۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

من اين حروف نشاندم چنان كه غير نداند!

سر نوشت: تمام صبح مشغول خواندن حكمت خسرواني بودم. سعي مي كردم از لابه لاي كلمات پيچيده  يك رشته را بگيرم،  بيرون بكشم تا بلكه چيزي سر در بياورم.
نزديك ظهر به فكرم رسيد، خوب است غذايي هم براي خانواده درست كنم. حكمت خسرواني را گذاشتم لب تاقچه رفتم سراغ قابلمه،‌ آنقدر از خود غايب و نسبت به حوادث اطراف غافل شده بودم  كه هي قاشق قاشق توي  قرمه سبزي نمك  ريختم. غذا بل كل شور شد.
آقاي خانه كه آمدند غذا را كه خوردند گفتند: اوه چقدر شور است! يعني خودت متوجه نشدي كه غذا چقدر شور شده ؟
مي خواستم بگويم: مگر مي شود من بعد از يك عمر غذا درست كردن نفهمم كه غذا نمكش زياد است يا كم است؟ اگر مي بيني كه غذا شور است دليلش اين نيست كه من شور را از غير شور تشخيص نمي دهم ! دليلش اين است كه هنگام ريختن نمك در غذا من در ظلمات بوده ام!
اما نگفتم،‌ چون بعدش بايد مي گفتم: همه  اش تقصير شهاب الدين*  است. كه مرا با فلسفه ي نور و ظلمتش سركار گذاشته است.

ميان نوشت: يك مشتري ديگر هم براي خانه آمد. مي ترسم برايتان بگويم كه اين مشتري هم يك عتيقه ي كامل از آب درآمد. مي ترسم متهم شوم كه باز هم دروغ مي گويم. دفعه پيش كه گفته بودم دو خانم آمده اند تا خانه را براي تبديل كردن به عشرت كده خريداري كنند خيلي ها به صدق گفتارم شك كردند.
با هوش ترها،‌ (‌لابد در حالي كه خنده تمسخر آميزي بر لبانشان نشسته بود) گفتند: خالي نبند مگر مي شود روز روشن دو خانم  معلوم الحال بيايند در يك ساختمان مسكوني خانه اي را براي تبديل كردن به مفسده خانه ! بخرند؟
كمتر باهوش ها شك كردند! لابد در حالي كه ابروي راستشان را كمي بالا انداخته بودند گفتند: جداً! شوخي نكن! يعني ممكن است وضع اينقدر خراب شده باشد؟
اما آن دسته كه هيچ حسابي روي هوش و فراست خود باز نكرده اند،‌ بدون آنكه حتي ذره اي به حكايت جانسوز فروش خانه امان به دو خانم معلوم الحال شك كنند،  با تكيه بر يك نوع كشف و شهود دروني كه ناخودآگاهشان را اندكي روشن كرده بود. حكايتم را پذيرفتند.چطور مي شود كه نشود؟
 يعني شكاك ها و باهوش ها چطور ممكن است نپذيرند كه ممكن است روز روشن خانه اشان و بلكه كوچه و شهرشان توسط معروفه ها و حتي جنايتكارها و دزدها خريداري و بلكه قصب شود و هيچ كاري از دست ايشان بر نيايد؟

