدن بچه پول دار های محله،‌ باج گرفتن از یکی یکدانه های فامیل، درست کردن شراب و... متمرکز بود.
مسلم است که هر غنیمت خوب و هر دست آورد عالی همیشه بین اعضای شرور  به نسبت رتبه ای که داشتند تقسیم می شد. اعضای رده پایین  به ترتیب بی اهمیت شدن رتبه اشان،‌ از محرومیت های بیشتری برخوردار بودند.
مثلا وقتی قرار بود گروه شرور بنشینند و مشروب بخورند. واضح است که بزرگترها آب آلبالو می خوردند و  سهم اعضای رده پایین  سرکه ای بود که با آب رقیقش کرده بودند. یا آبی  که آب رقیق تری به آن اضافه شده بود!
کم کم میان اعضای گروه اختلاف نظر پیش آمد. بی عدالتی باعث شده بود که بچه ها به جان هم بیفتند. حتی درگیری هایی میان  سردسته های شرور  بروز کرده بود. عده ای از شرورهای بزرگ، نسبت به ضعیف ترها ترحم بیشتری می کردند. دزدکی به آن ها خوراکی می رساندند یا پنهانی زخم هایشان را می بستند یا در مقابل شرورتر های دیگر سینه سپر می کردند و جلوی ظلم بیشتر را می گرفتند.
چیزی که برای من این روزها عجیب است این است که بی عدالتی و بی قانونی باعث شد  "خیر"  بدون آن که دعوتش کرده باشیم به ما تحمیل شود! کسی دنبال خوبی و عدالت نبود چون اساس گروه بر این اصل استوار نبود اما بدون قانون و عدالت حتی این گروه شرور هم نمی توانست به راه خودش ادامه دهد.
بنابراین آرام آرام همه مجبور شدند تن به قوانین بدهند! قوانین اولیه که به شکل ظالمانه ای اجرا می شد، به ناچار به رویه معقول تری تغییر شکل داد. و کم کم گروه شرور از هم پاشید! و بچه ها به یک دسته ی کوچک بی آزار مبدل شدند.


۱۷ آذر ۱۳۹۱

افعی گربه گاو- گاو گربه افعی

ایران بی تاب است و افسردگی گرفته!
صبح بردمش پیش مجید دامپزشک بعد هم از همان جا با مجید که واقعاً دامپزشک است و همیشه برای ایران داروی "دامی" تجویز می کند رفتیم گاوداری سری به مناخیم بزنیم.
مجید تا چشمش به مناخیم افتاد سوت بلندی کشید و گفت: ای بابا یا جک و جانورهای شما را چیز خور کرده اند یا خودتان یک کرمی دارید!
اینها همه افسرده هستند. از گاو و الاغ و کبوتر چاهی و گربه و سگ و حتی پشه های دور و حوالی اتان مشنگ شده اند.
ایران هم که تا مناخیم را دید پیف کرد و فیف کرد و شروع کرد به ادا و اصول. مناخیم اما تخ....... ش هم نبود نگاهی به ایران بیاندازد.
یکی دوباری دمب بلندش را بالا و پایین کرد و روی کپلش کوبید که یعنی: ها چه خبرت شده!؟ چهار پای گنده تر از خودت ندیده ای؟
مجید رفت گیتارش را آورد نشست گوشه گاوداری شروع کرد به زدن و خواندن.
" یه دیوارِ یه دیوار یه دیوار که پشتش هیچی نداره! ..."
گفتم: این جای دوا و درمانت است مردک دامپزشک الکی !؟ این که بیشتر افسرده اش می کند؟
گفت: می خواهم خیالش را راحت کنم خارخاری جان بفهمانمش آن طرف دیوار هیچی نیست بی خود دنبال سرزمین موعود نباشد. مگر خودت نمی گویی فکر می کنی دنبال سرزمین موعود است؟
گفتم: دیوانه شدی؟ برای چه باید این دلخوشی کوچک را از او بگیریم؟ بگذار فکر کند آن طرف دیوار اصلا بهشت است. بگذار فکر کند هر امامزاده ای حتما شفا می دهد! اگر بخواهی بگویی نیست دیگر حتی فرصت افسرده شدن را هم ندارد، فقط می ماند سرش را بگذارد زمین و بمیرد.
حالا در این فاصله مگر ایران آرام می گرفت!
مجید گفت: عجبا من گربه دیده ام افعی گرفته است! ببین این گربه ی ناز پرورده ی لوس خانگی ات چطور از این گاو زبان بسته می ترسد؟
من گفتم: این که دلیل نمی شود من هم افعی دیده ام گاو کشته است. بنابراین می شود نتیجه گیری کرد " هر گاه این - آنگاه آن" چون گربه ها افعی می گیرند و افعی ها گاو می کشند بنابراین گربه ها زورشان به گاوها می رسد. اما من این نتیجه گیری را باور ندارم، من باور دارم که هر موجودی یک ظرفیتی دارد. هر ظرفیتی یک روز بروز می کند. چون عقل تو تا این حد می رسد خواهش می کنم انتظار نداشته باش عقل ایران هم این قدر برسد. عقل مناخیم هم آن قدر برسد. بگذار آن ها زندگی خودشان را بکنند،‌اگر بتوانند از پیله اشان بیرون بیایند شاید من و تو را هم توی جیب خودشان بگذارند. اما حالا،  امروز تو فقط قرصت را بده و دارویت را تجویز کن.
مجید اما کار خودش را کرد. هم چنان گیتار زد و خواند:
" دارم می ترسم از خوابی که شاید هر دومون دیدیم.... از اینکه هر دومون با هم خلاف کعبه چرخیدیم"

۱۶ آذر ۱۳۹۱

دل مشغولی های مناخیم

هم زمان نمی توانم در دو وادی حضور فعال داشته باشم.
یا باید فیس بوک معطل بماند، این جا را بچرخانم.
یا باید وبلاگ را تعطیلش کنم، به فیس بوک برسم.
فیس بوک این مشکل را دارد که شما با آدم های رو در رو طرف می شوید.
آدم هایی که عکس هایشان را، دل مشغولی هایشان را،‌ زندگی خصوصی اشان را می چینند جلوی چشم شما.
آن جا مجبورید کمی از پوسته در بیایید تا به رنگ جماعت شوید.
گاهی اما می بینید این به رنگ جماعت شدن رنگ خود شما را عوض کرده است!
شاید اگر یک از دوستان وبلاگی آن جا در فیس بوک یادم نمی انداخت که روز روزگاری وبلاگی داشتم.
هیچ گاه دیگر یادی از این صفحه مهجور نمی کردم.

با قسمت کامنت ها مشکل دارم، من همه ی کامنت ها را منتشر می کنم اما بلاگ گزینش می کند بعضی ها منتشر می شوند و بعضی ها گویا حذف! من بی تقصیرم. این را می گذارم به پای انقلاب  جدیدی که  در بلاگر شده است.
در همین صفحه ای که من می نویسم اگر روی آیکون بزرگ کردن فونت کلیک کنم! مطالب را زیر خط دار می کند!
اگر روی زیر خط دار کردن یک مطلب کلیک کنم. اندازه قلم تغییر می کند.
بعید نمی دانم فردا به جای مطالب من هوس کند دل مشغولی های مناخیم را پست کند!

۱۴ آذر ۱۳۹۱

خواهر بزرگ - خواهر کوچک


دخترها با هم بگو مگو می کنند.
بیزقولک، بیزبیز را بخاطر جوش های صورتش سرزنش می کند.
بیزقولک: امروز خواهر دوستم رو دیدم، بهش گفتم، چرا صورت تو جوش نمی زنه ولی صورت خواهر من جوش داره اون هم جوش های خیلی زشت و حال بهم زن؟ بهم گفت: چون صورتش رو با ژل صورت می شوره و جوش هم که می زنه بهش دست نمی زنه تا خودش خوب بشه! مثل تو نیست که همش جلوی آیینه جوش هات رو می چلونی!
بیزبیز: من هم امروز خواهر دوستم رو دیدم که هم سن و سال توست. بهش گفتم: تو چرا اندازه خواهر من حرف نمی زنی و  این قدر ساکت و  مودب هستی بهم گفت: چون خواهر بزرگم هر وقت می بینه که من دارم مزخرف می بافم می زنه تو سرم تا حد و حدود خودم رو فراموش نکنم!

۱۱ آذر ۱۳۹۱

مقدمات آشتی

سال هاست که بعد از هر بگو مگوی منجر به قهری که میان من و آقای خانه اتفاق می افتد، چنین مقدماتی تکرار می شود.
از فردای همان روز من زیباترین لباس هایم را می پوشم،
بهترین عطرهایم را می زنم.
منحصر به فرد ترین رژ لبم را می زنم.
ضبط روشن می کنم، خاطره انگیز ترین ترانه ها را می گذارم و صدایش را بلند می کنم.
 خوشمزه ترین غذاها را درست می کنم.
سفره را تا می توانم رنگین تر می کنم.
بگو و بخند و شوخی با بچه ها را از حد می گذرانم.
آقای خانه هم تقریبا به شکلی مشابه ابراز وجود می کنند.
حمام رفتن را تعطیل می کنند.
ریش نمی زنند
عطر نمی زنند.
لباس های پاره پوره ای که قرار بوده  بدوزم یا اصلا قرار بوده دور انداخته شود می پوشند.
به شکل عبرت آموزی سکوت اختیار می کنند.
ناگهان تمام درد و بلاهای عالم به جانشان می افتد.
با آه و ناله در خانه راه می روند و یک بار از قلب درد و یک بار از معده درد و یک بار از سر درد می نالند.
به بچه ها التماس می کنند که دست و پا و کت و کولشان  را بمالند یا دست بگذارند روی سرش چون فکر می کنند تب کرده اند.
از آنها می خواهند که  برایش قرص مسکن ببرند، کیسه آب جوش طلب می کنند، چای نبات احتیاجشان می شود، سردشان می شود، لرز می کنند، گرمشان می شود در سیاه زمستان هم که باشند پنجره ها را باز می کنند.
و....
خلاصه این است روش های دل بری که هر دو طرف برای زمین گیر کردن دیگری آموخته است.


۱۰ آذر ۱۳۹۱

شب جمعه

امروز با آقای خانه دعوا کردیم.
همان اول صبح که چشم هایمان را مالیدیم و از خواب دوشین بلند شدیم، بنای ناسازگاری با همدیگر را گذاشتیم.
باید حدس می زدم که صبح این الم شنگه را خواهیم داشت.
شب قبل من حتی حاضر نشده بودم چهار انگشت از موضع خودم جلوتر بروم.
 فاصله ی ما درتخت خواب 5 وجب و چهار انگشت بود.
و آقای خانه برای نزدیک کردن این فاصله به قدر کفایت تلاش کرده بود.
اما من،‌ موضع خودم را می خواستم،‌
موضع لب تخت خوابی!
که اگر یک غلت کوچک بزنی، 43 سانت می افتی پایین و دست و پایت اوخ می شود. 
خلاصه با آن همه استاتوس مجردهای فیس بوکی که  روی شب جمعه مانور می دهند. 
شب جمعه  را گوزمالش کردم رفت پی کارش.
صبح جمعه را باید حدس می زدم که "با شما" نباشد. "بی شما" باشد.
آقای خانه شال و کلاه کرد رفت گاوداری به مرغ ها سر بزند!
من ماندم توی خانه، خانه داری کردم و  یک کمی هم غصه خوردم.
یک کمی هم پایان نامه اصلاح کردم و یک کمی هم چای خوردم و لواشک سق زدم و کشک جویدم و به بیزقولک دیکته گفتم.

