۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

بار ديگر گاوي كه دوست مي داشتم

ديشب و پريشب و پس پريشب آقاي خانه، خانه نيامدند يعني سه شنبه روزي از خانه زدند بيرون و گفتند: مي روند كم و كسري پول خانه را جور كنند.
 من سه روز منتظر ايشان نشستم كه بيايند ولي ايشان نيامدند، عاقبت  تصميم گرفتم سري به گاوداري بزنم تا از چند و چون پول جور كردن آقاي خانه مطلع شوم. در ضمن  دخترها دلشان براي پدرشان تنگ شده بود، امروز باران مي آمد. هوا به نحو دل پذيري بهشت گونه بود و سپري كردن با گاوها بهترين گزينه براي خوش گذراني!همين كه به گاو داري رسيدم باعجيب ترين صحنه ممكن رو برو شدم گلوريا، شوكت، ارسلان و مناخيم را سوار كاميون مي كردند. مناخيم البته سوار كاميون نمي شد و سه مرد از عقب و جلو و پهلو اورا هل مي دادند.
از ماشين پايين مي پرم مي گويم: صمد چكار مي كني؟ گاوها را چرا مي بري؟
مي گويد: خانم، آقا اينها را فروخته اند!
كم مانده است ديوانه شوم .
مي گويم:  گاوها را بياور پايين.
مي خواهد بهانه بياورد و حرف پيش بكشد، كه سرش فرياد مي كشم : گفتم گاوها را بياور پايين، بگوببينم آقا كجا هستند؟
به گاوداري اشاره مي كند.
طنابي كه دور گردن مناخيم بسته اند مي گيرم. مناخيم مثل يك گوسفند رام با من راه مي افتد به طرف گاوداري . كنار من، نه جلوتر و نه عقب تر دوشادوش من ! آقا  توي گاوداري  سر جاي مناخيم ايستاده اند، از پنجره مناخيم با لبخندي كه همه صورتشان را پر كرده است ما را تماشا مي كنند.
مي گويم: آقا اينطوري مي خواستيد پول جور كنيد؟
مي گويد: عزيز من گلوريا و شوكت شيرشان كم شده است، ارسلان را هم بايد دير يا زود  رد مي كردم برود،  مناخيم هم بين خودمان بماند به نظر مي رسد كه عقيم شده، ديگر تمايلي به گاوهاي ماده نشان نمي دهد. و يا اگر هم كاري صورت مي دهد، بي نتيجه است. دكتر آورده ام گفته است، يك گرفت و گيري در بعضي نقاط حساس بدنش وجود دارد كه اوضاع را بهم ريخته .
مي گويم: آقا شما مي فهميد چه مي گوييد؟ گاو نري كه براي گوساله درست كردن باشد و نتواند گوساله اي بسازد، حتي به درد گاوآهن هم نمي خورد! اين گاو را بر مي دارند مي برند كشتارگاه و سرش را گوش تا گوش مي برند. فكرش را بكنيد مناخيم را مي كشند چون گوساله نمي دهد.
آقاي خانه مي گويند: خارخاري من قصد كرده ام براي تو اين خانه را بخرم، سرنوشت همه ي گاوها دير يا زود به كشتارگاه ختم مي شود. نگران نباش قول مي دهم بعدا دوباره برايت گاوي بخرم كه بتواني با او درد و دل كني .
مي گويم: من نمي گذارم شما گاوها را بفروشيد. آقاي گاو چيان رييس هيات مديره گاوداران گفته اند كه شما برويد فرم هاي وام را پر كنيد. گفتند عيبي ندارد اگر ظرفيت شيردهي گاوهايتان را دو لا پهنا بنويسيد و كمي اغراق كنيد.خودشان گفتندشتر ديدي، نديدي مي كنند ومجوز وام را به شما مي دهند
آقاي خانه اخم مي كنند و مي گويند: خارخاري من نمي توانم زندگي ام را روي دروغ بسازم. براي من خيلي سخيف است كه بروم دروغ بنويسم تا كسي كه مي داند من دروغ نوشته ام برايم شتر ديدي نديدي بكند!
خلاصه دوستان آقاي خانه دروغ نمي گويند و من هم مناخيم را نمي دهم ببرندش كشتارگاه وبنابراين قرارمان را با فروشنده منتفي كرديم.
الان غمگين  نيستم باور كنيد ولي جور بخصوصي  ذهنم از هر چيزي خالي است.
نمي توانم بخاطر خريد خانه گاوها را و مناخيم را از دست بدهم.
  


۸ نظر:

کامیار علی پور گفت...

ای وای، مطمئن باشید برای آقای خانه هم سخت بوده اما شاد کردن دل اهل خانه اش مهمتر.

pari گفت...

نمی شود باقی گاوهارا بفروشید و مناخیم را نگه دارید ؟!

مهگل گفت...

تو از اول مخالف این مناخیم و گاوداری نبودی؟یا من اشتباه میکنم؟؟؟

ناشناس گفت...

چه اشتباه بزرگی!... قطعا این داستان احمقانه واقعی نیست

مصطفی گفت...

گناه شما نیست که خانواده ای برای اجاره عقب افتاده کودک خود را به خیابان می فرستد و یا نوجوانی از تحصیل محروم میشود تا آبرویی برای خانواده اش بماند. اما دل بستن به گاوی که گوشتش شاید رفاه و آسایش برای فروشنده گاو، خریدار گاو، کشتارگاه، قصاب، خریدار، مصرف کننده و.. از آدمی ضعیف بر می آید که رفاه را برای خود و خانواده بخاطر یک دلبستگی حیوانی می گیرد.
به خاطر این رک گویی مرا ببخشید!

خارخاسک هفت دنده گفت...

تحليلت سطحي بود مصطفي! چه ربطي دارد فقر شايع و مستمر در جامعه ما با اينكه يك گاوداري نبايد گاوش را بفروشد چون آن وقت ديگر گاو داري نيست؟
اين دلبستگي به گاو نيست كه ما را وادار به نگه داشتن گاو مي كند اين نياز به گاو است چون ما بايد قبول كنيم اگر گاوهايمان را به بهانه ي خريدن خانه بزرگتر بدهيم برود انگاه سطحي نگر و مصرف گرا هستيم. ببخشيد از رك گوييم ولي هنوز هم اعتقاد دارم تحليلت سطحي است و جان كلام را نگرفته اي /

masood گفت...

سلام
مدتیست وقایع اتفاقیه و بامزه ای را که در حین شغل شریف و کاذب دستفروشی در کنار پیاده روها برایمان رخ می دهد در وبلاگی به نام " صاحب بساطات عدیده" بنویسیم.عدیده آن به این خاطر است که از لباس زیر و رو فروشی گرفته تا کتاب و محصولات فرهنگی را در رزومه کاریم دارم.یحتمل خوشتان می آید.اگر نیامد ضربدر قرمز رنگ اون گوشه بالا سمت راست را برای همین وقتها ساخته اند دیگر.
www.saba000.blogfa.com

پری گفت...

بار دیگر شهری که دوست می داشتم!

بیشتر بنویس خارخاسک جان.