ته نوشت: اين ماجراي انصراف دادن از گرفتن يارانه ها حكايتي شده است.  من تقريباً خانه را به كافي نت تبديل كرده ام. آنهايي كه پيشتر با كلي دنگ فنگ رفته بودند،‌ آمار داده بودند، فرم پر كرده بودند،‌ و تمايل خودشان را براي گرفتن يارانه ها اعلام كرده بودند. حالا با اين ترفند دولت روبرو شده اند كه مي گويد: بياييد اگر مي خواهيد انصراف بدهيد، زودتر انصراف بدهيد.
اي بابا اينها اگر مي خواستند انصراف بدهند كه اينقدر پدر خودشان را براي پر كردن فرم و درخواست گرفتن يارانه در نمي آوردند؟
 ازطرفي گفته اند اگر نمي خواهيد  انصراف بدهيد، هم بايد برويد در سايد و اعلام كنيد كه نمي خواهيد انصراف بدهيد!
يعني اينها بايد بروند توي سايت اطلاعات خودشان را وارد كنند هي بزنند عدم انصراف،‌ عدم انصراف،‌ تا آخر بگويد حالا يك كد برايتان به موبايلتان اس ام اس مي كنيم . بعد اينها كد اس ام اس شده را بگيرند دوباره ببرند در سايت وارد كنند و بزنند عدم انصراف،‌ حدس بزنيد آخرش چه مي شود؟ يك باكسي باز مي شود كه در آن نوشته اند،‌ "عدم انصراف شما بررسي مي شود!"
يعني باورتان مي شود!؟ آخرش عدم انصراف اينها را قبول نمي كنند تازه مي نويسند" بايد بررسي كنيم "
اگر فكر مي كنيد داستان به همين جا خاتمه پيدا مي كند كور خوانده ايد!  قدرت پرودرگار! طوري شده است كه بل كل سايت  از دسترس خارج شده يعني اصلا سايت باز نمي شود و در همين حد بررسي مي  شود، هم كسي نمي تواند برود و عدم انصرافش را اعلام كند!
 حالا اين انصرافيدن زوركي اينها شده است دردسر من. همكاران شركتي،‌ از راننده،‌ و نگهبان و فروشنده و كارمند و حتي بعضي از روسا كه ديده اند من دست به اينترنتم خوب است فكر مي كنند شايد مي توانم راهي پيدا كنم كه اينها عدم انصراف خود را در سايت اعلام كنند! در نتيجه من يك ليست بلند و بالا از كد ملي و سريال شناسنامه همكارن به انضمام موبايل هايشان را گرفته ام تا در سايت وارد شوم و عدم انصرافشان را اعلام كنم. اما مگر مي توانم؟
اين بدترين روش تحقير مردم است كه روز روشن و با كثيف ترين شيوه اعمال مي شود. اين را مي گويند دزدي از جيب مردمي كه به شما اعتماد كرده بودند!( الان زماني است كه  انتظار دارم باهوش ها و شكاك ها پوزخند بزنند و ابرو بالا بياندازند)

* شهاب الدين: منظورم شيخ شهاب الدين سهروردي است كه فلسفه نور و ظلمت را مطرح مي كند و به  بيان كشف و شهود با زبان راز و رمز و در پوشش نور و ظلمت معتقد است.
 

۱۱ نظر:

negar گفت...

حالم بد می شود از اینهمه نیرنگ و تحقیر...دیروز سفارت ایران بودم تو مالزی اینقدر سر این دلار دانشجویی با مردم بد رفتاری می کنند و توهین مردم هم برای کار نکرده هی عذر خواهی ...بعد یه نفر مالایی اومد کار داشت وسط اون همه جمیعت سر اون هم داد کشید طرف شوکه شد و گفت رفتار شما خیلی توهین امیزه من میرم پلیس میارم ،بعد مردم همه خندیدند انگار طرف جک گفته!
ما عادت کردیم و خم شدیم گفتیم بفرما بالا...!

کیقباد گفت...

خدا رو چه دیدی شاید یه روزی بیاد که همین موضوع بشه یه عاملی واسه پز دادن !
مثلا بجای اینکه مردم به ماشین بی ام و شون پز بدن ، پز میدن که مثلا ما اصلا واسه رایانه ... ببخشید یارانه ، ثبت نام نکردیم !
درسته که خیلی سال گذشته و خیلی از اونایی که توو اینهمه سال واسه هیچی ثبت نام نکردن و هیچ چیز حواله ای نگرفتن و حتی اگه محتاج بودن اما مناعت طبعشون نذاشت برن و از این کارها بکنن ، اینروزا مجبور شدن و یارانه بگیرن - که البته حقشونه و مال خودشونه و ارث پدر دولت نیست - ، اما بهر حال اونایی که یا از اول ثبت نام نکردن و نگرفتن و یا حالا توفیق اجباری ! نصیبشون میشه و از لیست یارانه بگیرا خارج میشن ، میتونن آینده پزشو بدن . پز یارانه نگرفتن !
می بینید چه مملکتی داریم . واسه پز دادن اصلا لازم نیس بری توو صف ! یعنی اصلا لازم نیست بنز و بی ام و داشته باشی . فقط کافیه یارانه بگیر نباشی !