۱۱ شهریور ۱۳۹۱

آخرین دست نوشته

مشغول نوشتن هستم، چیزهایی می نویسم که خودم خیال می کنم روزگاری از بهم چسباندنشان رمانی حاصل می شود. روزهای اول نوشتن تلاش خودم را در فیس بوک منعکس می کردم. آن قدر هیجان داشتم که دنبال یک ویراستار رایگان! می گشتم تا دوستانه غلط هایم را بگیرد و مشفقانه  من را از حاشیه بیرون بکشد. و دنبال پیدا کردن زبانی که بتواند قسمتی از من را به نمایش بگذارد. "همان دل مشغولی همیشگی در دوپهلو حرف زدن و هفت دنده بازی. چیزی بگویم که معلوم نشود خنده دار است یا گریه دار! اما امیدواری  را نتوان از آن حذف کرد."  بعد فکر کردم نمی توانم این دست نوشته ها را در فیس بوک به نمایش بگذارم. قرار نیست کسانی که آمده اند زنی با یک شوهر و دو دختر را بخوانند چشمشان به غرایب زندگی یک محکوم زندانی بیفتد. این است که نوشتن در فیس بوک را هم محدود کرده ام. نمی توانم وقتی قرار است تمرکزم روی یک موضوع باشد هم وبلاگ بنویسم و هم در فیس بوک زندگی ام را به اشتراک بگذارم. راستش را بخواهید وقتی قرار است یک زندانی باشم. حتماً باید مثل یک زندانی فکر  کنم تا بتوانم چیزی برای نوشتن داشته باشم.
یکی از آخرین دست نوشته هایم را این جا می گذارم و برای مدتی چراغ وبلاگ را خاموش می کنم، امیدوارم روزی دست پری برای بازگشتن داشته باشم.دوست دار همیشگی اتان" خارخاسک هفت دنده"

"كم كم و از روي همين داده ها  بسياري از زنداني ها دريافتند كه مدتهاست از زمان محكوميتشان گذشته است اما جوش خوردن با شرايط زندان و دل بستگي به مايملكي كه آن تو براي خودشان دست و پا كرده بودند،  از جعبه چوبي مخصوص گذاشتن فندك و سيگارو حتي حشرات خشك شده  گرفته تا كلكسيون كبريتها و نخ هاي رنگي ملحفه هاي مستعمل و مجموعه قاشق چنگال هاي حلبي و  دل بستگی به نقاشي هاي مخفيانه غير اخلاقي  كه روي بعضي ديوارهاي مخفي و كور زندان كشيده بودند تارفاقت برادرانه و غير برادرانه اي!  كه با زنداني هاي ديگر پيدا كرده بودن مانع از يادآوري اين حقيقت شده بود كه دوران محكوميتشان به سرآمده است.  اگرچه اين موضوع براي زنداني هاي قديمي تر چندان برانگيزاننده نبود و آنها به روال قبل عادت هايشان را ادامه مي دادند  اما باعث شد  زنداني هاي جوان تر دچار شبهه اي ويران كننده شوند . بنابراين هر روز از صبح سحر صف طويلي از محكومين تازه به زندان افتاده جلوي سلول مجيد ايجاد مي شد تا زنداني هاي تازه كار  بدانند دقيقا در همان روز و همان ساعت چند دقيقه و چند ثانيه ديگر از محكوميتشان باقي مانده است. بهم خوردن نظم زنداني كه به بي انظباطي در تمام زندانهاي كشور معروف شده بود باعث شد عاقبت ميان زنداني هاي قديمي تر با زنداني هاي جديد تر و در نهايت ميان زندانبانان و زنداني ها درگيري هاي حادي بوجود بيايد. در تمام اين مدت مجيد مثل هميشه به شمارش ادامه مي داد. شمردن تعداد چك هايي كه دو طرف به صورت هم نواختند و لگدهايي كه ميانشان رد و بدل شد و پياله ها و قابلمه ها و بشقاب هايي كه به طرف هم پرت شد. تقسيم كردن همه ي اين اعداد بر هفت  و ضرب كردن آن ها درعدد مجهولي كه خودش هم نمي دانست چه مي تواند باشد.  شمردن تعداد افرادي كه به سلول انفرادي فرستاده شدند يا نگهباناني كه به بخش اضافه شدند،‌ شمردن تعداد هشدارهايي كه از بلند گوهاي زندان پخش مي شد و تعداد روزهايي كه همه ي زندانيان روي هم از هواخوردن در  فضاي باز زندان محروم شده بودند و تعداد فوحش هاي خواهر و مادري كه زنداني ها به زندان بانان داده بودند از فوحش هايي كه با فرياد بلند گفته بودند و در نتيجه با تنبيهه بدني شديد و انفرادي و افزايش محكوميت جديد همراه بود. تا آنهايي كه بين خودشان گفته بودند و حواله كرده بودند نثار قرباني، عمادي، يزداني  نگهبانان خشن زندان و حتي آنهايي كه زير لب گفته بودند و مجيد با لب خواني آمارشان را گرفته بود و يا حتي  آنهايي كه توي دلشان گفته بودند و مجيد از حالت چهره و نگاه دركشان كرده بود،‌ همه را شمرد و همه ي اين شمردن ها را در سكوت انجام داد."

۲۲ مرداد ۱۳۹۱

=============================

به دلیل هم دردی با هم وطنان زلزله زده ی مصیبت دیده ام در آذربایجان شرقی تا اطلاع ثانوی  چیزی نمی نویسم.
شاید بهتر باشد بروم ببینم در حد توان چه کمکی می توانم به چشم و چراغ ایران برسانم.

۲۱ مرداد ۱۳۹۱

سرزمین مقدس

عاقبت ما گاوها را فروختیم، مناخیم را و ارسلان را و سایرین را همه را با هم فروختیم . مناخیم را همسایه امان  خریده است و من هنوز می توانم او را ببینم تنها دل خوشی  ام  در به اصطلاح گاو داری امان بود.
ضرر می دادیم همه اش یارانه ها را که برداشتند شرایط ما عوض شد لنگ غذای گاو و نگهداری و بیماری اشان شده بودیم. پول کارگرها را نمی توانستیم بدهیم و این ها همه گرفتار بودند و پول می خواستند .
 آقای خانه هم که گاو دار حرفه ای نبود خیلی خیلی زور می زد می توانست چهار تا مرغ و خروس عوضی را با دو سه تا غاز وراج در کنار یک سگ دله  و دو گربه ی دزد  نگهداری کند.  از طرفی می خواستیم خانه بهتری داشته باشیم. خانه بزرگتری می خواستیم که هر کدام در آن یک اطاق داشته باشیم. 
هیچ بهتان گفته بودم که در خانه جدید من یک اطاق کار برای خودم دارم؟ قصدم این بود که در این اطاق بنشینم و اولین کتاب زندگی ام را بنویسم تا به این وسیله دینم را به سرزمینی که در آن زندگی می کنم ادا کرده باشم.
چه می دانم ؟ شاید هم  راحت تر این بود  به جای این همه بگیر و ببند و به جای این همه  قرض و قوله  در همان خانه قدیمی می ماندم و به زلمبو زیمبوی اطاق خواب اضافه می کردم،  تا با تحریک احساسات نافرجام و زاد و ولد دیر هنگام،  جور دیگری به سرزمین  خود ادای دین کنم.
 اصلا برای چه باید ناراحت باشیم، ما که ضرر نداده ایم.  چند گاو داشتیم و یک گاو داری. گاو ها را دادیم رفت. اما گاو داری هنوز برایمان مانده است. گاو داری را هم سه برادر شوهر دیگرم و آقای خانه،  با کلاه گذاشتن سر جاری یهودی ام و از مال خالص او خریداری کرده بودند با این وعده و وعید،  که  این بهانه ای می شود  برای مابقی اسراییلی ها که تکه تکه کنار این گاو داری زمین بخرند و یواش یواش از فلسطین بکشند بیرون، بیایند همین ایران خودمان،  یله کنند تا  غایله ها بخوابد. تا دیگر شاخ و شانه کشی بین ایران و اسراییل هم تمام شود. و دنیا در امن و امان بماند.
 آن زن ساده ی کم ادعای صلح دوست هم خام شد. جیرینگی پولش را داد به این ها، این ها رفتند چند قواره زمین گرفتند بین خودشان قسمتش کردند بدون آن که نامی از آن بدبخت در هیچ کدام از اسناد آمده باشد.
بعد هم که گفتیم چرا این کار را کردید؟  گفتند: حقش بوده تلافی بقیه اسراییلی ها را سر این در‌آوردیم! اصلا می دانید این اسراییلی های نامرد چه بلایی سر فلسطینی ها آورده اند؟ اصلا می دانید این ها در جنگ جهانی دوم خودشان زمینه کشتار خودشان را فراهم کردند.  تا با مظلوم نمایی برای خودشان سرزمین مقدس جور کنند؟ اصلا می دانید این ها چه بلایی سر موسای مظلوم آوردند؟ هی بهانه گیری کردند، رنگ عوض کردند، دبه درآوردند. زیرش زدند،  آخرش هم  گوساله پرستی راه انداختند. 
اصلا می دانید موسا از دست این قوم چه کشیده است؟ چه خون دلی خورده است؟ 
 بعد هم دلشان برای موسا سوخت و چند قطره اشک ریختند و نتیجه گرفتند که کارشان خوب بوده است و چه بهتر که جبهه ی جنگ با اسراییل در همه ی جوانب گسترده باشد.  این طور همه می توانند ابتکار عمل بیشتری داشته باشند و هر طور دلشان می خواهد با اسراییل مبارزه کنند.
حالا ما،  اما هنوز مرغ داری امان را داریم مرغ های زینتی و ارگانیک پرورش می دهیم. این به معنی آن است که ما لنگ تخم مرغ و گوشت مرغ و این ها نیستیم.  یعنی اشکنه بی اشکنه ! 
ولی گاوها را نداریم و مناخیم دیگر مال ما نیست. مال همسایه امان است.
اصلا چه بهتر که رفته است من داشتم عاشقش می شدم و آقای خانه آرام آرام متوجه شد بود که این گاو بخش عمده ای از  قلب مرا به خودش اختصاص داده است. و کم کم به این نتیجه رسیده بود که این گاو را باید بکشیم تا درس عبرتی برای بقیه ی گاوها باشد.