خارخاسک هفت دنده گفت...

نگار جان معذرت مي خواهم هنگام ثبت كردن يكي از دو پيغامت يكي از آنها حذف شد. غرض سانسور نبوده است. مشكل از چيز ديگري بود/ شرمنده

نبات داغ گفت...

آفرین!

hamisheh گفت...

سلام خارخاسک جان
راستش من پست قبلی رو خونده بودم اصن مشکلی در باورش نداشتم، فقط برام این سوال مطرح شد که خب تو که داری خونه رو می فروشی، چی کار داری طرف می خواد بهاش چی کار کنه؟ اونم از این جهت که عمیقا حس کردم خیلی حس بدی نسبت به این خانما داری، البته وقتی کامنتو با سوال مزبور تایپ کردم، به خودم جواب دادم که احتمالا در قبال اخلاق عمومی و.... احساس مسئولیت کردی، اینه که کامنتو پابلیش نکردم. در هرحال فکر می کنم فرقی نمی کنه و چه تو خونه رو بفروشی چه نه، اونا محل مورد نظرشونو پیدا می کنن. فقط خواستم بگم که من کاملا حرفتو باور کرده بودم:))
این دفعه ای رو هم باور می کنم کاملا، الان سوالم اینه که عنوان پست این دفعه ات چه ربطی به محتواش داره؟ چون من ربطشو متوجه نشدم متاسفانه:( شایدم بی ربطه و همین جوری حال کردی نوشتی:)
امیدوارم مشتری پیدا شه هرچه زودتر:)

ناشناس گفت...

راستش براي من اصلن مهم نيست كه نوشته ها راست يا دروغ باشند يا شايد براي جالب تر شدن پياز داغش را زياد مي كني. مي خوانم و مي روم.آخر قرار نيست اينجا فقط حقايق گفته شود حالا در پست قبل چند نفري طاقتشان طاق شده به زبان آورده اند كه خالي مي بندي شما خودت را ناراحت نكن. در كل شما سخن بگو ما باور نمي كنيم، ما سخن مي گوييم شما باور نكن اينطوري با هم ير به ير مي شويم و جاي گله و شكايتي نمي ماند و هم با آن نوشته كنار وبلاگت سنخيت دارد.
اشكان

چهارگاه گفت...

کلاپ، کلاپ، کلاپ، نوشته هایتان دارد حوصله سر بر می شود! نمی دانم مشکل از حوصله من است یا تحریریه شما! لطفا نفرمایید اگر حوصله ات سر می رود نخوان. خوب خوبه اش شمایید. جنابعالی را نخوانم چی بخوانم ؟! صد سال تنهایی مارکز ؟!؟ چه حرفا !!!

ناشناس گفت...

بانو جان اين كلمه غصب رو عمدا قصب نوشتى يا اين يه مورد استفاده ديگه از اين كلمه ست كه من نميشناختم؟

خارخاسک هفت دنده گفت...

از سر نا اگاهي و بي سوادي قصب نوشته ام اما اگر به واژه غاصب توجه مي كردم كه اسم فاعلش است حتما درست مي نوشتم.

ناشناس گفت...

نوشته هات برای من بی نظیره .و نشون دهنده هوش و ذکاوت بالای توست
شرمنده ام که خواننده خاموشت هستم و هر بار که می گی نمی خوای بنویسی و ... صدام در میاد و یا هر بار که اینطور ذوق زده می شم
علت اصلیش اینه که برای خوندن اینجا باید لقمه رو دور سرم بچرخونم(اصطلاح خودت) وهمیشه امکانش برام نیست قبلنا از گوگل ریدر می خوندمت بنابراین هر بار که بتونم بیام اینجا ده بیست تا مطلب نخونده دارم
مطلب لعبتان رو برای همسرم هم خوندم(مث من معتاد به نت نیست)دقیقن همین بحثی رو که تو حدس زدی داشتیم . اون باور نکرد و من گفتم اولن دلیلی نداره باور نکنی دومن ایرادی نداره برای جذابیت یه مطلب پیاز داغشو اضافه کرد یا حتی اصلن تخیلی نوشت !
همیشه همراهتم ...

خارخاسک هفت دنده گفت...

ممنون خانم.