۱۸ مرداد ۱۳۹۱

یک ایران است و دیگر هیچ


وضعیت اقتصادی دارد روز به روز خرابتر می شود. قسط های ماهانه را که بپردازیم ته جیبمان فقط این می ماند که بخوریم و بیاشامیم و اسراف نکنیم. دخترها اما این چیزها توی کتشان نمی رود، حالا که خانه بزرگتر دارند و هر کدامشان صاحب یک اطاق شده اند. درد و بلایشان بخورد توی سرم گنده دماغ شده اند،  کلاسشان رفته است بالا. مدام برای تغییر کاغذ دیواری اطاق و خرید گوشی گلکسی و خرید تبلت و ست کامل باربی و کفش آن جوری و لباس این جوری در فشار هستم.
آقای خانه هم دستش به خرید کم نمی رود، توی خانه سیب و زردآلو داریم اما ایشان  باز هم بار می زنند از دستم بو! و خربزه و هندوانه چند تا چند تا می خرند و می آورند. شب است و من کشک بادمجان درست کرده ام و با دلواپسی دارم حساب و کتاب های خانه را راست و ریست می کنم،   ببینم تا ته برج چقدر برایمان می ماند، دخترها اما دغدغه همبرگر دارند.
می گویند: کشک بادمجان بخور نیستند آقای خانه با چشم و ابرو اشاره می کنند که یک امشب را به بچه ها همبرگر بدهیم مگر چه می شود؟ چرا باید به این ها فشار بیاید. من برج زهره مار می شوم ور اصفهانی ام وادارم می کند که مدام این طرف و آن طرف پول قایم کنم و برای خورد و خوراک قوانین سخت گیرانه تری پیاده کنم .
 نمی شود که الان همین الان نهار بخوری و همین الان هنوز بشقاب ها را جمع نکرده ایم چیپس و ماست و موسیر بیاوری و همین الان که چیپس و ماست و موسیر را هنوز تمام نکرده ای شیر و بیسکویت بزنی به رگ،  خوب می ترکی بچه !
به دخترها گفته ام دندان روی جگر بگذارند و بهشان قول داده ام که می توانند برای خرید چیزهایی که دوست دارند روی فروش بچه های ایران سرمایه گذاری کنند.
ایران دوباره باردار است، این بار هم از جفت زیبای سفید پرشین اصیل با پدر و مادری که پیش ترباردارش کرده بود بچه دار شده است. بهشان گفته ام درآمد فروش نفری یک بچه گربه را به شما می دهم!  به شرط آن که دست از سر من بردارید. این طور تا بچه گربه ها به دنیا بیایند یعنی دو ماه دیگر این ها از ایران خوب نگهداری می کنند وکاری به کار من ندارند دوماه دیگر هم باید صبر کنند تا بچه ها بزرگ شوند و آماده فروش با این حساب من 4 ماه خرید توقعات اینها را عقب انداخته ام.
مدام باخودم فکر می کنم اگر ما سه بچه یا چهار بچه داشتیم،  بیزبیز و بیزقولک آقازاده های خانه بودند چون همه ی منابع درآمدی را یک تنه چپو می کردند و ازآنجا که ایران نمی تواند در هر شکم بیش از چهار بچه به دنیا بیاورد و سهم گربه نر را هم باید در نظر بگیریم بنابراین به شکل نابرابری سهم کوچک ترها کم تر و شاید ناپدید می شد.
خوب طبیعی است مگر ایران چقدر می تواند برایمان بزاید منابع لایزال و تمام نشدنی که ندارد؟ یک رحم دارد و یک مقداری تخمک و دیگر هیچ،  هر چقدر تعداد بچه ها را بیشتر کنیم سهمشان بیشتر نمی شود،  فقرشان و بغضشان و نفرتشان از فاصله طبقاتی و نابرابری منابعی که در اختیارشان قرار می گیرد بیشتر می شود. چون ایران است و یک رحم و یک مقداری تخمک و دیگر هیچ.


۱۵ مرداد ۱۳۹۱

چشم امید من به شما مجردهاست

همه ی کارها را که نباید ما بکنیم! همه بارها را که نباید ما به تنهایی به دوش بکشیم. تو را به خدا شما هم یک دستی بجنبانید؛ یک جنمی از خودتان نشان بدهید. هی نشستن پشت اینترنت و فیس بوک بازی و چت بازی و بازی بازی و اینها که کار نمی شود. شما باید خودتان را برای تولید مثل برای زاد و ولد آماده کنید.نگذارید فشار روی ما آن قدر زیاد بشود که نسل جزغاله ما نسل سوخته شما را هم دل بسوزاند!
همین خود ما، آقای خانه هیچ جوره زیر بار بچه دار شدن نمی رفت، تازه خانه هم داشتیم، کار هم داشتیم، سرزنده هم بودیم. خدا شاهد است وقتی من خبر اولین بارداری ام را به ایشان دادم، زد زیرش، گفت: تو مرا گول زده ای، تو مرا خام کرده ای، ما قرار نبود بچه دار بشویم. من خیالم راحت بود که تو بچه دار بشو نیستی، آخر من رفته بودم دکتر، خانم دکتر ناقلا گفته بود، شما نباید جلوگیری و اینها بکنید وضع هورمون هایتان خیلی خراب است یک شش ماهی دارو مصرف کنید بیایید، اگر بچه دار نشدید من برایتان درمان های موثر تری هم دارم. حالا من برای چه رفته بودم دکتر؟ من خیلی جوش می زدم و صورتم داغان شده بود. رفته بودم یک چیزی بدهند بمالم روی جوش ها تا بلکه وضع پوستم بهتر شود. خلاصه خانم دکتر بود دیگر به فکرش رسیده بود که ما ممکن است برای ابد الدهر اجاقمان کور باشد. به من مشاوره داد که جلوگیری را بی خیال شو! نترس تو بچه دار بشو نیستی، ما هم بی خیال شدیم. و بعد همان روز اول بی خیال شدن بیزبیز را خدا به ما داد. و این طوری شد که نه تنها جوش ها نرفتند تو بلکه شکمم هم آمد بیرون.
یعنی خدا شاهد است واقعاً ما هیچ کدام فکر بچه دار شدن نبودیم ها. بچه اولمان را که خدا به ما داد گفتیم : رفاه داریم که داریم، خانه داریم که داریم ، کار داریم که داریم ، یک بچه هم داریم دیگر خلاص، کافی است. گاهی  که حتی من به شوخی به آقای خانه می گفتم: بیا یک بچه دیگر هم داشته باشیم، کاردش می زدیم خونش در نمی آمد. می گفت: بس است دیگر ، خجالت بکش زن! اگر یک بار دیگر بخواهی حرف بچه دوم و اینها را بزنی دیگر نه من نه تو. و من خوشم می آمد که ایشان را چزانده ام. اما از بخت بد جوش ها دوباره به سراغ من آمدند. من به فکرم رسید یک بار دیگر بروم دکتر و این بار چون تجربه بار اول را داشتم  بی خیال درمان هورمونی شدم و گفتم : این بار دیگر می زنم به هدف و می روم پیش دکتر پوست و مو، خلاصه این بار هم دکتر تا مرا دید. گفت: شما ازدواج کرده اید؟ گفتم : بله، گفت : لامصب جوش هایتان مثل جوش های دوران بلوغ می ماند. آکنه است و این ها. روابط تان با همسرتان چطور است؟ من هم گفتم : بد نیست ما در کنار هم زندگی خوش و خوبی داریم و البته اشاره هم کردم یک بچه هم داریم و همین یک بچه هم کافی است! اما دکتر کار خودش را کرد. گفت: من به شما لوسیونی چیزی می دهم بمالید روی جوش ها، اما معمولا بچه دار شدن و تغییرات هورمونی دوران بارداری برای درمان این قبیل جوش ها معجزه می کند. و این طور شد که ما پیچاندیم و بچه دوم را هم خدا به ما داد.
حالا به شکر پروردگار از زمانی که بیزقولک به دنیا آمده جوش ها رفته اند تو،  البته بعضی وقت ها تک و توک چیزهایی روی کت و کول من  پیدا می شوند که سرگرمی بیزبیز است،  دوست دارد اینها را بترکاند و من هم قصد ندارم این خوشی های کوچک را از او بگیرم. 
 این  است که وقتی من می گویم تو را به خدا شما به داد ما برسید جدی است، از ته دل است . این ها خواب هایی برای ما دیده اند. بابا این بی مروت ها وقتی می گویند: چند فرزندی، و بچه سوم و چهارم را هم بزنید بیاورید،  از هیچ چیز نترسید اصلا ما انقلاب نکردیم که رفاه داشته باشیم. روی سخنشان با شما بچه ندارها که نیست روی سخنشان مستقیماً با ما دو سه بچه دار هاست . این ها اصولا ً دیگر امیدشان به شما مجردها را از دست داده اند. شما که نشاط جوانی دارید، جوش دارید، هنوز ازدواج نکرده اید برایشان جز دردسر چیز دیگری ندارید. این ها در واقع  به ما بچه دارها می گویند: باید تعداد بچه اتان را زیاد کنید. خوب هم فهمیده اند که دیدن این همه سایت های رنگا رنگ آن چنانی ! نتوانسته است گره ای از کار فرو بسته زاد و ولد شما  بگشاید. معلومشان شده است که باید تفکیک جنسیتی در دانشگاه ها داشته باشید چون وقتی تفکیک جنسیتی نبودید خودتان را آن جوری که باید نشان می دادید،‌ندادید نزدید بترکانید،‌ آمار زاد و ولدتان را یهو بالا ببرید!
یا وقتی می گویند: مردها باید چند همسری اختیار کنند، و تعدد زوجات را مطرح می کنند. معلوم است که منظورشان مجردهای بی زن نباید باشد. روی سخنشان با مردهایی است که یک زن دارند و قرار است طبق برنامه یکی دو زن دیگر هم بگیرند. تا بلکه به عنوان سوژه در تلویزیون هم ازشان تقدیر بشود.
حالا من کاری ندارم که طبق همین آمار که می گوید: آمار زاد و ولد پایین آمده، مطرح شده که تعداد زن ها برخلاف ادعاهای قبلی و شواهد موجود به نسبت مردها کمتر است! و اگر تعدد زوجات بشود و یک مرد قرار باشد با دو یا سه زن نکاح بکند بعد حساب آن مردهایی که مجرد مانده اند و احتمالا سهمشان از زندگی مشترک به کام آن مردهای دو سه زن رفته است،  چه می شود. این ها حتما تئوری های  کارشناسی حساب شده ای بوده که اینها در موردشان فکر کرده اند و از دهان این و آن نماینده مجلس، یا رجل مملکت می شنویم و اصلا مربوط نمی شود به این که باد از کدام طرف آمده و این نمایندگان شریف و رجل از آن ها شریف تر شب چقدر اشکنه خورده اند که صبح بادش را از همان طرف در داده اند.
خلاصه دوستان برخلاف اینها چشم امید من به شما مجردهاست من از خودمان خبر دارم دیگر دودی از کنده ی پوسیده  ما بلند نمی شود. 
من اصلا با این ها کاری ندارم من از شما استدعا دارم : شما که جوان تر هستید و دستی به آتش دارید. بیاید یک آتش بازی حسابی راه بیاندازید و بی خیال رفاه و خانه و کار و اینها بشوید ، بخش زادو ولدتان را زیاد کنید. دهن اینها را ببندید، من به خدا دیگر نه صورتم جوش می زند و نه دیگر آقای خانه امان چنان  آقایی است که تعدد زوجات در توانش باشد.  چشم امیدمان به شماست که ببینیم چه می کنید و چطور می توانید این فشار مضاعف را از سر شانه های ناتوان ما بردارید.

۹ مرداد ۱۳۹۱

زنده بدم مرده شدم

حقوق بازنشستگی پدر مرحومم را که مادرم دریافت می کرد نزدیک به یک سال است قطع کرده اند.
حاصل پیگیری های ما این شده است که بگویند. تازه فهمیده ایم پدر شما هنوز نمرده است! و سند و مدرکی از مرگش موجود نیست!
باز هم پیگیر می شویم معلوم می شود ثبت احوال قزوین که مسئول ابطال شناسنامه پدرم بوده باید وفات پدرم را  به ثبت احوال تهران گزارش می کرده  است( چون پدرم تهرانی بوده) ولی این کار را نکرده ،  بنابراین هنوز بطور قانونی پدرم نمرده است.
باز هم پیگیری می کنیم معلوم می شود مثل مادر من چه بسیار.
حتی نمونه ای وجود دارد که  بازنشسته ای نمرده است اما گفته اند مرده و حقوقش را قطع کرده اند تا مدارک قانونی مردنش را بیاورد.
مادرم دست به دامان همه شده است؛ اما دوندگی ها بی فایده است.
من را که می بیند چاره از من می جوید، می گوید: مامان جان بیا یک نامه نگاری اینترنتی بکن برای آقای خامنه ای برای آقای رییس جمهور برای رییس قوه قضاییه برای رییس مجلس برای نماینده قزوین برای امام جمعه تهران برای رییس دیوان عدالت اداری برای رییس وزارت خانه ی مدیر کل جناب آقای مستطاب محترم برادر ارجمند ... بگو من به این پول احتیاج دارم، من یک زن بیوه هستم، خرج دارم، مریضی دارم، عروس دارم، داماد دارم، من چیز زیادی نمی خواهم، حقوق شوهر مرحومم را می خواهم، حقوق شوهر مرحوم من مگر چقدر است؟ ماهیانه ششصد هزارتومان است! این مرد را زمان شاه درجه هایش را گرفته اند، از ارتش اخراجش کرده اند، آزادی خواه بوده است،  آنقدر مغرور بوده که بعد از انقلاب نرفته گدایی درجه  بکند. او به همین قدر حقوق راضی بود. حالا همین را هم از من دریغ کرده اند...
من غصه نمی خورم، و گریه نمی کنم، مثل مادر من چه بسیار، دیگر دوران غصه خوردن بخاطر خلخال پای زن یهودی و حقوق پایمان شده زن بیوه مسلمان شیعه، شکم گرسنه ی چه بسیار کودک فقیر خیابانی، کشتارمردمان در سوریه و میانمار و عراق و افغانستان و دور و نزدیک نیست.
دیگر دوران غصه خوردن بخاطر مرگ انسایت است.

۸ مرداد ۱۳۹۱

گر آمدنم به من بدی....

گر  آمدنم     به    من    بُدی    نامدمی
ور  نيز  شدن   به  من بُدی کی شدمی؟
به زان  نبدی  که   اندرين  دير خراب
نه   آمدمی  ،   نه  شدمی  ،   نه  بدمی

۱ مرداد ۱۳۹۱

یا رب تو جمال آن مه مهر انگیز

در پست  گذشته  ام ، " کج دار و مریز " به معنای کج نگهدار ولی نریز ! را نوشته ام " کج دار و مریض".
چرایش را خودم نمی دانم؟ از بی سوادی است؟ از مرض است؟ حواس پرتی است  یا بی حالی است؟
عده ای از دوستان آمده اند اشتباه را متذکر شده اند.
یکی از خوانندگان وبلاگ نیز برایم کامنت گذاشته است:
یارب توجمال آن مه مهرانگیز
آراسته‌ای به سنبل عنبربیز
پس حکم همی کنی که در وی منگر
این حکم چنان بود که کج دار و مریز

این دو بیت را که می خوانم آنقدر ذوق می کنم که  نمی دانم از آن چه  "بد"  نوشته ام باید شاد باشم یا غمگین!

۳۱ تیر ۱۳۹۱

وقتی آنها همه خوابند

برای سر کار گذاشتن دخترها در تابستان گرم و طولانی، دست و بالم برای فرستادنشان  به کلاس های رنگ و وارنگ،  تنگ است.
  مشکلات خرید خانه و گرانی و قرض و قوله و این حرفها دیگر!
همین که می توانم کج دار و مریض( مریز)  کلاس گیتارشان را هزینه کنم و کلاس زبان بیزبیز را نگذارم که نیمه کاره بماند، کاری کرده ام کارستان.
یک کار دیگر هم کرده ام  بیزقولک را مجبور کرده ام به حفظ کردن شاهنامه.  خاطرتان باشد پارسال رباعیات خیام را حفظ می کرد که به اندازه کافی با آنها نازید و پیش در و همسایه سربلندمان کرد. البته این را هم بگویم از آن جا که دیواری کوتاه تر از دیوار من و آقای خانه هیچ وقت پیدا نمی شود تا آنجا که شد با  فروش رباعی هایش ما را سر کیسه کرد.
بیزبیز هم  بر روال خلق و خویش که بیشتر متفکر است و آرام و تیزهوش نشانده ام به درست کردن پازل 2000 تکه. (حالا کاری ندارم که هنوز چهار روز نشده پازلش رو به اتمام است و من عزای پازل بعدی را گرفته ام که خلاصه خریدش کم از فرستادنش به کلاس تابستانه نیست)
امروز اما بیزقولک را جو نبرد رستم و دیو سپید گرفته است،
مدام می دود توی خانه و می خواند:
چو رخش اندر آمد بدان هفت کوه................................. بدان نره دیوان گشته گروه
به نزدیک آن غار و آن چه رسید................................ به گرد اندرش لشکر دیو دید

 و خلاصه ،  رخش را( ایران را) تازانده است به طرف غار دیو سپید( اطاق بیزبیز)، رخش هم دستپاچه پریده است روی میز او و پنجاه درصد پازل را بهم ریخته است.
من البته زیر پوستم شادمانی دویده است! درست کردن پازل دو روز دیگر هم بیشتر طول بکشد به نفع اقتصاد خانواده است.
بیزبیز با ناراحتی می آید و می غرد که بیزقولک دیوانه شده است.
و می گوید: مامان نمی توانستی به جای مجبور کردنش به حفظ کردن نبرد رستم و دیو سپید  وادارش کنی بیژن و منیژه را از بر کند.
می خندم و می گویم: مامان جان با از بر کردن بیژن و منیژه هم مشکلات جدیدی رخ می نمود.  آن وقت باید نگران بلوغ زود رس این نورسته ی ، بازیگوش کنجکاو می بودیم.
بیزبیز می گوید: پس فکری به حال ایران دوست داشتنی ات بکن ! هر چه رشته بودم پنبه کرد. باید دوباره به عقب برگردم و از نو شروع کنم.
می گویم: نازنینم مگر از ایران چیز دیگری انتظار داشتی؟  این رسم ایران است که بی ضرورت و بی وقت  وادارمان کند گاهی  به عقب باز گردیم و از نو شروع کنیم. اگر می خواهی کم نیاوری، نباید بگذاری یاس بر تو چیره شود. تکه ها را دوباره بچین، شبانه بچین، وقتی آنها همه خوابند بچین،  من هم روزی که کارت تمام شد قابش می کنم، به دیوار می چسبانمش تا همه بدانند تو در کامل کردن این تابلو از رو نرفته ای و تا آخر ایستاده ای.

۲۸ تیر ۱۳۹۱

زخم های تازه شیر اس ام اس باز

آقای خانه اس ام اس می زنند: اگر دیدید زنی دهانش را به اندازه یک اسب آبی باز کرده است ، تعجب نکنید در حال ریمل زدن است.
من بلا فاصله برایش پیامک می فرستم: اگر دیدید مردی چشمانش را به اندازه یک گاو گشاد کرده است شک نکنید در حال تماشای زنی است که ریمل می زند!
آقای خانه نیم ساعت بعد اس ام اس می زنند: اگر دیدید زنی اخمهایش را مثل یک خرس! در هم کرده نترسید حتماً در حال خواندن اس ام اس شوهرش است که برایش از اسب آبی نوشته است !
من به آقای خانه پیامک می فرستم: اگر دیدید مردی مثل یک گرگ زوزه می کشد وحشت نکنید حتما پیامک اسب آبی را دریافت کرده که نوشته است شام درست نکرده ام هشت تا کوبیده با سه سیخ گوجه بخر بیاور خانه!

آقای خانه اس ام اس می زنند: زن حسابی تو وضع جیب من رو نمی دونی؟ هی هر شب؛  هر شب می گی شام بخر بیار!

من برای آقای خانه پیامک می زنم: اگر دیدید مردی مثل یک شیر زخمی زخمهایش را می لیسد، شک نکنید که ناچار شده برای سیر کردن شکم بچه های گرسنه و رضایت اسب آبی با دست پر به خانه بیاید.

۲۶ تیر ۱۳۹۱

زیر و زبر دو گاو!

عاقبت بار و بندیلمان را بستیم و به خانه جدید آمدیم. از کتاب ها و چند کارتنی مایملک اصلی که بگذریم ؛ ما بقی زار و زندگی امان را با سه عبارت " خرت و پرت" ؛ " خنزر پنزر" و " آشغال پاشغال " نوشتیم  و بار زدیم و راه افتادیم. آن قدر اسباب کشی ضرب العجلی شد که ما حتی پوست موز و خیارمان را هم  توی جیب هایمان گذاشتیم و دویدیم.
تنها دل خوشی امان برای اسباب کشی شخص " اسباب کش " محترم بود که درازا و پهنایش را در هیچ انسانی نه دیده و نه شنیده بودم!
 وقتی زنگ زدم که بگویم تنها دارایی مهم و قابل عرضم یک ساید بای ساید دردسر ساز است  که می خواهم سالم به مقصد برسد. با اعتماد به نفسی پیامبر گونه گفت: مگر می خواهی هواپیما جا به جا کنی که این قدر نگرانش هستی.
بعد آمد و ما را بهت زده کرد. مردی که می توانست درسته نقش رستم و اسبش را با هم بازی کند! در همان بدو ورود وقتی من مثل یک جوجه لای دست و پایش می دویدم تا اسباب  های جا مانده  را ببندم و آقای خانه دست پاچه، چسب نواری به درهای کمدها و کشوها می چسباند. زهر چشمش را نشانمان داد و  گفت: برویم یک گوشه بایستیم و لای دست و پا نباشیم؛ تا نکند ما را هم به جای اسباب بپیچد و به خانه دیگر بفرستد.
ما  نشستیم  و او کارش را شروع کرد. آن قدر دقیق و آن قدر حساب شده می بست و بالا می انداخت که نفهمیدیم کی و چه وقت همراه همان کاناپه و صندلی ها که رویش نشسته بودیم در خانه جدید فرود آمدیم.
خلاصه جا به جایی به چشم برهم زدنی محقق شد هر چند بعدش به مدت سه شبانه روز چشم بر هم نگذاشتیم و مسواک هم نزدیم ! چون مسواک ها را آقای خانه توی کارتن آشغال پاشغال ها ریخته بودند و پیدا کردنش میان آن همه کارتن کار حضرت فیل بود از طرفی باید ایشان  را می ساختم که خودش را برای شنبه روزی که قرار دفاع پایان نامه اش را گذاشته بودند؛ آماده می کرد. بنابراین زار و زندگی وسط حال بود و ما یک گوشه توی سر و کول هم می زدیم تا آقای خانه بفهمد؛ من چه کرده ام و باید از چه چیزدفاع کند!
در این فاصله هم البته دخترها  از خجالت هم درمی آمدند و برای تصاحب اطاقی که فکر می کردند؛ بهتر است دست به گریبان بودند.
خلاصه حالا در خانه جدید نشسته ایم. درحالی که آقای خانه پایان نامه اشان را دفاع کرده اند و نمره  هجده اشان را گرفته اند. دخترها خانه را دوست دارند و ایران هم با همه چیز کنار آمده است.
 بنابراین دلواپسی آقای خانه از سنگینی بار قرض و بدهی و نگرانی من بابت موعد پرداخت وام های ریز و درشت چیزی نیست که چندان به حساب آید! 


ته نوشت: ضرب الاجل درست است نه ضرب العجل! من برای آن که شدت عجله را نشان بدهم . اجلش را این طور عجله ای کرده ام! 

۸ تیر ۱۳۹۱

یک سگ گنده سیاه؟ یک جوان پرمدعا؟ یک ماشین گران قیمت؟

قديم ها حيوان خانگي امان يك مرغ عشق بود به نام "پسته"، زن و مرد بودنش را هيچ وقت نفهميديم در نتيجه او تا آخر عمرمجرد باقي ماند.
چه كسي مي گويد: مرغ عشق ها خرد ندارند؟ مرغ عشق ها خردمندان خوبي هستند،  اگر شرايطش را داشته باشند.
پسته خردمند بود، سبزي دوست داشت و از قدم زدن توي اطاق ها لذت مي برد. گاهي روي دسته عينك آقاي خانه جا خوش مي كرد. و گاهي هم روي خودكار من هنگام نوشتن. هر چه خودكار را بالا و پايين و چپ و راست مي آوردم،  نمي رميد، محكم خودكار را مي گرفت و در تمام شب هايي كه مكلف بودم برنامه هايي را براي تلويزيون بنويسم داستان هاي مرا دنبال مي كرد.
پسته را با خودمان مهماني مي برديم، گردش مي برديم، پسته را همه فاميلمان مي شناختند، يكي از اعضاي خانواده بود. يكبار پسته را برديم باغ تا از هواي ملس بهاري استفاده كند. قفسش را به  ميخ  روي ديوار تراس  آويزان كرديم . دخترها توي تراس نشستند و شاهد تلخ ترين خاطره زندگي شان شدند؛ يك گربه ي زبر و زرنگ دهاتي پرید روي ديوار و پرید  روي درخت و پرید روي قفس و با پنجول هاي نخراشيده اش از همان پشت میله ها،  پسته را گرفت دخترها با جيغ و داد، گربه را فراري دادند.
اما پسته سخت زخمي شد. نصف صورتش را، دقيق نصف صورتش را گربه كنده بود. نوك پايينش  به يك پوست نازك وصل بود. دخترها گريه مي كردند و آقاي خانه تلاش تا با پنبه و  بتادين و باند و چسپ،  پسته را نجات دهد.
پسته با همان حال و روز نجات پيدا كرد، منتهي ديگر دهان ارزن خوردن نداشت. يكي دو ماهي با خوراندن پلو به او زنده نگهش داشتيم اما عاقبت مرد. روزهاي آخر زندگي اش خيلي دردناك بود دخترها با چشم اشك بار روبروی قفس مي نشستند و تحليل رفتن او را نظاره می کردند.
دو ماه پس ازآنكه  دخترها طي  مراسمي رسمي و آبرومند پسته را به خاك سپردند. خواهرم زنگ زد گفت: كارگرهاي ساختماني نيمه تمام در نزديك خانه اشان يك گربه ی مادر را كشته اند و بچه گربه دوماهه ی  مادر از دست داده حالا در خانه آنهاست و جايي براي زندگي ندارد.
بي معطلي گفتمش،  بچه گربه را مي خواهم . اين تنها فرصت ما بود تا بعد،  از دست دادن پسته امان كه توسط گربه  ناكار شده بود. بتوانيم نفرت و انزجاري كه دخترها از گربه ها  پيدا كرده بودند درمان كنيم.
گربه را به خانه آورديم. براي دخترها داستاني ساختم، گفتم: اين گربه همان پسته خودمان است، چون موجودات هيچ گاه نمي ميرند بلكه از صورتي به صورت ديگر تبديل مي شوند و فرصت پيدا مي كنند تا تجربه هاي همدیگر را داشته باشند. از آنجا كه يك گربه جان مرغ عشق ما را گرفت  او فكر كرده. "شايد گربه ها  قوي ترين حيوانات  روي زمين هستند! بنابراين تصميم گرفته بقيه زندگي اش را گربه باشد. و حالا در شكل و شمايل يك گربه به خانه ما بازگشته است."
دخترها داستان را باور كردند يا دلشان خواست باورش كنند و گربه يكي از اعضاي خانواده ماشد. اسمش را گذاشتيم "هاچين" چون بيز بيز با او هاچين و واچين يك پاتو ورچين بازي مي كرد و او ساكت مي نشست و بازي را دوست داشت.
اما هاچین گربه خانگی نبود، او بالارفتن از درخت ها و پرسه زدند روی دیوارها را به زندگی توی چهار دیواری ما ترجیح می داد. چند ماه بعد  هاچين را به باغ برديم. زندگي در باغ را دوست داشت. لابه لاي علفها بازيگوشي مي كرد.روی دیوارها پرسه می زد، از درخت ها بالا می رفت، فكر كردم شايد بشود همان جا از او نگهداري كرد. خورد و خوراكش را نظاره  كرد و زندگي آزاد را يادش داد.
هاچين را آرام آرام با زندگي آزاد آشنا كرديم اول او را توي خانه باغ نگه مي داشتيم و بعد اجازه داديم ، گاهي هم بيرون بخوابد و...
ديگر هاچين را به خانه نياورديم آنجا چند نوبت بچه دار شد. مار شکار می کرد و از سگ ها نمی ترسید. آقای خانه هر روز به آن جا می رفت و یک نوبت جیره غذایی اش را به او می داد.
این داستان را نوشتم که بگویم هاچین گم شده است. بالغ بر دو یا سه ماه است که او دیگر نیست. حدسم این است که او مرده باشد. شاید کار سگ های ول گرد باشد. یا جاده های نافرجام و راننده های عجول،‌ خلاصه  نمی دانم  او الان به چه موجودی تبدیل شده است. یک سگ گنده سیاه؟  یک جوان پرمدعا؟  یک ماشین گران قیمت؟
حدسم این است که به ما فرصت داده می شود زندگی بهتری را تجربه کنیم، و ما در اکثر موارد مفهوم زندگی بهتر را در دایره تنگ اندیشه ی محدود خودمان محک می زنیم و در اکثر موارد دچار اشتباه می شویم.

۵ تیر ۱۳۹۱

زندگی زاویه دار یک زن

می خواستم خاطره ای تعریف کنم یادم رفت ...
بی خیالش!
پیچ های عینکم شل شده بود . دسته ها وا رفته بودند. شرق و غربشان ولو تر از آنچه بود که باید می بود.
عینک از بالای بینی ام سر می خورد می آمد سر بینی. به ناچار از بالای عینک دنیا را می دیدم. کج ومعوج و ناچیز!
رفتم دادم پیچ ها را سفت کردند. حالا زندگی کمی به سامان تر شده است.
با آقای خانه سر سبک شده ام!
یک بار برایم گل مریم آوردند.
توی آشپزخانه زانو زدند تقدیم نمودند. اصرار کردند دستم را ببوسند، نگذاشتم! توی سرم زدند با زور بوسیدند!
خر شدیم رفت پی کارش.
اما با ایشان تمام کردم که می روند دفاعشان را انجام می دهند.
فیلا قبول کرده اند!
تا فردا مناخیم در گوششان چه پچ پچی کند باز حال و هوایشان چطور از این رو به آن رو شود!
خاطره باز هم به  یادم نیامده است!
یک ماجرایی بود که بل کل فراموشش کرده بودم.
 اصلا چیزی نبود که هیچ وقت ذهنم را مشغول کرده باشد.
اما نمی دانم چطور شد، در یک زاویه ی خاصی از زندگی قرار گرفتم این خاطره به یادم آمد.
دیروز خواستم بیایم بنویسمش، حسش نبود.
امروز یادم رفت که خاطره چه بوده است. 
شاید دلیلش سفت کردن پیچ های عینک باشد. 

۳ تیر ۱۳۹۱

میانجی گری

بعد از آن همه خاک برسری که کشیدم، تا پایان نامه آقای خانه را به جریان بیاندازم. دویدن هایی که برای پیدا کردن منابع داشتم، شب بیداری ها و دود چراغ خوردن ها! که پشت سر گذاشتم. عاقبت پایان نامه اشان را نوشتم! آقای خانه در تمام مدت لام تا کام مداخله نکردند.
چرا البته بعضی شبها که کار طول می کشید می آمدند با زور کشان کشان مرا می بردند،  می خوابانیدند و می گفتند: ول کن خار خاری برای امشب دیگر بس است بیا بخواب که صبح باید زود بیدار شوم بروم گاوداری!
در طول نگارش پایان نامه خودم به استاد راهنما زنگ می زدم، می گفتم: آقایمان گفته اند از شما بپرسم که حالا چه کنند؟ یا این جای کار را این طوری نوشته اند خوب است؟ ادامه دهند؟ یا رهایش کنند راه دیگری بروند؟
برای دفاع اما دست و بالم تنگ بود! خود آقای خانه باید می رفتند دفاعشان را می کردند و می آمدند.
دیروز پایان نامه اشان را  نشانشان دادم؛‌ گفتم : آقاجان با استاد راهنمایتان صحبت کرده ام فردا یک نسخه اش را ببرید بدهید به ایشان ، یک نسخه اش را هم بدهید به مشاورتان! این نامه ها و این سی دی ها را هم می برید می دهید به واحد تحصیلات تکمیلی برایتان نوبت دفاع بزنند. نمی خواهد با استاد راهنما بحث کنید، ما با هم هماهنگ هستیم! فقط هر چه گفت،‌ بگویید چشم، باشد، همین طور می شود. آقای خانه در سکوت مرا نگاه کردند( با چشمهای معصوم و مظلوم)
امروزصبح زود ایشان را  بیدار کردم، پایان نامه را به دستشان دادم و راهی اشان کردم.
دل توی دلم نبود که می روند و چه می کنند، یکی دو ساعت بعد  با هزار نگرانی تماس گرفتم.
نرفته بودند دانشگاه رفته بودند گاو داری!
عصبانی تر ازآن بودم بنشینم صبر کنم تا  بیایند طوفان به پا کنم. خودم را به هر ترتیب به گاوداری رساندم. آقای خانه با مناخیم بودند! پایان نامه کذایی را هم یک گوشه روی پشته ای کاه،  انداخته بودند به امان خدا!
با عصبانیت فریاد زدم:مرد حسابی چرا تو با زندگی امان این طور می کنی؟
اخم کردند و با اکراه  گفتند: من اگر می خواستم ادامه تحصیل بدهم خودم این کار را می کردم. تو هم اگر می خواستی با یک مرد با تحصیلات عالیه  ازدواج کنی بدکاری کردی به من جواب مثبت دادی!
گفتم: آقا جان ، بحث تحصیلات عالیه نیست . بحث بر سر نصف و نیمه رها کردن یک راه است.
 گفتند: این راهی که قرار است تو به جای من بروی همان بهتر که نصف و نیمه رها شود. من می خواهم راه خودم را بروم. نه راهی که تو مرا به آن وادار می کنی.
گفتم: پس چرا زودتر به من نگفتید، چرا وقتی رفتم و شروع کردم و کار کردم سکوت کردید. چرا گذاشتید کار تمام شود بعد بگویید که می خواهید راه خودتان را بروید؟
باز گفتند: چون تو نمی گذاشتی  من بگویم، حرف خودت را می زدی و کار خودت را می کردی، با هیجان کار می کردی و قرار می گذاشتی و می نوشتی، چطور می توانستم وقتی با آن همه شور و شوق دنبال کار بودی توی ذوقت بزنم؟
گفتم: حالا که بدتر کردی، تمام زحماتم را به باد دادی.
و بحث ادامه داشت و ادامه داشت. تا این که مناخیم آمد میانمان را گرفت. میانجی گری کرد. رد شد و یک تاپاله ای به اندازه کل هیکلش انداخت میان من و آقای خانه ‍! بعد هم یک راست رفت سراغ پایان نامه و در میان بهت و حیرت من چند صفحه اولش را با ولع نشخار کرد.
با آقای خانه سرسنگین  هستم،‌ حالا حالاها میانمان شکرآب است. اگر هزار شامورتی بازی هم در بیاورد دوستش نخواهم بود. حتی مناخیم را با خودش همراه کرده است این را دیگر از او نمی بخشم.





۳۱ خرداد ۱۳۹۱

گند دماغ ها و فاحشه ها


امروز عصر مو زرد و موشرابی را برای خوردن عصرانه به خانه دعوت کردم. هنوز اسباب کشی می کنند  و فرصت نوشیدن یک فنجان چای با تکه ای کیک و گپی خودمانی از آن چیزهایی است که برای خود من اغوا کننده است.
مو شرابی و مو زرد با یک جعبه شکلات به خانه می آیند. بیزبیز برای رمانتیک کردن فضا گیتار می زند. و بیزقولک شیطنت های معمولش را که غالباً اعصاب خرد کن هستند نمایش می دهد.  بعد هم از راه دوستی وارد می شود و چهار پنج تا از نقاشی هایش را که به در ودیوار خانه و حتی روی کارتن ها چسبانده به قیمت افسانه ای هر،  آ چهار! (شامل  چند خط کج و معوج) ده هزارتومان! به زن های فاحشه می فروشد!
با خنده به زن ها می گویم: تکلیف داخل کمدها و زیر تخت ها و سقف خانه برای نصب کردن تخت خواب و سرویس دهی به مشتری ها چه شد؟ سرجمع توانستید چند تخته اغوا کننده در خانه اتان نصب کنید؟
مو زرد از خنده ریسه می رود و می گوید: روز اول که برای دیدن خانه ات آمدیم،‌ آن قدر گند دماغ و بد ادا بودی که فکر کردیم بهتر است با شوخی تبدیل کردن خانه ات به فاحشه خانه تو را بچزانیم.
مو شرابی جدی تر گفت: نه خدایی،  واحدهای قسمت شمالی بیشتر به دلمان نشسته بود. می خواستم کاری کنم اشتیاقت  برای فروختن خانه به ما فروکش کند.
من هم خندیدم و گفتم: من گند دماغ هستم؟ شاید آن روز حال خوشی نداشتم ولی گند دماغ؟ ( نمی دانم چرا باید گنددماغ به نظر آمده باشم) و ادامه می دهم من شوخی شما را زیاد شوخی نگرفتم، راستش را بخواهید برایم سوژه جالبی بود. فکر کردن به این که این خانه می تواند پس از ما به چه حال و روزی بیفتد هیجان انگیز بود. از این  که شما آن قدر با جسارت می گفتید خانه را برای تبدیل کردن به عشرت کده خریداری می کنید خوشم آمده بودم.
مو شرابی گفت: جداً فهمیدی که ما دروغ می گوییم؟! ولی این طور نشان نمی دادی!؟
گفتم:  من این طور دروغ ها را دوست دارم. از آن دروغ هایی است که ترجیح می دهم راست باشد. در این دروغ ها قوه تخیل و خلاقیت وجود دارد. هر زنی نمی تواند از این دروغ ها بگوید. از این وصله ها به خودش بچسباند. این ماجرا برایم جذابیت داشت بدون کم و کاست حرفهای شما را در وبلاگم نوشتم، با همان صراحت که شما گفتید خانه رابرای چه کاری می خواهید،  نوشتم،  دو فاحشه آمده اند،‌ می خواهند خانه ما را بخرند. و کل  منطقه را سرویس دهند!
موشرابی و موزرد،‌ حیرت کرده بودند،‌اصرار کردند آدرس وبلاگ را به ایشان بدهم تا نتیجه خواب و خیالی که برای خانه ی ما دیده بودند را در بازتاب حرف و حدیث های دیگران ببینند. بیشتر نگرانی اشان از این بود که اسم و رسمشان را نوشته باشم.
خیالشان را راحت کردم که همه جا گفته ام مو شرابی و موزرد و گاهی هم از لفظ فاحشه استفاده کرده ام. آدرس وبلاگ را به ایشان ندادم. گفتم : وبلاگ من خط قرمز من است آن جا راحت می توانم حرف بزنم،‌گاهی دروغ بگویم، خود گنده گویی کنم،‌ خودم را صبور تر ازآن چه هستم،‌ عاقل تر از چیزی که می نمایم، مهم تر از تمام چیزی که در تمام زندگی ام بوده ام نشان دهم.
گفتم: نترسید حالا مردم آن قدر فواحش از انواع مختلفش را دیده اند که فهمیده اند تن فروش ها معصوم ترین نوعشان هستند. حتی گفتم دوستانی به من خرده  هم گرفته اند،‌چون  به نظرشان آمده بود من،‌ شما را تحقیر کرده ام،‌ از خانه بیرون انداخته ام و جدی نگرفته امتان.
مو شرابی گفت: ای کاش در وبلاگت می نوشتی که فهمیده ای ما دروغ گفته ایم. و اینها همه من باب شوخی بوده است.
گفتم: چرا باید می نوشتم فکر می کنم شما دروغ گفته اید؟ شما می خواستید من باور کنم داستانتان آن چیز است که می گویید و من همان طور فکر کردم. من فقط همان چیزی را نوشتم که شما گفته بودید بنابراین اگر می نوشتم" ولی من فکر می کنم این ها دروغ می گویند". در واقع اراده خودم را بر تخیل شما حاکم کرده بودم.
مو زرد از ماجرا خوشش آمده بود بارها اصرار کرد که آدرس بدهم  تا او هم خاطرات را بخواند،‌ ندادم.
گفتم: ای کاش چیز دیگری از من می خواستی!
عصر خوبی بود. خوش گذشت،  فکر می کنم تنها همسایه هایی که بعد از رفتن از این آپارتمان به راستی دل تنگشان شوم مو زرد و موشرابی باشند.

۳۰ خرداد ۱۳۹۱

نوشته ها را خط نمی زنم

وقتی به فکر فروختن خانه و خرید خانه جدید بودم به تنها چیزی که فکر نمی کردم بحران اسباب کشی بود.
بدجور فتنه ای است اسباب کشی.
 خانه را پیچیدن  لای روزنامه های امروز و دیروز،  روزنامه های راست و دروغ، خبرهایی که گذاشته بودم تا سالها بعد بخوانمشان و آن روزها را بیاد بیاورم.  خانه را ریختن توی کارتن های خالی، لای چادر شب های بزرگ( لابد چهارخانه) خانه را بستن و بردن!
خلاصه بی خیال این چیزها دارم جان می کنم تا خانه را ببندم. هنوز موعد رفتن نرسیده است.
اما من دارم بارم را می بندم. از پس پری روز آقای خانه هر چه کارتن موز و تخم مرغ،   آورده است،  رفته برای بستن کتاب ها.
هیچ می دانستید  فصل خرداد فصل اسباب کشی است؟
کارتن گران می شود و کم یاب؟
هر کارتن موز را آقای خانه تا 1000 تومان خریده است!
و من هنوز زنگ می زنم و می گویم: آقا کارتن  موز بیاورید، به انضمام روزنامه باطله !
آقای خانه می گوید: خارخاری به جان تو من دیگر فکرم به جایی نمی رسد. گویا همه ی شهر در حال اسباب کشی اند.  همه ی کارتن های موز را پیش فروش کرده اند. من وانت گرفته ام مثل آشغال جمع کن ها از دم سوپری ها و میوه فروشی ها از لب جوی های آب و کنار جدول کوچه ها و خیابان ها کارتن جمع می کنم. هر جور کارتنی بزرگ و کوچک! حتی کارتن پوشک بچه، برای بستن کتاب ها  راست کارت هست؟
از پنجره می بینم مو شرابی و موزرد اسباب کشی اشان را شروع کرده اند. خاور آمده، کارگرها اسباب و اثاثیه اشان را می برند بالا. کارتن های خوبی دارند.
چرا باید این روزها کار،  گره خورده من فقط به دست این زن ها باز شود؟ چون گفته ام اینها فاحشه اند، فرشته ها برایم پاپوش درست کرده اند؟
می روم بالا مو زرد مرا توی غلام گردشی  می بیند. می خندد و می گوید: باز چی شده ؟
می خندم: ( یک جور لوس و بچه ننه ای می گویم) من کارتووووون می خواهم ! نه از آن کارتن ها که می نشینند جلویش و تماشایش می کنند. از آن کارتن ها که چیزهایشان را تویش می گذارند و می برند.
می خندد. می گوید: تو برو پایین الان سریع می دم بچه ها چیزها را خالی کنند، کارتن ها را برایت بیاورند!
می روم پایین دو ساعت بعد کارتن ها می آیند. روی همه،  چیزی نوشته شده است. وسایل آشپزخانه /کابینت اول- شکستنی های بوفه /طبقه دوم- شکستنی های کمد، دکوری های پذیرایی، مجسمه های روی شومینه،‌ عتیقه های مادر،
خودم را مقید کرده ام که نوشته  روی کارتن ها را خط نزنم. خودم را مقید کرده ام همان چیزهایی را در کارتن ها بچینم که آنها چیده بودند، همان طور که آنها اسبابشان را بسته اند، اسبابم را ببندم. عین همان ها کارتن هایم را بچینم و زندگی را بگذارم روی دوشمان و برویم.





۲۸ خرداد ۱۳۹۱

مو شرابی، حاج آقا و میز شیشه ای

آن میز شیشه ای که چند سال پیش از حاج آقای نماز شب خوان و جمکران روی همسایه خریده بودم. مثل آینه دق همیشه جلوی چشمم بود. حاج آقا پول میز را نقد از ما گرفت اما قسمت زیرین میز یک فضای کوچک بود که داخلش یک قواره شیشه ی دیگر جا می خورد. این شیشه موقع حمل میزها به مغازه شکسته بود ، 
من که از میز خوشم آمد حاج آقا گفت : میز را ببر هفته دیگر شیشه های یدک می آید و من برایت این قواره را می آورم. من هم میز را خریدم آن هم نقد، آن هم بدون چونه زدن. 
سه سال آزگار گذشت و میز ما همیشه در آن قسمت زیرین  طبقه میانی اش یک  شیشه به قواره ی جای مهری که حاج آقا روی پیشانی اش داغ کرده  را؛  کم  داشت.
اوایل از حاج آقا در مورد شیشه و قولی که داده است می پرسیدم. آنقدر بهانه آورد و امروز و فردا کرد که یک سال گذشت. سال دوم دیگر خجالت می کشیدم چیزی بپرسم.  سال سوم سعی کردم فراموش کنم،‌اما فراموش نشد. در این سه سال هر بار میز را دیده ام و چشمم به آن قسمت میانی افتاده است. هر چه بد و بیراه زشت و بی تربیتی از دوران کودکی تا حال یاد گرفته ام نثار حاج آقا  و ارواح پر فتوح جد و آبادش کرده ام.
امروز که مشغول جمع کردن و بسته بندی وسایل بودم یادم آمد آن خانم های معلوم الحال!  که ذکر و خیرشان را کرده بودم،   گفته بودند. اگر موقع جا به جایی خواستی چیزی را بفروشی یا چیزی را نخواستی خبرمان کن. 
بهترین زمان بود که میز را آبش کنم. شال و کلاه کردم رفتم خانه اشان امروز  پارکتی ها! مشغول چسباندن پارکتها به کف خانه بودند. مو شرابی  در را به روی من باز کرد.  
 مو زرد با صندل های پاشنه بلند و لباس یک دست صورتی و آرایش جیغ کنار پنجره ایستاده بود. با تلفن همراهش صحبت می کرد.
مو شرابی گفت: فرمایش!
یقه لباسش خیلی هم باز نبود اما آنقدر مایملکش!  پروار بود که خط الف میان سینه هایش تا نزدیک گردنش می رسید ! 
با من من گفتم میزی دارم که اگر بخواهند  می فروشمش.
با خوش رویی قبول کرد. گفت میز را دیده و عیبی ندارد اگر نمی خواهمش خریدار است.
فی الفور پارکتی ها را اغفال کرد مثل حمال ها آمدند خانه ما میز را برداشتند بردند ! پول میز را هم  خودش آورد.
گفت: شیشه کوچک طبقه دوم میز را یادتان رفته است بدهید! 
ماجرای حاج آقا و شیشه و سال اول و دوم و سوم را برایش تعریف کردم.
با تاسف سرش را تکان داد و رفت. سر ظهر حاج آقا که ماشین شاسی بلندش را آورد توی خانه و رفت توی پارکینگ ، ناگهان صدای شکستن وحشتناکی آمد. خودم را دوان دوان به پارکینگ رساندم. حاج آقا باماشین زده بود به میز شیشه ای!
اما آخر میز شیشه ای توی پارکینگ چه می کرد؟
کم کم یکی دو همسایه دیگر هم آمدند،‌ بعد هم موشرابی و موزرد سرو کله اشان پیدا شد. بدون روسری،  با لباسهای مکش مرگ مای تابستانی نازک و بدون یقه و بی آستین ،‌ با صندل های پاشنه بلند. با ناخن های لاک زده،‌ با آرایش غلیظ!
معلوم شد مو شرابی میز را برده است توی پارکینگ که ماشین بیاورد میز را باهمه ی یال و کوپالش بگذارد توی ماشین،‌ ببرد مغازه شیشه  فروشی! که اگر می شود برایش آن شیشه مخصوص را ببرند  و بیاندازند و  مشکل سه ساله را رفع کند .
موشرابی با ناز و عشوه ی مخصوصی به حاج آقا گفت: حاج آقا این میزی که شما به این  خانوم خوشگل فروختید. نه به ایشون وفا کرد  نه به من. آخه مگه جا قحطی بود که شما اومدین،  صاف رفتین رو وسایل  ما!؟
حاج آقا عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت: خانم شما برای  ساختن کلید خانه اتان  که نباید در را از بیخ و بن بکنید ببرید کلید سازی؟ خوب کلید فروش می آورید خانه،  می گویید برای  این در،  یک کلید بساز.،‌ آخه  کی به شما گفته  برای گرفتن یک شیشه کوچک  کل میز به این بزرگی  را بردارید ببرید برایتان شیشه بیاندازید؟
موشرابی گفت: حاج آقا آخه  همه که مثل شما باهوش نیستن. من هم اگه مثل شما بودم الان تاجر شده بودم من فقط همین یه راه به عقلم رسید. با خودم گفتم سه ساله این میز تو خونه ایشون بوده حاج آقا یه شیشه براش نیاورده، لابد باید برش دارم ببرمش در مغازه که یادش بیاد شیشه اش رو نداده. حاج آقا ببین چطوری زدی ناکارش کردی حتی از چار چوبش هم چیزی نمونده؟! به خدا قلبم یه طوری شد وقتی دیدم شیکسته ! به دلم بد اومد.
حاج آقا که برای چشم تو چشم نشدن با زن نامحرم  از گردن به پایین مو شرابی را با ولع نگاه می کرد!
گفت: خیلی خوب خانوم حالا غصه نخور. بذار یه زنگی بزنم  یه نفر بیاد این شیشه ها رو جمع کنه  خطرناکه ! فکر کنم تو انبار یه میز دیگه از همین مدل داشته باشم. می گم برات بیارن دوباره.
مو شرابی با عشوه گفت: میز بیاری که دوباره ازم پول بگیری ؟ !حاجی باید مجانی بهم بدی گفته باشم. سه ساله یه تیکه شیشه نیاوردی بندازی بهش. الان هم که زدی خرد و خمیرش کردی. یه جای سالم بهش نمونده. 
حاج آقا یه نگاه دیگه ای به موشرابی کرد و گفت: خانوم جان؛  کسی از شما پول خواست مگه !؟ من گفتم یه میز تو انبار هست مثل همین می گم براتون بیارن . حرف پول زدم اصلا ؟ اصلا بذار به حساب کادویی خونه تون.
 در تمام مدت من یک گوشه ایستاده  مثل بچه یتیم ها با چشمهای گرد شده و گردن کج، مو شرابی با خنده کج نگاهی  به من می اندازد و چشمکی می زند. بعد حاج آقا حاج آقا گویان با او راهی می شود.

ته نوشت اول: همین یک ساعت پیش دیدم وانت مغازه حاج آقا یک میز شیشه ای عین همان میزی که من داشتم و فروختم برای خانه مو شرابی و مو زرد آورده است. خودم رفتم خوب نگاه کردم؛‌ سالم سالم بود، به این سوی چراغ قسم!  حتی آن تکه شیشه  کوچک طبقه میانی را هم داشت.

ته نوشت دوم: از مو شرابی خوشم آمده است.


 




۲۶ خرداد ۱۳۹۱

چشمهایم

از نیمه خرداد آن دو زن عجیب که من رسماً اسمشان را فاحشه گذاشته بودم یکی از واحد های شمالی  آپارتمان را خریده اند و درست ازنیمه خرداد پدر ما درآمده است.
بنا و نقاش و دکوراتور و مفتی و مرشد و ملا و خان و میرزا و حاجی و زن حاجی و وزیر و وکیل می روند و می آیند و نظر می دهند و میخ می کوبند و دیوار خراب می کنند و می کشند و می برند که خانه را برای آمدن و استقرار اینها مهیا کنند.
من نمی دانستم فاحشه ها می توانند این همه وکیل و وصی داشته باشند!
ولی  گویا دارند. و شاید هم ایراد از خود من است. چشمهایم فاحشه بینی پیدا کرده اند.
این آدمها که برای اینها بدو بدو می کنند همه معقول هستند. همه اینها را می بینند وکار و کردارشان را رصد می کنند، عشوه های عجیب و آرایش غریبشان را می بینند،  اما یک نفر به اینها مشکوک نمی شود.
به آقای خانه می گویم: آقا جان یعنی واقعاً نمی بینید و نمی فهمید که اینها برای چه در این خانه صاحب شده اند؟ متوجه نیستید که اینها می خواهند خانه را به چه "فاسد خانه ای" تبدیل کنند؟
آقای خانه می خندند و چانه من را می گیرند و می گویند: بی خیال خارخاری ! به جای این حرفها برو ایران خودت  را از ایوان بیاور که شب تا صبح برای پیدا کردن جفت خواب و خوراک را بر همسایه ها حرام کرده است! کافی است در را باز کنی تا ببینی که او چطور تمام محاسبات اخلاقی تو را زیر پا می گذارد و طوفان به پا می کند.
"ایران هنوز ماغو ماغو می کند و دنبال جفت می گردد"
در این بل بشویی که هیچ کس چیزی که من می بینم را نمی بیند. تنها دل خوشی ام این است که به زودی از این خانه می رویم. لااقل خیالم از بابت امنیت و تربیت دخترها راحت می شود.
می دانم الان با خودتان می گویید:‌ خارخاسک بیشتر نگران آقای خانه است تا دخترها!
ولی این طور نیست، باور کنید که این طور نیست اصلا ً نمی دانم مربوط به هورمون هایم می شود که در این سن و سال  به جای جاز،‌ به موسیقی سنتی آن هم در دستگاه همایون روی آورده اند. یا ادراکی که در مورد عشق پیدا کرده ام،
بگذریم، امروز حوصله پیش کشیدن این احساسات را ندارم.
 داشتم در مورد فاحشه ها می نوشتم. این که هر روز با رنگ مویی جدید و آرایشی نوظهور به خانه اشان سر می زنند و همه را برای ساختنش درگیر کرده اند.
حتی راستش را بخواهید خود من را یک بار درگیر کردند.
آمدند گفتند: اگر می شود یک توک پا به خانه ما بیایید، نصاب های کاغذ دیواری آمده اند،‌ یک طرف خانه را کاغذ دیواری کرده اند بیایید یک نظری بدهید،‌ ببینید زیاد تیره نشده است؟
من چه می توانستم بگویم؟ بگویم نمی آیم؟ معلوم است که از ادب و احترام به دور بود که نروم. بنابراین از روی کنجکاوی هم که شده بود،  رفتم، و دیدم چه کرده اند! فاجعه بود، در واقع هیچ رنگ قرمز جیغ و زننده ای نمی توانستند انتخاب کنند که این اندازه روی احساسات  تاثیر فاجعه بار بگذارد.
گفتند: نظرت را بگو ! و من مبهوت شدم! چه می توانستم بگویم؟ بگویم حالم از انتخاب رنگ کاغذ دیواری اتان بهم می خورد؟ بخصوص حالا که نصف خانه راهم قرمز کرده اید؟ خوب لابد سلیقه اشان این رنگی بوده است.
ناچار گفتم: خوب است و راستش برای اینکه بیشتر احساسم را از نفرتی که در مورد انتخاب رنگ کاغذ دیواری اشان داشتم،‌ پنهان کنم. و اینها را در غفلت خودشان بگذارم که بمانند، گفتم: و با تاکید گفتم: خیلی هم رنگ خوبی است یک جور نشاط ، هیجان آور گنگ به آدم می دهد.



۲۳ خرداد ۱۳۹۱

پدر زن

آقای خانه چک های خریدار خانه را آورده می شمرد.
بعد سری تکان می دهد و می گوید: خدایا بعضی ها چه شانسی دارن همه چک هاش رو پدر زنش داده ! ما حتی  تو پدر زن هم شانس نیاوردیم.
من هم سری تکان می دهم و می گویم: به خدا راست می گویی، پدر خدا بیامرز من اصلا عقل معاش نداشت. اصلا حساب کتاب نمی دانست.  همه سرش را کلاه می گذاشتند. هیچ وقت نمی دانست ثروتش را کجا سرمایه گذاری کند. همین خود من را ببین! ببین با من چه کرده است! ببین چه جواهری را انداخته است بغل چه الاغی. با همه ی زندگی اش همین کرده است.


ته نوشت: از همه شما دوستان نا دیده ای که برایم پیغام داده اید و تبریک گفته اید. ممنونم، باعث افتخارم بود، بیش از آن که خانواده ام بدانند رویاهایم چیست؟ شما می دانستید! و پیش از آن که آنها خرید خانه را به من تبریک بگویند،‌ شما تبریک گفتید. راستش را بخواهید اگر فقط یک انگیزه در من وجود داشت که خانه را بخرم شما بودید. نمی خواستم، بیایم،  بنویسم،‌ نتوانستم،‌ نشد، پشیمان شده ام.

۲۲ خرداد ۱۳۹۱

پووووووف

خانه را فروختیم،  زیر قیمت!
خانه ای که می خواستیم خریدیم، فروشنده بی معرفت حتی یک قران تخفیف نداد در آخرین دقایق هم دو میلیون  قیمت  را بالا برد.
که دیگر خودمان را  کشتیم، پرپر کردیم، از در و دیوار آویزان شدیم فایده نداشت.
گفت: ضرر می کند.
صاحب اصلی رفته بود استرالیا و وکیلش دو میلیون را کرد توی پاچه امان.
ماشینمان را هم فروختیم،
عیبی ندارد عوضش هنوز گاوها را و شتر را داریم.
 محیط زیست هم  چند صباحی با خوش رویی نگاهمان می کند.
اصلا هر کس ماشین دارد خر است.
تاخره خره رفته ایم در اعماق قرض و قوله که شبها در خانه ای بزرگتر بخوابیم.
گور پدر زندگی اصلا.

۲۱ خرداد ۱۳۹۱

خاصیت رابط

آقای خانه خمیازه کشان نشسته اند مقابل جعبه جادو؛ به ناچار اخبار تماشا می کنند. من با سماجتی مثال زدنی پا به پای تحلیل گر سیاسی  کانال بی بی سی  تحلیل های خودم را بر آقای خانه  فرو می خوانم ! 
من هنوز دارم در مورد رابطه با آمریکای ناکس!  و پدر سوخته بازی روسها و بی پدر و مادر بودن اسد و عربستان سعودی و امارات و بریتانیا و سایر نقاط دنیا می گویم که آقای خانه چشمشان روی هم می آید. کنترل از توی دستشان سر می خورد و می افتد روی زمین؛ انگشت شصت شان  هم که در آرزوی فشردن دگمه  کنترل برای فرستادن کانال به کانال مورد علاقه اشان نشنال جغرافیا نشانه رفته بود همانطور بیلاخی می ماند.
بیزبیز که پنج دقیقه درس خواندنش را خوانده است و آماده است تا یک ساعت استراحتش را آغاز کند می آید و می گوید: مامان تو در مورد قطب های مثبت و منفی آهن ربا چیزی می دانی؟
می گویم: ها؛  بله! منظور؟  تو که باز هم آمدی ! دیگر چیزی توی یخچال مانده است که تو دخلش را نیاورده باشی؟
می گوید:  خوب وقتی فکر می کنم و درس می خوانم گرسنه می شوم دیگر.
می گویم: خوب زیاد درس نخوان مادر جان؛ آخرش ما را ورشکست می کنی! حالا بگو ببینم قطب های مثبت و منفی چه شده اند؟
می گوید: مامان هیچ وقت قطب های هم نام همدیگر را جذب نمی کنند. هر وقت اینها را به هم نزدیک کنی همدیگر را دفع می کنند  و هر چقدر تلاش کنی به نتیجه نمی رسی.
می گویم : بله خوب این را که خودم هم می دانستم.
می گوید: بعضی کشورها هم همینطور هستند؛  مثل ایران و آمریکا! اما هیچ می دانستی اگر یک رابط بین دو قطب هم نام قرار بگیرد؛ مثل سیخٰ؛ میخ؛  سنجاق؛  یا حتی سوزن ته گرد قطب های هم نام  به راحتی به این  رابط  جذب می شوند و به این ترتیب می توانی دو قطب را به هم وصل کنی؟ یعنی به کمک یک رابط.
می گویم : ایی؛  حالا رابط از کجا بیاوریم ؟
 و با خودم فکر می کنم. وا مثل اینکه بعضی ها راست می گویند چرا دخترها اینطوری شده اند!

ته نوشت:درصفحه فیس بوک در همه موارد  به جای قطب های "هم نام"  نوشته ام قطب های مثبت و منفی!  نمی دانم چرا؟ شاید برای اینکه بیش از آنکه به خاصیت آهن ربا فکر کنم  به خاصیت کشورها فکر می کردم !

۱۳ خرداد ۱۳۹۱

گوساله سامري

در حال تماشاي اخبار هستم ماجراي قتل عام روستاييان در سوريه، ماجراي  انهدام يك اتوبوس كودكان فلسطيني توسط اسراييل، دادگاه ديكتاتور مصر،  حكم حبس ابد او! بل كل ماجراي فروش خانه و خريد خانه جديد را ازياد برده ام و با تاسف و حيرت اوضاع جهان را رصد مي كنم.
ناگهان آقاي خانه زنگ مي زنند،  مي گويند: خارخاري مي تواني بيايي گاوداري؟
مي گويم: كه چه بشود؟
مي گويد: باورت نمي شود، معجزه،  شده است!
نمي پرسم چه معجزه اي، نمي خواهم او به من بگويد  كه چه شده، پرس و جو نمي كنم، مي خواهم خودم  معجزه را ببينم، گوشي را پرت مي كنم روي گوشي  وفي الفور خودم را به گاو داري مي رسانم.
در مسير همانطور كه فقط به رسيدن فكر مي كنم. مطمئن هستم اين معجزه هر چه هست مربوط به مناخيم است. شايد تاپاله طلا انداخته است! شايد بال درآورده ! شايد زبان باز كرده باشد!
به گاوداري كه مي رسم معلومم مي شود كه گلوريا و شوكت باردار شده اند! دليل تغييرات هورموني و خشك شدن يكباره شيرشان هم همين بوده است! پس چرا دامپزشك نفهميد كه اينها حامله هستند؟
صمد مي گويد: خانم كار خودِ مناخيم است!
اگر چه كسي تا به حال چيزي نديده است. اما همه مي دانند جز مناخيم گاو نر ديگري در گاوداري وجود ندارد!
به آقاي خانه مي گويم: مگر دامپزشك نگفت مناخيم مشكلاتي دارد و قدرت باروري  از او سلب شده است.
آقاي خانه با حيرت شانه بالا مي اندازد.
خودم را به مناخيم مي رسانم آرام نشخار مي كند،  زير و بالايش را خوب مي بينم و مي گويم: شايد تو گاوي  از نسل گوساله سامري هستي كه يهودي سرگردان تخم و تركه اش را در سراسر جهان پراكنده كرده است!
مناخيم شانه مرا بو مي كند.
مي گويم: هستي؟ جان من بگو هستي؟ فقط كافي است يك "ماو" بكشي! بگو ببينم تو چطور حامله مي كني! وقتي كسي چيزي از تو نمي بيند!
مناخيم نفس گرمش را توي گوش من فرو مي كند و به نشخار ادامه مي دهد.
 ته نوشت اول:
روزگار غريبي است حتي گاودارها  هم  نمي توانند بفهمند كه گاوهايشان  چطور و كجا و توسط كدام گاو نر باردار شده اند؟ و ازآن غريب تر اينكه حتي دامپزشك ها هم ديگر سر از كار گاوها در نمي آورند!  
ته نوشت دوم:
 هنوز خانه نخريده ايم. امروز در شركت دعوايم شد و يك دسته اسناد مهم شركتي را پاره كردم بعد از تعطيلات صدايش در مي آيد!
 يك ته نوشت ديگر:
آن لعبتان سلطاني كه ذكر خيرشان را كرده بودم همسايه امان شده اند. حاج آقا يكي از واحدهاي اجاره اي اش را بهشان فروخت. عجب ساختماني بشود ساختمان ما! هم دزد دارد، هم درغگو، هم فاحشه !

۶ خرداد ۱۳۹۱

خود گويم و خود ترسم! عجب مرد هنرمندم

بيزقولك چند وقتي است به نوشتن داستان روي آورده !
از وقتي ديدن فيلمهاي ترسناك را برايش ممنوع كرده ايم،
 دست به خودكفايي زده، روزها ساعتها مي نشيند با بهم چسباندن واژه هايي كه به نظرش نرسناك مي آيند و كنار هم قرار دادن جملات،  داستان ترسناك مي سازد.
شبها اين داستان ها را مي خواند و وحشت مي كند.
من را صدا مي كند و مي گويد: مامان باور مي كني! آدم از چيزهاي ترسناكي كه خودش مي سازد هم ترسش مي گيرد؟
مي گويم: بله مامان آدمها بيشتر زندگي اشان را با ترس از چيزهايي كه خودشان ساخته اند مي گذرانند.

صغرا و كبرا

بيزقولك قرآني مي آورد و مي گذارد دم دست بيزبيز و مي گويد: يالله دست بذار روي قرآن و بگو به پي اس پي من دست نزده اي؟
بيزبيز دست چپش را مي گذارد روي قرآن و مي گويد: به پي اس پي ات دست نزده ام. حالا خيالت راحت شد؟
بيزقولك قيافه ي مشكوكي مي گيرد و مي رود.
بيزبيز پوزخندي مي زند.
مي گويم: يعني چه ؟ اين لبخندت چه معني مي دهد؟ واقعا تو پي اس پي اش را برداشته اي؟
مي گويد: اوهوم !
مي گويم: مامان جان تو الان دست گذاشتي روي قرآن و گفتي دست نزده اي؟
مي گويد: مامان من ازدعوايي ( فتنه اي) جلوگيري كردم ! چون اگر مي گفتم دست زده ام الان دخترت اينجا يك الم شنگه اي به پا مي كرد كه هيچ كس نمي توانست ساكتش كند. اعصاب تو هم خرد مي شد و مشكل چند برابر مي شد. راستش را بخواهي خود خداهم بيشتر راضي است كه ما با ذكاوت كاري كنيم كه جلوي جنگ و دعوا گرفته شود نه اينكه باعث دعوا و مرافعه شويم.
مي گويم: ولي تو دستت را گذاشتي رو قرآن و دروغ گفتي! اين يعني به كتاب خدا دروغ بسته اي!
مي گويد: مامان جان من دست چپم را روي قرآن گذاشتم! نه دست راستم را! دست چپ همان جايي است كه سر شانه اش فرشته اي نشسته كه كارهاي بدمان را مي نويسد. من دست چپم را گذاشتم روي قرآن كه به خدا يادآوري كنم همانطور كه  دست چپ و راست وجود دارد، خوبي و بدي وجود دارد، تاريكي و روشنايي وجود دارد، سپيد وسياه وجود دارد، ناچار راست و دروغ هم وجود دارد.
بنابراين همانطور كه راست اجتناب ناپذير است دروغ هم اجتناب ناپذير است و چون من ناچار شده ام كه بخاطر آرامش خانواده دروغ بگويم پس دليل نمي شود كه او بخاطر اين كار مرا مجازات كند. و كلا دليل نمي شود كه من زياد كار بدي كرده باشم.
مي گويم: خيلي خوب خيلي خوب بسه ديگه، يك ساعت براي من صغرا  و كبرا مي گويي كه كار بدت را توجيه كني. يك كلمه بگو اشتباه كردم ببخشيد!
مي گويد: آره راستي همانطور كه شب و روز وجود دارد، راست و چپ وجود دارد، خوبي و بدي وجود دارد، تاريكي و روشنايي وجود دارد و راست و دروغ وجود دارد، صغرا و كبرا هم وجود دارد و اجتناب ناپذير است.

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

بار ديگر گاوي كه دوست مي داشتم

ديشب و پريشب و پس پريشب آقاي خانه، خانه نيامدند يعني سه شنبه روزي از خانه زدند بيرون و گفتند: مي روند كم و كسري پول خانه را جور كنند.
 من سه روز منتظر ايشان نشستم كه بيايند ولي ايشان نيامدند، عاقبت  تصميم گرفتم سري به گاوداري بزنم تا از چند و چون پول جور كردن آقاي خانه مطلع شوم. در ضمن  دخترها دلشان براي پدرشان تنگ شده بود، امروز باران مي آمد. هوا به نحو دل پذيري بهشت گونه بود و سپري كردن با گاوها بهترين گزينه براي خوش گذراني!همين كه به گاو داري رسيدم باعجيب ترين صحنه ممكن رو برو شدم گلوريا، شوكت، ارسلان و مناخيم را سوار كاميون مي كردند. مناخيم البته سوار كاميون نمي شد و سه مرد از عقب و جلو و پهلو اورا هل مي دادند.
از ماشين پايين مي پرم مي گويم: صمد چكار مي كني؟ گاوها را چرا مي بري؟
مي گويد: خانم، آقا اينها را فروخته اند!
كم مانده است ديوانه شوم .
مي گويم:  گاوها را بياور پايين.
مي خواهد بهانه بياورد و حرف پيش بكشد، كه سرش فرياد مي كشم : گفتم گاوها را بياور پايين، بگوببينم آقا كجا هستند؟
به گاوداري اشاره مي كند.
طنابي كه دور گردن مناخيم بسته اند مي گيرم. مناخيم مثل يك گوسفند رام با من راه مي افتد به طرف گاوداري . كنار من، نه جلوتر و نه عقب تر دوشادوش من ! آقا  توي گاوداري  سر جاي مناخيم ايستاده اند، از پنجره مناخيم با لبخندي كه همه صورتشان را پر كرده است ما را تماشا مي كنند.
مي گويم: آقا اينطوري مي خواستيد پول جور كنيد؟
مي گويد: عزيز من گلوريا و شوكت شيرشان كم شده است، ارسلان را هم بايد دير يا زود  رد مي كردم برود،  مناخيم هم بين خودمان بماند به نظر مي رسد كه عقيم شده، ديگر تمايلي به گاوهاي ماده نشان نمي دهد. و يا اگر هم كاري صورت مي دهد، بي نتيجه است. دكتر آورده ام گفته است، يك گرفت و گيري در بعضي نقاط حساس بدنش وجود دارد كه اوضاع را بهم ريخته .
مي گويم: آقا شما مي فهميد چه مي گوييد؟ گاو نري كه براي گوساله درست كردن باشد و نتواند گوساله اي بسازد، حتي به درد گاوآهن هم نمي خورد! اين گاو را بر مي دارند مي برند كشتارگاه و سرش را گوش تا گوش مي برند. فكرش را بكنيد مناخيم را مي كشند چون گوساله نمي دهد.
آقاي خانه مي گويند: خارخاري من قصد كرده ام براي تو اين خانه را بخرم، سرنوشت همه ي گاوها دير يا زود به كشتارگاه ختم مي شود. نگران نباش قول مي دهم بعدا دوباره برايت گاوي بخرم كه بتواني با او درد و دل كني .
مي گويم: من نمي گذارم شما گاوها را بفروشيد. آقاي گاو چيان رييس هيات مديره گاوداران گفته اند كه شما برويد فرم هاي وام را پر كنيد. گفتند عيبي ندارد اگر ظرفيت شيردهي گاوهايتان را دو لا پهنا بنويسيد و كمي اغراق كنيد.خودشان گفتندشتر ديدي، نديدي مي كنند ومجوز وام را به شما مي دهند
آقاي خانه اخم مي كنند و مي گويند: خارخاري من نمي توانم زندگي ام را روي دروغ بسازم. براي من خيلي سخيف است كه بروم دروغ بنويسم تا كسي كه مي داند من دروغ نوشته ام برايم شتر ديدي نديدي بكند!
خلاصه دوستان آقاي خانه دروغ نمي گويند و من هم مناخيم را نمي دهم ببرندش كشتارگاه وبنابراين قرارمان را با فروشنده منتفي كرديم.
الان غمگين  نيستم باور كنيد ولي جور بخصوصي  ذهنم از هر چيزي خالي است.
نمي توانم بخاطر خريد خانه گاوها را و مناخيم را از دست بدهم.